ارسالها: 222
موضوعها: 9
تاریخ عضویت: Jun 2016
سپاس ها 1021
سپاس شده 274 بار در 138 ارسال
حالت من: هیچ کدام
05-07-2016، 16:08
(آخرین ویرایش در این ارسال: 05-07-2016، 16:21، توسط نفسممممممم.)
سلام ببخشید که دیر پست میزارم ولی الان جبران میکنم ولی شماها هم خیلی نامرد هستینا چرا سپاس نمیدین؟
میشا :
داخل خونه که شدیم من که به شدت ازکله پاچه بدم میاد بدورفتم سمته اشپزخونه..یکم بعدنفس اومد ولی لپاش قرمزبودسامی هم یکم نگاش کردیکجورایی خندیدبعدم به نفس گفت:
سامی:حالت خوبه؟قرصاروخوردی؟
بااین حرف نفس لپاش بیشتررنگ گرفت سرشوانداخت پایینو گفت:
نفس:اره ممنون..
بعدم اومدسمته من..
ها این جاچه خبره بوی خوبی نمیادا..
نفس اومدپیشم وایساد من که دیگه حسه فضولی نداشتم رفتم تواشپزخونه..اتردین دستمو کشیدوگفت:بیابشین یکم بخور.
من:نه بدم میادنمیخورم..
اتردین:بایدبخوری بیاببینم..
من:اتردین ولم کن نمیخورم بدم میادباباجون چندشم میشه...
اتردین:بخوریی خوشت میاد..
من:اییی.اتردین ولم کن جون من..حالم بدمیشه..
میلاد:بابااتردین ولش کن بدبختودوست نداره دیگه..
نفس:نه اتردین راحت باش..
من:نفس تویکی دیگه خفه شواعصاب ندارم..
اتردین منو گذاشت روپاشو یک لقمه برداشت داد بهم گفت بخور..
من:نه اترد...
اتردین ازفرصت استفاده کردولقمه روگذاشت دهنم..ایییییی.
من:توباید ماموره ساواک میشدی..غولتشن.
اتردین:عموجون ادم بادهنه پر حرف نمیزنه..
من:اتردن ولم کن برم..
اتردین:اول قشنگ لقمه روقورت میدی بعد میذارم بری...
منم باهر جون کندنی بودلقمه رو قورت دادمو اتردین اجازه داد من برم
من:اتردین من یک حالی ازت بگیرم صبرکن...
بعدم باحالته قهررفتم تواتاق..پسره ی روانپریش....
من:اوه قراره امروز بریم عکسارو ازاتلیه بگیریم.
رفتم تواتاق روتخت درازکشیدم هنوز مزه ی مزخرفه اون لقمه تودهنم بود..ساعت10بود گوشیمو برداشتم به بابام زنگ زدم.بعداز2تابوق جواب دا.
من:سلام بابایی.
همین که اینو گفتم گوشی قطع شد...فهمیدم بابام ازدستم ناراحته دلم گرفت زل زدم به صفحه ی گوشی که دربازشد اتردین اومدتو.ازبوی عطرش فهمیدم یعنی حتی یک نگاه هم بهش نکردم..اومدکنارم نشتو گفت:
اتردین:خوشمزه بود؟
تمام عصبانیتمو سراون خالی کردم..باداد گفتم:
من:ارههههههه خیلی.ممنون ازاین که به زوربهم صبحونه دادی.الان احساسه پیروزی میکنی؟اخه مگه من چی کارت کردم که هی به پروپام میپیچی.ولم کن دیگه خسته شدم.خسته شدم ازاین زندگی از تو ازخودم ازهمه چیز..ولممم کنن.میفهمی...
اینو گفتمو شروع کردم به گریه کردن اونم یک چندلحظه بعدازاتاق رفت بیرون..رفتم دراتاقوقفل کردم حوصله ی هیچکسونداشتم..صدای بچه هااومد:
نفس:میشادروبازکن دیوونه..چت شده تو؟
من:نفس تنهام بذارید میخوام تنهاباشم..
نفس :باشه عزیزم برای ناهار بیا..
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
ساعت دوبودکه باصدای شکمم ازخواب بیدارشدم..دره اتاقو بازکردم ازپله هارفتم پایین..همه داشتنtvمیدیدن..
نفس:بالاخره اومدی بیرون..
من:گشنمه غذاداریم..
میلاد:اره بابامگه این اتردین گذاشت مادرست غذابخوریم هی میگفت واسه میشاهم نگه دارید..
بانگاهم ازاتردین تشکرکردمو رفتم تواشپزخونه غذاخوردم..یکهونفس شیرژه زدرومو گفت:
نفس:بیا عکسات اون عکسه توکمد خیلی باحال شده..
من:کی گرفتی؟
نفس:ساعت11بود رفتیم باسامی گرفتیم...
یک نگاه به عکسا کردم خیلی قشنگ شده بودن مخصوصاعکس تکی هام با اون عکسه توکمد..اونو شاستی کرده بودن به اندازه ی50در70 سیاه سفید..رفتم رومبلا نشستم که اتردین پاشد رفت تواتاق فهمیدم ازدستم ناراحته خداییش خیلی بدباهاش حرف زدم ولی خب غرورم نمیذاشت برم منت کشی به خاطرهمینم بیخیال شدم..قرارشدبانفسوسامیو اتردین غروب بریم برای خریدتخت و.....
نفس :
ميشا-پس مياييد ديگه؟
من-اره حتما
ساميار كه با اتردين روي مبل نشسته بودو درباره ي عكسا حرف ميزد ساكت شد خداوكيلي من عكس تكي هاي اينو ديدم كفم بريد چه هيكلي داشت بيشعور همشم توش نيم تنش لخت بود از خود راضي!
ساميار-كجا ميخواييم بريم؟
من كه اصلا روم نميشد تو چشماش نگا كنم ولي اگه تابلو بازي درميوردم خيلي سه ميشد بچه ها هم ميفهميدن
من- ميشا اينا ميخوان برن تخت خواب بگيرن گفتن ماهم بريم
ميشا-اره اخه سليقه نفس خوبه ميخواستم ازش كمك بگيرم
سامي-نفس يه دقيقه بيا
اتردين از روي مبل بلند شدو من جاشو پيش ساميار گرفتم
من-ميشنوم
سامي دوباره اون لبخند كزاييش رو كه از وقتي بچه ها اومده بودن هي ميزرو تكرار كرد
سامي-مگه مامانت نگفت زياد اينور اونور نري
همچين عصبي نگاش كردم كه لبخندشو جمع كرد
سامي-يادم نبود كه گفتش عصبي هم ميشي نبايد دوروبرت بپلكم
من-به تو چه من با ميشا ميرم
سامي-خودت ميدوني اصلا به من چه برو بعدش بيا از كمر دردو دلدرد بمير
بعدش خيلي ريلكس بلند شد رفت تو اشپزخونه اين چرا يهو اينقدر بي تفاوت شدش به من چه يه ساعت با بچه ها گفتيمو خنديديم بعدش ميشا گفت بريم اماده بشيم
سامي-ميشا من نميام نفسو اگه دوست داري بردار ببر
ميشا هم يه ايشي گفتو رفت از رفتارش خندم گرفت اومد پيشم واستاد گفت
-عجب شوهر بيشعوري داريا
من-خفه شو شوهر خودت بيشعوره
ميشا-نخير مال تو بيشعوره
من-ميگم ميشا توهم شوهر واقعي داشتن به سرمون زده
با اين حرفمدوتايي زديم زير خنده
شقايق- به چي ميخنديد بگيد منم بخندم
موضوع ر براي شقايقم تعريف كرديمو اونم كلي خنديد
من-شقي بريد لباس بپوشيد تو با ميلادم بياييد
شقايقم موافقت كردو رفتيم اماده بشيم رفتم تو اتاقمو كلي به خودم رسيدم ولي تا خواستم در اتاقو باز كنم قفل بود چند بار دستگيره رو تكون دادم كه صداي سامي از پشت در بلند شد
سامي-بابا پدرشو در اوردي قفله زياد به خودتو در فشار وارد نكن
من-باز كن درو ببينم الان بچه ها ميرن
سامي-من نميرم تو هم لازم نكرده با اين وضعيت بري
با عصبانيت گفتم
-كدوم وضعيت؟
اخ اخ سوتي دادم از همين پشت درم ميتونم لبخند كذاييش رو حس كنم
سامي-خودت بهتر ميدوني الانم برو مثل يه دختر خوب استراحت كن
من-درو باز كن سامي
ديگه جواب نداد
شقايق-اا ساميار پس چرا نفس نيومد
من-شقايق اين منو دوباره اين تو زنداني كرده
ميلاد-داداش چرا اينو اين تو زنداني كردي اخه
سامي-ضررش رو كه نميخوام درضمن خودش بهتر ميدونه شما بريد من ميدونم اين اگه بياد برگرده تو خونه پدرمون رو درمياره شما بريد من پيشش ميمونم
من-چي چيو شما بريد من اماده شدم
من-چي چي رو بريد من اماده شدم
سامي-تقصير خودته ميخواستي اماده نشي
ديگه امپر چسبوندم تقصير خودمه كه بهش رو دادم واقعا من چرا باهاش اينطوري رفتار ميكنم مگه دوست پسرمه يا شوهرو نامزدمه يا باباو دادشمه كه انقدر باهاش صميمي برخورد ميكنم اون يه پسر غريبه اس كه دوسال با من همخونه اس نه اون موندنيه نه من با صداي بلند تقريبا دادزدم
من-تو چيكاره ي مني كه بهم ميگي كجا برم كجا نرم نامزدمي شوهرمي بابامي دادشمي دوست پسرمي كه بهم دستور ميدي باز كن اين در لعنتي رو مگه من عاشق سينه چاكتم كه هر چي بگي گوش كنم خوب گوش كن اقاي ساميار مهرارا شما فقط باعث خطخطي كردن شناسنامم شدي نه چيز ديگه شنيدي؟
يه هو در محكم باز شد
ساميار-بهت رو دادم پرو شدي اصلا برو به جهنم برو بعدش بيا از درد بمير فكر كردي عاشق چشمو ابروتم بهت ميگم نرو نخير حوصله اينكه يه جنازه رو دوشم بكشمو ندارم
من-درست حرف بزنا
ساميار-برو كنار بزار باد بياد من هرجور دوست داشته باشم حرف ميزنم
من-از بس كه بي فرهنگي
ساميار-پس بچرخ تا بچرخيم
من-خوش گذشت فقط مراقب باش از سرگيجه پرت نشي ته دره
بعدم رفتم بيرون سمت ماشينمو به نگاهاي متعجب بچه ها توجهي نكردمو داد زدم
من-ميشا من ميرم همون مركز خريده كه با هم رفتيم رو تختي گرفتيم مي خواي بياي سريع پشت سرم راه
بيوفتيد
سوار ماشين شدمو راه افتادم ميشا با اتردين پشت سرم راه افتادن ولي شقايقو ميلاد نيومدن فكر كنم موندن پيش ساميار پسره ي هركول اخيش خيلي وقت بود بهش نميگفتم هركولااا دلم خنك شد اون سري زندانيم كرد بس بود گوشيم زنگ خورد ميشا بود
من-بله
ميشا-ديونه اون چه كاري بود كردي؟
بي توجه به سوالش گفتم
من-من ميرم جايي شما اين چهار راهو بپيچيد سمت راست مستقيم بريد ميرسيد به فروشگاه خواهشا دنبالمم نياييد
بعدم قطع كردمو رفتم سمت عروسك فروشي .....
میشا :
من نمیدونم نفس چرا یهوقاطی کرد...امروزچندومه؟
من:اتردین امروزچندومه؟
اتردین:27م.چه طورمگه...
من:هیچی..
خاکتوسرم حالافهمیدم چراهی این سامی به نفس میخندیدونمیذاشت بیادبیرون..نفس خاک عالم توسرت بندواب دادی....اخه نفس دقیقابعدازمن بودبه خاطره همین روزشومیدونم...بیچاره نفس چه قدر زجرکشیده..سامی میکشمت پسره ی پرووو...داشتم همینجوری تودلم به سامی فحش میدادم که اتردین گفت
اتردین:میشارسیدیم نمیخوای پیاده شی؟
من:ا.چه سریع.بریم.
بااتردین پیاده شدیم داشتم واسه خودم جلوجلومیرفتم که اتردین دستموگرفت یعنی که وایساباهم بریم...این عادتمو ازبابام به ارث بردم.اخه هروقت میرفتیم خریدبابام واسه خودش جلوجلومیرفت مامانمم غرمیزد..
اتردین:خانم وایساباهم بریم..
شونه هاموانداختم بالاوراه افتادیم..همه به منواتردین همچین نگاه میکردن که نگو..
من:اتردین لباسم بده؟
اتردین متعجب گفت
اتردین:نه چه طور؟
من:اخه همه ادمویکجوری نگاه میکنن..
اتردین خندیدوگفت
اتردین:مگه هرکی بدنگاهت کردیعنی بدشدی؟شایدچون خوب شدی دارن نگاهت میکنن..عشقممم
من موندم ازاین عشقم اتردین که یک گروه دختر که داشتن بانگاهشون اتردینو میخوردن ازکنارمون ردشدن..اهان تازه فهمیدم.ای اتردینه زرنگ...
داشتیم همینجوری ازکناره مغازه هاردمیشدیم که یک روتختیه اس نظرمو جلب کرد..دسته اتردنوکشیدم
من:اتردین بیابریم اینجاببینیم غضیه چندچنده..
یک روتختیه قرمزمشکی بودکه یک طرحم روش داشت..باحال بود.اتردینم تاییدش کرد وگرفتیم..600تومانی اب خورد البته اتردین میخواست حساب کنه که من نذاشتم ..دوست نداشتم اون حساب کنه..
یکم که گشتیم اتردینم یک روتختیه سفیدمشکیه ساده گرفت..به پای روتختیه من که نمیرسید..بعدازگرفتنه روتختی ها قرارشدبریم خونه بعدابانفس وسامی بریم تخت ببینیم....توراه اتردین نمیدونم چرااروم میرفت.
من:اتردین باواژه ای به اسمه گازاشنایی داری؟بابادهنم بوجوراب گرفت!گرسنه امه..
اتردین بدون حرف سرعتشوزیادکردساعت8بودکه رسیدیم خونه..همین که دروبازکردم سامی گفت:نفس کو؟
من:مگه نیومده؟گفت میره یکجایی.نگفن کجا..
سامی گوشیشوبرداشت ورفت تواتاق...
شقی پرید روم تاببینه چی خریدم..
نفس :
از بيمارستان اومدم بيرون واقعا روحيه ام عوض شد اين بچه ها رو ديدم سوار ماشين شدمو رفتم سمت خونه ساعت ماشينو نگا كردم 10 بود گشنم بود مسيرمو عوض كردمو اولين فست فودي رو كه ديدم نگه داشتم رفتم تو يه ساندويج با نوشابه سفارش دادم تا غذامو بيارن يه نگا به گوشيم كه رو سايلنت بود كردم اوه اوه 30 تا ميس كال از يه شماره ناشناس10 بيستايي هم از شقايقو ميشا داشتم رفتم تو اس ام اسا كه اونا هم دسته كمي از ميس كالا نداشتن اول اس ام اس اون شماره ناشناس رو باز كردم نوشته بود(نفس كجايي؟)بعدي(نفس منم سامي دختر گوشيتو جواب بده) بعدي(بهت ميگم گوشيتو جواب بده) كم كم اس ام اساش بوي تهديد ميگرفت (يا همين الان گوشيتو جواب ميدي يا فاتحه ي خودتو ميخوني چون اگه گيرت بيارم ميكشمت) بعدي(اگه گيرت بيارم پدرتو در ميارم پس مثل بچه ادم جواب بده اون لامصبو) يه سري ديگه هم بود كه از خوندنش پشيمون شدم با اين حساب فكر كنم برم خونه حسابم با نكيرو منكر باشه همون موقع گوشيم تو دستم ويبره رفت يا به قول ميشا بندري زد از همون شمار ناشناسه يا همون ساميار بود ( براي بار اخر ميگم اگه اون ماسماسكتو جواب دادي كه هيچ وگرنه اگه پيدات كنم كاري ميكنم از زندگي كردن سير بشي تو بالاخره ميايي خونه ديگه) همون لحظه گوشيم زنگ خورد ساميار بود خدايا جواب بدم ندم ولش كن جواب بدم فكر ميكنه ازش ترسيدم بيخيال گوشيمو پرت كردم تو كيفم صبر كردم تا سفارشم اماده بشه بعد اوردن سفارشم ريلكس شروع كردم به خوردن خوردنم كه تموم شد رفتم پول غذاهامو حساب كردمو مثل يه بچه ي خوب راه افتادم سمت خونه تا برسم ساعت يازدهو نيم شده بود يه لحظه ترسيدم نكنه واقعا بلايي سرم بياره اگه خونه رام نده يه چي ميگي نفسا غلط ميكنه رات نده پسره ي هركول در حياطو با كليد باز كردمو ماشينو اروم بردم بعدم اروم درخونه رو بازكردمو رفتم تو با صداي در همه برگشتن سمت من منم پرو يه سلام گفتمو اصلا به يه جفت چشم خاكستري تيره كه مثل يه شير اماده حمله بهم خيره شده بود توجهي نكردم خواستم برم تو اتاق كه شيره غرش كرد
سامي-تا حالا كدوم گوري بودي؟ اون لامصبو چرا جواب ندادي ؟
همچين دادزد كه تمام شيشه هاي خونه فكر كنم لرزيد پسره ي بيشعور به چه حقي با من اونطوري حرف ميزنه صدامو بردم بالا
من-حواست به حرف زدنت باشه ها
ساميار-ميبينم دير اومدي خونه زبونتم دومتر درازه اگه حواسم به حرف زدنم نباشه چي ميشه اونوقت؟
من-دير اومدم كه دير اومدم زبونمم درازه كه درازه ميخوام ببينم فضولوش كيه درضمن اگه حواست به حرف زدنت نباشه ميشه اون كه نبايد بشه
سامي اومد نزديك تر يه قدم ناخدا گاه گذاشتم عقب چشماشوقفل كرد تو چشمام مثل شير نر با شير ماده بوديم چشما همرنگ قفل شده رو هم صداي نفسا بلند قدما هماهنگ يكي اون ميومد جلو يكي من ميرفتم عقب
سامي- تا حالا كجا بودي؟
لحنش از قبل بهتر شده بود ولي هنوزم خشن بود
من-به تو مربوط نيست
سامي-كدوم گوري بودي كه اون ماسماسكو جواب نميدادي
من-يه جاي خوب.رفته بودم...
ميخواستم بگم رفته بودم بيمارستان كه سامي دوباره قاطي كردو پريد وسط حرفم
سامي-كه يه جاي خوب اره بقل كدوم اشغالي بودي كه اون هه ميس با اسو نديدي هان چشم مامان باباتو دور ديدي بيچاره اونا كه به تو اعتماد كردن نميدونن .....
پيش خودش چه فكري ميكرد اصلا به چه حقي همچين فكري ميكرد بقيه حرفش با سيلي كه خوابوندم تو صورتش ناتموم موند داد زدم با تموم وجودم داد زدم
من-فقط دهنتو ببند فهميدي اون ذهن منحرفتو درست كن متاسفم متاسفم بابت اين فكراي مسمومت اخه لعنتي تو مگه گذاشتي حرف بزنم رفته بودم بيمارستان پيش بچه ها گوشيم سايلنت بود نفهميدم بعدم گوشيمو در اوردمو پرت كردم جلوي پاش
من-بيا ببين يه شماره غريبه اين تو پيدا ميكني اخه بدبخت همه رو سر من قسم ميخورن (با يه لحن اروم تر ادامه دادم) ولي نميدونن همين من (با دست اشاره كردم به خودمو دوباره صدامو بردم بالا و به ساميار كه هنوز دستش رو گونش بود توجهي نكردم حتي به هشتا چشمي كه بهم زل زده بودن هم توجهي نكردم هشتا چشم نگران مضطرب) انقدر كور شدم كه تصميم گرفتم با توي لعنتي همخونه بشم تويي كه فكرت ذهنت همه چيت منحرفه نسبت به دير اومدن يه دختر به خونه بعم رفتم تو اتاقمو درو محكم كوبوندم به هم سريع رفتم تو حمو واقعا به يه وان اب گرم احتياج داشتم
میشا :
خداییش حال کردم نفس خوب باسامی حرف زد پسره پروو..چه طوربه خودش اجازه داده فکرکنه که نفس بایکی دیگه باشه...درسته سطح طبقاتیه خانواده ی نفسیناخیلی بالاست ولی مامان بابای نفس.نفسوخیلی خوب ازاین لحاظ تربیت کردن...یکم باخودم فکرکردم وبه این نتیجه رسیدم که من بااتردین خیلی بیشترازاونی که بایدوشایدراحتم ونباید این وضع ادامه پیداکنه پس ازالان دیگه ازاون میشاقبلی خبری نیست!!!رفتم تواتاق که برم خموم ازبس هواگرمه بااین که دیروزحموم بودم ولی بازم چسب شدم!حوله اموبرداشتمو رفتم حموم..یکم که تو وان درازکشیدموحال ازحموم اومدم بیرون اول سرموکردم بیرون تامطمئن بشم که اتردین نیست بعدازاین که مطمئن شدم بدورفتم دراتاقوقفل کردم یک بلوزشلواره سرخابی هم پوشیدم رفتم بیرون اتردین طبق معمول داشتtvنگاه میکردمنم بدونه توجه بهش رفتم تواشپزخونه قهوه درست کردم.داشتم قهوه میریختم که صداش اومدگفت
اتردین:میشایک فنجونم برای من بریز..
من:چلاق که نیستی خودتم میتونی بریزی.منم مستخدمه شمانیستم...
اینوگفتموازاشپزخونه اومدم بیرون..ایول میشاهمینجوری بایدادامه بدی..رفتم دراتاقه نفسوزدم که کفت بیاتو.رفتم تودیدم داره موهاشوبااتوموصاف میکنه.
من:نفس جریانه این بیمارستانه چی بود؟
نفس:نمیشه بگم قول دادم..
من:بگودیگه.بگووووو
نفس:باباجای خاصی نیست..
من:خب پس بگو.
نفس:فقط بگم که اونجاخوراکه خودته پوره بچه است.توهم که عشق بچه..
من:دروغ نگو..منم ببرجونه میشا..
نفس:نه نمیشه...
من:چراببردیگه..
نفس:پس اول بایدازسامی اجازه بگیرم فقط چون بهم گفته به کسی نگم وگرنه باهاش هیچ کاری ندارم...
من:خب باشه..
من:راستی نفس پس فردا دانشگاه هاشروع میشه...
نفس:میدونم..
من:مهمونیه تفضلی هم که این شنبه نه دوشنبه ی دیگه اس..
نفس بامتکاش زدتوسرموباخنده گفت:..
اینم یکی دیگه
میشا :
نفس:خاک توسرت یعنی چی؟؟این شنبه نه دوشنبه ی بعد؟؟اصلالالی...
من:کم رودختره مردم عیب بذارشب بخیر..
نفس:شببخیر...
برقای پایین خاموش بودپس اتردین رفته تواتاق..رفتم دیدم رومبل درازکشیده..بدونه توجه به اون رفتم زیرپتوکه صداش اومد..
اتردین:یک شببخیربگی هم بدنیست...
اززیرپتواومدم بیرون یک نگاه بهش کردم گفتم
من:شبت پرازشهاب سنگ یکیشم بخوره توسرت.شببخیر..
اخیششش دلم خنک شد غولتشن..
صبح باحسه این که گرمم شده بود بیدارشدم اتردین هنوزم خواب بود من نمیدونم این چراانقدرمیخوابه؟ ساعت10بود.رفتم تواشپزخونه که صبحونه بخورم که دهنم بوجوراب نده اول صبحی(!) (باعرض معذرت ازدوستان)نفسو شقی هم داشتن صبحونه میخوردن.
من:تنها تنها حال میکنید..
شقی:ای بابا نبودی تازه داشتیم فیض میبردیم.
من:ازخداتم باشه درکناره من باشی.
نفس:بازاوله صبحی شماشروع کردید؟
دیگه هردومون خفه شدیمو صبحونه روخوردیم..ساعت 11بودکه سامی ومیلادواتردین اومدن..
شقی دم گوشم گفت:
شقی:سه تفنگداربه اینامیگن
من:اخه سه تفنگدارا یک کاره مفیدانجام میدن اینافقط هیکل گنده کردن...
بااین حرفم شقی یکهومنفجرشدوهمه بهمون نگاه کردن
من:چته موجیی؟یکهومیترکه دیوانه..
شقی که فقط بال بال میزد
من:اوهههههه نمیری باباحالاانگارچی گفتم...
شقی دمه گوشم اروم بریده بریده گفت
شقی:به حرفت نمیخندم که اونجارونگاه کن..
ردنگاهشوگرفتم که به شلواره میلادوصل میشد..وایییی شرتش ازشلوارش زده بودبیرون..یکدونه زدم توسره شقی
من:خاک توسرت کنن ببین به کجاهاکه دقت نمیکنه..ولی خیلی سوژه است...
شقی:سوژه برای یک ثانیه اشه..منگولیسم...
بعددوباره هر دو تامون غش کردیم.نفسم که اصلاتواین باغ نبود..خلاصه بعدازاین که کلی خندیدیم من دلمو گرفتم رفتم تو اتاق..قراربود بعد ازناهاربریم تخت ببینیم..پسراغذادرست کردنو بعدازخوردنه غذامن گوله کردم تواتاق تالباس بپوشم یک مانتوی توسی باجینه یخیو شاله توسی ابی سرم کردم کفشای ال استار توسیمم پوشیدم..یک ارایش ملایمم کردمو زدم بیرون..اتردینم حاظرشدوباسامیونفس راه افتادیم.همه باماشینه اتردین رفتیم منو نفس پشت نشسته بودیمو میخندیدیم..اتردینم هی ازاینه به مانگاه میکردیعنی که کم بخندید...ولی ماپروترازاین حرفابودیم..اتردین دمم یک دربزرگ ترمز زدکه توش پره تختای خوجل بود..
