11-06-2018، 12:18
(آخرین ویرایش در این ارسال: 11-06-2018، 12:37، توسط ♱ ᴠɪᴄᴛᴏʀ ♱.)
پارت 1
ماشین كنار در بزرگى تو یكى از كوچه هاى قدیمى تجریش ایستاد. كیف كوچك دستیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.
ترس و دلهره امونم رو بریده بود. انقدر استرسم زیاد بود كه احساس تهوع بهم دست میداد .
راننده از ماشین پیاده شد و بى توجه به استرس و نگاههاى بى قرار و پر از ترسم زنگ آیفون رو زد.
نگاهم رو به پیچك هایى كه از دیوار خونه به كوچه سرك كشیده بود دوختم. در با صداى تیكى باز شد.
راننده بى توجه به حالم در رو باز كرد گفت:
-بهتره انقدر دست و پا چلفتى نباشى.
و وارد حیاط شد. نفسم رو پر صدا بیرون دادم ب و پشت سرش وارد حیاط شدم.
برعكس تصورم حیاط بزرگى با ساختار قدیمى و باغچه اى پر از گل هاى رنگى بود و بوى گل یاس تمام حیاط رو برداشته بود.
با صداى راننده به خودم اومدم.
-دختر جان چى رو نگاه مى كنى؟ یالا بیا ...
قدم هامو بلند برداشتم تا به مرد برسم. مرد كنار در ورودى سالن ایستاد. كنارش با فاصله ایستادم كه در سالن باز شد.
نگاهم به دختر نوجوانى كه هم سن و سال هاى خودم بود افتاد. بى هیچ حرفى رفت كنار تا ما وارد سالن بشیم.
از اینهمه بى توجهى شوكه شدم و استرسم بیشتر؛
نمى دونستم توى این محیط غریبه چیكار مى كنم و چرا اومدم. بى توجه به ساختار خونه سرم و پایین انداختم و از دنبال مرد راه افتادم.
انقدر غرق خودم بودم كه نفهمیدم مرد كى ایستاد و محكم به چیزى بر خوردم. سر بلند كردم.
مرد اخمى كرد و صداى خنده ى اطرافیانم بلند شد.
گوشه ى لبم و از اینهمه دست و پا چلفتى بودن به دندون گرفتم. جرأت سر بلند كردن نداشتم. كیفم رو محكم توى دستم فشار دادم.
فضاى خونه برام سنگین و نفس كشیدن سخت بود. خدایا من متعلق به اینجا نیستم ...
كاش پیش بی بی برگردم.
با صداى محكم و مردونه اى آروم سر بلند كردم. نگاهم به مردى مسن و اخمو افتاد.
در نگاه اول چهره ى نورانى داشت. ریش یه دست سفید و موهایى كه گذر زمان رد پائى از خود جا گذاشته بود.
عصاى چوبى كه معلوم بود از بهترین چوب ساخته شده. محو مرد بودم كه عصاشو كوبید زمین و با صداى محكمى گفت:
-به چى زل زدى دختر جان؟
با صداى لرزونى گفتم:
-هیچى.
پوزخندى زد گفت:
-به تو سلام كردن یاد نداده اون پیره زن؟
شرمنده سرم و پایین انداختم و با بند كیفم خودمو مشغول كردم كه ادامه داد:
-اسمت چیه؟
سربلند كردم.
-دیانه.
-پدر احمقت نمى تونست اسم بهترى روت بذاره؟
عصبى شدم از اینكه پشت سر پدرى كه ندیده بودم بد مى گفت. اخمى كردم كه گفت:
-حتماً میدونى براى چى اینجا هستى؟
واقعاً نمیدونستم براى چى اینجام و بعد از اینهمه سال چرا خانواده ى مادریم یاد من كردن!
سرى به معنى منفى تكون دادم كه گفت:
-پس اون پیره زن چى این همه سال به تو یاد داده؟ نه آداب معاشرت بلدى و نه چیزى مى دونى!...
با استرس لبهام و توى دهنم جمع كردم.
-اینهمه سال خرجت نكردم كه حالا مثل یه دختر بچه ى بى دست و پا رو به روى من بایستى. حتماً میدونى من پدر مادرت هستم؟
-بله.
اینو دیگه میدونستم. سرى تكون داد گفت:
-خوبه حداقل اینو میدونى. تو اینجایى تا محبتى كه این همه سال بهت كردیم رو جبران كنى.
به مغزم فشار آوردم ... محبت؟؟ كدوم محبت؟؟ نداشتن پدر؟ بودن مادرى كه اگر ببینمش هم نمى شناسم؟
-پدر تو از اعتماد ما سوء استفاده كرد و دختر ته تغارى منو گول زد دختر ١٥ ساله ى ساده ى من ...
گول پدرتو خورد و بى اطلاع ما باهاش دوست شد و این براى خانواده ى بزرگ ارسلانى یعنى ننگ!
نگاهشون كردم. بى هیچ حسى توى دلم لب زدم "پدر بیچاره ى من"
با صداى خشك ارسلانى بزرگ یا همون پدربزرگم به خودم اومدم.
-تو اینجائى تا به عنوان ندیمه ى دختر پسرم برى خونه اش.
ابروئى بالا دادم. یعنى میرفتم خونه ى دائیم؟ توى سكوت به لبهاش چشم دوختم كه ادامه داد:
-بسه هر چى خوردى و خوابیدى ... الان باید محبتى كه اینهمه سال بهت كردم رو جبران کنی .
نتونستم پوزخندى كه روى لبم نشست رو مهار كنم. انگار معنى پوزخندم رو فهمید كه اخمى كرد گفت:
-كوچك ترین اشتباهى ازت سر بزنه با من طرفى.
-بله آقا.
صداى پچ پچ اطرافیانم واضح به گوشم خورد.
-واااى یعنى میره با یه قاتل زندگى كنه؟!
صداى دخترونه اى گفت:
-قاتل زیبا.
چیزى توى دلم خالى شد ... یعنى چى قاتل؟؟
خانوم جون، مادر مثلاً مادرم آروم گفت:
-حاجى مطمئنى این مى تونه اونجا زندگى كنه و از دختر احمدرضا مراقبت؟؟
-باید بتونه ... كى میاد از دختر احمدرضا مراقبت كنه با اون اخلاقش؟ حالا هم كه باعث ....
سر بلند كرد و دید متوجه حرفاشونم حرفش رو نیمه كاره ول كرد گفت:
-غیابى باید صیغه ى محرمیت بخونم. دوست ندارم اونجا میرى سرت لخته یا لباس باز پوشیدى احمدرضا به گناه بیوفته ...
نتونستم حرف نزنم. متعجب گفتم:
-مگه دائى من نیست؟ چه نیازى به محرمیت هست؟!
دوباره صداى تمسخرآمیز اطرافیانم بلند شد و صداى پر از عشوه ى دخترونه اى گفت:
-آقا جون این امل رو میخواى بفرستى خونه ى احمدرضا؟
نیم نگاهى به دختر انداختم. چهره ى آرایش كرده و روسرى بازى كه فقط ...
... وسط سرش رو گرفته بود.
آقا بزرگ اخمى كرد گفت:
-هانیه نكنه دلت میخواد تو رو جاى این دختر بفرستم؟
حالا اسم دختره رو فهمیدم. ترسیده دستهاش رو بالا آورد گفت:
-نه آقا جون من و معاف كن. یهو یه شب تو خوابم مى كشتم.
آقا جون جدى گفت:
-هانیه!
هانیه پشت چشمى نازك كرد گفت:
-راست میگم آقا جون.
منظور اینا چى بود؟ زن كنار هانیه گفت:
-رو حرف آقاجونت حرف نزن هانیه.
هانیه اخمى كرد و ساكت شد. آقاجون ادامه داد:
-احمدرضا دائى تو نمیشه و پسر برادر مرحومم هست.
"آهان" بلندى گفتم كه صداى خنده ى بقیه دوباره بلند شد. دستم و روى دهنم گذاشتم.
امروز به اندازه ى كافى سوتى داده بودم. آقاجون اخمى كرد گفت:
-تو باید از دختر احمدرضا مراقبت كنى، خونشو تمیز كنى و براش غذا بپزى
توى دلم گفتم " بگو كلفت میخواین دیگه"!
عصاشو كوبید زمین.
-ببین دخترجون به سرت نزنه كه زن احمدرضائى یا پیش خودت فكر كنى مى تونى اونو براى خودت داشته باشى. تو توى اون خونه فقط به عنوان یه خدمتكار و پرستار بچه میرى، فهمیدیى؟؟
-بله.
صداى ریز دخترانه اى گفت:
-چشم من كه آب نمیخوره فهمیده باشه.
گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم. استرس داشتم. دلم براى بى بى و خونه ى كاهگلیمون تنگ شده بود.
-شوكت خانم بیا این دختر و ببر یه چیز بده بخوره.
زنى تپل اومد سمتم گفت:
-همراه من بیا.
سرم و انداختم پایین و همراه زن راهى شدم. از سالن رد شد و سمت آشپزخونه كه تقریباً ته سالن قرار داشت رفت.
وارد آشپزخونه شدم. نگاهى بهم انداخت گفت:
-تو چرا انقدر لاغرى؟
متعجب نگاهش كردم. لبخندى زد گفت:
-بشین عزیزم.
از لبخندش دلم گرم شد و روى صندلى آشپزخونه نشستم. تند و سریع میز و چید و خودش رو به روم نشست.
-بخور مادر جون بگیرى.
با آوردن كلمه ى مادر حس بدى پیدا كردم. مادر .... من مادرى نداشتم تا بدونم داشتن مادر چه حسى به آدم میده.
آروم شروع به خوردن كردم كه گفت:
-اسمت چیه عزیزم؟
-دَیانه.
-معنى اسمت چیه؟
-دقیق نمیدونم اما از اسم دیانا گرفته شده و به معنى نیكوكار، نیكو، زیبائى ...
سرى تكون داد.
-اسم زیبائى دارى.
دوباره لبخندى از این تعریف روى لبم نشست و ته دلم گرم شد.
-تو نوه ى دختر ته تغارى آقا هستى.
-من فقط یه پدر داشتم كه تو بچگى از دست دادم و یه بى بى كه تا دیروز باهاش زندگى مى كردم.
شوكت خانم دیگه حرفى نزد و توى سكوت كمى غذا خوردم. دو دل بودم بپرسم یا نه اما دل و زدم به دریا گفتم:
-ببخشید، راسته كه اون آقا همسرش رو كشته؟
-نترس عزیزم. آقا احمدرضا كارى به تو نداره. اما خوب متأسفانه زمانى كه بهارك ٦ ماهش بود نمیدونم به چه دلیلى بهار و ،همسرشو میگم، كشت.
ما هم نفهمیدیم اما آقاى ارسلانى نذاشت زیاد تو زندان بمونه و بعد از چند ماه آزاد شد. آقا احمدرضا از اولم به خانواده ى حاجى نمیخورد.
صداش و پایین آورد گفت:
-لااوبالى و لات بود. نمیدونم این پسر چرا اینطورى بار اومده!
با حرفایى كه شوكت خانم زد ترس افتاد تو جونم. چطور مى تونستم با یه مرد ناشناس غریبه تو یه خونه زندگى كنم؟
-ببینم تو چند سالته؟
-من ۲۲سالمه.
-درسم خوندى؟
-فقط تا دیپلم. بى بى تنها بود و نشد دانشگاه برم.
شوكت سرى تكون داد كه همون موقع مردى كه منو از روستا آورده بود تو چهارچوب در نمایان شد گفت:
-آماده شو بریم.
ته دلم خالى شد و حس تهوع بهم دست داد. از رو صندلى بلند شدم.
شوكت خانم انگار حالم و فهمید كه دستش و روى دستم گذاشت آروم گفت:
-چرا رنگت پریده؟ چیزى نیست. سرت به كار خودت باشه مشكلى پیش نمیاد.
لبخند پر استرسى زدم و از آشپزخونه بیرون اومدم. مرد گفت:
-بیا سالن، آقا كارت داره.
دوباره از دنبال مرد راه افتادم و به سالن رفتیم. اینبار كمى با دقت به اطرافم نگاه كردم.
سه تا دختر كه تقریباً هم سن و سال خودم بودن روى مبل سه نفره اى نشسته بودن
و دو تا خانم چهل و خورده ای به بالا روى مبل دونفره اى.
خانم جون و آقا جون تو صدر مجلس نشسته بودن. آقا جون با صداى پرتحكمى گفت:
-بشین.
روى مبل تك نفره اى نشستم.
-احمدرضا ایران نیست و من از طرف احمدرضا وكیلم تو رو به عقد موقتش دربیارم تا بهارك دختر احمدرضا از آب و گل دربیاد. هرچى كه میخونم رو تكرار كن.
و شروع به خوندن چند آیه ى عربى كرد.
هرچى میخوند از دنبالش تكرار مى كردم. بعد از خوندن آیه گفت:
-آقاى رحمانى تو رو به خونه ى احمدرضا مى بره. فعلاً بهارك پرستار داره ... اون همه چى رو بهت یاد میده و تو شروع به كار مى كنى.
احمدرضا از سر و صدا و شلوغى بیزاره، پس فكر نكن تو فقط دایه ى دخترش هستى. نه، از این خبرا نیست؛
تو باید تمام كارهاى خونه ى احمدرضا رو انجام بدى.
-بله.
-حالا میتونى برى.
از روى مبل بلند شدم. صداى پچ پچ دخترا آزاردهنده بود.
با استرس دستى گوشه ى روسرى بلندم كه دور گردنم سفت بسته بودم كشیدم و بدون نگاه به بقیه همراه آقاى رحمانى بیرون اومدیم.
با خوردن هواى تازه نفسى كشیدم. دلم براى بى بى و غرغرهاش تنگ شده.
الان باید مى رفتم و شیر گاو رو مى گرفتم. نگاهى به دست هام كه ناخن هاشون رو از ته گرفته بودم انداختم.
اون زمان كه پیش بى بى زندگى مى كردم چقدر دلم مى خواست ناخن هام بلند بشن.
چقدر به دخترهاى شهرى كه براى تعطیلات روستا می اومدن غبطه مى خوردم اما الان دلم فقط اون روستاى كوچك رو مى خواست.
با صداى آقاى رحمانى به خودم اومدم و سوار ماشین شدم. آقاى رحمانى چیزى زیر لب گفت و ماشین و روشن كرد.
نگاه آخر رو به خونه ى مردى كه ادعاى پدربزرگى داشت انداختم.
بعد از مسافتى كه براى من مثل یك قرن گذشت، ماشین كنار در فلزى رنگى ایستاد. از ماشین پیاده شدم و نگاهى به در بزرگ و غول پیكر رو به روم انداختم.
آقاى رحمانى پیاده شد و زنگ آیفون رو زد. در با صداى تیكى باز شد. دنبال آقاى رحمانى راه افتادم.
نگاهى به نماى خونه ى رو به روم انداختم كه با آجرهاى قهوه اى سوخته نماى زیبایى ساخته بود.
در و آروم هل دادم. پا تو حیاط گذاشتم اما با دیدن حیاط رو به روم لحظه اى از اونهمه زیبایى تعجب كردم. حیاط كوچك اما پر از درخت.
از در حیاط تا در سالن كه مسافت زیادى هم نبود گل هاى یاس و پیچك در هم تنیده بودن و بوى گل یاس تمام حیاط رو برداشته بود.
درخت بزرگ گیلاس كه تابى بهش بسته شده بود و باغچه اى پر از گل هاى رنگى.
كمى از دیدن حیاط خونه و اونهمه گل و فضاى سرسبز رو به روم حس آرامش گرفتم.
سمت در سالن رفتیم و از دو تا پله ى مرمرین بالا رفتیم.
آقاى رحمانى در سالن رو باز كرد گفت:
-بفرمائید.
كفش هام و درآوردم و پا توى سالن گذاشتم كه بوى خوش عود پیچید توى مشامم.
سر بلند كردم اما با دیدن سالن رو به روم لحظه اى از اون همه آرامش و زیبائى متعجب شدم.
سالنى نیم دایره، پنجره هاى تمام شیشه و پرده هاى حریر سفید. كف سالن تمام سرامیك سفید كار شده بود.
یه قسمت سالن مبل هاى اسپرت رنگى چیده شده بود.
پله ى كوتاه و مارپیچى كه طبقه ى پایین رو به طبقه ى بالا وصل مى كرد.
نگاهم چرخید و روى پیانوى مشكى براقى ثابت موند كه رنگ مشكیش تضاد زیبائى با رنگ سالن ایجاد كرده بود.
گربه ى سفید چاقى پاى پیانو خوابیده بود.
با دیدن خونه خوشحال شدم. نه خیلى بزرگ و اعیانى بود و نه كوچك. یه خونه ى زیبا و در عین آرامش.
با صداى آقاى رحمانى چشم از خونه گرفتم.
-امروز یه خدمتكار اومد و اینجا رو تمیز كرد. پرستار بهارك، بهارك رو با خودش برده. از امروز تو باید تمام كارها رو انجام بدى و از بهارك مراقبت كنى.
آقا احمدرضا فعلاً نیست و رفته خارج از كشور و معلوم نیست كى بیاد! اما بهتره حواست رو جمع كنى چون یكم زیادى خشنه و براش هیچ چیز مهم نیست.
دنبالم بیا بالا، اتاق خواب ها طبقه ى بالا قرار داره. بهتره با این دختره پرستار بهارك خیلى صمیمى نشى.
سرى تكون دادم و از دنبالش راه افتادم. طبقه ى بالا فقط یه سالن نیمه داشت و یه دست صندلى راحتى چیده شده بود.
به اتاق اولى اشاره كرد.
-اتاق آقا؛ حق ندارى پاتو توى این اتاق بذارى. اگر سرپیچى كنى هر اتفاقى برات افتاد پاى خودته!
به اتاق وسط اشاره كرد و سمت در رفت.
-این اتاق بهارك و پرستارشه.
نگاهی به اتاق انداختم .
اتاق ۱۲متری با یه تختی که ازیک نفره کمی بزرگتر بود و
یه تخت بچه .
آقای رحمانی در اتاقو بست .
_ به زودی این اتاق ماله تو میشه و این یکی اتاق هم اتاق مهمان هست .
بهتره وسایلت رو اتاق بهارک بزاری .
خدمتکار توی اشپزخونه است ،
کلید ها رو ازش بگیر و تا شب بهارک رو پرستارش میاره .
و تا اومدن اقا تو همراه پرستار تنهایی ...!
سری تکون دادم .
اخمی کرد گفت : _ بهتره انقدر دست و پا چلفتی نباشی پرستار ،
بهارک تورو تو جیبش میزاره من رفتم ...
و سمت پله ها رفت .
با رفتنش نفس اسوده ای کشیدم .
سمت اتاق رفتم وارد اتاق شدم .
یه قسمت از اتاق کمد بزرگ دیواری بود .
زیپ کیفمو باز کردم و بلوز دامن ساده ای از توش دراوردم .
بلوزو دامنو جای مانتو شلوار پوشیدم .
و مانتو شلوارمو تا کردم تو ساک دستی کوچیکم گذاشتم .
موهای بلند بافته شده ام رو توی بلوزم کردم و روسریم رومحکم دور سرم پیچیدم .
نگاهی توی اینه به چهره ام انداختم .
پوستی سفید گونه هایی که کمی گلبهی رنگ بود و چشم هایی بین مشکی و قهوه ای
دستی به ابروهام کشیدم و
نگاهم روی لوازم ارایش روی میز ثابت موند .
یاد بی بی افتادم ،
که هروقت اگر میخواستم از مغازه مریم خانوم لوازم ارایش بخرم دعوام میکرد
میگفت : _ یه دختر تا توی خونه هست ارایش نمیکنه ...!
و منم به خاطر اینکه ناراحت نشه و تا یک هفته سرم غر نزنه هیچ وقت نمیخریدم .
نگاهم رو از رنگ های وسوسه برانگیز گرفتم و سمت در اتاق رفتم ،
نگاهی به دمپایی های تو خونه ای ام .....
جلوی در وردی بودو موقع ورود
پوشیده بودم به پام زار میزد.
توجه ای بهش نکردم و از پله ها اروم پایین اومدم .
زنی از اشپزخونه خارج شد ،
با دیدنم لحظه ای تعجب کرد و
گفت : _ خدمتکار جدید هستی .
نمیدونستم چه توضیحی بدم و فقط به سر تکون دادن اکتفا کردم .
پشت چشمی نازک کردگفت : _ به شادی خانوم بگو همه جارو تمیز کردم .
_ باشه
کیفش رو روی شونه اش انداخت گفت : _ دهاتی ها چه شانسی دارن کجاها کار گیرشون میاد .
درو باز کردو رفت.
سری از تاسف برای این تفکرپایینش انداختم نگاهی دوباره به سالن انداختم ،
سری به اشپزخونه زدم ، هنوز نیومده دلم برای بی بی و خونه تنگ شده .
درسالن رو باز کردم وبا دیدن حیاط لبخندی زدم ، کنار باغچه نشستم ،
زانوهام رو توی بغلم جمع کردم ، سرم رو روی زانوهام گذاشتم ،
همیشه حسرت یه خانواده داشتم .
از وقتی خودم رو شناختم ، توی یه روستا و کنار بی بی بودم .
نه پدری نه مادری فقط یک تصویر مبهمی از مردی که با ماشینش
روستا میومد و پول و خوراکی میداد میرفت .
توی مدرسه وقتی هم کلاسی هام از مادرو پدرشون میگفتن حسرت
میخوردم که من چرا پدرو مادر ندارم .
اهی کشیدم درحیاط باز شد و ماشینی وارد حیاط شد صدای اهنگش گوش خراش بود .
از جام بلند شدم ، در ماشین باز شد .
نگاهم به یه جفت صندل پاشنه بلند و ناخون های که لاک قرمز جیغ زده بود افتاد .
شلوار کوتاهی که ساق پای سفیدش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود ،
نگاهم بالا اومد و ....
پارت 2
نگاهم بالا اومد و روی تونیک کوتاهی که بیشتر شبیه بلوز بود افتاد .
نگاهم همین طور بالا اومدو روی شالی که روی شونه هاش
افتاده بودو موهای بلوندش که باز دورش ریخته بود .
سر بلند کردم و با دیدن چهره ی ارایش کردش متعجب شدم .
لب های بزرگ و قرمز رنگ ، گونه هایی که بیش از حد برجسته بود و چشم هایی
که مژه های بلندش هر لحظه ممکن بود بیفته .
هنوز متعجب داشتم نگاهش میکردم ، که نگاه سرسری بهم انداخت و
گفت : _ تورو کی راه داده اینجا ؟؟
منظورش چی بود ؟؟؟
نگاهش روی دمپایی های مردونه ی توی پام افتاد .
قهقه ای سر داد گفت : _ تو دیگه چقدر املی ،
بیا برو بیرون ، من نمیدونم چرا هر گدا گدوری رو اینجا راه میدن .
اخمی کردم و گفتم : _ من دیانه ام ، پرستار جدید بهارک .....!
در ماشین و بست و سمت در شاگرد رفت .
پوزخندی زد گفت : _ آخر اون پیر خرفت کار خودشو رو کردو توی امل رو اورد .
دروباز کردو دختر بچه ی نازی که روی صندلی مخصوص کودک
نشسته بود رو برداشت .
با گام های آروم اومد سمتم و رو به روم ایستاد .
نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و گفت :
_ یه دختر دهاتی بیشتر از این نمیشه .
و از کنارم رد شد .
نفسم رو کلافه بیرون دادم .
این دیگه چه عجوبه ای بود ...!
از دنبالش سمت سالن رفتم .
دلم میخواست بهارک رو بغل کنم .
با دیدنش یاد بچگی خودم افتادم .
اینم مثل من ناخواسته بی مادر شده ،
اما ، مادر من ، منو نخواست ،
اما مادر بهارک ...
سری تکون دادم
بهارک و روی فرش نرمی که کنار مبل بهمن بود ،
گذاشت گفت : _ مامان شادی بره لباس عوض کنه زود میاد .
ابروهام از تعجب بالا پرید ، مامان شادی ؟!
این مگه پرستار بهارک نیست .
چطور یهو مادرش شده ؟!
خنده ام گرفته بود .
حتما الان دلش پیش آقای قاتل بود .
با یاد آوری احمدرضا ،
مردی که حتی عکسش رو هم ندیدم رعشه ای به تنم افتاد .
ندیده ازش میترسیدم ،
چون کسی که به مادر بچه خودش رحم نکنه و با سنگدلی به قتل برسونه ،
پس حتما بلایی سرم میاره .
سمت بهارک رفتم و کنارش روی زمین زانو زدم .
دختر نازی بود ...!
تاپ صورتی با شلوارک سفید تنش بود .
پوستش سفید بلورین و موهای کم پشت فرفری ،
دستهای تپلش رو توی دستهام گرفتم که سرش و بلند کرد .
نگاهم به چشمهای درشت و معصومش که افتاد دلم ضعف رفت .
لبخند روی لبهام نشست .
_ سلام کوچولو
اخمی کرد .
فهمیدم چون دفعه اوله داره منو میبینه حس بیگانگی داره ،
آروم پشت دستش رو نوازش کردم .
_ آروم باش عزیزم ، دلت میخواد بهت یه چیز خوشمزه بدم ؟
نیشش باز شد و دندون های جلوش نمایان شد .
دلم طاقت نیاورد و خم شدم نرم گونه ای سفیدش رو بوسیدم .
آروم بغلش کردم و سمت آشپزخونه رفتم .
غذایی که خدمتکار مخصوص بهارک درست کرده بود رو ،
تو بشقاب مخصوصش ریختم تا سرد بشه .
بهارک رو روی صندلی خودش گذاشتم و کمربندش رو بستم .
غذاش رو روی میز مخصوصش گذاشتم .
قاشق و برداشتم تا دهنش بدم که دست دراز کرد قاشق رو از دستم کشید .
لبخندی زدم و قاشق رو دست خودش دادم ،
قاشق رو زد توی سوپ و کمی از سوپ روی میز ،
پخش شد روی میز و لباس هاش ذوق کرد و خندید ،
از کارش خنده ام گرفته بود و با لذت نگاهش میکردم .
یه قاشق توی دهنش میکرد و دو قاشق میریخت .
با صدای جیغی ترسیده از روی صندلی بلند شدم که نگاهم به شادی افتاد .
یه تاپ گردنی بالای ناف تنش بود با یه شورتک ، ازینکه انقدر راحت بود تعجب کردم .
اخمی کرد گفت : _ این چه وضعه غذا دادن به بچه است ؟
ببین چیکار کردی .
_ اما بچه باید از غذا خوردن لذت ببره .
_ واه یعنی توی دهاتی داری به من درس تربیت کردن بچه رو یاد میدی ؟
رفت سمت بهارک اخمی کرد .
گفت : _ دختر بد چرا خودتو کثیف کردی ؟
بهارک لب ورچید تا گریه کنه ، دلم براش سوخت و رفتم سمتش .
_ بذار غذاشو بخوره .
شادی با دستمال دستهای بهارک و پاک کرد
گفت : _ تو کار من دخالت نکن .
_ اما من قراره پرستار بهارک باشم .
دست به کمر گفت : _ کی گفته ؟ بذار احمدرضا برگرده .
تکلیفم رو روشن میکنم .
نمیدونستم واقعا جوابش رو چی بدم .
این دختر انگار خودش رو صاحاب این خونه و مادر بهارک میدونست .
روسریم رو جلو کشیدم .
با حرص بهارک رو زیر بغلش زد و از آشپزخونه بیرون رفت .
صدای گریه ای بهارک بلند شد .
دلم برای این دختر بچه ای معصوم سوخت .
آشپزخونه رو تمیز كردم و از آشپزخونه بیرون اومدم. بهارك دوباره روى همون فرش نشسته بود و كمى اسباب بازى كنارش پهن بود.
شادى با دیدنم اخمى كرد گفت:
-تو كارهاى من دخالت نكن.
-اما من دارم كار خودم رو مى كنم و پرستار بهاركم.
پوزخندى زد.
-اما من قراره مادرش بشم و مطمئن باش اون وقت دیگه نیازى نیست اینجا باشى!
سعى كردم اداى خودش رو دربیارم و دست به سینه شدم. پوزخندى زدم.
-باشه، اول برو زن باباش شو بعد اون وقت منم از خدا خواسته از این خونه میرم.
دندون قروچه اى كرد گفت:
-بهتره نهار رو آماده كنى. من گرسنمه.
-شرمنده كه نهارم رو خوردم. تو هم اگه گرسنته برو خودت بخور.
-دختره ى دهاتى، حسابتو مى رسم.
حرفى نزدم و سمت قفسه ى كوچك و چوبى كنار سالن رفتم. نگاهى به كتابهاى داخل قفسه انداختم.
با دیدن كتاب شازده كوچولو ذوق كرده كتاب رو برداشتم و روى زمین كنار بهارك نشستم.
این دختر عجیب مظلوم و شیرین بود. شادى لباسهاش رو عوض كرده بود. دستى روى بازوى مرمریش كشیدم و كتاب رو باز كردم.
محو كلمات داخل كتاب بودم كه شادى اومد و روى مبل رو به روئیم نشست. گفت:
-تیپشو ببین.
توجهى بهش نكردم. چند روزى بیشتر قرار نبود اینجا باشه پس نیازى نبود باهاش گلاویز بشم.
بهارك كنار وسایل بازیش خوابش برد. آروم برش داشتم.
من نمیدونم این دختره جز آرایش كار دیگه اى هم بلده كه پرستار شده؟!
سه روزى میشد كه توى این خونه اومده بودم. سه روز كسل كننده.
تنها سرگرمى كه داشتم ساعاتى بود كه بهارك پیشم بود و باهاش بازى مى كردم.
دوستاى شادى اومده بودن و دوست نداشتم پایین برم. تو این سه روز به حد كافى شادى مسخره ام كرده بود.
رو به روى آینه ایستادم و نگاهى دوباره به خودم انداختم.
روسرى بلند تركمن و بلوز و دامن ساده اى. چون لباسام گشاد بود لاغر به نظر مى رسیدم.
صداى بلند موزیك و خنده از پایین مى اومد. كنجكاو شدم و روى نرده ها كمى خم شدم.
چند تا دختر وسط سالن در حال رقص بودن.
نگاهم به چهره ى گریون بهارك افتاد كه حواس هیچ كس بهش نبود. طاقت نیاوردم و آروم از پله ها پایین اومدم.
سمت بهارك رفتم. با دیدنم دستهاش رو سمتم دراز كرد. بغلش كردم و سمت در سالن رفتم.
انقدر غرق بودن كه متوجه ى من نشدن.
از سالن بیرون اومدم. هواى خوب بهارى خنك بود و نسیم ملایمى مى وزید. سمت تاب سفید گوشه ى حیاط رفتم.
روى تاب نشستم و بهارك رو روى پاهام گذاشتم.
آروم با پام تاب رو تكون دادم. همینطور كه تاب تكون مى خورد سرم رو خم كردم و كنار گوش بهارك گفتم:
-توام مثل من وقتى بزرگ بشى چیزى از چهره ى مادرت یادت نیست اما فقط حسرت میخورى كه توى این دنیا نیست.
میگن من مادر دارم اما چرا پس نیدمدش؟ چرا تو زندگیم نبود؟
توى بغلم وول خورد. زیر گردنش رو بوسیدم.
صداى خنده اش بلند شد. لبخندى روى لبم نشست. چشم هام رو بستم. دوباره دلتنگ بى بى و غرغرهاى هر روزه اش شدم.
آخ بى بى اگه شادى رو مى دید حتماً دق مى كرد.
با صداى خنده ى چند نفر چشمهام رو باز كردم. نگاهم به دوستهاى شادى افتاد. یكیشون گفت:
-واى شادى، این امل از كجا اومده دیگه؟ خداى من تیپشو ببین.
و صداى خنده شون بلند شد. بهارك و محكم تو بغلم گرفتم.
نمیدونستم چى جوابشون رو بدم. شادى با تمسخر گفت:
-همه اش تقصیر اون خوك پیره؛ این دختره ى دهاتى رو آورده تا احمدرضا من رو بیرون كنه اما كور خونده.
-نه بابا احمدرضا تو رو ول نمى كنه بیاد این و قبول كنه تا پرستار دخترش بشه.
یكیشون گفت:
-تو هم پرستار خودشى هم پرستار دخترش.
و با صدا خندید. منظور حرفش رو نفهمیدم. مگه اونم مریضه؟!
-بچه ها ولش كنید.
و بى توجه به من و بهارك با دوستاش سمت در حیاط رفتن. هوا تاریك شده بود. با بهارك وارد سالن شدم.
غذاش رو دادم و پمپرزش رو عوض كردم تو تختش خوابوندمش.
دختر آرومى بود. كنار تختش نشستم و نگاهم رو به چهره ى معصومش دوختم.
شادى وارد اتاق شد و مثل این سه شب تمام لباسهاش رو درآورد و روى تخت دراز كشید. عجیب از این دختر بدم مى اومد.
همونجا كنار تخت بهارك دراز كشیدم.
نیمه هاى شب از تشنگى بیدار شدم. باید مى رفتم آشپزخونه.
بى میل از اتاق بیرون اومدم.
با چشم هایى كه خمار خواب بود كورمال كورمال سمت آشپزخونه رفتم. آباژور توى سالن روشن بود.
در یخچال و باز كردم و لیوانى آب خوردم. كمى خواب از سرم پریده بود.
چرخیدم تا از آشپزخونه بیرون بیام كه محكم با جسمى برخورد كردم. ترسیده بدون اینكه بدونم كیه دستم رو به لباسش بند كردم تا نیوفتم.
سر بلند كردم. با دیدن چهره ى مردونه اى سریع ازش فاصله گرفتم.
قلبم از ترس محكم به سینه ام مى كوبید. با لكنت گفتم:
-تو كى هستى؟ ... چطور وارد خونه شدى؟ ....
اخمش عمیق تر شد و گفت:
-نمیدونستم باید براى ورود به خونه ى خودم اجازه مى گرفتم!
تن صداش یه خش خاصى داشت. دستم و ترسیده سمتش گرفتم گفتم:
-تو صاحب خونه اى؟ قاتلى!
یهو فهمیدم چه سوتی دادم با دستم محکم زدم تو دهنم که لبم درد گرفت اخم هام توی هم رفت
-دختره ى احمق تو كى هستى كه جرأت مى كنى به خودت اجازه بدى و به من توهین كنى؟
دستم و بالا آوردم.
-من هیچ كس ... بذار برم، باشه؟
قدمى سمتم برداشت. جیغ خفه اى كشیدم و قدمى عقب گذاشتم.
-تو رو خدا من و نكش ... من كه كارى نكردم...
-تو دیوونه از كجا پیدات شده؟ شادى كجاست؟
-شادى بالا ... بذار من برم.
-دارى حوصله ام رو سر میبرى این موقع شب. شادى چطور اجازه داده خدمتكار خونه بمونه؟
-من خدمتكار نیستم.
پوزخندى زد و نگاه تحقیر آمیزى به سر تا پام انداخت. جدی گفت:
-آره بیشتر شبیهه دهاتى ها هستى.
چشمهام رو بستم و تند گفتم:
-من پرستار جدیده دخترتونم.
حرفم كه تموم شد چشمهام رو باز كردم.
نگاهش دقیق تر شد گفت:
-یعنى تو دختر مرجان هستى؟
حس كردم پوزخند عصبى زد گفت:
-اون كجا تو كجا ... البته باید بین یه دختر دهاتى و یه زن جهان دیده فرق باشه. حالام بهتره از جلوى چشم هام برى؛ فردا تكلیفم رو باهات روشن مى كنم.
با گامهاى لرزون از آشپزخونه بیرون اومدم. خواستم بدوم كه پام گیر كرد به دامنم و محكم زمین خوردم.
دستم زیر پهلوم موند. از درد نفسم رفت و جیغ خفه اى كشیدم.
هنوز همون طور پخش زمین بودم كه سایه اش بالاى سرم ظاهر شد.
نگاهم به كفش هاى مشكى مردونه اش افتاد و خط اتوى شلوار مشكى مردونه اش.
روى پا كنارم روى زمین نشست. سرم و كمى بلند كردم حالا چهره اش كاملاً معلوم بود.
صورتى معمولى با ته ریش اما یه ابهت خاص توى چهره اش بود كه باعث مى شد ازش بترسى.
خیره اش بودم كه گفت:
-كوچولو، دست و پا چلفتى هم كه هستى ... به درد هیچ چیز نمى خورى!
مچ دستم رو آروم ماساژ دادم و از روى سرامیك ها بلند شدم. چرخید و پشت بهم به سمت پله هاى طبقه ى بالا رفت.
از اینهمه دست و پا چلفتیم حرصم گرفت و سمت پله ها رفتم.
وارد همون اتاق ممنوعه شد.
سمت اتاق بهارك رفتم و دوباره سر جام دراز كشیدم اما ذهنم درگیر بود.
از تنها بودن با این مرد مى ترسیدم. مردى كه قاتل همسرش بود و تقریباً تو سن ٣٨ سالگى یه دختر یكسال و نیمه داشت.
كلافه نفسم رو بیرون دادم. زیر لب زمزمه كردم "مرجان ... اسم مادرم مرجان بود"
بى تفاوت چشم هام رو بستم.
با تابش نور خورشید سریع تو جام نشستم.
خمیازه ای کشیدم و نگاهم سمت بهارککشیده شد که تازه بیدار شده بود. و میخواست از تختش پایین بیاد.
خم شدم و گونه اش رو محکم بوسیدم. بغلش کردم. شادی هنوز خواب بود.
همراه بهارک از اتاق بیرون اومدم. صدای موزیک آرومی از سالن، تمام فضا رو گرفته بود. تعجب کردم، کی آهنگ گذاشته بود.
پلهها رو پایین اومدم. نگاهم به سمت پیانو گوشه سالن افتاد. با یاد آوری اینکه صاحب خانهی قاتل برگشته؛ رعشه ای به تنم افتاد.
باورم نمیشد اینمرد سنگدل به این زیبایی پیانو بزنه. سمتش قدمی برداشتم که دست از زدن برداشت. سر بلند کرد.
با دیدن من و بهارک اخمی کرد. بهارک با صدای کودکانه ای گفت:
- بابا
یهو از جاش بلند شد. از بین دندونهای کلید شده اش گفت:
- عمو مگه بهت نگفته که دلم نمیخواد این بچه انقدر تو دست و پای من باشه؟!
ناباورانه نگاهش کردم. باورش برام سخت بود. تا این حد نفرت پدری رو ندیده بودم.
بهارک هنوز دستش سمت مرد سنگدل بود. با فریادش به خودم اومدم.
- کری دختر دهاتی! میگم ببرش.
قدمی به عقب برداشتم. بغض گلوم رو گرفته بود. بهارک محکم تو بغلم فشردم و به سمت آشپزخونه رفتم.
وارد آشپزخونه شدم. با صدای لرزونی گفتم:
- پدر توام مثل مادر ندیدهی منه، هر دو سنگدل!
بهارک بغض کرده بود. دست و صورتش رو شستم و روی صندلی مخصوصش گذاشتم.
قلبم هنوز از درد محکم میزد.
كمى فرنى براى بهارك درست كردم. دلم گریه مى خواست. دلم براى تنهایى بهارك مى سوخت.
فرنى رو گذاشتم تا كمى سرد بشه. زیر چایى رو روشن كردم.
میز و تند چیدم و نون توى توستر گذاشتم. فقط مثل یه ربات كار مى كردم.
فرنى بهارك رو دادم.
با صداى جیغ شادى ترسیده سمت در آشپزخونه رفتم اما با دیدن شادى كه از گردن آقاى قاتل آویزون بود خجالت كشیدم.
شادى با صداى بچه گونه اى گفت:
-واى عشقم اومدى؟ ... چقدر دلم برات تنگ شده بود.
با هم به سمت آشپزخونه اومدن و شادى هنوز از گردنش آویزون بود.
شادى با دیدن من مثل بچه ها لب برچید گفت:
-دیدى عموت چیكار كرده؟ این دختر امل دهاتى رو آورده جاى من...
آقاى قاتل سر بلند كرد و نگاهى بهم انداخت. هول كردم و احساس كردم گونه هام گل انداخت.
سرم و پایین انداختم. روى صندلى نشست.
شادى هم كنارش نشست. نمیدونستم چیكار كنم، بمونم یا برم! بلاتكلیف مونده بودم. نگاهى بهم انداخت گفت:
-میز و چیدى میتونى برى.
از خدا خواسته بهارك و بغل كردم و به سالن اومدم. صداى زنگ تلفن بلند شد.
سمت تلفن رفتم و برش داشتم.
-بله؟
-احمدرضا برگشته؟
صداى محكم و جدى آقاجون بود.
-بله، دیشب اومدن.
-اون دختره هنوز اونجاست؟
نیم نگاهى به آشپزخونه انداختم.
-بله اینجاست.
آقاجون چیزى زیر لب گفت.
-چیزى گفتین؟
-نه، گوشى رو بده به احمدرضا.
پارت 2
نگاهم بالا اومد و روی تونیک کوتاهی که بیشتر شبیه بلوز بود افتاد .
نگاهم همین طور بالا اومدو روی شالی که روی شونه هاش
افتاده بودو موهای بلوندش که باز دورش ریخته بود .
سر بلند کردم و با دیدن چهره ی ارایش کردش متعجب شدم .
لب های بزرگ و قرمز رنگ ، گونه هایی که بیش از حد برجسته بود و چشم هایی
که مژه های بلندش هر لحظه ممکن بود بیفته .
هنوز متعجب داشتم نگاهش میکردم ، که نگاه سرسری بهم انداخت و
گفت : _ تورو کی راه داده اینجا ؟؟
منظورش چی بود ؟؟؟
نگاهش روی دمپایی های مردونه ی توی پام افتاد .
قهقه ای سر داد گفت : _ تو دیگه چقدر املی ،
بیا برو بیرون ، من نمیدونم چرا هر گدا گدوری رو اینجا راه میدن .
اخمی کردم و گفتم : _ من دیانه ام ، پرستار جدید بهارک .....!
در ماشین و بست و سمت در شاگرد رفت .
پوزخندی زد گفت : _ آخر اون پیر خرفت کار خودشو رو کردو توی امل رو اورد .
دروباز کردو دختر بچه ی نازی که روی صندلی مخصوص کودک
نشسته بود رو برداشت .
با گام های آروم اومد سمتم و رو به روم ایستاد .
نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و گفت :
_ یه دختر دهاتی بیشتر از این نمیشه .
و از کنارم رد شد .
نفسم رو کلافه بیرون دادم .
این دیگه چه عجوبه ای بود ...!
از دنبالش سمت سالن رفتم .
دلم میخواست بهارک رو بغل کنم .
با دیدنش یاد بچگی خودم افتادم .
اینم مثل من ناخواسته بی مادر شده ،
اما ، مادر من ، منو نخواست ،
اما مادر بهارک ...
سری تکون دادم
بهارک و روی فرش نرمی که کنار مبل بهمن بود ،
گذاشت گفت : _ مامان شادی بره لباس عوض کنه زود میاد .
ابروهام از تعجب بالا پرید ، مامان شادی ؟!
این مگه پرستار بهارک نیست .
چطور یهو مادرش شده ؟!
خنده ام گرفته بود .
حتما الان دلش پیش آقای قاتل بود .
با یاد آوری احمدرضا ،
مردی که حتی عکسش رو هم ندیدم رعشه ای به تنم افتاد .
ندیده ازش میترسیدم ،
چون کسی که به مادر بچه خودش رحم نکنه و با سنگدلی به قتل برسونه ،
پس حتما بلایی سرم میاره .
سمت بهارک رفتم و کنارش روی زمین زانو زدم .
دختر نازی بود ...!
تاپ صورتی با شلوارک سفید تنش بود .
پوستش سفید بلورین و موهای کم پشت فرفری ،
دستهای تپلش رو توی دستهام گرفتم که سرش و بلند کرد .
نگاهم به چشمهای درشت و معصومش که افتاد دلم ضعف رفت .
لبخند روی لبهام نشست .
_ سلام کوچولو
اخمی کرد .
فهمیدم چون دفعه اوله داره منو میبینه حس بیگانگی داره ،
آروم پشت دستش رو نوازش کردم .
_ آروم باش عزیزم ، دلت میخواد بهت یه چیز خوشمزه بدم ؟
نیشش باز شد و دندون های جلوش نمایان شد .
دلم طاقت نیاورد و خم شدم نرم گونه ای سفیدش رو بوسیدم .
آروم بغلش کردم و سمت آشپزخونه رفتم .
غذایی که خدمتکار مخصوص بهارک درست کرده بود رو ،
تو بشقاب مخصوصش ریختم تا سرد بشه .
بهارک رو روی صندلی خودش گذاشتم و کمربندش رو بستم .
غذاش رو روی میز مخصوصش گذاشتم .
قاشق و برداشتم تا دهنش بدم که دست دراز کرد قاشق رو از دستم کشید .
لبخندی زدم و قاشق رو دست خودش دادم ،
قاشق رو زد توی سوپ و کمی از سوپ روی میز ،
پخش شد روی میز و لباس هاش ذوق کرد و خندید ،
از کارش خنده ام گرفته بود و با لذت نگاهش میکردم .
یه قاشق توی دهنش میکرد و دو قاشق میریخت .
با صدای جیغی ترسیده از روی صندلی بلند شدم که نگاهم به شادی افتاد .
یه تاپ گردنی بالای ناف تنش بود با یه شورتک ، ازینکه انقدر راحت بود تعجب کردم .
اخمی کرد گفت : _ این چه وضعه غذا دادن به بچه است ؟
ببین چیکار کردی .
_ اما بچه باید از غذا خوردن لذت ببره .
_ واه یعنی توی دهاتی داری به من درس تربیت کردن بچه رو یاد میدی ؟
رفت سمت بهارک اخمی کرد .
گفت : _ دختر بد چرا خودتو کثیف کردی ؟
بهارک لب ورچید تا گریه کنه ، دلم براش سوخت و رفتم سمتش .
_ بذار غذاشو بخوره .
شادی با دستمال دستهای بهارک و پاک کرد
گفت : _ تو کار من دخالت نکن .
_ اما من قراره پرستار بهارک باشم .
دست به کمر گفت : _ کی گفته ؟ بذار احمدرضا برگرده .
تکلیفم رو روشن میکنم .
نمیدونستم واقعا جوابش رو چی بدم .
این دختر انگار خودش رو صاحاب این خونه و مادر بهارک میدونست .
روسریم رو جلو کشیدم .
با حرص بهارک رو زیر بغلش زد و از آشپزخونه بیرون رفت .
صدای گریه ای بهارک بلند شد .
دلم برای این دختر بچه ای معصوم سوخت .
آشپزخونه رو تمیز كردم و از آشپزخونه بیرون اومدم. بهارك دوباره روى همون فرش نشسته بود و كمى اسباب بازى كنارش پهن بود.
شادى با دیدنم اخمى كرد گفت:
-تو كارهاى من دخالت نكن.
-اما من دارم كار خودم رو مى كنم و پرستار بهاركم.
پوزخندى زد.
-اما من قراره مادرش بشم و مطمئن باش اون وقت دیگه نیازى نیست اینجا باشى!
سعى كردم اداى خودش رو دربیارم و دست به سینه شدم. پوزخندى زدم.
-باشه، اول برو زن باباش شو بعد اون وقت منم از خدا خواسته از این خونه میرم.
دندون قروچه اى كرد گفت:
-بهتره نهار رو آماده كنى. من گرسنمه.
-شرمنده كه نهارم رو خوردم. تو هم اگه گرسنته برو خودت بخور.
-دختره ى دهاتى، حسابتو مى رسم.
حرفى نزدم و سمت قفسه ى كوچك و چوبى كنار سالن رفتم. نگاهى به كتابهاى داخل قفسه انداختم.
با دیدن كتاب شازده كوچولو ذوق كرده كتاب رو برداشتم و روى زمین كنار بهارك نشستم.
این دختر عجیب مظلوم و شیرین بود. شادى لباسهاش رو عوض كرده بود. دستى روى بازوى مرمریش كشیدم و كتاب رو باز كردم.
محو كلمات داخل كتاب بودم كه شادى اومد و روى مبل رو به روئیم نشست. گفت:
-تیپشو ببین.
توجهى بهش نكردم. چند روزى بیشتر قرار نبود اینجا باشه پس نیازى نبود باهاش گلاویز بشم.
بهارك كنار وسایل بازیش خوابش برد. آروم برش داشتم.
من نمیدونم این دختره جز آرایش كار دیگه اى هم بلده كه پرستار شده؟!
سه روزى میشد كه توى این خونه اومده بودم. سه روز كسل كننده.
تنها سرگرمى كه داشتم ساعاتى بود كه بهارك پیشم بود و باهاش بازى مى كردم.
دوستاى شادى اومده بودن و دوست نداشتم پایین برم. تو این سه روز به حد كافى شادى مسخره ام كرده بود.
رو به روى آینه ایستادم و نگاهى دوباره به خودم انداختم.
روسرى بلند تركمن و بلوز و دامن ساده اى. چون لباسام گشاد بود لاغر به نظر مى رسیدم.
صداى بلند موزیك و خنده از پایین مى اومد. كنجكاو شدم و روى نرده ها كمى خم شدم.
چند تا دختر وسط سالن در حال رقص بودن.
نگاهم به چهره ى گریون بهارك افتاد كه حواس هیچ كس بهش نبود. طاقت نیاوردم و آروم از پله ها پایین اومدم.
سمت بهارك رفتم. با دیدنم دستهاش رو سمتم دراز كرد. بغلش كردم و سمت در سالن رفتم.
انقدر غرق بودن كه متوجه ى من نشدن.
از سالن بیرون اومدم. هواى خوب بهارى خنك بود و نسیم ملایمى مى وزید. سمت تاب سفید گوشه ى حیاط رفتم.
روى تاب نشستم و بهارك رو روى پاهام گذاشتم.
آروم با پام تاب رو تكون دادم. همینطور كه تاب تكون مى خورد سرم رو خم كردم و كنار گوش بهارك گفتم:
-توام مثل من وقتى بزرگ بشى چیزى از چهره ى مادرت یادت نیست اما فقط حسرت میخورى كه توى این دنیا نیست.
میگن من مادر دارم اما چرا پس نیدمدش؟ چرا تو زندگیم نبود؟
توى بغلم وول خورد. زیر گردنش رو بوسیدم.
صداى خنده اش بلند شد. لبخندى روى لبم نشست. چشم هام رو بستم. دوباره دلتنگ بى بى و غرغرهاى هر روزه اش شدم.
