پارس ایمپریا   گیفت کارت
 

امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان تقدیر خاموش

#1
فصل اول


احساس تنگی نفس میکنم به خیال ام  یه دنیااوار روی تن ام سنگینی میکنه گمانم کابوس میبینم. همه جا تیره و تاره ، باز هم مانند شب های دیگه بختک روم افتاده!!
باصدای جیغ سحر چشمانم رو با وحشت باز کردم و دور اتاق  چشم چرخوندم . ناگهان چشم ام به بابا افتاد که
روی سینه ام نشسته بود و با دستانش گلو ام رو محاصره کرده بود.

زیر بدن اش دست و پا زدم. دست های بابا رو گرفتم. دهانم رو باز کردم تا فریاد بکشم اما صدام توی گلوم خفه بود و خارج نمیشد.  گمانم  زبانم رو بریدن از دیدن چشمان به خون نشسته  ی بابا وحشت کردم.  با التماس ب چشمانش خیره شدم  دستانم رو روی دست هاش گذاشتم. بابا مدام فریاد میکشید و تنگ تر دست هاش رو دور گلوم فشار میداد .کلافه نگاه ام رو ازش گرفتم.
چشمانم به سحر افتاد که با گریه به بازوی بابا چنگ می انداخت و با التماس میگفت:

بابا تروخدا ولش کن. داری خفش میکنی بابا. داری میکشیش. جون سحر ولش کن.

بابا عجلان دست هاشو از گلوم کشید .
سحر رو  که از بازوش اویزون شده بود و التماس اش میکرد که منو ول کنه رو گرفت و پرتش کرد سمت دیگه اتاق.
خون چشمان بابارو گرفته بود و حسابی عصبی و خشم الود بود.
با داد و بیداد و عربده  سمت سحر رو برگردوند و گفت: گم شو سحر میخایی تو روهم خفه کنم؟  سحر رو دو زانو به زمین افتاده بود  با دستانش رو زمین چنگ می انداخت. صدای ناله هاش با صدای جیغ های نامادری ام مخلوط شده بود. من هم از این فرصت استفاده کردم و به کمک دست هام از زمین بلند شدم و نشستم.   پی در پی و دائم نفس های عمیق کشیدم. شهره بازوی بابا رو گرفته بود که قدمی سمت من نیاد.  اما طولی نکشید که دوباره دست های بی رحم بابا به گلوام حمله ور شد و با ضربه بدی به زمین افتادم. طوری که حس کردم تمام استخون های بدنم مغلوب شد.
فشار دست های بابا بیشتر میشد و فریاد های اطرافی هانم  همانند نجوا بود. با
چشم های نیمه جان  تحت  جثه و قامت اش بودم. و دائما دست و پا میزدم  دستام رو سمت گلوام بردم تا بلکه کمی از تنگی و زور دستانش رو کم کنه. اما اون بیشتر و تنگ تر فشار  میداد.حس اختناق تموم پیکرم رو وا رفته و ضعیف کرده بود.   تو چشم هام با خشم زول زده بود. وبا صدای بلند ناسزا و دشنام بارم میکرد. دختره ی بی چشم و رو. حالا از خونه میذاری میری؟  دختره ی خیابونی...چشم هام رو بستم  تا نسبت به کلام و گفتار اش بی اهمیت باشم و از ذهنم خارج کنم.
دست هایه وحشی اش گلوم رو چنگ می انداخت  و ناسزا دشنام بارم میکرد.
نفس ام توی سینه حبس شده بود و حجوم خون به پوست صورت ام رو حس کردم  قشره صورت ام داغ شده  بود. سرم سنگین و چش هانم سیاهی میرفت .صدای اطرافیانم رو مبهم می شنیدم که با صلا ی بلند داد میزدن کیوان ولش کن
کشتی اش.  سعی در این دارن ک بابا رو از روم بلند کنن اما بابا محکم تر از این حرفابود و با هر حرف اونا بیشتر روم خیمه میکشید  تقلاهای شهره رومی شنیدم که با صدای گرفته و خش دار داد میزد  تروخداولش کن مرد.  میمیره خونش میوفته گردنت. دستش رو به سینه اش چند بار زد.  دِ مرد ولش کن این بچه رو حالا یه غلطی کرده به خاطر من خلاص اش کن. هیکل درشتش رو انداخت رو بابا و قصد  نجات کرد.  با دستش به سر و صورت اش میزنه. ای جز جیگر بگیری ستاره این مرد و سکته اش میدی اخر چشم هاش رو با حرص درشت کرد و گفت:   ابرو واسمون نذاشتی .  سرش رو با طمع به طرفین تکون داد.
با تقلا های پی در پی  شهره .بالاخره بابا با داد و فریاد  از روی سینه ام بلند شد و جار زد چرا نذاشتی بکشمش شهره؟ نگاه تیزی به قامتم انداخت و گفت:  دختره ی خیابونی. و تفی نسار صورتم کرد.

