29-05-2016، 9:32
نیومده؟!....ینی ما استاد نداریم!؟...ینی من برای هیچ و پوچ انقدر حرص خوردم؟!....ینی من به الکی الکی منت آرشام رو کشیدم؟!داد زدم: ـ واسه چی نیومده؟ پرمیس لبخندش محو شد و گفت: ـ چته تو؟!....بده استاد نداریم؟!... ـ خب شاید اومد! ساعتشو بالا آورد و گفت: ـ استاد علوی یه دیقه رو هم از دست نمیداد!...الان نیم ساعته نیومده! با حرفش کف دستمو محکم کوبوندم به پیشونیم!...بد شانسی بیشتر از این؟! ****** بچه ها کلاس رو توی سرشون گذاشته بودن!...امیرعلی رفته بود پای تخته و با صدای نکره اش میخوند: ـ پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت! برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت! هم سفر ما شده بود همراهمون میومد! بقیه بچه ها هم با دست روی میزاشون ضرب گرفته بودن و باهاش همراهی میکردن.... ولی من....پکر سر جام نشسته بودم......و داشتم برای آرشام نقشه میکشیدم...یه بلایی سرت بیارم اون سرش ناپیدا!... بشین و تماشا کن! ******* بقیه کلاسام رو هم با بدبختی گذروندم....اصلا حال و حوصله نداشتم!... دستمو زیرچونه ام گذاشته بودم و با چهره ای متفکر به تخته نگاه میکردم! ینی من الان خیلی دارم گوش میدم....همیشه منو پرمیس آخر کلاس مینشستیم! خیلی باحال بود...امین رستم پور یکی از پسرای خر خون کلاس درست روبه روی تخته نشسته بود و هر دیقه از استاد سوال میپرسید که مثلا بگه من خیلی حواسم جمعه! لبخند خبیثی زدمو خودکارمو برداشتم....جوهرش رو درآوردم....تیکه از گوشه کاغذ جزوه ام برداشتمو کاغذو مچاله کردم.... کاغذ رو داخل لوله خودکار گذاشتمو نشونه گیری کردم....خب بزنم تو سرش؟!.... خواستم توی کاغذ فوت کنم که پرمیس زمزمه وار گفت: ـ هوی....چیکار میکنی؟! برگشتم سمتشو چشم غره ای بهش رفتمو گفتم: ـ حرف نزن! نفسمو جمع کردمو همشو فوت کردم توی لوله خودکار...همون موقع یکی از پسرا امین رو صدا زد.... برگشتن امین همانا و چسبیدن کاغذ مچاله روی گونه ش همانا
با دیدن قیاقش نتونستم خودمو کنترل کنمو زدم زیرخنده!.... سرمو روی میز گذاشتمو ریز ریز خندیدم....خیلی باحال بود...اصلا نفهمید!....بلا به دور!...اینکه مغز متفکر کلاسمونه چه انتظاری از ماهاس؟! همون موقع استاد خسته نباشیدی گفت و کلاس سر و صداش بالا رفت....سرمو بالا آوردم که با چشمای سرخ از عصبانیت پرمیس روبه رو شدم... یا پیغمبر...این چرا این شکله!؟....خنده مو خوردمو گفتم: ـ چته تو؟! اینو گفتمو کیفم رو روی دوشم گذاشتم...پرمیس با حرص گفت: ـ این چه کاری بود کردی؟.... ـ کدوم کار؟! با عصبانیت فقط نگام کرد....شونه ای بالا انداختم...باهم از کلاس بیرون اومدیم....یهو پرمیس گفت: ـ نفس....انقدر مردم آزاری نکن.. لبخند خبیثی زدمو گفتم: ـ باشه سعی میکنم....حالا دیگه بی خیال!....بیا منو برسون خونه آفرین! سرشو تکون داد و گفت: ـ بیا بریم.... ******* باهم از کلاس بیرون رفتیم....توی طول راه اونقدر با پرمیس مسخره بازی درآوردیم که نفهمیدم کی رسیدیم به ماشین! سوار ماشین پرمیس شدیم.... ****** پرمیس جلوی خونمون نگه داشت و از ماشین پیاده شدم...دستی براش تکون دادم.....بوقی زد و ویـــــژ ازجلوم رد شد.... در رو با کلیدام باز کردمو وارد خونه شدم....خب خب حالا باید برنامه بریزم بلا سر این آرشام بیارم! هنوز یادم نرفته صبحمو الکی الکی واسش خراب کردم!..اگه اون زودتر بیدار میشد و منو حرص نمیداد من زودتر به دانشگام میرسیدم تازه استاد نداشتیم کلی هم مسخره بازی درمیاوردم! با عصبانیت پاهام رو روی زمین میکوبیدم.....وایسا ببینم!....حالا گرفت خوابید اون بحثش جداس....چرا ازم خواست ازش خواهش کنم؟!....ای خدا.... نفهمیدم کی رسیدم پشت در!...کلیدام رو درآوردمو کلید رو توی در چرخوندم.....داد زدم: ـ سلام مامـــــان.... کفشام رو درآوردمو سندل هامو پوشیدم....صدای مامان بود: ـ سلام...خسته نباشی....