آخ بى بى اگه شادى رو مى دید حتماً دق مى كرد.
با صداى خنده ى چند نفر چشمهام رو باز كردم. نگاهم به دوستهاى شادى افتاد. یكیشون گفت:
-واى شادى، این امل از كجا اومده دیگه؟ خداى من تیپشو ببین.
و صداى خنده شون بلند شد. بهارك و محكم تو بغلم گرفتم.
نمیدونستم چى جوابشون رو بدم. شادى با تمسخر گفت:
-همه اش تقصیر اون خوك پیره؛ این دختره ى دهاتى رو آورده تا احمدرضا من رو بیرون كنه اما كور خونده.
-نه بابا احمدرضا تو رو ول نمى كنه بیاد این و قبول كنه تا پرستار دخترش بشه.
یكیشون گفت:
-تو هم پرستار خودشى هم پرستار دخترش.
و با صدا خندید. منظور حرفش رو نفهمیدم. مگه اونم مریضه؟!
-بچه ها ولش كنید.
و بى توجه به من و بهارك با دوستاش سمت در حیاط رفتن. هوا تاریك شده بود. با بهارك وارد سالن شدم.
غذاش رو دادم و پمپرزش رو عوض كردم تو تختش خوابوندمش.
دختر آرومى بود. كنار تختش نشستم و نگاهم رو به چهره ى معصومش دوختم.
شادى وارد اتاق شد و مثل این سه شب تمام لباسهاش رو درآورد و روى تخت دراز كشید. عجیب از این دختر بدم مى اومد.
همونجا كنار تخت بهارك دراز كشیدم.
نیمه هاى شب از تشنگى بیدار شدم. باید مى رفتم آشپزخونه.
بى میل از اتاق بیرون اومدم.
با چشم هایى كه خمار خواب بود كورمال كورمال سمت آشپزخونه رفتم. آباژور توى سالن روشن بود.
در یخچال و باز كردم و لیوانى آب خوردم. كمى خواب از سرم پریده بود.
چرخیدم تا از آشپزخونه بیرون بیام كه محكم با جسمى برخورد كردم. ترسیده بدون اینكه بدونم كیه دستم رو به لباسش بند كردم تا نیوفتم.
سر بلند كردم. با دیدن چهره ى مردونه اى سریع ازش فاصله گرفتم.
قلبم از ترس محكم به سینه ام مى كوبید. با لكنت گفتم:
-تو كى هستى؟ ... چطور وارد خونه شدى؟ ....
اخمش عمیق تر شد و گفت:
-نمیدونستم باید براى ورود به خونه ى خودم اجازه مى گرفتم!
تن صداش یه خش خاصى داشت. دستم و ترسیده سمتش گرفتم گفتم:
-تو صاحب خونه اى؟ قاتلى!
یهو فهمیدم چه سوتی دادم با دستم محکم زدم تو دهنم که لبم درد گرفت اخم هام توی هم رفت
-دختره ى احمق تو كى هستى كه جرأت مى كنى به خودت اجازه بدى و به من توهین كنى؟
دستم و بالا آوردم.
-من هیچ كس ... بذار برم، باشه؟
قدمى سمتم برداشت. جیغ خفه اى كشیدم و قدمى عقب گذاشتم.
-تو رو خدا من و نكش ... من كه كارى نكردم...
-تو دیوونه از كجا پیدات شده؟ شادى كجاست؟
-شادى بالا ... بذار من برم.
-دارى حوصله ام رو سر میبرى این موقع شب. شادى چطور اجازه داده خدمتكار خونه بمونه؟
-من خدمتكار نیستم.
پوزخندى زد و نگاه تحقیر آمیزى به سر تا پام انداخت. جدی گفت:
-آره بیشتر شبیهه دهاتى ها هستى.
چشمهام رو بستم و تند گفتم:
-من پرستار جدیده دخترتونم.
حرفم كه تموم شد چشمهام رو باز كردم.
نگاهش دقیق تر شد گفت:
-یعنى تو دختر مرجان هستى؟
حس كردم پوزخند عصبى زد گفت:
-اون كجا تو كجا ... البته باید بین یه دختر دهاتى و یه زن جهان دیده فرق باشه. حالام بهتره از جلوى چشم هام برى؛ فردا تكلیفم رو باهات روشن مى كنم.
با گامهاى لرزون از آشپزخونه بیرون اومدم. خواستم بدوم كه پام گیر كرد به دامنم و محكم زمین خوردم.
دستم زیر پهلوم موند. از درد نفسم رفت و جیغ خفه اى كشیدم.
هنوز همون طور پخش زمین بودم كه سایه اش بالاى سرم ظاهر شد.
نگاهم به كفش هاى مشكى مردونه اش افتاد و خط اتوى شلوار مشكى مردونه اش.
روى پا كنارم روى زمین نشست. سرم و كمى بلند كردم حالا چهره اش كاملاً معلوم بود.
صورتى معمولى با ته ریش اما یه ابهت خاص توى چهره اش بود كه باعث مى شد ازش بترسى.
خیره اش بودم كه گفت:
-كوچولو، دست و پا چلفتى هم كه هستى ... به درد هیچ چیز نمى خورى!
مچ دستم رو آروم ماساژ دادم و از روى سرامیك ها بلند شدم. چرخید و پشت بهم به سمت پله هاى طبقه ى بالا رفت.
از اینهمه دست و پا چلفتیم حرصم گرفت و سمت پله ها رفتم.
وارد همون اتاق ممنوعه شد.
سمت اتاق بهارك رفتم و دوباره سر جام دراز كشیدم اما ذهنم درگیر بود.
از تنها بودن با این مرد مى ترسیدم. مردى كه قاتل همسرش بود و تقریباً تو سن ٣٨ سالگى یه دختر یكسال و نیمه داشت.
كلافه نفسم رو بیرون دادم. زیر لب زمزمه كردم "مرجان ... اسم مادرم مرجان بود"
بى تفاوت چشم هام رو بستم.
با تابش نور خورشید سریع تو جام نشستم.
خمیازه ای کشیدم و نگاهم سمت بهارککشیده شد که تازه بیدار شده بود. و میخواست از تختش پایین بیاد.
خم شدم و گونه اش رو محکم بوسیدم. بغلش کردم. شادی هنوز خواب بود.
همراه بهارک از اتاق بیرون اومدم. صدای موزیک آرومی از سالن، تمام فضا رو گرفته بود. تعجب کردم، کی آهنگ گذاشته بود.
پلهها رو پایین اومدم. نگاهم به سمت پیانو گوشه سالن افتاد. با یاد آوری اینکه صاحب خانهی قاتل برگشته؛ رعشه ای به تنم افتاد.
باورم نمیشد اینمرد سنگدل به این زیبایی پیانو بزنه. سمتش قدمی برداشتم که دست از زدن برداشت. سر بلند کرد.
با دیدن من و بهارک اخمی کرد. بهارک با صدای کودکانه ای گفت:
- بابا
یهو از جاش بلند شد. از بین دندونهای کلید شده اش گفت:
- عمو مگه بهت نگفته که دلم نمیخواد این بچه انقدر تو دست و پای من باشه؟!
ناباورانه نگاهش کردم. باورش برام سخت بود. تا این حد نفرت پدری رو ندیده بودم.
بهارک هنوز دستش سمت مرد سنگدل بود. با فریادش به خودم اومدم.
- کری دختر دهاتی! میگم ببرش.
قدمی به عقب برداشتم. بغض گلوم رو گرفته بود. بهارک محکم تو بغلم فشردم و به سمت آشپزخونه رفتم.
وارد آشپزخونه شدم. با صدای لرزونی گفتم:
- پدر توام مثل مادر ندیدهی منه، هر دو سنگدل!
بهارک بغض کرده بود. دست و صورتش رو شستم و روی صندلی مخصوصش گذاشتم.
قلبم هنوز از درد محکم میزد.
كمى فرنى براى بهارك درست كردم. دلم گریه مى خواست. دلم براى تنهایى بهارك مى سوخت.
فرنى رو گذاشتم تا كمى سرد بشه. زیر چایى رو روشن كردم.
میز و تند چیدم و نون توى توستر گذاشتم. فقط مثل یه ربات كار مى كردم.
فرنى بهارك رو دادم.
با صداى جیغ شادى ترسیده سمت در آشپزخونه رفتم اما با دیدن شادى كه از گردن آقاى قاتل آویزون بود خجالت كشیدم.
شادى با صداى بچه گونه اى گفت:
-واى عشقم اومدى؟ ... چقدر دلم برات تنگ شده بود.
با هم به سمت آشپزخونه اومدن و شادى هنوز از گردنش آویزون بود.
شادى با دیدن من مثل بچه ها لب برچید گفت:
-دیدى عموت چیكار كرده؟ این دختر امل دهاتى رو آورده جاى من...
آقاى قاتل سر بلند كرد و نگاهى بهم انداخت. هول كردم و احساس كردم گونه هام گل انداخت.
سرم و پایین انداختم. روى صندلى نشست.
شادى هم كنارش نشست. نمیدونستم چیكار كنم، بمونم یا برم! بلاتكلیف مونده بودم. نگاهى بهم انداخت گفت:
-میز و چیدى میتونى برى.
از خدا خواسته بهارك و بغل كردم و به سالن اومدم. صداى زنگ تلفن بلند شد.
سمت تلفن رفتم و برش داشتم.
-بله؟
-احمدرضا برگشته؟
صداى محكم و جدى آقاجون بود.
-بله، دیشب اومدن.
-اون دختره هنوز اونجاست؟
نیم نگاهى به آشپزخونه انداختم.
-بله اینجاست.
آقاجون چیزى زیر لب گفت.
-چیزى گفتین؟
-نه، گوشى رو بده به احمدرضا.
پارت 3
گوشى رو گذاشتم. نمیدونستم چى صداش كنم. سمت آشپزخونه رفتم.
-آقا كارتون دارن.
از روى صندلى بلند شد گفت:
-اول صبحم دست از سر آدم بر نمیدارن ... ٤٠ سالمه مثل بچه باهام رفتار مى كنن.
دنبالش راه افتادم. رو پاشنه ى پا چرخید. چون كارش یهویى بود رفتم تو سینه اش.
محكم بازومو گرفت و فشارى بهش آورد. از درد اخمى میون ابروهام نشست.
سرش و روى صورتم خم كرد گفت:
-كوچولو، مثل موش دنبال من و كاراى من نباش تا راپورت بدى به اونا ... فهمیدى؟
چون هیچ كس تو رو آدم حساب نمى كنه. تمام عمرت رو تو یه دهكوره زندگى كردى پس هواست باشه.
محكم بازومو ول كرد. با اون یكى دستم بازومو ماساژ دادم.
لبم رو محكم لاى دندونم گرفتم تا بغضم نشكنه. گوشى رو برداشت.
-سلام ... بله دیشب رسیدم ... آره دیدمش، بهتر از این نبود بفرستى خونه ى من؟ ... من كه گفتم این بچه پرستار داره ... باشه امشب خسته ام.
نمیدونم آقاجون چى گفت كه بى حوصله گفت:
-باشه شب میایم ... باشه نمیارمش ، كارى ندارین؟
گوشى رو بدون خداحافظى قطع كرد. رفت سمت پله هاى طبقه ى بالا.
كنار بهارك نشستم و عروسكش رو برداشتم. صدامو بچه گونه كردم و به جاى عروسك شروع به صحبت كردم.
بعد از چند دقیقه از پله ها پایین اومد. گوشیش دستش بود و عصبى داشت به شخص پشت تلفن چیزى رو توضیح مى داد.
-میلانى دو هفته نبودم، چرخوندن یه رستوران انقدر دردسر داره؟!
-حرف نزن میلانى ... الان دارم میام اونجا.
و گوشى رو قطع كرد. هاج و واج نگاهش مى كردم كه اخمى كرد گفت:
-دردسرام كم بود یه دیوونه ى دیگه ام اضافه شد بهشون! آماده باش بعدازظهر باید خونه ى عمو بریم.
رفت سمت در سالن كه شادى از دنبالش رفت گفت:
-رضا من چیكار كنم؟
-فعلاً وقت ندارم شادى.
و در سالن و بست رفت. شادى با عصبانیت پاشو كوبید زمین گفت:
-یه دختره ى دهاتى شانسش بیشتر از منه.
نگاهى بهم انداخت.
-خودت مواظب بهارك باش دختره ى امل دهاتى!
و به سمت پله هاى بالا رفت. شونه اى بالا دادم. رفتم سمت بهارك. تا بعدازظهر خودم رو مشغول بهارك كردم.
بعدازظهر بهارك و حموم كردم. تاپ شلوارك لى سفید و آبى تنش كردم.
موهاى كمش رو خرگوشى بستم و جوراب و كفشهاى عروسكیش رو پاش كردم.
نمیدونستم چى بپوشم. جز همون مانتو مانتوى دیگه اى نداشتم.
مجبور حموم كردم و لباس زیرهاى ساده ام رو پوشیدم. نم موهام رو گرفتم. همون طور خیس بافتم و زیر مانتوم كردم.
مانتوى ساده و نخیم رو پوشیدم. روسریم رو سفت دور سرم پیچیدم. بهارك و بغل كردم و از پله ها پایین اومدم.
شادى با دیدنم پوزخندى زد.
توجهى بهش نكردم. در سالن باز شد و آقاى قاتل وارد سالن شد. مستقیم سمت پله ها رفت گفت:
-شادى بیا لباس هام رو آماده كن.
شادى خوشحال از روى مبل بلند شد.
متعجب بودم از اینكه یه لباس آماده كردن انقدر خوشحالى داره؟؟
صداى خنده ى شادى تا پایین مى اومد كه بلند مى گفت:
-نكن، نكن!
كنجكاو شده بودم كه براى چى میگه نكن اما به من ربطى نداشت.
بعد از نیم ساعت آماده از پله ها پایین اومد. كت و شلوار براق مشكى پوشیده بود و موهاى كوتاهش رو یك طرف سرش شونه كرده بود.
کنار شقیقه هاش تارهای کمی سفید داشت که جذاب ترش کرده بود
با اینكه شاید چهره اى جذاب نداشته باشه اما ابهت چهره اش باعث میشد تا ناخواسته ازش دورى كنى.
سمت در سالن رفت گفت:
-چرا نشستى؟ پاشو.
از روى مبل بلند شدم و بهارك رو بغل كردم و دنبالش راه افتادم.
رفت سمت ماشینش. در سمت خودش رو باز كرد. نگاهى به سر تا پام انداخت گفت:
-همینم مونده بود با یه دختر بچه ى دهاتى توى جمع دیده بشم!
من نمیدونم عمو براى چى باید تو رو بیاره خونه ى من ... لابد داره كارى كه دخترش كرده بود رو با آوردن تو جبران مى كنه؛
سوار شو.
با دادش از ترس چشم هام رو بستم و در سمت دیگه ى ماشین و باز كردم و بهارك رو روى صندلى مخصوصش گذاشتم و خودم عقب ماشین جا گرفتم.
با ریموت در حیاط و باز كرد و با سرعت ماشین از حیاط خارج شد. ترسیده گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم.
دوباره باید به اون خونه مى رفتم و أدم هایى كه دوستشون نداشتم و هیچ حسى بهشون نداشتم رو مى دیدم.
هوا تاریك شده بود. ماشین و كنار در خونه نگهداشت. از ماشین پیاده شدم و بهارك رو بغل كردم.
رفت سمت در و زنگ آیفون رو زد.
در با صداى تیكى باز شد. در و باز كرد و به داخل رفت.
با گام هاى نا متعادل و استرس وارد حیاط شدم.
چراغ هاى پایه كوتاه روشن بود و فواره رو باز كرده بودن. با گام هاى محكم و استوار رفت سمت در سالن اما من هنوز آروم راه مى رفتم.
برگشت گفت:
-دارى استخاره مى كنى؟ ... زود باش.
پوووف این دیگه چقدر بد اخلاقه!! در سالن باز شد. زنى تقریباً پنجاه سال تو چهارچوب در نمایان شد.
با دیدن ما لبخندى زد گفت:
-احمدرضا نیومده چرا انقدر اخم كردى؟
تن صداش و پایین آورد گفت:
-توهم جاى من باشى عصبى مىشى. نیومده زنگ زده احضارم كرده ... اینم از تحفه اى كه انداخته وبال گردن من.
زن نگاهش چرخید و روى من ثابت موند. قدمى برداشت و رو به روم قرار گرفت.
ناخواسته قدمى به عقب گذاشتم كه دستش و سمتم دراز كرد گفت:
-تو همون دختر كوچولوئى؟ ماشاالله چه بزرگ شدى... چه خانم شدى!
آقا پوزخندى زد گفت:
-عطیه جون من و نخندون. كجاى این به خانوما مى خوره؟ تیپ و قیافش رو ببین.
از خجالت لبم رو به دندون گرفتم. عطیه اخمى كرد گفت:
-احمدرضا، دیانه تمام ٢٢ سال زندگیشو تو یه روستاى كوچك بوده بذار چند وقت بگذره اون وقت مى بینى.
بى حوصله دست تو جیبش كرد گفت:
-مهم نیست. مرجان چه گلى به سرم زد كه این دختر بچه بزنه؟ اینم دختر همونه.
عطیه حرفى نزد و دوباره نگاهش رو به من دوخت گفت:
-خیلى خوشحالم از دیدنت.
به ناچار لبخندى زدم. دستش اومد سمت گونه ام و آروم نوازشش كرد. آروم زمزمه كرد:
-خدا رو شكر اصلاً شبیهه مادرت نیستى.
دلم مى خواست مى گفتم "من مادرى ندارم" اما سكوت كردم.
-من عطیه ام، خاله ات.
بهارك رو بیشتر تو بغلم فشردم. خاله، باز هم یه واژه اى غریب و ناآشناى دیگه.
سكوتم رو كه دید گفت:
-بهت حق میدم عزیزم.
و بهارك رو از بغلم گرفت. دست هام رو قفل هم كردم و وارد سالن شدم. صداى صحبت و خنده مى اومد.
سر بلند كردم. با دیدن اونهمه زن و مرد استرسم بیشتر شد.
پاهام انگار به زمین چسبیدن. آقای قاتل رفت و با همه احوالپرسى كرد. دخترا تو گوش هم چیزى مى گفتن و ریز مى خندیدن.
با صداى مردونه اى نگاهم رو از رو به روم گرفتم.
نگاهم به پسر جوونى افتاد كه با فاصله ى كمى كنارم ایستاده بود و با تعجب به سر تا پام نگاه مى كرد.
وقتى دید نگاهش مى كنم گفت:
-خانم جون از این كارگر جوونا نمى گرفت. چطور تو رو استخدام كرده؟
جوابش رو ندادم و نگاهم رو ازش گرفتم كه صداش از كنار گوشم بلند شد.
ترسیده قدمى به عقب گذاشتم. خندید گفت:
-نترس كاریت ندارم.
اما قلبم تند مى زد و فقط نگاهش كردم. ابرویى بالا داد با اشاره گفت:
-نكنه كر و لالى!
-نه!
-آفرین زبونت چرخید.... اسم من امیر علیه. حالا نمیخواى خودتو خودتو معرفى كنى؟
-اسمم دیانه است.
دوباره گوشه ى ابروش بالا رفت گفت:
-چه اسم جالى دارى؛ نگفتى اینجا چیكار مى كنى.
-پرستار بهاركم.
دوباره نگاهش چرخید به سر تا پام. متعجب گفت:
-تو پرستار بهاركى؟ مطمئنى؟ اما من چیز دیگه اى شنیده بودم. فكر كردم الان با یكى از اون سانتى مانتالا رو به رو میشم.
بعد تن صداشو پایین آورد گفت:
-احمدرضا بد سلیقه نبود. ناراحت نشى، آخه بیشتر شبیهه دهاتى ها هستى! اما زیبایى.
ابروهام از تعجب بالا پرید. اولین آدمى بود توى ای خانواده كه این حرف و مى زد.
با صداى مردونه ى دیگه اى نگاهم رو از امیر على گرفتم اما با دیدن مرد شوكه نگاهى به امیرعلى و بعد به اون مرد انداختم.
اینا چقدر شبیهه هم بودن!
امیرعلى خندید و اون یكى اخمى كرد و جدى گفت:
-امیر على هنوز یاد نگرفتى سر به سر همه نذارى؟
-اِه آقا داداش تو نمیدونى این دختر چه باحاله. فكر كن این همون دختریه كه آقاجون احمدرضا رو گفته بیاد تا بیرونش كنه نكنه احمدرضا هوایی بشه و سیب حوا رو گاز بزنه ...
آخه این كجاش به سیب میخوره براى گاز زدن؟
و قهقهه اى سر داد. از اینكه من و دست انداخته بود اخمى كردم. اون یكى گفت:
-بس كن! كى میخواى این اخلاق و كنار بذارى، خدا میدونه!
صداى دخترونه اى گفت:
-واى اینو دیدین؟
با دیدن هانیه دختر اون روزى استرس گرفتم. لباس جذب كوتاهى تنش بود و روسرى بازى روى سرش انداخته بود.
امیرعلى گفت:
-تو اینو كجا دیدى؟!
هانیه پشت چشمى نازك كرد گفت:
-بابا این همون دختر دهاتیه است. دختر عمه مرجانه.
امیرعلى با صداى بلندى گفت:
-نهههههه..... این یعنى دختر خاله ى منه؟؟!!
-نه بابا، وقتى مادرش اینو نخواسته پس فامیلى براى ما هم نداره.
قلبم هزار تیكه شد و حقیقت مثل پتك روى سرم آوار شد. راست مى گفت.
اون یكى پسر كه هنوز اسمش رو نمیدونستم توى سكوت خیره نگاهم كرد. دلم نمى خواست اشكم رو ببینن .
هانیه دوباره گفت:
-آقا جون میگه بیا. هنوز معاشرت یاد نگرفته ... بدبخت احمدرضا چى میكشه با این!
امیرعلى خندید گفت:
-بدون اون دیوث چیزاى بهتر از این میكشه.
هانیه ریز خندید و اون پسر دوباره اخمى كرد.
با صداى عطیه خانم مثلا خاله ام ، امیر على و هانیه ساكت شدن.
خاله نگاه مشكوكى بهشون انداخت و اومد سمت من. دستش و روى بازوم گذاشت گفت:
-دختر خاله تون رو دیدین؟
امیرعلى گفت:
-مامان مطمئنى این دختر خاله مرجانه؟
خاله اخمى كرد گفت:
-آره، چطور مگه؟
امیرعلى نمایشى سرشو خاروند گفت:
-آخه اون اونطورى، این اینطورى!!
هانیه دوباره ریز خندید و اون یكى پسرخاله دستى زیر لبش كشید. خاله آروم به بازوى امیرعلى زد گفت:
-قرار نشد پسر بدى بشى؛ دیانه جون خاله این و حتماً شناختى، امیرعلى و اینم امیر حافظ.
دو قلو هستن اما با تفاوت رفتارى خیلى زیاد.
امیرعلى دوباره گفت:
-آره من خوش اخلاق تر و تو دل برو ترم.
خاله خندید كه هانیه با ناز گفت:
-اما عمه عطى جون، این و وقتى مادرش قبول نكرده چطور ما قبول كنیم كه دختر عمه مون هست؟
نگاهش كردم و با صدایى كه سعى داشتم نلرزه گفتم:
-منم نیازى ندارم فامیل شما باشم.
و دست خاله رو از بازوم برداشتم. از وسطشون رد شدم. قلبم تند و محكم میزد. حتماً گونه هام گل انداخته بود.
سمت سالن اصلى رفتم. دوباره خانم جون و آقاجون تو صدر مجلس بودن.
احمدرضا كنار آقا جون پا روى پا انداخته نشسته بود. با دیدنم اخمى كرد كه آقا جون گفت:
-چطورى دختر جون؟ هنوز یاد نگرفتى به بزرگ ترت سلام كنى؟
احمدرضا پوزخندى زد گفت:
-خوبه میدونید چه دست و پا چلفتى هست بعد مى فرستین خونه ى من!
آقا جون خیلى جدى گفت:
-این كار خونه تو مى كنه و بچتو نگه میداره اما اون دختر تلكت مى كنه.
- اما عمو من نمیتونم بچه بزرگ کنم.
اگر مرجان زیر همه چی نزده بود الان این بچه دختر من بود.
آقاجون گفت:
-گذشته رو فراموش کن. مرجان و فراموش کن!
احمد رضا پوزخندی زد، گفت:
-من فراموش کردم اما انگار شما دلتون نمیخواد فراموش کنید. پرستار دختر من جایی نمیره. این دختر هم پیش خودتون بمونه!
آقاجون لا اله الا الله گفت و ادامه داد:
- این دختر تو خونهی تو میمونه و کارهای بهارک انجام میده. بهتره هر چه زودتر اون دختر عفریته از خونه ات بیرونکنی!
احمدرضا عصبی گفت:
-این دختر دهاتی خونه پدربزرگ و مادربزرگش خودش جا نداره، بعد الان اومدین انداختین گردن من.
هر کی این رو تو خونهی من ببینه، فکر میکنه این خدمتکار دختر اینجا برام کم بود؛ من رفتم از دهات برداشتم آوردمش!
شما که میدونید خونهی من شلوغه و من گاهی مجبورم بهارک با خودم مسافرت ببرم. نگید که باید اینم با خودم ببرم.
حالم بد بود و حقارت تا مغز استخوونم نفوذ کرده بود.
پس زده شدن فقط بهخاطر اینکه ناخواسته پا توی این دنیا گذاشته ای!
خانم جون گفت:
-احمد رضا مرجان خودش نخواست دیانه با ما باشه! اون حتی نمیدونه ما بعد بیست و دو سال دیانه از روستا آوردیم.
صدای امیرحافظ از پشت سرم بلند شد:
-اسم خودش رو میذاره مادر. جز خوش گذرونی کار دیگهای بلد نیست. حیف اسم مقدس مادر!
صدای خاله که گفت:
-امیر حافظ هیس!
آقاجون و احمدرضا هنوز سر من بحث داشتن و بقیه پچ پچ میکردن.
حالم خوب نبود و بغض گلوله شده بود توی گلوم.
بهارک رو از روی زمین برداشتم و گوشهای ترین نقطه سالن رو انتخاب کردم.
بهارك و آروم روى پام بالا و پایین مى كردم اما تمام سرم پر بود از حرفهایى كه راجبم میزدن.
مادرى كه نخواسته، خانواده ى مادرى كه من زیادیم.
چشم هام و بستم تو دلم لب زدم "آروم باش، تو نیازى به كسى ندارى" اما دروغ بود.
با صداى سرفه اى سر بلند كردم. نگاهم به یكى از اون دو قلوها افتاد. با فاصله كنارم نشست گفت:
-من امیر حافظم.
نگاهش كردم كه اخمى كرد گفت:
-اگر بخواى انقدر آروم و دست و پا چلفتى بمونى هیچ كجا جا نمى شى و تا زنده اى ازت سوارى مى گیرن. یكم از اون مادرت یاد بگیر!
با صداى ضعیفى گفتم:
-من مادرى ندارم.
چند بار سرش و بالا پایین كرد گفت:
-آفرین خوبه. اما تو از این خانواده جدایى ندارى و تا نفس مى كشى مطمئن باش آقاجون دست از سرت بر نمیداره!
-من میخوام برم ... میخوام برگردم پیش بى بى.
پوزخند صدادارى زد گفت:
-اما تو دیگه به اون روستا بر نمى گردى. یا با همین شرایط مى مونى و تو سرى خور میشى یا اینكه تصمیمتو مى گیرى و خودتو عوض مى كنى.
متعجب نگاهش كردم.
-یعنى چى خودمو عوض مى كنم؟ مگه اینطورى بده؟
نگاهى به سر تا پام انداخت گفت:
-آره بده. مثلا این مانتو با این روسرى كه داد میزنه فقط زنان روستایى سر مى كنن باید كم كم عوض بشى.
حتى اگه شده بخاطر شرایط خونه ى احمدرضا باید عوض بشی. بهتره فكراتو بكنى.
روى مادر من مى تونى حساب كنى. برعكس خانواده اش زن مهربونیه.
و از روى مبل بلند شد.
نگاهى به قد بلند و چهارشونه اش انداختم. برعكس چهره ى اخمو و ساکتش مرد مهربونى به نظر میومد.
نگاهم رو دوباره به خانواده ى پرجمعیت آقاجون دوختم. جوونا یه سمت سالن در حال بگو بخند بودن. آقاجون هنوز داشت با احمدرضا صحبت مى كرد و احمدرضا اخم كرده بود.
هانیه با یكى از دخترا اومدن سمتم. دختره خواست بهارك و از بغلم بگیره كه هانیه گفت:
-هدى بغلش نكنیا!
هدى اخمى كرد گفت:
-چرا؟
هانیه صداشو پایین آورد گفت:
-بابا خود احمدرضا این بچه رو فقط بخاطر اینكه به خانواده ى زنش نده تو خونه اش نگهداشته وگرنه میداد بهزیستى.
هدى اخمى كرد گفت:
-سنگدل... چطور دلش میاد دخترى به این نازى رو دوست نداشته باشه؟!
هانیه شونه اى بالا داد گفت:
-راستى تو پرستار بهارك و دیدى؟
-نه، چطور؟
-آخه احمدرضا نمى خواد این اونجا كار كنه.
هدى نگاهم كرد و حرفى نزد كه هانیه ادامه داد:
-ولى لامصب این احمدرضا چه جنتلمنیه؛ حیف سنش زیاده! برادر آقا بزرگ چى كاشته!!
و هرهر خندید كه هدى بهارك و از بغلم گرفت گفت:
-تو لباساى بهترى ندارى بپوشى؟
متعجب نگاهى به لباسام انداختم. هانیه دست هدى رو گرفت گفت:
-بیا بریم پیش پریا و نسترن.
و همراه بهارك و هدى رفتن سمت دیگه اى از سالن. تنها گوشه ى سالن نشسته بودم.
صداى بگو بخندشون تمام سالن و برداشته بود. احساس غریبى مى كردم.
شده بودم مثل مترسك كه وسط یه باغه. احمدرضا هنوز داشت با آقاجون صحبت مى كرد.
خدا خدا مى كردم تا احمدرضا قبولم نكنه و آقاجون من و دوباره به ده برگردونه.
دلم براى بى بى تنگ شده بود.
پارت 4
نمیدونم چقدر توى خودم غرق بودم كه سایه اى بالاى سرم ظاهر شد.
آروم سر بلند كردم و احمدرضا رو با اخم نشسته میان هر دو ابروش بالاى سرم دیدم.
ترسیده از روى مبل بلند شدم كه گفت:
-تا كى مثل كولى ها این گوشه ى سالن مى شینى و بقیه رو نگاه مى كنى؟ برو به بهارك غذا بده.
-بله.
و از كنارش رد شدم سمت جوون ها كه كنار هم نشسته بودن رفتم.
بهارك رو از بغل هدى گرفتم كه دستاشو دور گردنم حلقه كرد. صداى پچ پچشون آزاردهنده بود.
یكى از دخترا گفت:
-مواظب باش پات پیچ نخوره
و بقیشون زدن زیر خنده. امیرعلى گفت:
-تو مانتوت هانیه و نسترنم جا مى شن.
و هرهر خندید كه هانیه گفت:
-امیر...
اونم گفت:
-جوووون!
قدمى برداشتم تا خداى ناكرده با بهارك نیوفتم.
امیرحافظ تنها روى مبل تك نفره اى نشسته بود و با اخم به صفحه ى گوشیش نگاه مى كرد. خاله اومد طرفم گفت:
-مى خواى من به بهارك غذا بدم تو پیش بچه ها باشى؟
بهارك و تو آغوشم فشردم.
-نه ممنون خودم غذا میدم.
و سمت آشپزخونه رفتم. شوكت خانم با یه خانم دیگه تو آشپزخونه بودن. شوكت با دیدنم لبخندى زد گفت:
-سلام دخترم خوبى؟
لبخندى زدم.
-ممنون.
دستى به گونه ى بهارك كشید.
-میخواى بهش غذا بدى؟
-بله.
روى میز آشپزخونه گذاشتمش و پارچه اى روى پاهاش پهن كردم. پستونكش و از تو دهنش درآوردم.
اخمى كرد كه خم شدم و میون هر دو ابروش رو بوسیدم. خندید.
با بازى بهش غذا دادم. سر بلند كردم كه امیرحافظ و تو چهارچوب در آشپزخونه دیدم. شوكت گفت:
-مى بینى مادر این دختر چقدر زود رابطه ى عاطفى با بهارك برقرار كرده؟
امیرحافظ سرى تكون داد.
معذب دستى به گوشه ى روسریم كشیدم. امیر حافظ وارد آشپزخونه شد و روى صندلى نشست.
بهارك با دیدن امیر حافظ دستش و پر از برنج كرد تا بریزه رو امیر حافظ كه امیر حافظ دستاى كوچولوشو گرفت گفت:
-دختر بدى شدى، حتماً این پرستارت بهت چیزاى بد یاد داده!
سریع گفتم:
-نه آقا، این چه حرفیه؟!
سر بلند كرد و نگاهش رو به نگاهم دوخت. هول كردم و سرم و پایین انداختم كه جدى گفت:
-قرار نیست جواب تمام سؤال هاى اطرافیانتو بدى.
بهارك و از روى میز برداشتم و دست و صورتشو شستم. بهارك خمیازه اى كشید.
-كجا مى تونم بخوابونمش؟
-همراه من بیا.
و از آشپزخونه بیرون رفت. بهارك و برداشتم و دنبالش از آشپزخونه بیرون اومدم.
رفت سمت ته سالن كه چند تا در بود. در یكى از اتاق ها رو باز كرد گفت:
-اینجا بخوابونش.
تا خواستم وارد اتاق بشم یكى از اون دخترا اومد سمتمون.
با صدایى كه سعى داشت عصبى نباشه گفت:
-امیر حافظ، چیه دنبال این دختر دهاتى راه افتادى؟ بعد كه میگم بیا تو جمع ما باش میگى حوصله ندارى! این دختره دهاتى چى داره؟
متعجب نگاهش كردم كه امیر حافظ اخمى كرد و گفت:
-حرف دهنتو بفهم پریا، آدم باش وقتى باهات مثل آدم صحبت مى كنم.
نگاهى به من انداخت.
-برو بچه رو بخوابون.
فهمیدم كه نمى خواد اونجا باشم. وارد اتاق شدم اما هنوز صداشون میومد. پریا با بغض گفت:
-من دوست دارم امیر.
-اما من دوست ندارم، بفهم.
و دیگه صدایى نشنیدم.
كنار بهارك روى تخت یه نفره دراز كشیدم.
سرش و روى سینه ام گذاشت. كشیدمش روى شكمم و دستم و آروم لاى موهاى كم پشتش لغزوندم.
این بچه عجیب من و یاد خودم مى انداخت.
نگاهم رو به سقف دوختم اما باز هم قطره اشك سمجى از گوشه ى چشم روى لاله ى گوشم سر خورد.
نیم ساعتى تو اتاق بودم و بهارك خوابش برد.
اومدم از بغلم بذارمش روى تخت كه در اتاق باز شد و قامت خاله تو چهارچوب در نمایان شد.
بهارك و روى تخت گذاشتم. اومد سمتم و كنارم روى لبه ى تخت نشست.
سؤالى نگاهش كردم كه دستم و توى دستش گرفت گفت:
-میدونم از ما خوشت نمیاد؛ بهت حق میدم اما باور كن من خیلى دلم مى خواست بزرگت كنم مثل دختر نداشته ى خودم اما ...
سكوت كرد كه پوزخندى زدم گفتم:
-اما خواهرتون نذاشت! نمیدونم وقتى انقدر از من و پدرم بدش میومد چرا باهاش ازدواج كرد؟
خاله پشت دستم رو نوازش كرد گفت:
-مرجان از روى بچگى و لجاجت با احمدرضا با پدر تو ازدواج كرد.
پوزخند تلخى زدم.
-پس پدرم فقط یه بازیچه بود، عاشقى اى در كار نبود...
-پاشو عزیزم بریم شام بخوریم.
بى میل از روى تخت بلند شدم كه گفت:
-از احمدرضا اجازه ات رو مى گیرم با امیر حافظ برى خرید.
-اما من به چیزى نیاز ندارم.
رو به روم ایستاد. نگاهى به چشم هاى سبز تیره اش انداختم. چشم های بهارک تقریبا همرنگ چشم های خاله بود
دستى به گونه ام كشید گفت:
-اصلاً شبیهه مادرت نیستى، نه چهره ات نه رفتارت. میدونم مادرى نداشتى تا بهت خیلى چیزا یاد بده اما من هستم. فقط كافیه قبولم كنى.
سرم و پایین انداختم. نمیدونستم چى جواب بدم. بازوم رو فشرد:
-میدونم نیاز به زمان دارى. بریم شام عزیزم.
همراه خاله از اتاق بیرون اومدیم. سفره ى بزرگى پهن بود و همه دور سفره جمع شده بودن.
خاله دستم و كشید و كنار خودش جا باز كرد.
لحظه اى همه نگاهى بهم انداختن. هول كردم و سرم و پایین انداختم.
كنار خاله نشستم. نسترن كنار دستم بود كه با نشستن من كمى خودش رو سمت هدى كشید.
توجهى به این كارش نكردم. شام رو تو سكوت خوردم.
موقع جمع كردن سفره شد كه هانیه گفت:
-بریم دخترا... این با بقیه ى خدمتكارها سفره رو جمع مى كنه.
دخترا بلند شدن. اومدم خم بشم و سینى ظرف و بردارم كه دست گرمى مچ دستم رو گرفت.
یهو قلبم زیر و رو شد و ته دلم خالى شد.
شوكه سر بلند كردم كه نگاهم به نگاه اخم آلود امیر حافظ افتاد. گرمى دستش رو مچ دستم داشت آتیشم مى زد و گونه هام گل انداخته بود.
با صداى بمى گفت:
-تو خدمتكار این خونه نیستى، بفهم.
سرم و پایین انداختم. با صدایى كه مى لرزید گفتم:
-میشه دستم و ول كنى؟
نگاهى به مچ دستم كه اسیر دستش بود انداخت و دستم و ول كرد. هانیه پوزخندى زد گفت:
-امیر حافظ امشب یه چیزیت شده ها!
امیر حافظ اخم وحشتناكى به هانیه كرد كه هانیه دستاشو بالا برد گفت:
-باشه باشه، من و نخور!
امیر على با خنده گفت:
-امیر حافظ چیكار دارى؟ حتماً دیانه این شغل رو دوست داره. مگه نه بچه ها؟
اونا هم سری تکون دادن و خندیدن كه امیر حافظ با صداى جدى گفت:
-ببند امیر على ...
امیر على اخمى كرد گفت:
-انقدر به گدا گودور ها كمك كن و دل بسوزون تا بشى مثل خودشون.
و چرخید رفت. امیر حافظ دستى به گردنش كشید و دنبال امیر على رفت.
با رفتن امیر على و امیر حافظ هانیه با حرص گفت:
-دلت خنك شد دو تا برادر و به جون هم انداختى؟ چرا مثل كنه به ما و زندگیمون چسبیدى؟
چرا نمى فهمى، تو بین ما جایى ندارى! فقط شانس بیارى احمدرضا اجازه بده خدمتكار خونه اش بمونى. بریم بچه ها.
هاج و واج به جاى خالى هانیه خیره بودم. حرفاش تلخ بود اما حقیقت داشت.
با صداى آقاجون به سمتشون رفتم. نگاهى بهم انداخت گفت:
-یادت نره وظیفه ى تو توى اون خونه چیه. واى به حالت مثل اون دختر قرطى بشى یا با دست و پا چلفتى گرى احمدرضا رو كلافه كنى، فهمیدى؟
-بله آقا.
-خوبه.
احمدرضا بى حوصله سرى تكون داد.
-باشه. حالا اجازه ى مرخصى میدین؟ فردا كلى كار تو رستوران سرم ریخته.
-میتونى برى.
احمدرضا نیم نگاهى به من انداخت.
-برو بهارك و بیار بریم.
-بله.
سمت اتاق رفتم و بهارك غرق خواب رو بغل كردم. از اتاق بیرون اومدم.
خداحافظى زیرلب گفتم و دنبال احمدرضا راه افتادم كه خاله گفت:
-احمدرضا یادت نره امیر حافظ فردا میاد دنبال دیانه.
احمدرضا پوزخندى زد گفت:
-گفتم باشه ... حداقل منم روم بشه به بقیه بگم این پرستار بچه ام هست.
خاله گوشه ى لبش و به دندون گرفت و اخمى به احمدرضا كرد. احمدرضا گفت:
-بیا بریم بچه.
متعجب نگاهش كردم. منظور این از بچه به من بود؟!
خنده اى روى صورت خاله نشست كه احمدرضا گفت:
-آره بخند، واقعاً وضعیت من خنده داره. اون از رستوران اینم از این دو تا بچه!
خاله سرى تكون داد:
-احمدرضا تو كه غر غرو نبودى!
احمدرضا سمت ماشین رفت.
-فردا امیر حافظ و دنبالت مى فرستم.
سرى تكون دادم و دنبال احمدرضا راه افتادم. در ماشین و باز كرد گفت:
-كوچولو سعى كن تو پر و پاچه ى من نباشى. بشین عقب.
ابرویى بالا دادم و زیر لب آروم گفتم:
-منم قرار نیست جلو بشینم. در عقب و باز كردم و نشستم. بهارك تكونى خورد اما دوباره چشم هاش رو بست.
احمدرضا با سرعت از حیاط زد بیرون.
بعد از مسافتى كه نگاهم رو به تاریكى كلانشهر دوخته بودم با ریموت در حیاط و باز كرد و وارد حیاط شدیم.
از ماشین پیاده شدم كه در سالن باز شد و شادى با اون قیافه ى افتضاحش جلوى در سالن ایستاد.
از كنارش رد شدم كه پوزخندى زد. گفت:
-احمدرضا چى شد؟
-حرف عمو یكیه ... تو باید از اینجا برى.
شادى غرغر كرد.
-یعنى چى؟ تو مگه اجازه ى زندگى خودتو ندارى؟ آخه من كجا برم؟
-هیس ... میرى خونتون. الانم خسته ام.
وارد اتاق شدم و لباس هاى بهارك و عوض كردم. لباساى خودمم درآوردم.
نق نق هاى شادى هنوز هم میومد. لامپو خاموش كردم و كنار بهارك دراز كشیدم.
چون خسته بودم زود خوابم برد. با احساس تشنگى از خواب بیدار شدم.
رو پاتختى رو نگاه كردم اما آب نبود. روسریم رو روى سرم انداختم و از اتاق خارج شدم.
سمت پله ها رفتم اما با دیدن در نیمه باز اتاق احمدرضا ...
كنجكاو شدم و با گام هاى آروم سمت اتاقش رفتم. با شنیدن صداى ناله هاى شادى لحظه اى ترسیدم.
نكنه احمدرضا بلایى سرش بیاره! قلبم محكم و سنگین به سینه ام مى كوبید.
از لاى در نیمه باز به داخل اتاق نگاه كردم اما با دیدن شادى كه برهنه روى تخت توى بغل احمدرضا بود چشم هام و بستم و پشت به اتاق كردم.
اومدم برم كه دوباره دامنم گیر كرد و محكم زمین خوردم. صداى ناله ام بلند شد.
با دیدن سایه اى بالاى سرم جیغى كشیدم و چشم هام رو بستم.
دستى بازوم رو محكم چسبید و صداى عصبى احمدرضا كنار گوشم بلند شد.
-تو كنار در اتاق من چیكار مى كردى؟
چشم هام و آروم باز كردم اما با دیدن بالا تنه ى برهنه اش سریع دوباره چشم هام رو بستم گفتم:
-به خدا كارى نداشتم ... مى خواستم برم آب بخورم.
-آب سمت اتاق منه؟؟!
-نه نه، آخه صدا مى اومد، كنجكاو شدم نكنه كسى رو بكشین!
-چى؟؟!!
تازه فهمیدم دوباره سوتى دادم.
-هیچى آقا شما باور نكن. من تو خواب گیج مى زنم. میشه بذارى برم؟
-احمق كوچولو تو همیشه در حال گیج زدنى.
و بازومو ول كرد. با رها كردن بازوم نفسم رو آسوده بیرون دادم.
-چرا چشم هاتو بستى؟
فشارى روى چشمهام آوردم.
-چیزى نیست، شما برید باز مى كنم.
صداى شادى بلند شد.
-رضا عزیزم، بیا دیگه.
با رفتن احمدرضا آروم چشم هام رو باز كردم. دستم و روى سینه ام گذاشتم و آروم از جام بلند شدم.
از خیر آب خوردن گذشتم و سمت اتاق رفتم.
اما هر دفعه كه چشم هام رو مى بستم اون صحنه ى لعنتى جلوى چشم هام ظاهر مى شد.
كلافه شده بودم.
با نق نق بهارك چشم باز كردم. دیشب نفهمیدم كى خوابم برد.
دید چشمهام رو باز كردم دستشو سمتم دراز كرد. بغلش كردم.
باید پمپرزش رو عوض مى كردم. پمپرزش و باز كردم.
لباس كوتاه عروسكى تنش كردم و تو سرویس بهداشتى توى اتاق دست و صورتش و شستم.
در اتاق و باز كردم. بدون نگاه كردن سمت اتاق احمدرضا از پله ها پایین اومدم.
وارد آشپزخونه شدم. چاى گذاشتم. براى بهارك فرنى درست كردم.
پنجره هاى آشپزخونه كه رو به حیاط بود و باز كردم. نسیم صبحگاهى با بوى گل هاى یاس وارد آشپزخونه شد.
بوى چاى هل و دارچین فضا رو برداشت. لبخندو از اینهمه زیبایى روى لبهام نشست.
با صداى قدمهایى هول كردم. میدونستم احمدرضاست.
نگاهم رو به در آشپزخونه دوختم. احمدرضا وارد آشپزخونه شد. دمپایى لاانگشتى سفید با شلوارك مشكى و ركابى جذب مشكى.
سریع ازش چشم گرفتم كه عصبى گفت:
-امّل دیده بودم اما مثل تو ندیده بودم. صبحانه ام رو بیار.
میز و چیدم و احمدرضا روى صندلى نشست كه شادى وارد آشپزخونه شد.
یه شومیز قرمز جیغ بالاى زانو تنش بود و تمام بدنش نمایان.
گونه ى احمدرضا رو بوسید و روى صندلى نشست. صداى زنگ آیفون بلند شد. از آشپزخونه بیرون اومدم.
سمت آیفون رفتم. با دیدن امیر حافظ در و باز كردم.
-كى بود؟
-آقا امیر حافظ.
-در سالن و باز كن.
در سالن و باز كردم و كنار در ورودى ایستادم. امیر حافظ وارد حیاط شد.
تى شرت جذب مردونه اى با شلوار لى پوشیده بود.
عینك آفتابیش و همراه سوئیچ ماشین تو دستش بود. با دیدنم ابرویى بالا داد گفت:
-سلام.
-سلام.
-احمدرضا خونه است؟
-بله، صبحانه مى خوره.
سرى تكون داد.
-خوبه. حالا از جلوى در كنار میرى تا بیام تو؟
خجالت زده كنار كشیدم و امیر حافظ وارد سالن شد. نگاهى به سالن انداخت.
-آشپزخونه هستن.
-مگه چند نفرن؟
-پرستار شادى هم هست.
-مگه نرفته؟
-نه هنوز.
رفت سمت آشپزخونه كه دنبالش راه افتادم. احمدرضا با دیدن امیر حافظ از روى صندلى بلند شد. گفت:
-از اینورا!!
-مگه مامان بهت نگفت قراره با دیانه بیرون برم؟
مامان توام بیكاره ها، حالا این با لباس رفتارشم عوض میشه؟
-معرفى نمى كنى؟
شادى پیش دستى كرد گفت:
-شادى هستم.
و دستشو سمت امیر حافظ دراز كرد. امیر حافظ بى توجه به دست دراز شده ى شادى صندلى رو عقب كشید گفت:
-خوشبختم. دیانه خانم از این چاى هاى خوش عطرت یه لیوانیشو به ما میدى؟
با ذوق سمت قورى رفتم كه احمدرضا گفت:
-مراقب باش نسوزى... هروقت این میخواد كار بكنه منتظرم یه اتفاقى بیوفته.
شادى پوزخندى زد گفت:
-از یه دهاتى بیشتر از این نمیشه توقع داشت.
-این اسمش روشه، دهاتیه ... شما كه شهرى هستى فهمت بیشتره چرا نمى فهمى كه آقاجون عذرت رو خواسته اما هنوز به این خونه زندگى چسبیدى؟
خنده ام گرفته بود و از این حرف دندون شكن امیر حافظ ذوق كرده بودم. چاى رو جلوش گذاشتم.
نتونستم لبخندم رو پنهون كنم. با دیدن لبخندم چشمكى زد.
هول كردم و ضربان قلبم بالا رفت. شادى گفت:
-احمدرضا دوست داره من اینجا باشم.
امیر حافظ ابرویى بالا داد گفت:
-راست میگه؟ یعنى قراره این اینجا بمونه و خدمتكار باشه؟!
-آخه تا جایى كه من میدونم بهارك پرستار داره و این خونه فقط یه خدمتكار كم داره.
شادى دندون قروچه اى كرد. احمدرضا بلند شد گفت:
-میرم رستوران.
-قبل رفتن نمى خواى ...
اشاره اى به شادى كرد.
-تكلیف خانوم رو روشن كنى؟
احمدرضا نیم نگاهى به شادى انداخت گفت:
-ما دیشب حرفامون رو زدیم.
با یادآورى دیشب و دیدن اون صحنه لبم رو به دندون گرفتم. احمدرضا نگاهم كرد.
انگار یاد دیشب افتاده بود. بیشتر هول كردم. گوشه ى لبش كج شد. نفهمیدم خندید یا پوزخند زد!
شادى بلند شد گفت:
-فكر كردید كار براى من كمه كه اینجا موندم؟ من فقط بخاطر احمدرضا موندم.
امیر حافظ آروم لب زد:
-آره ارواح عمه ات؛ احمدرضا یا پولش؟
شادى عصبى از آشپزخونه بیرون رفت. امیر حافظ ابرویى براى احمدرضا بالا داد كه احمدرضا زد سر شونه اش گفت:
-بچه، ١٢سال ازت بزرگترم.
امیر حافظ دستش و رو سینه اش گذاشت گفت:
-مخلصتم داداش. ولى تو كه بد سلیقه نبودى ... این دختره ى عملى چوب كبریت چى داره نگهش داشتى؟
-قرار شد تو زندگى خصوصى من دخالت كنى؟
-استغفراالله ... من غلط بكنم. برو دعا كن كه این كنه رو ازت دور كردم.
-وقتى دعا مى كنم كه این دختر بچه ى دست و پا چلفتى رو هم ازم دور كنى.
-بودن این به نفعته؛ بچه تو جمع مى كنه، غذاتو آماده مى كنه، توام راحت به كارت مى رسى.
-نه تو نمى فهمى، یكى اینو تو خونه ى من ببینه چقدر به من بخنده. آخه خدایى تیپ و قیافشو ببین!
یكى نیست بگه تو این لباسى كه دو نفر جا میشه توى لاغر چى دارى كسى بخواد نگات كنه؟
پارت 5
امیر حافظ نگاه خیره اى به سر تا پام انداخت. چهره ى متفكرى به خودش گرفت گفت:
-ولى به نظر من اشتباه مى كنى احمدرضا.
-فعلاً حوصله ى تجزیه تحلیل این و ندارم.
و از آشپزخونه بیرون رفت. با رفتن احمدرضا با ذوق رو كردم به امیر حافظ.
-واااى كارت عالى بود دختره ى زشت عملى.
و اداشو درآوردم:
-دختره ى دهاتى.
یهو صداى قهقهه ى امیر حافظ بلند شد. متعجب نگاهش كردم كه میون خنده گفت:
-خیلى باحال بود.
تازه فهمیدم دوباره سوتى دادم. خجالت كشیده سرم و پایین انداختم. جدى شد گفت:
-سعى كن از خودت دفاع كنى، تو چیزى از بقیه كم ندارى ... نباید وایسى تا توسرى خور بشى!
حالام برو آماده شو. بهارك و پیش مامان بسپریم و از اون ور بریم براى خرید.
از روى صندلى بلند شدم. بهارك و بغل كردم و از آشپزخونه بیرون اومدم كه شادى چمدون به دست از پله ها پایین اومد.
با دیدنم پشت چشمى نازك كرد گفت:
-تو دختره ى دهاتى اینجا فقط یه حمالى، مى فهمى؟
نگاهش كردم و لب زدم:
-حمال بودن بهتر از زیر خواب بودن پولداراس!
و سریع از كنارش رد شدم. براى اولین بار بود جواب كسى رو میدادم.
قلبم تند و محكم خودش رو به سینه ام مى كوبید و میدونستم گونه هام گل انداخته اما ته دلم خوشحال بودم.
همون لباس دیشبیام رو پوشیدم. بهارك رو آماده كردم و از پله ها پایین اومدم.
كسى توى سالن نبود. امیر حافظ كنار ماشین احمدرضا تو حیاط ایستاده بود و داشتن با هم صحبت مى كردن.
اخمى میون ابروهاى هردوشون بود.
امیر حافظ با دیدن ما آروم زد سر شونه ى احمدرضا و اومد سمتم.
بهارك و از بغلم گرفت. بوسه اى روى گونه اش زد.
-شب برشون مى گردونم.
احمدرضا سوار ماشین شد گفت:
-نیاوردیم مهم نیست!
امیر حافظ سرى تكون داد. در حیاط و باز كردم. امیر حافظ سمت ماشینش رفت.
خواستم در عقب و باز كنم كه پیش دستى كرد و در جلو رو باز كرد گفت:
-وقتى با یه جنتلمن بیرون میرى باید جلو بشینى.
-آخه ...
-آخه، اگر، اما نداریم.
حسى از اینهمه مهربونیش توى دلم به وجود اومد و باعث شد لبخندى روى لبهام بشینه.
سوار ماشین شدم. امیر حافظ بهارك و بغلم گذاشت كه احمدرضا از حیاط بیرون اومد.
با دیدن ما ابرویى بالا داد و با سرعت از كنارمون رد شد.
امیر حافظ ماشین و دور زد و پشت فرمون نشست. ماشین و روشن كرد گفت:
-چقدر درس خوندى؟
-راستش كنكور امتحان دادم اما نشد برم.
-آفرین ... اما چرا نشد برى؟
نیم نگاهى بهش انداختم. یه دستش روى فرمون بود و اون یكى دستش لبه ى پنجره ى ماشین.
-خب هزینه ها و اینكه باید شهر میومدم.
-رشته ات؟
-تجربى.
-پس با استعدادى! دوست ندارى ادامه بدى؟
نگاهم رو به خیابون دوختم.
-دوست دارم اما شرایطش نیست.
-اگه یه روز شرایطش جور بشه چى؟
-بله خیلى دوست دارم.
-خوبه.
پخش ماشین و روشن كرد و هر دو توى سكوت به موزیك بى كلامى كه از پخش ماشین پخش مى شد گوش دادیم.
برعكس چهره ى جدیش، تمام رفتار و حركاتش پر از آرامش بود.
ماشین و كنار خونه اى نگهداشت گفت:
-تو بمون من بهارك و مى برم به مامان میدم زود بر مى گردم.
-باشه.
پیاده شد و در سمت من و باز كرد. بهارك و از بغلم گرفت. كیف وسایل هاش رو هم دادم دستش.
امیر حافظ رفت سمت خونه. بعد از چند دقیقه برگشت گفت:
-حالا میریم براى خرید.
حرفى نزدم كه ادامه داد:
-تو از منم كم حرف ترى.
-خوب چیزى براى گفتن ندارم.
-از اون خانمى كه پیشش زندگى مى كردى بگو.
-بى بى؟
-آره، همون.
-من همین كه خودم رو شناختم بى بى پیشم بوده. یكم نق نق مى كنه اما خیلى مهربونه. همیشه مى گفت دختر باید سنگین باشه و كدبانو.
-حالا تو خانم و كدبانو هستى؟
-نه همیشه یه كارى دست بى بى میدادم.
امیرحافظ لبخندى زد.
-رسیدیم.
نگاهى به پاساژ بزرگ رو به روم انداختم. استرس گرفتم.
-اینجا باید بریم؟
-آره، بهترین لباس ها رو داره.
پیاده شد. آروم در ماشین و باز كردم و پیاده شدم. امیر حافظ قفل ماشین و زد.
-بریم.
نگاهى به رفت و آمد آدم ها انداختم. خانم هاى به شدت آرایش كرده، لباساى كوتاه.
چند نفرى كه از كنارمون رد شدن نگاهى با تعجب به من بعد به امیر حافظ انداختن.
-برو دیانه.
-باشه.
سمت آسانسور رفت. با دیدن آسانسور ترسیدم. تا حالا آسانسور سوار نشده بودم اما اگه مى گفتم حتماً بهم مى خندید.
سمت آسانسور رفتم كه دو تا دختر گفتن:
-حیف توى هلو نیست با این دهاتى باشى؟
متعجب چرخیدم كه نگاهم به دو تا دختر آرایش كرده افتاد.
با دیدن لب هاى بزرگ قرمز و گونه هایى كه دو برابر صورتشون بود تعجب كردم كه امیر حافظ گفت:
-دیانه بیا، بدو دختر خوب.
از اون دخترا چشم گرفتم و سمت آسانسور رفتم. با ترس پا تو آسانسور گذاشتم كه امیر حافظ با دقت نگاهم كرد گفت:
-مى ترسى؟
با هول گفتم:
-نه!
لبخند محوى زد گفت:
-ببینم حالا تو زیر این لباساى گله گشاد چى قایم كردى؟
ابروهام از تعجب بالا رفت و هجوم خون رو توى صورتم احساس كردم.
ترس از آسانسور یادم رفت. دید با تعجب نگاهش مى كنم گفت:
-تعجب نداره ... بگو ببینم.
سرم و پایین انداختم كه در آسانسور باز شد و امیر حافظ خندید گفت:
-چقدر تو خجالتى هستى؛ اینا رو گفتم تا حواست و پرت كنم و یادت بره كه آسانسور ترس داره!
دستى به گونه هاى ملتهبم كشیدم و توى دلم تحسینش كردم. كنارم قرار گرفت گفت:
-خوب ببینم خانم كوچولو، از كجا شروع كنیم؟
بند كیفم رو تو دستم پیچیدم گفتم:
-من كه گفتم به چیزى احتیاج ندارم!
سرشو خم كرد كنار صورتم كه باعث شد هرم نفس هاش به صورتم بخوره.
حالم یه جورى شد. دلم مى خواست بگم كمى اونورتر برو حالم خوب نیست.
شاید حرف بى بى راست باشه و تهران من و مریض كرده! اما چرا؟ من كه چیز بدى نخوردم!
امیر حافظ دستش و جلوى صورتم تكون داد گفت:
-به چى دارى نگاه مى كنى؟ ... حقته گوشتو بپیچونم فنقلى!
چشمهام چهار تا شد. ازم فاصله گرفت گفت:
-خنگیا! بیا خودم باید انتخاب كنم. به تو باشه هیچى نمى خرى و همین طورى بر مى گردى. باید روى این پسر برادر آقاجونم رو كم كنم.
وارد مغازه ى بزرگى شد. دو تا خانم و دو تا آقا پشت میز بودن.
با دیدن ما یكى از خانم ها لبخندى زد. رو كرد به امیر حافظ گفت:
-بفرمایین.
امیر حافظ اشاره اى به من كرد گفت:
-به اندازه ى ایشون چى دارین؟
زن نگاهى بهم انداخت و از پشت پیشخوان بیرون اومد گفت:
-لباس تو خونه اى مى خواین، لباس بیرون، ... چى میخواین؟
-همه چى.
-اوكى، بیا عزیزم اینجا.
سمتش رفتم.
-سایزت چنده؟
امیر حافظ كنارم ایستاد. لب زدم:
-٣٨
زن سرى تكون داد و چند دست لباس تو خونه اى كه حالت تاپ شلوارك داشت گرفت سمتم.
متعجب نگاهى به لباسها و بعد امیر حافظ انداختم. ابرویى بالا داد گفت:
-خوبه كه!
-نه!
لبخندى زد گفت:
-اینا براى خواب خوبه و وقت هایى كه احمدرضا نیست. بذار ببینم ...
و رگال لباسها رو بالا و پایین كرد. نگاهى به من انداخت.
-پوستت سفیده همه چى بهت میاد.
و چند تا تاپ شلوارك رنگى برداشت. چرخید و چند تا تونیك آستین بلند و آستین سه ربع انتخاب كرد.
-اما اینا تنگن!
اخمى كرد گفت:
-نمى خواى كه مثل لباساى تنت برات بخرم؟!مثل یه دختر خوب دنبالم بیا و حرف نزن!
شونه اى بالا دادم و فقط نگاهش كردم. چند تا شلوار و ساپورت برداشت. چند دست مانتو.
-بسه ... چه خبره؟
-آره باید چند تا مغازه ى دیگه ام بریم. تازه اینا رو باید پرو كنى.
-این همه لباس و ....
اخمى كرد.
-دختره ى تنبل.
سمت اتاق پرو رفتم. اون دو تا خانم داشتن با هم چیزى مى گفتن. مى دونستم داشتن راجب ما حرف مى زدن.
وارد اتاق پرو شدم كه امیر حافظ یكى از مانتوها كه كوتاه بود و سفید با خط هاى مشكى رو با شلوار لى آبى گرفت سمتم.
لباسا رو از دستش گرفتم كه گفت:
-پوشیدى در و باز مى كنى تا تو تنت ببینم.
سرى تكون دادم.
-آفرین، حالا شدى یه دختر خوب.
لبخندى زدم و در اتاق پرو رو بستم.
مانتوم رو درآوردم. زیرش یه تاپ رنگ و رو رفته پوشیده بودم. مانتو رو تن زدم و شلوارش رو هم پوشیدم.
چرخى زدم. مانتو فیت تنم بود و باعث مى شد هیكلم كاملاً پیدا باشه كه معذبم مى كرد.
تقه اى به در اتاق پرو خورد. سریع روسریمو سرم انداختم. صداى امیر حافظ بلند شد.
-دختر زنده اى؟
آروم در اتاق پرو رو باز كردم. نگاه امیر حافظ از پاهام بالا اومد و روى مانتو ثابت موند.
ابرویى بالا داد. سرم و پایین انداختم.
-یه چرخ بزن.
چرخى زدم.
-عالیه! نمیخواد بقیشونو بپوشى.
-پس درش بیارم؟
-آره، تا تو درمیارى منم میرم حساب كنم.
در پرو رو بستم و لباسا رو درآوردم. لباساى خودمو پوشیدم. از اتاق پرو بیرون اومدم.
خریدها رو تو نایلون گذاشتن و همراه امیر حافظ بیرون اومدیم كه گفت:
-كفش، كیف و خورده ریزه ها.
-ولى لازم نیستا!!
اخمى كرد.
-خیلى دارى نق میزنیا.
-آخه دوست ندارم مزاحم باشم.
-نیستى... مادرم هر كارى ازم بخواد انجام میدم. الان هم فكر مى كنم تو خواهر كوچیكمى. آخه مامان از دیشب تا الان داره تو گوش من و امیر على مى خونه كه از تو مثل خواهر نداشتمون محافظت كنیم.
-خاله به من لطف داره.
-بهت گفته بودم مامانم با همه فرق داره. كم كم خودتم متوجه میشى.
-حالا بریم اون طرف. ست فروشى كیف و كفش داره.
وارد مغازه شدیم. پسرى با موهاى سیخ سیخى تو مغازه بود. با دیدنمون لبخندى زد.
امیر حافظ نگاهى به كیف و كفش ها انداخت و یه ست مشكى پاشنه بلند انتخاب كرد یه ست زرد جیغ.
-كفش مشكى جیر باشه، ١٢سانتى.
-خوب پات كن ببینم.
-این؟
-آره، بده؟!
-نه اما پاشنه اش خیلى بلنده.
-ایرادى نداره ... تمرین مى كنى یاد مى گیرى. حالام پات كن.
بى میل روى صندلى كه رو به روى آینه قدى توى مغازه قرار داشت نشستم. كفش و پام كردم. زیپش از پشت بسته مى شد و جلو باز بود و چند تا بند تا مچ پا داشت.
-اون یكیشو پات كن.
هر دو رو پا كردم.
-خوب پاشو ببینم.
با ترس از جام بلند شدم. كفش ها تو پام زیبا بودن اما از اینكه قدمى بردارم و بیوفتم مى ترسیدم.
-باید تو خونه تمرین كنى ... خوبه خوشم اومد.
كفش ها رو درآوردم و كفش هاى خودمو پا كردم. هر دو رو حساب كرد گفت:
-لباس زیر و لوازم آرایش.
-اما من آرایش كردن بلد نیستم.
نگاه خیره اى بهم انداخت گفت:
-براى تنوع خوبه.
كل پاساژ و مجبور كرد دنبال شال و روسرى دنبالش راه بیوفتم و بعد از خرید لوازم آرایش، شال و روسرى و لباس زیر كه با هزار تا سرخ و سفید شدن خریدم سوار ماشین شدیم.
-مامان گفته نهار منتظرمونه.
نگاهى به صندلى هاى عقب انداختم كه كل خریدها رو گذاشته بودیم.
با ریموت در حیاط و باز كرد. با كنجكاوى نگاهى به حیاط خاله انداختم. حیاط كوچك و با صفایى داشت.
امیر حافظ پیاده شد. در و باز كردم پیاده شدم كه در سالن باز شد و خاله به استقبالمون اومد.
چقدر با موهاى كوتاه طلائى و تاپ دامن شیكى كه پوشیده بود جذاب تر به نظر مى رسید و در نگاه اول اصلاً بهش نمى خورد كه زنى بالاى ٥٠ ساله باشه.
گرم كشیدم توى بغلش گفت:
-خوش اومدى عزیزم.
-ممنون، چرا زحمت كشیدین؟
اخمى كرد.
-دیگه نبینم باهام انقدر رسمى صحبت كنى. من دوست دارم خاله، جدا از همه ى اتفاقات.
لبخندى زدم كه گونه ام رو بوسید. دستش و پشت كمرم گذاشت.
-بیا بریم تو عزیزم. امیر حافظ وسایلایى رو كه خریدین بیار ببینم.
-چشم مادر، شما جون بخواه.
چشم هاى خاله برق زد گفت:
-جونت سلامت عزیزم.
در سالن و باز كرد و كنار ایستاد.
-برو تو عزیزم.
وارد سالن شدم. خونه اى مدرن و زیبا اما از تك تك وسایل خونه عشق به زندگى منعكس مى شد.
-بیا بشین عزیزم.
-بهارك كجاست؟
-پیش امیر علیه.
امیر حافظ با نایلون هاى خرید وارد شد. خاله رفت سمت آشپزخونه.
امیر حافظ خریدها رو كنار مبل گذاشت و روى مبل رو به روم ولو شد. دست هاشو بالاى سرش روى پشتى مبل گذاشت.
صداى امیر على اومد.
-به خان داداش از جنگ برگشتى؟
سرم چرخید و روى امیر على كه بهارك بغلش بود و از پله ها پایین میومد خیره موند.
امیر على كپى برابر اصل امیر حافظ بود اما امیر حافظ ته ریش داشت و امیر على نداشت.
با دیدن من ابرویى بالا داد گفت:
-این كه هنوز همون قبلیه ... مگه قرار نبود عوض بشه؟
امیر حافظ اخمى كرد گفت:
-بچه رو درست بغل كن به كاریم كه بهت مربوط نیست دخالت نكن.
امیر على مثل دخترا پشت چشمى نازك كرد گفت:
-به مامان میگم اذیتم كردى تا قاشق داغت كنه.
امیر حافظ سرى تكون داد. از جام بلند شدم كه امیر على گفت:
-واى تو رو خدا پا نشید، خجالتم مى دید.
متعجب نگاهى به امیر على و امیر حافظ انداختم كه امیر حافظ انگشتش رو كنار گیجگاهش تكون داد و گفت:
-بالا رو اجاره داده.
خنده ام گرفته بود. بهارك با دیدنم دستشو سمتم دراز كرد.
بغلش كردم و روى پام گذاشتمش. امیر على اومد و
روى مبل كنار خریدها نشست گفت:
-بذار ببینم چیا خریدین.
همزمان خاله از آشپزخونه با سینى شربت گلاب زعفرون بیرون اومد. نفرى یكى شربت تعارف كرد و كنار امیر على نشست.
امیر على یكى از نایلون ها رو برداشت و مانتوهایى كه خریده بودیم رو بیرون آورد.
خاله با شوق تك تكشون رو نگاه كرد. دست امیر على كه به خریدهاى لباس زیرم خورد سریع از جام بلند شدم و نایلون رو از دستش گرفتم.
متعجب و سؤالى نگاهم كرد. شرمنده سرم و پایین انداختم كه امیر حافظ گفت:
-اونا خصوصى بودن.
امیر على به مبل تكیه داد گفت:
-اِه ... چطور خصوصى كه تو دیدى من ندیدم؟ مگه ما دوقلو نیستیم؟
امیر حافظ سرى تكون داد گفت:
-مامان این آدم نمیشه ... نابغه منم ندیدم.
-بیا حمله كنیم و از دستش بگیریم.
-امیــــر علــــى ...!
-خوب من لباس زیر دخترونه دوست دارم مامان.
-زشته امیر على! الان اگه ازدواج كرده بودى بچه داشتى.
امیر على با یه ضرب شربتشو خورد گفت:
-زن كیلو چنده مامان؟ الان راحت دارم زندگى مى كنم.
خاله نگاه نا امیدى به امیر على انداخت و با لبخند رو كرد بهم گفت:
-همه چى عالیه عزیزم.
-سلیقه آقا امیر حافظه.
امیر على كفش مشكى رو آورد بالا گفت:
-جان من پاشو این و پات كن. شرط مى بندم یه قدمم نمى تونى بردارى!
رنگ به رنگ شدم كه امیر حافظ جدى گفت:
-امیر على زیاده روى نكن.
خاله پاشد.
-بیاین نهار ... دیانه عزیزم، امیر على یكم زیادو شوخه، آخه بچگى هاش سرش خورده زمین بخاطر اونه.
نگاهى به امیر على انداختم كه امیر على خاله رو كشید تو بغلش گفت:
-دستت طلا مامان دیوونه ام شدم رفت!
-نه پسرم خدا نكنه، بودى.
امیر حافظ لبخندى زد و حسرت نشست توى دلم. چقدر خاله رابطه ى خوبى با پسرهاش داشت، یه مادر واقعى!
انگار امیر حافظ نگاه حسرت بارم رو فهمید كه گفت:
-بهارك خیلى زود بهت وابسته شده!
دستى به گونه ى تپلش كشیدم گفتم:
-منم خیلى دوسش دارم.
-آهان، اما میدونى كه این دختر احمدرضاست!
سؤالى نگاهش كردم.
-به نظرم وابسته نشى بهتره.
ترس نشست توى چشمهام گفتم:
-مگه قرار نیست من پرستارش باشم؟
-چرا، یه پرستار نه اینكه تمام زندگیت رو پاى بهارك بذارى.
از حرفهاش هیچ چیز متوجه نشدم و فقط سرى تكون دادم كه گفت:
-میدونم الان چیزى متوجه نمى شى. بهتره بریم نهار بخوریم.
با هم وارد آشپزخونه شدیم. بوى قیمه ى خاله باعث شد احساس كنم چقدر گرسنه ام.
-بشین عزیزم. بهارك رو بذار روى اون پتویى كه براش پهن كردم. خیالتم راحت باشه، نهارشو دادم.
بهارك و روى پتو گذاشتم و اسباب بازى هاش رو دورش ریختم. روى صندلى میز نهارخورى نشستم و خاله دیس برنج رو گذاشت روى میز.
امیر على گفت:
-چه كار كردى ماماااان ..... به به چه عطرى چه بوئى ...
-امیر على بذار بخورم. مثل این قحطى زده ها شدیا!!
امیر على لبش و كج كرد گفت:
-اییییشش.
خنده ام گرفته بود. خاله برام برنج كشید.
-بخور خاله جون یكم گوشت بگیرى.
امیر على دوباره گفت:
-نه، زن چاق و كسى دوست نداره.
حرفى نزدم و شروع به خوردن كردم. الحق كه خوشمزه بود.
نهار تو شوخى هاى امیر على خورده شد. خواستم میز و جمع كنم كه خاله دستم و گرفت گفت:
-پسرا، آشپزخونه رو جمع كنید، چاى دم كنید بیارید.
پارت 6
انقدر تعجب كرده بودم كه خاله با صداى بلند خندید گفت:
-عزیزم من زحمت مى كشم غذا آماده مى كنم، پسرام باید ظرف ها رو بشورن. حالا بریم كلى حرف براى زدن دارم.
همراه خاله از آشپزخونه بیرون اومدیم. بهارك در حال بازى بود. دختر خیلى آرومى بود. خاله نگاهى به بهارك انداخت. آهى كشید گفت:
-هنوزم باورم نمیشه احمدرضا اون كار و كرده باشه. دلم براى بهارك میسوزه. بیا عزیزم، بیا بشین اینجا ببینم.
كنار خاله نشستم. دستم و توى دستش گرفت.
-میدونى، ما ...
نذاشتم ادامه بده و گفتم:
-خاله میشه راجب گذشته و آدم هایى كه من و نخواستن حرف نزنیم؟
خاله عمیق نگاهم كرد و سرى تكون داد گفت:
-باشه عزیزم.
-ممنون.
-خب از خودت بگو، از اون خانمى كه پیشش زندگى مى كردى بگو.
-زندگى من چیزى براى تعریف نداره. بى بى زن خیلى مهربونیه و میشه گفت مادرمه.
-خیلى خوبه كه انقدر دوستش دارى. اما دیانه عزیزم، تو اومدى تا اینجا زندگى كنى. چه خواسته چه ناخواسته الان تو پیش خانواده ى مادریت هستى.
میدونم دوست ندارى ... میدونم زخم زبون میزنن اما تو دختر صبورى هستى. دلم مى خواد مثل یه مادر تمام چیزهایى كه یه دختر باید بدونه رو كامل بهت یاد بدم.
اول داشتن پوششه! نمیگم تو بدپوشى اما باید دیگه مثل شهرى ها لباس بپوشى. تمام این لباس ها رو تو كمدت مى چینى و دلم مى خواد دفعه ى بعد كه تو جمعى دیدمت كسى نتونه مسخره ات كنه.
سرم و پایین انداختم كه ادامه داد.
-بهتم نمیاد خجالتى باشى. باید سرزبون داشته باشى. به فكر آینده ات باش. دلم مى خواد شاد ببینمت، این قول رو بهم میدى؟
-سعیم رو مى كنم.
-براى شروع همینم خوبه.
با صداى پسرا سرم چرخید.
امیر على سینى چاى تو دستش بود و امیر حافظ دنبالش كه امیر على گفت:
-الان باید تمرین كنم تا خواستگارام اومدن هول نشم و چاى رو روى عروس خانم نریزم.
امیر حافظ آروم زد پشت سرش گفت:
-تو باید برى نه اونا بیان.
-نچ برادر من، زمونه عوض شده. وقتى من دارم تو آشپزخونه ظرف میشورم پس اونا میان خواستگارى!
-امیر على مادر، اون چاى سرد شد ... نمیارى؟
-چشم، چشم. شما جون بخواه.
امیر حافظ سرى تكون داد و روى مبل رو به روى من و خاله نشست. نگاهى بهم انداخت كه گونه هام گل انداخت. سرم و پایین انداختم.
بعد از خوردن چاى از جام بلند شدم.
-كجا میرى عزیزم؟
-باید برم، خیلى بهتون زحمت دادم.
-این چه حرفیه؟ بازم امیر حافظ و میفرستم دنبالت. خوشحال میشم بیاى.
نگاهى به چهره ى مهربونش انداختم. مگه خواهر اون زن نیست؟ چطور اینهمه تفاوت؟ خاله با اینهمه مهربونى و مادرى نمونه اما اون ...
سرى تكون دادم تا فكرهاى الكى از سرم بره. بهارك رو بغل كردم و امیر حافظ وسایلا رو برداشت.
گونه ى خاله رو اینبار با رغبت و از ته دل بوسیدم. امیر على گفت:
-امیدوارم سرى بعد این لباسا تنت نباشه.
خاله با غیض گفت:
-امیر على ....
-چیه مامان؟ خوب نظرم رو گفتم. آزادو بیان نداریما، چه وضعشه؟
خنده ام گرفته بود. پسر بدى نبود فقط زیادى حرف میزد مثل من كه زیادى سوتى میدادم. سوار ماشین امیر حافظ شدم.
امیر حافظ از أینه نگاهى به پشت سرش انداخت گفت:
-دیدى مادرم با همه فرق مى كنه؟
سرى تكون دادم و با حسرت گفتم:
-آره قدرشو بدون.
یهو نوك دماغم و كشید گفت:
-انقدر با حسرت نگو.
-نه، من مادرى نداشتم تا این حس و درك كنم اما بى بى برام مثل مادر هست.
-خوبه ... خب، رسیدیم
.
یهو چرخیدم سمتش گفتم:
-واااى ...
یهو زد رو ترمز گفت:
-چى شده؟
-من كه كلید ندارم!
-دختره ى دیوونه ترسوندیم. اشكال نداره زنگ میزنم احمدرضا یا خودش بیاره یا دست یكى از كارمنداى رستورانش بفرسته.
و گوشیشو درآورد. بعد از گرفتن شماره ى احمدرضا گفت:
-سلام احمدرضا. تو كجائى؟ ... خب كى میاى؟ .... دیره، ما پشت در خونتیم اما كلید نداریم ... باشه بفرست.
و قطع كرد. گوشى رو انداخت روى داشبورد گفت:
-قراره بفرسته.
بهارك تو بغلم خوابش برده بود. هواى آخراى بهار رو به گرمى مى رفت.
امیر حافظ كولر ماشین و روشن كرد. بعد از چند دقیقه موتورى كنار ماشین ایستاد.
امیر حافظ پیاده شد و با مرد سلام و احوالپرسى كرد. گلیدا رو ازش گرفت. با ریموت در حیاط و باز كرد و ماشین و داخل حیاط برد.
پیاده شدم.
امیر حافظ زودتر در ورودى سالن و باز كرد گفت:
-تا تو برى بهارك و بخوابونى منم خریدا رو میارم.
-باشه.
سمت پله هاى طبقه ى بالا رفتم و بهارك و تو تختش خوابوندم. از پله ها پایین اومدم.
امیر حافظ نایلون هاى خرید و گذاشت روى میز.
-من برم.
گوشه ى روسریم رو تو دستم گرفتم.
-بابت امروز خیلى ممنون.
-هیس ... كارى نكردم. سعى كن زیر بار حرف زور نرى. فعلاً. اینم كلیدا.
تا كنار در ورودى همراهیش كردم. سوار ماشینش شد و از حیاط بیرون رفت. با ریموت در و بستم و وارد سالن شدم.
خریدها رو برداشتم و به اتاقم رفتم. دروغه اگه بگم از خرید این همه چیز ذوق نكرده ام.
خدا رو شكر با رفتن شادى عملاً كمد خالى شده بود.
ملحفه ى تخت رو عوض كردم. لباس ها رو درآوردم و با ذوق دونه دونه جلوى آینه مى گرفتم.
همه رو تو كمد چیدم و از توشون اونى كه از همه با حجاب تر بود رو انتخاب كردم.
یه تونیك گلبهى كه آستین بلند بود و دامنش كمى كلوش با شلوار دامنى برداشتم. یه دست لباس زیر برداشتم و سمت حموم رفتم.
بعد از یه دوش طولانى موهامو خیس پشت سرم جمع كردم. لباس پوشیدم و روسریم رو سفت بستم.
نگاهى تو آینه انداختم. انگار یه جورى بود.
هر چى فكر كردم مشكل از كجاست نفهمیدم. بى تفاوت شونه اى بالا دادم و براى درست كردن شام سمت آشپزخونه رفتم.
چاى دم كردم. غذا رو آماده كردم.
بهارك و كه بیدار شده بود روى پتوى مخصوصش گذاشتم كه در سالن باز شد.
سر بلند كردم. با دیدن احمدرضا لحظه اى ترسیدم.
از امشب ما تنها بودیم. نكنه من و هم بكشه!! نگاهى به سر تا پام انداخت گفت:
-الان به نظرت خیلى جذاب شدى؟ اینا چیه پوشیدى؟ تونیك بلند با شلوار دامنى؟
سرى تكون داد گفت:
-تا لباسهام رو عوض مى كنم چائیم روى میز باشه.
و بى توجه به بهارك سمت پله ها رفت. نگاهى به لباسهام انداختم. آروم كوبیدم توى سرم. این دیگه كیه؟
چاى خوش عطر و تو لیوان كمر باریك دور طلائى ریختم و دو تا قندون كه یكى خرماى خشك و دیگرى قند بود توى سینى چیدم.
از آشپزخونه بیرون اومدم كه احمدرضا از پله ها پایین اومد. یه شلوارك جذب با تاپ جذب مردونه پوشیده بود.
خجالت كشیدم و سرم رو پایین انداختم.
رفت جلوى تى وى نشست. چاى رو كنارش گذاشتم.
بهارك تاتى كنان رفت سمتش. با ذوق به پاش چسبید و با لهجه ى شیرین بچه گونش گفت:
-بابا ...
احمدرضا اخمى كرد و هولش داد كه بهارك خورد زمین و گریه كرد.
حرصم گرفت. نفهمیدم چى شد. با صداى بلندى گفتم:
-مادرشو كشتى بس نیست كه خودشم ندیده مى گیرى؟!
اومدم خم بشم بهارك گریون رو بردارم كه بازومو چسبید. چنان بازومو فشار داد كه از درد آخى گفتم.
با دیدن صورت خشمگینش ترسیدم. بازومو ول كرد و دست تو جیب شلواركش كرد گفت:
-الان چى گفتى؟
-من ... من ...
داد زد:
-الان چى گفتى؟؟
با صداى لرزونى كه ترسم رو نشون میداد گفتم:
-بهارك داره ...
اما با خوردن دستش روى سمت راست صورتم حرف تو دهنم موند و پرت شدم روى مبل پشت سرم.
لحظه اى گیج شدم و حس كردم هیچ صدائى نمى شنوم.
پاشو گذاشت روى مبل و خم شد روى صورتم. دستش و روى زانوش گذاشت و با صداى جدى گفت:
-اینو زدم تا یادت بمونه زیادى از كوپنت حرف نزنى. تو اینجا یه كلفتى، رابطه ى من و این بچه به تو ربطى نداره ... فهمیدى؟؟
تو اگر مهم بودى اون مرجان جاى هرزگى بزرگت مى كرد نه كه از بیمارستان ولت كنه دختره ى احمق!
و ازم فاصله گرفت.
بهارك گریون به پام چسبید. انقدر ترسیده بودم كه توانائى بلند شدن نداشتم.
حس مى كردم دست و پام فلج شدن.
توانایى بلند شدن نداشتم. صورتم گزگز مى كرد و بغض راه گلومو بسته بود.
بهارك به شدت گریه مى كرد. با فریاد احمدرضا لحظه اى با ترس چشم هام و بستم.
-پاشو جمع كن این بچه رو صداى گریه اش داره رو اعصابم میره.
خم شدم و بهارك گریان رو از روى زمین برداشتم. هق هق كنان چسبید به گردنم. دلم براش سوخت.
با گام هاى نامنظم سمت پله ها رفتم و به سختى پله ها رو بالا رفتم.
همین كه وارد اتاق شدم اشك هام روى گونه هام جارى شدن. روى تخت دراز كشیدم و بهارك و روى شكمم گذاشتم.
سرش رو روى سینه ام گذاشت. دستم و لاى موهاى كم پشتش بردم و آروم شروع به خوندن لالایى كردم.
كم كم نفس هاى بهارك منظم شد و فهمیدم كه خوابش برده. روى تختش گذاشتمش و از جام بلند شدم.
با دیدن آینه سمتش رفتم. رو به روش ایستادم. نگاهى به جاى دستش كه قرمز شده بود انداختم. كمى درد مى كرد.
دلم مى خواست از اتاق بیرون نرم و ساعت ها گریه كنم اما باید مى رفتم و شامش رو آماده مى كردم.
آبى به دست و صورتم زدم. روسریم رو جلوتر كشیدم و با ترس از اتاق بیرون اومدم. هر قدمى كه بر مى داشتم قلبم از ترس بالا و پایین مى شد.
سرم و كمى خم كردم تا ببینم داره چیكار مى كنه كه داشت تى وى مى دید.
بدون هیچ سر و صدایى وارد آشپزخونه شدم و میز شام رو چیدم. از آشپزخونه بیرون اومدم.
دو دل بودم چطور صداش كنم. ازش مى ترسیدم. چشم هام رو بستم و سریع گفتم:
-آقا شام آماده است!
و چشم هام رو باز كردم. نیم نگاهى بهم انداخت و از روى مبل بلند شد.
اومد سمت آشپزخونه. ترسیده قدمى به عقب برداشتم كه پوزخندى زد گفت:
-با شما زن ها باید اینطورى برخورد كرد تا حساب كار دستتون بیاد. حالام از جلو چشم هام برو تا اشتهامو كور نكردى!
بدون هیچ حرفى از آشپزخونه بیرون اومدم و تا خوردن شامش توى سالن نشستم.
همین كه از آشپزخونه بیرون اومد سمت آشپزخونه رفتم.
میز و جمع كردم. ظرف ها رو شستم و از آشپزخونه بیرون اومدم. نگاهى تو سالن انداختم، نبود.
لامپ ها رو خاموش كردم و آباژور كنار مبل رو روشن گذاشتم.
اومدم از لاى مبل رد بشم كه پام گیر كرد تو پاچه ى شلوار دامنیم و خوردم زمین. درد بدى پیچید توى پام.
عصبى نشستم و به زمین كوبیدم. با صداى آقاى قاتل سر بلند كردم.
تو تاریك روشن سالن كنار پله ها ایستاده بود و سیگار بزرگى توى دستش بود.
گوشه ى لبش از پوزخندى كه زد كج شد گفت:
-تو كه لباس پوشیدن بلد نیستى بهتره *** راه برى دختر بچه ى دست و پا چلفتى!
و پشت بهم كرد از پله ها بالا رفت. عصبى دهن كجى كردم. "مردك قاتل دیوونه".
پاچه هاى شلوارم و بالا گرفتم و لنگان لنگان از پله ها بالا رفتم. وارد اتاق شدم.
بهارك آروم خوابیده بود. با دیدن بهارك یاد چند ساعت پیش افتادم و آه پر دردى كشیدم.
روسریم و از سرم درآوردم و روى تخت دراز كشیدم. به پهلو شدم و دستامو زیر سرم گذاشتم. چشم هامو بستم و از خستگى زیاد زود خوابم برد.
صبح با صداى بهارك چشم باز كردم. بچه ى سحرخیزى بود. مثل هر روز لباساشو عوض كردم و دست و صورتش رو شستم.
روسریم رو سرم كردم و سمت آشپزخونه رفتم. صبحانه ى بهارك رو دادم.
چاى دم كردم. دوباره بوى چاى تازه دم كل آشپزخونه و نشیمن رو برداشت.
پرده ها رو كنار زدم. نور آفتاب تابید توى سالن.
پنجره ى قدى سالن رو كه رو به حیاط بود باز كردم. نسیم خنكى پیچید توى سالن.
لبخندى از روى لذت زدم. میز صبحانه رو چیدم. بهارك و برداشتم و تو ماشین مخصوصش كه گوشه ى حیاط بود گذاشتم.
آب و باز كردم و به گل ها و درخت ها آب دادم.
سر آب و بالا گرفتم و آب مثل فواره تو هوا پخش شد. باعث شد كمى خیس بشم اما برام لذت بخش بود.
نگاهم به پنجره ى یكى از اتاق هاى طبقه ى بالا افتاد. احساس كردم از پشت پنجره داره حیاط و نگاه مى كنه.
بهارك با ذوق دست میزد. شیر آب و بستم. خم شدم و گونه اش رو محكم بوسیدم.
-بریم تو تا بابات هیولا نشده!
و با بهارك وارد سالن شدم. سمت آشپزخونه رفتم.
تازه پشت میز نشسته بود و حوله ى كوچك و سفیدى دور گردنش بود. نیم نگاهى به من و بهارك انداخت. گفت:
-با لباساى خیس راه نرو، كف خونه كثیف میشه.
-خیلى خیس نیست.
حرفى نزد. براش چاى ریختم و روى میز گذاشتم.
لیوان چاى رو برداشت و جلوى صورتش گرفت. حس كردم عطر چاى رو نفس كشید.
با پیچیدن عطر هل و دارچین دلم خواست یه لیوان بزرگ چاى بردارم و روى میز توى حیاط بشینم اما مى ترسیدم دوباره بخواد دعوا كنه.
پس صبر كردم تا بره. صبحانه اش رو خورد گفت:
-لباسامو اتو كن.
-بله الان.
-صبر كن.
سؤالى نگاهش كردم. لحظه اى روى صورتم خیره شد گفت:
-حواست و جمع كن نسوزونى. روى تخت گذاشتم.
-بله آقا.
-مى تونى برى.
از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت پله ها رفتم.
براى اولین بار بود كه وارد اتاقش مى شدم. با كنجكاوى نگاهى به اطراف انداختم.
یه اتاق بزرگ با كف پوش قهوه اى و یه تخت بزرگ دو نفره وسط اتاق. یه صندلى گهواره اى و یه پوست پلنگ وسط اتاق پهن بود.
تمام وسایل اتاق سفید مشكى بود. مثل صفحه ى شطرنج.
سر بلند كردم اما با دیدن عكس رو به روى تخت یكه اى خوردم.
عكس زن جوانى روى صفحه ى دارت كه كلى تیر خورده بود!
لحظه اى ترس برم داشت. چشم هاش نه به رنگ چشمهاى بهارك بود نه آقاى قاتل.
حدس زدم بهار باشه. اتاق حس بدى رو بهم القاء مى كرد.
لباسا رو از روى تخت چنگ زدم و بدون اینكه توجهى به بقیه ى وسایلاى اتاق بندازم سریع از اتاق بیرون اومدم.
قلبم محكم و تپنده میزد.
نفسم رو آسوده بیرون دادم و سمت اتاق خودم رفتم. با دقت لباسا رو اتو زدم.
مراقب بودم تا نسوزه كه باز آتو دستش بدم. اتوى لباسها تمام شد.
از اتاق بیرون اومدم كه از پله ها بالا اومد. گوشیش دستش بود. با دیدنم اخمى كرد گفت:
-الو امیر حافظ قرار بود این دختر دهاتى رو عوض كنى... این تیپش بدتر شده كه بهتر نشده!
هیس امیر حافظ، من امشب مهمون دارم. اگر این بخواد با این سر و وضع از مهموناى من پذیرایى كنه آبروى منو برده.
من نمیدونم چیكار مى خواى بكنى، الان دیرم شده باید برم ... باشه تا شب این وضع و نبینم. خداحافظ.
و گوشى رو قطع كرد. زیر لب گفت:
-همتون دیوونه این.
نیم نگاهى بهم انداخت و رفت سمت اتاقش.
-لباسام و بیار.
-بله.
لباس هاى اتو شده رو برداشتم و سمت اتاقش رفتم. در اتاقش نیمه باز بود. مردد پشت در بودم كه گفت:
-زیر لفظى مى خواى؟ بیار دیگه!
در و هول دادم و وارد اتاق شدم. با دیدن بالا تنه ى برهنه اش سریع چشم هام رو بستم. با صداى لرزونى گفتم:
-لباس هاتون رو كجا بذارم؟
-بذارشون روى تخت. ببینم با چشم بسته مى تونى؟
سرم و پایین انداختم و چشم هام رو باز كردم. حالا فقط نگاهم به صندلهاى پاش بود.
لباس ها رو روى تخت گذاشتم كه سرم به عقب كشیده شد.
ترسیدم و جیغ خفه اى كشیدم.
صداش كنار گوشم بلند شد.
-حتماً عكس روبروى تخت و دیدى ... اینكه اون شخص كیه به تو مربوط نیست اما اینكه حواستو جمع كنى و مثل اون نشى بهت مربوطه.
-بله آقا، من كه كارى به كار شما ندارم!
-آفرین... حالام گمشو از اتاق بیرون.
سریع از اتاق بیرون اومدم. به دیوار تكیه دادم. قلبم هنوز میزد. دستم و روى قلبم گذاشتم.
آخر با این مرد دیوونه میشم. بى بى كجایی دلم برات تنگ شده حتى براى غرغر كردن هات.
از دیوار فاصله گرفتم و از پله ها پایین اومدم.
گربه ى سفید كنار بهارك نشسته بود. سرى براى این دختر طفل معصوم تكون دادم.
بعد از چند دقیقه آماده از پله ها پایین اومد. بوى عطرش پیچید توى سالن. نه گرم بود نه سرد، یه بوى خاص.
-همه جا رو مرتب مى كنى ... لباس درست حسابى مى پوشى. واى به حالت شب جلوى مهمون هاى من از خودت دست و پا چلفتى بازى دربیارى. نیازى نیست غذا درست كنى، از رستوران خودم میارم.
و از سالن بیرون رفت. با صداى ماشین حس كردم از قفس آزاد شدم.
چرخى دور خودم زدم و به سمت آشپزخونه رفتم. میز و جمع كردم.
یه چاى لیوانى خوش عطر براى خودم ریختم و همراه بهارك به حیاط رفتم.
درخت هاى بلند باعث شده بود تا توى حیاط سایبون درست بشه.
پارت 7
روى صندلى نشستم و پاهامو روى میز دراز كردم. با لذت شروع به خوردن چاى كردم كه صداى زنگ آیفون بلند شد.
ترسیدم و چاى پرید تو گلوم. یعنى كى مى تونست باشه؟
وارد سالن شدم و از آیفون نگاهى به بیرون انداختم. با دیدن امیر حافظ لبخندى زدم و در و باز كردم.
دوباره به حیاط برگشتم. امیر حافظ وارد حیاط شد.
لپ بهارك و كشید. نیم نگاهى به چاى نیم خورده ام انداخت و سرش چرخید و روى خودم ثابت موند.
یه نگاه كلى بهم انداخت و سرى تكون داد گفت:
-چطورى؟ اینا چیه پوشیدى؟
-سلام.
رو به روم قرار گرفت.
-سلام. این چه طرزه لبا....
اما حرفش و ادامه نداد و دستش و زیر چونه ام گذاشت.
دست گرمش كه به چونه ام خورد چیزى ته دلم تكون خورد.
اومدم فاصله بگیرم كه چونه ام رو سفت چسبید و صورتم رو اینور اونور كرد گفت:
-چرا روى گونه ات كبوده؟
-حتماً خوردم زمین حواسم نبوده.
مشكوك نگاهم كرد و سرى تكون داد.
-حالا براى چى كتك خوردى؟
-گفتم كه، خوردم زمین.
-آره منم منظورم همون زمینه ... چرا خوردى؟
متعجب سر بلند كردم.
-چیزى نخوردم!
لبخندى روى لبهاش نشست و نوك دماغم رو كشید.
-الحق كه خنگى دیانه.
بعد اخمى كرد.
-این چه وضع لباس پوشیدنه؟ دوباره كه مثل قبل شدى! با كمى تفاوت.
-خوب چكار كنم؟
بهارك و بغل زد و گفت:
-تا تو از اون چاى خوش عطرات بیارى من بهت میگم چیكار كنى.
و وارد سالن شد. سمت آشپزخونه رفتم. چاى ریختم و یه قندون پولكى كنارش گذاشتم.
از آشپزخونه بیرون اومدم. امیر حافظ در حال بازى با بهارك بود.
با دیدن خنده ى بلند بهارك لبخندى روى لبم نشست.
سینى رو روى میز گذاشتم.
بهارك و روى زمین گذاشت گفت:
-واقعاً آدم اینطورى لباس مى پوشه؟
روى مبل دست به سینه نشستم.
-پس چطورى مى پوشن؟
-یعنى من باید همه چیز و بهت یاد بدم؟ ... صبر كن چاییم رو بخورم.
-خاله خوبه؟
-اونم خوبه، سلام مى رسونه.
-سلامت باشه.
توى سكوت به چاى خوردن امیر حافظ نگاه كردم. سر بلند كرد گفت:
-قابل پسند واقع شدیم؟
-هااا؟؟ یعنى چى؟!
سرى تكون داد.
-هیچى، تو نگاه كن. پاشو ببینم.
از روى مبل بلند شدم. نگاهى به سر تا پام انداخت.
-ببین چى ست كرده!! بریم بالا اتاقت.
همراه امیر حافظ سمت پله هاى طبقه بالا رفتیم. وارد اتاق شد و سمت كمد رفت و بازش كرد. نگاهى به لباسهاى توى كمد انداخت.
یه شومیز سورمه اى با شلوار مشكى از توى كمد برداشت و انداخت روى تخت.
یه جفت صندل اسپرت مشكى كه گل كوچك سورمه اى كنارش داشت گذاشت كنار لباس ها.
-بهتره روسرى هم سرت كنى. دوستاى احمدرضا آدم هاى درستى نیستن.
و روسرى براق آبرنگ كه رنگ هاى تیره توش كار شده بود روى تخت گذاشت.
اینم از لباسهات. یاد بگیر چطور ست مى كنى. تا من با بهارك بازى مى كنم تو هم كارها تو بكن، دوش بگیر و لباس ها رو بپوش تا توى تنت ببینم.
-باشه ممنون.
-نیاز به تشكر نیست. توام گفتم مثل خواهر خودمى.
و از اتاق بیرون رفت. رفتم سمت لباس ها. واقعاً خوب ست كرده بود.
لحظه اى قلبم به وجد اومد از اینهمه مهربونى و خوبى امیر حافظ.
از اتاق بیرون اومدم. كلى كار داشتم.
روسریم رو محكم دور گردنم گره زدم. امیر حافظ با بهارك رفته بودن حیاط.
هیچ وقت سمت پشت ساختمون نرفتم. مى ترسیدم احمدرضا اونجا زنش رو به قتل رسونده باشه.
دوباره ترس نشست توى دلم از وجود این مرد سنگدل.
از سالن شروع كردم و تمام سالن رو جارو برقى كشیدم و كفش رو تى كشیدم.
پنجره ها رو گردگیرى كردم. پیانو رو تمیز كردم. اون گربه ى سفید تپل هم تو حیاط بود.
سمت آشپزخونه رفتم و اونجا رو هم تمیز كردم. باید براى نهار چیزى درست مى كردم. كمى فكر كردم.
گوشت بیرون گذاشتم و تصمیم گرفتم كباب تابه اى درست كنم.
شروع به درست كردن غذا كردم و میز و چیدم. دوغ نعنائى روى میز گذاشتم.
اومدم از آشپزخونه برم بیرون صداشون كنم كه صداى امیر حافظ اومد.
-به به مى بینم همه جا برق افتاده و بوى چیزاى خوب خوب میاد!
با دیدن میز ابرویى بالا داد گفت:
-هرچى تو تیپ زدن ناشیانه عمل مى كنى اما كدبانوئى.
لبخندى از این تعریفش زدم كه ادامه داد.
-اما براى یه زن فقط خونه تمیز كردن و آشپز خوب بودن مهم نیست، اون وقت با یه كلفت فرقى نمى كنه! زن باید طناز باشه و خوش پوش.
-دارى میگى زن، اما من ....
اخمى كرد.
-تو چى؟ زن نیستى؟ دل ندارى؟ حس ندارى؟ دوست ندارى تا وارد جائى بشى بدرخشى؟
منظورم از درخشش رو هم اشتباه برداشت نكن! اینكه بخواى تمام زنانگیت رو براى جلب توجه مردها به نمایش بذارى نه، اما باید سعى كنى تا همیشه بهترین باشى.
كاش یكم از خصلت هاى اون زن تو وجودت بود. گاهى فكر مى كنم شاید اصلاً اون تو رو به دنیا نیاورده باشه!
با این حرف یاد مادرى افتادم كه هیچ وقت نبود.
وقتى به سن بلوغ رسیدم و با دیدن اولین پریودیم انقدر ترسیدم كه تا چند روز گوش هام شنوائیشون رو از دست داده بودن.
بى بى چقدر باهام حرف زد و از اینكه همه ى دخترها اینطورى میشن و ترس نداره تا كمى آروم شدم.
-كجا غرق شدى؟
-ها؟ هیچى. بیا نهار بخور سرد شد.
بهارك و روى صندلى مخصوصش گذاشتم. امیر حافظ دستهاش رو شست و پشت میز نشست. هر دو توى سكوت غذامون رو خوردیم.
امیر حافظ رفت سالن. میز و جمع كردم و دستى به آشپزخونه كشیدم.
بهارك و باید حموم مى كردم. از آشپزخونه بیرون اومدم.
امیر حافظ جلوى تى وى نشسته بود. با دیدن ما سرى بلند كرد.
