06-12-2020، 13:56
جیغ زدنشون رو تموم کردن.من:کرم کردید بابا.اروم باشید!
دینا:سلین خر نمیگی بیمیرم؟ من:نه راستش.
میترا:فعلا برو خونه دارم میمیرم از خستگی!
ماشینو روشن کردم و به راه افتادم.میترا:راستی دخترا خانم امامی(مدیر تالار)برامون اموزش رقصای جدید فرستاده.برنامه جدید کاری هم فرستاده.
من:خوب برنامه جدید چیه؟
میترا:خدارو شکر فقط دو روز در هفتس.از ساعت 8 تا10 شب از این به بعد.
من:خداروشکر ساعات کاریمون کمتر شد.
میترا:ولی تو این دو ساعت باید بکوب برقصیم.ولی خدارو شکر یکم پولش بیشتره.
دینا:ایول.
(ما وضع مالیمون خیلی خوبه.ولی از وقتی اومدیم تهران بابام گفت دیگه باید رو پای خودت وایسی)
رسیدیم خونه.ساعت 7 بود.من:دخترا چی درست کنم؟
دینا:من میگم بیا نون پنیر بخوریم.والا خوشمزه تر از هر چیزیه!
موافقت کردم.سفره رو انداختیم.شروع کردیم به خوردن.من:هی میتی!
میترا:هان من:میگم............ حالا مگه این غذا از گلوم پایین میره؟تا میخوام حرف بزنم باید وایسم تا دو ساعت غذا از گلوم بره پایین.
میترا:دو ساعت بعد
میترا:1 سال بعد
من:اخیش رفت پایین.اها راستی!میاین بریم بستنی بزنیم؟
دینا:منکه پایم ولی این خروک رو نمیدونم.من:اینم میاد.پاشین اماده شید.
یه هودی لش بنفش با شلوار جین ابی تنگ و شال مشکی پوشیدم.ارایشم که طبق معمول یه ریمل زدم و پیش به سوی بستنی!
سوار ماشین شدیم.بستنی فروشی های جمشیدیه خیلی خفنن!با دخترا پیچیدیم به سمت اونجا.
انچه خواهید خواند:داشتم بستنیمو میخوردم که یه لشگر پسر وارد کافه شدن.کمی دقت کردم دیدم پسری که اونشب اومد تو دستشویی زنونه هم همراشونه.منو دید.
میخواستم فرار کنم ولی نمیتونستم.
دوستان ببخشید این پارت یکم کمه ولی قول میدم دفعات بعد بیشترش کنم.
دینا:سلین خر نمیگی بیمیرم؟ من:نه راستش.
میترا:فعلا برو خونه دارم میمیرم از خستگی!
ماشینو روشن کردم و به راه افتادم.میترا:راستی دخترا خانم امامی(مدیر تالار)برامون اموزش رقصای جدید فرستاده.برنامه جدید کاری هم فرستاده.
من:خوب برنامه جدید چیه؟
میترا:خدارو شکر فقط دو روز در هفتس.از ساعت 8 تا10 شب از این به بعد.
من:خداروشکر ساعات کاریمون کمتر شد.
میترا:ولی تو این دو ساعت باید بکوب برقصیم.ولی خدارو شکر یکم پولش بیشتره.
دینا:ایول.
(ما وضع مالیمون خیلی خوبه.ولی از وقتی اومدیم تهران بابام گفت دیگه باید رو پای خودت وایسی)
رسیدیم خونه.ساعت 7 بود.من:دخترا چی درست کنم؟
دینا:من میگم بیا نون پنیر بخوریم.والا خوشمزه تر از هر چیزیه!
موافقت کردم.سفره رو انداختیم.شروع کردیم به خوردن.من:هی میتی!
میترا:هان من:میگم............ حالا مگه این غذا از گلوم پایین میره؟تا میخوام حرف بزنم باید وایسم تا دو ساعت غذا از گلوم بره پایین.
میترا:دو ساعت بعد
میترا:1 سال بعد
من:اخیش رفت پایین.اها راستی!میاین بریم بستنی بزنیم؟
دینا:منکه پایم ولی این خروک رو نمیدونم.من:اینم میاد.پاشین اماده شید.
یه هودی لش بنفش با شلوار جین ابی تنگ و شال مشکی پوشیدم.ارایشم که طبق معمول یه ریمل زدم و پیش به سوی بستنی!
سوار ماشین شدیم.بستنی فروشی های جمشیدیه خیلی خفنن!با دخترا پیچیدیم به سمت اونجا.
انچه خواهید خواند:داشتم بستنیمو میخوردم که یه لشگر پسر وارد کافه شدن.کمی دقت کردم دیدم پسری که اونشب اومد تو دستشویی زنونه هم همراشونه.منو دید.
میخواستم فرار کنم ولی نمیتونستم.
دوستان ببخشید این پارت یکم کمه ولی قول میدم دفعات بعد بیشترش کنم.