
داشت میرفت که گفتم :
نارحت شدی؟ !....
خواستم ادامه بدم"هنوزم مثه بچگی هات لوس و بی مزه ای !
ولی برگشت و گفت :
نه الان میام ....
رفت...شونه ای بالا انداختمو مشغول غذا خوردنم شد....يهو يکی اومد نشست کنارم...برگشتمو چشم تو چشم آرشام
شدم....نگاه خونسردی بهم انداخت و خیلی شیک مشغول غذا خوردنش شد ....
واه...تو که اومدی هیچی نمیگی پاشو برو ديه !
*******
هردمون سکوت کرده بوديم....آرشام غذاش که تموم شد از جاش بلند شد و گفت :
کی جشن تموم میشه؟ !
شونه ای بالا انداختمو گفتم :
به نظرت من شبیه مامان پارسا م؟ !
اخمی از روی فکر کردن کرد و گفت :
نه...چرا اين سوالو پرسیدی؟
والا اينجور که تو پرسیدی....مگه من مامان پارسام که بدونم جشن کی تموم میشه !...
و لبخندی زدم...به سردی گفت :
بی مزه !
اينو گفت و رفت....بی مزه خودتی !...
نگاهی به بشقاب خالیم انداختم...نفهمیدم چی خوردم!....هرديقه هی يکی اومد جفتم نشست و بعدم يه چی بهش
گفتم بش برخورد و رفت !
نگاهم به مستخدم افتاد که با اين گاری ها که توی رستورانا غذا حمل میکنن از اين ور هال میرفت اون ور هال !
بیچاره دلم واسش سوخت!...بشقاب به دست سمتش رفتمو بشقاب و لیوانمو توی ترالی حمل غذا گذاشتمو لبخند به
لب گفتم :
خسته نباشین ....
گل از گلش شکفت و گفت :
سلامت باشی خانوم ....
اينو گفت و ترالی رو هل داد و دوباره مشغول جمع آوری شد....هی خدا....چه کنیم ديه....دل رحمیم !
نگاهم به پرمیس افتاد و کنارش نشستم.....داشتیم حرف میزدم که صدای گوشیم بلند شد ....
گوشیم رو از توی کیفم درآوردم.....عه...آفتاب از کدوم طرف دراومده آق نويد به من اس داده؟ !
اس رو باز کردم :
نفس....بابا میگه بايد برگرديم!....پاشو بیا تو حیاط دارن خدافظی میکنن .....
گوشی رو با حرص بستم.....دوساعته دارن خدافظی میکنن اون وخ اين الان به من گفته؟!...بی تربیت!....میمردی
زودترمیگفتی؟
روبه پرمیس گفتم :
آجی بايد بريم....مانتوم تو اتاقته ...
چرا اينقدر زود؟ !
شونه ای بالا انداختمو گفتم :
چه بدونم....پاشو مانتومو بیار !
سرشو تکون داد و گفت :
باشه ....
*********
همه سوار ماشین شديم....شب خوبی بود!....بعد از چندين سال پارسا رو ديدم...ولی...چرا وقتی ديدمش همچین
شدم!؟
چرا؟!....چون چ چسبیده به را....تو هم بیکاريا نفس!....فقط چون خیلی تغییر کرده بود تعجب و اندکی متفکر شده
بودم !
آره خب...اينم حرفیه!....شونه ای بالا انداختم....بی خیال ديه ....
***
بابا ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و همه پیاده شديم....انقدر خسته بودم که نگووووو !
کلیدام رو از توی کیفم درآوردمو در رو باز کردم....کنار در ايستادم تا همه برن داخل ....
آرشامو نويد خواستن برن داخل که پامو جلوی پای آرشام گرفتمو آرشامم خیلی شیک در اثر زيرپايی من شوت
شد !....
با پخش شدن آرشام روی زمین نويد با نگرانی گفت :
عه....پسر حواست کجاس؟ !
سريع خودشو جمع کرد و غريد :
از خواهرت بپرس !
از کنارشون رد شدمو خونسرد گفتم :
من در خونه رو برا مامان بابام باز کردم....چه خودتو پسرخاله فرض کردی !...
نويد با خنده گفت :
پسرخاله چیه؟!....کلاه قرمزيه !
آرشام با حرص نگاهی به نويد انداخت که نويد خنده شو خورد....همونجور که به سمت اتاقم میرفتم داد زدم :
کلاه قرمزی هم نه....اون الاغه اسمش چی بود!؟...ها جیگر!....جیگره !
اينو گفتمو برای جلوگیری از جنگ جهانی سوم پريدم تو اتاقم !...
ايول نفس خانوم...خوب حالشو گرفتی!...بعله پس چی فکر کردی وُجی جون!؟
سريع لباسام رو عوض کردم....تاپم رو پرت کردم روی چوب لباسی و شیرجه زدم روی تخت ....
خیلی زود خوابم برد ....
******
چشمام رو باز کردم....به ساعت نگاهی کردم....واه...ساعت 6 ظهره؟ !
چقده من خوابیدم!؟....روی جام نشستمو کش و قوصی به کمرم دادم....دهنمو اندازه غار علی صدر باز کردمو حالا
هی خمیازه بکش !
دستی به گردنمو کشیدم ....
نگاهم به تاپم افتاد....وايسا ببینم...اين تاپو که من ديشب عوض کردم انداختمش رو چوب لباسی....پس چیشد که
الان روی میزه!؟
از روی تخت بلند شدمو به سمت میزم رفتم ....
با ديدن تاپ شیک و مجلسی که خدای تومن پولشو داده بودمو الان به اين سرنوشت دچار شده بود دلم میخواست
جیغ بزنم !
تاپ رو برداشتمو توی دستم گرفتم....چرا انگار ترکش خورده؟ !
همون تاپی بود که ديشب پوشیده بودمش!....ولی انگار يه آدم بی شعور عقده ای با قیچی تیکه تیکه اش کرده بود ...!
با ناراحتی داد زدم :
ای خدا !!!
******
ديگه داشت گريه ام میگرفت!...آخه کدوم نفهمی زده همچین کاری کرده!؟...با تاپ خوجل من !
نويد؟!..نه بابا نويد میدونه پا رو دم من بذاره مساوی با پا گذاشتن رو دم شیر !
مامان؟...بعیدم نیس...آخه مامان از اين تاپم خوشش نمیومد و میگفت خیلی لختی و بازه!...ولی نه....اگه خوشش نیاد
که دلیل نمیشه اينجوريش کنه!...نه بابا ...
بابا؟!....نفس خل شدی؟!...بابا چیکار به تاپ تو داره؟ !
يهو با حرص گفتم :
آرشام زنده به گورت میکنم !
به جنازه تاپم خیره شدم....حیف بود!....خیلی !
آخه آرشام بی شعور برای چی اينکارو کرده؟!....شک ندارم کار خودشه !
مطمئنم!...نفس عمیقی کشیدم تا حالم جا بیاد...موهام رو با يه کش بستمو از اتاق بیرون رفتم ....
مشکلی نیستش!...يه تاپ بوده ديه....منم میدونم چه بلايی سرش بیارم!...والا...هیچ مشکلی نیست !
همه خواب بودن!....خونه رو سکوتی زيبا گرفته بود!...ای توف به اين شانس!..حالا که من دارم جرم میکنم بايد همه
خواب باشن تا خونه ساکت باشه؟ !!
بترکی آرشام...دستگیره در اتاق آرشام رو توی دستم گرفتمو در رو به آرومی باز کردم ...
عه...کسی که تو اتاق نیس!....ايول بهتر میتونم نقشه مو اجرا کنم !
در کمدش رو باز کردم....اوهو ما گفتیم يه لباس مارک برای نقشه مون احتیاج داريم!...لا مصب همه شون مارکن !
خب بذار ببینم ديشب چی پوشیده بود؟...اصلا يادم نیست!...نگاهم به يه پیرهن کرم شکلاتی افتاد...نه کرم شکلاتی
آتار جرم رو پاک میکنه !...