-بهارك و حموم می برم.
-باشه، منم كمى اینجا چرت مى زنم.
سرى تكون دادم. وارد حموم شدم و وان كوچیك رو پر از آب كردم. لباس هاى بهارك و درآوردم. گذاشتمش تو وان كفى.
با ذوق شروع به بازى با اردك پلاستیكیش كرد.
كنارش روى زمین نشستم و آروم آروم شروع به شستنش كردم.
وقتى خیالم راحت شد كه تمیز شده حوله اش رو دورش پیچیدم و از حموم بیرون اومدم.
رو تخت خوابوندمش و روغن به تنش زدم. انگار خسته شده بود.
لباس كوتاه عروسكیش كه دامنش تا زیر باسنش میومد تنش كردم. پمپرزش كردم.
گل سر كوچیكى روى موهاى كم پشتش زدم. پاپوشاى عروسكیش رو هم پاش كردم.
موزیكال بالاى تختش رو روشن كردم و سمت حموم رفتم.
لباسامو درآوردم.
قبل از حموم كردن لباسهام رو شستم. بدنم رو تمیز شستم.
وقتى كارم تموم شد دوش گرفتم. حوله رو برداشتم و خوب خشك كردم.
لباس زیرها رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم. بهارك خواب بود. مجبور بودم موهاى خیسم رو سشوار بكشم.
سشوار رو به برق زدم و موهاى بلندم رو كه تا زیر باسنم مى رسید سشوار گرفتم در حدى كه نم موهام گرفته بشه.
لباساى روى تخت رو پوشیدم. شلوارم جذب و تا بالاى قوزك پام بود.
كمى احساس معذب بودن مى كردم. اما شومیز خیلى تنگ نبود.
روبه روى آینه ایستادم. با دیدن تیپ جدیدم لحظه اى از اینهمه تغییر تعجب كردم. باورم نمى شد لباسها انقدر بهم بیان.
محو خودم بودم كه در اتاق باز شد و قامت امیر حافظ تو چهارچوب در نمایان.
با دیدن امیر حافظ هول كردم چون روسرى سرم نبود. امیر حافظ نگاهش همه اش تا پاهام مى اومد و دوباره بالا مى اومد. با تعجب گفت:
-موهاى خودته؟!
تازه یادم اومد رویرى سرم نیست. سمت تخت رفتم تا روسریم رو بردارم كه وارد اتاق شد و پشت سرم قرار گرفت.
تكه اى از موهامو توى دستش گرفت گفت:
-چقدر نرمه ... چقدر مشكیه ... بچرخ ببینم تا كجاته؟
نمیدونستم یه مو میتونه انقدر براش جذابیت داشته باشه.
آروم چرخیدم و رو به روش قرار گرفتم. لبخند مهربونى روى لبهاش بود كه گفت:
-چقدر این لباسا بهت میان! باید یه فكرى به حال گونه ات بكنم.
-چرا؟
آروم نوك دماغم رو كشید.
-چون جاى دست آقا غوله پیداس. بیا بشین روى صندلى ببینم.
رفتم و روى صندلى رو به روى آیینه دراور نشستم. امیر حافظ كنارم ایستاد. تحسین هنوز توى چشمهاش بود.
نگاهى روى میز انداخت گفت:
-اول كرم مرطوب كننده.
كمى مرطوب كننده به صورتم زد. دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو كمى بالا آورد.
پنكیك رو برداشت و به صورتم زد.
-نگاه كن چطورى آرایشت مى كنم تا یاد بگیرى گاهى براى دل خوشى خودت انجام بدى.
و چشمكى زد. لبخندى زدم. امیر حافظ ریمل رو برداشت گفت:
-حالا نوبت ریمله.
و كمى ریمل به مژه هام زد.
خب خب .... رسیدیم به رژ لب.
و مداد لب و برداشت و آروم روى لبم كشید.
دست گرمش كه به لبهام مى خورد حالم یه جورى مى شد. نمیدونستم چرا اینطورى میشم!
كمى عقب رفت و نگاهى به چهره ام انداخت.
-عالى شدى.
اومدم لبخند بزنم كه فلش گوشیش روشن شد. متعجب نگاهش كردم كه گفت:
-حیف بود عكس نگیرم.
نگاهم چرخید و روى دختر حالا كه با دختر چند ساعت پیش كلى فرق كرده بود افتاد.
امیر حافظ پشت سرم قرار گرفت و از توى آیینه نگاهم كرد گفت:
-مى بینى چقدر تغییر كردى؟
سرى تكون دادم.
-از این به بعد باید همیشه اینطورى باشى.
و موهامو جمع كرد و با كلیپس بالاى سرم بست.
فاصله مون انقدر كم بود كه اگر كسى ما رو مى دید فكر مى كرد امیر حافظ من و بغل كرده.
از این فكر جهش خون رو روى گونه هام احساس كردم و از فكرى كه كردم خجالت كشیدم و گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم.
صداى امیر حافظ از فاصله ى كمى از كنار گوشم بلند شد.
-حرفم و پس مى گیرم ... تو در عین سادگى جذابم هستى خیلى!
و روسرى رو روى سرم انداخت و مدل قشنگى گره زد.
-حالا شدى یه دختر كوچولوى ملوس.
واقعاً قشنگ شده بودم. دیگه از اون شلختگى خبرى نبود. امیر حافظ نگاهى به ساعت انداخت.
-دیگه چیزى تا اومدن آقا غوله نمونده!
خنده ام گرفت از این لقبى كه براش گذاشته بود.
-برو خانم موشه به بقیه كارهات برس.
-باشه.
و از اتاق بیرون اومدم. سمت آشپزخونه رفتم.
چاى گذاشتم. میوه ها رو چیدم. شربت رو آماده كردم. با صداى در سالن دلشوره گرفتم.
صداى احوالپرسى احمدرضا و امیر حافظ مى اومد.
امیر حافظ گفت:
-مهمونات كى میان؟
-تا یه ساعت دیگه. اون كجاست؟
-اگه منظورت دیانه است تو آشپزخونه.
-تنها جایی كه به دردش میخوره همونجاست. موندم مرجان این و بیمارستان به دنیا آورده یا تو آشپزخونه!!
فقط به درد بشور بساب مى خوره. تا دوش بگیرم بگو برام چاى بیاره.
نفسم رو پر درد بیرون دادم.
از اینكه همه اش در حال مقایسه شدن با زنى بودم كه هیچ مهر مادرى نداشت حرصم مى گرفت اما بعضى وقتا وسوسه مى شدم تا ببینمش.
با ورود امیر حافظ به آشپزخونه سر بلند كردم كه گفت:
-صداشو شنیدى؟
-آره. الان چائى آماده مى كنم.
امیر حافظ حرفى نزد و از آشپزخونه بیرون رفت. دو تا فنجون روى سینى نقره گذاشتم و قندون قند همراه پولكى رو هم كنارش جا دادم.
دو تا چائى خوش رنگ ریختم. از آشپزخونه بیرون اومدم كه احمدرضا هم از پله ها پایین اومد.
نگاه گذرائى بهم انداخت گفت:
-امیر حافظ خدمتكار جدید آوردى؟
و از پله ها پایین اومد.
سرم و پایین انداختم و سینى رو روى میز گذاشتم كه امیر حافظ گفت:
-بهت گفته بودم تغییر كنه نمى شناسیش ... این دیانه است.
با این حرف امیر حافظ سر بلند كردم.
شوكه شدن آقاى قاتل رو دیدم. اومد جلو و نگاه دقیقى بهم انداخت. سرى تكون داد گفت:
-این واقعاً همون دختر دهاتیه؟!
امیر حافظ سرى تكون داد گفت:
-آره همونه.
فنجون چاییش رو برداشت كه احمدرضا رو به روى امیر حافظ نشست گفت:
-خدا خیرت بده؛ الان قابل تحمل تر شده. حداقل با دیدنش كفاره نمیدم!
-فكر نمى كنى دیگه سنى ازت گذشته؟ از تو بعیده بخواى راجب دخترى اینجورى حرف بزنى كه اگه اون موقع ازدواج كرده بودى شاید الان دخترت بود.
احمدرضا اخمى كرد گفت:
حالا كه خدا رو شكر كلفت این خونه است نه دخترم. توأم بهتره دایه ى عزیز تر از مادر نشى.
-چرا دست روش بلند كردى؟
احمدرضا عصبى فنجون و روى میز كوبید گفت:
-حد خودتو حفظ كن امیر حافظ. به تو ربطى نداره من تو این خونه دارم چیكار مى كنم ... حالام وظیفه ات رو انجام دادى، مى تونى برى!
امیر حافظ بلند شد گفت:
-تو دارى عقده هایى كه مرجان سرت آورد و سر دخترش خالى مى كنى.
-گفتم برو بیرون امیر حافظ.
امیر حافظ عصبى سمت در سالن رفت و در و محكم به هم كوبید.
با رفتن امیر حافظ ترس برم داشت. از جاش بلند شد اومد سمتم و رو به روم قرار گرفت گفت:
-تو آدم نمیشى از اینكه پیش امیر حافظ خودتو مظلوم نشون بدى ... كه چى بشه، ها؟
نكنه مثل اون مادرت مى خواى با این كارات به جایى برسى؟ اما این تو بمیرى از اون تو بمیرى ها نیست، فهمیدى؟
واى به حالت كلمه اى از این خونه حرف بیرون بره!
ترسیده سرى تكون دادم و با صداى لرزونى گفتم:
-اما من بهش چیزى نگفتم.
پوزخند تمسخر آمیزى زد گفت:
-بهتره براى من مظلوم نمائى نكنى! من تو رو مى شناسم، تو از خون همون زنى.
با صداى زنگ آیفون گفت:
-بهتره برى به كارات برسى.
و سمت آیفون رفت. قلبم هنوز از ترس مثل قلب گنجشك مى زد.
در برابر این مرد واقعاً ضعیف بودم. با دادى كه زد به خودم اومدم.
-وایستادى به چى نگاه مى كنى؟
-هیچى ... هیچى ...
و پا تند كردم سمت آشپزخونه. لیوان هاى پایه بلند رو روى سینى چیدم.
صداى بگو بخند از توى سالن مى اومد. با استرس گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم.
از رویارویى با دوستاى احمدرضا مى ترسیدم اما باید مى رفتم. شربت بهار نارنج رو توى لیوان هاى پایه بلند ریختم.
نفسم رو سنگین بیرون دادم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
زیرچشمى نگاهى به سالن انداختم. دو تا زن و دو تا مرد بودن. سمتشون رفتم.
با اشاره ى احمدرضا سینى رو رو به روى مردى كه تقریباً هم سن احمدرضا بود گرفتم. بى توجه لیوانى برداشت.
مرد كناریش پسر جوانى بود كه نگاهى به سر تا پام انداخت. از نگاهش مورمورم شد. حس خوبى به نگاهش نداشتم.
هر دو زن روى یك مبل نشسته بودن. با دیدن لباسهاى بازشون كه تمام بالا تنه شون پیدا بود از خجالت سرم و پایین انداختم.
یكى شون با عشوه گفت:
-احمدرضا، خدمتكار جدیده؟
احمدرضا سرى تكون داد گفت:
-آره به درد آشپزخونه مى خوره. شادى كه كار بلد نبود.
مردى كه همسن احمدرضا بود گفت:
-اما تو كه از سرویس دهیش راضى بودى!
احمدرضا قهقهه اى زد گفت:
-آره خدائى كاربلد بود.
متعجب نگاهشون كردم كه منظورشون چیه؟
احمدرضا اخمى كرد گفت:
-مى تونى برى.
-بله.
دوباره یكى از اون خانما گفت:
-حالا اینو از كجا آوردى؟
-از یه ده كوره، بدبخت خانواده نداشت گفتم بیارم بهارك و جمع كنه.
نگاه ترحم آمیزى بهم انداختن. جو سالن خیلى بد بود. آدم هایى كه دنیام با دنیاشون فرسنگ ها فاصله داشت.
سمت پله ها رفتم تا به بهارك سر بزنم.
وارد اتاق شدم. بهارك بیدار شده بود. با دیدنش لبخندى زدم و بغلش كردم. از پله ها پایین اومدم.
همون دختره گفت:
-احمدرضا دخترت چه ناز شده! بیارش اینجا.
سؤالى نگاهى به احمدرضا انداختم كه سرى تكون داد.
بهارك و بى میل سمت همون دختر بردم. از بغلم گرفتش كه بهارك لب برچید. احمدرضا گفت:
-نینا بده خدمتكار، الان گریه مى كنه!
حالا فهمیدم اسمش چیه؛ نینا. نینا مثل بچه ها لب ورچید.
-نه، بذار بمونه.
كناریش پشت چشمى نازك كرد گفت:
-نینا حوصله گریه بچه رو ندارما !!
نینا اخمى كرد و در جوابش گفت:
-ترلان تو حوصله ى چى رو دارى؟
مرد جوونه گفت:
-پارتى و مشروب.
و خنده اى كرد. ترلان پشت چشمى براش اومد گفت:
-نه كه خودت بدت میاد آقا برزو؟
نگاهم هى بینشون در گردش بود كه احمدرضا گفت:
-برو میز شام رو بچین.
سرم و پایین انداختم.
-بله.
برزو گفت:
-چه خدمتكار حرف گوش كنى! اگه یه دونه از اینا پیدا كردى بفرست سمت خونه ى من ...
اصلاً بیا خود همینو بده. قیافشم بد نیست! حداقل خوبیش اینه قیافه ى خودشه نه صد تا عمل!!
پارت 8
احمدرضا گفت:
-ولى نظر من اینه این دختراى دهاتى فقط براى كلفتى به درد مى خورن نه ناز بلدن و نه كار دیگه اى!
دیگه نایستادم تا آقاى قاتل به توهیناش ادامه بده. هرچى سلیقه داشتم به خرج دادم و میز شام رو چیدم.
نگاهى به میز مجلل روبروم انداختم. همه چیز براى پذیرایى آماده بود.
-آقا میز و چیدم.
احمدرضا بلند شد.
-بریم شام.
و بقیه هم دنبال احمدرضا بلند شدن. نینا بهارك و داد دستم. برزو نگاه خیره اى به سر تا پام انداخت و رفت سمت میز.
بهارك و تو بغلم فشردم و سمت آشپزخونه رفتم.
گذاشتمش روى صندلى مخصوصش. لپشو كشیدم.
-دخى ناناز خودم چطوره؟ لب غنچه كن.
و بهارك لباشو غنچه كرد. دلم ضعف رفت از اینهمه شیرینیش. محكم بوسیدمش و غذاشو بهش دادم.
شروع كردم به غذاى خودم كه برزو تو چهارچوب در نمایان شد.
سریع از جام بلند شدم.
-چیزى مى خواین؟
وارد آشپزخونه شد گفت:
-مى خوام یه نخ سیگار بكشم.
رفتم سمت كابینت.
-الان براتون زیر سیگارى میارم.
سرى تكون داد. از تو كابینت زیرسیگارى رو برداشتم و گرفتم سمتش. زیرسیگارى رو گرفت.
خواستم دستم و پس بكشم كه مچ دستم رو گرفت. از ترس قلبم خالى شد.
با نگاه ترسونم نگاهش كردم كه لبخندى زد. به نظرم زشت ترین لبخند دنیا بود. تن صداش و پایین آورد گفت:
-حدسم درست بود ... تا حالا كسى حتى دستت رو هم لمس نكرده!
با صداى لرزونى گفتم:
-میشه دستم و ول كنى؟
اخمى كرد.
-اوخى، ترسیدى؟ نترس باید عادت كنى.
و سرش و جلو آورد انقدر كه قد یه بند انگشت با صورتم فاصله داشت. گفت:
-دوست دارى با من باشى؟
دستم و كشیدم.
-آقا لطفا دستم و ول كن.
-اى جوونم خجالت مى كشى؟ خجالت نداره ... بهت قول میدم بد نگذره.
و چشمكى زد. ترسیده نگاهى به در آشپزخونه انداختم. دستم و ول كرد گفت:
-فعلاً میرم اما تا آخر شب اینجام.
و از آشپزخونه بیرون رفت. با رفتنش نفسم رو سنگین بیرون دادم. حس مى كردم دست كثیفش هنوز روى مچ دستمه.
دستم و زیر آب گرفتم. با صداى احمدرضا ترسیده به عقب برگشتم. اخمى كرد گفت:
-چته؟ جن كه ندیدى اینطورى مى ترسى! برو میز شام و جمع كن و از تو بار بهترین مشروب و بیار.
ابروهام پرید بالا كه گفت:
-اَه، توى احمق كه نمیدونى مشروب چیه! برو میز و جمع كن تا خودم اونا رو بیارم.
بله.
و اومدم از كنارش رد بشم كه بازوم رو محكم كشید. از این كارش ترسیدم. سر بلند كردم كه گفت:
-فكر كنم اون سیلى كه زدم ساخته و حساب كار دستت اومده ... آفرین، آفرین حالام برو.
و بازومو با ضرب ول كرد. دستى به بازوم كشیدم. این مرد عجیب خشن بود.
میز شام و جمع كردم. احمدرضا پیش دوست هاش رفته بود.
ظرف ها رو تو ماشین گذاشتم. ظرف میوه رو با لیوان هاى پایه بلند به سمت سالن بردم. ترلان گفت:
-احمدرضا تا گرم نشدى باید پیانو بزنى بعدش میزنى.
احمدرضا بلند شد و سمت پیانوى سفید گوشه ى سالن رفت. گربه ى سفید پرید روى مبل كه ترلان برش داشت و دستش و لاى موهاى سفید گربه سوق داد.
احمدرضا پشت پیانو نشست.
گوشه ى سالن بهارك و بغل كرده نشستم كه صداى دلنواز پیانو بلند شد.
واقعاً جذاب مى نواخت.
بهارک با صدای باباش ذوق کرد و با شادی کودکانه اى شروع به دست زدن کرد.
آهی کشیدم و نگاهم و به پیانوى سفید جلوی روم دوختم.
همه سکوت کرده بودن و جام های پایه بلندی که رنگ محتوای آلبالویی باعث میشد فکر کنی شربت آلبالو اما اینطور نبود تو دستهاشون بود.
با تموم شدن موسیقی بی کلام که احمد رضا نواخت همه دست زدن و برزو گفت:
_به افتخار احمد رضا یه پیک بزنیم.
احمد رضا اشاره کرد تا براشون بریزم. بهارک رو روی فرش گذاشتم از جام بلندشدم و سمتشون رفتم.
برای همه شراب ریختم. به برزو که رسیدم یاد چند ساعت پیش توی آشپز خونه افتادم و ترسیدم. نگاه خیره اش رو روی خودم حس کردم.
هول کردم و نمیدونم چیشد که محتوای جام ریخت روی پیرهن سفید مردونه اش! ازجاش بلند شد که خورد بهم.
چون ناگهانی بود از پشت رو هوا معلق شدم و باقی مونده ى اون شیشه ای البالوی رنگ ریخت روی خودم.
جیغی کشیدم که از پشت دستی وسط کتفم قرار گرفت و مانع افتادنم شد.
چشم هامو محکم روی هم فشار دادم تا بوی گند اون محتوای خوش رنگ باعث نشه هرچی خوردم و بالا بیارم.
صدای عصبی احمد رضا کنار گوشم رعشه به تنم انداخت.
_دوباره خرابکاری؛ باز کن چشمات و نمردی!
و فشاری به کمرم آورد تا سرجام وایستم. اومدم چشمام و باز کنم همه زدن زیر خنده وبا تمسخر گفتن:
_احمد رضا در طول روز چند بار خرابکاری میکنه؟
احمد رضا سری تکون داد. خجالت زده سرم و پایین انداختم. تمام لباس هام کثیف شده بودن.
برزو نگاهی کوتاهی به من کرد. رو به احمد رضا گفت:
_یه پیرهن به من میدی؟
احمد رضا نگاهی به من کرد و گفت:
_با برزو برو اتاقم یکی از پیراهنم و بهش بده...
با این حرفش رعشه افتاد تو تنم. ترسیده نگاهش كردم و سریع گفتم:
-ببخشید آقا بهارك گریه میكنه.
احمدرضا اخم وحشتناكى كرد. نینا گفت:
-برزو ولش كن، این وقت شب كى مى بینه؟ برو خونه عوض كن. دیروقته، بریم.
نفسم رو آسوده بیرون دادم كه احمدرضا گفت:
-كجا؟ تازه سر شبه.
ترلان با عشوه گفت:
-نه عزیزم یه شب دیگه براى شب نشینى میایم.
برزو نگاهى بهم انداخت. معنى نگاهش رو نفهمیدم اما هرچى بود چیز خوبى توى نگاهش نبود.
مهمون ها با احمدرضا خداحافظى كردن و رفتن.
سریع بهارك خواب رو برداشتم و به سمت پله هاى طبقه ى بالا رفتم. میدونستم از اینكه از حرفش سرپیچى كردم چقدر عصبیه.
بهارك و تو تختش گذاشتم. كمرم و صاف كردم كه در با ضرب باز شد.
ترسیده دستم و روى قلبم گذاشتم. وارد اتاق شد. عصبى گفت:
-تو دختره ى دهاتى كارت به جایى رسیده كه جلوى مهمون هاى من جرأت مى كنى رو حرفم حرف بزنى؟ فكر كردى لباسات عوض بشه اصالتتم عوض میشه؟
زبونم بند اومده بود. قلبم سنگین به سینه ام مى كوبید. دستش كه رفت سمت كمربندش رنگم پرید.
تا حالا كتك نخورده بودم و اولین سیلى رو از دست خودش خورده بودم.
ترسیده عقب عقب رفتم. كمربندش و كشید و یه دور دور دستش چرخوند. با صداى لرزونى گفتم:
-آقا ...
نذاشت ادامه بدم و دستش و به معنى سكوت روى بینیش گذاشت.
با صدایى كه حالا احساس مى كردم خشن تر و بم تر شده گفت:
-هرچى اون مادرت یاغى بود تو باید حرف گوش كن باشى.
و دستش رفت بالا ...
ترسیده دستم و بالا آوردم تا ضربه ى كمربند به صورتم نخوره. با نشستن سگك كمربند روى مچ دستم نفسم رفت و جیغ خفه اى كشیدم.
-اینو زدم تا بدونى تو كى هستى و از كجا اومدى.
و ضربه ى بعدی رو محکم تر زد. ضربات پشت سر هم بود.
ضرب هاى اولش درد داشت اما رفته رفته بدنم بى حس شد و گوشه ى اتاق مچاله شدم.
فقط صداى نفس هاى تند و ضربات كمربند توى سكوت اتاق مى پیچید.
با بسته شدن در اتاق بى حال كف اتاق ولو شدم. گونه ى سمت راستم مى سوخت و دست هام گزگز مى كرد.
شورى خون رو گوشه ى لبم حس كردم. نگاهم به كف اتاق بود.
اشك چشم هام رو تار كرده بود. پلكى زدم و قطره ى گرمى از گوشه ى چشم روى سرامیك سرد اتاق افتاد.
میدونستم اگه بهش مى گفتم دوستت بهم نظر داره باور نمى كرد.
كم كم چشم هام بسته شد و دیگه چیزى نفهمیدم.
با حس سوزش دستم چشم هامو آروم باز كردم. نور خورد تو چشم. چشم هامو بستم و باز كردم.
گیج نگاهى به اطرافم انداختم. توى اتاق خودم بودم. با نشستن دستى روى دستم نگاهم رو از سقف گرفتم.
نگاهم به نگاه اشك آلود خاله افتاد.
وقتى دید دارم نگاهش مى كنم خم شد و پیشونیم رو بوسید. لب هام خشك شده بود و سوزش تو گلوم حس مى كردم.
با صداى خشدار و ضعیفى گفتم:
-شما براى چى اومدین؟
-الهى خاله فدات بشه، چرا این بلا سرت اومده؟
پوزخند تلخى زدم كه گوشه ى لبم سوخت. لب زدم:
-چون سرپیچى كردم از حرف آقا.
خاله عصبى شد.
-اما اون حق نداشت این بلا رو سرت بیاره. برم امیر على رو بگم بیاد سرمت رو باز كنه.
حرفى نزدم و خاله از اتاق بیرون رفت.
بعد از چند دقیقه همراه امیر على وارد اتاق شدن. امیر على با دیدنم گفت:
-از جنگ برگشتى؟
حرفى نزدم كه اومد جلو و كنار تختم ایستاد. سرى تكون داد.
-عجب دست سنگینى داره احمدرضا!
سرم و از دستم باز كرد.
-بهارك كجاس؟
-نگران نباش عزیزم پایینه.
امیر على دستى روى گونه ام كشید كه از درد اخمى میان ابروهام نشست. خاله نگران گفت:
-شكسته؟
-نه بابا مادر من! فقط كمى ضرب دیده. یه دوش آب گرم بگیره كوفتگى بدنش رو خوب مى كنه.
و از اتاق بیرون رفت. با رفتن امیر على خاله رفت سمت كمد گفت:
-لباس برات آماده مى كنم یه دوش بگیرى.
پیراهن كوتاه زیر باسن یقه خرگوشى با شلوار دامنى روى تخت گذاشت و سمت حموم رفت. بعد از چند دقیقه بیرون اومد.
-وان رو برات پر از آب كردم. كمى توش دراز بكش.
با كمك خاله از روى تخت بلند شدم.
-مى خواى لباساتو دربیارم؟
-نه ممنون. خودم مى تونم.
-باشه عزیزم من میرم سرى به غذا بزنم.
سرى تكون دادم.
-ممنون كه اومدین.
خاله آروم دستى به گونه ام كشید.
-تنها كاریه كه از دستم برمیاد عزیزم.
و از اتاق بیرون رفت. توى رختكن لباسام و درآوردم.
نگاهم به جاى كمربند روى بدنم افتاد كه خون مرده شده بود. بغض نشست توى گلوم.
رفتم سمت وان كه نگاهم از توى آینه به صورتم افتاد. لحظه اى از دیدن صورتم ترسیدم و كمى جلوتر رفتم.
حالا رو به روى آینه قرار داشتم.
دست لرزونم رو سمت صورتم بردم و زیر كبودیش دست كشیدم.
گوشه ى لبم پاره شده بود و گونه ام ورم كرده بود. قطره اشك سمجى روى گونه ام سر خورد.
تقاص كارهاى مادرى كه برام مادرى نكرده بود رو باید پس میدادم.
توى وان دراز كشیدم. كمى بدنم درد مى كرد اما گرمى آب باعث شد تا كمى احساس راحتى كنم.
چشم هام و بستم و یاد دیشب افتادم.
با یادآورى دیشب حس كردم اون حالات دوباره داره تكرار میشه. دوش گرفتم و حوله پوشیده از حموم بیرون اومدم.
لباسایى كه خاله روى تخت گذاشته بود پوشیدم.
موهام نم داشت اما دستم درد مى كرد. خواست حوله پیچش كنم كه در اتاق باز شد.
ترسیدم كه خاله با لبخند وارد اتاق شد. نگاهى بهم انداخت گفت:
-حموم رفتى رنگ به روت اومد. بذار موهاتو سشوار بكشم.
روى صندلى نشستم. خاله پشت سرم قرار گرفت. دستى به موهام كشید گفت:
-ماشاالله چقدر پر پشت و بلنده.
لبخند تلخى زدم. انگار خاله غم و از توى نگاهم خوند كه گفت:
-احمدرضا اینطور نبود. توى فامیل از خوش قلبى و مهربونى زبون زد كل فامیل بود اما بخاطر اون دو تا شكست توى زندگیش باعث شد اینطور بشه.
یادمه ماه محرما اولین نفر تو هیأت بود اما نمیدونم چرا انقدر تغییر كرد. آدم گناه مادر و پاى بچه كه نمى نویسه!
بغضم و قورت دادم.
-خودتونو نگران نكنید خاله جون، باید عادت كنم.
خاله آهى كشید و سشوار رو خاموش كرد. موهامو بافت.
توى لباسم انداختم و روسریم رو سرم كردم.
-استراحت كن، برات تو اتاقت غذا میارم.
-نه میام پایین. تیر كه نخوردم یه چند تا كمربند خوردم خوب میشم.
-باشه عزیزم میرم میز و بچینم.
خاله از اتاق بیرون رفت. آروم زمزمه كردم.
"من قویم، مگه نتونستم بدون پدر و مادر زندگى كنم. حالام مى تونم با این مرد بداخلاق زندگى كنم. آب از سرم گذشته، چه یه وجب چه صد وجب!"
از اتاق بیرون اومدم.
نیم نگاهى به در اتاقش كه بسته بود انداختم و از پله ها پایین اومدم.
صداى خنده ى بهارك كل سالن رو برداشته بود. از صداى خنده هاش لبخند روى لبم نشست.
امیر على روى فرش كنار بهارك نشسته بود و زیر گلوشو مى بوسید. میدونستم بهارك به زیر گلوش حساسه.
رفتم سمتشون. بهارك با دیدنم دستشو سمتم دراز كرد.
روى دو زانو كنارش نشستم و خواستم بغلش كنم كه امیر على گفت:
-فعلاً نباید خیلى از دستت كار بكشى. سگك كمربند به استخون مچت خورده.
با صداى خاله كه براى ناهار صدامون كرد بهارك و بغل كرد. از جام بلند شدم و گونه ى بهارك و بوسیدم.
از اینكه امیر حافظ نیومده بود برام كمى جاى سؤال بود.
شونه اى بالا دادم. داشتم پر توقع مى شدم.
خاله میز زیبائى چیده بود. صندلى رو كنار كشید.
-بشین عزیزم.
امیر على گفت:
-اِه مامان ... از جنگ كه برنگشته. دو تا كمربند ناقابل خورده. جاى امیر حافظ خالیه.
خاله گفت:
-طفلى بچه ام مجبور شد دیشب بخاطر اون كنفرانس بره.
-دیوونه است دیگه مادر من، همه اش فكر این و اونه.
-درس خونده تا به همنوع خودش كمك كنه. حالام وراجى بسه!
-چشم بانو.
خاله كمى سوپ برام ریخت. توى سكوت نهار خوردیم و خاله مجبورم كرد تا بیشتر بخورم.
بهارك خوابش میومد. خاله بردش خوابوندش.
امیر على نگاهى بهم انداخت گفت:
-یه چیزى بگم؟
-بله.
تن صداش و پایین آورد گفت:
-تا حالا فكر كردى خیلى بدبختى؟
متعجب نگاهش كردم. خودمم خیلى فكر مى كردم اما اینكه یه نفر یه روز خیلى رك این حرف و بزنه ....!!
ابرویى بالا داد گفت:
-باید منطقى باشى و قبول كنى.
حرفى نزدم. یعنى حرفى براى زدن نداشتم. با صداى ترمز ماشین رعشه افتاد تو تمام تنم.
حس كردم رنگم پرید. امیر على هم انگار فهمید كه گفت:
-چرا انقدر ترسیدى؟ چیزى نشده؟ احمدرضا لولو نیست.
این چى مى دونست كه این مرد براى من از لولو هم ترسناك تره.
دستهام رو توى هم قلاب كردم. قلبم محكم و سنگین به سینه ام مى كوبید.
با باز شدن در سالن ته قلبم خالى شد. امیر على رفت جلو گفت:
-سلام پهلوون، چطورى؟
سرم پایین بود و دست هام و محكم بهم فشار مى دادم.
صداى احمدرضا سرد و محكم توى سالن پیچید و حس تهوع بهم دست داد.
-تیكه میندازى؟
-دور از جون ... تیكه چیه؟ كمربندت سالمه؟ حالش خوبه؟
-چیه، نكنه توام هوس كردى؟!
-من غلط بكنم.
با صداى خاله حس آرامش بهم دست داد.
-سلام احمدرضا. امروز زود اومدى!
-سلام عطى خانم. یه سفر دو روزه باید برم.
-آره خوبه برو بلكه یكم سرت هوا بخوره و دیگه دست رو یه دختر بى پدر و مادر بلند نكنى.
-شروع نكن عطى ... اون خدمتكار منه و من هر جورى كه دلم بخواد باهاش رفتار مى كنم. مى خواست سرپیچى نكنه تا این اتفاق براش نیوفته.
خاله سرى از روى تأسف تكون داد.
-تا وسایلم رو جمع مى كنم چاییم روى میز باشه.
و سمت پله ها رفت. خواستم برم سمت آشپزخونه كه خاله گفت:
-تو بشین من میارم.
روى مبل نشستم كه امیر على اومد و با فاصله ى كمى كنارم نشست گفت:
-چقدر مظلوم شدى! دلم برات مى سوزه. تا حالا دختر مظلوم بى خانمان ندیده بودم.
سر بلند كردم.
-میشه انقدر این كلمه رو تكرار نكنى؟
نمایشى سرش و خاروند گفت:
-آخه ... باشه تكرار نمى كنم.
خاله با سینى چاى از آشپزخونه بیرون اومد و احمدرضا با چمدون كوچكى از پله ها پایین اومد.
حس كردم نیم نگاهى بهم انداخت و بى حرف روى مبل رو به روى من و امیر على نشست.
پا روى پا انداخت گفت:
-با دختر خاله تون خوش میگذره؟
و پوزخندى زد. امیر على گفت:
-نه من راههاى بهترى براى خوش گذرونى دارم.
هواى سالن خفه كننده بود. دلم مى خواست پاشم و سالن و ترك كنم. نگاهى به ساعت سرامیك مشكى توى دستش انداخت گفت:
-من میرم.
خاله و امیر على باهاش خداحافظى كردن. یك ساعت بعد از رفتن احمدرضا خاله آماده شد تا برن.
-دیانه عزیزم تو هم بیا همراه ما بریم.
-نه خاله جون.
-تنهایى آخه!
-ایرادى نداره. با بهارك دیگه تنها نیستم.
امیر على گفت:
-غصه نخور مامان. اونهمه هلو تو خیابون و مردم ول نمى كنن بیان یه كالشو بخورن!
خاله اخمى كرد گفت:
-امیر على دیگه خیلى دارى شوخى مى كنى! قرصاتو خوردى مادر؟
متعجب گفتم:
-مریضه؟
-آره خاله جون، عقلش!
با ناراحتى به امیر على نگاه كردم كه گفت:
-مامان الان این خل و چل فكر مى كنه من واقعاً مشكل دارم.
فهمیدم خاله داره امیر على رو اذیت مى كنه.
بعد از رفتن خاله و امیر على تو حیاط روى تاب نشستم. آفتاب داشت غروب مى كرد.
نگاهم رو به آسمون انداختم. دلم براى بى بى تنگ شد. براى وقت هایى كه مجبورم مى كرد ماست درست كنم یا تخم مرغ ها رو از زیر مرغ ها جمع كنم.
چقدر اذیتش مى كردم ...
آهى كشیدم و قطره اشكى روى گونه ام چكید.
پارت 9
با تاریك شدن هوا هل كردم و سمت خونه رفتم. پا تند كردم سمت طبقه ى بالا.
صداى گریه ى بهارك مى اومد. چه احمق بودم كه ساعت ها تو حیاط نشستم و این طفل بى گناه گریه كرده.
با دیدنم شدت گریه اش زیاد شد. بغلش كردم. كمى دستم درد گرفت اما توجهى نكردم.
همین كه گرمى تنم رو حس كرد آروم شد.
قربون صدقه اش رفتم و از پله ها پایین اومدم. براش كمى غذا دادم.
دستش و گرفتم تا تاتى كنان تا سالن اومد. با دستش پیانو رو نشون داد.
-دوست دارى بزنیم؟
انگار حرفم و فهمید كه سرى با ذوق تكون داد. كاسه اى شیر و كنار گربه ى پشمالو گذاشتم.
آروم روى پیانو دست كشیدم و دستم رفت روى نت هاش. صداى بدى بلند شد.
گربه پشمالو جیغى كشید و بهارك با ذوق دست زد. خنده ام گرفته بود. پیانو زدن آقاى قاتل كجا و این صداى گوش خراش كجا؟
هرچى به نیمه هاى شب نزدیك مى شدیم ترسم بیشتر مى شد از اینكه من و بهارك توى خونه اى هستیم كه مادر بهارك به قتل رسید.
شاید روحش هنوز اینجا باشه.
بدون اینكه لامپ هاى سالن و خاموش كنم مختصر شامى خوردم و به طبقه ى بالا رفتم.
نگاهم به در اتاق احمدرضا كه خورد جیغ خفه اى از ترس كشیدم و وارد اتاق خودم شدم.
در و قفل كردم. بهارك و بغل كردم و روى تخت نشستم. كم كم بهارك خوابش برد.
سكوت همه جا رو گرفته بود و باعث مى شد تا فكرهاى منفى بیشتر بیاد سراغم.
هوا گرگ و میش بود كه خوابم برد. با صداى ممتد زنگ چشم باز كردم. نگاهم كه به ساعت روى دیوار افتاد شوكه شدم.
ساعت یك ظهر بود و من تا الان خوابیده بودم. بهارك .....
ترسیده سر چرخوندم و نگاهم به بهارك غرق تو خواب افتاد. نفس راحتى كشیدم. صداى زنگ در دوباره بلند شد.
یعنى كیه؟
روسریمو روى سرم انداختم و قفل اتاق و باز كردم. پله ها رو یكى درمیون پایین اومدم.
از آیفون نگاهى تو كوچه انداختم. با دیدن شخصى كه تو آیفون دیدم تعجب كردم.
امیر حافظ بود و اینو از روى ته ریشى كه همیشه میذاشت تشخیص دادم. خوشحال از اینكه اومد آیفون رو زدم و سمت در سالن رفتم.
كنار در منتظر ایستادم تا بیاد. همین كه وارد حیاط شد گفت:
-میدونى از كیه پشت درم؟ كجایى تو؟
دو تا پله ى كوچیكو طى كرد و رو به روم قرار گرفت. لبخندى زدم.
-سلام.
نگاهش عوض شد و جاش و به تعجب داد گفت:
-تصادف كردى؟
تازه متوجه شدم كه صورتم كوبیده است. دستم رفت سمت صورتم اما وسط راه میون پنجه هاى قدرتمند امیر حافظ اسیر شد.
-اینا جاى كمربنده .. احمدرضا دوباره زدت؟
سرم و پایین انداختم كه عصبى تر شد گفت:
-كرى؟ میگم كار اونه؟
-آره از حرفش سرپیچى كردم.
دستش و زیر چونه ام گذاشت. نگاهش حالا ته چاشنى از غم داشت.
-مردك روانى عقده هاشو سر تو داره خالى مى كنه. اینطورى نمیشه .. آماده شو باید بریم شاهكارشو به آقا بزرگ نشون بدیم.
-نه نه تو رو خدا.
اخمى كرد.
-یعنى چى نه؟ نكنه میخواى جنازه ات از این خونه بیرون بره؟ زود باش آماده شو.
-اما ...
آروم هلم داد تو سالن گفت:
-رو حرف من حرف نمى زنى. زود باش!
بى میل سمت طبقه ى بالا رفتم و وارد اتاق شدم.
سرسرى مانتو شلوارى پوشیدم. لباس هاى بهارك و عوض كردم و از پله ها پایین اومدم.
امیر حافظ توى سالن راه مى رفت. با دیدن ما سمت در سالن رفت.
دنبالش راه افتادم.
-امیر حافظ.
رو پاشنه ى پا برگشت و نگاهش رو به چشم هام دوخت. طاقت نگاه سنگینش رو نداشتم. سرم و پایین انداختم.
-چیزى جا گذاشتى؟
-نه. میشه نریم؟
-نه!
و از سالن بیرون رفت. پوف كلافه اى كشیدم و در سالن و بستم.
سوار ماشین امیر حافظ شدیم. با سرعت رانندگى مى كرد.
-خاله گفته بود رفتى كنفرانس.
-آره اما نمرده بودم!
باورش برام سخت بود. اینكه كسى از من، از منى كه تو دید همه بى كس و كار بودم دفاع كنه.
دروغه اگه بگم ته قلبم از این حمایت غنچ نرفت و شیرینیش تمام وجودم رو شیرین نكرد.
ماشین و كنار خونه ى آقاجون نگهداشت. نگاهى به اقاقى هایى كه از دیوار به كوچه سرك مى كشیدن انداختم.
ماشین و پارك كرد و پیاده شدم.
چند تا پسربچه تو كوچه توپ بازى مى كردن. زنگ و زد گفت:
-مامان نگفته بود این بلا رو سرت آورده. من و فرستاده تا بیارمت اینجا. خانم جون آش نذرى داره.
در با صداى تیكى باز شد. با استرس وارد حیاط شدم. نگاهم به قابلمه ى بزرگ گوشه ى حیاط افتاد كه زیرش روشن بود.
صداى بگو بخند مى اومد. امیر حافظ بهارك و از بغلم گرفت. همه با دیدن ما سكوت كردن.
سرم و انداختم پایین. نسترن با ذوق گفت:
-واااى امیر حافظ توئى؟
اما امیر حافظ بى توجه به نسترن رو كرد به خانم جون گفت:
-خانم جون، آقاجون كجاست؟
خاله با نگرانى گفت:
-چیزى شده؟
-نه اما باید یه چیزایى گفته بشه.
و سمت پله ها رفت و گفت:
-بیا دیانه.
از استرس گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم. خاله بهارك و از بغلم گرفت. هانیه با كنایه گفت:
-معلوم نیست این دختره ى دهاتى چى داره؟
دنبال امیر حافظ راه افتادم. وارد سالن شدم. آقاجون روى مبل همیشگیش نشسته بود. با دیدن امیر حافظ گفت:
-خسته نباشى.
-ممنون آقاجون.
آقاجون با دیدنم اخمى كرد گفت:
-تو چرا قیافه ات اینطورى شده؟
امیر حافظ پوزخندى زد گفت:
-این سؤال و باید از احمدرضا بپرسین كه چرا!
-چى دارى میگى؟
-مثل اینكه به حرف آقا گوش نكرده اونم تنبیهش كرده.
آقاجون اخمى كرد گفت:
-روزى كه آوردمت مگه نگفتم جایگاهت كجاست؟ چرا كارى مى كنى تا عصبى بشه؟
شوكه و ناباور به پدربزرگى كه با سنگدلى تمام داشت مى گفت من مقصرم نگاه مى كردم.
انگار امیر حافظ حالم رو درك كرد كه گفت:
-آقا جون شما دست و صورت این دختر و دیدى؟
-امیر حافظ تو دخالت نكن! حتماً احمدرضا رو عصبى كرده.
بغضم و قورت دادم. امیر حافظ سرى تكون داد گفت:
-درسته كس و كار نداره، پدرى كه حمایتش كنه ... مادرى كه مادرى كنه اما آقاجون این دخترم یه انسانه و خدائى داره.
-امیر حافظ، تو براى من از خدا و پیامبر حرف نزن.
-آره خوب شما ...
با صداى خاله سكوت كرد.
-امیر حافظ من تو رو اینطورى تربیت كردم كه تو روى بزرگ تر وایستى؟
-اما مامان ...
-اما چى؟
با صداى خانم جون نگاهش كردم.
-اما چى امیر حافظ؟ بخاطر این دختر تو روى پدربزرگ خودت مى ایستى، آره؟
سرم و انداختم پایین و عصبى دست هام و مشت كردم. امیر حافظ دستى به پیشونیش كشید اومد سمتم. سرم و آوردم بالا. گفت:
-خوب نگاهش كنید.
هر دو تا دستم و گرفت.
-ببینید ... اینه رسمش؟ چون كس و كار نداره باید هر بلایى سرش بیاد؟
خاله با عجز گفت:
-امیر، مادر ...
آقا جون عصاشو محكم كوبید زمین گفت:
-امیر حافظ براى چى باید دل بسوزونى؟ نیازى نیست تا من زنده ام طرف این باشى. منم دارم میگم حتماً اشتباه كرده و تنبیه شده.
آروم لب زدم:
-من و از اینجا ببر.
امیر حافظ نگاهم كرد و رو كرد به آقابزرگ گفت:
-این رسم زمانه است آقاجون ... مظلوم همیشه زیر پاست اما بترسید از آهش!
و مچ دستم و گرفت.
-بریم.
بهارك و از بغل خاله گرفت. با صداى محكم و پر صلابت آقاجون رعشه به تنم افتاد.
-مى بینى خانم جون آش نذرى درست كرده و باید همه باشن، حق ندارى از این در بیرون برى!
صداى قدم هاش كه نزدیك میشد دلم و زیر و رو مى كرد از ترس و دلهره. اومد و رو به روم ایستاد. ترسیده گامى به عقب برداشتم.
زیر نگاه سنگینش مثل گنجشكى كه اسیر چنگال هاى عقاب شده باشه مى لرزیدم. سرش كه روى صورتم خم شد، نفسم رفت.
-ببین دختر جون، با مظلوم نمائى نمى تونى خانواده ام رو كه اینهمه سال با هم نگهشون داشتم از هم بپاشى. اگه توى این سال ها من و حمایتم نبود معلوم نبود جسدت رو از كجا پیدا مى كردن.
پس باید خدات رو شكر كنى كه مرد آبرودارى مثل من داره خرجت رو میده بهتره سرت تو لاك خودت باشه و انقدر مظلوم نمائى نكنى!
-امیر حافظ ذاتش مهربونه و دلش براى موش زیر بارون هم میسوزه. حالام برو یه گوشه بشین و بعد از نذرى برو.
تمام بدنم مى لرزید. باورش برام سخت بود. كى باورش میشه این مرد سنگدل و سرد پدربزرگ من باشه و خونش تو رگ هام جریان داشته باشه؟
خاله اومد جلو و بازوم رو گرفت. آروم گفت:
-بیا دخترم.
با تن صداى پایین ادامه داد:
-امیر حافظ تو رو جون مادرت كش نده!
امیر حافظ سرى تكون داد گفت:
-مامان ...!!
خاله آروم چشم هاشو باز و بسته كرد گفت:
-بخاطر مادرت.
-باشه.
و از سالن بیرون رفت. با رفتن امیر حافظ حس كردم تكیه گام رفت و ترسیده تو گردبادى گیر كردم. خاله دستى به پشتم كشید.
صداى پچ پچ دخترا بلند شد.
-حقشه دختره ى دهاتى.
-اما هانیه نگو اینطورى، بدبخت ببین چى شده؟
-تو ساكت شو هدى. هانیه راست میگه، از وقتى اومده امیر حافظم رو ازم گرفته!
خودم رو با بهارك سرگرم كردم. با نشستن زنى كنارم سر بلند كردم.
زنى با قد متوسط و هیكلى كمى تپل. كت و دامن زرشكى پوشیده بود و موهاى كوتاه حنائیش تا زیر گوشهاش بود.
همینطور نگاهم رو بهش دوختم كه گفت:
-من اكرمم، زن دائیت.
به مغزم فشار آوردم. زن دائیم؟! آیا اصلاً مردى رو به عنوان دائى دیدم كه زن دائى داشته باشم؟ اصلاً دائى یعنى چى؟
به اجبار لبخندى زدم گفتم:
-خوشبختم.
پوزخندى زد.
-خوشبخت نباش دختر جون.
سرش و كمى جلو آورد و با تن صداى پایین گفت:
-فكر نكن مى تونى عشق دخترم رو ازش بگیرى!
-امیر حافظ و نسترن از بچگى به اسم هم هستن، پس فكر نكن مى تونى خودت رو به امیر حافظ بچسبونى. امیر حافظ اگه داره كمكت مى كنه چون دلش داره برات میسوزه، مى فهمى؟
مات و مبهوت به زن رو به روم كه خودش رو زن دائیم معرفى كرده بود نگاه مى كردم. معنى حرفهاش برام سنگین بود. یعنى چى كه عشق دخترش رو قاپ بزنم؟
-بهتره اونطورى نگاه نكنى كه انگار هیچى از حرف هاى من نفهمیدى! من زنم و جنس خودم رو خوب مى شناسم. بهتره تورتو جاى دیگه اى پهن كنى.
-اما ...
از روى مبل بلند شد.
-حرفات و براى خودت نگهدار.
و رفت. دستمو به پیشونیم گرفتم. شونه اى به علامت نفهمیدن حرفهاش بالا دادم. با یادآورى حرفهاى آقابزرگ قلبم سنگین شد.
اینكه چطور با یادآورى بى كسیم بهم فهموند نه جایى دارم و نه كسى و باید سكوت كنم.
صداى بگو بخند دخترها نیشترى توى قلبم میزد. حسرت بغض شده توى گلوم بالا و پایین مى شد. خاله اومد سمتم گفت:
-بیا عزیزم، خانم جون سفره تو حیاط انداخته. پسرها رفتن آش نذرى بدن.
از جام بلند شدم و همراه خاله به حیاط بزرگ و سرسبز آقاجون كه اول بهار كمتر از بهشت نبود رفتیم. كنار خاله نشستم.
پسرها با بگو بخند اومدن و همه دور هم آش نذرى خوردیم.
اشتها نداشتم و دو قاشق بیشتر نخوردم. سر بلند كردم و با نگاه اخم آلود امیر حافظ رو به رو شدم. اخمى كرد و به غذام اشاره كرد. آروم لب زد:
-بخور.
دلم از این محبت زیرپوستیش غنج رفت اما با دیدن نگاه عصبى زن دائیم و اخم هاى نسترن نگاهم رو از امیر حافظ گرفتم و تا تموم شدن غذا سر بلند نكردم.
اما به محض تموم شدن غذا و جمع شدن سفره، صداى گرمش كنار گوشم بلند شد.
-چرا چیزى نخوردى؟
هرم نفس هاى داغش از روى شال روى سرم هم احساس مى شد.
كمى خودمو كنار كشیدم و آروم لب زدم:
-اشتها نداشتم.
اومد چیزى بگه كه امیر على گفت:
-بچه ها امشب با یه شهر بازى چطورین؟
چهره ى همه شون خندون شد و گفتن "عالیه"!
لبخند تلخى زدم. تا حالا شهر بازى نرفته بودم. امیر حافظ گفت:
-توأم دوست دارى برى؟
توى دهنم سبك سنگین كردم.
-نه، من تا حالا شهر بازى نرفتم.
-پس امشب با هم میریم.
-اما ...
-همینى كه من گفتم!
-امیر على، من و دیانه هم میایم.
دخترا با اخم نگاهم كردن. نسترن گفت:
-اما امیر حافظ، آخه این تیپش به ما نمى خوره كه دارى میاریش!
امیر حافظ سرد و جدى شد گفت:
-ناراحتى نیا!
و بلند شد رفت سمت سالن. با استرس گوشه ى لبم و به دندون گرفتم. نسترن با حرص گفت:
-دختره ى دهاتى!