نفس :
اصلا حالو حوصله خريد كردن نداشتم فقط براي اينكه ميشا ناراحت نشه باهاش اومدم ميشا هم كه شلوغ و شيطون يه ريزم حرف زد تو هر كدوم از مغازه ها هم 1 ساعت وقت تلف ميكرد اخرم هيچي ازش نميخريد ديگه داشتم ميمردم از پادردو كمر دردو دلدرد از ديشبم با ساميار اصلا حرف نزده بودم شب كه از حموم در اومدم اونم اومد تو اتاق بدون حرف رفت رو كاناپه خوابيد منم رو تخت خوابيدم امروزم سر صبحونه بابام بهم اس داده بود كه دوهفته ديگه ميان ديگه همبه حرف من گوش نميكنن به خاطر همين اصلا حواسم به چيزي نبود با صداي جيغ ميشا نزديك بود سكته كنم
ميشا-واي نفس اون تخته چه خوشگله
اين جمله رو توي هر مغازه ميگفت ولي بازم هيچي ازش نميخريد ديگه واقعا حالم خوب نبود فكر كنم بيشتر از 4 ساعت بود دنبال دوتا تختخواب يه نفره بوديم بايد اينجا خرش ميكردم همينجا خريدشو ميكرد انصافا تختخواباش خوب بود ولي اين ميشا يكم نگا ميكرد بعد ميگفت خوشم نيومد از بيرون قشنگ بود با اشاره به يه تخت چوبي مشكي كه به روتختيش ميومد گفتم
- ميشا ببين اين چقدر قشنگه به رنگ روتختيت هم مياد دوتا از همين بگير
ميشا يه نگا به تخت كردو گفت
-راست ميگي واقعا خوشگله؟
من-دروغم چيه
خلاصه ميشا با اتردين دوتا تخت از همون مدل گرفتنو اومديم خونه ديگه از درد نزديك بود اشكم دربياد سرمو فرو كردم تو باشتو نفساي بلند ميكشيدم اي بگم اين ميشا چي نشه اصلا براي چي منو بلند كرد برد همونجور كه سرم تو بالشت بود شالو مانتومو دراوردم واي حالا قرص از كجا بيارم صداي بازو بسته شدن در اومد اه همين مونده بود منو تو اين وضعيت ببينه دوباره صداي در اومد فكر كنم رفت بيرون بعد دودقيقه دوباره صداي در اومد صداي قدماشو ميشنيدم كه مياد نزديكم بوي ادكلن خنكش زودتر از خودش رسيد بهم صداي برخورد چيزي با عسلي تخت اومدو بعدش دوباره صداي بسته شدن در اه خسته نشد انقدر رفت اومد سرمو از رو بالشت بلند كردم ديدم اخي بچم برام يه مسكنو يه ليوان اب اورده تا جونش دربياد حالا حالا ها بايد منتمو بكشي كه باهات حرف بزنم مسكنو ابو خوردمو رفتم لباس راحتي پوشيدمو افتادم رو تختو به فردا كه بايد برم دانشگاه فكر كردم انقدر فكر كردم كه خوابم برد با احساس اينكه يكي موهامو ناز ميكنه چشمامو باز كردم شقايق بود
شقايق-پاشو نفس اقاتون منو فرستادن صداتون كنم بياييد شام ميل كنيد
دستامو از دوطرف كشيدم و يه اخيش بلند گفتمو بلند شدم خيلي گشنم بود وگرنه عمرا اين تختخواب گرمو نرمو ول ميكردم
من-بريم ببينم چي پختين با ميشا
شقايق-اخ نفس نميدوني كه بعد چند روز اشپزي نكردن چقدر زور داره غذا درست كردن
من-چن وقت اين پسرا اشپزي كردن تنبل شديد
با شقايق رفتيم سر ميز نشستيم مندقيقا كنار سامي افتادم بدون اين كه بهم نگا هم بكنيم غذامون رو خورديم بعد غذا يه راست رفتم تو اتاق تا بگيرم بخوابم براي فردا سر حال باشم سر ميز به ميشا با شقايق گفته بودم 9 اماده باشن الارم گوشيمو روي 8 نتظيم كردمو خوابيدم با صداي يه قطعه ويالون از باخ چشمامو باز كردم ميخواستم دوباره لالا كنم كه ياد دانشگاه افتادم جلدي پاشدم مييخواستم برم دستشويي كه سامي رو ديدم بيچاره با اين هيكلش رو اين كاناپه مچاله شده بود روي دوزانو نشستم پايين كاناپه نگاش كردم از چشماي خوشحالتش با ابرو هاي مردونش گذشتم از بيني مردونه خوش فرمش گذشتمو رو لباي خوش حالتش ايست كردم دستمو بردم جلو موهاي پخش شده رو پيشونيش رو كنار زدم بعدش بلند شدمو ملافشو كه از روش افتاده بود پايينو انداختم روشو زود رفتم دستشويي دستو صورتمو شستمو اومدم بيرون خب حالا چي بپوشم كه اين حراست دانشگاه بهم گير نده يه مانتوي بلند كه تازه مد شده بود و مدل پروانه اي بود پوشيدم به رنگ سورمه اي با كمر زنجير دار طلايي و شلوار تنگ لوله تفنگي سورمه اي و كفش عروسكي طلايي كيم كه كلا براي دانشگا باهاش ميونه خوبي نداشتم پس يه كلاسور جاش ورداشتمو مقنعه ي سورمه اي هم سر كردم ارايشم فقط يه رژ لب مات و ريمل زدم كه يه وقت بهم گير ندن سوئيچ ماشينو برداشتمو نگاه اخرو به سامي كه غرق خواب بود كردمو رفتم از اتاق بيرون ميشا با شقايقم اماده بودن
من-بريم بچه ها
با بچه ها سوار ماشين شديمو رفتيم به سمت دانشگاهي كه اين بلا رو سرمون اورده بود پشت چراغ قرمز واستاده بودم كه شقايق گفت
شقايق- راستي بچه ها دانشگاه ميلادينا با ما يكيه اونا هم امروز ساعت12 ميان براي ثبت نام
ميشا-خود ميلاد بهت گفت؟
شقايق-اره ديشب پرسيد دانشگاتون كجاست منم تا اسم دانشگا رو گفتم گفتش كه پس هم دانشگاهي هستيم ما هم فردا ساعت 12 مياييم براي ثبت نام
میشا :
وقتی شقی گفت هم دانشگاهی هستیم زدم توسرمو روبه اسمون گفتم:
من:خداجون دوست داری مارو زایع کنی؟؟نشستی اون بالاماروزایع میکنی بهمون میخندی..اخه توخونه کم میکشیم ازدسته ایناتودانشگاه هم بایدتحملشون کنیم...
نفس:اه میشاخفه شودیگه..
بعدم سرعتشوزیادکرد..تابرسیم من به اتردینو کنکورو..بدوبیراه میگفتم..وقتی رسیدیم پیاده که شدم من دهنم واموند
من:معععع..دانشگاه روببین.
شقی:فکرکنم ازدانشگاه تهرانم بهترباشه..
نفس:نه دیگه تااون حد جو ندید..
رفتیم داخل همه بهمون نگاه میکردن به هرحال هم قیافه هم تیپمون خوب بود..بدونه این که توجهی کنیم رفتیم تو حیاط دانشگاه وایسادیم..من که داشتم باگوشیم ورمیرفتم نفسو شقی هم حرف میزدن که ازپشتمون یک صدای گوشخراش اشنایی اومد:به چشم خوشگلا.
درحالی که سه تایی کپ کرده بودیم برگشتیم طرف صداو باهم گفتیم:سارااا!!
سارا:اصلافکرنمیکردم هم دانشگاهیی شیم.
من:به هرحال به لطف پول پدرجان خیلی کارا میشه کرد نه؟
سارا:توهنوزم زبونت درازه ارش نتونست کوتاهش کنه؟؟
من:اون کوتوله میخواد زبونمو هم قدخودش کنه؟؟
ساراکه دیدمن کم نمیارم گفت:
-خونه گرفتید؟
نفس:اره.
سارا:پس واجب شدبیام ببینم..
من:شنیده بودم مثل دماغ اویزونی ولی فکرنمیکردم تااین حد باشه..
ساراقرمز شدگفت:ببین سعی نکن پارودمم بذاری که برات گرون تموم میشه..
پاشدم جلوش وایسادم وانگشتمو بهصورته تحدیدجلوش گرفتمو گفتم:
من:نه توببین اینجاتهران نیست که قلدورای باباجونت به دادت برسن اینجاشیراز.دوستاتم پیشت نیستن الان تویک نفریو ماسه نفرپس سعی نکن دوروبرمون بپلکی که بدمیشه..
بعدم بابچه هارفتیم سمت کلاس.
شقایق:اه همینمون مونده بودبااین هم دانشگاهیی بشیم..
نفس:بیخیال اینطورکه میشاشستتش فکرنکنم از2کیلومتریمون ردبشه..
رفتیم توکلاس سه تاصندلی کنار هم نشستیم که استاد امدوبعدازکلی مقدمه چینی بانام خداکلاسو شروع کرد..
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
من:وای بچه هامخم سوت کشید.چقدرحرف زد
شقی:اره من جای اون فکم دردگرفت..
ازدورپسرارو دیدیم که داشتن میومدن تو
شقی:بچه هاصاحباتونم اومدن..
من:شقی خفه شو.بچه هانمیخوام اینجاکسی ازاین که ماازدواج کردیم باخبر بشه.
نفس:خوب شدگفتی وگرنه میرفتم به همه میگفتم.اول ازهمه هم به سارا..
درحالی که میخندیدیم ازکنارپسراردشدیم که اتردین ازقصد یک تنه بهم زدکه ازکتفم برام هیچی نموند..توروحت عوضی اشغال..غولتشن..
رفتیم سوار ماشین شدیمو پیش به سوی خونه..
شقایق :
نفس اصلا حوصله نداشت و تو ماشین ساکت بود و میشا هم که رفته بود تو فکر........
دانشگاه امروز بدک نبود فقط حیف که این ساراهه هست.......
وقتی رسیدیم به خونه من سریع مقنعه سورمه ایم رو درآوردم و دکمه های اول مانتوم رو هم باز کردم و خودم رو پرت کردم رو مبل!
پسرا هنوز نیومده بودن......
میشا اومد پیشم و گفت:
ـ پاشو ، پاشو برو لباست رو عوض کن باید تو غذا درست کنی!
من: وایییی هولیا میشا..... این پسرا که از گرسنگی نمیمیرن!
ولی با این حال رفتم بالا و لباسم رو عوض کردم و دست و صورتم رو شستم و موهام رو بالای سرم جمع کردم و رفتم پایین.....
به وسایل نگاه کردم.........
بله مثله اینکه امروز قسمت اینه که ماکارونی درست کنیم!!!!
با میشا دست به کار شدیم و نفسم که باز مثله این افسرده ها رفته بود تو اتاق.......
غذا که اماده شد رفتم بالا یه سر به موبایلم بزنم دیدم هی وای من!
سحر داره میزنگه!
سریع گوشی رو برداشتم تا قطع نشده......
من: بله؟!
سحر: سلام ..... چه عجب دیگه ناامید شده بودم شقایق!
من: سلام سحر خوبی؟ چه خبر؟ دایی خوبه، مامان ، اشکان همه خوبن؟!
سحر: آره یکی یکی بپرس!!!!!
من: خب بگو چیکار داشتی؟!
سحر: مگه باید کاری داشته باشم که زنگ زدم؟!
من: اه سحر ضد حال نشو دیگه من که میدونم تو یا چیزی از من میخوای یا بازم چیزی از من میخوای!!!!!
سحر: نه ایندفعه میخوام یه خبر خوب بهت بدم!
من: چی؟!!!
سحر: بابام و مامانت میخوان بیان شیراز تورو ببینن!
چشمام گرد شد و تقریبا داد زدم:
ـ چیییی؟؟؟؟؟؟
سحر: زهر مار آخه این چه طرز خوشحالیه؟!
(خوشحالی چیه دلت خوشه الان اینا میان دهن مارو اسفالت میکنن!)
من:نه! یعنی چیزه..... چه خوب قدمشون رو چشم حالا کی میان!؟
سحر: انشالا دوهفته دیگه!
من: هوووووم! خوبه باشه اگه خواستن بیان بهم بزنگ تا ادرس رو بدم بهشون!
سحر: باشه... خداحافظ شقایق.....
من: خداحافظ!
با ناراحتی نشستم رو تخت و گوشی رو گرفتم بین دو دستام و به فکر فرو رفتم........
اگه اینا بخوان بیان من میلاد رو چیکار کنم؟! حالا به نفس میگم شاید یه نقشه ای داشته باشه.......
تو همین حین میلاد اومد و نشست کنارم.........
من: چه عجب تو مثل آدم وارد شدی!
میلاد: سلام عرض شد!
من: ببخشید سلام......
میلاد: چیه چرا تو فکری؟!
من: بابا مامان و داییم میخوان دوهفته دیگه بیان من چه خاکی باید تو سرم بریزم آخه........
میلادم رفت تو فکر.......
حالا دوتاییمون رفتیم تو فکر و من گفتم:
ـ میگما اگه بیان تو کجا میری؟ چیکار کنیم؟
میلاد: بیخیال حالا یه فکری به حالش میکنیم......
من: توچقدر بیخیالی.......
میلاد شونه ای بالا انداخت و رفت سر موبایلش......
منم رفتم بیرون پیش میشا و نفس و ماجرارو بهشون گفتم........
مثل اینکه خانواده نفس هم دوهفته دیگه میخوان بیان پس خدارو شکر!!!!!
سه تایی رفتیم سر میز و ناهارمون رو خوردیم.........
نفس با غذاش بازی بازی میکرد و میشا هم مشغول بود.......
بعد از ناهار قرار شد با بچه ها بریم بیرون تا یه سری کتاب درسی بخریم........
سریع آماده شدم و یه آرایش مختصر هم کردم و راه افتادم.....
میخواستم از در برم بیرون که میلاد گفت:
ـ کجا؟!
من: خونه آقا شجاع! میخوام برم کتاب درسی بخرم........
میلاد: منم میام......
من: چی؟ نمیخواد بابا بذار سه تایی بریم دیگه اذیت نکن جون شقی......
میلاد: به جون شقی نمیشه!
من: اه میلاد جون من چغندره!؟
میلاد خنده ای کرد و هیچی نگفت و رفت و با یه تیپ دختر کش برگشت.......
من: میلاد میخوایم بریم خرید نمیخوایم بریم مخ زنی که!
میلاد: خب من کلا تیپم اینطوریه!
من با یه لحن مسخره ای گفتم:
ـ تو حلقمی..... خودشیفته!
رفتیم تو سالن دیدم بچه ها آماده ان ....... اتردین بود ولی سامیار نبود......... حتما رفته بیرون.......
میشا: میلادم میاد؟
من: آره.......
دیگه کسی چیزی نگفت و راه افتادیم........
اتردین: میلاد مراقب میشا باش!
میشا حرصش گرفت و گفت:
ـ من خودم بلدم مراقب خودم باشم و نیاز به مواظبت کسی ندارم.... درضمن تو بابامم نیستی که دستور بدی........
و هر چهارتاییمون سریع تر از در رفتیم بیرون تا این اتردین بیشتر از این گیر نداده!
همگی سوار ماشین نفس شدیم راه افتادیم به سمت کتاب فروشی.....
وقتی رسیدیم نفس و میشا باهم رفتن و منو جا گذاشتن ......
میخواستم برم پیششون که میلاد بازوم رو گرفت و گفت:
ـ نرو بذار منم باهات بیام یهو دیدی این دخترا مخم رو زدن اونوقت بی شوهر میشیا.......
خندیدم و گفتم:
ـ بهتر!!!!!
ولی با این حال دستم رو دور بازوی میلاد حلقه کردم و رفتیم که مغازه هارو ببینیم........
همش کتاب درسی و رمان بود ........
رفتیم تو یکی از کتاب فروشیا که کتاب درسی هم میفروخت.....
نفس و میشا و من رفتیم تو و به فروشنده اسم کتاب رو گفتیم و اون هم رفت که بگرده.......
همینطوری داشتم اینور اونور رو نگاه میکردم که چشمم به میلاد افتاد که بیرون وایساده و چندتا دختر هم دارن با نگاهاشون قورتش میدن و در گوشی باهم پچ پچ میکنن و میخندن......
میلاد بهم نگاه کرد و رد نگاهم رو دنبال کرد و خودش فهمید و اومد تو........
از این تیزبینیش خوشم اومد و دوباره اطراف رو برسی کردم که حس کردم یکی پشتمه و دستاش رو دور کمرم انداخت... با تعجب برگشتم دیدم میلاده خیالم راحت شد........
دخترا رو دیدم که فکشون افتاد رو آسفالت و با چشمای از حدقه دراومده من و میلاد رو میبینن..... راستیتش من ادم بدجنسی نیستم ولی خدایی دلم خیلی خنک شد!!!
خنده ام گرفت و از بغل میلاد بیرون اومدم و دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت قفسه کتاب های رمان.......
میلاد: رمان هم میخونی؟!
من: بعضی وقتا.......
یکی رو از قفسه بیرون کشیدم و صفحه هاش رو ورق زدم و گفتم:
ـ این به نظرت قشنگه؟!
میلاد: نمیدونم نخوندم که.......
من: وللش کی وقت داره رمان بخونه......
و کتاب رو گذاشتم سر جاش.......
وقتی برگشتیم کتاب ها آماده بود......
پولش رو حساب کردیم و من از میلاد پرسیدم:
ـ تو چیزی نمیخوای؟
میلاد: نه هنوز........
از مغازه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم..........
من و میلاد عقب نشسته بودیم و میشا هم جلو.......
وقتی رسیدیم خونه سامیار هم اومده بود وبا اتردین داشتند tv میدیدن.........
میشا به من و نفس چشمکی زد که یعنی پاشیم بریم تواتاقش جلسه داریم!!!!http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-22-.gif
وقتی رسیدیم میشا گفت:
ـ بچه ها این پسرا دارن یکم پررو میشن نظرتون چیه؟!
نفس یهو پرید و گفت:
ـ بله من کاملا موافقم!!!!!
من خنده ای کردم و گفتم:
ـ باشه نفس حالا چرا میپری؟!
میشا: خب راس میگه نفس دیگه اینا دارن زیادی گیر میدن!
رفتم تو فکر! میلاد گیر میداد؟ آره یکم گیر میداد!
من: خب حالا حرف اصلیت چیه؟!
میشا: دیگه محلشون ندیم!
من: آره فکر خوبیه.....
نفس: آره بابا یعنی چی اینا دیگه شورشو درآوردن جدی جدی باورشون شده که ما همسراشونیم!
میشا: منم همینو میگم مثلا این اتردین دیگه واقعا داره غیرتی بازی درمیاره....... نظر تو چیه شقایق.....
من: اوممممم نمیدونم ولی اگه شما میخواین بی محلی کنید باشه پس .... ولی پا رو دمشون نذاریم که یهو روانی شن! سه تاشون خلن آخه!
هر سه خندیدیم و از اتاق رفتیم بیرون.......
من رو به پسرا کردم و با لحن سردی گفتم:
ـ امشب از شام خبری نیست یا خودتون درس کنید یا زنگ بزنید از بیرون بیارن من که شام درس نمیکنم.......
نفس و میشا دهنشون باز موند و خنده اشونم گرفته بود اما چیزی نگفتن......
سامیار همچین بلند شد که من نیم متر پریدم عقب!
سامی: خب باشه بیا منو بزن.....
من زیر لب گفتم:
ـ مرتیکه روانی!
سامی: چی گفتی؟
من: من چیزی نگفتم!!!!!
سامی تلفن رو برداشت و از بیرون غذا سفارش داد!
میشا و نفس لبخندی به نشانه پیروزی زدن و رفتن نشستن رو مبل........
منم رفتم کنار میشا و نفس نشستم و شروع کردیم به هرهر و کرکر که اتردین اومد و گفت:
ـ به چی میخندین؟!
نفس: فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه......
و سه تاییمون از اون نگاه سگیامون رو تحویلش دادیم و اتردین با تعجب از پیشمون رفت.........
میشا که غش کرده بود از خنده........
واقعا ایده جالبی بود!!!!!! میلاد و سامیار هم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن....... من موبایلم تو جیبم بود که زنگ خورد..........
شماره اش ناشناس بود پس بیخیال شدم.....
بازم زنگ خورد که ایندفعه اعصابم خورد شد و گوشی رو دادم به میلاد تا جواب بده......
میلاد: بله؟
.........
میلاد: شما؟
.........
میلاد: خب من شوهرش هستم ولی شما؟
..........
میلاد گوشی رو قطع کرد و گفت:
ـ مزاحم بود.........
و گوشی رو داد به من و نگاهم کرد....... میخواستم ازش تشکر کنم اما یاد حرف میشا افتادم و فقط نگاهی تشکر آمیز کردم!!!!!(نگات تو حلقم!)
بعد چند دقیقه زنگ در رو زدن و سامیار رفت پایین تا غذاهارو بگیره.....
ماهم رفتیم میز رو چیدیدم و نشستیم پشت میز........
من کنار سامیار افتاده بودم و میلاد هم اونور من .......
یعنی من بینشون گیر افتاده بودم اساسی حالا مگه میشد غذا کوفت کرد؟!!!!!؟؟
آروم غذام رو میخوردم ولی حس کردم این سامیار داره لقمه های من رو میشماره به خاطر همین زود سیر شدم......
میلاد: چرا نمیخوری؟!
من: سیر شدم!
میلاد: بخور خب لاغر مردنی!
من: لاغر مردنی تویی من باربیم!!!!!
خندید و هیچی نگفت....... میشا هم نتونسته بود خوب غذا بخوره معلومه چون این اتردین هی نگاش میکرد....... نفس هم که کلا از دیروز تا حالا با غذاش بازی بازی میکرد.........
وقتی همه غذاشون تموم شد بالاخره ازاد شدم و رفتم بالا..........
بعد از این که مسواک و اینام رو زدم دیدم دوباره موبایلم داره زنگ میخوره........دوباره همون شماره ناشناس بود....... موبایلم رو خاموش کردم و رفتم پایین.....
رفتم پیش نفس و گفتم:
ـ نفسی...... فردا بامن میای خرید؟ بریم واسه مهمونی لباس بخرم؟!
نفس: نه بابا حوصله ندارم........ خودم جایی کار دارم......
من: باشه دیگه نفس خانوم.....
و به حالت قهر رفتم پیش میشا......
من: میشایی.......
میشا: زهر مارو میشایی.......
من: تو لیاقت نداری اصلا برو گمشو اونور گند اخلاق!
میشا: حالا چی میخوای؟!
من: بریم خرید......
میشا: برو بابا من دیگه حوصله خرید ندارم از بس این روزا رفتم بیرون.......
من: خب لامصبا منم میبردید ازتون کم میشد؟!
به بقیه نگاه کردم کسی پایه نبود! به میلاد نگاه کردم...... تنها چشم امیدم به میلاد بود!!! تازه اگه هم با اون برم از جیب اون خرج میشه!!!!!
(عجب افکار شیطانی داری شقایق!) لبخندی زدم و رفتم بالا و منتظر شدم تا بیاد تو اتاق...... اخه نمیخواستم جلوی سامیار و اتردین ازش اینو بخوام..........
بعد چند دقیقه اومد بالا و رفت دستشویی.........
اه لامصب خب یه دقیقه بیا پیش من دیگه!!!!!!
بعد که از دستشویی اومد میخواست بره بیرون که جفت پا پریدم جلوش و دستش رو گرفتم و انداختمش رو تخت!
با تعجب به من خیره شده بود و گفت:
ـ چیکار میکنی دیوونه؟!
منم رفتم نشستم کنارش و با عشوه گفتم:
ـ میلاد جونم؟!
میلاد: هان؟!
من: میلاد جونم؟!
میلاد: بله؟!
(ای درد بگیری خوب بگو جونم!!!!!) بازم سعی کردم:
ـ میلاد جونم؟!!!!!!!
دیگه ایندفعه گفت:
ـ جونمم؟!!!!!
من: آهان حالا شد.... ببین..... میخوام فردا برم برا مهمونی تفضلی لباس بخرم ....... باهام میای؟!
میلاد: ای ای ای ای!!!!! پس بگو چرا یهو محبتت قلنبه شد!!!!!
من: تورو خدا کسی باهام نمیاد .........
میلاد: حالا تا ببینم!
من: اصلا نخواستم تنهایی میرم!
و بلند شدم و رفتم بیرون که میلاد گفت:
ـ باشه کوچولو حالا قهر نکن...... فردا میبرمت!
خوشحال شدم اما خوشحالیم رو نشون ندادم و همینطور که پشتم بهش بود شونه ام رو بالا انداختم و رفتم بیرون!!!!!
بعد از یکم tv دیدن دیگه رفتم تو اتاقم و خزیدم زیر پتو و سریع خوابم برد!
و اینم اخرین پست امروز سپاس یادتون نره
شقایق ::
صبح وقتی بیدار شدم میلاد نبود فکر کنم رفته بود صبحونه بخوره.......
منم سریع یه لباس راحتی قشنگ پوشیدم و صورتمو شستم و رفتم پایین و سلام کردم و صبحونه ام رو خوردم........
وقتی داشتم صبحونه میخوردم میلاد یهو چشمکی بهم زد که میشا چایی پرید تو گلوش سامیارم چشاش گرد شد منم همینطور مونده بودم که ای خدا منظور این چیه؟!
بعد از صبحونه سریع رفتم بالا و مسواک زدم و یه دوش آب سرد گرفتم و موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم تا بریم خرید با میلاد......
تصمیم گرفتم تیپ سفید بزنم.......
شلوار سفید جین پوشیدم که یکم پاره پوره بود با یه مانتو سفید خوشگل و شال سفید با اکلیل های آبی....
یه نگاه تو آینه به خودم کردم....... خیلی خوشم اومد از تیپم...... یه رژ قرمز مایع برداشتم چون قرمز با رنگ پوستم تضاد میشد قشنگ ترم میکرد...... البته زیاد نمالیدم که تو ذوق نزنه......
یکمم عطر زدم(چه عجب یکم!) و در اتاق رو باز کردم تا برم بیرون که خوردم به میلاد.........
رنگ لباسش روشن بود به خاطر همین یقه اش رژ لبی شد!!!!!
من: آخ ببخشید میلاد!
میلاد: اشکال نداره الان میخواستم برم لباسمو عوض کنم.........
رفت تو اتاق تا لباسش رو عوض کنه منم رفتم پیش نفس و میشا......
نفس: اولالا....... این چه تیپیه؟ میلاد گیر نده بهت؟!
من: اووووووف توهم ، میلاد مگه مثه اتردین گشت ارشاده؟!
میشا: درست حرف بزنا!
من: ببخشید نمیدونستم به اقاتون اینا بر میخوره!
میشا: لامصب جریان اون چشمکه چی بود سر میز؟!
من: والا نمیدونم منم همینطور مونده ام شاید تیک داره!
نفس: دلتون خوشه ها!
من: راستی نفس سوئیچ ماشین رو میدی؟
نفس سوئیچ رو پرت کرد و من صدای میلاد رو شنیدم که داشت با سامی و اتردین حرف میزد پس سریع از نفس و میشا خداحافظی کردم و رفتم بیرون......
اتردین همچین نگاه میکرد که نگو بازم میخواست گشت ارشاد بازی درآره.........
اتردین: شقایق.... ببخشید فضولی میکنما ولی این لباست مناسب نیستا!
من: ای بابا اتردین وقتی میلاد هس که دیگه کسی نمیتونه بهم گیر بده بعدشم شما به زنت برس به من کاری نداشته باش.......... مگه نه میلاد.....
میلاد لبخندی بهم زد و گفت:
ـ بله چون خودم هستم میذارم اینو بپوشی وگرنه......
من :باشه بابا بریم دیگه.....
خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون.....
نشستم پشت فرمون اما میلاد بازوم رو گرفت و گفت:
ـ من رانندگی میکنم!
من: میلاد نمیکشمت به خدا!!!!!
میلاد: میدونم!
بالاخره خودش نشست پشت فرمون و من هم کنارش نشستم.......
رفتیم تو فروشگاه.....شنیده بودم لباساش خوبه........
وقتی پیاده شدم تازه تیپ میلاد رو دیدم......
تیپش از اون دختر کشا بودا!!!
بلوز مشکی جذب پوشیده بود که اگه نمیپوشیدش سنگین تر بود چون هیکلش معلوم بود!!!!!! یه شلوار جین خوشگلم پوشیده بود وایییییی مادر هیکلش از همه چی بیشتر تو چش بود....... جذبه هم داشت با یه غرور خاص که چهره اش رو خیلی خوشگل تر میکرد......
(چشاتو درویش کن ابله!!!!!! یعنی چی؟!) میلاد اومد کنارم و من هم بازوش رو گرفتم..... کلا من عادتم بود هرکی که کنارم بود بازوش رو میگرفتم مثلا مامانم، داییم، سحر! کلا عادتم بود دیگه..... ولی هیچی بیشتر از اینکه بازوی شوهرت رو بگیری و باهاش به دخترایی که چشمشون شوهر تورو گرفته پز بدی!وایییی اگه الان سارا اینجا بود چشش درمیومد! یعنی ولی حیف که نمیشه..... همینطور لباسا رو میدیدیدم با میلاد و میلاد هم نظر میداد....... ولی هرچی جلو ترمیرفتیم یکی از یکی خوشگل تر بودن! به خاطر همین اول کل فروشگاه رو گشتیم....... ولی یه لباس چشمم رو گرفته بود که خیلی خوشگل بود..... رفتیم تو تا لباسای دیگه اش رو هم ببینیم
وقتی رفتیم تو لباسای قشنگی دیدم اما فقط یکیشون چشمم رو گرفت
صورتی بود و پایینش پفی بود ما بالاتنه اش منجوق دوزی بود و خوشگل و یه بند از سمت راست روی شونه میخورد که روش گل داشت.... خیلی خوشگل بود...... میلاد به فروشندهه گفت که لباس رو بیاره و من رفتم تو اتاق پروش تا لباس رو پرو کنم....... اتاقش خیلی بزرگ بود و قشنگ میتونستم توش ملق بزنم!!!!!
لباسم رو عوض کردم و این رو پوشیدم......
یکم زیادی گشاد بود به خاطر همین به میلاد گفتم که به آقاهه بگه یه سایز کوچیکترش روبیاره..........
دومی دیگه قشنگ اندازه ام بود کیپ تنم..........
داشتم خودم رو تو اینه نگاه میکردم که در باز شد و من چسبیدم به آینه........
خدارو شکر میلاد بود.......
من: اه ترسوندیم.... خب یه اهنی یه اوهونی میکردی اگه لخت بودم چی؟ دیوونه!
میلاد: خب حالا که نیستی!!!!!(رو رو برم من!)
میلاد: تو تنت خیلی خوشگله فکر نمیکردم به این قشنگی باشه......
من: خب من اینم دیگه......
میلاد: خب حالا خودت رو نگیر با لباس بودم!(ای ضد حال!)
من: خب این هیکل منه دیگه!
میلاد: باشه عزیزم همین خوبه دیگه؟!
من: آره عالیه..... حالا برو بیرون میخوام لباسم رو عوض کنم......
میلاد: من جام خوبه!