يه چیز سفید!...دوباره مشغول گشتن شدم که نگاهم به يه پیرهن سفید افتاد...خوده خودشه....همونی که من
میخواستم !...
لامذهب مارکشم ورساچ بود!....مشکلی نیست الان بلايی سرش میارم تا از ساخته شدن خودش پشیمون بشه !
کی از ساخته شدن خودش پشیمون بشه!؟....وا...خب پیرهنه ديه !
آهان...متوجه شدم!...پیرهن به دست از اتاق آرشام بیرون اومدم که با يه چیز سخت برخورد کردم ...
سرمو بالا آوردمو با ديدن آرشام فاتحه نقشه مو خوندم!...اول نگاهی به من و بعدش نگاهی به پیرهنش انداخت و
گفت :
میشه بگی با لباس من چیکار داری دقیقا؟ !
سعی کردم لحنم مهربون باشه !
خب....میخوام برات اتو بزنم !
ابرو هاش با تعجب پريد بالا و گفت :
تو؟!...اتو؟!...برای من؟ !
لبخند دندون نمايی زدمو گفتم :
اوهوم !
پس يه ديقه وايسا ....
اينو گفت و پريد تو اتاق....ای بابا...وقتمو داره میگیره!..بذار برم به تلافیم برسم يه وقت ديدی با کتک کاری بات
تلافی کردمااااا !
از من گفتن بود....عصاب مصاب ندارم...همین جور داشتم با خودم غرغر میکردم که يهو چند دست لباس موچوله و
فوق العاده چروک جلوم قرار گرفت و آرشام گفت :
نفس....پس بی زحمت حالا که مهربون شدی و من دلیل مهربونی تو نمیدونم اينارم برام اتو کن !
الان داره به من دستور میده يا داره منو برای موفق کردن در نقشه ام کمک میکنه؟!...کدوم دقیق؟!گفتم :
باشه....ولی تو نمیترسی؟ !
از چی؟ !
از اينکه من...بزنم بلايی سر ....
پريد وسط حرفمو با ذوق گفت :
حالا تو يه بار مهربون شدی ....دلیل نداره بزنی لباسای منو خراب کنی !
دلیل داره!...کی گفته نداره!....به همون دلیلی که تو زدی تاپ منو ناقص کردی بی تربیت !
*****
با اينکه خیلی تعجب کرده بودم ولی لباسارو از آرشام گرفتم....نمیدونم چرا احساس میکنم لباسا برام آشنان !!
عه....تو هم خل شديا نفس!....خب شايد تو تن خود آرشام ديديشون !
نه بابا....برام آشنا ن!...يه جا ديدمشون....ول کن....مهم نیست....فعلا اجرای نقشه از همه چیز مهم تره!...سرمو تکون
دادمو گفتم :
باشه ....
لباس به دست به سمت اتاقم رفتم....خب خب....يه آشی برات بپخم !....
میز اتو رو گذاشتمو نشستم رو زمین!....چون کارم خیلی مهم و سخته بايد بشینم که کمرم درد نگیره !
اول اون لباس مارک خوجله شو گذاشتم رو میز اتو و اتو رو به برق زدم...دستمو زير چونه ام گذاشتمو به اتو خیره
شدم ....
وقت خوب مطمئن شدم اتو داغه برش داشتمو هیلی شیک گذاشتمش روی پیرهن !
دوباره دستمو زير چونه ام گذاشتمو به لباس چشم دوختم....اه بسوز ديه!....چقد لفتش میدی!....ببین الان میگرمت
رو اجاق گاز ها !
عصاب ندارم !
همین جور داشتم پیرهن بیچاره رو تهديد میکردم که يهو....بوی سوختنی بلند شد !
سريع اتو رو از روی پیرهن برداشتم....اوه اوه اينکه کتلت شد!....لبخند پهنی زدم....انتقامتو گرفتم تاپ خوجلم !
نگاهم رو به بقیه پیرهنا دوختم....شما هم بايد به اين سرنوشت دچار شین

همه لباسا يا بهتر بگم کتلت هارو طوری تا کردم تا سوختگی هاشون مشخص نشه !