هانیه بغلش كرد گفت:
-از چى ناراحتى آخه؟ امیر حافظ جز ترحم به این به نظرت فكر دیگه اى هم مى تونه بكنه؟ اول و آخرش شما مال همین.
سرم و پایین انداختم. یك ساعت بعد خاله اومد گفت:
-امیر على پاشو منو برسون خونه.
-با امیر حافظ برو مامان.
امیر حافظ بهارك بغلش اومد سمتمون گفت:
-دیانه توأم پاشو، باید براى شب آماده بشى.
به ناچار بلند شدم. خاله گفت:
-برو عزیزم از خانم جون و آقاجون هم خداحافظى كن.
دلم نمى خواست برم اما مجبور بودم. سمت سالن رفتم. آقا جون كنار خانم جون نشسته بودن.
سرم و پایین انداختم و با صداى آرومى گفتم:
-با اجازه تون من میرم.
-برو اما دخترجون حواست باشه كارى نكنى احمدرضا ناراحت بشه.
-بله.
و از سالن بیرون اومدم. بدون اینكه با بچه هاى مغرور این خاندان خداحافظى كنم از حیاط بیرون اومدم و روى صندلى عقب جا گرفتم.
خاله روى صندلى جلو كنار امیر حافظ نشسته بود. امیر حافظ ماشین و روشن كرد. خاله گفت:
-من بهارك و نگه میدارم. امشب فقط خوش بگذرون.
امیر حافظ از آینه ى ماشین نگاهم كرد گفت:
-با این صورت؟
خاله چرخید و از بین هر دو صندلى نگاهم كرد گفت:
-میریم سر راهمون یه دست لباس خوشگل از لباس هاش برمیداریم، میایم خونه. میدونم چیكار كنم تا این كبودیا دیده نشه.
و چشمكى زد. امیر حافظ لبخندى زد گفت:
-عالیه.
و ماشین و سمت قتلگاهم روند. ماشین كنار در حیاط ایستاد. امیر حافظ گفت:
-شما برین، اینجا منتظر مى مونم.
همراه خاله وارد خونه شدیم. سمت اتاق رفتیم كه خاله گفت:
-از حرفهاى آقاجونت ناراحت نشو. ازدواج مرجان با پدرت باعث شد آقاجون جلوى احمدرضا بشكنه و آبروش بره.
آقاجون همیشه پدر خدابیامرزتو مقصر میدونه اما نمیدونه همه ى این كینه و نفرت ها از گور خود مرجان بلند میشه.
الانم كه پی خوش گذرونیاشه و خوشبختانه هیچى راجب ایران و اومدن تو توى خانواده نمیدونه.
سرى تكون دادم كه گفت:
-این حرفا رو ولش.
نگاهى توى كمد انداخت. شلوار لى آبى رو همراه مانتوى سفید و راههاى مشكى برداشت. كیف و كفش لیموئى همراه با روسرى آبرنگ.
-به نظرم اینا خیلى بهت بیان.
سوار ماشین امیر حافظ شدیم و سمت خونه ى خاله رفتیم.
پس مرجان نمیدونه كه دخترى كه ازش فرار كرده و ولش كرده حالا تو جمع خانواده اش هست!
امیر حافظ ماشین و كنار خونه ى خاله نگهداشت. از ماشین پیاده شدیم و به همراه خاله داخل خونه رفتیم.
امیر حافظ بهارك و گرفت و خاله دستم و كشید.
-بیا بریم آماده ات كنم.
همراه خاله وارد اتاق خوابش شدیم.
-بشین رو صندلى.
رو صندلى رو به روى میز آرایش نشستم. خاله با دقت شروع به كار كرد.
نمیدونستم داره چیكار مى كنه فقط میدیدم دستش تند تند روى صورتم در حركته.
كارش تموم شد. چونه ام رو توى دستش گرفت و اینور اونور كرد. با رضایت لبخندى زد گفت:
-لباساتو بپوش.
مانتو شلوار و پوشیدم. خاله موهامو شونه كرد و بالاى سرم جمع كرد. شالى روى سرم كمى باز انداخت. چرخى دورم زد گفت:
-حالا خودتو تو آینه نگاه كن.
چرخیدم سمت آینه اما با دیدن صورتم شوكه شدم و جلوتر رفتم. حالا كامل رو به روى آینه قرار داشتم.
باورم نمى شد این دختر زیباى توى آینه كه هیچ كبودى روى صورتش دیده نمیشد من باشم!
رنگ قهوه اى چشمهام توى سیاهى سرمه بیشتر خودشو نشون میداد و لب هام اون رنگ صورتى براق برجسته ترش كرده بود.
نمیتونستم شادیمو پنهون كنم. با ذوق رو به خاله كردم.
-واااى چقدر خوب شده ... چطورى این كار و كردین؟
خاله خندید و دست به كمر شد گفت:
-خالتو دست كم گرفتى؟ یه زمانى براى خودم آرایشگرى بودم! اما خوب الان دیگه نمیتونم. اما مى تونم دختر خوشگلم رو آرایش كنم.
گونه ى خاله رو با محبت بوسیدم كه تو آغوشش نگهم داشت گفت:
-خیلى زیبائى، خیییلى. بریم به امیر حافظ نشونت بدم.
و دستم و گرفت مثل بچه ها با ذوق
پارت 10
دنبال خودش كشیدم. با صداى بلندى گفت:
-امیر حافظ ... امیر حافظ .... بیا.
-چى شده مامان اتفا....
اما با دیدنم حرفش نیمه تموم موند. اومد جلو گفت:
-این .. این دیانه است؟
خاله با غرور گفت:
-بله، شاهكار مامانته.
امیر حافظ بى پروا بغلم كرد گفت:
-چقدر عوض شده!
همین كه تو آغوش گرم مردونه اش فرو رفتم چیزى ته قلبم خالى شد و ضربان قلبم بالا گرفت.
شوكه دستام دو طرفم موند. ازم فاصله گرفت و با دستهاش بازوهام و گرفت.
نگاهش رو به صورتم دوخت. سرم و پایین انداختم.
-خیلى زیبا شدى.
لبخندى روى لبم نشست و ناخودآگاه لب پایینم رو به دندون گرفتم كه آروم گفت:
-نكن اون لب و ...
متعجب سر بلند كردم. چشمكى زد گفت:
-مامان مراقب بهارك باش تا ما بریم خوش بگذرونیم.
-باشه مادر اما خیلى حواست به دیانه باشه.
-چشم.
مچ دستم اسیر دستهاى گرم و محكمش شد و دنبالش كشیده شدم. دستى براى خاله تكون دادم.
روى صندلى جلو جا گرفتم. امیر حافظ پخش ماشین و روشن كرد و شماره ى كسى رو گرفت.
-الو امیر على، ما حاضریم ... باشه همون جاى همیشگى منتظرتونیم.
و گوشى رو قطع كرد. دستامو روى زانوهام گذاشتم كه بى هوا دستش و روى دست هاى قلاب شده ام گذاشت و دست هام رو از هم باز كرد گفت:
-نباید ناخوناتو از ته بگیرى. همیشه باید كمى ناخن داشته باشى.
-اما ...
دستى رو هوا تكون داد.
-رو حرف امیر حافظ حرف نمیزنى!
و نوك دماغم رو كشید. احساس گرما مى كردم. شیشه رو كمى پایین دادم و هواى خنك بهارى كمى از التهاب درونم كم كرد.
-گرمته كولر رو روشن كنم؟
-نه هوا خوبه.
صداى سیستم و كمى بلند كرد. نگاهم رو به بیرون دوختم و تا رسیدن به مقصد حرفى بینمون رد و بدل نشد.
امیر حافظ ماشین و كنار شهربازى بزرگى نگهداشت.
صداى جیغ و بگو بخند تا بیرون شهربازى هم مى اومد. كمى هیجان داشتم چون تا حالا شهربازى نرفته بودم.
امیر حافظ اومد كنارم و نگاهى به اطرافش انداخت.
با دیدن امیر على و دو تا پسر دیگه به همراه نسترن، هدى و هانیه اومدن سمتمون.
تعجب رو تو صورت تك تكشون میشد مشاهده كرد.
امیر حافظ رو كرد بهشون گفت:
-چیه همتون مثل ندید بدیدها دارین نگاه مى كنین؟
امیر على دستشو گرفت سمتم گفت:
-امیر حافظ، خدائى دارم درست مى بینم؟ این همون دختر دهاتیه؟!
امیر حافظ اخمى كرد گفت:
-امیر على ....
نسترن پوزخندى زد گفت:
-واه، چیه خوب؟ داره راست میگه دیگه. شاید الان از اون شلختگى اولیش خبرى نباشه اما یه دهاتیه!
و روشو اونور كرد. دستى به گوشه ى شالم كشیدم. امیر على گفت:
-بهتره بریم تو ... خوووووب، چى سوار میشین؟؟
هانیه با ذوق گفت:
-سورتمه.
-بقیه چى؟
همه به سورتمه رأى دادن. امیر حافظ كه كنارم راه مى رفت آروم گفت:
-تو چى دوست دارى؟
نگاهش كردم گفتم:
-فرقى نمى كنه.
-پس سورتمه سوار شیم.
امیر على بلیط گرفت. امیر حافظ گفت:
-من و دیانه كنار هم مى شینیم.
و بى توجه به نگاه خصمانه ى نسترن رفت سمت جایى كه باید سوار مى شدیم.
دنبالش راه افتادم كه صداى امیر على بلند شد.
-گور خودتو كندى دیانه!
متعجب نگاهش كردم كه با سر به نسترن اشاره كرد.
-اما من كه كاریش ندارم!
-تو ندارى اما اون داره و متأسفانه تو توجه امیر حافظ رو دارى. البته نسترن نمیدونه كه این توجه ها همه از روى ترحمه.
نگاهم رو ازش گرفتم. چرا عالم و آدم مى خواستن به من ثابت كنن كه امیر حافظ داره ترحم مى كنه؟ مگه براى من فرقى مى كنه؟
مهم اینه كه یه نفر هست كه هوامو داره و بهم توجه مى كنه حتى اگه اون توجه از روى ترحم باشه.
كنار امیر حافظ نشستم. خم شد و كمربندم رو بست. با لبخند گفت:
-آماده اى؟
هیجان داشتم. دستم و محكم به میله ى رو به روم گرفتم.
سورتمه تكون آرومى خورد و كم كم شروع به حركت كرد.
صداى جیغ و سر و صدا بلند شد.
هرچى سرعتش بیشتر مى شد ترسم بیشتر مى شد. نا خواسته بازوى امیر حافظ و چنگ زدم و سرم و روى شونه اش گذاشتم.
-واااى من مى ترسم!
دست گرمش روى دستم نشست گفت:
-ترس نداره فقط خودتو خالى كن. جیغ بزن از ته دلت.
سورتمه تكون خورد. جیغ آرومى زدم كه گفت:
-نه، بلندتر.
این بار با صداى بلندترى جیغ زدم كه خندید و شالمو كمى كشید جلو گفت:
-كرم كردى دختر خوب! جیغ بزن اما نه تو گوش من ...
خجالت كشیدم.
-اینو نگفتم تا خجالت بكشى و جیغ نزنى، اینو گفتم تا جیغ بزنى اما نه كنار گوش من.
و خودش با صداى بلندى جیغ كشید. هیجان زده شدم و منم شروع به جیغ كشیدن كردم.
تمام خاطراتم جلوى چشم هام اومدن و بدترین خاطراتم لحظاتى بود كه اومدم تهران.
فریادم از روى هیجان نبود. فقط محض خالى شدن تمام بغض هایى بود كه توى گلوم گیر كرده بودن.
با توقف سورتمه
كمربندم رو باز كردم. كمى سرم گیج رفت بخاطر یهو بلند شدنم. بازوم تو پنجه هاى محكم امیر حافظ قفل شد.
-دختر خوب، آدم كه یهو پا نمیشه!
ازش فاصله گرفتم.
-الان خوبم.
و با هم به سمت بچه ها رفتیم. امیر على با ذوق گفت:
-عالى بود.
نسترن سرش و گرفت گفت:
-امیر حافظ حالم خوب نیست.
امیر حافظ نگاهش كرد.
-چرا؟
-از بس هدى كنار گوشم جیغ جیغ كرد.
هدى معترض گفت:
-اِه ترسیده بودم خوب!
هانیه: بسه دیگه سرمو بردین .. اَه اَه. بریم تونل وحشت.
نسترن چهره اش تو هم رفت.
-نه!
امیر على نگاه خبیثى بهش انداخت.
-خوبه هاااا ... یهو یه سر بریده میاد جلو چشمات.
-اِه امیر على ... چندشم شد!!
چند تا دیگه از وسایل بازى سوار شدیم كه دخترا گفتن ما گرسنه ایم و سمت فست فود شهربازى رفتیم و میز بزرگى رو انتخاب كردیم.
هانیه گفت:
-مى خواى یكم از امیر حافظ فاصله بگیرى؟ همه اش چسبیدى بهش!
نگاهى به خودم و بعد به امیر حافظ انداختم. گفتم:
-اما من بهش نچسبید...
یهو صداى خنده شون بلند شد. امیر على میون خنده گفت:
-آیكیو، تیكه انداخت بهت.
تازه معنى حرف هانیه رو فهمیدم. لبخندى زدم گفتم:
-مى خواى جامونو عوض كنیم؟
پشت چشمى نازك كرد.
-نمیخواد، تو دخیل بستى.
نسترن وسط من و امیر حافظ نشست. گارسون اومد و همه پیتزا سفارش دادن.
امیر على جك مى گفت و بقیه مى خندیدن.
با اومدن گارسون و پر شدن میز هركى پیتزاى خودشو سمتش كشید.
مقدارى سس رو ى تكه اى از پیتزا ریختم.
بعد از خوردن شام از شهر بازى بیرون اومدیم. دیروقت شده بود.
سوار ماشین امیر حافظ شدم. امیر على جلو كنار امیر حافظ نشست.
امیر حافظ آینه رو روى صورتم تنظیم كرد. سرم و پایین انداختم.
اگر تیكه پرونى هاى دخترا رو فاكتور بگیریم، شب خیلى خوبى بود. امیر حافظ با ماشین وارد حیاط شد.
خاله با شنیدن صداى ماشین به حیاط اومد و با دیدن ما لبخندى زد گفت:
-خوش گذشت؟
امیر على سمت خاله رفت گفت:
-جاى شما خالى، عالى بود.
-سلام خاله جون.
-سلام عزیز دلم. خوش گذشت؟
-بله، خیلى.
امیر على خندید گفت:
-توجه هاى زیاد امیر حافظ كار دستمون میده ها و یه روز نسترن مثل احمدرضا یا دیانه رو مى كشه یا امیر حافظ رو!
خاله آروم زد تو صورتش.
-اوا خدا نكنه ... امیر على این چه حرفیه؟
امیر على بى خیال شونه اى بالا داد گفت:
-از ما گفتن بود!
-نسترن باید انقدر فهمیده باشه كه دیانه براى تو و امیر حافظ مثل خواهر نداشتتونه. بیا تو خونه عزیزم.
-نه باید برم خونه.
امیر حافظ اومد و اخمى كرد گفت:
-این وقت شب كجا؟
-آره عزیزم شب بمون فردا برو. بیا تو.
و دستشو پشت كمرم گذاشت. نمیدونم چرا استرس داشتم؟!
-بیا عزیزم، بهارك و توى این اتاق خوابوندم. توأم همینجا بخواب.
-مرسى خاله. خیلى اذیت شدى.
-نه عزیزم. برو استراحت كن.
وارد اتاق شدم. بهارك روى تخت آروم خوابیده بود. با دیدنش لبخندى زدم. شالم رو درآوردم و تا كردم.
موهاى بلندم رو باز كردم و دستى لاى موهام بردم كه در اتاق باز شد.
هول كردم. امیر حافظ تو چهارچوب در ایستاد. با دیدنش نفسم رو آسوده بیرون دادم.
نگاه خیره اى بهم انداخت گفت:
برات آب آوردم، گفتم شاید شبا عادت داشته باشی و اذیت نشی.
رفتم سمتش و پارچ آبو از دستش گرفتم.
نگاهش سنگین بود. لبخندی زدم.
- ممنون.
طرهای از موهای بلندمو توی دستش گرفت.
-چرا اینقدر نرمه؟
ریز خندیدم.
-خوب موئه.
نوک بینیمو کشید.
-فکر کردم نیست. برو بهخواب.
-شب بهخیر.
از اتاق بیرون رفت و در اتاقو بستم.
لبخندی دوباره روی لبهام نشست.
از توجههای امیرحافظ غرق لذت میشدم؛ حتی اگر از روی ترحم باشه.
کمی آب خوردم و کنار بهارک دراز کشیدم. روز پر ماجرایی داشتم. چشمهام روی هم قرار نگرفته خوابم برد.
با تابش نور خورشید از پشت پردهی حریر چشمهام رو باز کردم. کش و قوسی به بدنم دادم.
بهارک چشم باز کرد، بغلش کردم و لبهاش رو بوسیدم.
دستی به مانتو و شلوارم که از دیشب تنم بود کشیدم. موهامو سفت بستم.
بهارکو بغل کردم و از اتاق بیرون اومدم.
صدای خاله و بقیه از آشپزخونه میاومد.
وارد سرویس بهداشتی شدم. دست و صورت بهارکو شستم. آبی به دست و صورت خودم زدم.
نگاهم تو آینه به چهرهام افتاد. کمی ته آرایش داشتم، اما حالا کبودی زیر چشمم خودشو بیشتر نشون میداد
و باعث میشد در نگاه اول جلوهی خوبی نداشته باشه.
سمت آشپزخونه رفتم و...
خاله با دیدنم از جاش بلند شد.
-بیدار شدی عزیزم.
-سلام. صبحبهخیر. چرا زودتر بیدارم نکردین؟
-دیدم چهقدر ناز خوابیدی دلم نیومد بیدارت کنم، حالا بیا بشین.
امیرعلی و امیرحافظ کنار هم نشسته بودن. امیرعلی با دیدنم گفت:
-از هلوی دیشب تبدیل شدی به لولو.
خاله اخمی کرد.
-امیرعلی.
-آی آی مامان جان شما زنا و دخترا این وسایل آرایشا رو نداشتین چیکار میکردین.
-نه که تو بدت میآد پسرم.
امیرحافظ لبخندی زد و بهارک از بغلم گرفت و گذاشت روی پاش.
امیرعلی زد روی شونهی امیرحافظ.
-بریم برات آستین بالا بزنیم، که بچهداری خوب بلدی.
-لازم نکرده تو اگر لالایی بلدی برا خودت بخون تا خوابت ببره پسر.
-آخرم آرزوی ازدواج شما دو تارو به گور میبرم.
-خدانکنه مامان جان.
-پس برید زن بگیرید.
-به به چه مامان روشن فکردی داریم. ای به چشم. پسرم بزرگ شد میآم میگم اینم زن و بچهام.
خاله نهایت دستشو بالا برد و گفت:
-پسره چش سفید، من میخوام لباس دومادی تو تنت ببینم.
-میبینی عزیزم.
-خدا کنه.
خاله چای کنارم گذاشت.
-بخور عزیزم.
در حال خوردن صبحونه بودم، که گوشی خونه زنگ خورد. خاله بلند شد تا جواب تلفن بده.
نمیدونم چرا یهو احساس دلشوره کردم و اشتهام بسته شد.
صدای خاله اومد که گفت:
-اِ احمدرضا تویی!
با آوردن اسم مردی که وجودش رعشه به تمام تنم مینداخت، لقمه از دستم روی بشقاب افتاد.
امیرحافظ نگاهم کرد. با صدایی که آرامش رو به آدم القاء میکرد، گفت:
-حالت خوبه؟
سری تکون دادم، اما خدا میدونست توی دلم داشتن رخت میشستن.
امیر علی گفت:
-این احمد رضا دیوث عجب سیاستی دارهها، بدبخت رنگش مثل گچ شده.
امیر حافظ اخمی کرد، اما حالم من اصلا خوب نبود از اینکه دوباره با اون هیولا زیر یک سقف تنها بودم هراس داشتم.
خاله وارد آشپزخونه شد، گفت:
-احمد رضا بود. نگران دیانه و بهارک شده بود، بهش گفتم اینجایین.
امیرحافظ پوزخندی زد. دیگه اشتها نداشتم.
-آقا امیرحافظ شما منو میبرین خونه.
-کجا خاله؟
-برم خاله جون.
-آره، برو آماده شو.
-ممنون خاله.
از آشپزخونه بیرون اومدم، اما صداشونو میشنیدم. امیرحافظ عصبی گفت:
-معلوم نیست مردک چیکار کرده!
صدای خاله که با ملامت بود، گفت:
-احمدرضا فقط یکم عصبیه و اینم بهخاطر شرایط سخت زندگیشه.
دیگه واینستادم که ادامه حرفهاشونو بشنوم. بهسمت اتاق رفتم، وسایلمو بر داشتم.
امیرحافظ بهارک تو بغلش از آشپزخونه بیرون اومد.
با خاله روبوسی کردم و همراه امیرحافظ از خونه بیرون زدیم.
هرچی به خونه نزدیکتر میشدیم استرسم بیشتر میشد.
گوشی امیرحافظ زنگ خورد. نمیدونم کی بود اما باعث شد که اخمهای امیرحافظ تو هم بره.
ماشین کنار خونه نگهداشت.
-تو نمیآی؟
نفسشو کلافه بیرون داد.
-نه کار دارم، میترسم بیام و خودمو نتونم کنترل کنم و یه بلایی سرش بیارم. ممنون بابت این دو روز.
-کاری نکردم، برو مواظب خودت باش.
از ماشین پیاده شدم. با کلیدی که دستم بود، درو باز کردم و وارد حیاط شدم.
با دیدن ماشین احمدرضا ته دلم خالی شد.
بهارك و تو بغلم جابجا كردم و با گام هاى نامتعادل و قلبى كه محكم و تپنده به سینه ام میزد سمت در سالن رفتم.
آروم در سالن و باز كردم اما با دیدن هیكل پر احمدرضا ترسیده جیغى كشیدم و قدمى به عقب برداشتم.
اخمى كرد گفت:
-مگه جن دیدى؟
-بدتر از جن.
-چى؟
دستم و روى دهنم گذاشتم. لعنتى، باز بی موقعه باز شد .
-هیچى.
سرى تكون داد گفت:
-بهارك و بذار تو اتاق، بیا كارت دارم.
-اما آقا من كه كارى نكردم!
پشت بهم سمت مبل رفت.
-دختره ى احمق ... تا تو بزرگ بشى من هفت كفن پوسوندم. زودباش كارى كه گفتم رو انجام بده.
-چشم.
از پله ها بالا رفتم. بهارك و كنار اسباب بازى هاش گذاشتم و موزیكال تختش رو روشن كردم. در اتاق و بستم و با قدم هاى لرزون از پله ها پایین اومدم.
روى مبل دو نفره اى لم داده بود و سیگار مى كشید. رفتم جلو و رو به روش ایستادم. نیم نگاهى بهم انداخت.
-بشین.
روى مبل تك نفره اى رو به روش نشستم. دستى به ته ریشش كشید گفت:
-دو روزه نبودم مى بینم راه افتادى و اینور اونور میرى ... لابد دو روز دیگه دوس پسرتم میارى!
-من دوس پسر ندارم آقا ...
قهقهه اى زد گفت:
-آخه دختره ى امل دهاتى تو دوس پسر میدونی چیه؟ اصلاً عشوه و ناز بلدى كه كسى جذبت بشه؟
از اینهمه حقارت و تمسخرش گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم.
-شنیدم با مظلوم نمائیت باز گرد و خاك به پا كردى! كى مى خواى یاد بگیرى كه تو رو هیچ كس نخواسته و نمى خواد؟ منم اگر بیرونت كنم هیچ جائى براى زندگى ندارى.
انگشتهام رو توى هم قلاب كردم. دست هاش و دو طرف پشتى مبل گذاشت و كمى خودش رو جلو كشید.
سر بلند كردم. لحظه اى نگاهم به چشم هاش خورد.
نگاهى سرد و نفوذناپذیر!
سرم و پایین انداختم.
-این بار كارى بهت ندارم اما واى به روزى كه پیش دیگران چغولى كنى و بخواى مظلوم نمائى كنى ... كارى مى كنم كه روزى هزار بار آرزوى مرگتو كنى، فهمیدى؟
چنان با فریاد گفت فهمیدى كه تو جام تكونى خوردم.
-بله آقا ... من چیزى نگفتم.
-كارى ندارم گفتى یا نگفتى، از این به بعد مثل یه خدمتكار سرت به كار خودت باشه. حالام برو یه چایى بیار كه خسته ام.
-بله.
بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم. زیر چائى رو روشن كردم تا جوش بیاد.
سرى به بهارك زدم، در حال بازى بود. باید مانتو شلوارم رو عوض مى كردم.
مانتو شلوارم رو درآوردم. نگاهى به لباس هاى توى كمد انداختم.
دوباره یاد حرف ها و تحقیر هاى احمدرضا افتادم اینكه دل هیچ مردى با دیدن من نمى لرزه ... من عشوه ندارم.
سرى تكون دادم و عصبى تونیك كوتاهى كه به زور روى باسن مى رسید همراه با شلوار تنگ ستش برداشتم و پوشیدم.
نگاهى توى آینه به خودم انداختم. كمى ناجور بود و برآمدگى هاى هیكلم رو بدجور نشون میداد.
خواستم درش بیارم اما پشیمون شدم.
موهام رو با كلیپس بالاى سرم جمع كردم و روسرى روى سرم انداختم.
بهارك و بغل كردم و از پله ها پایین اومدم.
لب تابش روى پاش بود و عینك دور مشكى به چشم هاش. سرش تو صفحه ى مانیتور بود.
پارت 11
وارد آشپزخونه شدم و بهارك و روى صندلیش گذاشتم.
سریع كمى فرنى براش درست كردم و تا سرد شدنش چائى درست كردم. فرنى رو جلوى بهارك گذاشتم.
پیش بندش رو بستم. سینى چائى آماده رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
سمت مبل احمدرضا رفتم. دوباره استرس گرفتم.
فنجون چائى رو با قندون روى میز كنارش گذاشتم. نیم نگاهى بهم انداخت. با پوزخند گفت:
-چه عجب یاد گرفتى یه لباس بهتر بپوشى و اون گونى ها رو درآوردى!
بى توجه به توهیناش گفتم:
-شام چى درست كنم؟
-مگه تو غذا هم بلدى؟
-بله آقا همه چى بلدم.
-میرزاقاسمى درست كن. وااى به حالت بد بشه!
-بله.
و سمت آشپزخونه رفتم. این مرد از ترس نفسم رو تو سینه حبس میكنه.
وارد آشپزخونه شدم. بهارك مثل همیشه خودش و كثیف كرده بود.
با دیدنم خندید. لبخندى زدم. دست و صورتش رو شستم و كنار اسباب بازیهاش گذاشتمش و سریع دست به كار شدم.
بعد از چند دقیقه صداى ملایم پیانو تو فضاى خونه پیچید. بهارك با شوق دست زد گفت:
-بابا
بغض نشست توى گلوم. خم شدم و بوسیدمش. كاش كمى مهر پدرى نسبت به این بچه داشت.
شام آماده بود. میز و چیدم. سمت سالن رفتم. تو سالن نبود. یعنى تو اتاقشه؟
پله ها رو آروم بالا رفتم. در اتاقش نیمه باز بود. دودل بودم صداش كنم یا برم سمت اتاقش.
با گام هایى كه بى میل از دنبالم كشیده مى شد سمت اتاقش رفتم.
پشت در اتاقش نفسى تازه كردم و با دو انگشت به در زدم.
بدون اینكه وارد اتاق بشم همون پشت در گفتم:
-آقا شام آماده است. میز و چیدم.
-برو میام.
از در فاصله گرفتم و سمت پله ها رفتم. میدونستم میدونه من آشپزى بلدم و فقط براى تمسخر گفت آشپزى بلدم یا نه.
بعد از چند دقیقه صداى گامهاى محكمش به گوشم خورد و لحظه اى نگذشته بود كه بوى عطرش پیچید تو فضا.
صندلى رو عقب كشید نشست.
غذا رو روى میز چیدم و كنارى ایستادم. لقمه اى گذاشت دهنش. سرى تكون داد.
-خوبیه دختر دهاتیا اینه كه حداقل آشپزى بلدن.
سرم و پایین انداختم كه با صداى بهارك شوكه سر بلند كردم.
-ماما ...!!
قلبم هرى با این حرفش ریخت. نگران به مرد اخموى رو به روم خیره شدم.
پوزخندى زد. دست هاى كوچك بهارك سمتم دراز بود. اشك توى چشم هام حلقه زد.
صداى محكم و سرد احمدرضا رعشه به تنم انداخت.
-خوبه خوبه ... چقدر باهاش كار كردى كه بهت بگه مامان، ها؟؟
چنان دادى زد كه قدمى به عقب برداشتم.
-آقا بخدا من بهش یاد ندادم. اصلاً نمیدونم چى شد كه همچین چیزى گفت؟!
-برش دار از جلوى چشم هام گمشو ... نه، وایستا!
از روى صندلى بلند شد. قلبم محكم و تپنده میزد.
میدونستم رنگ صورتم پریده. توى چند قدمیم ایستاد. كمى سرم و بلند كردم.
با اینكه شاید قد خیلى بلندى نداشت اما هیكلى بود و چهارشونه.
انگشت اشاره اش رو گرفت جلوى صورتم.
-ببین دختره ى دهاتى، تو از یه مادر خرابى پس حواستو خوب جمع كن براى من یكى نمى تونى مظلوم نمائى كنى.
پشت بهم سمت میز شام رفت. با رفتنش نفسم رو آسوده بیرون دادم. بهارك و بغل كردم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
با دور شدن از آشپزخونه بهارك رو با عشق بوسیدم و تمام حس هاى خوب دنیا تو قلبم سرازیر شد.
*****
روزها از پى هم مى گذشت و صورتم خوب شده بود. كم تر تو پر و پاى احمدرضا بودم. بیشتر وقتم رو با بهارك و كتاب خوندن سر مى كردم.
با صداى زنگ تلفن سریع دستام رو با لباسام خشك كردم و سمت تلفن رفتم.
-بله؟
-كجایى یه ساعت دارم زنگ میزنم؟
ابروهام از تعجب بالا پرید.
-جایى نبودم آقا. همین الان زنگ زدین كه برداشتم.
-نمیخواد براى من توضیح بدى. شام درست كن مهمون دارم.
-بله.
و بدون اینكه خداحافظى كنه قطع كرد. شونه اى بالا دادم و سمت آشپزخونه رفتم.
بهارك با تاپ شورتك و عروسك خرگوشیش كه گوش هاى بلندى داشت دنبالم راه افتاد.
بخاطر اینكه بعضى روزها شیطنتش گل مى كرد و گمش مى كردم، پاش پابند بسته بودم و با هر قدمى كه برمیداشت صداش بلند مى شد.
خرگوشكشو كشید گفت:
-ماما ... ماما ...
-جون ماما ... عشق ماما ...
با ذوق خندید و دندوناى جلوش نمایان شد. خم شدم.
-بذار غذا درست كنم باباى بداخلاقت مهمون داره. اگه دیر غذا درست كنم عصبى میشه.
و الكى اداى هیولا درآوردم. ترسید و خزید تو بغلم. گردنش رو بوییدم.
-توأم از باباى هیولات مثل من مى ترسى؟
كمى خوراكى كنارش گذاشتم و خودم مشغول شدم.
برنج و دم كردم. زیر خورشت و كم كردم و دیس مرغ سوخارى رو تو فر گذاشتم.
دسر ها رو تو یخچال گذاشتم. دستى به پیشونى عرق كرده ام كشیدم.
دستى به خونه كشیدم. خسته روى مبل ولو شدم اما باید دوش مى گرفتم.
با بهارك بالا رفتم. وان و پر از آب كردم. توش كف حبابى ریختم. لباسهاى خودم و بهارك و درآوردم و توى وان نشستم.
كمى با هم آب بازى كردیم. با بهارك زیر دوس ایستادم و بعد از یه دوش دو نفره كه كلى خوش گذشت از حموم بیرون اومدم.
لباسهاى بهارك رو تنش كردم. تونیك سبز رنگى كه آستین هاى حریر داشت و از آرنج به پایین بود با شلوار مشكى پوشیدم.
موهامو خشك كردم و محكم پشت سرم بستم.
نگاهم به لوازم آرایش هاى روى میز افتاد. وسوسه شدم كمى ازشون استفاده كنم.
ریمل و برداشتم و سعى كردم همونطورى كه خاله یا امیر حافظ برام زدن بزنم.
چند روزى بود كه ازشون خبر نداشتم. به سختى كمى ریمل زدم.
نگاهى تو آینه انداختم. بد نشده بود اما كمى اطراف چشم هام سیاه شده بودن.
دستمالى كشیدم و رژ صورتى رنگ رو برداشتم به لبهام زدم. با ذوق به ریمل و رژى كه زده بودم نگاهى انداختم.
بهارك و بغل كردم و از پله ها پایین اومدم.
با صداى باز شدن در سالن سر جام ایستادم. احمدرضا همراه همون مردى كه اون شب با دوستهاش اومده بودن وارد سالن شدن.
سلامى دادم كه هر دو سرى تكون دادن. احمدرضا گفت:
-براى هامون چائى بیار تا من لباس عوض مى كنم.
حالا فهمیدم اسمش هامون بود. بهارك و زمین گذاشتم و سمت آشپزخونه رفتم.
تو فنجون هاى آماده شده چائى ریختم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
هنوز پایین نیومده بود. چائى براى هامون تعارف كردم. فنجونى برداشت.
سینى رو روى میز گذاشتم. احمدرضا از پله ها پایین اومد.
تیشرت یقه هفت سفید با شلوار مشكى اسپورت تنش بود. اومد و روى مبل رو به روى هامون نشست پاشو روى پاش انداخت. هامون گفت:
-حالا چیكار مى كنى؟
نگاهى به احمدرضا انداختم. انگار كلافه بود.
-میگى چیكار كنم؟
-یعنى هیچ كى نیست كه براى مدتى نقش همسرتو بى دردسر بازى كنه؟
-نه، میبینى كه هیج كى نیست!
با صداى بهارك به سمتش رفتم.
-ماما ... ماما ...
هر كارى كردم نتونستم این كلمه رو از دهنش بندازم. خم شدم و بغلش كردم كه متوجه ى نگاه خیره ى هامون، دوست احمدرضا، به خودم شدم.
از اینهمه خیرگى نگاهش تعجب كردم. احمدرضا عصبى گفت:
-چیه مثل مجسمه اونجا وایستادى؟ برو دنبال كارت.
-بله آقا !
و سمت آشپزخونه رفتم اما صداى هامون باعث شد مكثى كنم.
-احمدرضا، چرا به فكر خودت نرسیده بود؟
-چى؟
-همین دختره خدمتكارت!
-تو احمق شدى؟
-این هیچ دردسرى برات نداره و تازه دخترتم بهش مامان میكه ... نهایتش تحمل كردنش فقط یه هفته است؛
بعد از قرارداد و برگشت به تهران همه چى منتفیه ... تازه برات هیچ دردسرى هم درست نمى كنه!
دلم گواه بد مى داد. منظورشون چى بود؟!
با فكرى پریشون و ذهنى درگیر میز شام رو چیدم. میدونستم خبرهاى خوبى در راه نیست. بى بى همیشه مى گفت "دلت كه شور زد بدون گواه بدى داره"
-آقا شام آماده است.
هر دو بلند شدن. هامون گفت:
-احمدرضا به حرفاى من گوش كن، پشیمون نمیشى.
احمدرضا نیم نگاهى بهم انداخت.
-فعلاً شامت رو بخور.
-از من گفتن بود، چند روزى بیشتر فرصت ندارى!
به سمت آشپزخونه رفتم و با بهارك شام خوردم. بهارك خوابش مى اومد و داشت نق نق مى كرد. بغلش كردم.
-آقا میرم بهارك و بخوابونم.
دستى تو هوا تكون داد. سمت پله ها رفتم.
-برام عجیبه .. شادى هم پرستارش بود، چرا به اون مامان نگفت؟
-لابد این دختره ى دهاتى خودش بهش یاد داده.
-بعید مى دونم.
وارد اتاق شدم و بهارك و خوابوندم. پتوشو روش كشیدم و از اتاق بیرون اومدم.
شامشون رو خورده بودن. میز رو جمع كردم و ظرف ها رو تو ماشین گذاشتم. چاى و میوه بردم پیششون.
-با من كارى ندارین؟
-نه، میتونى برى.
خسته وارد اتاق شدم و با همون لباسا و روسرى به خواب رفتم.
صبح با تابش نور آفتاب بیدار شدم. بهارك هنوز خواب بود.
پرده ها رو مثل تمام این روزها كنار زدم. نسیم صبحگاهى وارد خونه شد.
با شادى چرخى دور خودم زدم. وارد آشپزخونه شدم. دلم نون خاشخاشى تازه مى خواست.
زیر چائى رو روشن كردم اما پولى نداشتم تا برم نون بخرم و تا حالا هم از خونه بیرون نرفته بودم.
چائى دم كردم و میز صبحونه رو چیدم كه وارد آشپزخونه شد. حوله ى كوچكى دور گردنش بود.
پشت میز نشست. براش چائى ریختم كه خیلى جدى و محكم گفت:
-بشین كارت دارم.
استرس گرفتم. صندلى رو عقب كشیدم و رو به روش نشستم. نیم نگاهى بهم انداخت گفت:
-قراره یه سفر یه هفته اى بریم.
-یعنى چى؟
-یعنى اینكه تو توى این سفر همراه من میاى اما ...
خم شد روى میز گفت:
-اما واااى به حالت اونجا خل بازى دربیارى و یا كارى كنى عصبى بشم، فهمیدى؟ تو به عنوان همسرم و بهارك به عنوان دخترم همراه من میاین.
اینم بدون از روى اجبار دارم مى برمتون. احدى بفهمه كه تو به عنوان چى دارى همراه من میاى اون وقت كارى مى كنم كه مرغ هاى آسمون هم دلشون برات بسوزه.
پس مظلوم نمائى رو كنار میذارى و راپورت خونه و زندگى من و به كسى نمیدى.
تو كه سلیقه ندارى، زنگ میزنم تا همراه عطیه براى خرید برى هم براى خودت هم براى بهارك ..
-آقا میشه ما نیایم؟
-كسى ازت نظر نخواسته، این یه دستوره. تو همراه من میاى و هرچى گفتم گوش مى كنى.
و از پشت میز بلند شد. كلافه سرم و توى دست هام گرفتم.
آخه من چطور مى تونم با این مجسمه ى ابوالهول مسافرت برم؟ یا خدااااا .... اونم به عنوان همسرش!!!
صداى صحبت كردنش از توى سالن مى اومد.
-نه عطى خانم خیالت راحت یه سفر كاریه گفتم بهاركم ببرم حال و هواش عوض بشه.
پوزخند تلخى زدم. بخاطر كار و منفعت خودش مجبوره اون طفل معصوم رو هم با خودش ببره.
-باشه، پس با این دختره میرى خرید؟
-خیالم راحت باشه كه بهترین چیزها رو مى خرى براش؟ آبروى من در میونه... باشه، خداحافظ.
با صداى گامهاش سر بلند كردم. كارتى روى میز گذاشت.
-عطى میاد دنبالت تا با هم به خرید برید. من حوصله ى اینكه هر چیزى رو چند بار توضیح بدم ندارم، پس لطف كن دور و برم نباش ... یه دستى به اون ابروهاتم بكش.
از آشپزخونه بیرون رفت و بعد از چند دقیقه صداى موتور ماشینش خبر از رفتنش داد.
میز و جمع كردم. هنوز تو شوك بودم از اینكه بخوام با این آدم به مسافرت برم!
ساعتى نگذشته بود كه صداى آیفون بلند شد. خاله بود. در و باز كردم و كنار در سالن منتظر ایستادم.
خاله تنها بود. با دیدنم دستى تكون داد. لبخندى زدم. خاله گونه ام رو بوسید و با شوق گفت:
-درست شنیدم؟ احمدرضا مى خواد تو و بهاركم با خودش ببره؟
دلم مى خواست مى گفتم داره براى منافع خودش این كار و مى كنه اما میدونستم اگه بگم این بار تضمینى براى زنده موندنم نیست.
-بله، همینطوره.
-خیلى خوشحالم عزیزم.
-امیر حافظ و امیر على خوبن؟
-اونام خوبن، درگیر كار ... بهارك كجاست؟
-بهارك خوابه.
-پس زود آماده شو. قرار شد امیر حافظ بیاد و با هم بریم.
-به زحمت افتادین.
خاله اخمى كرد.
-چه زحمتى عزیزم؟
-پس میرم آماده بشم.
-برو عزیزم.
سمت پله ها رفتم و وارد اتاق شدم. مانتو شلوارى پوشیدم. بهارك و عوض كردم و از اتاق بیرون اومدم.
زنگ آیفون بلند شد. حتماً امیر حافظه.
خاله سمت آیفون رفت.
-دیدى، خودشه! بیا بریم عزیزم.
همراه خاله از خونه خارج شدیم. امیر حافظ تو ماشینش نشسته بود. با دیدن ما از ماشین پیاده شد. نگاهى بهم انداخت گفت:
-چطورى؟
لبخندى زدم.
-سلام.
-سلا. خوب، كجا بریم؟
خاله جلو نشست.
-یه پاساژى كه همه چى داشته باشه.
عقب جا گرفتم و امیر حافظ آینه رو روى صورتم تنظیم كرد. باعث شد ضربان قلبم بالا بره. از توى آینه نگاهى بهم انداخت.
-مى بینم رنگ و روت باز شده!
دستى به گونه ام كشیدم كه لبخندى زد. ماشین و روشن كرد.
-حالا چى شده كه این آقازاده مهربون شده و قراره تو رو همراه بهارك ببره؟
شونه اى از ندونستن بالا دادم.
-نمیدونم فقط گفت كه ما رو هم مى بره.
-واه ... امیر حافظ، مادر، بده كه حال و هواى این دو تا عوض بشه؟ بهت گفته بودم كه احمدرضا ذات مهربونى داره.
امیر حافظ پوزخندى زد.
-ولى من فكر مى كنم یه چیزى هست.
خاله سرى تكون داد. ماشین و تو پاركینگ پاساژ پارك كرد.
-خوب خانم هاى عزیز، اینم از یه پاساژ بزرگ براى خرید!
از ماشین پیاده شدیم و با آسانسور به طبقه ى پنجم رفتیم.
-از كى شروع كنیم؟
-از بهارك.
-عالیه.
وارد چند تا مغازه شدیم و با سلیقه ى هم چند دست لباس براى بهارك گرفتیم.
امیر حافظ كنارم ایستاد و دستى به پابند بهارك كشید گفت:
-تو از این كارا هم بلدى؟
سؤالى به چشم هاى مهربونش نگاه كردم كه اشاره اى به پابند بهارك كرد گفت:
-این بچه رو به این خوبى مواظبشى و پابند براش بستى!
-آها ... بس كه شیطونه این و به پاش بستم تا وقتى كار دارم از صداى این پابند بفهمم كه همون اطرافه.
نگاه خیره اى بهم انداخت گفت:
-پس منم یكى از اینا براى تو ببندم تا تو شلوغى اطرافم گمت نكنم!
سؤالى نگاهش كردم. لبخندى زد و مثل عادت این روزهاش آروم نوك دماغم زد.
-بهش فكر نكن.
و رفت سمت خاله. بعد از خرید چند دست لباس براى بهارك رفتیم تا براى خودم لباس بخریم.
خاله هر لباسى نشون میداد امیر حافظ مى گفت "نه!"
-امیر حافظ مگه براى تو مى خوام بخرم رو هر چى دست میذارم میگى نه!!
-مادر من باید یه لباس شیك اما طورى نباشه كه بدن نما باشه. اون جایى كه قراره احمدرضا اینو ببره معلوم نیست چطور جائیه!
خاله سرى تكون داد.
-باشه، پس شما دو تا انتخاب كنید.
و بهارك و از بغلم گرفت. امیر حافظ اومد كنارم.
-خاله ناراحت شد؟
-نه، بهتره نگاهى به ویترین اون مغازه بندازیم.
امیر حافظ كمى ناراحت به نظر مى رسید. بالاخره بعد از كلى سختى سارافون زیر زانو كه كت نیم تنه ى آستین بلند و تن پوش قشنگى داشت رو با چند دست لباس دیگه انتخاب كرد.
هر سه خسته از خرید زیاد وارد رستورانى شدیم و سفارش غذا دادیم. خاله گفت:
-باید صورتت رو هم اصلاح كنى.
امیر حافظ اخمى كرد.
-براى چى باید بره اصلاح صورت؟
-واه، امیر حافظ ... مادر چه حرفا مى زنى؟ خودمم قصد داشتم ببرمش، حالا كه احمدرضا گفت دیدم خیلى خوبه.
پارت 12
امیر حافظ نفسش رو کلافه داد بیرون گفت:
-تا دیروز که دیانه زیادی بود تو خونش، چی شده مهربون شده؟
-امیر مادر، الان دیگه یه دختر چهارده ساله هم برای اپیلاسیون میره، دیانه که دیگه ماشاالله خانم شده.
-اون دختر چهارده ساله خیلی کارا میکنه، دیانه هم باید بکنه؟
هاج و واج نگاهم رو به امیر حافظ دوخته بودم. من کار بدی نمی کردم که امیر حافظ انقدر عصبی بود!
-میرم دستامو بشورم.
با رفتن امیر حافظ خاله لبخندی زد گفت:
-بچه ام نگرانه، تو براش مثل خواهری. امیر حافظ از بچگی خیلی مهربون بود.
سرم و انداختم پایین. حرفی برای زدن نداشتم. امیر حافظ بعد از چند دقیقه اومد.
گارسون غذاها رو آورد و هر یه در سکوت نهارمون رو خوردیم.
بعد از خوردن نهار سوار ماشین شدیم که خاله گفت:
-امیر مادر، برو همون آرایشگاهی که همیشه میریم.
امیر حافظ بدون هیچ حرفی سر تکون داد و بعد از چند دقیقه ماشین جلوی آرایشگاه بزرگی نگهداشت.
-امیر حافظ مراقب بهارک باش تا ما میایم.
-باشه.
همراه خاله سمت آرایشگاه رفتیم و وارد سالن مجلل و بزرگی شدیم. زنی همسن و سالهای خاله با دیدن خاله اومد سمتمون.
-به به عطیه خانم، از این ورا ...
-سلام پریسا جون خوبی؟
-ممنون عزیزم. در خدمتم.
خاله دستش رو پشت کمرم گذاشت.
-میخوام دیانه ی عزیزم رو اصلاح کنی.
پریسا خانم نگاهی بهم انداخت.
-بیا عزیزم روی این صندلی بشین.
روی صندلی ای که پریسا خانم گفته بود نشستم. آرایشگاه خلوت بود و چند نفر بیشتر توش نبودن.
شروع به بند انداختن صورتم کرد. کمی درد داشت اما خیلی زیاد نبود.
بعد از اینکه صورتم رو بند انداخت.
خواست ابروهامو برداره که گفتم :میشه دخترونه بردارین؟
_بله عزیزم نامزدی؟
_حرفی نزدم.
خاله لبخندی زد و در جوابش
اصلاح صورتم کامل تموم شد.
خاله با شوق نگاهم کرد.
_هزار ماشالله چقدر خوشکل شدی، نگاهی تو آئینه به صورتم انداختم.
از این همه تغییر ذوق کردم و دستم و روی صورتم کشیدم.
نرم تر از قبل شده بود و ابروهام تمیز و کمانی
خاله پول اصلاح رو به پریسا رو داد.
هر چند که کلی تعارف کرد. و نمی خواست قبول کنه
همراه خاله از آرایشگاه بیرون اومدیم.
سمت ماشین رفتیم.
کلی از امیر حافظ خجالت میکشیدم.
همین که روی صندلی عقب جا گرفتم.
امیر حافظ چرخید و نگاهم کرد.
سرم و پایین انداختم.
خاله با شوق گفت :ببین دخترم ماشالا چه ناز شده. .
اما امیرحافظ بی هیچ حرفی چشم ازم گرفت و ماشین و روشن کرد.
دلشوره گرفتم یعنی امیرحافظ خوشش نیومده؟
نمیدونم چرا برام مهم بود تایید امیرحافظ اینکه در نظر امیر حافظ خوب بیام.
ماشین و کنار خونه ی احمدرضا نگهداشت بهارک و بغل کردم.
امیرحافظ گفت : شما تو ماشین بمون مادر من وسایلا رو می برم.
_باشه عزیزم
_دیانه عزیزم
_ بله خاله
_ مراقب خودت خیلی باش
_چشم
_چشمت بی بلا گلم.
گونه خاله رو بابت تمام محبت هاش بوسیدم.
همراه امیرحافظ سمت خونه رفتیم.
در سالن و باز کردم.
امیرحافظ خرید ها رو کنار در ورودی گذاشت. نگاهم کرد،عمیق و خیره.
_زشت شدم؟
دستش اومد سمت صورتم.
اما انگار پشیمون شد و دستش رو پس کشید و...
-مراقب خودت باش. خیلی به پر و بالش نپیچ. حواست به خودت باشه دیگه تکرار نکنم.
-خیالت راحت.
-تا سالم برنگردی خیالم راحت نمیشه.
-برم.
دستی تکون دادم که آروم لب زد:
-خیلی خانم شدی خرگوش کوچولو.
پشت بهم سمت در حیاط رفت.
هجوم یکبارهی خون و روی گونههام حس کردم.
دستم و روی گونههای ملتهبم گذاشتم. با صدای بهارک به خودم اومدم.
باید چمدون میبستم.
چمدون بزرگی وسط سالنگذاشتم و تمام کارایی که خاله گفته بود و انجام دادم.
حوله، شامپو، لباس زیر، لباسهای بهارک و تمام لباسهایی که برای خودم خریده بودم توی چمدون چیدم.
با بستن چمدون نفسم و آسوده بیرون دادم.
بهارک خوابیده بود. از اتاق بیرون اومدم. سمت پلهها رفتم که با احمدرضا روبهرو شدم.
دو پله بینمون فاصله بود و هر دو روبهروی هم قرار داشتیم.
سر بلند کرد، نگاه کلی به صورتم انداخت.
-سلام.
-چه عجب یه تغییری کردی! چمدونت و بستی؟
-بله.
-بیا اتاقم.
سمت اتاقش رفت که به دنبالش راه افتادم.
در اتاقش و باز کرد. با استرس پا تو اتاقش گذاشتم.
سمت کمد دیواری بزرگ اتاق رفت و چمدونی از توش در آورد.