مابین اتاق پهن زمین بودم  و به سختی دستام رو سمت صورتم بردم. با استین پیراهنم صورتم رو پاک کردم که بابا تف انداخته  بود. به هر زحمتی که بود  دستام رو سمت گلوم سوق دادم.با مشقت فراوان کمی پوست گلوام رو ماساژ دادم و هوای گرفته ی اتاق رو به ریه هام کشیدم .با صدای شهره که جلوی بابا ایستاده بود چشم به سمت شون چرخوندم.
ـ ای مرد اخه چرا افتادی رو سر این ذلیل مرده نگاهی پر از غضب کرد و زیر لب کلام هایی رو  زمزمه کرد.
چادرش رو که زمین افتاده بود و برداشت و روی سراش انداخت .همون طور که گوشه ی چادراش رو به دندون میگرفت سمت من اومد و رو به بابا گفت:  کیوان خان این دختر بچگی کرده، نفهمیده تو چرا داری کار خلاف میکنی مرد؟
اخه بمیره که کارش سخت تره اقااااا.
انگشت تهدید سمت من گرفت و گفت ای دختره ی بی چشم و رو پاشو خودتو جمع کن مثل غورباقه له شده وسط زمین پخش شدی. با تموم شدن  این حرف اش از وحشت اینکه شهره هم دست روم بلند کنه   به سرفه افتادم و اب دهانم رو به سختی قورت دادم .با چشم های از حدقه بیرون اومده به دهان و حرکات اش چشم دوختم و زیر نظر گرفتم.
ـ خبه، خبه، ننه من غریبم بازی در نیار.خودت رو جمع کن و با اخم رو برگردوند و سمت بابا رفت وگفت:  دیگه غلط کنه پاشو کج بذاره.
پاشو مرد پاشو بریم یه چایی بریزم بخور.
بارفتن شهره سمت بابا نفس اسوده ای کشیدم.
باصدای پر از بغض سحر روم رو سمت اش  برگردوندم. حین  اشک ریختن با صدای پر از بغض گفت:
بیا ستاره اب بخور . لیوان اب شفاف رو جلوی چشم ام گرفت. بیا بخور  نفس ات بالا بیاد.  همون طور که اب بینی اش رو بالا میکشید و اشکاش رو باکمک استین پیرهنش پاک میکرد  با چشم هایش  به صورتم اشاره کرد و  گفت: ببین رنگ به رخ نداری شدی مثل میت. مثل گچ دیوار شدی،  بخور .گوشه ی لیوان رو به لبانم چسبوند  دست بردم و لیوان رو ازش گرفتم همون طور که  لیوان اب رو سمت دهنم میبردم .به سرفه افتاده ام

با دستای لرزونم لیوان رو سمت دهنم بردم نوشیدم و به اطرافم نگاه کردم. بابام کنار درنشسته بود وبا دست اش شقیقشو ماساژ میداد و سیگاری روی لب داشت.
دوستش ممد  هم پیشش
بود  تازه از راه رسیده بود و با شهره حرف میزد. صدای پچ پچ و نجوا شون  میومد.
شهره رو دماغش رو چین داد و دستش رو تکون داد.گفت:  دختره دیروز گذاشته رفته خونه عمش...شهره با دست اش به بابا اشاره کرد. اینم عصبی شده .
چیز مهمی نیست ممد اقا الکی شلوغ اش کرده.
دختره خودش رو به موش مردگی زده. با اخم به من نگاه کرد و لباش رو با حرص جمع کرد.