لباسا...نه کتلت هارو برداشتمو از اتاق بیرون رفتم....داشتم رد میشدم که مامان گفت :
نفس ....
برگشتمو گفتم :
جونم؟ !
اخمی از روی فکر کردن کرد و گفت :
اينا.....لباسای نويد نیستن؟ !
نگاهی به لباسا کردمو گفتم :
نه....لباسای آرشامن !
اون وقت دست تو چیکار میکنه؟ !
لبخند دندون نمايی زدمو گفتم :
براش اتو کردم !
مامان با تعجب گفت :
چه مهربون!...پس بی زحمت لباسای خودتم يه اتو بزن...مخصوصا اون شال هات!....انگار از تو دهن بز درومدن !
داشت از کنار رد میشد که گفتم :
مامآن....اونا مدل شال هامن !
مامان سرشو تکون داد و رفت....جدی جدی نکنه اينا لباسای نويدن!؟
نه بابا....لباسای نويد دسته آرشام چه کار میکنن؟ !...
به سمت در اتاق آرشام رفتمو تقه ای به در زدم...با صدای بفرمايید رفتم داخل ...
يهو نويد و آرشام برگشتن و نگاهم کردن!...با لبخند عريضی گفتم :
اينم لباسات !
نگاهم به چهره آرشام افتاد....بدجور جلوی خودشو گرفته بود نخنده !
خفه نشی يه وخ ننه!....آخه....چون واسش لباساشو اتو کردم داره ذوق مرگ میشه!....وقتی ديدی شون بیشتر ذوق
میکنی !
صدای نويد بود :
آرشام گفت تو لباسامو بردی اتو کنی!....ولی من باورم نشد!...دستت درد نکنه خواهری !
اينو گفت و از روی تخت پاشد و اومد نزديکم....لبخندم محو شد....پس...پس اينا جدی جدی لباسای نويدن؟!....آب
دهنمو قورت دادمو به نويد که با لبخند به لباسا خیره بود نگاه کردم ....
چه سکوتی....آرامش قبل طوفان!....الان نويد يه مشت منو میزنه منم يه مشت آرشامو میزنم !!
يهو احساس کردم دستام سبک شد....نويد لباساش رو از توی دستم برداشت....چشمام رو بستم تا قیافه نويد رو
نبینم!....نمیدونم چقد گذشت که با داد نويد مو به تنم سیخ شد :
با لباسای من چیکار کردی نفس؟ !
آب دهنمو قورت دادمو گفتم :
خب...خب...اينا لباسای آرشام بودن !
نگاهم به آرشام افتاد....داشت میترکید از خنده!...نويد با غیض گفت :
من لباسام رو صبح شستم بعدم گذاشتمشون روبند تو بالکن مشترک منو آرشام !...
نگاهی بهش انداختمو گفتم :
لباساتو تو ماشین انداختی يا ....
پريد وسط حرفمو با داد گفت :
په نه په...نشستم آستین و پاچه زدم بالا با دست و تشت شستم !...
واه...نفس اينم سواله تو همچین موقعیتی میپرسی؟!...نه خدايیش سوال بود؟ !...
وايسا ببینم...نگاهم به بالکن افتاد....اتاق آرشام و نويد جفت هم بود و يه بالکن بزرگ برای هردوتا اتاق بود...پس
ينی آرشام میدونسته من میخوام لباساش رو کتلت کنم و واسه همینم رفته لباسای نويد رو برداشته بود؟ !...
با عصبانیت به آرشام نگاه کردمو گفتم :
خیلی....خیلی ....
خنده شو خورد و گفت :
خیلی چی؟
جوابشو ندادمو روبه نويد که با صورت کش اومده به لباس هاش خیره بود،طوطی وار گفتم :
نويد...من نمیدونستم اينا لباسای توئه...اين آرشام خیر نديده اومد تاپ منو پاره پوره کرد منم خواستم باهاش
تلافی کنم اومدم لباسش رو برداشتم که تو راه ديدم بعد ....