من: اه میلاد الان فروشندهه فکر بد میکنه برو بیرون.....
میلاد: اگه فروشندهه نبود میذاشتی بمونم؟!
من: برو بیروووووووووووووووووون!
میلاد با خنده رفت بیرون و منم لباسم رو عوض کردم و اومدم بیرون.....
میلاد وقتی داشت حساب میکرد فروشندهه هی به من نگاه میکرد......
فروشنده: خواهرتونه؟!
میلاد: باید توضیح بدم براتون؟!
من: میلاد عزیزم بریم دیگه بچمون خونه تنهاس!
فروشندهه کپ کرد بدبخت! میلادم لباس رو گرفت و رفتیم بیرون......
وقتی اومدیم بیرون دوتاییمون خندیدیم و لباس رو گذاشتیم تو ماشین و دوباره رفتیم تو پاساژ تا الکی بچرخیم!!!!!
وقتی مردم مادوتارو میدیدن که باهم داریم راه میایم و دست هم رو گرفتیم برخی با حسرت و بعضی دیگه با یه حس خوب نگاهمون میکردن و من غرق لذت و غرور میشدم...........
چون من و میلاد یه جوری تضاد هم بودیم من لاغر وبا قدمتوسط بودم و میلاد هیکلی و قد بلند و این یه ترکیب جالبی به وجود آورده بود.....
تو یکی از مغازه ها بغلش یه سی دی فروشی بود که من با هیجان دست میلاد رو گرفتم رفتیم تو و چندتا فیلم ترسناک و کمدی خریدیم.... میلاد با خنده پولشون رو حساب کرد و به من گفت:
ـ مثه این که یادت رفته اون موقع داشتی از ترس سکته میکردیا...... بازم رفتی فیلم ترسناک گرفتی دختر؟
خندیدم و گفتم:
ـ آخه دوس دارم ........
بعد از اون من دوباره رفتم تو فروشگاهای دیگه و لباسای دیگه هم خریدم و حسابی چشمتون روز بد نبینه پول میلاد رو انداختم تو چاه از بس چرت و پرت خریدم ولی خب سوغاتی بود برای مامان و سحر.....
برای داییم هم پیرهن خریدم به سلیقه میلاد و برای اشکان هم یه بلوز آستین کوتاه بازم به سلیقه میلاد!!!!! آخه سلیقه اش حرف نداره لامصب!
از فروشگاه بیرون اومدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم به یه رستوران شیک و زیبا اما سنتی!
رفتیم نشستیم و میلاد جوجه سفارش داد منم به تقلید از اون جوجه سفارشیدم!
میلاد: خوب خرج گذاشتی رو دستمونا!!!!!
من: ما اینیم دیگه!
میلاد: آخه اینم افتخار داره؟!
من: آره ......
میلاد: خدا شفا بده!
من: عمتو شفا بده بیشعور!
میلاد: با منی؟!؟ اگه من دیگه با تو جایی اومدم...... عوض تشکرته؟!
من: ببخشید خب...... دستت درد نکنه همخونه!
میلاد لبخندی زد و من یه چیزی یادم اومد:
ـ راستی میلاد جریان چشمک صبح چی بود؟
میلاد: نمیگم!
من: بگو دیگه!
میلاد:نمیگم کنه نشو!
من: خیلی نامردی!
میلاد: واقعا میخوای بدونی؟!
من: اره.......
میلاد: آخه صبح سوژه شده بودی!
من: وایییی چه سوژه ای!؟
میلاد سرش رو آورد دم گوشم و گفت:
ـ یه جات معلوم بود!
من سرفه ام گرفت شدید و با چشمای از حدقه دراومده گفتم:
ـ خیلی هیزی!
میلاد: آخه ناجور بود میخواستم بهت بفهمونم ولی مثل اینکه برداشت دیگه ای کردی..... چون بااخم چشمک زدم ......
من: واییییی حالا کجا بود؟
میلاد: شکمت!
من: ای بمیری خوب دودقیقه میگفتی پیرنتو بکش پایین ...... عجبا......
میلاد: ضد حال خوردی؟!
من: نه خیرم!!!!
غذارو اوردن و بحث کردن مارو تموم کردن.....
بعد از خوردن غذا به سمت خونه راه افتادیم با کلی خرید!
نفس :
داشتيم با ميشا سر اينكه اين سارا چقدر پرو وهيزه حرف ميزديم كه زنگ درو زدن من-ميشا بپر برو درو باز كن فكر كنم شقايقينان
ميشا رفت پايين در خونه رو باز كرد تو فكر اين بودم كه عجب روز مزخرفي بود امروز هم با اين هركول هم دانشگاهي شدم هم با اون ساراي ادا اوصولي شقايق اومد بعد از نشون دادن لباسش كه خيلي هم ناز بود گفت
شقايق-نفس خودمونيم اون لحظه كه پسرا اومدن تو ديدي همه زل زدن بهشون
ميشا درهمون حالي كه داشت موهاشو مرتب ميكرد گفت
ميشا-اره بيشعور اون سارا هم زوم كرده بود روشون داشت با چشماش ساميارو ميخورد
من-مباركش باشه والا ما كه از اين سامي خيري نديديم شايد اين ببينه
بعد از اينكه كلي با بچه ها خنديديم
رفتم تو اتاقمو پريدم تو حموم چقدر امروز خسته كننده بود بعد از حموم يه چرت گرفتم خوابيدمو بعدشم تا بيدار بشم موقع شام بود ناهار كه والا درست حسابي نخورده بودم پس يكم بيشتر از هميشه شام خوردمو بعدش جيش بوس لالا انقدر خسته بودم كه اصلا نفهميدم اون شب چيكار كردمو چي گفتم صبح با دوباره با صداي يه قطعه از ويلن بيدار شدم
من-اه اه خدا امروزو به خير كنه
ميخواستم برم حموم كه ديدم از توش صداي شير اب مياد فكر كه نه مطمئنم سامي بود پس رفتم دستشويي بعدشم رفتم سراغ لباسام كه همون موقع صداي شير قطع شدش و پشت سرش سامي اومد بيرون بي توجه به بالاتنه خوشفرم پر عضله اش مشغول انتخاب لباس شدم يه مانتوي يخي با جين يخي و صندل مشكي با مقنعه ي مشكي برداشتمو رفتم تو رختكن حموم عوض كردم وقتي اومدم بيرون سامي هم اماده بود
سامي-سلام عرض شد
من-سلام
بعدش اروم از اتاق رفتم بيرونو با بچه ها سوار ماشين شديمو پيش به سوي دانشگاه
ميشا-ميگم نفس به نظرت استاد خلفي هم اومده شيراز؟
من-والا چي بگم خودش كه ميگفت انتقالي گرفته براي شيراز
شقايق-خدا وكيلي چه استاد باحاليه خوشگل نيست كه هست جوون نيست كه هست خوشتيپو خوش هيكل نيست كه هست فقط حيف كه چشمش اين نفس بچه مثبتو گرفته
من-همين بچه + الان همخونه ي سه تا پسره در ضمن همه رو گفتي جز اصل كاري تدريسشم خوبه
ميشا- حالا اون زياد مهم نيست
من-بدبختاي ظاهر بين
ماشينو توي محوطه دانشگاه نگه داشتم به جرعت ميتونم بگم كه همه چشما برگشت روي ما البته حق هم داشتن يه ماشين مامانو عروسك سه تا دختر ترگل ورگل با اون حال گيري ميشا از سارا هم كه فكر كنم همه شناختنمون از بس اين ميشا بلند دادو بيداد كرد ولي با كارش خداوكيلي خيلي حال كردم از ماشين پياده شدمو دزد گيرو زدم با بچه ها داشتيم ميرفتيم سمت ساختمون اصلي كه صداي جيغ لاستيكاي يه ماشين اومد خيلي اروم سرم رو برگردوندم ديدم به به سه تفنگ دار تا پياده شدن دخترا بازار عشوه و دلبريشون رو صد برابر كردن اين سارا هم كه كلا رو نرو من رفت سمت سامي نميدونم چي بهش گفت كه سامي يه لبخند زدو مچ دستشو نگا كرد فكر كنم ساعت پرسيد از همين جا هم عشوه شتري هاي سارا حال بهم زن بود بي توجه بهشون به راهمون ادامه داديم ساعت اول با يه استاد كه اصلا نميدونم اسمش چي بود كلاس داشتيم خدا خدا ميكردم از اين استاد پرحرفا نباشه رفتيم سر كلاس نشستيم كه ديديم بعله سه تفنگ دار هم اومدن نشستن پشت ما عجبا امروز از اسمونو زمين برامون ميباره
سامي-به به نفس خانوم ميبينم اين واحدمون مشابه بوده
كه همون موقع استاد اومد ايول اين كه خلفي خودمونه تا منو بچه ها رو ديد گفت خلفي-به به خانوم فروزان و دوستانشون اميدوارم اينجا رو ديگه به اتيش نكشونين
من-سلام استاد نه خيالتون راحت اينجارو ديگه خاكستر ميكنيم
ميشا-سلام استاد فكر نميكردم با انتقاليتون موافقت بشه
شقايق-سلام استاد اره من هم اصلا فكر نميكردم كه موافقت بشه تازه چي تو يه دانشگاهم بيوفتيم
استاد جواب سلاممون رو دادو گفت كه با درخواست اونم خوشبختانه موافقت شده
استاد-سالام بچه ها من خلفي هستم مسعود خلفي 34 ساله قانون كارمم اينه حق غيبت تو كلاساي من 2 جلسه بيشتر نيست بيشتر بشه اين درسو افتاديد شلوغ كاري هم(يه لبخند زدو به ما سه تا اشاره كرد) فقط اين سه تا وروجك تونستن تو كلاسم اتيش به پا كنن اونم چون به جا بوده چيزي نگفتم وگرنه بايد بگم كه 4 جلسه از كلاس اومدن محروميد 4 نمره هم از امتحانتون كم ميكنم خب اسامي رو تو اين برگه وارد كنيد
بعدم برگه دست به دست چرخيدو اونم اسمارو خوندو برامون حاضري زد
استاد-خب بريم سراغ درسمون اين تو ضيحات براي كساني كه امسال مدرك عموميشون رو دريافت ميكنن - نظام آموزش پزشکی عمومی شامل ۵ دوره است:
۱- علوم پايه
۲- فيزيوپاتولوژی
۳- کارآموزی بالينی
۴- کارورزی بالينی
۵- کارورزی
دوره آموزش دكتراي حرفهاي پزشكي شامل مراحل زير است:
الف ) علوم پايه: اين دوره ضمن آشنانمودن دانشجويان با مباحث پايه، آمادگی لازم را برای يادگيری علوم بالينی در آنان بوجود می آورد.
طول اين دوره ۲ سال است كه در پايان اين دوره دانشجو در آزموني شامل كليه دروس اين دوره شركت ميكند و در صورت موفقيت به دوره بعدي راه مييابد. هر دانشجو حداكثر دوبار ميتواند در اين آزمون شركت كند.
ب) فيزيوپاتولوژي : آگاهی از مبانی فيزيولوژيک، شناخت مکانيزم بيماريها و عوامل موثر در آنها نشانه های بيماريها و تشخيص و درمان آنها مطالبی است که شما می توانيد آنها را فرا بگيريد.
طول اين دوره ۶ ماه است و طي آن دانشجو ضمن آگاهي از مباني فيزيولوژيك ، با مكانيزم بيماريها و عوامل موثر در آنها به طريق تحليل گرانه آشنا ميشود و نشانههاي بيماريها و تشخيص و درمان آنها را ياد ميگيرد.
ج ) كارآموزي باليني : شناخت آثار و علائم بيماريها از ديدگاه بالينی و آزمايشگاهی و بدست آوردن توانائی های لازم در به کار بردن انديشه، استدلال و نتيجه گيری سريع در طراحی عمليات پيشگيری و درمان است.
طول اين دوره ۲۰ ماه است و هدف شناخت آثار و علائم بيماريها از ديدگاه باليني و آزمايشگاهي به دست آوردن تواناييهاي لازم در به كاربردن انديشه ، استدلال و نتيجهگيري سريع، به منظور برخورد منطقي و صحيح با بيمار و طراحي عمليات پيشگيري درماني است. .........
يهو حرفشو قطع كردو گفت
-فروزان چه عجب وسط حرف من نميپري
من-استاد ببينين تورو خدا شما خودتون اون همه تهديد كرديد بعد اينجوري ميگيد اگه من شلوغ كنم تقصير شماست
خلفي-در هر موردي استثنا وجود داره حالا اون ميشا رو يه تكون بده خوابش بپره
ميشا كه با حرف استاد خميازه اي كه داشت ميكشيد نصفه مون گفت
ميشا-استاد داشتيم. شلوغ ميكنيم ميگيد نكنيد اروميم ميگيد نباشيد تازه ما هم بخواييم شلوغ كنيم تنها كسي كه دعوا نميشه اين نفسه وگرنه ما همون تهرانم تنبيه ميشديم والا.......
همزمان با بشگون گرفتن بازوي ميشا صداي سامي از پشت سر بلند شد ........
شقایق :
خیلی خوشحال بودم که این استاده اومده چون خیلی خوب درس میداد و ماهم باهاش خودمونی تر بودیم!
میشا داشت با خلفی بحث میکرد که صدای سامیار دراومد:
ـ این خلفی چی هی زر زر میکنه نفس؟!
خنده ام گرفت و نفس گفت:
ـ حسووووووووود! دلش میخواد به تو چه استاد به این خوبی!
سامی: نفس خانوم میریم خونه دیگه!!!!
نفس بالحن مسخره ای اداش رو درآورد:
ـ میریم خونه دیگه ...... هه هه هه! ترسیدم.....
خلفی: هی اون پشت........ آقا پسرا قصد مخ زنی دارن؟! برین بعد کلاس به کارتون برسید!!!!!!
من که هنگ کردم از دست این استاده! غیرتش تو حلقم حالا!!!!!
ایندفعه دیگه توبه کرده بودم که کرم نریزم با میشا سر کلاس پس مثه یه دخی آروم و سر به زیر نشستم و به درسم گوش دادم....
بعد ازاین که کلاس تموم شد سریع از میز اومدم بیرون با میشا افتادیم به سر و کول هم و کلی خوش میگذروندیم که یهو یه صدایی منو میخکوب کرد:
ـ سلام شقایق.......
من با چشای از حدقه دراومده و وحشتناک نگاش کردم......
هی وای من اینکه ......... اینکه پرهامه!!!!
من: سلام اقای محبی!
پرهام: ا سلام خوبید چه خوب که هم دانشگاهی شدیم!
من: بله ..... من دیگه برم.......
دست میشا رو گرفتم و رفتیم یه جا دیگه......
میشا: وای باز این سیریشه اومد......
من: آره بابا تقصیر این اشکانه ها!!!!!
میشا: چرا؟
من: باز حتما دهن لقی کرده که رفتم شیراز این دوستشم فهمیده اومده اینجا...... ول کن نیس که......
میشا: شماره ات رو داره؟
من: نه بابا بهش ندادم.......
میشا: خوب کردی!
من: میدونم!
رفتیم سمت بوفه تا یه چایی کوفت کنیم که میلاد رو دیدم که چندتا دختر دورشن و داره عشوه خرکی میان!!!!!
من: این دخترا ول کن نیستن؟!
میشا: اوا شقایق غیرتت قلنبه شد؟!
من: آره یعنی چی آخه!
میشا: خاک به سرم شقی عاشق شدی رفت!
من: خفه شوبابا!!!!!!! تو که زودتر جنبیدی!
میشا: شقایق ، پرهام اومد بازم.......
من: ای بره گورشو گم کنه لامصب!
میشا: میدونی خدارو شکر ارش اینجا نیستا........
من: نگو سقت سیاهه الان اونم پیداش میشه ها!
میشا: خدا نکنه زبونتو بگاز!
پرهام اومد و روی صندلی کنار من نشست و گفت:
ـ اجازه هست!؟
من: به! زحمت کشیدی تو که نشستی پس اجازت دیگه چیه آقا!؟
پرهام: ببخشیددیگه..... میشا خانوم میشه من با شقایق تنها باشم.......
میشا: نه نمیشه..... (و یه لبخند گل و گشاد تحویلش داد!)
به میلاد نگاه کردم و بعد به میشا...... نمیدونم چرا دلم میخواست حرصش رو درآرم!
میشا انگار فکرم رو خوند و لبخند زد و رو به پرهام گفت:
ـ حالا که فکر میکنم میبینم میشه شمادوتارو تنها بذارم!
آخ دمت گرم میشا!
من: خب امرتون آقای محبی؟!
پرهام: ببخشید اشکان گفت که اومدید شیراز...
من: بله کور که نیستید!
پرهام: امم بله اگه دنبال خونه میگردید من درخدمتما!!!!!
من: مسلما وقتی اشکان گفته اومدم شیراز پس باید گفته باشه که خوابگاه هم پیدا کردم!
پرهام یکم سرش رو آورد جلو و نزدیکم شد و گفت:
ـ منو خر نکن ! میدونم خونه گیرتون نیومده! من خونه دارم میتونیم همخونه باشیم اما فقط من و شما!
من بلند شدم و با کیفم دستمال کاغذی رو میز زدم تو سرش و گفتم:
ـ خفه شو مرتیکه اشغال .......... واقعا اشکان تو دوست یابی نمره اش صفره!
و پاشدم و رفتم پیش نفس اینا........
نفس: چی میگفت بهت؟!
من همه چیو واسش تعریف کردم و اوناهم شروع کردن به بد و بیرا گفتن......
به میلاد نگاه کردم که با عصبانیت به من چشم دوخته بود...... با نگاهش میگفت میریم خونه دیگه !!!!! هی وای من نمیرم خیلیه!!!
میشا :
یکم که بابچه هاتوبوفه چایی کوفت کردیم و اون عشوه های خرکیه دختراروبرای پسرادیدیم که اصلا برام مهم نبودرفتیم سرکلاس بعدی که تا3بود..
رفتیم ردیف اول بابچه نشستیم که پسراهم اومدن پشتمون نشستن..فکرکنم اینامیخوان تااخرش گیربدن به مانفس وشقی هم معلوم بودعصبی شدن..تااخرکلاس که بازم اون استادفک بزنه بودهیچکدوممون حرفی نزدیم...وقتی خواستیم بریم سوارماشین بشیم دیدم سارا داره صدام میکنه .میاد سمتم.
من:وای این چه اویزونیه..
سارا:سلام بچه ها..ببخشیدمیخواستم یک کمک ازتون بخوام..
من:بفرمایید..
سارا:راستش این پسره هست اسمشم سامیاره میخواستم مخشوبزنم میخواستم ببینم میتونیدکمکم کنید؟!!
یک نگاه ه نفس کردم که قرمزشده بودمنم گفتم
من:ساراجان فکرنکنم من دفترازدواج داشته باشم..خودت برومخ بزن..
بعدم راه افتادیم بریم..
نفس:واییییییییی یکروزبه عمرم که مونده باشه من این سارارو میکشم..
من:حالاجوش نخوراینو که خوب میشناسی چه پروییه..
شقایق بایک صدایی که ازچاه درمیاومد گفت:
شقی:می..میشا اونجارو.
ردنگاهشوگرفتم که...زدم توسرم
من:خاک توسرشدم..اخه این اینجاچیکارمیکنه؟
نفس:میشاغصه نخورعادی باش عزیزم...
ارش:به سلام بر بانوی بنده...
من:!!!!جان!!!!چه سریع صاحبم شدی..
ارش:هستم مگه نه؟
من:نه نیستی..لطف کن جلوم پیدات نشه وگرنه بدبختت میکنم..
بعدم بابچه هاگازشوگرفتیمو رفتیم..
توراه من فقط میزدم توسرم..یکربع بعدپسراهم اومدن ولی اتردین انگارکه بایکی دعواکرده..محل ندادم رفتم تواتاقمیخواستم لباسامو دربیارم که اتردین اومدتو اتاق
من:هوی چته روانی ترسیدم...
اتردین:میشابشین کارت دارم..
من:من باشماکاری ندارم..
دستمو گرفت انداختتم روتخت گفت:
اتردین:وقتی بهت میگم بشین یعنی بشین..
من:خب بگوچیکارم داری؟
اتردین:اون پسره مزاحمته؟
من:کی؟
اتردین:همونی که داشتی باهاش حرف میزدی..
من:اهان..اره..
اتردین:نترس دیگه مزاحمت نمیشه چون حالشوگرفتم..
من:چی؟؟؟
-دیگه مزاحمت نمیشه..
-اتردین چیکارکردی؟
-هیچی..
-ممنون بابت کمکت..
-خواهش میکنم.این کاروچون بهت مدیون بودم انجام دادم..
-مدیون بودی؟؟
-چون یکدفعه سرهمین یاروبهت تهمت زدم..
-گفتم که مهم نبود.ولی ممنون ازکمکت..
بعدم ازاتاق رفتم بیرون.خداروشکرکه اتردین کمکم کرد..یکم بابچه هاtvدیدیم که پسرا اومدن جلومون نشستن.سامیارگفت:
سامی:به نظرتون بااین استادخلفی یکم زیادی گرم نبودید؟
من:به نظرتون شماهم یکم توکارایی که بهتون ربط نداره دخالت نمیکنید؟؟
سامی:وقتی 4تابزرگتردارن حرف میزنن شماساکت باش...
من:اگه اون بزرگتراشمایید که بایدبگم واقعابراتون متاسفم..مابااستادخلفی فقط چون چدترم باهاش داشتیم ویکم شلوغ کاری کردیم انقدرصمیمی هستیم همینو بس..
بعدم پاشدم رفتم تواتاق.زنگ زدم به خونه به مامانینام زنگ زدم گفتم که اوناهم 2هفته ی دیگه بیان.چون همه باهم بیان بهتره.حداقل پسرارویکموقع مشخصی بیرون میکنیم..
روتخت درازکشیدم که یاد مهمونیه تفضلی افتادم یک لباس داشتم خیلی قشنگ بودولی یک ازپشت بازبود.همونو تصمیم گرفتم بپوشم..
ساعت7بودکه بیدارشدم نفهمیدم کی خوابم برد..رفتم کتابی که خریده بودیمو تااونجایی که استاد خلفی درس داده بودروبخونم..نمیدونم چرا ولی دوست اشتم درس این استادوبخونم.استاده خیلی باحالی بود.من که باهاش حال میکردم..یک ساعتی بودکه داشتم میخوندم که دراتاق بازشدوشقی اومدتو.
شقی:چیکار داری میکنی؟
من:دارم درس میخونم.نمیخوام روهم تلنبارشه..
شقی:بابابچه درس خون..
من:بروبابا..
شقی:حالاکی تموم میشه؟
من:تموم شد..
شقی:خب میشا توچی میخوای واسه مهمونی بپوشی؟؟
لباسمو بهش نشون دادم که گفت:میشااتردین گیرمیده ها..پشتش بازه..
من:غلط کرده..چی کارمه که میخوادبهم گیربده..بعدشم مهمونیه که مشکلی نیست توش بپوشم.همه ازخارج اومدنو از این بازتراشم اونجا دیدن..
شقی:خب اینوکه راست میگی..
من:شام چیه؟
شقی:کوفت.
من:یعنی چی؟
شقی:یعنی نداریم..
من:ای بابا.من گرسنمه..
شقی:عیبی نداره برات میوه بیارم..
من:نه باباخودم میرم برمیدارم..
باهم رفتیم تواشپزخونه که من یک سیب برداشتم گاززدم ورفتیم باهم فیلم ترسناکیوکه شقی خریده بودوببینیم..
*********************
اخرفیلم که من گرخیده بودم خیلی باحال بود.نفسو شقی هم ازمن بدتربودن..ساعت11بودکه رفتیم بخوابیم..من رفتم زیرپتو گوشیمم گذاشتم ساعته7.فردادوباره بااستادخلفی کلاس داشتیم...جونمی جون.(چشمادرویش میشاپروو)
........................................
ارسالها: 223
موضوعها: 44
تاریخ عضویت: Jun 2016
سپاس ها 813
سپاس شده 384 بار در 149 ارسال
حالت من:
اگه میشه همشونو بذارید ممنون میشم
ارسالها: 222
موضوعها: 9
تاریخ عضویت: Jun 2016
سپاس ها 1021
سپاس شده 274 بار در 138 ارسال
حالت من: هیچ کدام
خوب اومدم که چند تا پست تپل براتون بزارمممم
امید وارم خوشتون بیاد
من سپاس میخاممممممممممممممممممم
........................................
ارسالها: 222
موضوعها: 9
تاریخ عضویت: Jun 2016
سپاس ها 1021
سپاس شده 274 بار در 138 ارسال
حالت من: هیچ کدام
22-07-2016، 12:06
(آخرین ویرایش در این ارسال: 22-07-2016، 12:18، توسط نفسممممممم.)
میشا :
باصدای انریکه ازخواب بیدارشدم..دستوصورتمو شستم رفتم پایین بقیه هم بیدارشده بودن صبحون روخوردم.رفتم بالایک مانتو خاکستری بایک جین زردکثیف پوشیدم یک
مقنعه ی زغالی سرکردم.رژگونهی اجری خیلی کم رنگ بابرق لب وپنکیکو...تکمیل شد..راه افتادم.نفس توراه هی تذکرمیداد که سرکلاس شیطونی نکنیم ولی من
وشقی به هم چشمک میزدیمو میگفتیم باشه...ساعت 8بودکه رسیدیم.مستقیم رفتیم سرکلاس استادم اومد..داشت اسامی که اومده بودنو تیک میزدکه میشااسایش
وخوند بعدم گفت:بایدفامیلیتو میذاشتن زلزله نه اسایش..
من:ا.استاد دختربه این گلی..گناه دارم..
استادخندیدوسری تکون دادوبقیه اسامیوخوند..
میخواست درس جلسه یپیشو دوره کنه که چون من خونده بودبلدبودم..دستمو بردم بالا.باسراجازه دادصحبت کنم.
من:استادمیشه من توضیح بدم؟
چشماش گردشدوگفت:
خلفی:تو!!؟؟چه اتیشی میخوای بسوزونی زلزله..
من:ا استاد هیچکار بخداخوندم میخوام بیام توضیح بدم..
خلفی:خب بیا.اگه اتیش سوزونی به قول خودت فلکت میکنمhttp://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-06-.gif
من:باشه.اصلاخودم دستگاهشو اوردم..
رفتم دم تخته وایتبرد وایسادم شروع کردم به توضیح دادن..چشمای استادکه گردشده بود دیدمش خنده ام گرفت رفتم جلوش دستامو به حالته گرد کرده گرفتم جلوش
گفتم:نیفته...
ازشک اومدبیرون گفت چی؟
من:چشماتون..بابانگاه کنیدیک بارم که مثل ادم دارم توضیح میدم نمیذارید...
کلاس منفجرشد.خلفی باخط کشی که دستش بودزدبه کمرم گفت:بروبرو زلزله کم نمک بریز..
من:گناه دارم.تهشه...
رفتم وایسادم توضیح بدم که یک اصتلاح که سخت بودرسیدم دیدم نگم 3میشه یک چیزازخودم درکردم که مچمو گرفت نامرد.باخنده گفت
خلفی:اسایش یک باردیگه تکرارکن چی؟؟؟
من:دهلیز..
ازخنده ترکید گفت:اسایش بلدنیستی خب بگوکمکت کنم اخه دهلیز چه ربطی به تومر داره؟
کم نیاوردم گفتم:منضورم دهلیزتومربود..
خلفی:بیابرو ابروی هرچی دکتره بردی..
من:حداقل یک تشکری یک ابی چیزی بدید این همه اینجا فک زدم..
خلفی:بروبشین اسایش تادونمره کم نکردم..
بدورفتم نشستم سرجام که نفس ازم نیشگون گرفت:قراربود اتیش نسوزونی...
من:ای دردم گرفت.خب چیکارکنم بخدافقط میخواستم توضیح بدم..
نفس:باشه..اتردینو خودت جمع کن..
من:بروبابا..
تااخر کلاس دیگه هیچ حرفی نزدم..اخه مگه بیکاربود..وقتی کلاس تموم شد بابچه هارفتیم رستوران اخه ساعت12بود.یک میز3نفره گوشه ی رستوران پیداکردیم ونشستیم من وشقی ماهی سفارش دادم نفسم کباب.
شقی:میشاخیلی دیونه ای داشتی باخلفی شوخی میکردی صدای نفسای عصبیه اتردینو من میشنیدم..
من:غلط کرده.مگه دخترابهش گیرمیدن من چیزی میگم؟
شقی:به هرحال امروزکفن میشی..
غذارواوردن ماهم شروع کردیم به خوردن...وسطای غذامن که دیگه ترکیدم بقیه هم مثل من نفس حساب کردو باهم رفتیم خونه...