رفتم توی آشپزخونه.....مامان داشت سالاد درست میکرد....نفس عمیقی کشیدمو گفتم: ـ وای من میمیرم واسه فسنجون!قربون مامان کدبانوم برم من مامان نگاهشو از کاهو ها گرفت و گفت: ـ لااقل میخوای هندونه بذاری زیر بغلم یه جوری بذار که باورم بشه!...از کجا معلوم فسنجون داریم!؟ عه....پس ینی من جو دادم اساسی؟!...تک سرفه ای کردمو گفتم: ـ عه...فسنجون نداریم؟.... یهو با صدای هیجان زده ای ادامه دادم: ـ پس قرمه سبزی داریم....قربون اون دستای تپلت بـ.... مامان پرید وسط حرفمو گفت: ـ نمیخواد قربونم بری....خورش کرفس داریم... در برابر چشمای متعجب من سرشو بالا برد و گفت: ـ خدایا.....شکرت!! بیا یه بارم اومدیم قربون صدقه مامانمون بریم اینجوری شد!...بعد میگن به والدینتون بی توجه این! خب مادر من یه کلوم میگفتی خورش کرفس داریم دیه!...منم اینجوری ظایع نمیشدم!وقتی دیدم قضیه بدجور سه شده گفتم: ـ راستی....بقیه کجان؟ مامان کاهو هارو توی ظرف سالاد ریخت و گفت: ـ بابات که خوابه....نوید و آرشامم رفتن بیرون... با ابروهای بالا پریده گفتم: ـ این وقت ظهر؟....کجا رفتن؟! مامان شونه ای بالا انداخت و گفت: ـ چه بدونم من!؟....بیا مادر....ما ناهارمون رو خوردیم...این سالاد تو...غذاهم بکش... ـ باشه دستت درد نکنه مامانم...برم لباسام رو عوض کنم بیام... ظهره....بابا خوابه مامان بیداره نوید و آرشامم که نیستن...4از آشپزخونه بیرون اومدم...خب الان ساعت حالا باید یه جوری برنامه ریزی کنم!...سریع لباسام رو عوض کردم....یه نقشه باید بکشم!.... یه نقشه تــــوپ ***** تند تند لباسام رو عوض کردمو از اتاق زدم بیرون....خب حالا باید چیکار کنم؟!....هیچی زود ناهار میخورم تا بعد.... رفتم توی آشپزخونه و ناهار کشیدم....بشقابمو روی میز گذاشتمو نشستم روی صندلی... خب حالا دقیقا من باید چیکار کنم؟....نگاهمو به کرفسای توی خورش دوختم.... چطور توی غذاش زهر مار بریزم!؟....آخه خنگ خدا مامان مگه نگفت ناهارشون رو خوردن!! راست میگه وجدانم....قاشق رو به سمت دهنم بردم....ای خدا آخه چرا هیچی به ذهنم نمیرسه! شده با بیل و کلنگ میزنم توی ملاجش ولی نمیذارم سالم از دستم در بره!....
