03-09-2013، 8:53
صورتش كك و مكی بود و قدش در حدود دو متر . موهای زردی داشت كه همیشه باعث مورد تمسخر قرار گرفتن دیگران می شد .
مادرش برای نگه داری و تامین مخارجش معمولا شب ها را كار می كرد . گاها می شنید كه به او حرامزاده می گفتند ولی او معنی این جمله را نمی دانست . می دانست كه مادرش عطر ندارد ولی همیشه بوی عطر می دهد ! یك بار كه از مادرش پرسیده بود حرامزاده یعنی چی ؟ مادرش گریه كرده بود و او می دانست كه نباید به كسی این جمله را بگوید ، چون مادرها با شنیدن این جمله گریه می كنند و او دوست نداشت كه هیچ مادری گریه كند . او عاشق مادرش بود . مادرش صبح ها برایش نان و كره درست می كرد و شكر رویش می پاچید و او می خورد . او عاشق لقمه هایی بود كه مادر در دهانش می گذاشت . عصر ها مادر برایش كتاب كودكان می خواند و او خود را جای سوپر من و بت من می پنداشت و می دانست كه روزی سوپر من می شود . زمستان رسیده بود . می دانست مادرش شب ها از سرما در بیرون خانه می لرزد . دوست داشت كاری بكند ولی نمی دانست چه كاری . معنی فكر كردن را نمی دانست و گر نه حتما برای مادرش كاری می كرد . یك شب كه مادرش نبود ، پلیس به خانه آنها آمد و او را با خود برد . خارج از شهر ، زیر یك پل ، جسدی بود كه او باید شناسایی می كرد . وقتی ملحفه را از روی جسد كنار زدند ، مادرش را عریان دید كه سیاه شده بود . پلیس از او پرسید كه جنازه را می شناسد و او فقط گفته بود : مادر . كنار جسد چوبی دیده می شد كه مادر را با او زده بودند .
شنید كه پلیس ها می گویند : این هم یك مورد دیگه . احتمالا یارو پول نداشته و درگیر شدند و ... او نمی دانست درگیر یعنی چی .
پلیس او را با ماشین به جایی برد كه همه بچه بودند . دیگر خبری از نان و شكر نبود و او خیلی دوست داشت بداند نوانخانه یعنی چی ؟ چهره عریان مادر همیشه جلوی نظرش بود . دوست داشت لباسی گرم برای مادرش تهیه كند . در زمستان سال بعد ، یك روز كه پرستاری برای سركشی به اتاقش آمده بود او را آویزان از طنابی دید بود كه كیسه هایی را هم در دست داشته بود . پرستارها گفتند : یك خودكشی موفق دیگر !
وقتی او را پایین آوردند و در كیسه هایی كه در دستانش بود باز كردند ، هزاران لباس را دیدند كه او برای مادرش جمع كرده بود و هیچ پرستاری تا به امروز نفهمید كه او خود را كشته بود تا برای مادرش كیسه لباسهای گرم ببرد تا مبادا مادر
عریانش سرما بخورد . او عاقبت توانسته بود كاری برای مادرش بكند
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
مادرش برای نگه داری و تامین مخارجش معمولا شب ها را كار می كرد . گاها می شنید كه به او حرامزاده می گفتند ولی او معنی این جمله را نمی دانست . می دانست كه مادرش عطر ندارد ولی همیشه بوی عطر می دهد ! یك بار كه از مادرش پرسیده بود حرامزاده یعنی چی ؟ مادرش گریه كرده بود و او می دانست كه نباید به كسی این جمله را بگوید ، چون مادرها با شنیدن این جمله گریه می كنند و او دوست نداشت كه هیچ مادری گریه كند . او عاشق مادرش بود . مادرش صبح ها برایش نان و كره درست می كرد و شكر رویش می پاچید و او می خورد . او عاشق لقمه هایی بود كه مادر در دهانش می گذاشت . عصر ها مادر برایش كتاب كودكان می خواند و او خود را جای سوپر من و بت من می پنداشت و می دانست كه روزی سوپر من می شود . زمستان رسیده بود . می دانست مادرش شب ها از سرما در بیرون خانه می لرزد . دوست داشت كاری بكند ولی نمی دانست چه كاری . معنی فكر كردن را نمی دانست و گر نه حتما برای مادرش كاری می كرد . یك شب كه مادرش نبود ، پلیس به خانه آنها آمد و او را با خود برد . خارج از شهر ، زیر یك پل ، جسدی بود كه او باید شناسایی می كرد . وقتی ملحفه را از روی جسد كنار زدند ، مادرش را عریان دید كه سیاه شده بود . پلیس از او پرسید كه جنازه را می شناسد و او فقط گفته بود : مادر . كنار جسد چوبی دیده می شد كه مادر را با او زده بودند .
شنید كه پلیس ها می گویند : این هم یك مورد دیگه . احتمالا یارو پول نداشته و درگیر شدند و ... او نمی دانست درگیر یعنی چی .
پلیس او را با ماشین به جایی برد كه همه بچه بودند . دیگر خبری از نان و شكر نبود و او خیلی دوست داشت بداند نوانخانه یعنی چی ؟ چهره عریان مادر همیشه جلوی نظرش بود . دوست داشت لباسی گرم برای مادرش تهیه كند . در زمستان سال بعد ، یك روز كه پرستاری برای سركشی به اتاقش آمده بود او را آویزان از طنابی دید بود كه كیسه هایی را هم در دست داشته بود . پرستارها گفتند : یك خودكشی موفق دیگر !
وقتی او را پایین آوردند و در كیسه هایی كه در دستانش بود باز كردند ، هزاران لباس را دیدند كه او برای مادرش جمع كرده بود و هیچ پرستاری تا به امروز نفهمید كه او خود را كشته بود تا برای مادرش كیسه لباسهای گرم ببرد تا مبادا مادر
عریانش سرما بخورد . او عاقبت توانسته بود كاری برای مادرش بكند

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