وقتی رسیدیم اتردین نبود رفتم تواتاق که دیدم روتخت نشسته.تامنو دیدگفت:کجابودی؟
من:چی؟
اتردین:گفتم کجابودی؟
من:ربطی داره؟
اتردین:نه.فقط یک چیزی زیادبااین خلفی گرم نگیر چون برات بدمیشه.
من امپرچسبوندم گفتم:اخه توکیمی که اینجوری بهم گیرمیدی؟دوست دارم میکنم.به توهم هیچ ربطی نداره..
یکهوبازوموگرفت.کشیدتم جلو دادزد:روابط توباهرکسی به خودت ربط داره اگه هم دیدی بهت چیزی گفتم چون تورودست خودم امنت میدونم نمیخوام باکله بری تودیوار.اگه هم بهت تاحالاگیردادم فقط دلیلش همین بود ولی حالاکه خودت دوست داری بروهرغلطی میخوای بکنی بکن برای من یکی که مهم نیست..
من:به جهنم.
اتردین ازاتاق رفت بیرون.یکم فکرکه کردم دیدم اون داره راست میگه ولی من دوست ندارم کسی بهم دستوربده..به هرحال برام مهم نیست بره به درک....
***************************
ازاون اتفاق4روزی میگذشتو نه من بااتردین حرف میزدم نه اتردین بامن کاری داشت .اتردین خودشوباکتاب سرگرم کرده بودمنم همینطور...داشتم باگوشیم ورمیرفتم که شقی مثل چی پریدتو.
من:هوی موجی چته؟؟
شقی:دیونه اومدم یاداوری کنم فردامهمونیه تفضلیه.میخوای کاری کنی بکن..
من:وای یادم رفته بود.
شقی:اها حالاکی موجیه؟
من:تو.
شقی:پروو..
من:خب ازساعت 7شروع میشه؟
شقی:اره..
من:خب باشه شب بخیر..
شقی.این یعنی این که برم بیرون.
من:عاشق همین هوشتم..
شقی:خب باشه شب بخیر..
روتختم که همون روزی که دعواشده بود اورده بودن درازکشیدم وبه عکسم بااتردین که روبه روی تختازده بودیم نگاه میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد..
نفس :
-اي خدا ببين اين يه روزم كه دانشگاه نداريم بايد براي اماده شدن مهموني تفضلي از خواب نازمون بزنيم
با غر غر از تخت خواب بلند شدم
-اين سرو صداها كه از طبقيه پايين مياد چيه ديگه
تاپمو كه تا زير سينم اومده بود بالا رو كشيدم پايين و رفتم حموم بعد از حموم حوله تنمو پوشيدمو حوله مو هم پيچيدم دور سرمو رفتم پايين واااا انگار ميدون جنگه سامي مبلا رو جا به جا ميكرد ميلادو اتردينم كمكش ميكردن از همون بالاي پله ها داد زدم
من-پس دخترا كوشن
سامي-رفتن وقت ارايشگاه بگيرن
من-پس من چي؟
سامي يه لبخند ژكوند زدشو شونشو انداخت بالا
من-شونه بالا انداختنو درد گوشيم داغون شده اصلا نميدونم كجاست گوشيتو بده ببينم
سامي-به من چه مشكل خودته هي بهت ميگم با اين خلفي انقدر گرم نگير كو گوش شنوا
من-تو رو سننه دوست دارم گرم بگيرم ميلاد تو گوشيتو بده
ميلادم خيلي شيك گوشيشو دراورد داد بهم اي اين ساميار دماغش سوخت حال كردم پسره ي هركول
دستمو گذاشتم رو بينيمو گفتم
- اه اه چه بوي راه افتاد
پسرا هم يكم بو كشيدنو گفتن چه بويي با خنده حرص دربياري گفتم
من-بوي دماغ سوخته ساميار خان اقا پسر من لنگ تو يكي نميمونم دستت طلا ميلاد
ساميارم كه معلوم بود داره خودشو كنترل ميكنه نياد بزنه منو لتو پار كنه رفت تو اشپزخونه بعدشم زد از خونه بيرون لحظه اخر داد زدم
من-ساميار خان حرص نخور چاق ميشي
كه بعدش در كوبيده شد بهم
اتردين-بابا كمتر اين داداش ما رو حرص بده
من-تو هم كمتر اين خواهر منو حرص بده
اتردين-زبون نيست كه ماشالا اندازه فرش قرمز طول و عرض داره
من-ميخوام ببينم فضولش كيه
اتردين- شما از اين تيكه قديمي هنوز دست برنداشتين بابا قديمي شد
من-بهتر از اون په نه په شما پسراس كه
اترديم ديگه حرفي نزد منم زنگ زدم به ميشا اينا اونا هم گفتن براي منم نوبت گرفتن
من-ميشا ميگفتي سه تا ارايشگر بفرسته خونه يه وقت كارش طول ميكشه تفضلي اينا ميان زشته ما نباشيم اين پسرا تنها باشن
ميشا-بزار بپرسم ميان خونه
من-ميشا حواستو جمع كن قيمتش زياد نشه انقدر از عابربانكم استفاده كردم ميترسم بابااينا برن موجوديمو چك كنن اونوقت شك ميكنن
ميشا-نه بابا حواسم هست
من-قربانت باي
ميشا-خدا سعدي
گوشيرو قطع كردم دادم دست ميلاد
من-دستت درد نكنه
ميلاد-خواهش
من-راستي اين ميزو صندلي كه براي حياط سفارش داديمو كي ميارن؟
ميلاد-تا دوساعت ديگه با ميوه و كيكو شيريني و گلا ميرسه
اتردين-تازه كارگرم گرفتيم بيان بچينن خودمون بريم به خودمون برسيم
ميلاد-اره دختراي خوشگل امشب زياده
من-خجالت بكشيد امشب شما مرداي زن داريد بايد مثل عاشق پيشه ها رفتار كنيد
تردين- اخه زياديتون ميشه
من-حالا كه اينطوريه من زنگ ميزنم به خلفي يه سر بياد اينجا ماشلا تو دانشگا پسراي خوشگل زياده
ميلاد-اگه به ساميار نگفتم
من-يه اشي برات نپختم
همه با هم زديم زير خنده داشتم ميرفتم تو اتاقم كه ميلاد گفت ميشا اس داده كه ساعت4 با ارايشگر اينجاست ساعتو نگاه كردم 1 بود اين دخترا هم كه معلوم نبود بيرون چيكار دارن پشيمون شدمو رفتم تو اشپزخونه تا يه چيزي درست كنم خب ببينم چي داريم يه نگاه كلي به اشپزخونه كردم ديدم بعله يخچال خالي شده يادم باشه به اين پسرا بگم برن براي خونه خريد كنن از تو اشپزخونه دادزدم
من-ميلاد يه زنگ به شويه فراري ما بزن بگو يه بسته همبرگر بگيره سرخ كنيم وگرنه گشنه ميمونيم
ميلاد اروم طوري كه من نشنوم ولي چون گوشم تيز بود شنيدم گفت
-تا كارشون گير ميكنه شوهر شوهر ميكنن
من-شنيدما ميلاد
ميلاد-با تو نبودم كه
بعدش صداي مكالمش با سامي اومد منم نشستم به گوجه و كاهو با خيار شور خورد كردن تا همبرگرا بياد رفتم لباس راحتي پوشيدم موهامم همونجور خيس دم اسبس محكم بستم و رفتم پايين داشتم اخرين گوجه رو خورد ميكردم كه صداي در اومد بچم چه موقعيت شناسه بعد ده دقيقه با دوبسته همبرگر و نون باگت اومد تو اشپزخونه اا خوب شد نون گرفتا وگرنه من اصلا يادم نشد بشون بگم
سامي- كمك نميخواي؟
من-نچ نميخوام شما برو كمك اتردينينا
سامي-خب من اومدم به خانومم كمك كنم
اي بابا اين چرا اينطوري ميكنه اخه جريان نزده ميرقصه مال اين ساميه ها
من-پس برو اون همبرگرا رو سرخ كن من تازه حموم بودم بوي سرخ كردني ميگيرم
خلاصه تا ساعت 3 اون سرخ كردو من با مخلفات گذاشتم تو نون
من-خب دستت درد نكنه پسرا رو صدا كن بيان براي غذا
ساميار-چشم
فكر كنم سرش خورده به سنگ انقدر حرف گوش كن شده از پا قدم خوب اين خلفي بايد باشه
ميشا-به به بدون ما غذا ميخوريد چشمم روشن
من-شما كي اومديد مگه نگتيد 4 با ارايشگر مياييد گفتم بيرون غذا ميخوريد ديگه
ميشا-نه بابا كي حال داره تو اين گرما بره دور دور تازه بعدشم بره دنبال ارايشگر ادرس داديم گفت خودش مياد غذا هم ماشالا براي يه ايل درست كردي چه خبره
من-گفتم اين پسرا شايد زياد بخورن مگه يه نفر مياد
ميشا-اره بابا سرشون شلوغ بود اينم به زور قبول كردن بياد خلاصه غذا ها رو خورديم كه اين ارايشگره اومد ظرفا رو سپرديم دست پسرا و پريديم بالا تو اتاق شقايق
من-بابا تو رو خدا اول منو درست كنين كه هنوز لباسم انتخاب نكردم
ميشا-جدي نفس از تو بعيده تو از يه هفته قبل براي مهموني لباس انتخاب ميكردي
من- حالشو نداشتم
ارايشگر-خب گلم چه جوري موهاتو درست كنم
من-موهام فر كركره اي بشه مدلش جمعو باز ارايشمم مشكي نقره اي كه چشمم رنگش نقره اي طوسي بشه
ارايشگر-باشه گلم بيا بشين ببينم قبلش برو يه ربدوشام بپوش كه لباستو ميخواي در بياري موهات خراب نشه
رفتم يه ربدوشام نقره اي پوشيدم اومدم نشستم زير دست اين ارايشگر دستش انقدر فرض بود كه حال ردم معلوم بود كار بلده دستاشو از دوطرف كشيد و گفت
-بلند شو عروسك
ميشا-واي دستتون درد نكنه خانم رفيع(ارايشگر) نشناختم گفتم جادو كرديدي اين رفيق بيريخت ما سيندرلا شد
من-خفه ميشا برو از جلوي اينه كنا بزار خودمو ببينم
ميشا از جلوي اينه رفت كنارو من از ديدن خودم كيف كردم زير چشممو خط چشم نقره اي و بالاي چشممو خط چشم مشكي تقريبا كلفت كشيده بود پشت پلكمو نقره اي با مشكي كار كردن بود زير ابروم هم يه كم سايه نقره اي زده بود كه پشت پلكمو كشيده تر ميكرد با رژگونه ي صورتي و رژ لب صورتي موهامم عالي شده بود سمت راست روي موهام سه تا مربع 6 در6 تمام نگين زده بود صداي شقايق در گوشم نزاشت بيشتر فكر كنم
شقايق-بيچاره سامي
خنديدمو گفتم
-خفه
از ارايشگر تشكر كردمو پولشو حساب كردم بعدشم رفتم تو اتاقم تا يه لباس و كفش انتخاب كنم لاكامم ميخواستم مشكي با طرح هاي نقره اي بزنم در كمدمو باز كردم يكم زيرو روش كردم كه ياد يه لباس افتادم
كه بابام از تركيه برام اورده بودو از ترس اينكه طناز دختر عموم وقتي نباشم برش داره با خودم اورده بودمش يه لباس كوتا بالاي زانوكه دامنش يكم پرنسسي بود يه يقيه پر نگين ميخورد كه دور گردن حلقه ميشد روي سينشم يه اشك پر نگين بود كه وسطش خالي بود با كفش ستش كه پر از نگين بود پشتم به در بودشو داشتم ربدوشام رو در ميوودم كه صداي در اومد زود روبدوشام رو پوشيدمو برگشتم سامي بود كه تكيه داده بود به درو زل زده بود به من
سامي-ببخشيد
بعدشم زود رفت بيرون پسرهي بيشعور يه اهمي يه اوهومي بعد بيا سريع لباسرو پوشيدمو كفشامم پام كردم رفتم جلوي ميز ارايشي يا همون توالتو با يه ادكلن خنك و شيرين يه چيزي بين اين دوتا كه خودم عاشقش بودمو فقط تو مهموني هاي مهم ميزدم چون داييم برام از فرانسه فرستاده بود اصل بودو ميگفتن برندش ديگه از اين ادكلن نميزنه خلاصه با اين ادكلن كم ياب دوش گرفتمو لاكامم زدم كه صداي در اومدو پشتش صداي سامي
سامي-نفس لباستو پوشيدي بيام تو
من-اره بيا
ساميار اومد تو اخي بچم هنوز موهاش خيس بود فكر كنم تازه از حموم اومده بود يه راست بدون اينكه به من نگاه كنه رفت سمت كمد لباساش يكم زيرو روش كرد بعدش كلافه دستشو كرد تو موهاش رفتم پشتش واستدمو دستمو گذاشتم روشونش
من-كمك نميخواي
مثل كسي كه بهش شوك الكتريكي داده باشن برگشت و زل زد بهم زل زدم به يه جفت چشم عسلس كه توش يه جفت چشم نقره اي ديده ميشد
من-ميخواي برات لباس انتخاب كنم؟
بدون حرف سرشو تكون دادو رفت نشست روي تخت از پشت سنگيني نگاشو حس ميكردم احساس ميكردم مثل يه ادم برفي شدم كه با اشعه هاي يه نگاه عسلس داره ذوب ميشه يه نفس عميق كشيدمو موهامو يه تكون دادم كه بوش توي اتاق پيچيد صداي نفس عميق ميومد كه عطرو بو ميكشه سعي كردم به نگاه عسليش كه تمام وجودمو شيرين ميكرد توجهي نكنم ولي به خدا اگه من بزارم سارا به اين نزديك بشه نفس نيستم يه كتو شلوار مشكي با پيراهن نقره اي و كروات نقره اي مشكي انخاب كردم با يه كفش مجلسي ورني مشكي كه باخودم ست بشه كتو شلوار به دست برگشتم سمتش همچين زل زده بود بهم گفتم شايد يه ايرادي چيزي تو لباسم هستش
من-بيا اينا رو بپوش با اون كفش ورني مشكيه
بدون حرف اومد كتوشلوارو گرفت و رو بهروم واستاد با اون كفشاي بلندم بازم تاروي شونش بودم نميدونم از قصد بود يا همينجوري ولي نزديك تر اومدو از كنار شونه ي راستم خم سد طرف كمدو با يه نفس عميق كنار گودي شونم كه مور مورم كرد گفت
سامي-اون مجلسيه رو ميگي؟
سريع ومدم كنارو گفتم
من-اره
كفشو كتو شلوارو برداشت رفت تو رختكن يه يه ربع بعد اومد بيرون واي خدا كمك كن غش نكنم كتو شلوار فيت فيت تنش بود موهاي نم دارش ريخته بود روي پيشونيشو ازش يه مجسمه زيبايي ساخته بود كروات به دست اومد پيشم
سامي-برام ميبندي؟
من-اره بده برات ببندم سه گره ببندم يا دوگره
سامي - مامانم هميشه سه گره ميبست
بعدش يه اه كشيد اخي دلش براي مامانش تنگ شده
رفتم يكم نزديك تر يقه ي كتشو گرفتم كشيدم پايين تر تا قدم برسه براش ببندم صورتش دقيقا روبه روي صورتم بود فيس تو فيس بوديم نگاهش رو تمام عجزاي صورتم ميچرخيد كرواتو انداختم دور گردنش سرش اومد نزديك تر يه چرخو يه گره به كروات دادم سرش اومد نزديك تر گره ي اخر يكم كرواتو محكم تر كردم سرش اومد نزديك تر........
دستامو از روي كروات برداشتم ولي بازم سرش اومد نزديك تر زمزمه كرد
سامي-نفس
چشمامو بازو بسته كردمو مثل خودش زمزمه كردم چشماش جادو ميكرد توي چشماي عسليش انعكاس يه جفت چشم نقره اي ديده ميشد كه باعث ميشد مسخ چشماش بشم
من-بله
سرش رو اورد نزديك تر كه صداي در اومدو پشت بندش صداي اتردين
-ساميار نفس زود باشيد بياييد پايين مهمونا الان ميرسن
ساميار رفت عقبو دستشو كلافه كرد تو موهاش يه چيزي زير لبي گفت بعدش با صداي بلند گفت
ساميار-الان مياييم
بعد رو كرد به من
ساميار-بريم
من-موهاتو درست نميكني؟
ساميار-برام درست ميكني
با سر به صندلي ميز توالت اشاره كردم رفت روش نشست دوتا پا از دوطرف باز دستاشم گره كرد بهمو گذاشت بين پاش اخي چقدر امروز اين حرف گوش كن شده
رفتم روبه روش واستادم تقريبا بين پاهاش بودم سرشو گرفتم تو دستم يكم اينور اونور كردم اونم هيچي نميگفت براي امشب نبايد زياد فشنش ميكردم سرشو صاف كردم مستقيم روي خودم و سشوارو برداشتم اول موهاشو خشك كنم اخي چه موهاي نرمي داشت دستمو ميكردم توشو در ميووردم بعد از اينكه موهاش خشك شد با ژل افتادم به جون موهاش اخي بچم كلافه شده نفساش تند شده بود مثل خودمه نميتونه يه جا بشينه دست اخرم به شاهكارم خيره شدم بدبخت سيخ نشسته بود اصلا سرشو تكون نداد دوباره سرشو تو دستام گرفتمو قشنگ اينور اونور كردم كه ببينم كمو كسري نداشته باشه چشماش مست خواب بود
من-خوابت مياد سامي؟
سامي-نه چطور
بعدش از جاش بلند شدو خودشو تو اينه نگاه كرد
من-اخه چشمات خمار خماره
ساميار-دستت درد نكنه خيلي خوب شد
بعدش رفت از تو كمدش يه جعبه اورد داد دستم
ساميار-اينم براي كرواتو موهامو معذرت خواهي براي گوشيت
جعبه رو گرفتمو گفتم
من-خوبه ديگه با يه تير چند نشون زدي
ساميار-ما اينيم ديگه
جعبه رو باز كردم يه گوشي اپل بود كه از براي خودم چند مدل بالا تر بود
من-دستت دردنكنه ولي وظيفه ات بود
اومد جلو گفت
سامي-ميبخشيم؟
من-بايد در موردش فكر كنم
تا به خودم بيام تو بقلش بودم دستامو گذاشتم رو سينشو خواستم از بقلش بيام بيرون كه گفت
سامي-بابا جون من انقدر تكون نخور ديگه ميدوني تا نخوام نميتوني بيرون بيايي از اين زندون
چه تشبيه خوبي كرد زندون زندوني كه كيليد قفلش دست سامي بود هميشه كيليد قفلا دست سامي بود حتي كيليد اين نگاهي كه الان قفل شده بود تو نگامم دست سامي بود چشماشو بستو يه نفس كشيد بي اراده سرمو گذاشتم رو سينه اش چقدر لذت بخش بود كه يه تكيه گاه داشته باشي يه نفر كه هر وقت بخواي بتوني بهش تكيه كني سامي تكيه گاه خوبي بود سرشو كرده بود تو موهامو نفس ميكشيد
سامي-نفس به خدا اون روز نگرانت شدم كه اون حرفا رو زدم ميبخشيم
من-گفتم كه بايد فكر كنم
ريز خنديدو گفت
سامي-خيلي نامردي تو عمرم از كسي عذر خواهي نكرده بودم چه برسه به اينكه التماسش كنم ببخشتم
اين حرفا كه ميزد چه معني داشت يعني ميخواست بگه با همه براش فرق داشتم نخير نفس اينو يادت باشه تو براش فقط يه همخونه اي كه تاريخش دوسال بيشتر نيست
ساميار-نفس چه بوي خوبي ميدي
از بقلش اومدم بيرونو گفتم من-ميدونم بريم پايين
ساميار-نفس اين لباست خيلي كوتاستا يقشم كه وسط اون اشكه خيلي بازه نميشه عوضش كني
بعله ديگه منو بگو گفتم حرف گوش كن شده سرشو تكون نميده نگو اقا زوم كرده تو يقه ي من قرمز شدم گرمم شد من-نچ نميشه
ساميار-پس از پيش من جم نميخوري
من-ببينم چي ميشه
دستمو گرفت حلقه كرد دور بازوي از اتاق كشيدم بيرون و سرشو كرد تو گودي شونمو زمزمه كرد
ساميار-ببينم چي ميشه نداريم امشب ميخوام به گروه موسيقي بگم اهنگ لايت بزاره دوتايي تنها تانگو برقصيم استعداد همسرم رو ببينم
من-دوتايي تنها
ساميار-اره فقط منو تو روي پيست
شقایق :
بعد از این که کار نفس تموم شد نوبت من شد که بشینم و آرایش کنم.....
ولی معلوم بود آرایشگره از اون کار بلدا بود چون نفس محشر شده بود.....
من خیلی سریع نشستم و خودم رو سپردم به دست آرایشگره......
خیلی تند و فرز کار میکرد اما با دقت..... یکمم موهام رو میکشید که دردم میومد اما اشکال نداره می ارزه!
موهای کهربایی رنگم رو باز گذاشت اول و چون موهای من تاب داره اون رو صاف کرد و دوباره فرهای درشت کرد و به طرز زیبایی از وسط بستش که خیلی تو چشم و قشنگ بود.........
بعد از اون نوبت آرایشم شده بود......
با مهارت خاصی خط چشم برام کشید که چشام رو درشت تر کرده بود و ریمل زده بود برام اما هرچند واقعا نیازی نبود همینطوری بلند هستن اما خب حجیم ترش کرد....
رژ گونه صورتی هم برام زد و یه رژ لب خوش رنگ صورتی _ قرمز توهمین مایه ها برام زد و بعد از اتمام کارش گفت:
ـ پاشو خوشگله... ماشالا یکی ازیکی خوشگل تر! پس سومیه چی بشه!!!!!http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-22-.gif
تشکر کردم ازش و خودم رو تو آینه دیدم......
بععععععععله! کارش رو کرده بود عالی توووووپ!http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-06-.gif(خودشیفته)
میشا یکی زد تو پشتم و گفت:
ـ لامصب شما دوتارو خوشگل کرد الان انرژیش تحلیل میره گند میزنه به من!
من: نه بابا کارش خوبه توهم خوب میشی.....
چشمکی به میشا زدم و رفتم تو اتاقم تا لباسم رو عوض کنم........
یه لباس صورتی خریده بودم با میلاد اما اون زیادی مجلسی بود ولی یه لباس دیگه هم داشتم که میلاد انتخابش کرده بود تنهایی که سوپرایز شم و خیلی هم این لباس رو دوس داشتم...
رنگش نقره ای بود برق میزد از اون مونجوقیا کوتاه بود سرشونه هامم معلوم بود و تنگ هم بود که قشنگ هیکلم رو به نمایش میذاشت.......
لباسم رو درآوردم و نقره ایه رو پوشیدم و خودم رو نگاه کردم.......
لباسه قشنگ باریکی کمرم رو نشون میداد قدم رو هم بلند تر کرده بود......
خیلی خوشم اومد به به به شوورم با این سلیقه اش ولی حالا من اینو جلوی اینا بپوشم زشت نیست؟!؟؟!
نه بابا زشت کجا بود همه از اینا میپوشن امشب!(چه خوب خودمه توجیح میکنم!)
یه کفش پاشنه بلند و نقره ای هم پوشیدم که دیگه تکمیل بشم........ یکمم عطر به خودم زدم و یه چشمک نثار خودم کردم و میخواستم برم بیرون که همون موقع میلاد
هم اومد و چشاش رو لباسم زوم شد.....
یه لبخند محوی زد ولی زود خوردش......
اییییییییش پسره مغرور نمیذاره یکم من خر کیف شم!
میلاد: به به چه لباس خوشگلی!
من: آره دیگه خیلی بهم میاد مگه نه؟!
میلاد: خب معلومه چون من انتخابش کردم!
من: خب ولی تو تن من خوشگل میشه!!!!!!
میلاد: نه بابا؟!
من: آره باور کن!
میلاد قشنگ حموم رفته بود حاضر و اماده شده بود......
وای هنوز موهاش نم داشت...... چقدر این بشر جیگر بود!
من : میلادی؟!
میلاد: بله؟!
من: میشه امشب به سلیقه من موهات رو بدرستی؟!
میلاد: باشه ولی امیدوارم سلیقه ات بد نباشه......
من: خیلی هم دلت بخواد به این خوبی!
میلاد: آخ راس میگی ها یادم نبود اگه سلیقه ات بد بود که منو انتخاب نمیکردی!
من: عجب رویی داری تو خوبه اون روز تو اومدی گفتی اقای تفضلی اینم شقایق همسر من!
میلاد یکم سرخ شد اما به رو خودش نیاورد........
یه کت و شلوار در آورد میخواست بپوشه.....
تا حالا با کت شلوار ندیده بودمش.......
میلاد لباسش رو در آورد و من تن لختش رو دیدم اما سرم رو اونور کردم که راحت باشه.........
وقتی برگشتم دهنم باز موند! ماماننننن!!!!! عجب چیزی آفریدی خدا خیلی خوشگل شده لامصب با اون چشاش.....
رفتم سمت عطراش و اونی که همیشه بوش مستم میکرد رو برداشتم و زدم به گردنش.......
بعد هم یقه اش رو گرفتم و نزدیک خودم کردمش و مشامم رو پر کردم از عطرش ........ وایییییی یکی منو بگیره الان غش میرم ........
مثل اینکه فکرم رو خوند و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو نگه داشت....
میلاد سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت:
ـ شوخی کردم خانومی خیلی خوشگل شدی!
من: توهم همینطور......http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-14-.gif موهات رو خشک نمیکنی؟
میلاد: نه خودش خشک میشه!
من: موهات رو فشن مجلسی درست کن!
میلاد خنده ای کرد و گفت:
ـ فشن مجلسی دیگه چه صیغه ایه؟!
من: نمیدونم!
دستاش داشت روی کمرم میلغزید و من یه حس خوبی داشتم ...... داشتم داغ میکرد ..... عطر تنش دیوونه ام کرده بود..... چشاشم که دیگه نگو حتی یه ثانیه هم
نمیتونستم نگاهشون کنم چون تو عمق وجودم نفوذ میکرد و من رو میسوزوند.........
با صدای در لبخندی زدم و ازش فاصله گرفتم و رفتم بیرون تا کاراش رو بکنه..........
وقتی از اتاق اومدم بیرون میشا رو دیدم..... واییی اولالا!
رفتم زدم تو بازوش و گفتم:
ـ هی ورپریده چه خوشگل، چه خوشگل شدی امشب!http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-06-.gif
میشا: شقی نمیری الهی ، شقی نمیری الهی!
من: امروز همه رفتیم تو فاز شعر و ورا!http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-06-.gif
میشا: آره دیگه وقتی دوستم تو باشی بایدم خل شم....
.
من: اییییییش دختره پررو دلتم بخواد........
میلاد از اتاق اومد بیرون ...... مثه اینکه به موهاشم رسیده بود......
میشا: اوه اوه این میلادم خوب تیپی زده لامصب.....
من: چشاتو درویش کن دختر به شوهر من چیکار داری تو؟
میشا چشم غره ای بهم رفت و گفت:
ـ بابا غیرت!
من: بابا.......
با اومدن نفس و سامیار حرفمون قطع شد......
ماشالا سامی هم خوب شده بود بزنم به تخته پس فردا اینا چشم میخورن میندازن گردن منه بدبخت میگن چشات شوره!
نفس و سامیار همچین مثه این عاشقا دست همو گرفته بودن که من با خودم گفتم:
ـ واویلا فکر کنم معجزه شده...... البته امشب خیلی معجزات زیاد بود این از من و میلاد این از نفس و سامی ، حتما دو دقیقه دیگه هم میشا و اتردین میخوان یه دست
گلی به آب بدن!
میلاد اومد سمت من و دستم رو گرفت و در گوشم گفت:
ـ نبینم بری با پسرای دیگه ها...... باید پیش خودم بمونی مخصوصا با این لباست فقط باید پیش خودم باشی کسی تورت نکنه!!!!!!!
خندیدم و اتردین هم اومد و گفت:
ـ به به! جمعتون جمعه گلتون کمه که من اومدم!
میشا: خوش اومدی!
به بیا اینم از این! نگفتم !؟من علم غیب دارم اصلا!
میشا و اتردین هم دست هم رو گرفتن و باهم رفتیم پایین اول نفس و سامیار دوتایی اومدن پایین که من و میشا کلی سر این دوتا خندیدیم انگار دارن رو فرش قرمز راه
میرن مثه این هالیوودی ها! البته کمم نداشتن از اونا چون خیلی بهم میومدن........