3پا3 و نظر و امتیاز یادتون نره : :bighug:
با دیدن قیاقش نتونستم خودمو کنترل کنمو زدم زیرخنده!.... سرمو روی میز گذاشتمو ریز ریز خندیدم....خیلی باحال بود...اصلا نفهمید!....بلا به دور!...اینکه مغز متفکر کلاسمونه چه انتظاری از ماهاس؟! همون موقع استاد خسته نباشیدی گفت و کلاس سر و صداش بالا رفت....سرمو بالا آوردم که با چشمای سرخ از عصبانیت پرمیس روبه رو شدم... یا پیغمبر...این چرا این شکله!؟....خنده مو خوردمو گفتم: ـ چته تو؟! اینو گفتمو کیفم رو روی دوشم گذاشتم...پرمیس با حرص گفت: ـ این چه کاری بود کردی؟.... ـ کدوم کار؟! با عصبانیت فقط نگام کرد....شونه ای بالا انداختم...باهم از کلاس بیرون اومدیم....یهو پرمیس گفت: ـ نفس....انقدر مردم آزاری نکن.. لبخند خبیثی زدمو گفتم: ـ باشه سعی میکنم....حالا دیگه بی خیال!....بیا منو برسون خونه آفرین! سرشو تکون داد و گفت: ـ بیا بریم.... ******* باهم از کلاس بیرون رفتیم....توی طول راه اونقدر با پرمیس مسخره بازی درآوردیم که نفهمیدم کی رسیدیم به ماشین! سوار ماشین پرمیس شدیم.... ****** پرمیس جلوی خونمون نگه داشت و از ماشین پیاده شدم...دستی براش تکون دادم.....بوقی زد و ویـــــژ ازجلوم رد شد.... در رو با کلیدام باز کردمو وارد خونه شدم....خب خب حالا باید برنامه بریزم بلا سر این آرشام بیارم! هنوز یادم نرفته صبحمو الکی الکی واسش خراب کردم!..اگه اون زودتر بیدار میشد و منو حرص نمیداد من زودتر به دانشگام میرسیدم تازه استاد نداشتیم کلی هم مسخره بازی درمیاوردم! با عصبانیت پاهام رو روی زمین میکوبیدم.....وایسا ببینم!....حالا گرفت خوابید اون بحثش جداس....چرا ازم خواست ازش خواهش کنم؟!....ای خدا.... نفهمیدم کی رسیدم پشت در!...کلیدام رو درآوردمو کلید رو توی در چرخوندم.....داد زدم: ـ سلام مامـــــان.... کفشام رو درآوردمو سندل هامو پوشیدم....صدای مامان بود: ـ سلام...خسته نباشی....
رفتم توی آشپزخونه.....مامان داشت سالاد درست میکرد....نفس عمیقی کشیدمو گفتم: ـ وای من میمیرم واسه فسنجون!قربون مامان کدبانوم برم من مامان نگاهشو از کاهو ها گرفت و گفت: ـ لااقل میخوای هندونه بذاری زیر بغلم یه جوری بذار که باورم بشه!...از کجا معلوم فسنجون داریم!؟ عه....پس ینی من جو دادم اساسی؟!...تک سرفه ای کردمو گفتم: ـ عه...فسنجون نداریم؟.... یهو با صدای هیجان زده ای ادامه دادم: ـ پس قرمه سبزی داریم....قربون اون دستای تپلت بـ.... مامان پرید وسط حرفمو گفت: ـ نمیخواد قربونم بری....خورش کرفس داریم... در برابر چشمای متعجب من سرشو بالا برد و گفت: ـ خدایا.....شکرت!! بیا یه بارم اومدیم قربون صدقه مامانمون بریم اینجوری شد!...بعد میگن به والدینتون بی توجه این! خب مادر من یه کلوم میگفتی خورش کرفس داریم دیه!...منم اینجوری ظایع نمیشدم!وقتی دیدم قضیه بدجور سه شده گفتم: ـ راستی....بقیه کجان؟ مامان کاهو هارو توی ظرف سالاد ریخت و گفت: ـ بابات که خوابه....نوید و آرشامم رفتن بیرون... با ابروهای بالا پریده گفتم: ـ این وقت ظهر؟....کجا رفتن؟! مامان شونه ای بالا انداخت و گفت: ـ چه بدونم من!؟....بیا مادر....ما ناهارمون رو خوردیم...این سالاد تو...غذاهم بکش... ـ باشه دستت درد نکنه مامانم...برم لباسام رو عوض کنم بیام... ظهره....بابا خوابه مامان بیداره نوید و آرشامم که نیستن...4از آشپزخونه بیرون اومدم...خب الان ساعت حالا باید یه جوری برنامه ریزی کنم!...سریع لباسام رو عوض کردم....یه نقشه باید بکشم!.... یه نقشه تــــوپ ***** تند تند لباسام رو عوض کردمو از اتاق زدم بیرون....خب حالا باید چیکار کنم؟!....هیچی زود ناهار میخورم تا بعد.... رفتم توی آشپزخونه و ناهار کشیدم....بشقابمو روی میز گذاشتمو نشستم روی صندلی... خب حالا دقیقا من باید چیکار کنم؟....نگاهمو به کرفسای توی خورش دوختم.... چطور توی غذاش زهر مار بریزم!؟....آخه خنگ خدا مامان مگه نگفت ناهارشون رو خوردن!! راست میگه وجدانم....قاشق رو به سمت دهنم بردم....ای خدا آخه چرا هیچی به ذهنم نمیرسه! شده با بیل و کلنگ میزنم توی ملاجش ولی نمیذارم سالم از دستم در بره!....
3پا3 و نظر و امتیاز یادتون نره : :bighug:
