02-06-2014، 17:28
پست پنجم!...
___________________________________________
چرا جوابشو ندادم؟..
چرا عین اینایی که مچشون رو در حین ارتکاب جرم می گیرن سرمو انداختم پایین و دویدم تو اتاقم؟..
باید می موندم و یه جواب دندون شکن بارش می کردم........
اما اون لحظه انگار زبونم هم همراه چشمام قفل کرده بود..واقعا حس بدی داشتم....
دستی به موهای خیسم کشیدم..به سرتاپام نگاه کردم..
با این سر و شکل؟..
اونم جلوی یکی از پناهی ها؟..
سریع بلند شدم و رفتم جلوی آینه ی قدی ای که گوشه ی اتاق بود ایستادم..
بلوز سفیدم خیس به تنم چسبیده بود..موهام در اثر خیسی زیاد بیشتر از قبل به خودشون حالت گرفته بودند..
لعنت بر من..چشمامو با حرص بستم تا بیشتر از اون شاهد ابروریزیم نباشم..
منی که جز به پدرم و پوریا به هیچ مرد دیگه ای اجازه نداده بودم حتی یه گوشه از بدنمو ببینه حالا....جلوی این آدم.........
لیلی به خداوندی خدا تلافی امروزو سرت در میارم..
تقه ای به در خورد..
سحر بود..با دیدن عصبانیتم زد زیر خنده..
- مرض..به رسوایی ِ خواهرت می خندی؟..
-- وا خدا نکنه..رسوایی کدومه؟..
- ندیدی اون دختره ی چشم سفید چطور آبرومو جلوی اون یارو به باد داد؟..
لب تخت نشست..
--نترس امیرسام اونجوری نیست..بد برداشت نکرد..همه چیزو با چشمای خودش دید!..
برگشتم و نگاهش کردم که گفت: همون موقع که لیلی روت آب پاشید امیرسام زنگ درو زد..مامان رفت سمت در..شماها هم که تو اون وضعیت بودید مامان خواست تعارفش نکنه ولی بازم روش نشد..
از طرفی هر چی صداتون زد نه تو شنیدی نه لیلی..حتی صدای لیلی از تو هم بلندتر بود..بیچاره امیرسام، همون وسط حیاط خشکش زد..حالا مامان بیچاره از خجالت نمی دونست چکار کنه، اومد سمت تو که دستتو بگیره ولی تو که جایی رو نمی دیدی رفتی جلو و دقیقا وقتی که نزدیک بود بخوری زمین پیراهن امیرسام بخت برگشته رو چنگ زدی و..........
و غش غش خندید و گفت: نگران نباش دستشم بهت نخورد به کل خشکش زده بود بیچاره..
بالشتو برداشتم و زدم پشتش..
- درد 24 ساعته!..بار آخرت باشه که منو مسخره می کنی!....
با خنده گفت:حالا چرا میدونو خالی کردی؟..گفتم الان یه جنگ لفظی درست و حسابی راه میافته..
ادامه دارد...
___________________________________________
چرا جوابشو ندادم؟..
چرا عین اینایی که مچشون رو در حین ارتکاب جرم می گیرن سرمو انداختم پایین و دویدم تو اتاقم؟..
باید می موندم و یه جواب دندون شکن بارش می کردم........
اما اون لحظه انگار زبونم هم همراه چشمام قفل کرده بود..واقعا حس بدی داشتم....
دستی به موهای خیسم کشیدم..به سرتاپام نگاه کردم..
با این سر و شکل؟..
اونم جلوی یکی از پناهی ها؟..
سریع بلند شدم و رفتم جلوی آینه ی قدی ای که گوشه ی اتاق بود ایستادم..
بلوز سفیدم خیس به تنم چسبیده بود..موهام در اثر خیسی زیاد بیشتر از قبل به خودشون حالت گرفته بودند..
لعنت بر من..چشمامو با حرص بستم تا بیشتر از اون شاهد ابروریزیم نباشم..
منی که جز به پدرم و پوریا به هیچ مرد دیگه ای اجازه نداده بودم حتی یه گوشه از بدنمو ببینه حالا....جلوی این آدم.........
لیلی به خداوندی خدا تلافی امروزو سرت در میارم..
تقه ای به در خورد..
سحر بود..با دیدن عصبانیتم زد زیر خنده..
- مرض..به رسوایی ِ خواهرت می خندی؟..
-- وا خدا نکنه..رسوایی کدومه؟..
- ندیدی اون دختره ی چشم سفید چطور آبرومو جلوی اون یارو به باد داد؟..
لب تخت نشست..
--نترس امیرسام اونجوری نیست..بد برداشت نکرد..همه چیزو با چشمای خودش دید!..
برگشتم و نگاهش کردم که گفت: همون موقع که لیلی روت آب پاشید امیرسام زنگ درو زد..مامان رفت سمت در..شماها هم که تو اون وضعیت بودید مامان خواست تعارفش نکنه ولی بازم روش نشد..
از طرفی هر چی صداتون زد نه تو شنیدی نه لیلی..حتی صدای لیلی از تو هم بلندتر بود..بیچاره امیرسام، همون وسط حیاط خشکش زد..حالا مامان بیچاره از خجالت نمی دونست چکار کنه، اومد سمت تو که دستتو بگیره ولی تو که جایی رو نمی دیدی رفتی جلو و دقیقا وقتی که نزدیک بود بخوری زمین پیراهن امیرسام بخت برگشته رو چنگ زدی و..........
و غش غش خندید و گفت: نگران نباش دستشم بهت نخورد به کل خشکش زده بود بیچاره..
بالشتو برداشتم و زدم پشتش..
- درد 24 ساعته!..بار آخرت باشه که منو مسخره می کنی!....
با خنده گفت:حالا چرا میدونو خالی کردی؟..گفتم الان یه جنگ لفظی درست و حسابی راه میافته..
ادامه دارد...