ممد دوست و رفیق بابا بود .
یه مرد تسخیر و اشغال که توجه و  نگاه های کثیف و ناپاکی داشت .
زمانی که میومد خونمون با نگاه های هیزش چشم چرونی میکرد .منم برای فرار از نگاه های پلید اش و لبخند های تنفر انگیز اش به اتاق پناه میبردم حالا بماند که چقدر حرف میشنیدم و غرغرهای شهره رو تحمل میکردم!!!
خونه ماپاتوق و لنگر رفیق های بابام وقمار و اس بازی هاشون بود!
همیشه... هرروز ...دوست های جدیدی با خانواده هاشون به خونه ما رفت اومد میکردن منم که نوکر  و پا دو شون بودم و مدام جلوشون دولا راست میشدم.
با یاد اوری اون همه  بیگاری چینی روی پیشونی ام نشست .دستم رو سمت چشمانم بردم و کمی ماساژ دادم.
چشانم تار و کدر میدید ، نایه هیچ چیزو
نداشتم.
حتی اشک ریختن.
انگار تو شوک بودم هنوز از خواب بیدار نشده بودم که با سنگینی چیزی روی تنم از خواب پریدم و با دستان بابا زیر گلو ام مواجه شدم!  باورم نمیشه؟!
چند دقیقه پیش قرار بود بمیرم.
تا دم  و حین مرگ رفتم  و دوباره به زندگی نکبت بار و تیره بختی ام برگرشتم .
دلیل این کار های پدرم از روی خودخواهی هاش بود.
از سر لج اش بخاطر تنفرش از مادرم عقده هاش رو سر من خالی میکرد،  چون این من بودم که از خاطرات اش مونده بودم.
بابا  همون طور که کنار در نشسته بود شروع کرد به بد و بیراه و ناسزا  گفتن به منو  مامانم!!  دستاش رو بالا گرفته بود و پاچه ها ش رو باز کرده بود.
دختره ی بی همه چیز توف تو رو صورتت که هنوز هم زنده ای.
دستش رو سمت من گرفت و با عصبانیت عتاب زد .
از شکم اون ننه بیرون اومدن همین میشه .
بلند تر فریاد کشید:  میشه این دختر الواط و بی سرپا،  بی لیاقت .
توفی بیرون انداخت و زیر لب زمزمه وار گفت: حیف نون ...حیف نون ...   این حرفو چند بار خطاب ب من  تکرار کرد!!!
شهره که سعی در اروم کردن اش داشت دستش رو رو بازوی بابا گذاشت و به ارومی گفت :  بیا چایی بخور کیوان خان!  حرص نخور بسه.. رو به ممد هم تعارف کرد ..نگاه از شون گرفتم و به گرمی دستان خواهر کوچولوام چشم دوختم:
سحر دستم رو گرفته بود و نرم  فشار میداد و نوازش میکرد ...!  ترس توی چشمانش موج میزد!
چشم از چشمان سحر گرفتم و به زمین نگاه کردم:  نمیدونم  از بابام  متنفرم؟ یا دوستش دارم؟ در فواد سینه ام داشتم
به زندگی ام وبخت بدم لعن و لعنت میفرستادم.
کمی بعد بابا پس از گذاشتن استکان خالی توی سینی از جا بلند شد بدون حرفی   از اتاق خارج شد .شهره و ممد هم پشت سر اش قصد رفتن کردند. شهره همون طور که سینی استکان های خالی رو بلند میکرد  خطاب به سحر گفت: هوی سحر پاشو بیا بیرون بینم؟ توچته ایشالله؟  چرا ماتم گرفتی؟ سرش رو سمت در تکون داد و گفت یالا ...
رو به من نگاهی کرد و و دماغش رو باد داد و رفت..
سحر با بغض به صورت ام نگاه کرد و دستش رو روی صورت ام کشید لباش رو بر چید  از جاش بلند شد و از اتاق رفت ....!!!