آرشام عین قاشق نشسته پريد وسط حرفمو رو به نويد که با چشمای گرد شده بهم خیره بود گفت :
بعدش من ازش پرسیدم لباس من دست تو چیکار میکنه؟گفت میخوام اتو کنم!...منم که میدونستم نفس فهمیده
تاپش تَرکِش خورده و الانم میخواد بلا سر لباسای من بیاره رفتمو از توی بالکن لباسای تورو بهش دادم!...تا ديگه از
اين فکرا به کله اش نزنه !
وبا پايان رسیدن اراجیفش لبخند دندون نمايی زد که دلم میخواست بزنم دندوناشو خورد کنم!...صدای داد نويد بود :
پس کار تو بود ها؟!..آخه شما ها میخواين بزنین تو سر و کله هم چرا منو قاطی میکنین!؟
آرشام با خونسردی گفت :
چته تو؟!...چهار تا لباس کهنه بودن ديه!...اصن چقد میشه من حساب کنم....نقدم میدما....چک نمیدم !
جمله آخر رو با طعنه گفت که نويد بیشتر عصبانی شد!...زيرلبی گفت :
ای خدا....فک و فامیله من دارم؟ !
يهو با داد رو به آرشام گفت :
آخه من چه هیزم تری ....
آرشام هم کلافه پريد وسط نطق نويد و گفت :
اصلا اينا کادو کدومشون بوده؟!...فرناز؟ ...
روبه منو نويد که با چشمای گرد شده بهش خیره بوديم ادامه داد :
فرناز نه....ها....شادی؟!....کادو شادی هم نبود؟!...آهان....حتما کادو ملینا س !
نويد زير لب غريد :
خفه شو ....
وبا چشم و ابرو به من اشاره کرد!....ای ای ای!...چند تا چند تا آق نويد؟ !...
وقتی ديدم ديگه آرشام و نويد ساکت شدن و فقط واسه هم چشم و ابرو میان گفتم :
خب....حالا بزنید تو سر و کله هم به من ربطی نداره !...
اينو گفتمو به سمت در رفتم...يهو برگشتمو رو به آرشام گفتم :
راستی... 6 هیچ به نفع تو!...ولی بشین و منتظر باش ...
و از اتاق بیرون رفتم....عه عه عه پسره پرو...باشه صبر کن و ببین يه بلايی سرت بیارم تا سر به بیابون بذاری !
صبر کن !
برگشتم توی اتاقم...بدجور عصبانی بودم!....ينی اگه میتونستم دلم میخواست آرشام رو تا میخوره بزنم !...
صدای گوشیم بلند شد...با ديدن عکس پرمیس که روی گوشیم افتاده بود جواب دادم :
ها؟
زهرمار...اين چه طرز حرف زدنه مگه تو شعبون بی مخی؟ !
روی تخت دراز کشیدمو با بی حوصلگی گفتم :
پرپر....به خدا عصاب مصاب ندارما ....
حیف که کارم پیشت گیره وگرنه ....
پريدم وسط حرفشو گفتم :
باز چیشده تو کارت پیش من گیره؟ !
يهو تغییر صدا داد و با صدای کشداری گفت :
آجی نفسسسس ....
باز چیشده؟ !
میای بريم کلاس زبان؟ !
نه بابا حال داری؟
آفرين بیا ديه ...
آخه به من چه تو میخوای بری کلاس؟ !
میدونی...من يه دختر خاله دارم خیلی منگله!...بعد من از دهنم پريد گفتم میخوام برم آموزشگاه زبان....اينم پیله
شد که منم میخوام باهات بیام!....ولی بهش گفتم که تنها نیستمو با دوستم میرم !
خب به من چی؟!...میخواستی دروغ نگی !
آفرين بیا ديه...اونم الان رفته به مامانم گفته پرمیس با دوستش میخواد بره کلاس زبان؟اونم از من پرسید مجبور
شدم بگم آره با نفس میرم !
ديدم ديگه بدجور داره میره رو مخم!...داد زدم :
د آخه تو نبايد يه اطلاع به من بدی بعد دروغ بگی؟ !
چرا داد میزنی مگه میخوام ببرمت کجا؟ !...
نفس عمیقی کشیدمو گفتم :
نمیدونم پرپر....بعدا بهت میزنگم ....
باشه...بازم با آرشام کل انداختی؟ !
با حرص گفتم :
بعله....به نظرت چی ديگه میتونه دلیل عصاب خوردی من باشه؟!...بای
خدافظ ...
گوشی رو قطع کردم....اينم وقت گیر آورده ها!...آ خه من که نصف وقتم دانشگاس بقیه وقتمو هم برم کلاس که
نمیتونم برای آرشام نقشه بريزم که !
نمیدونم والا....الان انقده عصابم خورده نمیتونم تصمیم بگیرم !
سه روز گذشت....کاری به کار آرشام ندارم!....البته فعلا!...به وقتش همچین حالشو میگیرم تا حالش جا بیاد !
چی گفتم دقیقا؟...حالشو میگیرم تا حالش جا بیاد؟!...هی...آرشام خدا خفت کنه که به خاطرت خل و چل شدم !...
پوف خدا کمرم بريد چرا يه ماشین نمی ايسته؟!...تقصیر اين پرمیسه ديه!..اصلا چرا امروز نیومد دانشگاه که من
اينجوری علاف شم !...
نه بابا تقصیر پرمیس بیچاره نی...تقصیر پدر منه که نمیذاره پشت ماشین بشینم!....گوشیم رو درآوردمو شماره نويد
رو گرفتم....جواب نداد !...
بی تربیت وقتی خواهرت بهت زنگ میزنه جواب بده!...دوباره زنگ زدم....ها؟!..مشترک مورد نظر در دسترس نمی
باشد؟ !
من اينجا روی ايستگاه تک و تنها کمر درد گرفتم از ايستادن اون وخت اين بردار من گوشیش رو بی آنتن میذاره؟ !
داشتم باخودم غر میزدم که اس اومد...به به چه عجب...ديگه داشتم به اين نتیجه میرسیدم اونی که نويد باش حرف
میزنه و دستشه گوشی نیست،قوطی کبريته !
اس رو باز کردم :
انقد غر نزن!....سرم شلوغه...خودت با واحد يا مترو برو !
آخه تو که انقد باهوشی تا الان خرگوش بودی!...نه جدا چرا نويد توی طفولیتش نرفت مدرسه تیزهوشان !...
هم فهمید دارم غر میزنم هم اينکه هیچ قاطر يا الاغی نیست من باش برم خونه!...عجبا !
نفسمو پر صدا بیرون فرستام....آخه کی حوصله مترو يا واحد داره ای خدا من گشنمه !...
نگاهمو به ايستگاه انداختم....يه دختره نشسته بود و توی دستش يه کتاب بود و با عینک دودی داشت کتاب
میخوند!...جلل خالق !
چاره ای نیست....مجبورم از همین بپرسم...جلو تر رفتمو گفتم :
ببخشید؟ ...
سرشو بالا آورد و گفت :
بله؟
شما از کی اينجايین؟...آخرين سرويس کی میاد؟
دوباره نگاهشو به کتاب دوخت و گفت :
ده دقیقه پیش يه سرويس اومد....فکر میکنم ديگه نداشته باشه تا يک ساعت ديگه !
سعی کردم لبخند بزنم :
خب....نمیدونید مسیرش کجا بود؟
تنها گفت :
خیر !
واه....اين چه طرز ارتباط برقرار کردن با ملته؟!...يه لبخندی يه چیزی..میمیری اون لبا رو کش بدی؟!...باور کن با
لبخند يه شوور گیرت میادا...ديگه مجبور نیستی با عینک دودی بشینی رمان عاشقانه بخونی !
وا...نفس از کجا میدونی رمان عاشقانه میخونه؟!...میدونم ديه میدونم بعد از اين همه رمان خوندن میدونم آدم رمان
خون چهره اش چه شکله !!
حالا اينو ول کن....من تا يه ساعت ديگه عین هويج وايسم اينجا که چی؟ !...
درضمن الان پسرای دانشگاه يکی پس از ديگری میان منو میبینن برام حرف درمیارن!..نفس پسرای دانشگاه چیکار
به تو دارن؟ !..
وجی جون تو اين ملت رو نمیشناسی....من میشناسم !....
همونجور عین هويج ايستاده بودم که صدای اس گوشیم بلند شد...ای بابا چقد سرم من شلوغه!...چپ و راست بهم
اس میدن !..
نگاه مغروری به دختره که غرق کتابش بود انداختمو با استايل رمز گوشیم رو باز کردم که....وايسا ببینم....اس از
آرشام؟ !
******
سريع اس رو باز کردم :
س.دارم میام دنبالت...برو ايستگاه بايست تا بیام !
واه خو تو که داری میای لااقل يه کم عطوفت به خرج بده!...اين چه طرزشه؟!..مگه من دارم بات چت میکنم که به
جای سلام میگی"س"؟
نه خدايیش فک و فامیله من دارم؟!..وايسا ببینم...حالا اين آرشام از کجا میدونه من اينجا موندم؟!..لابد نويد بهش
رسونده!...خب بازم دستش درد نکنه !
خب حالا که سرويسم داره میاد برم بشینم!...نشستم روی صندلی ايستگاه و منتظر موندم ...
نگاهی به دختره انداختم....خب بذار باهاش حرف بزنم حوصلم سر نره!...اصلا من که میدونستم میام اينجا تک و تنها
واسه چی کلاس آخری رو پیچوندم؟ !
تقصیر اين پرمیسه ديه!..وقتی اون نباشه که من تنهايی دانشگاه حال نمیده بم!...والا....منم خیلی شیک و مجلسی
کلاسو پیچوندم !
تک سرفه ای کردم....بذار باهاش حرف بزنم ببینم چی چی میگه؟!...از بیکاری که بهتره؟!ها؟!...اصولا من آدم خاکی
و صمیمی ام !..
سعی کردم صدام پرشوق باشه :
رمان میخونی؟ !
برای يک هزارم صدم ثانیه نگاهشو از اون نوشته های يعجوج مجوج گرفت و گفت :
نه خیر !
عه....پس ينی ضايع شدم اساسی!...خب اشکال نداره...برای يه بار نتونستم چهره يه آدم رمان خون رو خوب
بشناسم!گفتم :
پس چی میخونی؟
بدون اينکه نگاهشو از کتاب بگیره گفت :
اسرار موفقیت آنتونی ....
پريدم وسط حرفشو گفتم :
آنتی چی؟!...آنتی عشق؟ !...
نفس عصبی کشید و گفت :
نخیر...کتاب اسرار موفقیت آنتونی رابینز ...!
آها...چه نوع کتابیه؟ !
يه نیگا از اونا که انگار بی سواد مملکت رو ديدن بهم انداخت و
گفت :
روانشناسی !
خب تو که کتاب روانشناسی میخونی چرا انقدر روان پريشی؟!...قبلا هم بهت گفتم يکم انعطاف و عطوفت بد نیست
عزيزم...به خاطر خودت میگم نترشی...وگرنه برا من که فرقی نداره!والا!..گفتم :
نويسنده اش کیه؟ !
ديگه رسما داشتم روی عصابش سورتمه میرفتم!...اشکال نداره تمرين کن...فردا پس فردا مادر شوورت بدتر
عصبیت میکنه اينکه چیزی نیست!...با صدای عصبی گفت :
آنتونی رابینز !..
اينو که شنیدم گفتم :
والا مردم رو نیگا...خودشون معلوم نیست چیکار میکنن بعدم میان آثار موفقیت آمیز شون رو کتاب میکنن!...خو
لااقل میذاشتی يه بی کار ديگه میومد درموردت مینوشت !
لبخند محوی زد و گفت :
آثار موفقیت آمیز نه....اسرار موفقیت ...
دستمو توی هوا تکون دادمو گفتم :
حالا همون ...
ديگه ساکت شد و چیزی نگفت...هندزفريم رو از توی کیفم در آوردمو گذاشتم تو گوشم...آهنگ"يادته"از سوگند
رو گذاشتم....خعلی قشنگ خونده بود لامصب !
يه چندباری آهنگ تموم شد و دوباره پلی کردم که از دور چشمم به ماشین نويد افتاد ...
ماشین آرشام نزديک تر شد...از جام بلند شدم....ماشینش جلوی ايستگاه ايستاد...خواستم جلو بشینم که ديدم يه
نفر نشسته !...
در عقب رو باز کردمو نشستم...گفتم :
سلام ....
ماشین رو حرکت داد و گفت :
سلام...مگه يه کلاس ديگه نداشتی؟ !
واه يا بسم الله....اين آمار کلاسای منو از کجا داره؟!....حالا واسه چی جلو غريبه منو سیم جین میکنه؟!گفتم :
نه خیر...استادمون نیومده بود !
اينو گفتمو با چشم و ابرو به پسره که جفتش نشسته بود اشاره کردم ينی دهنتو ببند جلوی غريبه آبرو داری کن !
با اشاره ای که کردم تازه فهمید شخص سومی هم وجود داره!..يهو گفت :
آهان...معرفی میکنم امیر دوستم ...
شخص سوم يا همون امیر طی يک حرکت تکنیکی گردنشو عین مرغابی کج کرد و گفت :
سلام...خوشبختم !!
بعدم دستشو اندازه دسته بیل دراز کرد!...که چی؟!...تو خوشبختی منکه خوشبخت نیستم!....حالا دستتو اندازه دسته
بیل دراز کردی که من بات دست بدم؟!....فکر کردی ما ازاون خونواده هاشیم؟ !
خدايیش اينا چه دوستايین آرشام باشون میگرده؟!...نگاهم به آرشام افتاد ...
کل مردمک چشمش اومده بود گوشه چشمش داشت حرکات دوست فرومايه اش رو ديد میزد!...اخمی کردمو به
سردی گفتم :
بهمچنین ...
ينی چی؟ينی دستتو بکش تا شل و پلت نکردم!...پسره تا ديد بدجور خورده تو پرش دستشو کشید و مثل آدم
نشست سر جاش !
آهان حالا شد....نگاهم به آرشام افتاد.....چه لبخند ملیح میزنه واسم !
هندزفريم رو از توی کیفم درآوردمو گذاشتم توی گوشم....از بیکاری که بهتره!...آهنگ"تو نمیتونی مثله من
باشی"از تتلو رو پلی کردمو چشمام رو بستم ...
خیلی خیلی خوابم میومد !
*******
با ايستادن ماشین چشمام رو باز کردم....در ماشین رو باز کردمو روبه آرشام گفتم :
ممنون داداشی!....زحمت کشیدی !
با تموم شدن جمله م آرشام با چشمای گرد شده نگام کرد!!...حقم داشت!...خب ديگه...معلوم نیست در نبود من چیا
به دوستش گفته !
اينجوری الان جلو دوستش ضايع شده!...عجب آدم خبیثی ام من !
امیر هم با شک و چشمای تنگ شده داشت نیگامون میکرد !
ديدی گفتم آرشام درنبود من غیبتمو کرده !...
آرشام انقدر تعجب کرده بود که تنها گفت :
خواهش ....
نمیای خونه؟ ...
من بودم که اين رو پرسیدم...گفت :
نه دوسه جا با امیر کار داريم ...
از ماشین پیاده شدمو روبه امیر تعارف خشکه زدم :
بفرمايین ...
نگاهشو گرفت و گفت :
ممنون...بفرمايین ....
واه...معلومه که میفرمايم!...خونه خودمه اين به من میگه بفرمايین!....میگم اگه میخوای ادامه تحصیل بدی يه وخت
فکر نکنی ما اينجا پانسیون داريما!...گفتم درجريان باشی !
در عوض تمام اين غرغرام فقط سرمو تکون دادمو از توی کیفم کلیدام رو درآوردم ....
به سمت در خونه حرکت کردمو کلیدرو توی در چوخوندم....آخیش پیش به سوی خواب و نهار