بعدش هم من و میلاد اومدیم پایین و بعدش اتردین اینا........
به ترتیب بغل هم وایستادیم تا آقای تفضلی رو مرحمت کنیم!
چی گفتم! بذگریم! آقای تفضلی قشنگ که مارو از نظر گذروند گفت:
ـ تا چند دقیقه دیگه نوه های من میان لطفا خوب ازشون استقبال کنید من از شما تعریف کردم!
ماهم سری تکون دادیم که یعنی باشه...... حتما تو گفتی و ماهم گوش خواهیم کرد! جون عمه امان!!!!!
یکم اطراف رو دید زدم کلا دکوراسیون فرق کرده بود و خیلی قشنگ تر شده بود و خونه رو هم یه جور زیبایی تزئین کرده بودن...... روی میز ناهار خوری انواع نوشیدنی ها
و وسایل پذیرایی بود از قبیل میوه و شیرینی..........
دستای میلاد تو دستم بود و با ورود مهمونا میلاد فشاری به دستم آورد و دستم رو از دستش جدا کرد و دوباره دستش رو انداخت دور کمرم و من رو به خودش چسبوند!
از این کارش تعجب کردم اما حرفی نزدم......
وقتی دستاش کمرم رو لمس میکرد حالی به حولی میشدم ....کلا قشنگ ترین احساس ممکن بود........
چون تا حالا اینکارو نکرده بود سرخ شده بودم و یکم خجالت میکشیدم.........
اینم یه پست دیگه حال کنید دیگه......سپاس فراموش نشه....
وقتی مهموناش وارد شدن دخترا به ما دست دادن ولی به مردامون نه اما یکی از اونا به میلاد دست داد..........
یعنی من یه تکونی خوردم که میلاد موند تو کار من!!!!
دوتا دختر دیگه هم همینطور انگار خواهراش بودن مثه اینکه قصد تور کردن شوهرای مارو دارن ...... فکر کردن اینجاهم خارجه میلاد اینا زود خر میشن اما نه جونم اینطور نیست!!!!!
یه پسر هم بود که از همون اول گیر داده بود به نفس و این سامی هم هی حرص میخورد هی حرص میخورد و من خنده ام میگرفت........ واقعا اینا باخودشون چه فکری کرده بودن؟!؟
ماشالا گله ای هم اومده بودن...... مگه تموم میشدن؟ من که دیگه خسته شده بودم عین ماست وایساده بودیم احوال پرسی میکردیم هی خوشبختم شقایق هستم ، باز دوباره! هی دیالوگا تکرار میشد و خیلی مسخره شده بود..... مهمونی هم اینقدر خسته کننده؟!
بالاخره تموم شد و هرکی رفت یه گوشه ای با یکی صحبت کنه...... من و میشا رفتیم یه گوشه تا باهم حرف بزنیم.....
میشا: وای دیدی اون دختررو؟ چه گیری داده بود به میلاد......
بدم اومد ازش اون دوتای دیگه هم که نگو اون یارو که سامی رو دید برق از سه فازش پرید ..........
من: آره اون دختره لباس سبزه که عین خیاره! اونم گیری داده بود به اتردینا..... حواست باشه!
میشا چشمکی بهم زد و گفت:
ـ خیالت تخت نمیذارم نزدیک اتی بشه!
من: نزدیک چی بشه؟!
میشا: چی نه کی اتی همون اتردینه دیگه!
من: آهان پس منم میخوای میلاد رو مخفف کنم یهو بگم میلی نظرت چیه؟! [2 06]
دوتاییمون خنده ای کردیم و من چشمم به نفس افتاد که داشت باهمون دختر ایکبیریا به زور حرف میزد قشنگ معلوم بود پیله شدن.......
چشمام داشت بین افراد میچرخید که یهو چشمم خورد به میلاد که داشت با دختره که لباس صورتیه که صدمن ارایش کرده حرف میزنه و دختره نیشش تا بنا گوش بازه.......
ای میلاد موذی معلوم نیست چی بهش گفته که این نیشش باز شده...... لامصب دختره هم تیکه ای بودا!!!!!!! [2 28]
میشا رد نگاهم رو دنبال کرد و فکرم رو خوند و گفت:
ـ حرص نخور شقی توهم تلافی کن..........
من: آخه تو یه پسر گیر بیار بیاد پیش من چشم من تلافی میکنم!
میشا: ای ای ای ای! دختره موزمار تو که بدتر از میلاد بدبختی! توهم تنت میخاره ها!
من: گمشو!!!!!!
چند دقیقه ای گذشت کسی نیومد مثه اینکه جدی جدی داریم میترشیما!!!! بوش داره میاد.......
میشا: خو دختر بیا یکم بریم وسط یه قری بدیم بلکه مردا ببیننمون بعد تلافی کنیم.......
من یه پس گردنی به میشا زدم و گفتم:
ـ خععععععاکککک بر سرت میشا آخه مگه ما ازاون دختر خراباییم که بریم وسط ....... استغفرالله ببین حرف تو دهن من میذاریا!!!!!
میشا خنده ی ریزی کرد و دست منو گرفت و کشید وسط سالن ولی نه برای رقص برای این که تو دید باشیم......
یهو نمیدونم چی شد که دوتا پسر چشممشون جمال من و میشا رو گرفت اومدن سمتمون! خدایی چشاشون برق زد مثه اینکه اونا وضعشون از ماهم بدتر بود! [2 06]
میشا نیشش وا رفت که من گفتم:
ـ نیشتو ببند دختر عادی باش و سر و سنگین.......
میشا: اوکی باشه!
خودمون رو به حرف زدن باهم زدیم و وقتی صدای یکیشون در اومد به سمتشون برگشتیم......
ـ سلام جیگرا!
جوووونم؟! چه زود خودمونی شد هنوز یه سلامم نکردیم که!
ـ خاک بر سرت مهران که بلد نیستی با یه خانوم خوشگل چطور باید معاشرت کنی! سلام من امید هستم افتخار میدید و خودتون رو معرفی کنید؟
من: من شقایق هستم!
میشا: منم میشا هستم!
مهران: خوشبختم میشا خانوم!
میشا: همچنین......
امید: افتخار میدید شقایق خانوم؟!
به میشا نگاه کردم که با چشم و ابرو اجازه رو صادر کرد و من هم رفتم تو جمع رقصنده ها........
همینطور که داشتم با امید میرقصیدم یک چیزایی میگفت که خنده ام گرفته بود....... امید یکم بیشتر به من نزدیک شد ولی یهو حس کردم یه دست قدرتمند و داغ بازوم رو گرفت و با فشار به سمت خودش کشید......
امید: آقا شما چیکاره ی خانومید؟!
میلاد: به شما ربطی داره؟!
امید: بله خیلی ربط داره من نامزدشم!
یعنی امید خاک تو سرت دودستی.......... اشهدمو باید بخونم!
میلاد: اه اگه شما نامزدشی منم شوهرشم......
امید: کم زر بزن چش قشنگ....... شقایق این پسره چی میگه؟!
من: امید این شوهرمه یادم رفت معرفیش کنم ......
میلاد امید..... امید میلاد!(آه ، آه! مختصر مفید!)
میلاد دستم رو کشید و با اجازه ای گفت و منو برد سمت بالکن................
میلاد: چه غلطی داشتی میکردی؟
من: همون غلطی که تو میکردی؟!
میلاد: منظورت چیه؟
من: خودت بهتر میدونی!
میلاد: درست حرف بزن بگو چی شده؟!
من: هیچی شما به دوست دخترتون برسید........
میلاد قهقهه ای زد و با نوک انگشت زد رو بینی ام و گفت:
ـ ای حسود خانوم....... اون داشت با من حرف میزد منم دکش کردم حالا به خاطر این داشتی تلافی میکردی؟
من خنده ای کردم و هیچی نگفتم.......
میلاد یه قدم نزدیکم شد و من هم یه قدم رفتم عقب و چسبیدم بیخ دیوار!!!!
میلاد هم اومد جلو و دستش رو گذاشت دو طرف صورتم......
مخم داشت سوت میکشید و داغ کرده بودم شدید.......
میلاد سرش رو اورد پایین و یه بوسه روی گونه ام زد........
رفت عقب و یه نفس عمیق کشید و یه لبخند زد که خیلی برام شیرین بود و صورتش رو خیلی خوشگل تر میکرد.......
باهم رفتیم بیرون و میلاد دستم رو سفت چسبیده بود تا جایی نرم تا یه تکون هم میخوردم بهم اخم میکرد........
رفتیم پیش سامی اینا ولی نفس نبود.......
سامی قرمز کرده بود و حرص میخورد.....
من: اقا سامیار میخواستی بیشتر مراقب زنت باشی! [MrGreen]
سامیار اخمی کرد و گفت:
ـ من تو یکی رو میکشم شقی.......
من: شقی عمه اته سامی من شقایقم! [2 06]
سامیار: این نفس همش از تو یاد گرفته ها.......
من: اه میلاد....... اذیتم میکنه....
میلاد: اینقدر این شقایق مارو اذیت نکن!
من: راس میگه وگرنه بد میبینی!
سامی : بچرخ تا بچرخیم!
دست میلاد رو گرفتم و بردم یه گوشه خلوت در گوشش گفتم:
ـ میخوام سامیو حرص بدم!
میلاد: نکن بابا این قلبش ضعیفه میوفته ها!
من: اه میلاد کمکم کن دیه!
میلاد : چشم خوب حالا چه نقشه ای داری؟!
من: یه پسری رو به من معرفی کن تا معرفیش کنم به نفس که تو توخطر نیوفتی فقط من مجازات شم چون نمیخوام تو درگیر شی!
میلاد: باشه قبوله!
من: ای نامرد حالا من یه چی گفتم تو چرا زود قبول کردی؟
میلاد: نه دیگه من تو این شرایط قبول میکنم.......
من: باشه حالا!
میلاد من رو برد پیش یکی از پسرایی که تازه باهاش اشنا شده بود و من یکم باهاش گپ زدم و بردمش پیش نفس!
من: نفس جون ایشون آقا عرشیاس میخوام باهم آشناتون کنم!
چشمکی به نفس زدم که تا عمق ماجرارو پی برد....
بعد نگاهی به سامیار کردم که دیگه ولش میکردی گریه اش در میومد.......
من و میلاد زیر زیرکی میخندیدیم و رفتیم وسط یکم برقصیم....
من خیلی دلم میخواست به اون دختر ایکبیریه حالی کنم میلاد مال منه......
پس تو اون وسط همچین واسه میلاد دلبری میکردم که بدبخت کپ کرده بود...... اون دختره هم حرص میخورد......
میلاد که دید من دارم دختررو نگاه میکنم خودش فهمیدم و بیشتر خودش رو میچسبوند به من........
منم با اینکه خجالت میکشیدم ام به قول معروف لذتی که توی ببخشش هست تو انتقامم هست!!!!! [2 06] پس به خاطر همین بدتر میخواستم از دختره انتقام بگیرم........
میشا و اتردین هم اومدن وسط و این اتردین هی یه چیزی در گوش میشا میگفت که میشا نیشش باز میشد!!!!! [2 27]
وقتی که کامل رقصمون رو کردیم قرا خشک شد و انتقام هم تموم شد رفتیم پیش سامی تا نتیجه کار رو ببینیم......
من: چه خبر اقا سامیار!
سامیار: میلاد منو بگیر وگرنه جفت پا میرم تو صورت خوشگل زنتا!!!!!!
من: شما بی جا میکنی......
نفس با خوشحالی اومد پیشمون و من گفتم:
ـ به نفس خانوم... ببین میگم اون پسره خیلی خوشتیپه میگم شمارشو بگیرم برات!؟
نفس: نه عزیزم خودم گرفتم!
سامیار دیگه کنترلش رو از دست داد پرید سمت نفس و بازوش رو گرفت و بردش یه جای خلوت......
نفس از اینکه سامیار داشت منفجر میشد حسابی خرکیف شده بود!
من و میشا هم ریز ریز هی مخندیدیم و این اتردین هم به من و میشا چشم غره میرفت!
وقتی نفس و سامیار از بالکن اومدن بیرون نفس سرخ شده بود و سامیارم خوشحال بود...... مثه این که عرشیا واقعا باورش شده بود که قراره با نفس دوست شه...... وقتی عرشیا با اون چهره شاد و بشاش اومد سامیار کاملا زد تو ذوقش که من حض کردم......
سامیار: ببین جوجه فوکولی! اگه یه بار دیگه دور و بر همسر من بپلکی فکتو میارم پایین فهمیدی فینگیل؟!
عرشیا ی بدبخت فقط سر تکون داد از ترس!
من و میشا هم وقتی عرشیا رفت زدیم زیر خنده........
نفس هم خیلی خوشحال بود معلوم بود اون سامی.......(ای منحرف!)
در همین لحظه آقای تفضلی اومد پیش ما و البته ما دخترا رو اصلا آدم حساب نکرد و رفت چسبید به پسرا......... نمیدونم چرا این اینقدر از ما بدش میاد.........خب بهتر ماهم از این بدمون میاد..........
نفس: ایول شقایق دستت طلا خدایی حرصش گرفته بود شدید!
میشا: هی نکبت رفتین اون تو چیکار کردین اون نیشش باز بود توهم سرخ بودی هان؟!
نفس: واییییی نمیدونید که!!!!!
من و میشا: چیو؟!
نفس: ببین وقتی رفتیم تو بالکن کلی سرم داد زد که مگه قرار نبود از پیش من جم نخوری پس چرا رفتی با پسرای دیگه نمیگی من دق میکنم؟!
من و میشا دهنماون رو زمین بود!
من: ایول، پس این سامی هم یه چیزی حالیشه!
میشا: اه راستی بچه ها پیست خالی شد!
نفس: راستی سامیار بهم گفت امروز میخواد با من برقصه ، دوتایی تنها اونجا........
من: وایییییییی ایول!پس پاشو برو دیگه!
ولی تا خواست نفس بره پیش سامیار، خود سامیار اومد و دستش رو گرفت و رفتن اون وسط..........
چراغ هارو خاموش کردن و فقط یه نور افکن سفید انداختن اونجا و نفس و سامیار دست تو دست، فیس تو فیس شروع به رقص کردن با یه آهنگ آروم و ملایم.........
نور وقتی روی اون دوتا میوفتاد چهره هاشون نورانی تر میشد و رقصشون جلوه ی زیبا تری گرفت......
دستای سامیار با حرارت روی کمر باریک نفس تکون میخورد و نفس و سامیار مثه دوتا ادم عاشق توچشمای همرنگ هم نگاه کردن و سامیار هم در گوش نفس پچ پچ میکرد و نفس هم لبخند های قشنگش رو به رخ میکشید.......
تمام حضار داشتن با دقت به اون زوج زیبا و رویایی نگاه میکردن...... واقعا هم رویایی بودن خیلی قشنگ میرقصیدن و خیلی هم بهم میومدن.......
به اون دختری که چشمم سامی رو گرفته بود خیره شدم......
یعنی بگم داشت منفجر میشد کم گفتم!
تو همین لحظه سامیار نفس رو یه دور چرخوند و خمش کرد و آروم روش خم شد و آروم و باحرارت بوسه ای داغ رو گردن نفس زد و در این لحظه اهنگ هم تموم شد و کل مهمونا دست زدن........
با دیدن این صحنه نیش من که شل شد خدایی! نفس هم خجالت زده دست سامیار رو گرفت و تعظیمی کردن و اومدن تو جمعمون.........
من یه دونه به بازوی نفس زدم و گفتم:
ـ جییگر ، رقصت تو حلقم! [MrGreen]
ابروهام رو انداختم بالا که نفس گفت:
ـ هان چیه؟ شوهرمه خو!
من غش کردم از خنده بعد از این حرفش و میشا هم کلی دور نفس رو گرفت........
من هم میخواستم برم پیش میلاد که دیدم بازم اون دختر ایکبیریه داره خودش رو میچسبونه به بیخ ریش میلاد........
چشمامو تنگ کردم و لبخندی زدم و رفتم پیش میلاد و بازوش رو گرفتم و گفتم:
ـ سلام خوب هستید؟!
دختره: بله خوبم...... من نازنین هستم!(همین ناز باشی الهی! اییییییش!)
من: خوشبختم منم شقایق هستم......
میلاد: ایشون همسر بنده اس........
دختره لبخندش وا رفت و یه لبخند مصنوعی زد و گفت:
ـ به هر حال خوشبختم ببخشید من باید برم!
وقتی رفت پقی زدم زیر خنده و گفتم:
ـ ببین حالا من حسودم یا اون؟!
میلاد: تو.....
اخمی بهش کردم و دوباره رفتیم پیش نفس اینا.....
بیا دیگه اینم پست بعدی امروز دارم میترکونم دیگهسپاسسسسسسسسسسس
از زبون میشا
تومهمونی این دختره به قول شقی خیاره رومخم رژه می رفت.بیشتربه خاطراین که اتردینم باهاش گرم گرفته بود.عوضی میخواست مثلاتلافی کنه صبرکن دارم برات..موقعی که منو دیدهمچین چشماش پراژکتور روشن شدابعدکه لباسمو دیداخم کردگفت ازپیشم جم نخورچون لباست یکم زیادی ازپشت بازه تودلم گفتم اخ جون ولم نمیکنه تااخرمهمونی.(میشادوباره ندیدپدیدشدیا)دیدم گرم صحبته گفتم منم یکم برم حال کنم رفتم پیش نفس که بغله سامیاروایساده بود تودلم فقط فحشش میدادم.خیلی بهم میان هردوتاشون جیگرن.البته سامی به چشم برادریا.رفتم دم گوشش گفتم
من:نفسی میری ویلونتوبیاری باهم بزنیم..
نفس:هستم.. الان می ارم..
بدورفت توخونه که سازشو بیاره منم رفتم پیش صاحبه ارکس گفتم
من:ببخشیداقامیشه من یک دور پیانوبزنم؟دوستمم میخوادویالون بزنه..
پسره که ازشانسه منم یک پسره هلو شفتالوبود یک نگاه خریدارانه بهم کردکه چندشم شدولی به روم نیاوردم.
پسر:بلدید؟
من:بله اگه بلدنبودم که نمی گفتم بزنم ضایع شم بچسبم به سقف..
پسره خندیدوگفت:حتماعزیزم بفرما..
جان؟؟؟؟عزیزم!!!!چه سریع..همون موقع نفسم باویالونش اومد هیچکس حواسش به مانبودحتی سامی وشقی.بانفس یک اهنگو که بانفس زیادتمرین میکردیم وشروع کردیم به زدن.پسره هم بهمون حال داد یک نورروی منو نفس انداخت که من خرکیف شدم نزدیک بودیک نتو نزنم....یکهوهمه ساکت شدن وفقط صدای پیانو و ویالون نفس بود که شنیده میشد.چون پشتم به جمع بودنمیتونستم قیافه ی سامی واتردینو ببینم ولی میتونستم تصورشون کنم.اخرین نتو من محکم زدم که صداش خیلی بلندشدوبعدش صدای کرکننده ی دست بودکه می اومد.خداییش خیلی عالی ترازچیزی که فکرشو میکردم شد..یکهو یکدست دورکمرم حلقه شدکه وقتی برگشتم دوتاچشم ابی که توش تحسین موج میزد داشت بهم نگاه میکرد.دم گوشم اروم گفت:نگفته بودی پیانوزدنم بلدی عسل.
اصلا امروزاین اتردین فکرکنم قرصاشو پشتو روخورده بود.دیگه داشتم اب میشدم ازحرارت بدنش که اروم گفتم:بحثش پیش نیومده بودکه بگم..اتردین ولم کن جلوی مردم زشته..
اتردین:چی زشته؟این که زنموبغل کردم؟؟
من:اتردین بخداتوامشب یکچیزیت شده ولم کن..
بعدم اروم خودمو ازدستش دراوردم رفتم پیش نفس...
نفس:هوی چی داشت بهت میگفت؟
من:هیچی بابااین امشب یکچیزیش شده..
شقی:به این میگن عاشقی عزیزم..
بعدم بانفس بلندخندیدن.
من:خفه شیدبیشعورا..اره عاشقیه میره بایکی دیگه گرم میگیره.وایسامن یک حالی ازش اگه نگرفتم..
شقی:اوه اوه خشم اژده هاواردمیشود..
من:شقییییییی..
یکهوشقی راست شدن برگشتم که یک پسرقدبلندچشم ابرومشکی رودیدم..
-سلام واقعاعالی پیانو زدید.افتخار اشنایی میدید.بعدم دستشو اوردجلو گفت:امیر هستم وشما؟
دیدم اتردین داره به من نگاه میکنه برای این که حرصش بدم دست پسروگرفتم گفتم:ممنون شمالطف دارید منم میشاهستم..
امیر:خوشبختم.افتخاریکدور رقصومیدید؟
به اتردین نگاه کردم که دیدم دست دختر رو گرفته..اتیشش گرفتم روبه امیر گفتم:بله البته..
رفتیم باهم برقصیم یکم که رقصیدیم دیدم امیرداره زیادی تندمیره الکی پاموگرفتم دستم گفتم:اییی پامممم.
امیر:چی شدمیشامیخوای کمکت کنم؟
همون موقع صدای اتردین ازژشتم اومدکه گفت:لازم نکرده خودش شوهرداره..
بعدم بغلم کردبردتم گذاشت روی یکی ازصندلی ها تابلوعصبیه ولی به روش نیاورد.گفت:پاتوبیارجلوببین م چی شده..
من:نمیخواد پام که چیزیش نشده امیرداشت یکم تندمیرفت خودمو زدم به کوچه ننه علی چپ.
اتردین:ا شعورت به این چیزا هم میرسه؟
من:هی درست صحبت کن خودت چی که کم مونده بوددختررو بغل کنی..
خندیدوگفت:ا پس اعتراف میکنی که حسودیت شد؟
من:کی من؟؟!!عمرا.اتردین بیند درخواب پنبه دانه..
اتردین:اصلامگه من بهت نگفتم ازبغلم جم نخور؟؟
من:شرمنده سرتون دیدم شلوغه گفتم تنهاتون بذارم..
اومدجوابمو بده که نفسو سامی اومدن.ای خداایناچرا انقدربهم میان؟ [2 36]
نفس:میشاچی شدی؟
من:هیچی بابافیلم هندی بود.
اهان ازاون لحاظ...سامی یکهو دستشو دورکمرنفس حلقه کردکه هم چشمای من هم چشمای نفس اندازه نلبکی شد..من یرمو چرخوندم که دیدم نه خبری ازتفضلی هست نه دخترکه سامی بخوادبراش نقش بازی کنه پس احتمالااینم حالش مثل اتردین خرابه..همه روبایدباهمبفرستیم تعمیرگاه.
سامیار داشت بااتردین حرف میزدرفتم کنارنفس
من:نفس این سامیار امشب حالش خرابه ها..
نفس:اره باباتوخونه هم چسبیده بودبهم دیونه شده..
من:راستی شقی کجاست.
نفس خندیدوباچشمش یک جارونشون دادکه دیدم درحاته انفجاره مثل این زودپزاهستن که یکهومنفجر میشان(تشبیه وحال کردی)
دنبال میلادگشتم که دیدم دوتادختربغلش نشتن که دارن براش عشوه الاقی میان میلادم داره باهاشون حرف میزنه.رفتم ژیشه اتردینو سامی گفتم:پسراه جای حرف زدن بهتره بریددوستتونو ازدسته اون جادوگرانجات بدید..
اتردین:کی میلاد؟کجاس مگه؟
میلادوبهشون نشون دادم که اتردین خندیدزدرو شونه ی سامی گفت:داداش پاشو پاشوتادوباره این میلادازدست نرفته.
بعدم باهم رفتن پیش میلادوبه دخترایکچیزی گفتن که دخترانیشاشون جمع شدژاشدن رفتن..3تایی اومدن ژیش ما..اتردین درحالی که میخندیدگغت
اتردین:داداش قرص سردرد بدم؟
میلاد:ای گفتی اتردین..
همه خندیدیم که شقی اومدژیشمون نشست.
من:ابجی حرص نخور.
شقی:ولش کن دیگه برام مهم نیست..
من:خداکنه این دروغ راست باشه..
3نفری پاشدیم بریم قربدیم..ساعت تازه9:30بود..