من موند ام و در اتاق بسته ...!
زانو هام رو توی شکم جمع کردم و سرم رو روشون گذاشتم ...!!!
نا خود اگاه تمام پندارم سوی روز گذشته پر کشید.
دوباره رفیق های بابا خونمون بودن،  نیما هم بود؛
پسر یکی از دوست های بابا که بیشتر وقت ها میومد خونمون برا ایش و نوش

به شهره گفته بودم از نگاه های این پسر میترسم اما اون هربار با چشم غره رفتن و یکی زدن به پشت ام حرف رو تموم میکرد .
به شهره مامان میگفتم تا دیگران متوجه راز خانوادگی ما نشن ..
دیروز رو به خاطر دارم که به شهره گفتم:
مامان این پسره کنه چرا اینجوری نگام میکنه همون طور که صدام تو گلو ام خفه شده بود و اروم حرف میزدم انگشت اشاره ام رو بالا گرفتم و گفتم: دیگه اعصابم رو خورد کرده ها یه چیزی بهش بگو!؟
شهره  دست به کمر ایستاده بود و با دهن کج اش که پوزخندی رو لبانش جان میگرفت گفت :  هِه چرا اونوقت؟ به سحر نیگاه نمیکنه به تو نیگاه میکنه؟  ابرو بالا انداخت و گفت: هااااا؟
به تندی و عصبی
سینی چایی رو روی دستم جای داد و گفت یالا برو زیادی زر نزن.
و با سرش سمت پذیرایی اشاره کرد!
از حرف اش عصبی و کلافه بودم .سینی و با حرص از دست اش کشیدم و گفتم: من چه بدونم چرا به سحر نگاه نمیکنه؟ سحر همش جلو چشم اش نیست.ابرو هایم رو بالا انداختم:  که چشم هاش هرز بپره!
شهره که اخمی رو ابرواش بود با دست اش بازومو هول داد و گفت:  خبه خبه انگار تو جلو چشم هاشی!!؟  با طعنه و صدای مسخره  اش گفت: نه عزیزم، نه کرم از خودته! برو و زیادی حرف نزن یالا. چشم غره ای رفت و نشست پای سفره سبزی و شروع به پاک کردن کرد.
از حرف اش در تعجب بودم و در دلم برایش متاسف میشدم برای این همه بد قلبی اش. همون طور سرپا سینی به دست داشتم شهره رو نگاه میکردم چقد راحت مثل همیشه قضاوت کرد؟
سر بلند کرد و گفت: باز وایسادی که یخ کرد اون چایی ..بدو بینم..
با گفتن این حرف شهره از اشپزخونه خارج شدم
نگاه های نیما بد رو اعصابم بود چایی رو به بابا و پدر نیما تعارف کردم.
بعد از برداشتن اونا  سمت نیما رفتم و خم شدم تا چایی شو برداره دست شو اورد سمت سینی و استکان و برداشت و انداخت روی پاهاش و کمی از چایی روی لباسش ریخت با عجله تو جاش تکونی خورد و سریع گفت:  وااای ستاره چیکار کردی حواست کجاس دختر؟به چی نگاه میکردی؟
از عکس العملش و حرف اش تو حیرت بودم!
خم شده بودم جلواش.
باچشم  های گرد شده و دهان باز به چشمانش زول زدم اب دهنم خشک شده بود از شدت ترس فکم منجمد شده بود ..
این چرا این کارو کرد ؟ بابا که با حرص نگاهم میکرد از جایش بلند شد و رو به نیما گفت:  ببخشید پسرم روشویی تو حیاطه برو لباست رو تمیز کن .
شهره که با صدای بابا  جلوی ورودی اشپزخونه وایساده
بود عجلان و دست پاچه محکم به صورت اش زد و گفت:  إوا خدا مرگم بده ستاره باز دست گل به اب دادی ؟
با اخمی که رو پیشونی اش بود بهم زول زد سرش رو به طرف راست با حرص