رفتم جلو و چمدون و از دستش گرفتم. کنار تختش روی زمین گذاشتم.
در کمد لباسهاش و باز کرد و چندین دست لباس روی تخت گذاشت.
-همه با دقت تا میکنی!
-بله.
شروع به جمع کردن لباسها کردم.
همه رو توی چمدون چیدم.
-تموم شد؟
-دیگه چیزی نیست زیپش و ببند.
-باشه.
در چمدون بستم و گوشهی اتاق گذاشتم.
روی مبل چرم مشکی اتاق نشست که دقیقاً روبهروی عکس قرار داشت.
چند تا تیر دارت از روی میز عسلی برداشت و نشونه گرفت روی صفحهی دارتی که عکس زنی روش بود.
ترسیده بودم و تیر مستقیم به لبهای زن خورد.
-حواست و جمع کن که یک روز تو به جای این زن نباشی روی دیوار. این سفری که داری میری فکر نکن برای خوش گذرونیه. من باید قراردادی ببندم که مجبورم تو و بهارک با خودم ببرم، کافیه اشتباهی ازت سر بزنه اونوقت تضمین نمیکنم که زنده برگردی!
-بله آقا.
-حالا برو بیرون.
با عجله از اتاق بیرون اومدم ؛ مثل پرندهای که از قفس آزاد شده باشه پام و اتاق بیرون گذاشتم.
نفسم و آسوده بیرون دادم. تمام کارهایی که گفته بود، انجام داده بودم.
چند بار چک کردم تا چیزی جا نمونده باشه.
لباسهای بهارک تنش کردم. مانتو و شلوار خوش رنگی و پوشیدم.
ریمل و برداشتم و با دقت به مژههام زدم. رژ کالباسی و روی لبهام کشیدم.
چهرهم از بیرنگی در اومده بود.
احمدرضا چمدون به دست از اتاقش بیرون اومد.
کت و شلوار سورمهای با پیراهن سفید یقه باز پوشیده بود و عینک دودی روی موهاش گذاشته بود.
بوی عطرش تمام فضا رو برداشته بود....
نگاهم رو ازش گرفتم. چمدون من و بهارك رو هم برداشت و از پله ها پایین رفت. دنبالش رفتم.
چمدون ها رو تو صندوق گذاشت. خواستم عقب بشینم كه عصبى گفت:
-فعلاً باید جلو بشینى.
و رفت سمت در راننده. در جلو رو باز كردم و نشستم. احمدرضا ماشین و روشن كرد و از حیاط خارج شد.
عینكش رو گذاشت روى چشم هاش.
سقف ماشین باز شد. نسیم بهارى باعث میشد تا لبه هاى روسریم كمى بهم بخوره.
یه دستش و لبه ى پنجره ى ماشین گذاشت و با یه دستش رانندگى مى كرد.
هرچى به فرودگاه نزدیك تر مى شدیم استرسم بیشتر مى شد. تا حالا سوار هواپیما نشده بودم و مى ترسیدم.
ماشین و تو پاركینگ فرودگاه پارك كرد.
مردى اومد جلو و هر دو چمدون رو گرفت. همراه احمدرضا به سالن اصلى رفتیم. فرودگاه خلوت بود. اشاره اى به صندلى ها كرد.
-بشین تا برگردم.
روى صندلى نشستم و احمدرضا سمت متصدى فرودگاه رفت. نگاهم بهش بود.
بلیط ها رو نشون داد. بعد از چند دقیقه اومد سمت ما و روى صندلى نشست.
استرسم لحظه به لحظه بیشتر مى شد. با اعلام پرواز و بلند شدن احمدرضا، حس كردم رنگم پرید.
از روى صندلى انتظار بلند شدم و همراه احمدرضا بعد از تحویل مداركمون از سالن بیرون اومدیم.
اصلاً نمیدونستم كجا قراره بریم و براى چى باید من و بهاركم باشیم!
با دیدن هواپیما تپش قلب گرفتم. احمدرضا نیم نگاهى بهم انداخت.
-تا حالا هواپیما سوار نشدى؟
-نه، بار اولمه!
-ترس نداره ... مثل تمام وسیله هاست.
حرفى نزدم. تو دلم همه اش دعا مى كردم.
-بهتره كارى نكنى تا آبروى من بره!
روى صندلى كنار پنجره ى كوچك هواپیما نشستم. احمدرضا كنارم نشست.
خم شد و كمربندم رو بست. لحظه اى حس كردم هواپیما تكونى خورد.
دست احمدرضا نشست روى دستم. شوكه شدم و از زیر چشم نگاهى بهش انداختم اما بى توجه به من با سرانگشتش پشت دستم و نوازش كرد.
كلاً یادم رفت تو هواپیما هستم و حالم داشت بد مى شد. نمیدونم چقدر گذشته بود كه صداش از كنار گوشم بلند شد.
-بهت گفته بودم هواپیما ترس نداره؛ البته براى توئى كه فقط گاو و گوسفند دیدى طبیعیه!
سر چرخوندم و متعجب نگاهش كردم اما اون خیره و عمیق به چشم هام خیره شد. خونسرد نگاهش رو ازم گرفت.
نفسم رو آسوده بیرون دادم و تا لحظه ى نشستن هواپیما حرفى بینمون رد و بدل نشد.
با صداى (مهماندار/خلبان/كاپیتان) فهمیدم كه كیش هستیم.
با نشستن هواپیما كمربندم رو باز كردم و همراه احمدرضا به سالن اصلى رفتیم.
بعد از تحویل گرفتن چمدون ها ماشینى كرفت و آدرس جائى رو داد.
هوا شرجى بود اما طبیعت و درخت هاى بلند خیابون ها باعث میشد تا با لذت به اطرافت نگاه كنى.
ماشین كنار در بزرگى نگهداشت. از ماشین پیاده شدیم. احمدرضا زنگ آیفون رو زد.
-بهتره اینجا طورى برخورد نكنى كه شك كنن تو همسرم نیستى، فهمیدى؟
سرى تكون دادم. در باز شد.
احمدرضا هر دو چمدون رو دنبال خودش كشید و وارد حیاط شد.
پشت سرش وارد حیاط شدم.
یه حیاط بزرگ پر از درخت های بلند و گلهای کاغذی، استخر سرپوشیدهایی، جاده سنگفرشی که به ساختمون مجللی وصل میشد.
در سالن بازشد.
با دیدن هامون و لبخند روی لبش احمدرضا رفت سمتش. خیلی گرم همدیگه بغل کردن.
هاموننگاهی به من و بهارک انداخت، گفت:
-این دختر چه تغییری کرده.
احمدرضا پوزخندی زد.
-آره، میشه یه نگاهی بهش انداخت.
هامون اخمی کرد.
-نه دیگه بیانصاف نباش تو دل برو شده.
چشمکی زد که باعث شد احمدرضا اخمی کنه و حرف عوض کرد.
-چی شد کیا هستن؟
-فعلاً بچههای خودمون هستن.
-خوبه.
وارد سالن شدن. از اینکه تو یک جمع غریبه حاضر شده بودم حس خوبی نداشتم و استرش گرفته بودم.
وارد سالن شدم.
یه سالن بزرگ و ال مانند، کف سالن پارکت بود و پلههای مارپیچی از وسط سالن به طبقه بالا که نیم دایره بود، طبقهی پایینی رو به طبقه بالا وصل میکرد.
تینا اومد سمتمون وگونهی احمدرضا رو بوسید.
با دیدن برزو دوباره ترس تو وجودم افتاد.
از نگاه خیره این مرد میترسیدم.
ترلان نگاهی به سر تا پام انداخت، گفت:
-این همون دختر دهاتیه؟
-آره.
-وای چه عوض شده، خیلی بهتر از قبل شده.
نگاهم و ازش گرفتم.
( دختره احمق چی فکر کرده، همه باید مثل خودشون دار و ندارشو بندازه بیرون تا قشنگ باشه.)
برزو اومد جلو گفت:
-چطوری احمدرضا؟
-بد نیستم، ولی من نمیدونم آقای مشایخی برای چی باید برای یه قرارداد ساده زن و بچهی من و ببینه؟ مگه میخواد برای اونا قرارداد ببنده که همچین شرط مسخرهای گذاشته.
برزو نگاهى بهم انداخت. از طرز نگاهش خوشم نیومد. پوزخندى زد گفت:
-براى تو كه بد نمیشه، چند شبى رو با خدمتكار دهاتیت سر میكنى!
-فكر مى كنى از دل خوش اینو ورداشتم با خودم آوردم؟ ین قرارداد برام مهمه؛ انقدر مهمه كه حاضر شم یك هفته با این تو یه اتاق باشم!
برزو سرى تكون داد. هامون حرف و عوض كرد.
-بیاین اتاقتون رو نشون بدم و یكى از چمدون ها رو برداشت.
همراه احمدرضا و هامون سمت پله هاى طبقه ى بالا رفتیم. هامون در اتاقى رو باز كرد و با دستش به اتاق اشاره كرد.
-اینم اتاق شما.
نگاهى به اتاق بزرگ و دلبازى كه پنجره ى بزرگى رو به حیاط داشت انداختم.
هامون پایین رفت. احمدرضا نگاهى به اتاق انداخت.
-یه دست لباس راحتى بذار رو تخت تا دوش میگیرم.
-بله.
رفت سمت درى كه گوشه ى سمت راست اتاق قرار داشت. بهارك خوابش برده بود.
آروم روى تخت گذاشتمش. چمدون احمدرضا رو باز كردم و لباس ها رو توى كمد دیوار چیدم.
یه ست اسپورت مشكى روى تخت با حوله اش گذاشتم و لوازم بهداشتى از عطر و ادكلن و بادى اسپلیش و بقیه رو روى میز دراور چیدم.
با صداى در حموم سمت حموم رفتم.
-حوله ام رو بده.
حوله رو دستش دادم. اومدم چمدون خودم رو باز كردم كه از حموم بیرون اومد.
لحظه اى نگاهم بهش افتاد. از دیدن بدن برهنه اش كه فقط حوله اى دور كمرش بود با خجالت ازش رو گرفتم.
بى توجه سمت آینه رفت. قلبم محكم به سینه ام مى زد و حس مى كردم گونه هام گل انداخته.
آخه چطور مى تونستم تا یك هفته تو یه اتاق باهاش باشم؟!
همونطور بدون هیچ كارى كنار چمدون نشسته بودم كه با صداش هول كردم و تكونى خوردم.
-كارت تموم نشده یا نكنه دخیل بستى چمدون حاجتت رو بده؟
متعجب سر بلند كردم. هنوز چیزى نپوشیده بود.
-پاشو چمدون و جمع كن یه لباس درست حسابى بپوش.
-بله آقا.
سریع لباسام رو تو كمد چیدم كه رفت سمت كمد و نگاهى به لباسها انداخت. شومیز زرشكى رنگى رو گرفت سمتم.
-این و بپوش ... تو كه انتخاب لباس بلد نیستى!
شومیز و از دستش گرفتم. رفت سمت تخت. سریع صورتم رو سمت كمد كردم تا لباس هاش رو بپوشه.
-خانم قدیسه، میرم بیرون تا موقع پوشیدن لباساتون وسوسه نشم!
تمام حرفهاش با تمسخر بود. با بسته شدن در اتاق نفسم رو آسوده بیرون دادم.
روسریم رو از سرم درآوردم و كلیپس موهام رو باز كردم.
موجى از آبشار سیاه ریخت روى كمرم. بخاطر اینكه دوباره پیداش نشه لباسام رو برداشتم و سمت حموم رفتم.
سریع مانتوم و با شومیز زرشكى رنگ كه تا زیر باشنم بود و خیلى جذب نبود عوض كردم.
شلوار مشكى پوشیدم. موهام رو دوباره جمع كردم و روسرى روى سرم انداختم و با دقت گره اى زیر گردنم زدم.
صندل راحتى پام كردم.
نگاهى تو آینه انداختم. راضى از ظاهرم لبخندى زدم.
حتماً كه نباید با تاپ شلوارك ظاهر مى شدم تا قابل پسند بقیه باشم!
با بیدار شدن بهارك لباساش رو عوض كردم.
باید چیزى بهش میدادم. گرسنه اش بود. شیشه شیرش رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
صداى بگو بخندشون كل سالن رو برداشته بود.
آروم از پله ها پایین اومدم. دور هم نشسته بودن و برزو چیزى رو با آب و تاب تعریف مى كرد.
سمت آشپزخونه رفتم. در یخچال و باز كردم. پاكت شیر و برداشتم.
بهارك و روى صندلى گذاشتم.
-اینجا بشین؛ تكون نخورى.
پستونكش رو مكى زد. شیر و گذاشتم تا گرم بشه. شیر و بعد از اینكه سرد شد ریختم تو شیشه اش. از آشپزخونه بیرون اومدم.
هامون با دیدنم اشاره اى كرد گفت:
-بیا اینجا بشین.
و به مبلى نزدیك خودشون اشاره كرد. نگاهى به احمدرضا انداختم كه تأیید كرد. بى میل روى مبلى كه تقریباً نزدیكشون بود نشستم.
شیشه رو دهن بهارك گذاشتم. هامون گفت:
-ببینم شماها امشب قراره چى به ما بدین؟
ترلان و نینا نگاهى به هم انداختن گفتن:
-توقع ندارین كه ما براتون آشپزى كنیم؟ احمدرضا اینو براى چى آورده؟
-من پرستار دختر آقام، نه آشپز شما!
ترلان پوزخندى زد گفت:
-اوهوع، دختره دهاتى چه زبون باز كرده!
نگاهم رو بهش دوختم.
-فعلاً كه همین دختر دهاتى یه قدم از شما جلوتره.
-الان مثلاً تو چى از من جلو هستى؟
قلبم محكم میزد از اینكه براى اولین بار داشتم در برابر كسى مى ایستادم.
میدونستم احمدرضا حسابم رو مى رسه. از روى مبل بلند شدم.
-من اگر بخوام آشپزى كنم فقط براى آقا مى كنم نه شما.
و به سمت در سالن رفتم و بازش كردم. هواى آزاد كه به صورتم خورد كمى حالم بهتر شد اما تازه ترس افتاد تو وجودم.
پارت 13
توى آلاچیق زیر درخت بزرگ گل كاغذى نشستم.
تازه فهمیدم چیكار كردم و در برابر احمدرضا به دوستاش توهین كرده بودم اما خودش شروع كرد نه من!
نمیدونستم چى قراره بشه و برخورد احمدرضا چیه! با استرس پامو تكون دادم. با دیدن احمدرضا فاتحه ام رو خوندم.
سریع از جام بلند شدم.
با قدم هاى محكم اومد سمت آلاچیق. قلبم از ترس مثل قلب گنجشكى كه توى قفس گیر كرده باشه میزد.
همین كه بوى عطرش پیچید توى دماغم ته دلم خالى شد.
وارد آلاچیق شد. نیم نگاهى بهم انداخت و به بدنه ى آلاچیق تكیه داد.
بهارك و توى بغلم جابجا كردم. پوزخندى زد.
-مى بینم زبون باز كردى ... نكنه تخم كفتر خوردى؟
از آلاچیق فاصله گرفت و اومد سمتم. قدمى جلو گذاشت كه ترسیده قدمى به عقب گذاشتم.
یهو سرش و روى صورتم خم كرد. چشم هام و با ترس بستم. صداش از فاصله ى كمى به گوشم نشست.
-اینبار و مى بخشمت چون حقیقت رو گفتى. تو خدمتكار خونه ى منى نه خدمتكار جاى دیگه، پس كاریت ندارم.
متعجب چشم هام رو باز كردم. قد راست كرد و چرخید سمت خروجیه آلاچیق رفت.
نفسم رو آسوده بیرون دادم. از اینكه قرار نبود دوباره تنبیه بشم خوشحال بودم.
با روشن شدن چراغ هاى پایه كوتاه حیاط ویلا صداى بگو بخند بلندشون بلند شد و در سالن باز شد.
اول نینا و ترلان بیرون اومدن و پشت سرشون اون سه تا. هر پنج تاشون آماده بودن.
سؤالى نگاهشون كردم كه ترلان پوزخندى زد گفت:
-بمون و براى خودت غذا درست كن.
سوار ماشین شدن و در اتوماتیك بالا رفت. تا لحظه اى كه در حیاط بسته شد متعجب و ناباور به ماشین خیره شدم.
باورم نمى شد كه آدم ها انقدر بد باشن.
مثلا منم همسفرشون بودم. بى بى همیشه مى گفت "خوبى كن حتى به اونى كه بهت بدى كرده"
اما این آدم ها سكوت آدمى رو براى خودشون یه مدل دیگه تعبیر مى كنن.
وارد سالن شدم. باید چیزى براى بهارك درست مى كردم. نگاهى توى یخچال انداختم.
شیر و كمى نبات گذاشتم تا بپزه. تا موقعى كه غذا آماده بشه چرخى توى سالن زدم.
شام بهارك و دادم و خودمم كمى خوردم. ظرف ها رو شستم و هم اه بهارك به اتاقى كه براى ما بود رفتم.
كف اتاق پاركت بود. در كمد رو باز كردم و پتویى كف اتاق پهن كردم.
متكا رو گذاشتم و مثل تمام شب ها بهارك سرش رو روى سینه ام گذاشت. آروم پشتش رو نوازش كردم و همونطور خودمم خوابم برد.
فقط لحظه اى تو بیدارى و خواب در اتاق باز شد و دیگه چیزى نفهمیدم.
صبح طبق تمام روزهایى كه صبح زود بیدار مى شدم بیدار شدم.
نگاهى به اطراف انداختم و با یادآورى اینكه كیش هستیم سریع از جام بلند شدم.
نگاهم به تخت افتاد كه احمدرضا با بالا تنه ى برهنه بالشت تخت رو بغل كرده و خوابیده بود.
موهاى جو گندمیه كنار شقیقه اش تضاد جالبى با فیس صورتش ایجاد كرده بود.
كلافه سرى تكون دادم و ...
سمت آینه رفتم. روسریم بخاطر اینكه از دیشب روى سرم بود چروك شده بود. آبى به دست و صورتم زدم و روسریم رو عوض كردم.
آروم از اتاق بیرون اومدم و پله ها رو با گام هاى آهسته طى كردم. سمت آشپزخونه رفتم. زیر چائى رو روشن كردم.
میز و چیدم. خواستم از آشپزخونه بیرون برم كه با دیدن برزو تو چهارچوب در آشپزخونه ترسیده به بدنه ى سرد میز برخوردم.
لبخندى زد گفت:
-تو هم مثل من سحرخیزى؟
و وارد آشپزخونه شد. ترسیده بودم و نمی دونستم چه عكس العملى نشون بدم. اومد جلو و رو به روم ایستاد گفت:
-صورتت رو اصلاح كردى چقدر جذاب تر شدى. من عاشق دخترهاى دست نخورده ام. برام جذابیت داره!
سرش و خم كرد.
-تو هم از همون دسته از دخترها هستى. مطمئن باش یه روز تمامت رو لمس مى كنم.
قدمى به عقب گذاشتم و با صداى لرزونى لب زدم:
-میشه برید عقب تر؟
-اى جونم جوجه هیجان زده شدى؟ قلبت داره مى تپه ... دوست دارم.
-گفتم برید اونور.
-اگه نرم؟
با صداى هامون نفسم رو سنگین بیرون دادم.
-برزو اینجائى؟
برزو چرخید و گفت:
-آره، كارم داشتى؟
هامون نگاهى به برزو و بعد به من انداخت. حس كردم رنگم پرید.
سرم و پایین انداختم كه هامون گفت:
-تو برو احمدرضا رو بیدار كن، باید جائى بریم دیر میشه.
از خدا خواسته از كنار برزو رد شدم. لحظه ى آخر حس كردم دستش رو به سرانگشتام كشید.
سریع از آشپزخونه بیرون اومدم و با حس چندشى دستم رو به لباسم كشیدم.
سمت پله ها رفتم. وارد اتاق شدم. بهارك هنوز خواب بود. سمت تخت رفتم.
بدون اینكه به بالا تنه ى برهنه اش نگاهى بندازم آروم صداش كردم.
-آقا ... آقا ...
اما هیچ تكونى نخورد. كمى تن صدام و بالا بردم.
-آقــــــا ...
اما فایده نداشت. سرم و جلو بردم و كنار گوشش با صداى آرومى گفتم:
-آقا
یهو تكونى خورد. اومدم كمر راست كنم كه نمیدونم چى شد پرت شدم روش.
از ترس و خجالت چشم هام رو بستم. حس مى كردم یه جاى سفت و سخت افتادم.
صداى عصبیش باعث شد ترسیده چشم باز كنم.
-جات خوبه؟!
نگاهى به خودم انداختم كه روى بالا تنه اش افتاده بودم. با خجالت لبم و گزیدم كه داد زد:
-پاشوووو....
هول كردم. بازومو گرفت و یهو بلندم كرد. نگاهم رو به زمین دوختم.
-صبحانه آماده است.
-باشه، برو میام.
از خدا خواسته از اتاق بیرون اومدم و سمت پله ها رفتم.
وارد آشپزخونه شدم. تنها هامون توى آشپزخونه بود. روى صندلى نشسته بود اما انگار اینجا نبود چون متوجه اومدنم نشد.
مرد بدى نبود. توى فنجون چائى ریختم كه عطر هل و دارچینش بلند شد.
روى میز كنارش گذاشتم. سر بلند كرد و نیم نگاهى بهم انداخت. نگاهم رو از نگاهش گرفتم.
-براتون چائى ریختم.
-ممنون.
احمدرضا وارد آشپزخونه شد و روى صندلى رو به روى هامون نشست.
براى احمدرضا چائى ریختم.
با ورود نینا و ترلان چائى براى خودم ریختم و روى صندلى نشستم. هامون لبخندى زد كه از دیدم پنهون نموند.
نینا با تاپ شلوارك كوتاه و موهایى كه بالاى سرش جمع كرده بود روى صندلى ولو شد.
-چائى!
هامون خیلى جدى گفت:
-اونجا ... براى خودت بریز.
برزو هم وارد آشپزخونه شد كه هامون گفت:
-صبحونتون رو بخورید باید تا جائى بریم.
ترلان براى خودش و نینا هم چائى ریخت كه هامون گفت:
-چه چائى خوش عطرى! یعنى تو هر روز صبح از این چائى ها میخورى؟
از این تعریف هامون لپ هام گل انداخت و لبخندى روى لبم نشست كه احمدرضا با پوزخند گفت:
-آره، تنها كارى كه خوب بلده آشپزى و خونه داریشه.
ترلان با كنایه گفت:
-كه اونم همه ى خدمتكارها بلدن!
هامون نگاهم كرد.
-یه فنجون دیگه از این چائى هاى خوش عطرت به ما میدى دیانه خانم؟
سریع از روى صندلى بلند شدم.
-بله.
-بدبخت چه ذوقى كرده ازش تعریف كردى!
نیم نگاهى به نینا انداختم و بى هیچ حرفى براى هامون چائى ریختم. برزو گفت:
-احمدرضا این دختره كچله كه همیشه انقدر روسریشو سفت مى بنده؟
احمدرضا نیم نگاهى بهم انداخت.
-حتماً كچله ... تو به این چیكار دارى؟
هامون بلند شد.
-بریم آماده بشیم.
و از آشپزخونه بیرون رفت. برزو و احمدرضا هم رفتن. ظرفاى خودم و احمدرضا و هامون رو شستم. لبخندى زدم.
-شمام ظرفاى خودتون رو بشورید.
و از آشپزخونه بیرون اومدم.
بعد از رفتن احمدرضا و هامون صبحونه ى بهارك رو دادم و براى بازى به حیاط ویلا رفتیم. در حال بازى با بهارك بودم كه نینا و ترلان با مایو به حیاط اومدن.
لحظه اى با دیدن اون مایوهاى دو تیكه تعجب كردم. صداى موسیقى بلند شد و نینا و ترلان با خنده پریدن توى آب استخر.
صداى هر و كرشون بلند شده بود كه در حیاط باز شد و ماشین هامون وارد حیاط شد. فكر كردم الان میرن تو یا میگن صبر كنن اما ترلان با خنده گفت:
-نمیاى آب بازى؟
برزو خندید گفت:
-الان میام یه مسابقه میذارم با هر دو تون.
و سمت خونه رفت. هامون چند تا پلاستیك دستش بود. با دیدنشون سلامى دادم كه احمدرضا سرى تكون داد اما هامون جواب سلامم رو داد.
-احمدرضا تا تو لباس عوض كنى منم سیخ هاى كباب رو آماده مى كنم.
-باشه.
احمدرضا سمت ساختمون رفت. هامون نگاهى بهم انداخت.
-تو نرفتى آب تنى؟
لحظه اى گونه هام گل انداخت. سرم و پایین انداختم.
-نه ...
سرى تكون داد. احمدرضا و هامون شروع به درست كردن كباب ها كردن. برزو و دخترا با سر و صدا آب تنى مى كردن.
با بهارك در حال بازى بودم كه ترلان از آب بیرون اومد و پشت سر احمدرضا ایستاد. دستاشو دور كمرش حلقه كرد.
-نكن ترلان!
ترلان با عشوه گفت:
-چرا نیومدى آب بازى؟
-من آب بازى كنم كه تو گرسنه میمونى دختر جون!
ترلان تابى به كمرش داد گفت:
-بداخلاق!
و خواست ناخونكى به كباب ها بزنه كه احمدرضا زد رو دستش.
-اول برو یه چیز بپوش بعد بیا مثل قحطى زده ها به كباب ها حمله كن.
ترلان رفت سمت ساختمون. نینا و برزو هم از استخر بیرون اومدن. با كمك هامون میز توى حیاط رو چیدیم.
بعد از خوردن غذا هامون گفت:
-پس فردا شب باید بریم ویلاى آقاى مشایخى.
برزو اخمى كرد.
-عجیب از این پیر خرفت بدم میاد. اونجا نه از رقص نه از مشروب خبرى نیست و باید مثل قرن حجر برى و بیاى.
هامون زد رو شونه اش.
-پس امشب دلى از عذا دربیار كه فردا شب سوتى ندى.
برزو سرى تكون داد.
-آى گفتى ... امشب چه كیفى كنم.
ترلان با ناز گفت:
-چه خبره؟ به ما هم بگین.
احمدرضا رو كرد به ترلان.
-امروز بهنام و دیدیم تو پاساژ و امشب براى پارتى كه ویلاش گرفته دعوتمون كرد.
نینا دستى زد.
-ایول؛ این پسر خیلى لارجه!
هامون نگاهى بهم انداخت.
-دیانه رو هم مى برى؟
احمدرضا نیم نگاهى بهم انداخت.
-فكر نكنم.
-اما ببریم بهتره، شب شاید دیر بیایم خطرناكه.
-ببین تو چه دردسرى افتادیم!
-بچه كه نیست، میاد یه گوشه مى شینه.
احمدرضا شونه اى بالا داد.
-چكار كنم، مجبورم ببرمش دیگه!
غروب ترلان و نینا با جنب و جوش شروع به آماده شدن كردن. لباس هاى احمدرضا رو روى تخت گذاشتم.
لباسهاى بهارك كه پیراهن كوتاه سفیدى بود رو هم آماده كردم اما نمیدونستم خودم چى بپوشم و اصلاً اونجا چطور جائى هست!
احمدرضا رفته بود دوش بگیره. لباسهاى بهارك و تنش كردم. موهاشو دو گوشى بستم و پابندش و به پاهاى تپلش بستم. كفشاى تختش و پاش كردم.
بوسه اى روى گونه اش زدم كه خندید و گفت:
-ماما ...
در حموم باز شد و احمدرضا از حموم بیرون اومد. رو به روى آینه ایستاد و موهاشو سشوار گرفت. بوى افترشیوش بلند شد.
نیم نگاهى بهم انداخت.
-بهتره امشب امل بازى رو بذارى كنار و آبروى من و نبرى!
استرسم با این حرفش بیشتر شد و حیرون موندم كه چى بپوشم؟ بى توجه بهم خواست لباساشو بپوشه كه سریع پشتم و بهش كردم.
لباساشو پوشید كه دو دل رو كردم بهش:
-میشه بهارك و تا من از حموم میام نگهدارین؟
بى هیچ حرفى بهارك و بغل كرد و از اتاق بیرون رفت. با رفتنش سریع در اتاق و بستم و حوله ام رو برداشتم.
سمت حموم رفتم. دوش سرپائى گرفتم و با حوله از حموم بیرون اومدم.
حوله ى كوچكى دور موهام بستم. لباس زیر هامو پوشیدم. در كمد و باز كرد. نگاهم به كت و شلوار آبى پررنگى افتاد. به نظرم مناسب بود.
كت و شلوار و پوشیدم. نم موهامو گرفتم و سشوار كشیدم. بعد از ایهسشوار كشیدنم تموم شد موهام و جمع كردم و با كلیپس بالاى سرم بستمشون.
حالا باید كمى آرایش مى كردم. چشم هام و بستم و یادم اومد كه خاله چطور آرایشم كرد. اول میكاپ.
خط چشم نتونستم بكشم و كمى مداد توى چشم هام كشیدم.
ریمل و رژ زدم. روسرى آبى رنگ ساتنى سرم كردم.
كفش هاى مشكى پنج سانتى رو پام كردم. میدونستم راه رفتن باهاش سخته اما باید مى پوشیدم.
آروم از اتاق بیرون اومدم.
هامون و احمدرضا تو سالن نشسته بودن. بهارك جلوى پاى احمدرضا نشسته بود.
لحظه اى نگاه هر دوشون رو روى خودم حس كردم.
كمى استرس گرفتم. بهارك و از جلوى پاى احمدرضا برداشتم.
سر بلند كردم كه نگاهش رو متوجه ى خودم دیدم. لحظه اى نگاهمون خیره ى هم موند.
با صداى ترلان و نینا از احمدرضا چشم گرفتم. هامون بلند شد.
-بریم دیره.
نگاهى به تیپ هاى نینا و ترلان انداختم. هر دو لنز گذاشته بودن و موهاشون رو روى شونه هاشون رها كرده بودن.
سمت ماشین احمدرضا رفتم كه هامون گفت:
-تو با دیانه و بهارك بیا، بقیه با ماشین من میان.
ترلان اخمى كرد و خواست اعتراض كنه كه هامون خیلى جدى گفت:
-دو قدم راهه... سوار شو!
ترلان بى میل سوار ماشین هامون شد. برزو تا سوار شدن نگاهش سر تا پام رو كاوید و باعث آزارم مى شد.
در جلو رو باز كردم و روى صندلى نشستم.
احمدرضا سوار شد و با سرعت از ویلا بیرون زد. نگاهم رو به خیابون هاى خلوت كیش دوختم كه احمدرضا گفت:
-بهتره از جلوى چشم هام دور نشى. امل بازى هم درنمیارى.
دوباره استرس افتاد تو دلم. ماشین كنار ویلاى بزرگ ایستاد.
هامون هم با فاصله ماشین و كنار ماشین احمدرضا پارك كرد. سمت در ویلا رفتن.
با كفش هاى پاشنه بلند سختم بود بهارك و بغل كنم اما جرأت نداشتم اعتراضى كنم.
با ورود به حیاط ویلا و ...
پارت 14
تعدادی پسر و دختر که لب استخر بزرگی ایستاده بودن و با صدای رقص خودشون و تکون میدادن، متعجب نگاهی بهشون انداختم.
مردی با شلوارک و تیشرت آستین حلقهای سمتمون اومد. به پسرا دست داد و خیلی راحت گونه تینا و ترلان و بوسید.
خواست سمتم بیاد که خودم و پشت احمد رضا کشیدم و سلامی زیر لب دادم.
نگاهی به احمدرضا انداخت و گفت:
-نکنه زن گرفتی؟
احمدرضا نیم نگاهی بهم انداخت.
-نه بابا.
-خیلی خوش اومدین.
سمت چند تا میز و صندلی که نزدیک استخر بود، رفت.
ما هم به دنبالشون راه افتادیم. چند تا دختر و پسر با دیدن احمدرضا و بچهها به سمتمون اومدن و شروع به روبوسی و حال احوالپرسی کردن.
تینا و ترلان رفتن لباساشون عوض کنن.
روی صندلی نشستم و بهارک توی بغلم گرفتم.
احمدرضا روی صندلی کناریم نشست و پای چپش و روی پای راستش انداخت.
بعد از چند دقیقه ترلان و تینا برگشتن. دکلتهی کوتاهی تن هر دوشون بود.
یهو صدای موزیک و بلند کردن. صدای جیغ و دستشون بلند شد و نصفشون ریختن وسط.
گارسونی با سینی شربت به سمتمون اومد.
میترسیدم که چیزی توی شربت ریخته باشن و بدون اینکه بردارم تشکر کردم.
احمدرضا و هامون لیوانی برداشتن. بهنام سمتمون اومد و گفت:
-پاشید ببینم، باید خوش بگذرونیم.
هامون و احمدرضا هم پیش بقیه رفتن.
حوصلهم سر رفته بود. انقدر مسخره میرقصیدن که فقط تو هم میلولیدن.
با ویبره گوشیه سادهم، گوشیم و از توی کیفم درآوردم.
با دیدن شمارهی امیرحافظ لبخندی روی لبهام نشست و دکمه اتصال فشار دادم.
-سلام خانم کوچولو. کجایی؟
سر و صدا زیاد بود. با صدایی که صدای داشتم به گوش امیر حافظ برسه، گفتم:
-سلام. خوبم. اومدیم مهمونی.
یهو حس کردم صداش جدی شد.
-چه مهمونی؟
نگاهی به دختر و پسرا وسط انداختم.
-نمیدونم، ولی هر چی هست خیلی چرته.
-دیانه خیلی مراقب خودت باش، نمیدونم اون احمدرضا احمق چرا تو رو اونجور جاها برده.
-نگران نباش من حالم خوبه.
-مگه میشه نگران نباشم. رسیدی خونه بهم زنگبزن.
-باشه.
-آفرین موش کوچولو، کاری نداری؟
-نه، به خاله و امیرعلی سلام برسون.
-چشم، خداحافظ.
-خداحافظ.
گوشی تو کیفم برگردوندم.
دختری نزدیک احمدرضا شد، دستش و دور کمرش حلقه کرد.
تعدادی دختر و پسرا با همون لباسها توی آب پریدن.
پسری سمتم اومد، گفت:
-نگاهش کن چرا انقدر چادور چاق چور کردی
از تن صداش معلوم بود مست کرده. ترسیده دستی به گوشهی روسریم کشیدم.
بهارک توی این سر و صدا بغلم خوابش برده بود.
دختری جلو اومد و گفت:
-شروین بیا بریم تو سالن.
پسره به دنبالش راه افتاد. نفسی از آسودگی کشیدم.
احمدرضا اومد سمتم و با دیدن بهارک گفت:
-ببرش تو ماشین بخوابونش.
بهارک و بغل کردم و سمت ماشین که گوشهی حیاط بزرگ ویلا پارک کرده بودن رفتم.
سقف ماشین باز بود. بهارک روی صندلی عقب خوابوندم و...
در ماشینو بستم و اومدم برم تو که ترلان با چند تا دختر و پسر با فاصلهی کمی از من، کنار هم ایستاده بودن.
یکی از پسرها گفت:
-این اُمل کیه که با خودتون آوردین؟
-خدمتکار احمدرضاس.
یکی از پسرا سمتم اومد
-بذار ببینم زیر اون روسری چی قایم کرده.
ترسیده قدمی به عقب برداشتم که به بدنهی سرد و فلزی ماشین بر خوردم.
ترلان خندید و لیوان توی دستشو بالا برد.
-شاید کچله بدبخت که انقدر خودشو پوشونده.
پسرِ نیش خندی زد.
-آره حتما یه عیبی داره که انقدر خودشو پوشوند.
با صدای لرزونی گفتم:
-نزدیک من نیا!
-آخه کوچولو ترسیدم. من هر کاری دلم بخواد میکنم.
گوشهی روسریم گرفت و محکم کشید.
کارش انقدر ناگهانی بود که روسریم همراه گیرهمو سرم باز شد و موهای بلندم تو هوا پخش شد.
پسرِ خندید.
-نه میشه یه شبو باهاش سر کرد.
قلبم تند میزد و حس میکردم الان زیر پاهام خالی میشه.
تا حالا هیچ مردی جز امیرحافظ موهامو ندیده بود.
پسره خندید، گفت:
-بذار ببینم زیر لباساش چی داره!
با ترس دستمو روی کتم گذاشتم. پسرِ قدمی برداشت که صدای عصبیه احمدرضا بلند شد:
-اونجا چه خبره؟
با شنیدن صداس حس کردم دنیا بهم دادن.
نزدیک اومد. نگاهی به بقیه انداخت و نگاهش به طرف من چرخید.
لحظهای متعجب نگاهی بهم انداخت.
خجالت کشیدم و سرم پایین انداختم، که عصبی گفت:
-روسریت کو؟
ترلان با عشوه گفت:
-بچهها کنجکاو بودن که ببین مو داره یا نه.
-بچهها غلط کردن.
خم شد و روسریمو سمتم گرفت.
ترلان و دوستاش رفتن. دستام میلرزید.
هامون سمتمون اومد. احمدرضا با اخم نگاهمکرد.
-تا کی میخوای دستوپا چلفتی باشی؟ اگر من نبودم اونوقت کیو صدا میکردی؟
سرمو پایین انداختم. آروم لب زدم:
-من غلط بکنم که تنهایی چنین جاهایی بیام.
-چیزی گفتی؟
هول کردم.
-نه.
سریع موهامو جمع کردم و روسری روی سرم انداختم.
هامون بهمون رسید.
-چیزی شده؟
-نه، ترلان شوخیش گرفته و دوستاش خواستن سربهسر دیانه بذارن.
هامون عصبی گفت:
-تا کی میخوای این دخترِ آویزونو نگه داری؟ دیگه داره زیادروی میکنه!
-مجبورم تا کسیو پیدا کنم و سهمشو بخرم.
هامون سری تکون داد.
-من نمیدونم این همه شعبه برای چی میخوای!
-تو کاریت نباشه، حوصله ندارم بریم.
-باشه شما برید، با بچهها اوکی میکنم ما هم میآیم.
احمدرضا سری تکون داد و ماشینو دور زد و پشت فرمون نشست.
-چرا مثل مجسمه وایسادی، بیا سوار شو.
در جلو باز کردم و روی صندلی نشستم.
بهنام با سرعت سمتمون اومد و گفت:
-احمدرضا کجا داداش؟ تازه اولشه.
-دیر وقته، الانم سرم درد میکنه یه وقت دیگه.
بهنام نگاهی بهم انداخت.
-شاید دوستت بخواد بمونه.
احمدرضا نیم نگاهی بهم انداخت.
-نه داداش این خونش با این چیزا سازگار نیست.
بهنام خندید.
-خوب خونشو عوض میکنیم.
قهقهای سر داد.
-من میرونم برو دنبال یکی دیگه، خوش گذشت و...
بهنام روی شونه احمدرضا زد.
-تا اینجا هستی یه سر بیام ویلاتون.
-دعوت میکنم.
ماشینو روشن کرد، بوقی زد و با سرعت از ویلا بیرون اومد.
ماشین توی خیابونهای خلوت کیش با سرعت حرکت میکرد.
با ریموت در ویلا باز کرد و ماشینو داخل برد.
از ماشین پیاده شدم. بهارک بغل کردم و سمت ویلا رفتم.
کفشهامو از پام در آوردم و پا برهنه رو کف پوش سالن سمت طبقهی بالا رفتم.
بهارت روی تخت گذاشتم. گوشیمو از توی کیفم درآوردم و پیامکی به امیر حافظ دادم.
رو سریم در آوردم و گیره مو رو باز کردم، که یهو در اتاق باز شد.
ترسیده دستمو روی سرم گذاشتم.
احمدرضا وارد اتاق شد.
نگاه خیرهای بهم انداخت، معذب بودم.
-چرا فکر میکردم که اونقدر تو روسریت سفت میبندی حتماً کچلی داری.
با چشمهای متعجب نگاهش کردم، که پوزخندی زد و دکمه پیراهنشو باز کرد.
-فقط بدون هیچ دردسری امشب میخواستم خوش بگذرونم.
فاصله بینمون پر کرد و با دستش چونهم و گرفت.
قلبم از ترس ضربان گرفت. نگاهش تو کل صورتم در چرخش بود.
-گاهی دلم میخواد انتقام تمام کارهای مادرتو ازت بگیرم. هر چند پدرت قربانی هدفهای شیطانی مرجان شد.
با ضرب چونهم و ول کرد.
-برو خدا شکر کن، که ذرهایی به مرجان شباهت نداری.
پیراهنشو در آورد و روی مبل انداخت، اما من هنوز شوکه سر جام ایستاده بودم.
از اینمرد واقعاً باید ترسید.
-بهتر لباساتو عوض کنی امشبمونو که کوفت کردی.
یعنی این فکر کرده که من جلوی چشمهاش لباسهامو عوض میکنم. بلوز و شلوار نسبتاً گشادی برداشتم و سمت حمام رفتم.
لباسامو عوض کردم. موهای بلندمو بافتم و روی شونهم انداختم.
روسریم رو روی سرم انداختم، از حموم بیرون اومدم.
آباژور کنار تخت روشن بود. بهارک گوشهی تخت کنار احمدرضا خوابیده بود.
با دیدنش لبخندی روی لبهام نشست.
ملاحفهای برداشتم و روی کاناپه دراز کشیدم.
دلم برای خاله و امیرحافظ تنگ شده بود.
با صدای در اتاق چشمهامو باز کردم، با دیدن ترلان تعجب کردم.
این اینجا چی میخواست. بدون اینکه حرکتی از خودم نشون بدم نگاهش کردم.
سمت تخت رفت و روی احمدرضا خم شد. یه لباس خواب توری تنش بود.
احمدرضا یهو از جاش بلند شد. با دیدن ترلان انگار تعجب کرده بود با صدای خشداری گفت:
-تو اینجا چیکار میکنی؟
ترلان با صدایی که کاملا معلوم بود مسته گفت:
-میخوام پیش تو بخوابم.
احمدرضا با تن صدای پایین گفت:
-تو غلط میکنی، صد بار بهت گفتم با هر کی باشم با همکار جماعت نیستم. چرا نمیفهمی؟
-احمد من میخوامت. من دوست دارم.
-بهترِ از اتاق بری بیرون، دهنت بوی گند مشروب میده.
ترلان باصدای کشداری گفت:
-احمدم.
-زهرمارو احمدم. برو بیرون تا بیدار نشدن.
- تو چرا نمیخوای منو ببینی؟ من میخوامت.
- تو یک احمقی.
حس کردم از تخت پایین اومد.
-داری چیکار میکنی؟
- دارم از اتاق بیرون میندازمت.
صدای باز شدن در اومد.
-چیکار کنم منو ببینی؟
- هیچکار؛ چون نمیبینمت.
صدای بسته شدن در اومد. نفسمو بیرون دادم، که با صدای احمدرضا دوباره حبس شد.
-خفه نشدی انقدر نفس نکشیدی؟
ملاحفه رو از روی صورتم کنار زدم. هوای آزاد تو صورتم خورد.
با گام های محکم اومد سمت کاناپه
ترسیده خودمو بالا کشیدم.
یه پاشو گذاشت لبهی کاناپه و دستشو روی زانوش گذاشت، خم شد روی صورتم.
بوی عطرش توی دماغم پیچید.
با چشمهایی که ترسیده بود نگاهش کردم. سری تکون داد.
-نیازی نیست گوش زد کنم. خودت میدونی که چیزی از این اتاق نباید بیرون بره.
سری تکون دادم.
یهو دستش سمت صورتم اومد، که با ترس چشمهامو بستم.
با کشیده شدن گونه ام متعجب چشم باز کردم.
گوشهی لبش از خندهای کج شد، گفت:
-آفرین کوچولو، داری حرف گوش کن میشی.
سمت تخت رفت.
متعجب دستی روی گونهم کشیدم.
چشمهامو بستم. این مرد دیوانه بود.
صبح با صدای گریه بهارک چشم باز کردم. هراسون سمتش رفتم و بغلش کردم.
با دیدنم میون هق هقش گفت:
- ماما.
- جون ماما.
احمد رضا چشم باز کرد. متعجب به من و بهارک نگاهی انداخت، از روی زمین بلند شدم.
-سلام آقا.
سری تکون داد.
باید بهارکو حموم میبردم. دو دل بودم که بگم یا نه؟ دلو به دریا زدم و رو به احمدرضا کردم.
-ببخشید میشه بهارک را حموم کردم بدم به شما، تا خودم دوش بگیرم.؟
احمدرضا اخمی کرد.
-تو پرستارشی اونوقت من ازش نگهداری کنم؟
-خوب شما هم باباشی!
-اول صبحی باز دوباره زبون باز کردی.
بهارک تو بغلم سمت کمد رفتم، که با صدای سردی گفت:
-دیر بیاریش باید خودت نگه داریش.
باورمنمیشد. با نیش باز سریع سمتش چرخیدم، که بیتوجه به نگاهم تیشرتشو پوشید.
لباسهای بهارک برداشتم و سمت حموم رفتم.
وان پر از آب کردم و بهارک تو وان گذاشتم.
با ذوق و هیجان شروع به آب بازی کرد.
تمیز شستمش. لباسام خیس شده بود و به تنم چسبیده بود.
لباسهای بهارک تنش کردم و در حموم باز کردم.
-آقا.
-بدش به من.
بهارک از دستم گرفت. لباسام و در آوردم و همراه لباسهای بهارک شستم.
حموم کردم. فقط حولهم و آورده بودم. آروم در حموم باز کردم و سرکی بیرون کشیدم، اما کسی نبود.
با استرس پامو از حموم بیرونگذاشتم. حوله نیم تنه بود و موهام نمدار رو بازورم ریخته بود.
سمت کمد رفتم و لباسامو برداشتم، که در اتاق باز شد.
شوکه پاهام به زمین چسبیدن. احمدرضا وارد اتاق شد.
نگاهی به سر تا پام انداخت. هول کردم.
-میشه برید بیرون.
رنگم پریده بود و صدام میلرزید.
-زود بیا بهارک گریه میکنه.
از اتاق بیرون رفت. نفسم و آسوده بیرون دادم.
دستم و رو قلبم گذاشتم. تند و سنگین میتپید.
سریع لباسام و پوشیدم. موهای نمدارم و جمع کردم و روسری رو سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.
صداى گریه ى بهارك تو سالن پیچیده بود. هول كردم. پله ها رو تو تاریكى پایین اومدم. بهارك بغل ترلان بود. رفتم سمتش.
با دیدنم گریه اش بند اومد و دستش و سمتم دراز كرد.
-ماما
بغلش كردم. ترلان عصبى ازم رو گرفت. برزو با تمسخر گفت:
-از كى تا حالا كلفت خونه ات شده مادر بچه ات؟! نكنه ...
یهو احمدرضا از روى مبل بلند شد و سمت برزو هجوم برد كه هامون سریع گرفتش. برزو دستاشو به معنى تسلیم بالا آورد.
-چیه داداش عصبى میشى؟ ... ببخشید، بهت برخورد؟ گفتم آخه تو با كلفت جماعت دم خور نمیشى!
هامون با غیض اسم برزو رو صدا كرد. برزو سیگارى روشن كرد.
بهارك و بردم سمت آشپزخونه و بهش صبحانه دادم. ظهر غذا از بیرون آوردن و بعدازظهر قرار شد بریم تالار آقاى مشایخى.
كت بلندى كه تا زیر باسنم مى رسید و سرآستین هاش و دور یقه اش سفید بود پوشیدم.
كفش جلو بندى مشكى با روسرى ساتن و یه ریمل و رژ زدم.
بهارك و آماده كردم. احمدرضا كت و شلوار مشكى با پیراهن سفید مردونه پوشیده بود و دست بند چرمى مشكى وانگشتر براق مشكى دستش كرده بود.
نگاهى بهم انداخت و سرى تكون داد. از اتاق بیرون اومدیم. هامون و برزو هم آماده بودن.
برزو نگاه خیره اى به سر تا پام انداخت.
ترلان و نینا هم آماده بودن. هامون اخمى كرد گفت:
-یكم كمتر آرایش مى كردین، چه خبره عروسى كه نمیرید!
ترلان عصبى رو ترش كرد گفت:
-گیر الكى نده!
هامون پوزخندى زد. احمدرضا رو كرد به همه.
-بهتره بریم، دیر شده.
با هم از سالن بیرون اومدیم. صداى برزو كنار گوشم بلند شد.
-با همه ى سادگیت بد وسوسه انگیزى!
و تنه ى آرومى بهم زد و رد شد رفت. احمدرضا سمت ماشینش رفت. در جلو رو باز كردم و سوار شدم.
احمدرضا خم سوار شد و با یه تیكاف از حیاط بیرون اومد.
ساعتى رو تو راه بودیم. ماشین و كنار تالار بزرگ و مجللى نگهداشت. زیبائى تالار خیره كننده بود.
مردى اومد جلو و سوئیچ ماشین و گرفت.
احمدرضا دستى به گوشه ى كتش كشید. نیم نگاهى بهم انداخت.
-حواستو جمع كن آبروى منو نبرى ... این قرارداد خیلى برام مهمه!
دلم مى خواست مى تونستم مى گفتم اونى كه آبرو رو میبره اون دو تا قرتى هستن نه من اما حرفى نزدم و سكوت كردم.
با راهنمائى پرسنل وارد سالن بزرگ تالار شدیم.
نگاهى به اطراف انداختم. واقعاً زیبائى خیره كننده اى داشت. مردى اومد سمتمون گفت:
-بفرمائید بالا، آقا بالا هستن.
برزو سوت آرومى كشید گفت:
-چى ساخته این پیركى!
هامون آروم زد به بازوش.
-هیس!
سمت پله ها رفتیم و از پله هاى مارپیچ وسط به طبقه ى بالا رفتیم.
یه سالن بزرگ و مجلل دیگه كه انگار حالت چرخشى داشت.
مردى راهنمائى كرد سمت دیگه ى سالن. نگاهم به مبل هاى شیك و چرم قسمتى كه راهنمائى شده بودیم افتاد.
مردى پشت به ما روى مبلى نشسته بود.
احمدرضا با صداى محكم و مقتدرى گفت:
-سلام آقاى مشایخى.
مرد خیلى خونسرد از روى مبل بلند شد. تمام حركاتش با آرامش خاصى بود.
چرخید و رو به روى ما قرار گرفت. مردى با قد متوسط و كمى كپل.
حدود ٦٠ سالى بهش مى خورد اما چیزى كه باعث جلب توجه مى شد چهره اش بود.
پارت 15
مردی با ته ریش جوگندمی و چهرهای نورانی با تسبیح شاه مقصودی اصل تو دستش. نمیدونم چرا با دیدنش یه حس آرامش بهم دست داد.
با احمدرضا، هامون و برزو دست داد.
نگاه سرسری به ترلان و تینا انداخت. نگاهی دقیقی به من انداخت و گفت:
-این باید همسر تو باشه، درسته؟
احمدرضا خیلی سرسری گفت:
-بله.
تن صدای پایین و آرومی داشت.
نمیدونم چرا لبخندی روی لبم اومد و با صدای آرومی گفتم:
-سلام.
-سلام دخترم. خوش اومدی.
حس خوبی از کلمهی دخترمی که بکار برد، توی قلبم نشست.
روی مبل کنار احمدرضا نشستم.
مردی برای پذیرایی اومد. مردی با کت و شلوار و چهار شونه سمتمون اومد. کیف مشکی چرمی توی دستش بود.
همه بلند شدن و با همه دست داد.
سری به نشونه احترام خم کرد و گفت:
-میبینم اینبار با همسرت اومدی.
احمدرضا اخمی کرد. سرمو پایین انداختم.
لپ بهارک کشید و کنار آقای مشایخی نشست.
کیفشو باز کرد و مدارکی روی میز گذاشت.
شروع به صحبت کرد. این وسط گاهی احمدرضا چیزی میگفت.
توی سکوت به حرفاشون گوش میدادم.
بلاخره بعد از کلی صحبت آقای مشایخی لبخندی زد و گفت:
-بهت خبر میدم.
-اما آقای مشایخی...
-انقدر عجله برای چیه؟ عجله کار شیطونه! حالا هم بفرمایید شام.
احمدرضا و هامون نگاهی بهم انداختن. آقای مشایخی جلوتر رفت. ما هم به دنبالشون سمت میز بزرگی که از قبل آماده شده بود رفتیم و...
کنار احمدرضا نشستم.
سنگینی نگاه آقای مشایخی رو کاملاً احساس میکردم و باعث میشد که معذب بشم.
بعد از شام بلند شدیم تا برگردیم، که آقای مشایخی گفت:
-تهران اومدم حتما یه شب منزل دعوتتون میکنم. همسر مظلومی داری احمدرضا!
احمد رضا پوزخندی زد و با آقای مشایخی و پسرش خداحافظی کرد.
با هم از تالار بیرون اومدیم که احمدرضا عصبی گفت:
-هر کی ندونه فکر میکنه که ما از زیر دستاشیم.
ترلان با کنایه ادامه داد:
-والا برای بعضیا بد نشد که با مظلوم نمایی دل اون پیری بردن.
پوزخندی زدم.
-چیه حسودیت شده؟
در ماشین باز کردم و سوار شدم.
احمد رضا هم توی ماشین نشست و ماشینو روشن کرد.
-چه عجب یه جا بدرد خوردی!
بهارک تو بغلم خوابش برده بود. نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم.
احمدرضا ماشین تو حیاط پارک کرد.
وارد سالن شدیم. هامون گفت:
-مطمئنم که اینبار کارها درست میشه.
احمدرضا کتشو درآورد.
-خداکنه.
سمت پلهها رفتم و وارد اتاق شدم. بهارک روی تخت گذاشتم.
کفشهامو درآوردم. پاهام درد گرفته بود و تا اومدن احمدرضا سریع لباسامو عوض کردم.
پتو کف اتاق پهن کردم. کنار بهارک خوابیدم و سریع خوابم برد.
چند روز باقی مونده رو با خرید و تفریح گذروندن.
آقای مشایخی زنگ زد و اعلام همکاری کرد.
هامون سوتی زد و لبخندی روی لبهای احمدرضا نشست.
تینا گفت:
-باید شب آخری یه جشن بگیریم.
ترلان رفت سیستم روشن کرد و برزو با جام مشروب و...
با کلی تنقلات از آشپزخونه اومد.
صدای شاد موزیک تو سالن پیچید. تینا و ترلان رفتن وسط و برزو هم بهشون پیوست.
من روی مبل نشستم.
احمدرضا لیوان مشروبی برای خودش ریخت و یه جا سر کشید.
صدای بلند آهنگ داشت رو اعصاب میرفت.
ترلان اومد سمت احمدرضا و باهم رفتن وسط.
بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم.
باید غذای بهارک و میدادم که برزو وارد آشپزخونه شد.
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم.
اومد و به سینك تکیه داد. با صدای خماری گفت:
-فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی؟
دور دهن بهارک و پاک کردم و خواستم ظرفش و توی سینك بذارم که مچ دستم و گرفت و تو بغلش کشیدم.
ترسیده نگاهی به در آشپزخونه انداختم.
اخمی کردم.
-لطفاً دستم و ول کنید.
سرش و جلو آورد.
-اگه ول نکنم چی؟
از برخورد دستش به پوست دستم مور مورم شد.
تکونی خوردم، اما بیفایده بود.
-جوجه فکر کردی میتونی از دستم در بری؟ امشب فقط در حد لمس میخوامت.
دستش اومد روی کمرم و سر خورد روی پایین تنهام. ترسیده ضربان قلبم بالا رفت.
نمیدونستم چیکار کنم. تنها کاری که به نظرم رسید و انجام دادم ... با زانو وسط پاش زدم.
فریاد خفهای کشید و ولم کرد.
سریع بهارک و بغل کردم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
قلبم با استرس به سینهام میکوبید.
نفسم و سنگین بیرون دادم.
هنوز دست...
كثیفش رو روى پایین تنه ام حس مى كردم.
بى توجه به دیوونه بازى هاى ترلان و نینا پله ها رو بالا رفتم و وارد اتاق شدم. هوا گرم بود.
مى ترسیدم برزو بیاد بالا اما كلیدى روى در ندیدم. بهارك خوابش مى اومد و بهانه گرفته بود. سمت تخت رفتم.
خواستم بخوابونمش كه دستش و آورد سمت روسریم. تازگیا عادت كرده بود موهام رو تو دستش بگیره.
میدونستم احمدرضا حالا حالاها نمیاد. روسریم رو درآوردم و كلیپسم رو باز كردم. روى تخت دراز كشیدم.
بهارك سرش رو زیر گردنم گذاشت و دستاى كوچیكش رو سمت موهام آورد.
حس خوبى از لمس دستاى كوچیكش به موهام بهم دست داد. لبخندى زدم و آروم پشتش رو نوازش كردم.
كم كم چشم هام گرم خواب شد. تو بیدارى و خواب حس كردم تخت بالا و پایین شد و دستى كه موهام رو نوازش كرد.
حتماً بهارك دوباره بیدار شده و دستش و لاى موهام برده.
دوباره خوابم برد. با سنگینى دستى چشم هام رو باز كردم. متعجب دستم چرخید روى دست مردونه اى.
ترسیده چرخیدم كه با صورت احمدرضا رو به رو شدم.
ترسیده تو جام نشستم كه چشم باز كرد.
دستى به موهاش كشید. بالا تنه اش *** بود. به تاج تخت تكیه داد و اخمى كرد.
-كى به تو گفته روى تخت من بخوابى؟
ابروهام پرید بالا.
-اما آقا ...
-چیه؟ نكنه من ازت خواستم شب رو كنار من بخوابى؟!
-نه، نه اما نمیدونم چطور شد كه رو تخت خوابم برد! بیدارم مى كردین.
-حالا كه فهمیدى رو تخت من خوابیدى پس پاشو صبحانه رو آماده كن ... یك ساعت دیگه باید بریم.
از تخت پایین اومدم. نگاهم به آینه افتاد. دخترى با موهاى باز. دستم و بالا آوردم.
و روى سرم گذاشتم. نگاه خیره ى احمدرضا رو از تو آینه روى خودم حس مى كردم.
خم شدم و روسریم رو از روى مبل برداشتم و روى سرم انداختم.
پوزخندى زد گفت:
-مالى نیستى كه بخوام بهت نظر داشته باشم انقدر چادرچاقچور مى كنى!
موهاى بلندم رو توى لباسم كردم و از اتاق بیرون اومدم. كسى تو سالن نبود.
چائى و دم كردم و میز صبحونه رو چیدم. احمدرضا وارد آشپزخونه شد.
براش چائى ریختم و كنارش گذاشتم كه هامون وارد آشپزخونه شد. نفس عمیقى كشید و با لبخند گفت:
-این جند روزه من معتاد این چائى هاى تو شدم ... یه بو و طعم خاص!
از تعریفش لبخندى روى لبام نشست. احمدرضا پوزخند زد.
-مى خواى ببر خونه ات!
هامون نیم نگاهى بهم انداخت.
-نه، مادر خوبى براى بچه ات هست. تو كه صد سال یه بار براش پدرى مى كنى!
-دوباره شروع نكن هامون.
هامون از روى تأسف سرى تكون داد و سكوت كرد. چائى رو كنارش گذاشتم و كمى صبحانه خوردم.
بلند شدم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
با دیدن برزو ترسیدم. پوزخندى زد و با تن صداى پایین گفت:
-تلافى اون لگد دیشب رو سرت درمیارم دختره ى دهاتى ... از خدات باشه زیرخواب من بشى!
و تنه اى بهم زد و وارد آشپزخونه شد.
نفسم رو با نفرت بیرون دادم. پله ها رو بالا رفتم. بهارك خواب بود. چمدون رو برداشتم و لباس ها رو از توى كمد جمع كردم.
همه رو سر جاى خودشون گذاشتم. یه دست لباس براى بهارك و یه دست لباس براى خودم برداشتم.
نمیدونستم احمدرضا چى مى پوشه و چه لباسى بردارم.
لباساى بهارك و تنش كردم و لباسهاى خودم رو پوشیدم. احمدرضا وارد اتاق شد.
نیم نگاهى به من و بهارك انداخت و یه دست لباس اسپورت از لاى لباس هاش انتخاب كرد.
بقیه ى لباس ها رو برداشتم و توى چمدون گذاشتم. احمدرضا آماده از اتاق بیرون رفت.
چرخى توى اتاق زدم و مطمئن از اینكه چیزى جا نذاشتم بهارك و بغل كردم و دسته ى چمدون رو كشیدم.
به سختى پله ها رو پایین اومدم. ترلان و نینا توى سالن نشسته بودن. هامون از روى مبل بلند شد.
-شما دو تا قصد رفتن ندارین كه هنوز نشستین؟
بهارك و زمین گذاشتم. احمدرضا نیم نگاهى به چمدونم انداخت.
-چمدون من كو؟
-بالاست.
پا روى پا انداخت.
-برو بیارش.
سمت پله ها رفتم و چمدون احمدرضا رو برداشتم. از پله ها پایین اومدم.
بعد از چند دقیقه همه آماده از ویلا بیرون زدیم. سوار ماشین شدیم و سمت فرودگاه راه افتادیم.
بعد از چند دقیقه ماشین و تو پاركینگ فرودگاه گذاشتن. احمدرضا كلیدها رو به مردى داد گفت:
-ماشین ها رو میبرى ویلا میذارى.
-بله آقا ...
از سالن فرودگاه گذشتیم و بعد از انجام كارها سوار هواپیما شدیم.
احمدرضا نیم نگاهى بهم انداخت. حالا دیگه از هواپیما نمى ترسیدم.
كمربندم رو بستم و بالاخره بعد از یك ساعت و مسافرتى چند روزه به خونه برگشتیم.
در سالن و باز كردم و با دلتنگى نگاهى به كل سالن انداختم.
این خونه و بهارك حكم زندگى رو برام داشتند.
دلم براى امیرحافظ و خاله هم تنگ شده بود.
پارت 16
چند روزی از برگشتمون میگذشت.
سرم به کار خودم بود. امشب خونه خاله دعوت بودیم.
بعد از چند روز داشتم میدیدمشون و دلتنگشون بودم.
لباس بهارک تنش کردم. خودمم یه تاپ سفید و جذبی زیر کت پوشیدم. روسری بلندی سرم کردم و کمی هم آرایش مختصری که بلد بودم، انجام دادم.
با بهارک توی سالن نشسته بودیم، که احمدرضا اومد.
نیمنگاهی بهم انداخت و گفت:
-میرم آماده بشم.
بعد از چند دقیقه احمدرضا آماده از پلهها پایین اومد.
تیشرت مشکی با شلوار لی خاکستری تنش بود.
بهارکو بغل کردم و سوار ماشین احمدرضا شدیم.
ماشین کنار خونهی خاله پارک کرد.
زنگ آیفون زد و در با صدای تیکی باز شد.
احمدرضا وارد حیاط شد به دنبالش وارد حیاط شدم.
در سالن باز شد و امیرحافظ سمتمون اومد.
دستی با احمدرضا داد و سمت من و بهارک اومد.
نگاه خیرهای به سر تا پام انداخت. آروم لب زد:
-چه خوشگل شدی!
گونههام از حرفش گل انداخت.
-میدونی مامان چهقدر دلش بردت تنگ شده.
-دل منم.
بهارکو از بغلم گرفت.
با هم همقدم شدیم. این مرد برایم منبع آرامش بود.
با ورود به سالن، دایی، زندایی، آقاجون و مادرجون نگاهمون کردن.
احمدرضا با همه سلامو احوالپرسی کرد. سلامی زیر لب دادم.
خاله سمتم اومد و به گرمی بغلم کرد.
گونهمو بوسید. امیرعلی سوتی زد و گفت:
-تو چه عوض شدی!
-سلام.
-نه میبینم زبونم درآوردی. آفرین... آفرین!
هانیه پوزخندی زد و گفت:
میمون همونه، فقط لباس عوض کرده.
لحظهای سکوت همه جارو فرا گرفت. صدایی از کسی در نمی اومد.
نتونستم کنترل کنم و پوزخندی زدم و گفتم:
-یه حرفی از بزرگان هست که میگه "اگر دیدی زنی داره پشت سرت بد میگه یا چشم دیدنتو نداره یا نسبت بهت حسادت میکنه.
یک لحظه صورت هانیه گر گرفت.
امیرعلی زد زیر خنده. بیتوجه بهش رومو ازش گرفتم.
صدای عصبیش بلند شد:
-این دخترِ دهاتی چی گفت؟
بهارک بغل مادرجون بود.
رفتم سمت آشپزخونه تا اگر خاله کمکی خواست یا اگر کاری بود انجام بدم.
وارد آشپزخانه شدم.
خانمی درحال کار بود. خاله هم به غذاها سرکی میکشید.
خاله جون کمکی نمیخوای؟
خاله طرفم چرخید:
-نه عزیزم، میرفتی پیش بچهها.
دستی روی شونهم نشست. سر بلند کردم که امیرحافظ با فاصلهای کم پشت سرم ایستاده بود.
نگاهم را که متوجه خودش دید، فشاری به شونهم آورد و گفت:
-آخه مادر من این عفریتههای فامیل مگه میذارن کسی جز خودشون تو جمعشون باشه.
خاله لب گزید و امیرحافظ خندید.
باصدای آرومی گفت:
- میبینم که هانیه رو کیش و مات کردی.
سرمو پایین انداختم.
-آفرین باید یاد بگیری از خودت دفاع کنی.
ته دلم گرم شد.
به خاله برای چیدن میز کمک کردم.
خواستم سمت آشپزخونه برم که صدای صحبت هانیه و هدا باعث شد کنجکاو بشم و سرجام وایستم.
-هانیه دیوانه نشو، فرار کاری را درست نمیکنه.
-هدا حرف نزن مرغ پدر و مادر من یک پا داره، اونها نمیذارن من با فرزاد ازدواج کنم. میگن ما بدرد هم نمیخوریم، اما من فرزاد را دوست دارم.
با شنیدن صدای پایی سریع به سمت آشپز خونه رفتم.
اما ذهنم درگیر حرفهای هانیه و هدا بود؛ یعنی هانیه میخواد فرار کنه؟
حتی فکرشم باعث میشد دلهره بگیرم.
بعد از شام بود که آقا بزرگ گفت:
-این هفته قراره آقای رحیمی برای پسرش خواستگاری هانیه بیاد.
هانیه عصبی بلند شد.
-اما آقاجون من با پسر آقای رحیمی ازدواج نمیکنم.
آقاجون عصبی عصاشو زمین زد و مادرجون چنگی به صورتش کشید و گفت:
-هانیه!
آقاجون سری تکون داد.
-علیرضا دست مریزاد با این دختری که تربیت کردی. تو روی من وایمیسته و از خواستن و نخواستن حرف میزنه. ما جلوی بزرگترامون حتی پا دراز نمیکردیم حیا میکردیم.
دایی سرشو پایین انداخت. زندایی هم نسترن و هدا رو نگاهی باهم رد و بدل کردن.
همه سکوت کردن. هانیه گریه کنون از سالن بیرون رفت.
احمدرضا بیخیال پا روی پا انداخت.
-حتماً کسی دیگهای رو دوست داره که پسر آقای رحیمی رو قبول نمیکنه. میگن دختر به عمهش میره و دو روز بعد با یک بچه برمیگیرده!
-کنایه میزنی احمدرضا. دخترمو داری تو روی خودم میزنی؟
احمدرضا بلند شد.
-نه آقاجون، فقط دارم یادآوری گذشته را میکنم، پاشو بریم.
سریع بلند شدم و بهارک در حالیکه خواب بود بغل کردم.
احمد رضا رو به خاله کرد.
-ممنون عطی جون از شام خوشمزهت.
-نوش جان.
- فعلاًخداحافظ.
زیر لب با همه خداحافظی کردم.
امیرحافظ کنارم قرار گرفت.
-مراقب خودت باش.
سری تکون دادم.
یك هفته از شبى كه خونه ى خاله رفته بودیم میگذره. بهارك و تو كالسكه اش گذاشتم.
هواى آخر بهار خوب بود. درخت ها سرسبز و پر بار بودن.
چرخى تو حیاط زدم. دلم كمى شور مى زد اما نمیدونستم چرا؟
تا غروب تو حیاط بودم. بهارك خسته شد. وارد سالن شدم. براى بهارك میوه گذاشتم.
احمدرضا همیشه شب ها دیر مى اومد و فقط یه لیوان چائى مى خورد.
این روزها انگار سرشون شلوغ بود. چون فقط آخر شب ها تو خونه دیده مى شد.
در حال بازى با بهارك بودم كه در سالن بى هوا باز شد. ترسیده از جام بلند شدم. احمدرضا اومد تو.
-زود آماده شو باید خونه ى آقاجون بریم.
ته دلم خالى شد.
-چرا؟ چیزى شده؟
-باید توضیح بدم؟ ... گفتم آماده شو.
بهارك و بغل كردم و از پله ها بالا رفتم. سریع لباس پوشیدم و لباس هاى بهارك و عوض كردم.
سوار ماشین شدیم و با سرعت حركت كرد. گوشیش زنگ خورد.
-سلام حامد، ما تو راهیم.
دائى حامد چیكار داشت یعنى؟
لحظه اى صداى هانیه تو گوشم زنگ خورد. دیشب خواستگار داشت و استرسم بیشتر شد.
ماشین و كنار خونه ى آقاجون پارك كرد. پیاده شدیم. در حیاط باز بود.
پاهام مى لرزید. دلم گواه بد مى داد. با داد احمدرضا به خودم اومدم.
-چرا وایستادى؟ داره استخاره مى كنى؟ بیا ببینم.
دنبالش وارد حیاط شدم اما با دیدن همشون كه تو حیاط بودن لبم رو گزیدم. آقاجون اخم كرده بود.
زن دائى حامد انگار حال نداشت و خاله داشت بهش آب قند مى داد.
هدى و نسترن گوشه اى كنار هم ایستاده بودن. دائى حامد اومد جلو گفت:
-احمدرضا هیچ خبرى ازش نیست ... انگار آب شده!!
هق هق زندائى بلند شد.
-خدایا جیگر گوشه ام كجاست ؟.... دختررررررم ......
آقاجون با صداى محكم و پر تحكمى گفت:
-آبروى چندین و چند ساله ام رو برد، حالا چطور سر بلند كنم بگم نوه ام فرار كرده؟
با آوردن اسم فرار پاهام سست شد. پس آخر كار خودش رو كرد و فرار كرد! نگاهى تو جمع انداختم. امیرعلى و امیرحافظ نبودن.
احمدرضا سمت دائى رفت كه دائى گفت:
-باید بریم دنبالش بیمارستان ها، پزشك قانونى،....
احمدرضا پوزخندى زد گفت:
-حامد چى دارى میگى؟ مگه دخترت گم شده كه برى دنبالش؟ اون فرار كرده مى فهمى ... فرار ... و تا خودش برنگرده شماها نمى تونین پیداش كنین.
دائى زد روى دستش گفت:
-خدایا چه مصیبتى بود؟
با صداى داد و فریاد حمید زن دائى بلند شد.
-حمید دیدى چى شد؟ خاك بر سرمون شد؛ خواهرت فرار كرده!
حمید از خشم سینه اش محكم بالا و پایین مى شد.
-بلایى به سرش بیارم كه مرغ هاى آسمون به حالش گریه كنن ... حالا انقدر بزرگ شده كه فرار كنه؟
چرخید بره سمت در حیاط كه امیرحافظ و امیرعلى اومدن تو و بازوشو گرفتن.
-حمید آروم باش... چیزیه كه شده و كاریش نمیشه كرد.
حمید عصبى دستش و از دست امیرحافظ بیرون كشید و كوبید تو سرش گفت:
-چى مى گى امیرحافظ؟ آبروى ما رو برده حالا چطورى پیش در و همسایه سر بلند كنم بگم من یه ارسلانیم؟ الانه كه تو كل فامیل بپیچه.
كوبید تو سرش و روى زمین نشست. دلم به حالش سوخت.
هانیه با یه فكر بچه گانه آبروى تمام این خاندانو برده بود. یعنى مرجانم همینطورى با پدرم فرار كرده؟؟
حمید پاشد تا بره كه احمدرضا گفت:
-كجا میخواى برى؟ چرا نمى فهمى، فرار كرده ... همونطورى كه عمه ى عزیزت همه رو قال گذاشت و فرار كرد. باید منتظر بمونین تا برگرده.
زندائى اومد سمت احمدرضا.
-تو اصلاً میدونى بچه یعنى چى؟ پاره ى تن یعنى چى؟ داره شب میشه و معلوم نیست كجاست و داره چیكار مى كنه ... هانیه رو گولش زدن. دختر من فقط گول سادگیش رو خورده.
احمدرضا پوزخندى زد.
-بچه ... بچه ... آره خوب من چیزى از محبت نمى دونم اما حمیده خانم خودتو گول نزن، هانیه رفت پى كسى كه فكر مى كرد دوسش داره. بچگى به بهارك نمونده، حرفهاى خنده دار مى زنید.
خاله اومد سمت احمدرضا و زندایى.
-احمدرضا الان جاى این حرفها نیست. بیاید فكرهامونو روى هم بذاریم بلكه شد هانیه رو برگردوند.
همه وارد سالن شدن. هدى و نسترن گوشه اى نشستن.
به بهانه ى آب دادن به بهارك از كنارشون رد شدم. داشتن با هم صحبت مى كردن.
-میگم هدى نكنه بلائى سر هانیه بیاد!
-خودش خواست تا با فرزاد بره پس لابد به اینجاهاشم فكر كرده.
وارد آشپزخونه شدم. نگران هانیه بودم. كاش تا پشیمون نشده برگرده.
سرى از روى تأسف تكون دادم. سكوت بدى توى سالن حكمفرما بود.
هركى به نوعى توى فكر بود. بهارك رو پام خوابش برده بود.
جرأت نداشتم بپرسم كجا بخوابونمش. امیرحافظ اومد طرفم.
-بهارك خوابش برده.
-آره اما نمیدونم كجا بخوابونمش!
-همراه من بیا.
بهارك و آروم بغل كردم و دنبال امیرحافظ راه افتادم. سالن نشیمن رو رد كرد و به راهروى باریكى رفت.
كنار درى ایستاد.
-اینجا اتاق من و امیرعلیه.
در و باز كرد. وارد اتاق شدم. یه اتاق ساده اما زیبا و چیدمان مدرن.
بهارك و روى تخت قرمز مشكى گذاشتم و كمر راست كردم كه بوى عطر امیرحافظ پیچید توى مشامم.
چرخیدم. سینه به سینه ى امیرحافظ شدم. فاصله ى بینمون قد یه وجب هم نبود.
سر بلند كردم. با نگاه خیره اش رو به رو شدم.
-چیزى شده؟
سرى تكون داد.
-نه.
با هول گفتم:
-راستى امیر حافظ.
لبخندى زد.
-جانم؟
چنان با محبت گفت جانم كه چیزى ته دلم خالى شد. یه حس ملس زیر زبونم حس كردم و حرفم یادم رفت.
-چى میخواستى بگى فندق؟
از لفظ فندق لبخندى زدم اما لحظه اى بعد چهره ام تو هم رفت.
-نكنه بلایى سر هانیه بیاد!
دستى به گردنش كشید.
-نمیدونم، خدا كنه بلایى سرش نیاد. یه عشق انقدر ارزش داشت كه با آبروى خانواده اش بازى كنه؟
-اما ما كه چیزى نمیدونیم. نباید قضاوت كنیم.
با دو انگشت سر بینیم رو گرفت.
-آره تو راست مى گى. امیدوارم پشیمون نشه.
و سمت در اتاق رفت. دستى روى دماغم كشیدم و دنبالش از اتاق خارج شدم.
***
دو روزى از فرار كردن هانیه میگذره و این مدت رو همه خونه ى آقاجون موندن.
امیرحافظ و حمید به چند بیمارستان و كلانترى سر زدن اما هیچ خبرى ازش نبود.
حال زندائى خیلى خوب نبود و فقط گریه مى كرد.
خانم جون ذكر مى گفت اما آقاجون حالش رو انگار هیچ كس درك نمى كرد.
ساعت ها روى تراس مى نشست و به رو به روش خیره مى شد.
زندگى هر یك از اعضاى خانواده به نوعى بهم ریخته بود.
با صداى شوكت كه همه رو براى صرف شام دعوت كرد سمت میز گوشه ى سالن رفتیم.
آقاجون روى صندلى مخصوص خودش نشست.
هیچ كس میلى به غذا نداشت كه آقاجون گفت:
-تا كى سر قبرى كه مرده اى توش نیست ضجه میزنید؟ اون الان معلوم نیست داره با كى خوش میگذرونه بعد شماها نشستین و عزا گرفتین؟ از فردا میرید پى زندگى خودتون و فراموش مى كنید دخترى به اسم هانیه توى این خانواده بوده. حالام بهتره غذاتون رو بخورید.
همه سكوت كرده بودن. با صداى پیاپى زنگ همه متعجب بهم نگاهى انداختن.
امیر على زودتر از همه پاشد و سمت آیفون رفت. با صدایى كه تعجب توش موج میزد گفت:
-هانیه است!
با همین یه حرف امیرعلى همه از روى صندلى هاشون بلند شدن و سمت در سالن هجوم بردن.
حمید سریع تر از همه از سالن زد بیرون كه زندائى با عجز گفت:
-امیرحافظ نذار حمید بلایى سر هانیه بیاره.
امیرحافظ دنبال حمید رفت. همهتو حیاط وایستاده بودیم. با باز شدن در حیاط و افتادن جسمى توى حیاط صداى جیغ بلند شد.
ناباور و شوكه دستم رو روى دهنم گذاشتم. جسم غرق تو خون هانیه كف حیاط افتاده بود.
احمدرضا با گام هاى بلند رفت سمت در.
حمید و امیرحافظ هنوز تو شوك بودن. با نزدیك شدن احمدرضا امیرحافظ خم شد و هانیه رو كه با صورت زمین خورده بود چرخوند.
با دیدن صورت خونیش چشمهام رو بستم. باورم نمى شد اون دختر خونى هانیه باشه.
امیر على با صداى بلندى گفت:
-برید كنار ببینم. حمید چرا وایستادى ... اون در لعنتى رو ببند.
حمید در حیاط رو بست. زن دائى به سرش مى زد و اشك مى ریخت. امیرعلى نبضش رو گرفت.
-حمید بیا ببریمش داخل خونه.
حمید و امیرعلى بلندش كردن و سمت خونه رفتن. زندائى با هق هق دنبالشون راه افتاد.
-امیر على مادر، نبریم بیمارستان؟
-نه زندائى لازم نیست.
در اتاقى رو باز كرد. خاله و زندائى همراه امیرعلى و حمید وارد اتاق شدن.
بقیه با نگرانى توى سالن نشستیم. نیم ساعت بعد امیرعلى از اتاق بیرون اومد.
دائى نگاهى بهش انداخت. معنى نگاه دائى رو درك كردم. امیرعلى نگاهى به همه انداخت.
-انگار با كسى دعواش شده ... نگران نباشین، تا بهوش نیاد چیزى نمیتونم بگم. امیرحافظ، داداش، میرى سرم بیارى؟
امیرحافظ نسخه رو از دست امیرعلى گرفت رفت.
شب از نیمه گذشته بود اما خواب به چشم هیچ كس نمى اومد.
انگار همه منتظر بودن تا هانیه بیدار بشه و دلیل فرارش رو بدونن.
با صداى گریه ى هانیه همه بلند شدن كه امیرحافظ گفت:
-خواهش مى كنم آروم باشید. نیازى نیست الان و تو این وضعیت همه وارد اتاق بشین.
امیرعلى میره چكش مى كنه و اگر اجازه بدین بعدش میرم باهاش صحبت مى كنم.
با صداى آقاجون رعشه به تنم افتاد. از جاش بلند شد.
-لازم نكرده لى لى به لالاش بذارین. خودم میدونم چكار كنم كه به حرف بیاد.
-اما آقاجون ...-امیرحافظ،تز دكتر بودنت رو رو پدربزرگت لازم نیست پیاده كنى.
و با گام هاى محكم و پر صلابت سمت اتاقى كه هانیه توش استراحت مى كرد رفت.
با هر قدمى كه آقاجون سمت اتاق هانیه برمیداشت قلب من محكم و سنگین به سینه ام مى كوبید.
زندائى با عجز نالید.
-حامد دخترم ...
اما دائى اخم كرد. حمید به دیوار سالن تكیه داده بود و تو سكوت به رفتن آقاجون نگاه مى كرد.
نگاهم به احمدرضا افتاد.
پا روى پا انداخته و دستش و زیر چونه اش گذاشته بود مثل كسى كه تئاتر اومده باشه.
صداى فریاد محكم آقاجون حتى تن ستون هاى سالن رو هم به لرزه درآورد.
-به، هانیه خانم ... راه گم كردى ... از اینورا ... صفا آوردى... میگفتى برات قربونى مى كردیم.
همه پشت در سالن صف كشیدن. صداى لرزون هانیه بلند شد.
-سلام آقاجون.
-دختره ی نفهم نگفتی با این کارت باعث بی آبرویی یه خانواده میشی؟ حقته الان دستت و بگیرم و از خونه بندازمت بیرون از هر لونه سگی اومدی همونجا بری.
-اما آقاجون تو رو خدا ...
-اما میدونی چرا این کار و نمی کنم؟ چون قرار نامزدی تو رو با پسر آقای رحیمی گذاشتم و تو این ازدواج رو قبول می کنی بدون اینکه کسی بفهمه فرار کردی!
صدای هق هق پر سوز هانیه کل اتاق رو برداشته بود.
آقاجون از اتاق بیرون اومد. سه بار پشت هم عصاش رو روی پارکت ها کوبید.
-دارم با تک تکتون صحبت می کنم ... این چند روز و فراموش می کنید و تمام اتفاقاتی که افتاده رو از یاد می برین. هانیه به زودی به عقد پسر آقای رحیمی درمیاد. نبینم دلسوزی الکی براش بکنین!
از وسطمون رد شد.
-زرین خانم خوابم میاد بهتره بیای اتاق.
خانم جون بی هیچ حرفی دنبال آقاجون رفت.
با رفتن خانم جون و آقاجون زندائی سمت اتاق هانیه رفت.
دائی حامد بی توجه به زندائی
پارت 17
سمت یکی از اتاقها رفت. حمید رو کرد به زندائی:
-مامان نمیری لی لی به لالاش بذاری ها! حیف دستم بسته است و اینجا بزرگ تر داره وگرنه آدمش می کردم.
زندائی اخمی کرد.
-چیه همه تون چسبیدید به این بچه؟ اشتباه کرد ... مگه زمانی که مرجان اشتباه کرد و بعدش بچه اش و زیر پاش گذاشت اومد تنبیهش کردن که حالا دارین برای دو شب نبودن هانیه بلبشور می کنین؟
صدای دست زدنی اومد. متعجب سر بلند کردم اما با دیدن آقاجون رنگ از صورت همه پرید.
زندائی اومد حرفی بزنه که آقاجون با جدیت گفت:
-چشمم روشن ... ادامه بده عروس.
-اما آقاجون ...
-اما چی، ها؟ که داری نیش و کنایه ی کاری که مرجان کرد رو میزنی؟ دست دخترت رو بگیر و از خونه ی من برو.
دائی حامد رفت سمت آقاجون.
-آقاجون حمیده ناراحت بوده یه چیزی گفته.
احمدرضا پوزخندی زد.
-چیه عمو؟ مگه اشتباه میگه؟ زمانی که مرجان اومد و گفت اشتباه کرده چیکار کردی؟ هیچی ... بخشیدیش و از اینکه بچه اش رو ول کرده هیچ ابائی نداشت. الانم راحت داره اونور آب به خوش گذرونیش میرسه.
راستی، بهش گفتین دخترش پرستار دخترمه؟
آقاجون سرش رو انداخت پایین.
-احمدرضا تا کی میخوای مرجان رو به سرم بکوبی؟ اون که گفت اشتباه کرده و اومد تا باهات باشه اما تو نخواستی!
احمدرضا قهقهه ای زد.
-عمو من ته مونده ی کسی رو نمیخورم حتی اگه اون آدم عشقم باشه ... مرجانم ته مونده بود!
الانم هانیه پیدا شده. برو بچه رو بردار بریم.
رفت سمت در سالن.
سمت اتاق رفتم. بهارک و بغل کردم و وسایلاش رو برداشتم. با همه خداحافظی کردم و سوار ماشین احمدرضا شدم.
سکوت بدی ماشین و برداشته بود. با سرعت می روند. با ریموت در خونه رو باز کرد.
ماشین و تو حیاط پارک کرد و بی توجه به من و بهارک خواب رفت سمت خونه.
از ماشین پیاده شدم. وارد سالن شدم اما تو سالن نبود. بهارک و رو تخت خوابوندم.
کمی به چهره ی معصومش خیره شدم اما ذهنم درگیر حرفهای آقاجون و احمدرضا بود.
یعنی مرجان بعد از جدایی از پدرم اومده دوباره سمت احمدرضا و این قبولش نکرده؟
لباسامو عوض کردم. لباس راحتی پوشیدم. باید برای بهارک شیشه ای رو شیر می کردم. از اتاق بیرون اومدم. آباژورهای سالن روشن بود.
پله ها رو پایین اومدم اما با دیدن احمدرضا که کنار بار کوچکش نشسته بود لحظه ای ترسیدم.
قلبم شروع به تند زدن کرد.
قدمی سمت آشپزخونه برداشتم اما با صداش سرجام میخکوب شدم.
-شما زن ها همه مثل هم هستین ... خیانت کار!
نباید از اتاق بیرون می اومدم. اگه بلائی تو مستی سرم می آورد چی؟
پا تند کردم سمت آشپزخونه. در یخچال و باز کردم اما شیر نداشتیم.
کمی آب برداشتم و چرخیدم از آشپزخونه خارج بشم که سینه به سینه ی احمدرضا شدم.
ترسیده هین بلندی کشیدم. پوزخندی زد.
-موش کوچولو ترسیدی؟؟
دهنش بوی بدی میداد. دماغم از بوی دهنش چین افتاد. پوزخندی زد.
-بدی مشروب دوست نداری؟ اما اون مادر ...
-آخی کوچولو بوی مشروب اذیتت می کنه؟
سری تکون دادم.
-اما اون مادر هرزه ات عاشق مشروب بود. بعضی وقتا یواشکی میرفتیم زیرزمین عمو و من براش مشروب میاوردم.
با صدای لرزونی لب زدم.
-اون مادر من نیست.
چونه ام رو توی دستش گرفت و فشاری بهش داد. سرش رو جلو آورد.
نفسش رو توی صورتم فوت کرد. حالم داشت بد می شد. با صدای خماری گفت:
-اونم تو رو به عنوان دخترش قبول نداره. مطمئن باش کوچولو تو یه بی خانمان یتیمی که کسی رو نداری!
بغض توی گلوم نشست. حقیقت تلخ بود. قهقهه ای زد گفت:
-نمیدونستم تو الان زن صیغه ای من هستی.
ولم کرد. نگاهی به سر تا پام انداخت.
-فکر کنم برای یک شب و تنوع بد نباشی ... آخه تا حالا با یه دختر دهاتی نخوابیدم.
رعشه ای به تنم افتاد. قدمی به عقب برداشتم که دستش و دور کمرم حلقه کرد و کشیدم توی بغلش. قلبم تند تند می کوبید.
مثل گنجشکی که اسیر چنگال عقاب شده باشه. هیچ راهی برای فرار نداشتم و توی آغوش مردونه اش گم شده بودم.
دستش و روی کمرم کشید و روی پایین تنه ام نگهداشت. ته قلبم خالی شد.
دستای لرزونم و روی سینه ی ستبرش گذاشتم. تمام تنم می لرزید.
حالم خوب نبود. فشار ضعیفی به بالا تنه اش آوردم.
-میشه ولم کنید؟
-اگه ولت نکنم چی؟ تلافی تمام کارهایی که مادرت باهام کرد و میخوام سر تو بیارم.
-اون ... اون مادر من نیست ... خواهش می کنم ولم کنید. من یه دختر دهاتی زشتم.
صدای خنده اش ترسم رو بیشتر کرد.
-اما من دوست دارم امشب رو با یه دختر دهاتیه زشت به صبح برسونم.
-آقا خواهش می کنم. الان بهارک بیدار میشه. بذارین برم.
سری تکون داد.
-نچ نچ ... می خوام که با تو باشم.
و لبم رو از روی عجز لای دندونم کشیدم. باید کاری می کردم. میدونستم مسته اما نمیدونستم باید چکار کنم!
تا حالا تو چنین شرایطی قرار نگرفته بودم.
سرش روی صورتم خم شد که ترسیده آب دهنم رو تف کردم روی صورتش.
عصبی ولم کرد و دستی روی صورتش کشید. از فرصت استفاده کردم و سمت در آشپزخونه رفتم.
اما با کشیده شدن موهای بلندم به عقب کشیده شدم.
-حالا روی من تف میندازی؟ فکر کردی انقدر بی جنبه ام که با دو پیک مست میشم؟
سرم درد گرفته بود. من و روی زمین دنبال خودش می کشید.
هیچ کاری از دستم بر نمی اومد اشکم روی گونه هام راهشون رو باز کرده بودن.
تمام فاصله ی سالن تا اتاق خوابش رو روی پله ها کشیدم. درد توی تمام تنم پیچید.
در اتاق و باز کرد و پرتم کرد توی اتاق.
پیراهنش رو درآورد و گوشه ی اتاق پرت کرد. خم شد و روی دو پنجه ی پا کنارم روی زمین نشست.
موهام باز شده بود و پریشون اطرافم ریخته بود.
اشک توی چشم هام حلقه زده بود. بازومو گرفت که هق هقم بلند شد. پرتم کرد روی تختش. فاتحه ام رو خوندم.
-گریه نکن!
اما صدای هق هقم بلندتر شد. اومد روی تخت و نگاهی به سر تا پام انداخت.
طره ای از موهای بلندم رو توی دستش گرفت و نگاهی بهش انداخت.
مرجان از موی بلند متنفر بود برعکس من که عاشق موهای بلند بودم.
-آقا خواهش می کنم ولم کنید بذارید من برم.
صورتش رو به روی صورتم قرار گرفت. با صدای بم و خشداری گفت:
-کجا بذارم بری؟ همه دوست دارن یه شب رو با من سر کنن بعد توی دهاتی داری برای با من نبودن اشک می ریزی؟!
با نفس بریده بریده گفتم:
-آقا ... آقا ... برید با همونایی که دوستتون دارن ... همین ترلان خانم که اون شب اومد اتاقتون.
چونه ام رو توی دستش گرفت و خیره ی لب هام شد.
-نه، میخوام امشب رو تا صبح با دختر معشوقه ی سابقم سر کنم.
سرش روی لبهام خم شد. با ترس دستم و روی صورتم گذاشتم.
-من دلم نمیخواد با شما هم خواب بشم. دلم ...
حرفم کامل نشده بود که سرم به عقب کشیده شد.
-الان چی داشتی برای خودت بلغور می کردی؟ توی دهاتی فکر کردی کی هستی که برای من کلاس میذاری؟ تو حتی لیاقت یه شب زیرخواب بودن من رو هم نداری.
و از تخت پرتم کرد پایین. درد بدی توی دستم پیچید. بدن دردمندمو روی زمین کشیدم. با گامهای بلند بالای سرم قرار گرفت و لگدی به پهلوم زد.
-گمشو از اتاقم بیرون ... شما زن ها انقدر سست عنصر هستین که دو روز دیگه خودت میای و تقاضای با من بودن رو می کنی، گمشووو.
افتان و خیزان از جام بلند شدم. مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده به سمت در اتاق پر کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.
همین که وارد اتاق بهارک شدم تمام توانم از بین رفت و روی زمین ولو شدم.
صدای هق هق خفه ام تمام اتاق رو برداشته بود. حقارت و ترس تو همه ی وجودم بالا و پایین می شد.
چرا باید زنی به اسم مرجان مادرم می شد؟ زنی که حتی عکسش رو ندیدم.
به سختی سمت حموم رفتم و با همون لباسها زیر دوش آب ایستادم. سردی آب که به بدنم خورد نفسم لحظه ای رفت.
تا حالا دست هیچ مردی هم بهم نخورده بود. حس بدی داشتم. وقتی خوب تنم رو شستم از حموم بیرون اومدم.
لباسی پوشیدم و روی تخت مچاله شدم. کم کم خوابم برد. با صدای باز شدن در اتاق هراسون بیدار شدم.
نگاهم به احمدرضایی که آشفته تو چهارچوب در ایستاده بود افتاد. با ترس آب دهنم رو قورت دادم.
-پاشو باید بریم ... هانیه خودکشی کرده!
با گیجی نگاهم رو بهش دوختم. چی داشت می گفت؟ هانیه خودکشی کرده؟
-چیه زل زدی به من؟ پاشو باید بریم اونجا. یه روز تو آسایش نمیتونم زندگی کنم.
و از اتاق بیرون رفت. قلبم محکم می زد. گلوم خشک شده بود. با سستی از تخت پایین اومدم.
بدون اینکه بدونم چی دارم می پوشم یه دست لباس برداشتم و تن زدم.
بهارک و تو خواب آماده کردم. ساک کوچک لباسهاش رو برداشتم. از اتاق بیرون اومدم.
احمدرضا ساک رو از دستم گرفت و پله ها رو دو تا یکی پایین رفت.
دنبالش از خونه خارج شدم. تمام مسیر رو توی فکر بودم. چرا باید هانیه خودکشی کرده باشه؟
یعنی یه عشق انقدر ارزش داره که آدم بخاطر ناکامیش خودش رو بکشه.
شاید من درک درستی از عاشقی ندارم.
احمدرضا ماشین و پارک کرد. از ماشین پیاده شدیم. در نیمه باز بود. وارد حیاط شدیم.
کسی نبود انگار. احمدرضا با گام های بلند سمت در سالن رفت.
دنبالش راه افتادم که در سالن باز شد. امیرحافظ تو چهارچوب در نمایان شد. احمدرضا کلافه گفت:
-باز چه دسته گلی به آب داده؟
امیرحافظ سری تکون داد.
-نمیدونم چی بگم ... بچگی، عاشقی ... ولی هرچی هست مثل اینکه خریت کرده و رگش رو زده.
-این دفعه سالم برگشت خودم لب باغچه سرش رو میذارم و میکشمش.
ترسیده به احمدرضا نگاه کردم که با جدیت کامل این حرف و زد. رنگم پرید. امیرحافظ اخمی کرد.
-بذار سالم برگرده بعد کری بخون.
-کی بردنش؟
-یه ساعت پیش بردنش.
-لابد کل خاندان ارسلانی هم رفتن؟!
-آره مگه نمیشناسیشون؟ بیاین تو، حتماً صبحانه نخوردین.
-باید برم رستوران ... بیکار نیستم دنبال بچه بازی دیگران از کار و زندگیم بزنم.
نیم نگاهی بهم انداخت.
-برام چائی دم کن.
-الان شوکت رو میگم دم کنه چرا به دیانه میگی؟
-می خوام این دم کنه. چائی های شوکت دیگه به درد نمیخوره.
امیرحافظ متعجب ابروئی بالا داد.
-بهارک و کجا بخوابونم؟
-همون اتاق اون شبی.
سمت اتاق رفتم و بهارک و آروم روی تخت گذاشتم. از اتاق بیرون اومدم. امیرحافظ و احمدرضا تو سالن نشسته بودن.
وارد آشپزخونه شدم. شوکت روی صندلی نشسته بود و داشت گریه می کرد.
با دیدنم اشکش و با گوشه ی روسریه سرش پاک کرد.
-سلام مادر.
لبخندی زدم.
-سلام.
-دیدی چی شد مادر ... دیدی خاک به سرمون شد.
زد روی دستش.
-اِه اِه آخه یکی نیست بگه دخترجون نونت کمه آبت کمه ... چیت کمه آخه که خودکشی می کنی؟
سماور روشن بود. قوری رو برداشتم و چائی دم کردم.
-تو چرا مادر؟ خودم دم می کردم. دست و دلم به کار نمیره مادر، دلم خونه. کاش میدونستم الان حالش چطوره؟
تو که ندیدی مادر، غرق به خون از تو حموم کشیدنش بیرون. من که گفتم زنده نمیمونه ... مادر بدبختش به سر و صورت میزد.
دستم و روی شونه اش گذاشتم.
-آروم باش شوکت خانم. انشاالله چیزی نمیشه.
شوکت سری تکون داد. دو تا فنجون روی سینی گذاشتم. ظرف خرما رو هم گذاشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
احمدرضا و امیرحافظ در حال حرف زدن بودن. چائی تعارف کردم. امیرحافظ بوئی کشید گفت:
-چقدر خوش عطره! پس بگو چرا چائی دیانه رو دوست داری!
احمدرضا نیم نگاهی بهم انداخت. پوزخندی زد و گفت:
-خوبه یه چائی دم کردن بلده.
حرفی نزدم. هنوزم بابت دیشب ازش می ترسیدم. احمدرضا بعد از خوردن چائی پاشد.
-من میرم رستوران، کاری داشتین زنگ بزنین.
با رفتن احمدرضا رو کردم به امیرحافظ.
-چرا هانیه این کار و کرد؟
شونه ای بالا داد.
-احمق بودن شاخ و دم که نداره. بریم حیاط یه کم هوا بخوریم، فضای خونه سنگینه.
-بریم.
همراه امیرحافظ از سالن بیرون اومدیم. هوای صبح دلچسب بود. سمت تاب فلزی زیر درخت بید مجنون رفتیم و روی تاب نشستیم.
امیرحافظ تاب و آروم حرکت داد. نگاهم رو به رو به رو دوختم.
-احمدرضا که اذیتت نمی کنه؟
دوباره یاد دیشب افتادم و رعشه ای افتاد تو وجودم.
امیرحافظ نگاهی خیره بهم انداخت.
-تو که به من دروغ نمیگی؟
هول کردم. تند تند سرم رو تکون دادم.
-باور کن همه چی خوبه.
دستش و پشت سرم روی بدنه ی فلزی تاب گذاشت. فاصله ی بینمون کم بود و گرمی تنش رو حس می کردم.
ضربان قلبم بالا رفته بود و گونه هام گل انداخته بودن.
نمیدونم چرا هروقت امیرحافظ رو میدیدم اینطوری میشدم!
سرش رو خم کرد تا صورتم رو ببینه. سرم و بلند کردم.
حالا نگاهمون به هم گره خورده بود. ابرویی بالا داد.
-چیه، گونه هات گل انداخته!
دستم و روی گونه هام گذاشتم.
-نمیدونم فکر کنم حتماً یه مریضی گرفتم. آخه بعضی وقت ها قلبم تند میزنه و گونه هام داغ میشه.
امیرحافظ خنده ی بلندی کرد و از روی تاب بلند شد. همزمان بلند شدم.
-خنده دار بود؟
نوک دماغم رو کشید.
-وقتی با تو هستم لذت می برم، پاک و ساده و بی آلایش. بیا بریم صبحانه بخوریم. منم یه زنگ به امیرعلی بزنم ببینم چی شد.
-تو چرا نرفتی باهاشون؟
دستهاشو تو جیب شلوارش کرد. سرش و بالا گرفت.
-نیازی نبود من برم ... میبینی که کل خاندان ارسلانی رفتن.
امیرحافظ به امیرعلی زنگ زد. با استرس به امیرحافظ خیره شدم.
-سلام علی چه خبرا؟ ... خوب ....
نیم نگاهی به من انداخت.
-باشه. خدا روشکر. نه داداش، خداحافظ.
همین که قطع کرد سریع پرسیدم:
-چی شد؟حالش خوبه؟
-آروم باش، آره خوبه خطر رفع شده. الانم گفت آوردنش بخش. فکر کنم تا یه ساعت دیگه بقیه هم بیان.
با تن صدای پایین گفتم:
-آقاجونم باهاشون رفته بیمارستان؟
امیرحافظ خندید.
-چقدر تو ساده ای! آخه آقاجون میره بیمارستان؟ نه عزیزم، خیلی خونسرد رفت دیدن یکی از دوستان قدیمیش.
پارت 18
باورم نمی شد مرگ و زندگی نوه اش براش مهم نباشه. صبحانه ی بهارک و دادم.
شوکت در حال درست کردن نهار بود که صدای زنگ آیفون بلند شد.
سمت آیفون رفتم. خاله و بقیه بودن. دکمه ی آیفون رو زدم.
-اومدن.
امیرحافظ سمت در سالن رفت. دنبالش رفتم. در حیاط باز شد.
خاله، امیرعلی، حمید، نسترن، هدی، زندائی محمد مادر نسترن و خانم جون وارد حیاط شدن.
از سر و روشون خستگی می بارید. سلامی دادم. همه وارد سالن شدن. خانم جون برای استراحت رفت اتاقش.
-خوب، حال هانیه چطوره؟ زندائی اونجا موند؟
خاله روسریش رو از سرش درآورد.