از زبون نفس
داشتم با ميشا اينا ميرفتم وسط كه قر بدم كه صداي سامي دراومد سامي-كجا ميبريد زن منو شماها؟نفس خانوم از پيش من جم نميخوري من-سامي جون من دودقيقه ولم كن بزار برم با دوستام برقصم اتردين-بيخود يعني چي شما بري ميشا حق نداره بره بريد اون وسط اين پسراي اشغال خودشونو بمالونن به شما ساميار- خانومي شما از پيش من جم نميخوري اين ساميار كلا امروز شيش ميزد نميدونم چرا دوست داشتم رفتاراش واقعي باشه نه تظاهر هرچند انقدر حرفه اي عمل ميكرد كه ادم شك ميكرد تظاهر ميكنه راستش نه تنها سامي ميلاد با اتردينم شيش ميزدن اين ميلادم كپي اتردين غيرت خركي پيدا كرده بود انصافا اين شقايقم خيلي آس شده بودش خيلي بهم ميومدن انگار خدا اينا رو براي هم افريده ولي اگه من اين جريانارو نميدونستمو ظواهر عمرو نگاه ميكردم فكر ميكردم واي اين ميلاد چقدر عاشقه چون واقعا يه جور خاصي به شقايق نگاه ميكرد كه ادم كيف ميكرد اتردينم كه اولش شمشيرو از رو بست رفت دختر بازي بعد ديد فايده نداره دودستي چسبيد به زن خوشگلش ساميار-نفس خانوم كجايي نيم ساعته دارم صدات ميكنم من-همينجا من ميخوام برقصم فكر نميكنمم به شما مربوط باشه بعدم با بچه ها رفتيم وسط نميدونم چرا انقدر از توجه ساميار خوشم ميومدو دوست داشتم از ته دل باشه نه مصنوعي ولي اون وسط خيلي وضعش بد بود به قول اتردين پر بود از اين پسراي اشغال با ريتم رقص يه چرخ زدم كه صاف رفتم تو يه اغوش اشنا يه تكيه گاه امن يه بوي مست كننده يه پسر چشم عسلي كه كم كم داشت برام مهم ميشد سامي دستشو انداخت دور كمرمو منو چسبوند به خودش نميدونم چرا اصلا از اين كارش خوشم نيومد يعني دروغه كه بگم خوشم نيومدا اتفاقا خركيف شدم ولي نميدونم چرا حس اينكه دارن ازم استفاده ميكنن بهم دست دادو يكم خودمو ازش دور كردمو دستمو گذاشتم رو شونه هاي پهنو مردونه اش كه يه اهنگ ملايم زدن ولي اون دوباره فاصله ها رو از بين بردو سرشو كرد تو گودي شونمو يه نفس عميق كشيد كه مور مورم شد دهنشو چسبوند به گوشمو گفت سامي-ميبينم خانومم استعداد خوبي تو رقص داره اه لعنتي اينطوري نكن من بايد فقط به درسم فكر كنم نه چيز ديگه نه به اين پسري كه نسبت بهش يه حس عجيب داشتم نه به نگاه عسلي كه تموم وجودمو چسبونكي و شيرين ميكرد نه به اين شونه هاي پهنو مردونه كه برام بعد از پدرم بهترين تكيه گاه بود بيتوجه به حرفش سرمو چرخوندم ببينم شقايق رو پيدا ميكنم يا نه كه ديدم جاش بقل اقاشون خوبه كمر باريكش اسير حصار دستي بود كه توي نگاهش مثل سامي و اتردين هزار تا حرف بود سامي-نفس اسم عطرتو نگفتي بعد دوباره توي گردنم يه نفس كشيدو فشار دستاشو دور كمرم بيشتر كرد احساس ميكردم روي كمرم دوتا تيكه اهن داغ گذاشتن سرشو يكم اورد بالاو لاله گوشمو بوسيد لعنتي انگار هر تماسي كه باهام داشت همونجارو اهن داغ ميزاشتن سعي كردم دوباره بيتفاوت باشم سرمو چرخوندمو اتردين با ميشا رو ديدم اتردين همچين نگاش ميكرد كه منم شك كردم كه ميشا ميخواد فرار كنه ايا؟ كه ايشون اينطوري زل زدن بهش من-تبريك ميگم بازيگراي خوبي هستين سامي سرشو از تو گردنم در اوردو پيشونيشو چسبوند به پيشونيمو دوباره نگاشو قفل كرد تو نگام كمرم زنداني دستاي قوي و مردونش بود با يه حالت سوالي نگام كرد بعد انگار جمله رو براي خودش باز كرد نگاش فقط يك ثانيه يك ثانيه رنگ ناراحتي غم رنجيدگي پيدا كرد طوري كه شك كردم اصلا درست ديدم يا نه چون بعد يك ثانيه نگاش شيطون شدو گفت سامي-مااينيم ديگه بعد يه چشمك بهم زد كه ته دلم هري ريختپيشونيشو از پيشونيم جدا كردو چونه اشو گذاشت روي سرم سرم دقيقا روبه روي گردنشو زير گلوش بود نفس كشيدم سعي كردم عميق ترين نفسي كه توي اين 20 سال كشيدمو بكشم كه بوي عطر تنش ادكلن خنكش داغي حرارتي كه از گلوش ميزدو باعث ميشد نفسم گرم بشه همه و همه توي ذهنم هك بشه ساميار داري باهام چيكار ميكني با تموم شدن اهنگ چونه اشو از سرم جدا كردو روي چشمامو بوسيد
پيش خودم گفتم خيلي نامردي ساميار همه ي وجودمو اتيش زدي ديگه چه كاري با چشمام داشتي كه اونارو هم بوسيدي ساميار - به نفعته از پيش من جم نخوري اگه دوست داري دعوا نشه اخه لعنتي تو اگه منو دوست نداري اين توجهت بهم ديگه چيه چرا انقدر روم حساسي من-يعني انقدر كله شقي كه دعوا راه بندازي زل زد تو چشمامو جوابي داد بهم داد كه هستيمم اتيش زد سامي-به خاطر يه نفس به خاطر تو هر كاري ميكنم دعوا كه سهله با صداي تفضلي سرمو برگردوندم يعني تازه اومده يا از اولم بودو ساميار به خاطر اون اون حرفارو زد سامي دستشو حلقه كرد دور كمرمو منو چسبوند به خودش خدا صدامو ميشنوي ازت يه سوال دارم اين اسمش دوريه يا نزديكي؟ بدجور تو جوابش موندم تو بهم بگو تفضلي-به به زوج جوان و عاشق اتيش شما از اون يكي ها تند تر ها من كه اصلا پيش اين تفضلي حرف نميزدم پس هيچي نگفتموسرمو تكيه دادم به سينه امن سامي سامي-چطور اقاي تفضلي؟ تفضلي-عاشقيا جوون اون سري در اتاق من كه ديگه سرمم انداختم پايين ولي صداي قهقه ي سامي بلند شدش ساميار-در اينكه عاشقم كه هيچ شكي نيست وي اينكه اتيش ما تند تره يا بقيه والا من نميدونم خيلي بيشعوري سامي خجالتم خوب چيزيه تفضلي يه خنده كردو رفت سامي-نفسي چشم عسلي نقره اي شما چرا جلوي اين تفضلي ساكت ميشي من-تو به جاي من حرف ميزني ديگه ولي دوسه بار اين ميشا رو ضايع كرده منم طاقت اينكه يكي ضايعم كنه جوابشو ندم ندارم ميترسم جوابشو بدم از خونه بيرونمون كنه دستاش دور كمرمو شكمم محكم تر شدو سرشو از سرشونم خم كرد روم سامي-نفرماييد مگه بنده ميزارم كسي شما رو ضايع كنه با اين حرفش فكر كردم خوشبحال زن سامي براي بار صدم فكرم رفت وقتي كه كشيدم توي بالكن فكرم پر كشيد سمت حرفاي داغش فكرم پرواز كرد سمت گرمي دستاي قفل شده تو دستام فكرم اوج گرفت سمت بوسه اي كه روي موهامو زير گلوم زده شدو فكرم سقوط كرد به زمان حال كه به اين فك ميكردم همه ي اينا يه خوشي2 ساله زود گزره كه نبايد بهش دل خوش كنم با سامي دست تو دست رفتيم سمت ميلاد با شقايق كه دستاشون تو هم بودو صداي خندشون هوا يه نگاه به دوربرم انداختم چقدر حسرت تو چشماشون بود به حسرت بيموردشون پوزخند زدم ولي دوباره از فكر اينكه شقايق و ميلاد چقدر بهم ميان لبخند نشست رو لبم رفتيم كنارشون نشستيمو ماهم تو خندشون سهيم شديم بعد چند دقيقه ميشا با اتردينم بهمون اضافه شدن صدداي پچ پچاي دورو اطرافمون خيلي شده بود -ماشالا چقدر بهم ميان -خدا خنده رو ايشلا هميشه مهمون صورتاشون كنه و غمو غصه بهشون نده -اي جووني كجايي تعريفارو ميشنيدمو ميخنديدم خنده اي كه شايد در ظاهر شاد ترين خنده بود اما از درون پوزخندي بود تلخ به تلخي يك فنجون اسپرسو يا شكلات تلخ به همه اين افكار اشتباه يادمه يه جا خونده بودم خنده هايم شكلاتي شده اند به همون اندازه خالص وبه همون اندازه تلخ من چه مرگم شده بود هنوز دوماه از درسم نگذشته بود دل داده بودم دل داده بودم به مردي كه اصلا نميدونستم كسش كيه كارش چيه نامزد داره زن داره خانواده داره
من فقط با يه مشت حرف كه خودش براي اشناييي گفت دل باختم يه مشت حرفي كه دروغ يا راست بودنش معلوم نبود گرمي دستاشو حس كردم نگامو چرخوندم روي دستامونو بعدش سر دادم سمت بالا و ميخ چشماش شدم سامي-تو فكري من-خسته شدم شامو كي سرو ميكنن اينا برن بريم بخوابيم دستمو اورد بالاوبرد سمت لباش با نگام ازش خواهش ميكردم كه يه جاي ديگمو اهن داغ نزاره ولي اون نديدو يه جاي ديگمو هم اتيش زد سامي-خسته شدي خانومي چند دقيقه ديگه سرو ميشه ديگه تا اخر مهموني از پيش سامي تكون نخوردم بهتر بگم نزاشت كه بخورم بعد شامم اين مهمونا نرفتن كه نرفتن ديگه ساعت 3 چهار بود كه كم كم رفع زحمت كردن تفضلي با مهموناشم از ما تشكر كردنو(چه عجب) رفتن طبقه ي دوم بعد از حموم پريدم رو تختمو تخت خوابيدم فردا كلاس نداشتيم من خوابيدمو هيچ وقت فكر نكردم ممكنه يه جفت چشم تا خود صبح بيدار بمونه از دل ساميار يه ساعتي ميشد زل زده بودم به صورت فرشته كوچولويي كه روي تخت خوابيده بود فرشته كوچوليي كه نميخواستم دست هيچ احدي بهش بخوره فرشته اي كه بهش احساس مالكيت داشتم فرشته كوچولويي كه زيباييش حتي از فرشته هاي اسموني هم بيشتر بود موهاش نرم مثل ابريشم قلبش پاك مثل بارون بهاري مظلوميتش توي خواب مثل بچه ي چند ماهه كه من مظلوميتش رو فقط توي خواب ديدم چون موقع بيداري مثل يه گربه ملوس چنگول ميكشيد دستمو كشيدم روي گونش پوستش مثل برگ گل بود نرمو لطيف از جام بلند شدمو گوشي با هندزفري رو برداشتمو رفتم تو حياط نفس نفس به نفسم بند بود يه اهنگ پلي كردم اهنگي كه يه هفته بود همدم شبام شده بود هواي امشبم با فكرت خرابه بدون تو خورشيد محاله بتابه تو فانوس شبهاي بيداري ام باش نجاتم بده واسه گريه كردن به پاي تو ديره يه جوري شكستم كه گريه ات بگيره همين امشب از حال من باخبر باش نجاتم بده صداش از جنس باروناي هر روزه دلش وقتي كه دلتنگم نميسوزه چرا بي طاقتي هامو نميبينه.... كسي كه تو چشمام چشماشو ميدوزه
........................................
ارسالها: 222
موضوعها: 9
تاریخ عضویت: Jun 2016
سپاس ها 1021
سپاس شده 274 بار در 138 ارسال
حالت من: هیچ کدام
22-07-2016، 18:42
(آخرین ویرایش در این ارسال: 22-07-2016، 18:51، توسط نفسممممممم.)
از زبون سامی...============ هندزفری رو از تو گوشم دراوردم. یه نگاه به پنجره اتاق خودمو نفس انداختمو برای هزارمین بار فکر کردم قرار نبود اینطوری بشه قرار نبود دل ببازم نباید اینجوری میشد نباید نفسمو وصل میکردم به نفسش نفس دختر کله شقو مغروری که به وقتش غمگینو احساساتی بود به وقتش شیطونو پر سروصدا چرا دلمو دادم بهش؟ چرا دل بستم به یه میوه ممنوعه؟ چرا سهمم از این دل بستن شب تا صبح بیدار موندنه و خیره شدن پنهانی بهش؟چرا فکر میکنم میوه ممنوعه اس وقتی که صبحا که فکر میکنه خوابم میاد زل میزنه به صورتم؟ چرا انقدر مغرورم که بهش نمیگم؟چرا بهش نمیگم دوست دارم عاشقتم دیونه اتم ؟ برای هزارمین بار به خودم تشر زدم سامیار نه تو حق نداری بهش ابراز علاقه کنی تو حق نداری اونم درگیر مشکلاتت کنی نباید با احساسش بازی کنی نباید مشکلی که... رفتم توی خونه رفتم به جایی که روحم سمتش پرواز میکرد جایی که قلبم اونجا بود. جایی که نفسم اونجا بود نشستم پایین تختو برای صدمین بار خیره شدم به صورتش به مژه های بلندو سیاهش که چتر انداخته بود روی چشمای به رنگ عسلش به بینی سربالا خوشفرمش به لبای قلوه ایش به گونه با چونه ی خوشتراشش به موهای مثل ابریشمش نمیدونم تو خواب چی دید که خندید دستمو کردم تو چال روی گونه اش خدا چرا نیمه ی منو برام ممنوعه کردی چرا؟ خم شدم روشو لبامو چسبوندم روی پیشونیش از پیشش بلند شدمو رفتم دراز کشیدم روی کاناپه با خودم فکر کردم سامیار الان پیشته ارومی بعد دوسال چه غلطی میکنی چشمامو بستم به امید اینکه وقتی نفس بیدار شدش صورتم نوازش دستای نوازش گرشو حس کنه نفس با من چيكار ميكني دختر.......................................... . از زبون نفس............................................ ............... یه خمیازه کشیدمو از روی تخت بلند شدمو نگاهی به دورتا دور اتاق انداختم. چشمام روی سامیار ثابت موند یه نگاه به ساعت انداختم12 بود پس چرا بیدار نشده بود لابد خسته بود شونه ای بالا انداختمو بعد از شستن دستو صورتم رفتم نشستم روبه روش دستمو بردم جلو مردد بودم که دستمو بکشم رو گونه اش یا نه که با دیدن نفسای منظمش دستمو کشیدم روی گونه اش یه نفس عمیق کشیدو یه لبخند زد معلوم نیست تو خواب چه بلایی سرم اورده که انقدر خوشحاله
از زبون شقایق!
دیشب خیلی خوب خوابیدم چون مهمونی بهم ساخته بود و شبش با یاد میلاد به خواب رفتم! [2 06]
بعد از اینکه رفتم دستشویی و مسواک زدم یه سویی شرت پوشیدم ولی زیرش هیچی نپوشیدم!
رفتم بیرون سامی رو دیدم که بیدار شده بود و اهنگ گوش میداد .... رفتم پیش میشا و اتردین و سلام کردم و یه صبحونه مختصر خوردم و بعد دوباره رفتم بالا پیش نفس چون تنها بود....
به قول میشا مثه خر درو باز کردم رفتم تو که با کمال تعجب دیدم سامیار خوابه رو کاناپه و یه لبخند رو لبشه و نفس هم دست به روی گونه اش میکشه......
یعنی من کپ کرده بودم و با دهن باز شده از تعجب و چشای از حدقه دراومده گفتم:
ـ نفس!!!! مگه، مگه سامیار همین الان بیرون نبود؟!؟!؟
نفس: خل شدی باز شقایق من همین الان بیدار شدم دیدم این هنوز خوابه!
من: یا قمر بنی هاشم حتما روح سامی بوده.....
با عصبانیت رفتم بغل سامی و یه تکونی دادمش که بدبخت کپ کرد!
با خنده گفتم:
ـ پاشو موزمار ، پاشو! من که میدونم واسه چی دوباره گرفتی خوابیدی! که نفس جونت بیاد نوازشت کنه!
با این حرفم سامی مثه جت بلند شد و من هم فرار کردم و اون هم اومد دنبالم و منو گرفت و شروع کرد به کتک زدن من! [2 06]
من خودم تنم خیلی میخارید با خنده گفتم:
ـ سامیار حقیقت تلخه نزن منو........ آبجی نفس این شوهرت رو بگیر الان من رو به فنا میده!
نفس با خنده گفت:
ـ سامی ولش کن!
سامی: چشم هرچی خانومم بگه!
من یه لحظه دست از خندیدن برداشتم نفسم شبیه علامت سوال شد!
سامی هم منو ول کرد و رفت بیرون!
من: نفس خوش به حالت نمیری الهی اینم عاشقت شد رفت!
نفس: میدونم! [2 06]
من چشامو نازک کردم و گفتم:
ـ اییییییییش خود شیفته!
نفس خندید و باهم رفتیم دنبال میشا و اتردین.......
من: سلام میشا خانوم چه خبرا؟!؟!؟
میشا: باز من خواستم تنها باشم که تو اومدی ای بابا!
من: اصلا من باهات گهرم!
میشا: مجید جان گهرم نه قهرم!
من: دلم میخواد بگم قهرم به تو چه!
نفس: بس کنید دیگه نی نی کوچولو ها!
تو همین لحظه میلاد هم اومد تو آشپز خونه......
کلا من هروقت اینو میدیدم چشام برق میزد اما امروز اولین روزی بود که تو این 20 سال زندگیم احساس کردم یه حس خوب و غریب تو قلبم لونه کرده......
یه لبخند ملیح زدم و به میلاد سلام گرمی کردم اما با جواب دادن میلاد تمام وجودم منجمد شد...
میلاد با سردی تمام سری تکون داد و حتی بهم نگاه هم نکرد....
میشا و نفس با تعجب بهش نگاه کردن و بعدشم به من.....
من مثه یه لاستیک پنچر شدم و وا رفتم......
بغضی به گلوم راه یافت.....
یعنی، یعنی اون کارای دیشب....... یعنی اون کارا همش نقش بازی کردن جلوی تفضلی بود؟!
یعنی من الکی به خودم امید دادم؟!
رفتم بالا و یکم رو تخت نشستم...... بعداز چند دقیقه میلادم اومد و گفت:
ـ خانوم کوچولو چرا اینقدر به خودت امیدواری میدی که همچین سلامی کردی؟!
واقعا کارای دیشبو جدی گرفتی؟! تو برو به دوست پسرت برس......
من که کپ کرده بودم........ میلاد رفت بیرون و درو محکم بست...... منظورشو نمیفهمیدم از این کارا این چرا اینطوری شد؟! مگه چیکار کرده بودم؟!
دیگه نتونستم طاقت بیارم و با سرعت رفتم تو حموم و لباسام رو درآوردم و رفتم زیر دوش آب یخ..........
به اشکام اجازه فرود دادم.......
یعنی میلاد منو دوس نداره؟!
واییی شقایق چقدر تو ساده ای اخه ادم با یه شب عاشق میشه؟! بله که میشه بعدشم من از همون اولشم به میلاد نظر داشتم....... پس کارای دیشبش؟! یعنی همش الکی بود؟! وایی من چقدر ساده ام خدا! [2 30] دیگه داشتم زیر دوش زار میزدم خوبیش این بود که کسی صدام رو نمیشنید......
خدایا برای چی؟! آخه چرا من باید عاشق بشم و گول بخورم درحالی که عشقم عاشقم نیست؟ آخه چرا خدا؟ مگه من چیکار کردم!؟ چرا با من اینکارو میکنی خداجونم؟! مگه من چیم از بقیه دخترا کمتره؟ چرا باید به خاطر یتیم بودنم مسخره بشم پیش دوستام ؟ چرا باید مثه بقیه مرفح نباشم؟ اینا به کنار چرا باید تو روز اول عاشقیم شکست بخورم؟! خدا اگه میدونستی که این عشق سرانجامی نداره پس برای چی من رو عاشقش کردی؟! چرا؟؟؟؟؟؟!! حداقل اگه سایه پدری بالا سرم بود الان میتونستم باهاش درد و دل کنم یا خودش کمکم میکرد که همخونه کسی نشم.....
هق هقم شدت یافت و به سکسکه تبدیل شد..... دیگه نمیتونستم تحمل کنم به قدری ناراحت شده بودم که دیگه حس کردم دنیا برام معنی نداره........ خدا آخه چرا یه کاری کردی گول اون لبخند شیرینش رو بخورم، چرا؟! [2 30]
خودم رو تو اینه نگاه کردم..... چشام یکم اشکی بود دوباره رفتم زیر دوش تا از بین بره...... باشه دیگه اقا میلاد اینه ؟ باشه هرجور خودت میخوای....... فکر کردی الان گریه کردم حالا پس فردا میوفتم یه گوشه؟! نه منم تلافی میکنم..... بهت میفهمونم وقتی بی دلیل حرف میزنی و دل منو میشکونی نتیجه اش چیه.... پسره ی عوضی!(دلت میاد؟!) آره میاد...... چطور اون دلش اومد با احساسات من بازی کنه؟! من از همون اولش دوسش داشتم و با اینکاراش امیدوارم کرد ولی الان؟!!؟؟! دارم برات میلاد......
وقتی موهام رو کامل خشک کردم ولباس پوشیدم رفتم سمت موبایلم و هیچی ندیدم........ خب چقدر همه منو دوس دارن واقعا!!!
رفتم بیرون و خیلی مغرورانه از کنار میلاد رد شدم و رفتم پیش دوستام........
میلاد خیلی قیافه اش تو هم بود.......
من با همه حرف میزدم به غیر از میلاد ...... دلم میخواست محل سگ بهش نذارم مرتیکه رو........ من یه ادم حساسم نباید اینکارو با من میکرد........
اگه دیگه اسمتو اوردم اسمم شقایق نیست..... میذارمش رویا! [2 06]
عصبانی بودم از دستش برای اینکه بی دلیل تهمت زده بود....
عشقم به من تهمت زده بود این یعنی فاجعه!!!
موبایلم تو جیبم بود و صدای زنگش توی حال پیچید و میلاد به طعنه گفت:
ـ بردار شقایق خانوم شاید پرهام جونت باشه حتما نگرانت شده......
چشای هر پنج نفرمون گرد شد! پس مرتیکه ازگل مشکلت اینه؟!
پاشدم وایسادم و بازوی میلاد رو گرفتم و به زور بردمش بالا!!!
رفتیم تو اتاق و من گفتم:
ـ چته؟! چرا اینطوری میکنی؟! مثه ادم بگو چته اینقدر ابروی منو نبر........
میلاد: من چمه؟! تو چته! فکر کردی میتونی خرم کنی؟! نه خیر شما به عشقت برس کاری به من نداشته باش....
من سرش داد زدم:
ـ میلاد عین ادم بگو مشکلت چیه؟!
میلاد یه دادی زد که بدنم به لرزه افتاد:
ـ تو دوست پسر داری و به من نگفتی؟! این پرهام کیه!؟
انگشتم رو کردم تو گوشم و گفتم:
ـ یواششششش چته کر شدم!
میلاد: با تواما!
من: نه خیر من دوس پسر ندارم .... چرا الکی تهمت میزنی؟
میلاد: پس اون پسره کی بود زنگ زد گفت من دوست پسر شقایقم!؟
من: خفه شو تو واقعا خیلی زود باوری که حرفش رو باور کردی...... مگه همه مثه تو هستن؟!
سریع از اتاقم زدم بیرون و رفتم تو اتاق نفس......
نفس و میشا هم سریع اومدن تو اتاق......
میشا: چت شده شقایق؟!
من: من چم شده!؟ میلاد چش شده الکی بهم تهمت میزنه همش تقصیر این پرهامه حالا صبر کنید ببینم میتونه رابطه منو میلادو بهم بزنه یا نه!
نفس: شقایق حالت خوبه؟!
من: بله خوبم اینقدر این سوال رو از من نپرس!
میشا: به به چشمم روشن شقایقم عاشق شد رفت!
من: شدم که شدم همینه که هست........
نفس: ای جونم عزیزم ناراحت نشو...... من خودم حال میلاد رو جا میارم که دوس جونم رو ناراحت کرده..... صبح هم صداتون رو تو اتاق شنیدم......
من: من واقعا خیلی ساده ام که گول رفتار دیشبش رو خوردم....... آخه فکر کردم واقعا داره از ته دل عاشقونه رفتار میکنه اما نگو که فقط جلوی تفضلی اینطوری بوده...
میشا: دختر اگه جلو تفضلی بوده پس چرا تو بالکن اون کارارو کرده که تو دید نباشین؟!
من: نمیدونم باووو! چه سوالایی میکنی!
میشا: اه صد دفعه گفتم اینطوری نگو بابا حرصم میگیره!
من: میخوام که حرصت بگیره دیگه......
میشا: ببین شقی اصلا بهش محل نذاریا ........ اصلا نگاش نکن بذار خودش بیاد معذرت خواهی!
من: پس چی فکر کردی... هنوز اینقدرکله شق نشدم...........
ولی خیلی دلم رو بد شکوند بچه ها من تازه اول راه بودم.....
نباید اینطوری بهم تهمت میزد....... همش تقصیر پرهامه ایشالا بمیره!ایششش
نفس و میشا خندیدن و باهم رفتیم بیرون......
از زبون شقایق!
وقتی رفتم بیرون یه پشت چشمی واسه میلاد نازک کردم و رفتم پیش سامیار نشستم........
سامیار در گوشم گفت:
ـ آخه دختر چرا اعصاب این داداش مارو میریزی بهم؟! نمیگی غیرتش قلنبه میشه!؟
من: من ؟ من اعصابشو ریختم بهم ؟ به من چه اون حتی دلیل دعواش رو هم نگفت.......
سامیار: خب معلومه چون اون پسره تو دانشگاه که سیریشت شده بود زنگ زده وقتی پایین بودی میلاد برداشته بعد پرهامم گفته دوست پسرته....... حالا راسته یا نه!؟
من: برو بابا! من دوست پسرم کجا بود؟!!
سامیار یه نگاه به میلاد کرد و گفت:
ـ خب میلاد خیلی ناراحت شد چون تو اون روز هم باهاش حرف زدی.......
من: بابا من اصلا شماره ام رو ندادم بهش........ نمیدونم از کدوم جهنمی شماره ام رو گرفته.........
یهو یه اسمی جلو چشمم ظاهر شد"اشکان" وایییییی اگه پرهام به اشکان گفته باشه من شوهر دارم چی؟!
نه بابا میلاد نگفته اینو........واییییییی بدبخت شدم........ شقایق اینقدر بد به خودت راه نده دختر.... (بیا دیوونه شدم با خودم حرف میزنم)
وللش بابا شقایق حساس نشو!!!!!
من: راستی سامی خودت بهش بگو..... من باهاش قهرم......
یهو سامیار قهقهه ای زد که همه برگشتن سمتش......
من: زهر مار چرا اینطوری میخندی زهرم پکید!
سامیار: خیلی کله شقی.....
من: به تو رفتم
سامیار: اگه به من رفته بودی که الان میرفتی ازش معذرت میخواستی!
من: عمرا!!!!!! تو بگو من یه درصد برم معذرت خواهی اون شروع کرد خودشم باید معذرت بخواد اگه تقصیر من بود شاید معذرت میخواستم اما الان اون منو ناراحت کرده پس فکرشم نکن.........
سرم رو نزدیک گوش سامیار بردم و با شیطنت گفتم:
ـ راستی کلک!!!!! راستش رو بگو امروز صبح چرا دوباره رفتی خوابیدی؟!
سامیار: پاشو برو بچه دیگه داری پررو میشی!
من: اگه نگی به نفس میگما!
سامیار: اه؟!؟!
من: بله همینه که هست!
سامیار: خو خوابم میومد چقدر تو فضولی.......
من: به تو چه اخه موزمار!
سامیار: کله شق......
من: غولتشن......
یهو اتردین اومد و به بحث ما خاتمه داد:
ـ بس کنید دیگه ای بابا سرم رفت!
میشا: اتردین باید عادت کنی!
من رفتم پیش میشا تا نفس بیاد پیش سامیار......
به نفس چشمکی زدم که یعنی برو ...... نفس هم رفت....
باز این نفس و سامی افتادن بهم و یه پچ پچایی میکردن.....
کلا خیلی خوش به حال نفس بودا!!!!!!! واییییی خوش به حالش قشنگ معلومه سامیار دوسش داره ولی از بس مغروره نمیگه........ امان از غرور! (شقایق چرا شعار میدی؟!)
اتردین که دید میلاد تنها نشسته رفت پیشش و یکم باهاش حرف زد.........
میشا: ای بابا این میلاد از تو بدتره که....... اگه نرید معذرت خواهی جفتتون فنا میشیدا.......
من: برو بابا تو به فکر اتردینت باش...... من خودم حلش میکنم...... اصلا به درک!
میشا: اخ دارم میبینم چقدرم به درک!
از جر و بحث خسته شدم و رفتم بالا تا یکم بخوابم........
چون بعد از گریه و حموم خوابم گرفته بود!
تازه ساعت چهار و نیم بود ولی من میخواستم بخوابم.....
تخته به طرز فجیهی به من چشمک میزد!!!!!!
داشت باهام حرف میزد اصلا! میگفت بیا بپر رو من!!!! [2 06]
منم کودک درونم ذوق کرد پریدم رو تخت و بالا و پایین شدم!
اینقدر حال داد که قهقهه ای زدم و بعد رو تخت نشستم روبه روی در....... که با چهره ی حیرت زده ی میلاد رو دیدم.......
حسابی خجالت کشیدم و پاشدم و تخت رو مرتب کردم و رفتم تو دستشویی....... به خودم از تو آینه نگاه کردم...... گونه هام سرخ شده بود! خنده ام گرفته بود .... سریع از دستشویی بیرون اومدم اما با سر رفتم تو آغوش گرم میلاد.............
با اینکه باهاش قهر بودم اما نمیتونستم مقاومت کنم.... ولی وجدان مغرورم بلند شد و گفت:
ـ نکبت از بغلش بیا بیرون ابروم رو بردی! [2 06]
سریع از بغلش اومدم بیرون و رفتم زیر پتو بخوابم........
میلاد اومد و نشست رو تخت و منم پتو رو تا سرم کشیدم و چشمام رو روهم فشار دادم و دعا کردم که منت کشی کنه اما ......... اون رفته بود........
با ناراحتی سرم رو کردم زیر پتو و سعی کردم بخوابم........ باید ازش دل میکندم اینطوری نمیشد.........
با شنیدن صدای پچ پچی بیدار شدم...... لای چشمم رو یکم باز کردم و میشا رو دیدم که وقتی منو دید جیغ کشید:
ـ نفس بیدار شد! بریم!؟
نفس: آره برو!
چشمام روکامل باز کردم که میشا پرید روم!
من یه جیغی کشیدم و گفت:
ـ پاشو از روم میشا له شدم!مامان!!!!!!
هلش دادم اونور تا از روم بره کنار.......
من: دیوونه موجی چرا همچین میکنی؟! نمیگی سکته ناقص رو میزنم؟
میشا: بهتر!
نفس: پاشو خوابالو ، پاشو میخوایم با اقامون اینا بریم خرید!
من: من نمیام حوصله ندارم.....
نفس: لوس نشو میخوایم بریم خرید مرید!
من: حالا چون اصرار میکنی باشه!
نفس و میشا دوتا دستم رو گرفتن و از رو تخت شوتم کردن پایین ........
منم رفتم تو دستشویی و تمام کارای لازم رو کردم و اومدم بیرون و شروع کردم به آرایش کردن.........
یکم رژ گونه نارنجی به گونه های برجسته ام زدم و یه رژ لب ملایم صورتی هم برداشتم زدم.......
چشمامم فقط خط چش کشیدم و حله حل بود!
یه نگاه از توی اینه قدی به خودم انداختم..............
شلوار جین چسبون با مانتوی لی که خیلی تنگ بود با یه شال چروکیه آبی ...... خوب بود....... مورد پسند واقع شدم!
یکمم عطر زدم و رفتم بیرون..........
نفس و میشا هم توووووپ! ماهههههه! نفس تیپ سفید زده بود که خیلی بهش میومد مانتو سفید با شلوار جین یخی و شال سفید........ میشا هم شلوار جین ابی پررنگ و مانتوی کرم و شال قهوه ای بهش میومد!
اتردینم یه بلوز جذب مشکی پوشیده بود بزنم به تخته...... (استغفرلله! چشمات رو درویش کن شقایق!)
سامیارم باز فضولی کرده بود و تیپش با نفس یکی شده بود!
اونم تیپ سفید زده بود لامصب.......
میلادم که اصلا ندیدم نمیدونم کجا بود........
از پله ها رفتیم پایین و میلاد رو دیدم که داره با تلفن حرف میزنه..... فکر کنم مادرش بود....... چون هی میگفت مادر من!!! [2 06]
وایییی هی من میخوام میلاد رو فراموش کنم اما مگه میشه!؟
یه پیرهن مردونه پوشیده بود چهارخونه بود به طرز فجیهی بهش میومد استیناشم کوتاه بود هیکل عضله ایش بیشتر تو چشم بود اصلا این سه تفنگ دار هیکلاشون حرف نداشت....
موهاشم مثه همیشه خوشگل درست کرده بود........
حواسم نبود از اون موقع تا حالا داشتم نگاهش میکردم که با ضربه نفس به بازوم به خودم اومدم و در اون غالب شقایق مغرور فرو رفتم............
یعنی نگاه کنید چقدر دختر خوبیم امروز یه عالمه پست گذاشتم سپاس فراموش نشه....
از زبون سامیار
اينكه تو غالب عاديش جا گرفته ولي از چشماش غم ميباره شايد بقيه نفهمن ولي من كه دوست چندينو چند سالش بودم ميفهمم كه دل كوچيكش پر غصه اس نميدونم چرا اين پسرا اينجوري زود قضتوت ميكنن قرار شد منو سامي با ماشين اون بياييم بقيه هم با ماشين ميلاد بيان توي اينه ماشين شالمو مرتب كردمو تكيه دادم به صندلي
من-سامي شما تو دانشگاه چيكار ميكرديد؟ مگه براي تخصص نميخونيد؟بايد دوره اتون رو تو بيمارستان بگزرونيد
سامي يه تك خنده اي كردو برگشت يه جور غريبي نگام كرد بعدش گفت
سامي-منتظر بودم اين سوالو بپرسي راستش اونروز ما بيكار بوديم گفتيم بياييم يه سر به دانشگاه جديد بزنيم بعدشم به عنوان مهمان اومديم سر كلاس شما تا يه وقت ..... هيچي ولش كن
از اونجايي كه من يكم كنجكاو هستم گفتم
من-تا يه وقت ما چي ساميار حرفتو ادامه بده
سامي انگشتشو اورد جلوي صورتمو بينيمو محكم كشيدو دوباره خيره شد به جاده بعد در همون حالتي كه فرمونو با كف دستش ميچرخوندو اونيكي دستشو از ارنج تا كرده بودو تكيه داده بود به لبه پنجره ماشين گفت
سامي- ميدونستي خيلي فضولي فسقلي
من-نخيرم خودت فضولي
سامي دستشو كه تكيه داده بود به پنجره برداشتو اشاره كرد به خودش
سامي-من من كجام فضوله اخه خانوم خانوما
من-معلوم ميشه در ضمن انقدر نپيچ تو كوچه ننه ي علي چپ به خدا بمبسته دنده عقب بگير بيا بيرون
خنديدو گفت
سامي-تسليم بابا اومديم ببينيم شما شيطوني ميكنيد يا نه كه از شانسمون اون استاد گند دماغ بيريخت اومد سر كلاس
خنديدمو گفتم
من-خلفي رو ميگي كجا بيچاره بدريخته اتفاقا از نظرم خيلي خوشتيپو خوش قيافه اس
سامي-ااااااااااااااا پس خوشقيافه اس
من-بعله همه دختراي دانشگاه قبليمونو جديدمون عاشقش ان
دوباره دستشو تكيه داد به پنجره با اين تفاوت كه انگشت اشاره اش رو به دندون گرفتو يه كو چولو اخماشو كرد تو هم بعد چند ثانيه گفت
سامي-از منم بيشتر؟
من-چي از تو هم بيشتر
انگشتشو از دهنش دراوردو گفت
سامي-تيپو قيافه
يه نگا بهش كردم خيلي بي انصافي بود اگه نميگفتم سامي از خلفي سرتره
من-خودت چي فكر ميكني؟
سامي-صد در صد من خوشگل ترمو خوشتيپ تر
من-خودشيفته ي
پريد وسط حرفم
سامي-بحث عوض
من-بابا ميخواستم بگم خودشيفته ي خوشگل خوشتيپ
اگه بگم تو كم تر از يك صدم ثانيه تغيير حالت داد دروغ نگفتم اخماش باز شدو يه لبخند خوشگل نشست رو صورتش
سامي-ديدي گفتم از اون سرم
من-بحث عوض راستي شما پسرا چرا اينطوري ميكنيد ؟اون از اتردين كه به ميشا شك كرد اين از ميلاد كه با اينكه اتردين رو ديد باز اشتباه اونو تكرار كردش
سامي-من كه اينكارا رو نكردم
من-خب تو استثنا هستي
سامي-جون من
من-خب حالا پرو نشو من بايد حال اين ميلاد رو بگيرم شما هم پشت مني فقط ببينم طرفداري ميلاد رو كردي شب كه رو كاناپه ميخوابي بدتر تو اتاق رات نميدم كه اون كاناپه رو هم از دست ميدي
سامي-چشم خانوم هر چي شما بگي چرا اذيت ميكني مظلوم گير اووردي
بوده كه اين اينجوري تعجب كرده خواستم دستشو بگيرم كه دوباره ياد اون سد بزرگ افتادم ساميار نفس براي تو حيفه يعني براي تو كه نه براي خانواده ات حيفه براي كل خانواده ات نه براي اينكه عروس مادرت بشه حيفه يه مادر ايراد گير مغرور جدي خب دست نفسو ميگيري ميبري يه جا ديگه زندگي ميكني به خودم تشر زدم پس غيرتت كجاس سامي اون از اون يكيا كه فرار كردن خب خودتم كه اگه فرار كردي نخير من فرار نكردم من اون دوسالي كه مامان رفته خارجو اومدم اينجا خب وقتي برگشتم فكر كن خارجه تركش كن اونموقع قلبش طاقت نمياره اونموقع تو هم ميشي لنگه اون داداش عوضيت كه بابات رو به كشتن داد و الانم معلوم نيست كدوم گوريه زخمم خيلي عميق بود داغ پدر و يه برادر كه اگه گيرش بيارم گردنشو خورد ميكنم كم نبود هي هي سامي تو چقدر تند ميري مگه همين الان بعله رو بهت داده كه براي خودت ميبري و ميدوزي خب بعله رو كه داده با اون صداي لطيفو قشنگش يه بار بهم بله داده ولي از ته دل نه نداده خدا جون كمكم كن بدجور گير كردم دستمو دراز كردمو يه سي دي از داشبورد برداشتمو گذاشتم تو ضبطو تكيه دادم نفسم معلوم بود منتظر اهنگه
زندگيم رو لبه تيغه نميشه باتو بيام
زخم من خيلي عميقه نميشه با تو بيام
اخر قصه چي ميشه خودمم نميدونم
واسه اينكه با تو باشم ميخوامو نميتونم
خيلي حرفا رو نميشه با ترانه ها بگي
عمريه چمامو بستم رو تموم زندگي
وقتي ترسي تو دلم نيست واسه چي سكوت كنم
من به قله نرسيدم كه بخوام سقوط كنم
اما تو همه حتي اگه اسموني نيست
اگه افتادي به خاكم باز رو باورت بنويس
توي چشمامون با اينكه قطره هاي بارونه
تو نگاه كنو بخند كه اخرين خندمونه زندگيم رو لبه تيغه نميشه باتو بيام
زخم من خيلي عميقه نميشه با تو بيام
اخر قصه چي ميشه خودمم نميدونم
واسه اينكه با تو باشم ميخوامو نميتونم
(اهنگ لب تيغ فرزاد فرزين)
اين اهنگ چه به حالو روزم ميومد نفسو يه نگا كردم اصلا فكر كنم نفهميد رسيديم رو لبش يه لبخند بود معلوم نبود چه نقشه شيطاني براي ميلاد بدبخت كشيده از ماشين پياده شدمو رفتم در رو براش باز كردم تازه انگار به خودش اومد پياده شدو دستمو گرفت با هم رفتيم پيش بچه ها
نفس-بعضي ها ياد بگيرن
منظورش دقيقا ميلاد بودش چون اتردين اصلا معلوم نشد با ميشا كجا غيب شدن ميلادم هيچي نگفت فقط به سابيدن دندوناش بهم بسنده كرد با هم رفتيم توي پاساژ داشتيم همينجوري ميچرخيديم كه چشمم خورد به يه مانتو فروشي
من-نفس ببين اون مانتو بنفشه قشنگ نيست فكر كنم خيلي بهت بياد
نفسم كه تازه چشماش خورده بود به مانتو بنفشه برق زد اگه ميگن را قلب ما مردا شكمه براي زنا خريد كردنه به بچه ها گفتم ما ميريم مانتو فروشيه اونا هم همينجا ها باشن يه زنگم به اتردين بزنن بگن با ميشا بيان اينجا رفتيم تو مانتو فروشيه نفس سايزشو گفتو فروشنده براش مانتورو اورد با هم رفتيم سمت اتاق پرو نفس كيفشو دراورد داد بهمو يهو خم شد گونه امو بوس كرد هنوز تو شوك حركتش بودم كه صداش چسبيده به گوشم منو غرق لذت كرد پس خانوم حسودي كردنم بلده
نفس-واي به حالت سامي اگه به اين دختر ايكبيريه نگا كني جفت چشماي خوشرنگتو از كاسه درميارم
با شيطنت زل زدم تو چشماي خوشگلش من-والا من اصلا نفهميدم چه شكلي بود ولي براي اطمينان كه بهش نگا نكنم ميخواي منم باهات بيام تو اتاق
يه دونه زد به بازومو رفت تو اتاق وقتي در اتاقو باز كردش باورم نميشد ين مانتورو من براي عشقم انتخاب كردمو اون پوشيدتش تا حالا براي زني يا دختري لباس انتخاب نكرده بودم هرچند نفسم هركسي نبود چقدر مانتو بهش ميومد بماند مانتو رو با عابر بانكم حساب كردم داشتيم از در بوتيك ميومديم بيرون كه صداي دادو بيداد شنيديم
نفس-ا ا نگا كن سامي اون ميلاد نيست يقه اون پسره رو گرفته بدون اينكه جوابشو بدم دستشو گرفتم كشيدم اون سمتي كه دعوا شده بود ولي تا ما برسيم پسره كه يه پسر كم سنو سالم بود از اين جوجخ تيغي ها در رفت مردمم پخش شدن ميلاد نشسته بودو سرشو گرفته بود تو دستش شقايقم رنگ به رو نداشت
نفس يه شكلات از كيفش دراورد داد دست شقايق
نفس-شقايق جان اينو بخور رنگ به رو نداري چي شده ميلاد؟
من-ببين دودقيقه منو نفس رفتيم لباس بگيريم ازتون غافل شديم چيكار كرديد مگه بچه ايد
ميلاد-از اين خانوم بپرسيد كه گوشيشو گذاشته در گوشش باناز معلوم نيست با كدوم خري حرف ميزنه خنده هاشم كه ديگه نگو كل پاسژو گرفته براي جلب توجه بلند بلند ميخنده كه يه پسر كه فرق دست راستو چپشو نميدونه بياد بهش تيكه بندازه و شماره بده
شقايق-حرف دهنتو بفهما من داشتم با سحر حرف ميزدم كه اون پسر جوجه تيغيه اومد
نفس-تقصير توهم هستش براي چي دستشو ول ميكني ميري كنار مردمم فكر ميكنن دختر تنهاست لياقت نداري كه من اگه جات بودم يه ثانيه هم دستشو ول نميكردم
من-نفس راست ميگه ببين من مگه دست نفسو ول ميكنم ميرم دنبال كار خودم نخير ول نميكنم چون فكر اينجاهاشو كردم خودتم ميدوني من مثل تو كوتا نميام خون به پا ميكنم طرفو ميفرستم بره كره مريخ سك سك كنه برگرده همچين ميزنمش نتونه از جاش بلند بشه
نفس-اتردينو ميشا كجان؟
ميلاد-اوناهاشن
با اومدن اتردينيو ميشا قرار شد بريم يه فروشگاه موادغذايي اون يخچالو پركنيم ميشا مثل اين بچه ها يه چرخ گرفت دستشو از همون اول شروع كرد به پر كردنش منو نفسم يه چرخ برداشتيمو شروع كرديم
از زبون شقایق...
همه یه چرخ برداشتیم و شروع کردیم به پر کردن چرخه! من چرخ رو گرفته بودم و میلاد انتخاب میکرد..... همینطور که به اطراف نگاه میکردم چرخ رو هم حرکت میدادم و میلاد هم از لجه من چرخ رو نگه میداشت و هی بی خود پرش میکرد و من میذاشتم سر جاش چون واقعا نیاز نبود........چرخه که نیمه پر شد من گفتم که بریم قسمت لوازم بهداشتی....
وقتی رفتیم اونجا از حرکات میلاد خنده ام گرفت اصلا حواسش نبود چی داره برمیداره.....
چرخ رو نگه داشتم و میلاد خورد به چرخ و با اخم نگاهم کرد و گفت:
ـ چته چرا اینطوری میکنی؟!
منم با اخم مصنوعی گفتم:
ـ تو حواست کجاست آقا پوشک بچه واسه چیه آخه؟!؟!؟
میلاد به توی چرخ نگاه کرد و قیافش متعجب شد.....
میلاد: من این رو گذاشتم این تو؟!
من: پ ن پ عمه ام انداخته ، آلزایمرم که گرفتی! معلوم نیست حواسش کجاس!
میلاد با اخم و دقت بیشتری دوباره شروع کرد...
خرید ها که تموم شد مردا رفتن که حساب کنن......
ماهم پلاستیکایی که پسرا میدادن رو میگرفتیم تا ببریم تو ماشین....
وقتی بردیمشون تو ماشین از اونور هم همه سوار ماشینای خودشون شدن و ما به دنبال سامیار اینا راه افتادیم.........
میلاد داشت رانندگی میکرد و کاملا تو فکر بود.......
به نیم رخ مردونه اش نگاه کردم..... هیییی ازقدیم گفتن خوشگل مال مردمه پس بیخیال!
شالم از سرم داشت میوفتاد که میشا با مسخره بازی گفت:
ـ شالت رو درست کن دختر نامحرم اینجاست!
و به اتردین اشاره کرد و من خنده ای کردم و گفتم:
ـ نه اینکه تو خونه نامحرم نیست!؟
و دوتاییمون خندیدیم........
دوباره ماشین ساکت شد و میشا هم نتونست جو رو عوض کنه.....
خودم دست به کار شدم و دستم رو بردم تا آهنگ رو روشن کنم....
وقتی پخش رو زدم یه آهنگ غمگین از 25 باند پخش شد.....
تو هستی تو رویام، تو هستی تو قلبم....
ولی رفتی و ندیدی حال خرابم...
توی این دنیا ، توی این عالم
زندگی بی تو برام معنا نداره......
حوصله آهنگ غمگین نداشتم مخصوصا از این گروه رو! واقعا میلادم افسرده اسا! [2 06]
سی دی رو درآوردم و در داشپرت رو باز کردم و دنبال اهنگ شاد گشتم......ولی هیچی نبود همش غمگین بود.......
میشا: شقایق من یه آهنگ تو کیفم دارم شاد جوگیریه!
خندیدم وگفتم:
ـ خب بده بابا همونم خوبه....... فقط میلاد جوگیر میشه ها!
من و میشا و اتردین خندیدیم اما میلاد حتی یه نیشخند هم نزد......
آهنگ رو که گذاشتم صداش رو تا آخر بلند کردم و میلاد کمش کرد..... حرصی شدم و دوباره تا اخر صداش رو بلند کردم.....
میلاد دوباره صداش رو کم کرد!!!!!
خنده ام گرفت و میخواستم دوباره زیادش کنم که هم زمان دست میلاد هم اومد روی دکمه و خورد به هم......
میلاد دستش رو کشید و منم صدای آهنگ رو زیاد کردم و من پیروز شدم!
نفس و سامیار نزدیک یه رستوران شیک پارک کردن و پیاده شدن و میلاد هم پشت سرشون.......
وقتی پیاده شدیم میشا و اتردین اول رفتن و من و میلاد اخر......
من جلو تر از میلاد بودم که یهو میلاد دستم رو گرفت و کشید سمت خودش و باهم حرکت کردیم.......
دستام که تو دستاش یه حس خوبی رو بهم اهدا میکرد......
واقعا دلم میخواست این احساس رو تا اخر عمرم داشته باشم اما میدونم که نمیشه چون عشق یه طرفه هیچ وقت دووم نداره......
الانم فقط از سر اجبار دستم رو گرفته ولی همینم کافیه..... حداقل این دوسال رو از بودن با عشقم لذت ببرم...........
وقتی پشت میز نشستیم گارسون سفارش هارو گرفت.... ما دخترا استیک سفارش دادیم و پسرا پیتزا......
حوصله ام سر رفته بود و مدام با انگشتام بازی میکردم...... دلم یه جورایی شور میزد و من وقتی نگرانم لب پایینم رو گاز میگرم.....
احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه........ سرم رو بالا آوردم و چشمای من تو چشمای قشنگ میلاد قفل شد اما من سریع سرم رو آوردم پایین و دوباره با انگشتام ور رفتم........
نفس به بازوم زد و گفت:
ـ چته نگرانی!
من: اوهوم! خیلی ..... دلم شور میزنه.....
میشا و نفس بهم نگاه کردن.......
تو همین حین غذاهارو اوردن........از زبون شقایقوقتی غذا رو آوردن من که اصلا اشتها نداشتم انگار تو دلم داشتن رخت میشستن. میلادم به کلافگی من پی برد اما به رو خودش نیاورد.نفس و سامیارم که غرق دنیای عشق بودن!از چشماشون به همه چی پی بردم. اتردین و میشا هم که داشتن غذاشونو میخوردن ولی من اصلا نمیتونستم. داشتم با غذام بازی بازی میکردم که موبایلم زنگ خورد.
به شماره دقت نکردم و با شنیدن صدای مادرم دلم هوری ریخت پایین.
مامان: سلام دخترم.
من: سلام مامان جونم خوبی؟!(تو همین حین به بقیه هم نگاه میکردم تا عکس العملشون رو ببینم.)
مامان: خوبم گلم. یه خبر خوب برات دارم.
من: چی؟!
مامان: فردا شب با داییت و سحر میایم خوابگاهتون و البته مامان نفس و میشا هم میان. باهم هماهنگ کردیم!
آب دهنم پرید تو گلوم و به سرفه افتادم و چشمام هم از حدقه زده بود بیرون. میلاد یکم آب به خوردم داد دوباره صدای مادرم تو گوشی پیچید:
ـ چی شد شقایق؟!
من با لکنت گفتم:
ـ هیچ ... هیچی! ولی مگه قرار نبود دوهفته دیگه بیاید؟!
مامان: چرا اما میخواستیم سوپرایز شی!
من: چه سوپرایز غیر منتظره ای!
مامان: پس باشه گلم فعلا!
و قطع کرد. گوشی هنوز تو دستام بود و با شوک به بچه ها نگاه میکردم.
میشا: چی گفت؟!
من: فردا مامانای هممون باهم میان خونمون...
اتردینم از تعجب چشماش گرد شد و میلاد رنگش پرید و سامیارم اخماش رفت توهم.
نفس: حالا پسرارو چی کار کنیم؟!
من: راستش... نمیدونم خیلی یه هویی شد!
میشا: مگه قرار نبود دوهفته دیگه بیان؟!
من: چرا ولی نمیدونم از دس این مامانا! تازه داییمم میخواد بیاره...شاید سحرم بیاد دیگه بدتر....
میشا: آخ جون سحر!
زدم تو سر میشا و گفتم:
ـ اه؟! که تو و سحر باز بیوفتید به هم و شر به پا کنید!؟
میشا: آره از کجا فهمیدی؟!
من: از دست تو دختر!
پس بگو دلشوره ام برای چی بود. دیگه کسی لب به غذا نزد. فکر کنم این خبر خیلی دلهره آور بود چون همه رفته بودن تو فکر. وایی فکر کن دوهفته از عشقت دور بشی. وایی فاجعه اس. فکر کنم قیافه سامی هم بخاطر همین رفت تو هم. به نفس نگاه کردم.اگه لو بریم؟! نفس اگه مجازات شه؟! نه بابا من خودم پشت نفسم اگه نفس اشتباه کرده ماهم اشتباه کردیم. اصلا لو برای چی بریم؟! اونا شب میان تا فردا خدا بزرگه. نفس و میشا بلند شدن برن دستشویی و منم باهاشون رفتم. وقتی رفتیم تو دستشویی نفس لب باز کرد:
ـ وایی حالا چیکار کنیم؟!
من: نمیدونم... دلهره گرفتم نفس. پسرا کجا برن؟
سه تایی همینطور که داشتیم دستامون رو میشستیم نفس یهو یه لبخند شیطانی جلوی آینه زد و گفت:
ـ اهم اهم!!! مگه تفضلی قرار نیست فردا بره پیش نوه جونیاش تا دوماه بمونه؟!
میشا: ماشالا این چقدر میره سفر یه وقت خسته نشه؟! پوله دیگه از بیکاریه...
نفس دستاش رو خشک کرد و زد رو پیشونی میشا و گفت:
ـ نه بابا! منظورم اینه که پسرارو میفرستیم بالا بخوابن... یادتون رفته هنوز بالای خونه خالیه!
من: از فکرش بیا بیرون نفس که غیر ممکنه... اونجا قفله...
نفس: آخ راس میگی.....
من: خب حالا چیکار کنیم؟!
میشا: من که دیگه مخم قد نمیده!
من: مخ تو که هیچوقت قد نمیده!
میشا با خنده زد تو سرم گفت:
ـ خود خرت مخت قد نمیده!
و دوتایی خندیدیم. اما باید یه فکری میکردیم...
........................................
ارسالها: 222
موضوعها: 9
تاریخ عضویت: Jun 2016
سپاس ها 1021
سپاس شده 274 بار در 138 ارسال
حالت من: هیچ کدام
24-07-2016، 18:54
(آخرین ویرایش در این ارسال: 24-07-2016، 19:12، توسط نفسممممممم.)
ز زبون نفس
توي راه برگشت بوديم اين ساميارم اصلا حرف نميزد. من- ميگم سامي ميشه با پسرا اين دوهفته رو بريد هتل سامي بدتر اخماش رو كشيد تو هم ساميار-نه نميشه انقدر محكم گفت كه من لال موني گرفتم يكم ديگه گذشت ديدم نخير اين زبون باز نميكنه اومدم حرف بزنم كه گفت سامي- باشه ميريم دستامو كوبوندم بهمو اومدم ازش تشكر كنم كه زودتر از من گفت سامي-فقط دوهفته اتاقمم اومدم ندي به اون دوستات من-خيلي گلي سامي سايه يه لبخند زودگزر و تو صورتش ديدم لبخندي كه عمرش به دوثانيه هم نكشيد نكنه همه اينا براي اين باشه كه دلش تو اين دوهفته برام تنگ ميشه ازاين فكر ته دلم غنج رفت يه نگا به دستش انداختم چقدر دستاي بزرگو مردونه اي داشت يه رينگ ساده تو دستاي سامي چه خوشگل ميشد در تعجبم كه تفضلي چرا به اينكه ما حلقه دست نميكنيم گير نميده من-ميگما ساميار اين تفضلي چرا به اينكه ما حلقه دست نميكنيم گير نميده؟ سامي-چه ميدونم ماهارو زياد نميبينه كه ولي بايد بريم حلقه هم بگيريم كه دوماه ديگه كه برگرده ابو هواي فرنگ بهش ميسازه چشماش قوي ميشه من-سامي خودمم از لحني كه صداش كردم تعجب كردم برگشت اينبار به جاي اينكه چشمامو قفل كنه تو چشماي خودش توي چشماش اهنربا گذاشته بود تو چشماي من اهن جذب نگاهش شده بودم كه صداش قلبمو نوازش كرد سامي-جون سامي واي خدا يكي منو بگيره غش نكنم كلمات از ذهنم پريده بود چي ميخواستم بگم اهان من-خيلي گلي نگاشو از نگام گرفت ولي با اهنرباش قلبمو با خودش كشيد برد دستشو گذاشت رو سينه شو خودشو به حالت نمايشي خم كرد سامي- چاكرشوما ماشينو پارك كرديمو رفتيم تو همه رو كاناپه هاي تو سالن ولو شده بوديم نا نداشتم تكون بخورم سامي-پسرا ما از فردا غروب ميريم هتل تا خانواده دخترا بيانو برن شقايق-خب شما لطف ميكني ولي خانواده شما اومدن بهتون سر بزنن ما چيكار كنيم سامي-مادر من با ابجيم رفتن كانادا2 سال ديگه ميان اتردين با ميلادم بچه نيستن كه خانوادشون بياد دنبالشون شما دختريد ميان به شماها سر بزنن ميشا-پس منظورتون اينه كه ما لوسيم نفس اينو نگا من-ساميار شب تو اتاق رات نميدم همينجا رو مبل بخواب ساميار-ا اينطوريه محص اطلاع تفضلي بالاست فردا ميره من-خب حالا كه خيلي التماس ميكني رات ميدم ساميار زير لب گفت سامي-جوجه فسقلي من-شنيدم هر كدوم از بچه ها بلند شديم رفتيم تو اتاق لباسامو با تاپو شلوارك عوض كردمو پريدم زير پتو من-دوهفته از دست منو اين كاناپه راحتي رو تخت ميخوابي اومد بالا سرم يه لبخند زدو يه چي زير لب گفتو رفت رو كاناپه خوابيد منم خسته حال كنجكاوي نداشتم نفهميدم كي خوابم برد
از زبون سامیار
لعنتي حالا دلم طاقت نمياره دوهفته نمينمش وقتي گفت از دستم راحت ميشي گفتم من حاضرم با تو جهنمم بيام ولي نشنيد اي كاش ميشنيد نيم ساعت كه گذشتو مطمئن شدم خوابيده بلند شدمو رفتم بالا سرش نگامو دوختم به چشماي بستش مطمئن بودم نگام اونقدر ذوب كننده اسو گرما داره كه از خواب بيدارش كنه به خاطر همين نگامو ازشون گرفتم نگام روي سرشونه هاي لختش سر خورد رفتم كنارش با فاصله دراز كشيدمو زل زدم به صورتش زل زدم براي اين دوهفته كه ميدونستم مثل مرغ پر پر ميزنم نگا كن تورو خدا اومدم حرف هاي اتردينو درست كنم خودم دچارش شدم مثل مرغ پر پر ميزنم ديگه چه صيغه ايه يكم فاصله امو باهاش كمتر كردم سرمو توموهاش كه روي بالشت پخش شده بود فرو كردمو نفس كشيدم چه بويي بايد ببينم مارك شامپوش چيه وقتي پسراي دانشگاه بهش زل ميزدن نفسم تو سينه ميموندو ميخواستم بگم نفس من صاحاب داره صاحابش منم يه با ديگه نگاش كنين فكتونو خورد ميكنم لعنتي چطور دلتنگش نشم وقتي اسمش همه جا هست يادش تو دلو قلبم هست وجودش به نفسم بسته اس بدجور وسوسه شده بودم بقلش كنم يعني بيدار ميشه؟ نميدونم دستمو اروم كشيدم روي گونه اش به زور خودمو كنترل كردم كه بقلش نكنو تو خودم حلش نكنم اين دختر با كل دختراي اطرافم فرق داشت منو جذب ميكرد همه چيش برام جذابيت داشت غمش اخمش تخمش خوشحاليش شيطنتش مهربونيش تعجبش سردرگميش حاضر جوابيش سرتق بودنو از همه مهم تر غرورش هيچ وقت دوست نداشتم زنم اروم باشه دوست داشتم يه دختر شيطون باشه كه بتونه مامانمو به زندگي برگردونه يعني نفس ميتونست؟ اين دوهفته فرصت خوبي بودش تا با خودم خلوت كنمو ببينم حسم عشقه يا هوس سرمو تكون ادم نه ممكن نيست هوس باشه از جام بلند شدمو رفتم تو اشپزخونه تا با خوردن يه ليوان اب التهاب درونيم رو كم كنم يه ليوان خوردم بازم داشتم ميسوختم اره داشتم تو اتيش عشق نفس ميسوختم گر ميگرفتم ذوب ميشدم اب ميشدم ليوان دوم سوم چهارم بدتر بيشتر گرمم ميشد سرمو كردم زير اب بهتر شد كم كم داشتم به حالت عادي برميگشتم دستي سرشونه ام قرار گرفت برگشتم ميلاد بود ميلاد-داغ كردي؟ من-بدجور تو چي داغ كردي ميلاد-منم مثل تو با اين تفاوت كه همراه اين سوختن ترديدم از طرفي اتيشم ميزنه سوختن اولي رو دوست دارم ولي دومي عذابم ميده يه لبخن به ميلاد زدم من -اعتماد كن ميلاد اعتماد باهاش حرف بزن هم تو لياقتش رو داري م اون هيچي نگفت منم تنهاش گذاشتمو برگشتم پيش نفسم مثل فرشته ها خوابيده بود يه اخمي هم رو پيشونيش بود با خنده با دستم كشيدم بين ابروهاشو اخمشو اروم باز كردم دستمو كشيدم رو لباشو به طرف بالا هدايتش كردم اينطوري بهتر بودد نفس من هميشه بايد بخنده اومدم دستمو از رو لباش بردارم ولي نميشد چه اشكالي داشت نفس كه خواب بود يه بوسه ايرادي نداشت روش خم شدم لباش يكم از هم باز شده بود فاصله لبمو با لباش كم كردمو نگامو دوختم به چشماي بستش كه يهو............
خودمو كشيدم عقب نه من دارم عشقمو با هوس قاطي ميكنم نبايد عشقمو الوده هوس كنم اونموقع با اون برادر عوضيم فرقي ندارم هه برادر معلوم نيست كدوم گوريه مسير لبمو تغيير دادمو با لذت چونه اشو بوسيدم اين بوسه لذتش بيشتر بود خيلي بيشتر هندزفريم رو بداشتمو بر خلاف اين يه هفته نرفتم بيرونو زل زدم به صورتشو اهنگو گوش كردم يعني بعد دوسال از پيشم ميرفت ؟ درگير روياي توام منو دوباره خواب كن دنيا اگه تنهام گذاشت تو منو انتخاب كن دلت از ارزوي من انگار بيخبر نبود حتي تو تصميماي من چشمات بي اثر نبود خواستم بهت چيزي نگم تا با چشمام خواهش كنم درارو بستم روت تا احساس ارامش كنم باور نميكنم ولي انگار غرورمن شكست اگه دلت ميخواد بري اصرار من بيفايده است هر كاري ميكنه دلم تا بغضمو پنهون كنه چي ميتونه فكر تورو از سرمن بيرون كنه يا داغ رو دلم بزار يا كه از عشقت كم نكن تمام تو سهم منه يكم قانعم نكن خواستم بهت چيزي نگم تا با چشمام خواهش كنم درارو بستم روت تا احساس ارامش كنم باور نميكنم ولي انگار غرورمن شكست اگه دلت ميخواد بري اصرار من بيفايده است (اهنگ شادمهر عقيلي به اسم انتخاب حتما گوش كنيد عاليه) نفس تو حق نداري بري اونم بعد از اينكه غرور من بعد از27 سال شكسته حالا نه پيش بقيه ولي پيش خودم چرا شكسته براي عشق تو چيني شكستني غرورمو شكوندم بلند شدمو رفتم رو كاناپه خوابيدم دوهفته وقت داشتم ببينم واقعا نفسو دوست دارم يا ... ترجيح دادم به بعد اون يا فكر نكنم صبح با صدا كردناي نفسم بلند شدم صورت خندونش روبه روم بودو ميگفت بيداربشم نفس-پاشو تنبل خان پاشو بايد ساكتو جمع كني امكان داره مامانينا زودترم بيان يكم دلخور شدم يعني از رفتن من انقدر خوشحال بود من-انقدر خوشحالي كه دارم ميرم نگاشو كه هميشه بسته بودو نميتونستي از توش چيزي بخوني رو برام باز كرد با نگاه پر رمزو رازش حالا خوندني شده بود نگاهش انگار ميگفت نه از خدامه بموني دستاشو كرد تو موهامو موهامو بهم ريخت من-نفس كمكم مي كني وسايلمو بزارم توي چمدون نفس – شما برو دستو صورتت رو بشور صبحانتو ميل كن من برات تا بيايي جمع ميكنم بقيه اشو خودت اومدي جمع كن من-باشه
اینم از پست امروز بود امید وارم خوشتون اومده باشه فردا بیشتر میزارم فعلا همینو بخونید .....
درضمن سپاس ها زیاد باشه پست های بیشتری میزارم ممنونم ازتون
ین پست از زبون شقایق
صبح با نور شدید آفتاب که به چشام میخورد بیدار شدم. اووف چشمام کور شد! از جام بلند شدم و تخت رو مرتب کردم و پرده رو کشیدم تا نور اذیت نکنه. همینطور که چشمام رو میمالیدم در دستشویی رو با شتاب باز کردم و با صحنه ی خیلی بدی مواجه شدم! [2 14]
وقتی اون صحنه رو دیدم چشمام از حدقه زد بیرون و کاملا خواب از سرم پرید.... سریع در رو بستم و رفتم تو اتاق نفس اینا تا برم دستشوییشون.... وقتی رفتم نفس با تعجب نگام میکرد و من با سر به دستشویی اشاره کردم و اونم گفت که خالیه و من سریع رفتم توش و شیر آب رو باز کردم و چندتا مشت آب سرد زدم به صورتم... رنگم خیلی پریده بود و قلبم داشت دیوانه وار ضربان میزد... قفسه سینه ام از ترس بالا و پایین میشد... سرم رو بین دستام گرفتم و دوباره صحنه چند دقیقه قبل جلوی چشمام زنده شد... یعنی خاک بر سرم با این بی حواسیم .... در رو همچین باز کردم و نپرسیدم کی توشه و از شانس گندم ..... وایییی نمیخوام یادم بیاد!
وقتی از دستشویی اومدم بیرون نفس با تعجب نگام کرد وگفت:
ـ شقایق چت شده بود؟!
من: هی... هیچی!
نفس بازوم رو گرفت و از رفتنم جلوگیری کرد و با چشای نافذش به چشمام نگاه کرد و یه لبخند پر اطمینان زد و من ناخداگاه بهش اعتماد کردم و شروع کردم به تعریف کردن......
من: ببین میدونی که من وقتی تازه از خواب پا میشم هیچی حالم نیس خب؟!
نفس: خب!
من: بعد صبح حواسم نبود مثه خر در دستشویی رو باز کردم...خب؟!
نفس: اه چقدر خب خب میکنی شقی!
نفسم رو حبس کردم و برای اینکه از شر خجالت خلاص بشم تند تند ادامه اش رو گفتم و چشمام رو بستم: بعد با یه صحنه ناهنجار مواجه شدم و میلاد رو لخت در حال حموم کردن دیدم!
و بعد از گفتن این حرف نفس حبس شده ام رو آزاد کردم و چشمام رو باز کردم و نفس رو با یه دهن باز دیدم!
من: خو من که گفتم حواسم نبود! [2 14]
نفس نمیدونست چی بگه منم بدتر از اون بودم..... سر تعریف کردن صدبار سرخ و سفید شدم چون دویدن خون زیر پوستم رو حس کردم.
من: نفس به کسی نگیا..... تورو خدا حتی به میشا هم نگو من خیلی احساس خجالت میکنم....... حالا چطوری برم تو اتاق؟!
نفس خنده اش رو کنترل کرد و گفت:
ـ خب عین ادم برو تو اتاق مثه اون دفعه خر نشی مثه گاو بری توها!
از این جمله نفس خیلی خنده ام گرفت و خونسردی خودم رو حفظ کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و به سمت اتاق راه افتادم....
چندتا تقه به در زدم که جوابی نیومد..... خیلی راحت رفتم تو اتاق و نگام با اینه تلاقی کرد..... گونه های سرخ شدم خبر از شرم میداد.
واقعا خیلی ضایع شده بودم... یه دور دیگه رفتم دستشویی و راحت مسواکم رو زدم و دوباره اب به صورتم زدم و وقتی لباس مناسب پوشیدم رفتم پایین... از ترس نمیدونستم چیکار کنم...اگه میلاد این کارمو به روم بیاره چی؟! نه خدا نکنه شقایق نفوذ بد نزن دختر!
وقتی رفتم پایین همه بیخیال مشغول خوردن صبحانه بودن.... سلام آرومی به جمع کردم و اصلا به میلاد نگاه نکردم... احساس میکردم داره نگام میکنه اما اصلا سرم رو نیاوردم بالا چون گونه هام سرخ میشد و میلاد از این نقطه ضعفم استفاده میکرد.........
سامیار و اتردین خیلی ناراحت بودن خب حق هم داشتن از زنای به این گلیشون دور باشن براشون خیلی سخته! حتی میشا و نفس هم مثه من حال خوشی نداشتن... ولی من نمیتونستم چیزی از چشای میلاد بفهمم چون نمیتونستم به چشماش نگاه کنم... اون چشمای خوش رنگ تمام وجودم رو به اتیش میکشید....
تو همین حین نفس هم از پله ها پایین اومد و چشمای منتظر سامیار رو غافل گیر کرد.... تو دلم به نفس حسودی کردم که سامیار اینقدر دوسش داره... صندلی کناریه سامیار خالی بود و نفس اومد و پیش شوهرش نشست و یه لبخند زد و گفت:
ـ عزیزم وسایلت رو جمع کردم دیگه بقیه اش با خودته!
سامیارم مثه این باباها که برای دختراشون لقمه میگیرن برای نفس لقمه های کوچیک میگرفت...
من و میشا به هم نگاه کردیم و میشا هم با یه نگاه طلبکارانه به اتردین نگاه کرد و اتردین هم یه اخم بامزه کرد و گفت:
ـ حتی فکرشم نکن میشا جان!
و با این حرفش همه پقی زدیم زیر خنده....
یکم استرس گرفته بودم و وقتی استرس دارم پاهام رو تند تند تکون میدم... همینطور که نگرانی مثه خوره افتاده بود تو جونم پام خورد به پای میلاد و میلاد هم که هنوز اتفاق صبح رو یادش نرفته بود بد برداشت کرد و یه جوری نگام کرد... منم با اخم نگاش کردم و یکم خودم رو کنترل کردم ولی استرسم هر لحظه بیشتر میشد ....
به ساعت نگاه کردم فقط 7 ساعت وقت داشتیم و هرچقدر هم که عقربه های ساعت به اومدن مامانم اینا نزدیک تر میشدن منم استرس و دلتنگیم برای میلاد بیشتر میشد... از سر میز بلند شدم و رفتم حموم و بعد از حموم نشستم رو تخت و به ساعت نگاه کردم...
از همین الان ماتم گرفته بودم که چی؟! بالاخره که باید بره.....
بر اثر این فکر بغضی به گلوم راه یافت... نمیخواستم گریه کنم... دلیلی نداشت گریه کنم... تقصیر خودم بود... من که آخر این داستان رو میدونستم پس برای چی خرابش کردم؟! بلند شدم و تو آینه به خودم نگاه کردم... این چشای آبی دیگه مثه قبل نبودن... دیگه شادابی قبل رو نداشتم... پس چرا این عشق با عشقای تو داستان فرق داره؟! آیا واقعا تمام عاشقای دنیا هم اینقدر سختی میکشن یا فقط منم؟! نمیدونم واقعا نمیدونم... عشق چیز پیچیده ایه... چشمام رو از آینه گرفتم و به کتابام دوختم... آره تنها راه حلش همینه. باید خودم رو سرگرم کنم. نباید مادرم رو برنجونم، نباید...
تو همین فکرا بودم که با صدای در رشته افکارم پاره شد و به خودم اومدم...
من: کیه؟!
میلاد: منم......
من: بیا تو...
اومد تو بدون هیچ حرفی رفت سمت چمدونش و شروع کرد به جمع کردن لباساش....
دلم میخواست یکی از لباساش رو داشته باشم اما خیلی بی فکریه!اگه مامانم اینا ببینن باید برم بمیرم! لبام رو جمع کردم و دوباره نشستم رو تخت و دستم رو کردم تو موهای کهرباییم و چشمام رو بستم تا اجازه ی پیش روی به افکار منفی رو به مغزم ندم...
صدای بسته شدن زیپ چمدون بهم باور داد که دیگه باید بره...
قلبم تیر کشید ولی نمیتونستم کاری کنم....
و بعد از اون با صدای بسته شدن در دلم فرو ریخت... دیگه تموم شد و حتی یه خداحافظی هم نکردم... اشکال نداره باید از الان عادت کنی....
چشمام رو باز و بسته کردم و اخمی کردم و به خودم تشر زدم... باید قوی باشی دختر... تو که اینقدر حساس نبودی شقایق... ادم باش دختر!!!!
رفتم پایین و پسرارو دیدم که همه اماده رفتن بودن... وقتی منم اومدم سامیار نفس رو بغل کرد و اتردینم همینطوربا حرارت میشا رو بغل کرد... منم با همشون خداحافظی کردم و با میلاد هم یه خداحافظی سرسری و در لحظه آخر خیلی غیر منتظره خودم رو تو آغوش میلاد پیدا کردم...
میلاد خداحافظی گرمی باهام کرد و من هم با شوک ازش خداحافظی کردم.... اصلا انتظار یه همچین چیزی رو نداشتم... ولی هنوز هم گرمای آغوشش رو حس میکردم....
وقتی همه پسرا رفتن میشا یکی زد به بازوم و گفت:
ـ بفرما اینم از آقا میلادت حال کردی جون تو؟!
من: چی!؟ آهان آره....
و یه لبخند شیرین زدم.....
میشا و نفس همزمان یه اهی کشیدن که دلم ریش شد... اوناهم به اندازه من دلشون برای شوهراشون تنگ میشد... واقعا سخته... البته شاید وابستگی باشه. نمیدونم... ولی اینو میدونم که دلم برای میلاد تنگ میشه. حتی برای اخماش و اخلاق خشن و تغصشم تنگ میشه!
ساعت یک ربع به دوازده بود... مادرم اینا ساعت 6 میومدن....
نفس: بچه ها بریم بالا هرکی تو اتاق خودش تا آثار جرم رو پاک کنیم!
خنده ام گرفت... هه! آثار جرم! میلاد که همه چیش رو برداشت و من هم نتونستم هیچیش رو کش برم...
رفتم بالا و به تخت دونفرمون نگاه کردم... منظورم تخت خودمه... میلاد که هیچوقت روش نخوابیده. شایدم خوابیده اما درغیاب من.
تخت رو مرتب کردم و رفتم سمت کمد... هیچی نبود... فقط... یکی از عطراش رو جا گذاشته بود... عطر رو کردمش اون گوشه کمد و دستم به یه چیز نرم خورد... بیرونش آوردم و نگاهش کردم... یکی از بلوزای میلاد بود... همونی که موقع عرض اندام میپوشتش.... تیشرتشو برداشتم و به بینی ام نزدیکش کردم... بوی میلاد رو میداد ... هنوزم بوی عطرش رو تیشرتش مونده... با یه نفس عمیق تمام مشامم رو از بوی عطر میلاد پر کردم... چندثانیه همونطوری ایستاده بودم و تیشرت دستم بود و با تقه ای که به در خورد هول کردم و لباس رو چپوندم تو گوشه ی کمد و عطر رو هم زیرش گذاشتم و در کمد رو بستم و قفلش کردم...
میشا وارد شد و گفت:
ـ اومدم کمک ، شقایق کمک نمیخوای؟!
من: اوووم... نه فکر نکنم.... دیگه هیچی نیست...
و یه نگاه کلی به اتاق کردم و هیچی ندیدم.... سرم رو از روی رضایت تکون دادم و با میشا رفتیم تو اتاق نفس...
نفس رو تخت ولو شده بود و به سقف خیره شده بود... با اومدن ما نگاهش رو از رو سقف گرفت و با لبخند نگاهمون کرد...
نفس: بچه ها این چندروز که نشد درس بخونیم الان کتاباتون رو بردارید بیارید اینجا مثه قدیم سه تایی باهم درس بخونیم...
من رفتم تو اتاقم و کتابام رو آوردم.... اینا تو این دوهفته بهترین وسیله برای سرگرم شدن و فراموشی هزار تا فکر و خیال بودن. همه رو بردم رو تخت گذاشتم و سه تایی مشغول شدیم... هر ده دقیقه یه پاراگراف میخوندیم و از هم میپرسیدیم... اینطوری همه مون عادت کرده بودیم و آمادگی لازم رو داشتیم... همینطور غرق کتاب بودیم که با صدای زنگ موبایل میشا سرمون رو از توی کتاب بالا آوردیم وچشمامون رو به دهن میشا دوختیم که ببینیم کیه!
میشا: اه سلام مامان!
ـ .................
میشا: باشه قدمتون رو چشم!
ـ .........
میشا: اوکی پس فعلا بای مامان گلم!
و قطع کرد....
من: مامانت چی گفت؟!
میشا: گفت تو راهن دو ساعت دیگه میرسن!
من با تعجب به ساعت نگاه کردم و دیدم بله ساعت 4! یعنی این همه غرق کتاب بودیم و از دنیا قافل بودیم..... از اینکه سحرم با مامانم میاد خیلی خوشحال شدم چون سحر بیشتر رازامو میدونه و با نفس و مخصوصا میشا خیلی جوره.... البته هنوز این راز رو بهش نگفتم چون خیلی میترسم!
دیگه از فاز درس خوندن اومده بودیم بیرون و من و نفس رفتیم تا ناهار مختصری درست کنیم و بخوریم... میشا هم میز رو میچید...
این اولین روزی بود که بدون پسرا ناهار میخوردیم... من و نفس غذارو آوردیم سر میز و سه تایی نشستیم و مشغول شدیم... میشا زیر چشمی به من و نفس که داشتیم با غذامون بازی میکردیم نگاه کرد و خواست جو رو عوض کنه اما نتونست.... اینقدر درگیر افکارمون بودیم که حوصله خندیدن هم نداشتیم... فعلا بزرگترین مشکل همین اومدن مامانامون بود... اگه یه درصد میفهمیدن که ما چه غلطی کردیم فکر کنم از کل زندگی محروم بشیم!من که از الان میدونم چی میشه... اینقدرکه زن دایی ام فکر آبروشه فکر من نیست...پس درنتیجه من و مامانم رو از خونشون بیرون میکنه و آبرومون رو میبره... مامانمم که باهام قهر میشه... داییمم که بگذریم، به اون ظاهر مظلومش نگاه نکنید ، کمربندش رو دریابید! [2 06] البته داییم تا حالا دست روم بلند نکرده چون میدونه که مامانم ناراحت میشه...
با صدای ساعت که تیک تاکش دوباره رفته بود رومخم از فکر بیرون اومدم و ظرفارو جمع کردم و با میشا شستیم ظرفارو... همیطور که من و میشا ظرف میشستیم و نفس لیوانارو جا به جا میکرد گفت:
ـ بچه ها میدونید اتردین اینا تو کلاسمون نیستن؟! اونا سطحشون بالا تر از مائه و اون دفعه به عنوان مهمان اومده بودن و الان شاید ساعتاشونم با ما فرق کنه.......با این حرف نفس بشقاب از دست میشا افتاد تو ظرف شویی اما چیزی نشد..... منم خیلی ناراحت شدم اما سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم... میشا آهی کشید و گفت:
ـ بیا از آسمون هی داره برامون میباره!
من: بیخیال بابا.... الان فامیلامون میان باید حواسمون جمع این باشه که سوتی ندیم.....
نفس: راس میگه مامان منم که همش سوتی میگیره!
میشا آب دهنش رو قورت داد و ظرفا رو خشک کرد و دستکش رو از دستش درآورد و رفت تو حال ........ منم دستام رو خشک کردم و رفتم پیشش.... میشا خیلی کلافه بود و همش به ساعتش نگاه میکرد... هر پنج دقیقه یه بار یه پووففف میگفت و به ساعت نگاه میکرد.... واسه بار آخر دیگه اعصابم خرد شد و گفتم:
ـ نکن دختر.چته؟!
میشا: کلافه ام! پس کی میان؟!
و در همین حین صدای زنگ در اومد و به دنبالش قلب منم شروع کرد به دیوانه وار تپیدن....
هر سه نفر به هم نگاه کردیم و من و میشا نفس رو هول دادیم سمت در که در رو باز کنه.... نفس با اعتماد به نفس کامل رفت سمت در و با خوش رویی و لبخند مصنوعی خوش آمد گفت و با همه دست داد و روبوسی کرد.....
همه به ترتیب میومدن و با همه دست میدادیم و احوال پرسی میکردیم و وقتی مامانم اومد پریدم بغلش و تو آغوشش آروم گرفتم...
سحر با یه حالت بامزه به من گفت:
ـ وااااا؟!!!! چندساله مامانتو ندیدی؟!
من: خیلی زیاد!
و بعدش هم رفتم تو بغل سحر........ سحر واقعا مثه خواهرم بود ولی از اینکه باهاش صادق نبودم خجالت میکشیدم....... از همه خجالت میکشیدم....نمیتونستم تو چشای هیچکدوم نگاه کنم چون فکر میکردم که الان چشمام همه چیز رو لو میده...
میشا رفت شربت بیاره و من هم بساط میوه رو آماده کردم....
نفس هم شیرین زبونی میکرد و بهشون اطمینان میداد که همه چی حل حله! واقعا اگه نفس نبود اینا شک میکردن!
از زبون نفس
روي مبل روبه رويي مامانينا كنار شقايق نشسته بودمو سعي ميكردم با خونسردي باهاشون صحبت كنم شقايقم كه اصلا تو اين باغا نبود شربتي رو كه ميشا برامون اورده بودو برداشتمو يكم ازش خوردم بابا- دخترم مگه قرار نبود بريد خوابگا پس چيشد؟ شقايقم كه داشت از شربتش ميخورد يهو شربت پريد گلوش اگه اخر سر اين مارو لو نداد بدون توجه به شقايقو ميشا كه ميزد پشتش با لحن بيتفاوتي گفتم من-بابا نپرس كه دلم خونه رفتيم خوابگاه ديديم پر پر نگو ما با تاخير اومديم جامونو دادن به سه نفر ديگه ديگه ميخواستيم برگرديم كه همون دوستم كه برامون جا گرفته بود گفت دنبال خونه بگرديم كه از شانس خوبمون اينجا به پستمون خورد مامان ميشا-خب نفس جان به ما هم ميگفتيد ميومديم با هم دنبال خونه ميگشتيم باباي ميشا-اره دخترم لابد خيلي سختون بوده اره خبر نداريد كه چقدرم سختمون بوده دايي شقايق-خب حالا اين صابخونه كجاست ما زيارت كنيم حالا ديگه منم هول كرده بودم به زور يه لبخند زدمو سعي كردم با اعتماد بنفس حرف بزنم من-والا راستشو بخوايد دايي جون(به خاطر صميميتي كه بين خانواده ها بود و رفتامدي كه سه تا خاواده داشتن دايي شقايقو دايي جون صدا ميكردم) از شانس خوبمون صاحاب اينجا خارجه فقط ميخواست يكي باشه اينجا كه خيالش بابت اين ملكش راحت باشه خيلي هم باهامون راه اومد مامان-نفس اصلا كار خوبي نكردي كه بدون اينكه به ما بگي رفتي خونه گرفتي دختر مگه ما بزرگ ترا نبوديم اين كارا مال بزرگتراست نه شما ها بابا-ستاره جان چيكار داري دخترمو داره بزرگ ميشه بله پدر من دارم بزرگ ميشم انقدر بزرگ و عاقل كه با چندتا پسر همخونه شدم شقايق اروم درگوشم طوري كه هيچكس نشنوه گفت شقايق-بله انقدر بزرگ شده عمو جون ديدي فردا با بچه شو شوهرش اومد خونه تون گفت بابا دادادتون با نوه اتون رو اوردم اروم با كتفم زدم تو پهلوش كه ديگه صداش درنياد ميشا-خب فكر كنم همه الان خسته راه باشيد بريد تو اتاقا استراحت كنيد با اين حرف ميشا اقايون رفتن اتاق ميشا اينا خانوما هم اتاق شقايق اينا سحرم با ما اومد اتاق من كه حالا مال دخترا بود سحر خودشو پرت كرد رو تختو گفت سحر-خب چه خبر مخ چند نفرو تو اين دانشگاه زديد نفس تو هنوزم يخچال قطبي هستي بابا اين پسرا هيولا يا هركول نيستن كه با هركول گفتنش ياد ساميار افتادم چقدر تو اين چند ساعته دلم براش تنگ شده بود ميشا- نه از ما خبري نيست تو چي تو هم تكو تنهايي سحر با هيجان دستاشو كوبوند بهمو گفت سحر-اخ نميدوني يه پسره است تو دانشگامون يك پسر ماهيه قرار بياد خاستگاريم شقايق كه تا الان ساكت بود گفت شقايق-اخ جون پس يه عروسي افتاديم اسم اين دوماد خوشبخت چي هست سحر- ساميه اسمش الهي فداش بشم رنگ از روم پريد ميشا هم كه داشت ناخوناشو فرنچ ميكرد سريع سرشو چرخوند سمت من شقايق-سامي؟ سحر-اره اسمش سامانه من سامي صداش ميكنم يه نفس راحت كشيدم كه فكر كنم از چشم سحر دور نموند چون گفت سحر-حالا چرا نفس اينجوري رنگش پريد من- هيچي فردا امتحان داريم با يكي از استادامون كه خيلي هم سختگيره يادم نبود يهو يادم اومد من ميرم درس بخونم ميشا-ا ا راست ميگه ها با اين حرف همه جزوه به دست شروع كرديم به دوره كردن درسي كه فردا امتحانشو نداشتيم سحرم گفت يكم ميخوابه سرحال بشه
از زبون شقایق
سحر رو تخت نفس خوابیده بود و ماهم داشتیم الکی جزوه هارو ورق میزدیم....راستش از وقتی که میلاد رفته بود حوصله هیچکاری رو نداشتم... همش به اون فکر میکردم... نمیخواستم به اون فکر کنم اما دست خودم نبود تمام ذهن و فکرم به سمتش پر میکشید... هرجایی از این خونه منو یاد میلاد می انداخت. یعنی اونم به اندازه من دلش برام تنگ شده؟! یعنی به من فکر میکنه یا اینکه داره بیخیالی طی میکنه؟! آه پر صدایی کشیدم که نفس و میشا با تعجب نگاهم کردن و من هم یکم هول کردم ولی خودم رو نباختم و دستام رو بهم قلاب کردم و از عقب کشیدم و گفتم:
ـ بچه ها من دیگه خسته شدم یکم استراحت کنیم! من حوصله ندارم بقیه اش رو بخونم...
نفس هم کش و قوصی به بدنش داد و رو زمین ولو شد...من هم رو زمین خوابیدم کنار نفس و به لوستر نگاه کردم... سعی کردم فکرم رو خالی از هرچیزی کنم اما عکس چشمای میلاد تو ذهنم ثبت شده بود و کنار نمی رفت... وقتی به میلاد فکر میکردم و به یاد حرکت اخرش قبل رفتن میوفتادم تمام بدنم مورمور میشد و دلم غنج میرفت! از نظر من عشق، شیرین ترین تلخی دنیاست... همونطور که شیرینه تلخ هم هست.... تلفیقی از این دوتا که حس خوبی به ادم میبخشه....
از این فکرام لبخندی به لبم نشست و میشا با آرنج زد به پهلوم و گفت:
ـ باز تو یاد میلاد افتادی نیشت باز شد؟!
خندیدم و گفتم:
ـ خفه! الان میشنون!
میشا و نفس هم خندیدن و نفس با لحن آروم اما غمگینی گفت:
ـ میدونی وقتی سحر گفت اسم خواستگارم سامیه قلبم فرو ریخت... فکر کردم سامیاره اسمش........
من: آره منم یه لحظه خشکم زد!
میشا به ناخناش نگاهی کرد و با لحن مسخره ای گفت:
ـ بپوکه این سحر با این خبر دادنش با شنیدن اسم سامی ریدم به ناخنم! [2 06] (با عرض پوزش! [2 35] )
من خنده ام گرفت و گفتم:
ـ نفس باید هول کنه تو هول کردی؟!
میشا: چیکار کنم شوهر خواهرمه دیگه و ....
و با شنیدن صدای سحر هرسه از روی زمین بلند شدیم و با چشمای گرد شده به تخت چشم دوختیم...
نفس با من و من گفت:
ـ تو... تو از کی بیدار بودی!؟
سحر هم با دهن باز به ما سه تا خیره شده بود و گفت:
ـ سامیار؟! میلاد؟!
میشا چشماش رو بست و با کف دستش زد تو پیشونیش و زیر لب گفت:
ـ بچه ها بدبخت شدیم ........ گاومون زایید!
........................................
ارسالها: 4
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Jul 2016
سپاس ها 2
سپاس شده 8 بار در 5 ارسال
حالت من: هیچ کدام
خیلی رمان قشنگیه من قبلا خوندم ولی دوباره میخونمش