-خدا رو شکر خطر رفع شده. امشب قرار شد اونجا بمونه. فردا مرخصش می کنن.
حمید بلند شد.
-دختره ی احمق چی پیش خودش فکر کرده که دست به این کار احمقانه زده؟
امیرحافظ بلند شد و سمتش رفت.
-آروم باش ... حتماً دلیلی داشته.
-آخه برادر من چه دلیلی، ها؟؟ اینکه بخواد آبروی ما رو ببره؟
از جام بلند شدم. بهارک بغل امیرعلی بود. سمت آشپزخونه رفتم تا به شوکت کمک کنم.
این زن بدبخت چه گناهی داشت؟
با کمک شوکت میز نهار و چیدیم. همه توی سکوت نهارشون رو خوردن.
پسرا دنبال کارشون رفتن. نسترن و هدی گوشه ای پچ پچ می کردن.
خاله برای استراحت رفته بود. سمت اتاق خاله رفتم. آروم در و باز کردم. با دیدنم لبخندی زد.
-بیا تو عزیزم.
وارد اتاق شدم و کنار خاله روی تخت نشستم. خاله دستش و به کمرم کشید.
-خوبی عزیزم؟
-خوبم خاله جون اما انگار شما خیلی خسته شدین.
خاله آهی کشید.
-چی بگم خاله، نمیدونم چرا این دختر باید چنین کاری بکنه! یه بار مادرت بخاطر لج و لجبازی آبروی آقاجونم رو برد اما هانیه چرا باید این کار و بکنه؟ خودشم میدونست اون پسر به درد زندگی نمی خورد.
-چرا نذاشتین باهاش ازدواج کنه؟
-دست من نیست که عشق خاله اش، پدرش و برادرش و از همه مهم تر آقاجون راضی به این وصلت نشد. ما کاره ای نیستیم.
دستم و توی دستاش گرفت. نگاهش کردم. چقدر چهره ی آرامش بخشی داشت. دلم می خواست بغلش کنم.
انگار حرف دلم رو از نگاهم خوند که دستاشو باز کرد.
-میای بغل خاله ات؟
از خدا خواسته توی بغلش خزیدم. سرم روی سینه ی خاله بود. صدای ضربان قلبش انباری از آرامش بود.
-کاش میاوردم پیش خودم و بزرگت می کردم. ساکتی و آرومیت به پدر خدابیامرزت رفته. مرد مهربونی بود.
یادمه تو خونه باغ ته کوچه با مادربزرگش زندگی می کرد. انگار از دار دنیا فقط اونو داشت.
پسر محجوب و سر به زیری بود. فکر کنم دانشجو بود. تو این رفت و آمدها عاشق مادرت شد. اما میدونستم احمدرضا و مرجان همو دوست دارن.
هیچ کس نفهمید چه اتفاقی بین احمدرضا و مرجان افتاد که مرجان بخاطر انتقام از احمدرضا پدرت رو وارد این ماجرا کرد و با علی از همه جا بیخبر یواشکی بدون اجازه ی آقاجون رفتن.
آقاجون بخاطر آبروش اجازه داد تا با هم ازدواج کنن اما این ازدواج دوام نداشت.
مرجان وقتی فهمید احمدرضا میخواد ازدواج کنه از پدرت جدا شد و آقاجونم بخاطر اینکه پدرت به معیارهاش نزدیک نبود به راحتی طلاق مادرت رو گرفت.
شاید آقاجون فکر می کرد احمدرضا دوباره مرجان رو می گیره!
... اما احمدرضا کینه ی مرجان رو گرفت و رفت با یه دختر دیگه ازدواج کرد. مرجان هم پاشو تو یه کفش کرد تا بره خارج از کشور.
پدر خدا بیامرزت که فوت کرد پدر مرجان و فرستاد رفت. سالی یه بار میاد و میره.
-خاله ...
-جانم خوشگلم؟
-بابام چرا فوت کرد؟
خاله آهی کشید.
-نمیدونم خاله. تنها چیزی که هیچ وقت نفهمیدم علت مرگ پدرت بود.
از بغل خاله بیرون اومدم. خاله گونه ام رو بوسید. با صدایی که از سالن اومد همراه خاله از اتاق بیرون اومدیم.
آقاجون اومده بود. اخمی میان ابروهای پرپشتش نشسته بود.
-بالاخره مرگم این دختره رو قبول نکرد؟
خاله لب گزید. خانم جون تسبیح و تو دستش می چرخوند. احمدرضا هم وارد سالن شد.
-یه الف بچه همه تون رو علاف کرده. میذاشتین بمیره اگه انقدر دوست داشت بمیره.
نگاه بغضی ای به احمدرضا انداختم. این مرد چقدر سنگدل بود. خاله اخمی کرد.
-احمدرضا، این چه حرفیه؟
-دروغه؟ دختری که به حرف بزرگترش گوش نکنه سرش و باید لب باغچه گذاشت و برید.
امیرحافظ زد رو شونه ی احمدرضا.
-بیا داداش چائی بخور، جوش نزن.
امیرعلی خندید.
-آره جان حافظ شیرت خشک میشه.
خنده ام گرفته بود. امیرعلی تو هر شرایطی خنده و مسخره بازیش به راه بود.
نمیدونستم شب برمی کردیم یا می مونیم.
برعکس وقت های دیگه دلم می خواست امشب رو اینجا بمونم. از تنها شدن با احمدرضا می ترسیدم.
شام رو توی سکوت خوردیم.
هر لحظه منتظر بودم تا احمدرضا بگه بریم که احمدرضا بلند شد و ...
....با ترس نگاهم رو بهش دوخته بودم که
گفت:
-یه الف بچه ببین چطور آدم رو از کار و زندگی انداخته...میرم استراحت کنم.
با تموم شدن حرفش نفسم رو آسوده بیرون دادم .
شب همراه بهارک به اتاقی که بهم داده بودن برای خواب رفتم .
صبح با سر و صدایی که از بیرون میومد بیدار شدم ؛
شالم رو سر انداختم و از اتاق بیرون اومدم.
با دیدن زن دائی و خاله که که در حال پاک کردن سبزی بودن سمت آشپزخونه رفتم .
خانم جون داشت به شوکت چیزی میگف؛
با دیدنش سریع سلام کردم
-سلام ، برو سفره صبحانه رو تو تراس پهن کن ؛مردا هنوز خوابن ... بیدار شدن صبحانه آماده باشه .
-بله الان .
خانم جون از آشپزخونه بیرون رفت ....
نگاهی به شوکت انداختم.
انگار از نگاهم خوند که گفت:
-تراس فرش پهن هست بهار و تابستونا خانم و آقا بیشتر اونجا هستن ....سفره تو کشو هست از اونجا بردار.
سفره رو از توی کشو برداشتم و سمت پنجره قدی سالن که کنارش در شیشه ای بود رفتم.
نگاهم به تراس بزرگی افتاد ؛
که فرش گل قرمزی پهن بود .دوتا پشتی گذاشته بودن .
تراس دقیقا رو به روی حیاط قرار داشت .
از اینجا حیاط بزرگ و زیبا جلوه میکرد.
سفره رو پهن کردم ....سینی بشقاب و استکان های کمر باریک رو چیدم .
بشقاب های گوجه خیار خوردشده رو وسط سفره گذاشتم ...چایی رو کنار استکان ها گذاشتم؛
نون نبود ....
نگاهی به سفره انداختم و از سر سفره بلند شدم که؛
در حیاط باز شد .
امیر حافظ نون سنگک تازه به دست وارد حیاط شد.
سربلند کرد ...
با دیدنم لبخند روی لب هاش نشست و دستی برام تکون داد.
لبخندی زدم و متقابل دستم رو روی هوا تکون دادم .
از تراس بیرون اومدم؛
خانم جون نگاهی بهم انداخت ...
-برو احمد رضا رو بیدار کن.
در سالن باز شد و امیر حافظ وارد سالن شد..
-دیانه تو بیا نون ها رو بگیر .....من میرم بقیه رو بیدار کنم .
از خدا خواسته نون ها رو از دستش گرفتم و وارد آشپزخونه شدم.
نون ها رو با قیچی مخصوص قیچی کردم و توی سبد مخصوص نون گذاشتم
پسرها بیدار شدن ، خاله رفت تا هدی و نسترن رو بیدار کنه .
همه دور سفره صبحانه توی تراس نشستیم ....کنار خاله و امیر حافظ نشستم.
هوای اول صبحگاهی خنک و لذت بخش بود ؛
دائی حامد بلند شد...؛
-باید برم هانیه رو ترخیص کنم .
خانم جون نگاهش کرد و گفت:
-برو پسرم ما هم آش نذری رو بار میزاریم.
آقا جون اخم کرده بود و حرفی نمیزد.
بعد خوردن صبحانه خانم جون هدی و نسترن رو مجبور کرد تا سفره رو جمع کنن.
سمت اتاقی که بهارک خوابیده بود رفتم ....که با صدای احمدرضا سر جام ایستادم ؛
روی پاشنه پا چرخیدم و سوالی نگاهش کردم .
نگاهی به سرتا پام انداخت ......نگاهش رو به طره ای از موهام که از شالم بیرون زده بود دوخت و اخمی کرد .
-میبینم با امیر حافظ خیلی صمیمی شدی نکنه صنمی باهاش داری ؟
هم تعجب کرده بودم و هم هول شده بودم ....
با تته پته گفتم : نه آقا چه حرفیه. ...!!
قدمی سمتم برداشت، که ترسیده قدمی به عقب برداشتم. پوزخندی زد و روی پاشنه پا چرخید و رفت.
نفسم رو آسوده بیرون دادم. صبحانه بهارک رو دادم.
خانوم جون دیگ بزرگ آش رو توی حیاط بار گذاشت. همه در حال کار بودیم.
تازه کار آش تموم شده بود، که زنگ در رو زدن. نسترن آیفون رو زد؛
_دایی، هانیه رو آوردن.
شوکت اسپند دود کرد. بهارک توی بغلم وول می خورد.
در سالن باز شد و دایی همراه هانیه و زن دایی وارد سالن شدن.
نگاهی به هانیه انداختم؛ رنگش پریده و بی حال بود. دایی از زیر بغلش گرفته بود.
خاله رفت سمتشون و کمک کرد تا هانیه رو به اتاقی برای استراحت ببرن.
از اینکه اتفاقی براش نیفتاده بود، خوشحال بودم.
آش پخته شد و با کمک دخترا کاسه های آش رو تزیین کردیم. به چندتا از همسایه ها آش نذری دادیم.
احمدرضا ظهر نیومد. هانیه تمام روز توی اتاق بود. جو بدی توی خونه حاکم بود.
قرار شد هانیه چند روزی خونه ی خانوم جون بمونه. شب بعد از اومدن احمدرضا، به خونه برگشتیم.
روزها می گذشتن. حال هانیه بهتر شده بود. هوا رو به گرم شدن میرفت.
کمتر تو دید احمدرضا بودم.
اکثر وقتها شام و ناهار رو توی رستورانش بود و فقط آخر شب میومد که بهارک خواب بود.
قهوه رو آماده می کردم و بعد برای خواب می رفتم. وجود بهارک باعث شده بود تا کمتر احساس تنهایی کنم.
دلم برای بی بی تنگ شده بود. میدونستم از الان شروع میکنه به جمع کردن محصولات برای زمستان و پاییز....
با صدای پیانو چشمهام رو باز کردم. با تعجب نگاهی به ساعت انداختم. سریع از رو تخت بلند شدم.
روسری روی سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم. از بالای پله ها نگاهی به پایین انداختم.
احمدرضا پشت پیانو نشسته بود. صدای زیبا و دلنواز پیانو کل سالن رو گرفته بود.
آروم از پله ها پایین اومدم. سمت آشپزخونه رفتم.
زیر چایی رو روشن کردم. میز رو چیدم. از آشپزخونه بیرون اومدم.
احمدرضا هنوز پشت پیانو بود. پله ها رو بالا رفتم. بهارک بیدار شده بود، بغلش کردم که لباسم خیس شد.
سری تکون دادم، خودش رو خیس کرده بود. سمت حموم رفتم و لباس هاش رو درآوردم.
لباس های خودمم کثیف شده بود. لباسهام رو درآوردم و همراه بهارک توی وان نشستم.
بعد از کمی آب بازی بهارک و خودم رو شستم.
حوله پیچ بیرون اومدم. بهارکو *** روی تخت گذاشتم، تا کرم بزنم بدنشو.
لباس زیرهامو پوشیدم که بهارک شروع به نق زدن کرد.
بدون اینکه لباس بپوشم با همون وضعیت و موهای خیس، روی تخت خم شدم و بدن بهارک رو کرم زدم.
داشتم لباس هاش رو تنش می دادم که یهو در اتاق باز شد. سربلند کردم که نگاهم به نگاه احمدرضا افتاد..
هول کردم و دور خودم می چرخیدم. فقط میخواستم یه چیزی پیدا کنم و بدنمو بپوشونم.
روتختی رو کشیدم و جلوم گرفتم. احمدرضا به در تکیه داده بود و بی خیال نگاهش رو بهم دوخت.
از خجالت سرم رو پایین انداختم. وارد اتاق شد و اومد سمت تخت...
پارت 19
ملافه رو تو دستم فشار دادم. ترسیده نگاهم رو به قدم هاش دوختم که هر لحظه بهم نزدیک تر می شد.
همین که توی دو قدمیم ایستاد گامی به عقب برداشتم. با صدای ضعیفی نالیدم:
-آقا ...
اما با خم شدن و برداشتن بهارک متعجب نگاهش کردم. پوزخندی زد.
-زود لباساتو بپوش بیا پایین.
و از اتاق بیرون رفت. با رفتنش ملافه پیچ سمت کمد لباس ها رفتم. خدا بهم رحم کرد.
تونیک با شلواری پوشیدم. موهامو نم دار جمع کردم.
روسری روی سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.
با دیدن بهارک که با ذوق به پای احمدرضا چسبیده بود و احمدرضا کمی نسبت به بهارک نرم تر شده بود خوشحال شدم.
با صدای زنگ تلفن سمت تلفن رفتم.
-بله؟
صدای زندائی حامد پیچید توی گوشی.
-سلام. به احمدرضا بگو امشب برای سلامتیه هانیه یه مهمونی خودمونی گرفتیم، بیاین.
-چشم.
و بدون اینکه خداحافظی کنه گوشی و قطع کرد. شونه ای بالا دادم و گوشی رو سر جاش گذاشتم.
-کی بود؟
-زندائی حامد بود. برای امشب شام دعوت کرد خونه اش.
سری تکون داد.
-صبحانه رو آماده کن باید برم.
سمت آشپزخونه رفتم و چائی رو دم کردم. برای بهارک فرنی درست کردم. احمدرضا وارد آشپزخونه شد.
فرنی رو توی ظرف آرکوپال ریختم و کمی تزئینش کردم. یهو از دستم کشیده شد.
متعجب سر بلند کردم.
احمدرضا خونسرد ظرف فرنی رو گذاشت جلوش و قاشقی برداشت.
-اما اون برای بهارکه!
-یکی دیگه درست کن.
به ناچار دوباره برای بهارک فرنی گذاشتم. احمدرضا صبحانه اش رو خورد و بلند شد.
نیم نگاهی بهم انداخت و سرش و کنار گوشم آورد. خواستم بکشم کنار که آروم گفت:
-فکر کردی ملافه دورت بگیری من نمیدونم سایزت چقده؟
قلبم از اینهمه نزدیکی محکم و تپنده میزد. سر بلند کردم و سؤالی نگاهش کردم.
-دیگه تو خونه ی من و جلوی من روسری سرت نمیکنی.
-اما ....
گره ی روسریم و گرفت و کشید.
-همینی که شنیدی؛ نمیخوای که موهای نازنینت کوتاه بشه؟
روسری رو پرت کرد روی زمین و از آشپزخونه بیرون رفت. عصبی گوشه ی لبم و به دندون گرفتم. همینو کم داشتم!!
با رفتن احمدرضا صبحانه ی بهارک و دادم و دستی به خونه کشیدم.
رو به روی تی وی نشستم و نگاهم و به کارتونی که ازش پخش می شد دوختم.
بهارک خیلی آروم کنارم دراز کشیده بود و سرش روی پام بود. دستمو آروم لای موهاش سوق دادم.
چند ماهی می شد که اومده بودم مثلاً تهران و بین خانواده ی مادریم. هنوزم هیچ چیز راجب این خانواده نمی دونستم.
اصلاً چرا مادری که انقدر احمدرضا رو دوست داشت پا زد به دوست داشتنش و رفت با پدرم؟
چرا دوباره برگشت؟
اصلاً احمدرضا چرا باید زنش رو به قتل برسونه؟
تمام این فکرها باعث می شدن تا سر در گم بشم. چیزی تا اومدن احمدرضا نمونده بود.
بلند شدم تا هم خودم آماده بشم هم بهارک رو آماده کنم.
لباسای بهارک رو تنش کردم. یه دست لباس از توی لباس هام انتخاب کردم. رو به روی آینه نشستم و نگاهم رو به دختر توی آینه دوختم.
همه می گفتن هیچ شباهتی به مادرم ندارم. پوزخند تلخی روی لب هام نشست؛ مادر....
مگه اون زن برای من مادری کرد که حالا دارم اسم مادر رو روش میذارم؟؟
کمی آرایش کردم. روسریم رو سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.
با باز شدن در سالن نگاهی به اون سمت انداختم.
احمدرضا وارد سالن شد. نیم نگاهی بهم انداخت.
-تا دوش میگیرم لباس هام روی تخت باشه. اون ست سورمه ای اسپورت رو بذار.
و وارد اتاقش شد. بهارک و کنار وسایل بازیش گذاشتم و با دلهره و نگرانی سمت اتاقش رفتم. در اتاق نیمه باز بود.
آروم سرکی توی اتاق کشیدم. صدای آب از حموم می اومد. سمت کمد لباس ها رفتم. نگاهی به رگال لباس ها انداختم.
شلوار لی پارچه ای سورمه ای رو همراه بلوز اسپورت یقه هفت روی تخت گذاشتم.
اومدم از اتاق بیرون بیام که از حموم اومد بیرون.
حوله ای دور کمرش بود. سریع پشتم رو بهش کردم و همونطور که پشتم بهش بود و نمیدیدمش سمت در اتاق حرکت کردم.
محکم به جسم خیسی برخوردم. سرم و بلند کردم. نگاهم به احمدرضا افتاد. هینی کشیدم و قدمی عقب گذاشتم.
پام به بدنه ی تخت برخورد کرد و به عقب پرت شدم. جیغی کشیدم و دستم و تو هوا چرخوندم تا چیزی برای اینکه دستم رو بندش کنم پیدا کنم.
دستم به چیزی نه سخت و نه نرم برخورد کرد. محکم گرفتمش اما با کمر روی تخت پرت شدم و جسم سنگینی روم افتاد.
-آخ خدا ... مردم ... سقف روم ریخت.
چشم هام و باز کردم اما با دیدن صورت احمدرضا تو فاصله ی کم صورتم شوکه نگاهش کردم.
همونطور که روم بود و هیکل گنده اش رو هیچ تکونی نمی داد با صدای بم و خشداری گفت:
-میشه سینه ام رو ول کنی؟ ناخونات تو گوشتم فرو رفت!
با این حرفش ...
نگاهی به دستم انداختم. اما با دیدن انگشتام که سینه مردونش رو سفت گرفته بود، گونه هام لحظه ای از خجالت ملتهب شد.
دستمو از روی سینش برداشتم، اما ناخونام توی گوشش فرو رفته بود. لبم رو به دندون گرفتم و چشمهام رو از خجالت بستم.
از روم بلند شد؛
_پاشو، نمیخواد انقدر خجالت بکشی. حواستو جمع کن کمتر تو دست و پام باشی. دفعه بعد معلوم نیست چه اتفاقی بیوفته.
بدون اینکه چیزی از حرف هاش بفهمم، لب زدم؛
_ببخشید آقا؛ حواسم نبود، فکر کردم شما پشت سرم هستین، نمیدونستم اینورین.
سری تکون داد؛
_باشه، برو بیرون.
از اتاق بیرون اومدم، اما قلبم همچنان محکم به سینه ام می کوبید. دستی به روسریم کشیدم و از پله ها پایین اومدم.
بعد از چند دقیقه احمدرضا آماده اومد. بهارک رو بغل کردم و از سالن بیرون اومدیم.
رفت سمت ماشینش، خواستم عقب بشینم که نیم نگاهی بهم انداخت؛
_بشین جلو، دوست ندارم الکی برای یه عده ملت بیکار، سوژه بشم.
این امشب یه چیزیش شده. در جلو رو باز کردم و نشستم، احمدرضا هم سوار شد. بعد از طی کردن مسافتی، ماشینو کنار خونه ای نگه داشت.
اولین بارم بود خونه ی دایی حامد میومدم.
زنگ درو زد و در باز شد. خونه ای دو طبقه با حیاطی نه بزرگ و نه کوچک.
حمید کنار در ورودی سالن ایستاده بود. با دیدنمون اومد سمتمون و با احمدرضا دست داد و لپ بهارک رو کشید.
سلامی زیر لب دادم و با هم وارد سالن شدیم. همه اومده بودن. هانیه کنار نسترن و هدا نشسته بود.
نگاهم به امیر علی و امیر حافظ افتاد. امیرحافظ با دیدنم...
لبخندی روی لبهاش نشست. با همه سلام کردم و کنار خاله نشستم. هانیه هنوز کمی بیحال بود و زندایی دور خاله میچرخید، اما حمید کنار هدا نشسته بود.
شام بدون هیچ حرفی صرف شد.
-حالا که همه اینجا جمع هستین هفته دیگه یک قراری با آقای رحیمی و خانوادهش بذاریم برای آشنایی بیشتر؛ فکر کنم هانیه سرش به سنگ خورده باشه.
همه نگاهها لحظهای به هانیه کشیده شد.
-آقاجون!
-آقاجون اخمی کرد.
هانیه بلند شد.
-آقاجون بگم غلط کردم دست از سرم بر میدارین؟
-چه طرز صحبت کردن با آقاجونه؟
هانیه هق زد:
- بابا خستهم، دست از سرم بردارین.
حمید عصبی بلند شد و سمت هانیه رفت که احمد رضا مچ دستش رو محکم گرفت.
هانیه با با عجز روی زمین نششت و دوتا دستاش رو روی صورتش گرفت و نالید:
-من نمیخوام ازدواج کنم. آره اشتباه کردم به سرم خورد؛ ولی نمیخوام ازدواج کنم دیگه هم اگه بخوامم نمیتونم.
لحظهای سکوت بدی سالن را گرفت. گنگ به همه نگاه کردم.
زندایی به صورتش زد، حمید فریاد زد:
-تو چیکار کردی؟
نتونستم زبون به دهن بگیرم و رو به احمد رضا که با فاصلهی کمی کنارم نشسته بود انداختم
- چرا دیگه نمیتونه ازدواج کنه؟ بهخاطر اینکه اون پسره رو دوست داره؟
احمد رضا لحظهای معتجب نگاهم کرد. بعد گوشهی لبش بالا رفت. نفهمیدم خندید یا پوزخند زد و با تن صدایی پایین گفت:
- فکر میکردم دخترهای دهاتی از این چیزها سر در بیارن اما انگار نه، تو از پشت کوه اومدی!
ابروهام پرید بالا و...
اخمی کرد.
- لازم نیست تو از این چیزا سر در بیاری!
شونهای بالا دادم، هانیه هق زد.
-همین رو میخواستین بدونین که بدبخت شدم، اون عوضی همه حرفهاش دروغ بود و یک شبه تمام دخترانگیم زو برد و به بدترین نحو خواست ادامه بده.
حمید فریاد زد:
-خفه شو هانیه! خفه شو! تو ابرو برام نذاشتی، کاش خواهری مثل تو نداشتم.
دایی سرش رو توی دستش گرفته بود.
صدای پچ پچ هدا و نسترن بلند شد؛ یعنی اون پسره بهش تجاوز کرده تازه فهمیدم موضوع چیه.
دستم رو روی دهنم گذاشتم؛ یعنی هانیه زن شده!
آقاجون بلند شد و خانم جون به تابعیت آقاجون بلند شد.
-حامد باید این دخترت را زنده به گور کنی، تا زمانی که تکلیفش روشن نشده حق نداره پاش رو از خوته بیرون بذاره! بریم.
امیر علی سریع بلند شد.
- برسونمتون اقاجون؟
و زودتراز آقاجون اینا از خونه بیرون رفت.
با صدای احمد رضا چشم از آقاجون گرفتم.
- به چی زول زدی، پاشو باید بریم.
از روی مبل بلند شدم. هانیه هنوز روی زمین نشسته رود و گریه میکرد.
بهارک را بغل کردم. انگار همه چی این خانواده بهم ریخته بود و هیچ چیزی سر جاش نبود.
تمام راه رو توی سکوت به خیابون های خلوت چشم دوخته بودم.
دلم برای هانیه هم میسوخت، اما از دست هیچکس هیچ کاری بر نمیاومد.
روزها بدون هیچ اتفاق خاصی میگذشت.
خداروشکر که احمدرضا دیگه به روسری سر کردنم گیر نداد.
پاسی از شب گذشته بود ولی هنوز بر نگشته بود. بهارک خواب بود.
در سالن با صدای بدی باز شد. ترسیده از جام بلند شدم...
با دیدن احمدرضا که کتش روی دوشش بود تعجب کردم. قدمی برداشت اما نتونست وزنش رو حفظ کنه و کمی کج شد. انگار مست بود.
با یادآوری اون شب و مستیش ترسیدم. قدمی سمت پله ها برداشتم اما با چیزی که گفت احساس کردم سالن لحظه ای دور سرم چرخید.
زیرپاهام خالی شد. باورم نمی شد ... امکان نداشت! شوکه و متعجب برگشتم به عقب.
بدون هیچ پلک زدنی نگاهم رو به مرد رو به روم دوختم.
اصلاً من اینجا چیکار می کردم؟ چرا از پیش بی بی اومدم؟ دستم و به نرده ی فلزی پله گرفتم. سردی فلز حال خرابم رو خراب تر کرد.
احمدرضا پوزخندی زد.
-چیه، خوشحال نشدی؟ مادر عزیزت داره برمی گرده!
دلم می خواست دست هام رو روی گوش هام بذارم و فریاد بزنم “اون زن مادر من نیست”! بغض توی گلوم بالا و پایین می شد.
عصبی رفت سمت بار گوشه ی سالن و بار شیشه ای رو هل داد. تموم شیشه های مشروب توی بار با صدای بدی روی سرامیک ها افتاد و هزار تیکه شد.
چشم هام رو از ترس بستم. انگار دیوونه شده بود.
-برگشته ... مرجان بعد از اینهمه سال برگشته!
سری تکون داد.
-نه، نه برنگشته ... قراره تا آخر هفته برگرده.
نگاهم به دستش افتاد. با دیدن خون که از دستش سرازیر بود هول کردم. تمام سرامیک ها آغشته به رنگ خون و مشروب ها شده بود.
دو دل بودم. می ترسیدم کمکش کنم و بلایی سرم بیاره اما اگر کمکش نمی کردم چی؟ اگر اتفاقی براش می افتاد چی؟ بهارک چی می شد؟
راهم رو سمت آشپزخونه کج کردم و جعبه ی کمک ها ی اولیه رو برداشتم.
کنارش روی زمین نشستم، خون از دستش میرفت.
دست دراز کردم که دستش رو بگیرم، ترسیده نگاهش کردم.
-من نیازی به محبت تو ندارم. دختره دهاتی توام مثل اون مادر هرجائیت هستی.
تقلا کردم تا دستم رو از توی دستش در بیارم، اما محکمتر دستم رو گرفت.
-آقا خواهش میکنم دستم رو ول کنید.
-مگه بهت نگفته بودم که تو خونهی من حق نداری روسری سر کنی!
-باشه آقا، خواهش میکنم بذارید برم.
یهو روسریم از سرم کشید و موهای بلندم رو به دست گرفت.
درد بدی توی سرم پیچید.
دستم رو، روی دستش گذاشتم، روی زمین کشیدتم.
-این همه سال فکر کردم که چرا باید مرجان من رو به پدر تو بفروشه، اون مگه چی داشت!
خم شد و یکی از شیشههای الکل رو برداشت و تو هوا تکون داد.
-فکر نکنم تا حالا از این نخورده باشی، چطوره امشب باهم امتحانش کنیم! ها؟
سیاهی چشمام دو دو میزد. در شیشه الکل رو باز کرد.
-میدونی اسمش چیه؟ شراب! شراب ناب اعلا، مست میشی.
سری تکون دادم که موهام رو محکمتر گرفت و بطری رو جلوی دهنم آورد.
دهنمرو محکمتر گرفتم تا اون مایع بد بو وارد دهنم نشه، اما با دستش چونهم رو سفت گرفت و تمام محتوی بطری تو دهنم خالی کرد.
لحظهای احساس کردم تمام معده و رودهم سوختن.
از طعم بد و گسش چشمهام جمع شد.
-دیدی خوشمزه بود! مرجان عاشق مشروب بود اونم دست ساز. از ترس عمو فقط یک پیک میخورد. اگر عمو نازنینم میفهمیر دختر ته تغاریش داره مشروب میخوره چیزی که عمو نجس میدونه...
پارت 20
اما من همیشه حواسم بهش بود. هیچوقت هیچکس نفهمید که مرجان تو زیرزمین مشروب میخورد؛ اما آخرش بهم خیانت کرد و با پدر تو ازدواج کرد و توی دهاتی پس انداخت. دوباره فیلش یاد هندستون کرد. فکر کرد من پس مونده بقیه رو میخورم.
از موهام گرفت و محکم رو زمین کشیدتم.
سرم درد گرفته بود، اما حالم دست خودم نبود.
بدنم داشت گرم میشد، احساس سبکی میکردم مثل یه پرکاه شده بودم.
بیدلیل شروع به خندیدن کردم.
-آخی کوچولو مشروب شنگولت کرده، آره الان بدنت گرمه اما تر... نیست بهت خوش بگذره.
سمت اتاقی بردتم و در اتاق باز کرد.
تو حال خودم نبودم، نمیدونستم داره چیکار میکنه.
دری رو باز کرد و رو سرامیک سرد کشیدتم.
روی زمین پرتم کرد. تلوخوران تا اومدم بلند بشم، با آب سردی که روم ریخت نفسم رفت.
دوش آب باز کرده بود.
اومدم از زیر دوش بیرون بیام که زیر دوش هولم داد.
آب روی پوست ملتهبم حالم رو بدتر میکرد.
-شما زنها چهقدر مثل همید، بهار هم بهم خیانت کرد. فکر کرد نمیفهمم اما من فهمیدم.
حالم خوب نبود. دلم میخواست کسی بغلم کنه.
دستام رو باز کردم و خواستم بغلش کنم.
تعادلی تو رفتارم نداشتم. از گردنم گرفت و زیر دوش نگهم داشت.
نفسم داشت پس میزد.
احساس میکردم صورتم قرمز شده، دستم رو تو هوا تکون دادم اما به هیچکجا بند نمیشد.
لحظهای سرم رو از زیر دوش بیرون آورد و دوباره...
تا خواستم نفس بگیرم، زیر دوش برد.
اشکم بیاختیار روی گونهم روان شدن.
تمام لباسهام به تنم چسبیده بود، احساس لرز میکردم. دندونهام محکم بهم میخوردن و تمام تنم میلرزید.
آب رو بست و کف حموم سر خوردم.
توی خودم جمع شدم و هق زدم.
-توروخدا به من کاری نداشته باش، منکه اذیتت نکردم.
هر لحظه احساس میکردم دارم بیهوش میشم. کم و بیش مستی از سرم پریده بود.
کف حموم دراز کشیدم و پاهام رو تو شکمم جمع کردم.
احساس کردم لای چیزی پیچیده شدم.
درک درستی از اطرافم نداشتم، فقط حس کردم بدنم گرم شده و روی جای نرمی فرود اومدم.
بدنم سرد بود و دستی که انگار داشت لباسام رو در میآورد گرم بود مثل کوه آتیش.
توان مقابله نداشتم.
دلم جای گرم رو میخواست تا بدن سردم رو درآغوش بگیره.
کم کم حس کردم داره گرمم میشه اما حالم بد بود.
توی بیهدشی به سر میبردم.
با احساس سردرد شدید چشم باز کردن.
همینکه نور به چشمهام خورد دوباره از درد بستم.
صدای گریهی بچگانهای میاومد.
هردو دستم رو روی شقیقه هام گذاشتم، اما سردردم بهتر نشد. دهنم طعم بدی داشت و معدهام به شدت میسوخت.
هرچی به مغزم فشار آوردم دیشب چه اتفاقی افتاد جز به زور خوردن اون مشروب و کشیده شدن موهام چیز زیادی به خاطرم نمیاومد.
در اتاق باز شد. حالا صدای گریه بچه واضح بود. اینکه صدای بهارک بود.
بهسختی چشمهام رو باز کردم. احمدرضا تو چهارچوب در با اخم ایستاده بود.
از دیدنش ترسیدم و بدن بی جونم رو به سختی روی تخت به سمت تاج کشیدم.
بهارک با دیدنم دستش رو سمتم دراز کرد.
-ماما
سرم به شدت درد میکرد. احساس میکردمموهام دارن کنده میشه.
احمدرضا با بهارک وارد اتاق شدن.
ملافه رو از رومکنار زدم. هنوز گیج بودم و طعم بد دهنم حالم رو بدتر میکرد.
نگاهی به پیراهن مردونهی تنم انداختم.
فقط دوتا دکمهی وسطش بسته بود و دیگه چیزی تنم نبود.
موهای بلندم پریشون رو بازوعام ریخته شده بود.
گیج و ترسیده به احمدرصا نگاه کردم. دستش باندپیچی شده بود.
-نترس هنوز دختری.
انقدر راحت و وقیحانه این حرف رو زد که گونههام قرمز شد. سرم رو پایین انداختم.
بهارک توی بغلم گذاشت.
-میرم بهتره ساکتش کنی.
بهارک رو بوسیدم که احمدرضا راه رفته رو برگشت.
یهو روی صورتم خم شد، ترسیده سرم رو عقب کشیدم که پوزخندی زد و طرهای از موهام رو توی دستش گرفت.
-کوچولو فراموش نکن قرار نیست کسی بفهمه تو این خونه چی میگذره، فهمیدی؟ نبینم برا خودشیرینی به امیرحافظ حرف بزنی؛ وگرنه میدونی که چیکار میکنم. اگر تو همین خونه چالتم کنم انقدر بیکس و کار هستی که کسی سراغت رو نگیره.
باعجز سری تکون دادم.
با دستش ضربهای به گونهم زد.
-آفرین کوچولو، خوبه که حرف گوش کن شدی.
از اتاق بیرون رفت.
با رفتن احمدرضا بهارک رو روی تخت گذاشتم و به سختی از روی تخت بلند شدم.
سرم گیج رفت که دستم رو به تاج تخت گرفتم تا نیفتم.
نگاهی به پاهای برهنهم انداختم، که پیراهن سفید مردونه تا زیر باسنم میرسید و پیراهن تو تنم زار میزد.
چشمهام رو بستم تا اتفاقات دیشب یادم بیاد.
فقط چندتا چیز اونم محو و نامفهوم، دیگه چیزی یادم نمیاومد.
لباسی برداشتم و تنم کردم. به هر سختی بود بهارک بغل کردم و از پلهها پایین اومدم.
بهارک رو زمین گذاشتم. میدونستم بچه گرسنهش هست.
همه جا بهم ریخته بود و خورده شیشه ها کف سالن رو پر کرده بود
کمی خون روی سرامیک ها خشک شده و منظره ی بدی ایجاد کرده بود
باید سالن رو تمیز میکردم
جارو رو برداشتم و شیشه خورده ها رو جمع کردم
کف سالن رو طی کشیدم با اینکه حال خوبی نداشتم خسته و پریشون روی مبل نشستم
تمام روز گیج بودم. باورش برام سخت بود، که قراره مثلاً مادرم برگرده.
احمدرضا که با شنیدن اسمش تا این حد بهم ریخته اگر میدیدش چی میشد. کاش هیچوقت نبینتش.
کاش میشد پیش بیبی میرفتم. دلم برای ده و بیبی تنگ شده.
با باز شدن در سالن رعشه به تنم افتاد.
با دیدن قامت احمدرضا ته دلم خالی شد.
عجیب از این مرد میترسیدم، کابوس روزهام شده.
بهارک تاتیکنان سمتش رفت. میترسیدم بهش بیمحلی کنه.
همین که بهارک به پاش چسبید، خم شد و برش داشت.
قلبم آروم شد. اخمی کرد.
-مگه بهت نگفته بودم حق نداری تو خونهی من روسری سرت کنی؟
دستم رو روی گرهی روسریم گذاشتم و قدمی به عقب برداشتم.
-تا خودم دست بهکار نشدم اون لعنتی رو از روی سرت بردار.
با صدای لرزونی لب زدم:
-آقا خواهش میکنم.
-مثل اینکه تو حرف آدم حالیت نمیشه باید طور دیگهای باهات برخورد کنم.
دستش سمت روسریم اومد. گره روسریم رو سفتتر کردم، اما از پشت روسریم رو گرفت و کشید.
جیغی زدم و دستم رو روی سرم گذاشتم.
گرهی روسریم به گلومگیر کرد با فریادم بهارک ترسید و زیر گریه زد.
-این دفعه کارت ندارم وای به حالت اگه باز روسری رو سر بیصاحابت ببینم. موهات رو از ته تراشیدم.
سرم پایین بود و اشک گونههام رو خیس کرد.
بهارک به پام چسبید. خم شدم و بهارک رو برداشتم.
تمام تنم میلرزید و احساس میکردم زیر پام خالی شده.
با صدای قدمهاش به سختی بزاق دهنم رو قورت دادم و راهم رو سمت آشپزخونه کج کردم.
از اینکه بخوام توی خونه بدون روسری راه برم احساس معذب بودن میکردم.
مثل هر شب چایی آماده کردم و سمت سالن رفتم.
نگاهی انداختم، پشت پیانو نشسته بود و گربهای پشمالو کنار پاش روی زمین لم داده بود.
چایی کنارش روی میز عسلی گذاشتم.
این پا و اون پا کردم.
-آقا با من کاری ندارین؟
-نه، میتونی بری.
از خداخواسته بهارک رو بغل کردم. صدای دلنواز پیانو سکوت تلخ خونه رو شکست.
دلم گاهی براش میسوخت؛ از اینکه از هر دو زن توی زندگیش ضربه خورده بود.
بهارک بهانه میگرفت. در اتاق رو باز گذاشتم.
بهارک روی پام گذاشتم و آروم آروم شروع به تکون دادن کردم.
چشمهام رو بستم و به تاج تخت تکیه دادم.
صدای پیانو تا بالا میاومد. دلم گرفته بود، احساس پوچی میکردم.
همونطور نشسته خوابم برد.
روزها از پی هم میاومدن و میرفتن.
با اینکه مجبور بودم روسری سر نکنم، اما هنوز حس معذب بودن میکردم.
از صبح دلشوره بدی داشتم. انگار دلم گواه بدی میداد.
با صدای زنگ تلفن ترسیده بشقاب از دستم افتاد و هزار تیکه شد.
ماتومبهوت به بشقاب شکسته روبهروم خیره شدم.
چرا توان اینکه قدمی بردارم نداشتم.
تماس روی پیغامگیر رفت.
صدای مهربون امیرحافظ توی فضای سالن پیچید:
-سلام. جوجو کجایی که جواب نمیدی؟
با پیچیدن صدای شاد امیرحافظ تو فضای سالن، ته دلم احساس لرزش کردم.
دلم برای این مرد مهربون تنگ شده بود.
با احتیاط از روی خرده شیشهها رد شدم. گوشی بیسم رو از رومبل برداشتم:
-بله؟
-چه عجب، موش کوچولو جواب دادی!
خندهای از این لقبش رو لبهام نشست.
-بازکجا شدی؟ غرق نشی؟
روی مبل نشستم.
-خوبی؟ خاله خوبه؟
-خالهت هم خوبه، منم بد نیستم. یکم دلم برا موش کوچولو تنگ شده.
ذهنم درگیربود. نمیدونستم میرسم یا نه.
-امیرحافظ؟
-جانم؟
چنان بااحساس گفت"جانم" که حرفم یادم رفت.
-چیزی میخوای بگی؟
-دیانه، راسته که قراره مرجان برگرده؟
لحظهای اونور گوشی سکوت برقرارشد.
فقط صدای نفسهای امیرحافظ به گوش میرسید.
-احمدرضا بهت گفت؟
-آره، چند روز پیش.
-اذیتت که نکرد؟
پوزخند تلخی رولبهام نشست، با صدای ضعیفی لب زدم:
-نه، پس حقیقت داره که داره برمیگرده؟
-آره، اما برای مدت کوتاهی قراره بیاد نه برای همیشه.
بغض توگلوم بالا و پایین میشد.
-مهم نیست من مادری ندارم.
-درکت میکنم دیّانه، اما قرار شد قوی باشی. تو دختر فهمیدهای هستی. دلم نمیخواد ضعفت رو ببینم.
-اینارو برای دل گرمی من میگی؟
-نه، همه حقیقته که بهت گفتم. الانم باید قطع کنم، مراجعه کننده دارم.
-مرسی که زنگ زدی.
-توام یادبگیر. یه روزمیام میارمت دختر رو از نزدیک ببینی.
-خوشحال میشم.
-مراقب خودت باش. بهارک رو هم ببوس.
-توام به خاله سلام برسون.
-خداحافظ.
گوشی رو روی مبل گذاشتم.
هم استرس داشتم، هم هیجان...
هیجان دیدن زنی که اسم مادرم رو یدک میکشید، اما بویی از مهرمادری نبرده بود از رویارویی باهاش میترسیدم.
تمام روز به گذشتهم فکر کردم، به پدری که هرگز ندیده بودمش، مادری که ازم متنفره.
با بازشدن درحیاط و صدای ماشین، فهمیدم احمدرضاست اماچرا انقدر زود اومده بود؟
واردسالن شد.
-برو آماده شو، باید تا خونه عمو بریم.
عفریته هنوز نیومده، همه رو به ترس وهراس انداخته!
متعجب نگاهش کردم.
-به چی داری نگاه میکنی؟ برو آماده شو.
شوکه سمت اتاق رفتم. چراباید خونهی آقاجون میرفتیم.
وارداتاق شدم. سریع مانتو و شلواری پوشیدم و بهارک رو آماده کردم و از اتاق بیرون اومدم.
احمدرضا تو سالن راه میرفت. با دیدنمون از سالن خارج شد. در سالن رو بستم. پلهها رو پایین اومدم.
سوارماشین شدم. با سرعت از حیاط خارجشد. دلم شور میزد.
ماشین رو کنار خونهی آقاجون نگهداشت. پیاده شدیم.
زنگ در رو زد. در باصدای تیکی باز شد. جلوتر وارد حیاط شد. باگامهای نامتعادل دنبالش راه افتادم.
در سالن ورودی بازشد. خاله بادیدنمون لبخندی زد. احمدرضا رو به خاله کرد.
-این خواهرت کی میخواد سایهش از رو زندگی من محو بشه؟ خودش کم بود که دخترشم اضافه شد.
خاله اخمی کرد.
-از خدات باشه دیّانه داره واسه دخترت مادری میکنه.
-فعلاً که مجبورم.
خاله گونهم رو بوسید. وارد سالن شدیم. همه جمع بودن. آقاجون بادیدن احمدرضا اخمی کرد.
-گفته بودم زودبیاین.
-منم زود اومدم عمو. قرار نیست بهخاطر برگشتن یکی دیگه، از کار و زندگی عقب بمونم.
آقاجون سری تکون داد. نگاه نافذی بهم انداخت. هول کردم و سریع لب زدم:
هول کردم و سریع گفتم:
-سلام.
سری تکون داد.
-میشه بدونم برای چی گفتین باید اینجا بیایم؟
-بشین میگم.
احمدرضا روی مبل تک نفره ای نشست. روی مبل کنار امیرحافظ نشستم. نسترن اخمی کرد.
-همتون رو اگه اینجا خواستم برای اینه که میدونین مرجان داره میاد ایران. معلوم نیست چقدر میمونه اما مرجان نباید بفهمه که دیانه دخترشه. دیانه فقط یه پرستار برای بچه ی احمدرضاس.
احمدرضا پوزخندی زد. پا روی پا انداخت.
-چرا؟ بذار بدونه دخترش پرستار دختر منه.
-احمدرضا!
آقاجون چنان محکم گفت که احمدرضا ترسیده به مبل چسبید.
-با همتونم ... مرجان میاد تا بهش خوش بگذره پس حواستون رو جمع کنید. کوچک ترین خطائی ازتون نبینم.
تو دختر جان، سرت به کار خودت باشه.
-بله، من مادری ندارم.
دستم و مشت کردم تا چیز بیشتری نگم.
با نشستن دست گرمی روی دستم سر بلند کردم. نگاهم به نگاه امیرحافظ افتاد.
ضربان قلبم دوباره نامتعادل شد. لبخندی زد. انگار هزاران حرف توی لبخندش بود.
-فردا مرجان میاد. قبل اومدنش همتون بیاید اینجا اما تو دختر ...
سر بلند کردم. نگاهم رو به مردی که اسم پدربزرگ رو یدک می کشید دوختم.
-تو لازم نیست بیای. هرچی کمتر تو چشم باشی بهتره.
دلم می خواست هرچی زودتر به خونه برگردیم. فضای خونه برام سنگین بود. احمدرضا بلند شد.
-اگه دیگه کاری ندارید می خوام برم.
خانم جون گفت:
-کجا پسرم، بمون شام.
-میل ندارم. پاشو!
بهارک و بغل کردم. دلم می خواست هیچکدومشون رو نبینم.
خداحافظی سرسری کردم و زودتر از احمدرضا از سالن بیرون زدم.
با صدای قدم هایی فکر کردم احمدرضاس اما با صدای امیرحافظ چرخیدم.
اومد جلو و تو دوقدمیم ایستاد.
کمی سرم رو بلند کردم تا صورتش رو درست ببینم. دستی لای موهاش برد.
-دیانه
سرم و پایین انداختم.
_بله؟
یهو دستمو گرفت. احساس کردم قلبم جابه جا شد.
چنان ضربان قلبم بالا رفت که حس کردم الان از سینه بیرون بزنه.
سر بلند کردم.
_دلم برات تنگ شده بود...
شوکه فقط نگاهش کردم. چرا حالم این طور شده؟
چشمکی زد و دستمو ول کرد.
مراقب خودت باش و پشت به من، سمت در ورودی سالن رفت.
اما توان تکون خوردن نداشتم. مات نگاهم رو به قامت مردونه اش دوختم.
احمدرضا با گامهای بلند اومد. نیم نگاهی بهم انداخت؛
_به کجا خیره شدی؟؟
سری تکون دادم؛
_هیچ کجا!
و سمت ماشین رفتم.
_دست و پا چلفتی بودی، خلم شدی. من نمیدونم چرا یکم به اون مادر عفریته ات نرفتی.
آه عمیقی کشیدم. سوار شد و با سرعت از کوچه بیرون اومد. خیابونا خلوت بود.
نیم نگاهی به نیم رخش انداختم. معلوم بود چقدر عصبیه.
دلم می خواست کمی آرومش کنم، اما نمیدونستم چطور این کارو بکنم.
از عکس العملش میترسیدم. ماشینو تو حیاط پارک کردم. وارد سالن شدیم.
_بچه رو خوابوندی، برام قهوه بیار.
_چیزه آقا...
چرخید و نگاهش رو بهم دوخت. هول کردم، حس میکردم در برابرش یه دختر بچه بیشتر نیستم.
_حرف میزنی یا نه؟!
_اگر جای قهوه امشب گل گاو زبون بخورین، فکر کنم خیلی بهتر باشه.
اومد جلو و انگشت اشاره اش رو سمتم گرفت.
_ببین دختر جون، اینجا اون دهاتی نیست که زندگی میکنی. اون چرت و پرتارم برای خودت دم کن، بلکه سر عقل بیای.تو چقدر بدبختی.... مادرت نمیخوادت، پدربزرگت اُلتیماتوم میده که حواست باشه نفهمه دخترشی؛ بعد تو فکر چیا هستی؟
_به نظرتون فکر کردن به این موضوع، باعث میشه مسئله حل بشه و اونا دوستم داشته باشن؟؟!
بغضم رو به سختی قورت دادم.
_نه هیچ چیز عوض نمیشه، اما باعث میشه تا خودخوری کنم و خودمو از بین ببرم.شما فکر می کنید من دوست ندارم مادری داشتم تا نوازشم میکرد؟ تا زیر وبم زنانه بودن رو بهم یاد میداد؟!
سری تکون دادم.
_باز کردن اینا فقط عقده میشه.
توی سکوت بهم خیره بود.
_حالا براتون گل گاو زبان دم کنم؟
لحظهای حس کردم ابروهاش پرید بالا. حق داشت تعجب کنه از این عوض شدن یهویی رفتارم.
برای خودت از اینا دم کردی خوردی که خنگ شدی؟
_نه آقا...
_آهان، یعنی از بدو تولد خنگ بودی؟؟
رفت سمت پله ها.
_هرکاری میکنی بکن، فقط یه چیزی باشه حالمو خوب کنه.
و از پله ها بالا رفت.
نفسم رو بیرون دادم. فکر کردن به زنی که اسم مادر رو یدک می کشید، هیچ سودی برام نداشت.
بهارک و روی تخت گذاشتم. لحظهای به چهره معصومش خیره شدم. حس میکردم بهارک دختر خودمه.
از اتاق بیرون اومدم. در اتاقش نیمه باز بود. پله ها رو پایین رفتم. آب و گذاشتم تا بجوشه.
توی قوری کمی گل گاو زبان ریختم. به خاطر تلخیش کلی نبات هم چاشنیش کردم.
سینی رو برداشتم و پله ها رو بالا رفتم. پشت در اتاقش کلی مکث کردم. ضربه آرومی به در زدم؛
_بیا تو...
وارد اتاق شدم. شلوارک مشکی تنش بود و بالا تنه *** به تاج تخت تکیه داده بود و پیپ می کشید.
سینی رو روی میز عسلی گذاشتم. اتاق نیمه تاریک بود، توی فنجون کمی گل گاو زبون ریختم؛
_کمی که ولرم شد، بخورین. نبات ریختم تا تلخیش دلتون رو نزنه.
چرخیدم تا از اتاق بیرون بیام. با حرفی که زد، سرجام ایستادم...