چرخوند و زیر لب چیز هایی گفت که شنیده نمیشد.
نیما برای خودشیرینی لبخندی زد و گفت:  نه بابا چیزی نشده که! به چشمانم خیره شد و خطاب به بقیه گفت:  مشکلی نیست خشک میشه عمو جون.  با پوزخند چندشی به من نگاه کرد.
بابا اومد سمت من و با صدایی که اعصبانیت توش موج میزد بازو ام رو تو چنگ اش اسیر کرد و گفت : دست و پا چلفتی تو که بلد نیستی یه چایی بگیری چرا میای جلو مهمون؟
شهره  با زبون گرفته پیش قدم شد و کمی جلو اومد و گفت:  ولش کن کیوان خان و با گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و گفت:  یالا برو لباستو بپوش برو مدرست دیر شد و با چشماش به ساعت اشاره کرد و گفت: ساعت و نیگاه بدو بینم.
از  شدت ترس داشتم مثل بید میلرزیدم .بازوی اسیرم در چنگ های بابا رو بیرون کشیدم. سینی چایی رو  به دستان شهره  سپردم و راهی اتاق شدم .
با عجله مانتوم رو تنم کردم و بدون بستن  دکمه هاش  مقنعه مشکی رنگم رو سرم کردم سمت کتاب هام رفتم و چپوندم توی کیف ام.  با عجله از اتاق خارج شدم و بدون  نگاهی به نیما و بابا  از کنار شون رد شدم.
کتونی هام رو از جا کفشی برداشتم پرت کردم جلوی پام و پوشیدم . بیخیال از سفت کردن بندهای کفش ام  از در خونه خارج شدم.
نمیدونم با چه حال و با چه سرعتی مسیرو طی کردم تا دم در مدرسه رسیدم. بازهم ترس داشتم ترس از اینکه نیما باز مثل دیروز سراغ ام بیاد و بخواد اذیت ام کنه .
کلافه سرم رو تکون دادم تا افکار پریشون ام از ذهن ام بره .
بند کیفم رو محکم گرفتم و جلوی در مدرسه ایستادم. دو دل بودم برم داخل یا نه.
اقای یادگاری مستخدم مدرسه جلوی در نشسته بود .زمانی که دید یه قدم سمت در میرم و برمیگردم و حسابی کلافه ام. گفت:  چیشده دختر جون؟ چرا نمیری تو؟
دستانش رو بهم گره کرد.   لحظه ای  ترسیدم مِن مِن کنان و با زبون گرفته  گفتم هیچی اقای یادگاری کتاب ام یاد ام رفته بیارم.
خونمون نزدیکه میرم بر میدارم میام زودی. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.
با قدم های تند به سمت خیابون اصلی حرکت کردم و کلافه به پشت سرام نگاه میکردم که نکنه یه وقت نیما دنبالم باشه از اون هرکاری بر میومد .
اون از کار دیروزش و اینم از امروز با حرص نفسی بیرون فرستادم و به سرعت ام اضافه کردم تا زودتر به خیابون برسم سر خط ایستادم و با عبور اولین تاکسی دستم رو بالا بردم و گفتم مستقیم؟
تاکسی کمی جلو تر از جایی که ایستاده بودم ترمز کرد و با صدای ترمز ماشین سمت تاکسی قدم برداشتم در ماشین و باز کردم و با استرس روی صندلی نشستم راننده که مرد جوونی بود از ایینه با چشمان هیزاش داشت منو میخورد .
کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و زیر لب گفتم: همین رو کم داشتم.
بی تفاوت به نگاه هاش سرم رو به شیشه تکیه دادم و با انگشتانم روی پیشونی ام رو پوشندم و به خیابون و مردم نگاه کردم. نمیدونم کار درستی میکنم که دارم به عمه نازی خواهر بابام پناه میبرم.
عمه نازی تنها زندگی میکنه  چون بابا با همه فامیل هاش قطع رابطه کرده بود. خونه ما نمیامد فقط من گاهی بهش زنگ میزدم تا حالش رو جویا بشم .یه ادرس هم ازش داشتم خدا خدا میکردم که هنوز تو همون خونه باشه. با رسیدن به سر کوچه خونه ی عمه دست از پیشونی ام برداشتم ودست بردم تو جیب ام و یه اسکناس بیرون کشیدم و سمت راننده گرفتم. مرسی اقا پیاده میشم راننده با گوشه چشم نگاهی انداخت و گفت : مهمون بودی خانم کوچولو!
اب دهان ام رو از ترس قورت دادم و به دستگیره چسبیدم وبا صدای بلندی  گفتم نگه دار اقا زود باش.
راننده که هول شده بود فرمون چرخوند و ترمز کرد و با عصبانیت گفت:  خبه بابا کولی بازی در میاری. دستش رو تکون داد و گفت:  هرررری.
از ترس پول و انداختم تو صورت اش و از ماشین پیاده شدم. با حرص در و بهم کوبیدم و سمت کوچه ی عمه راه افتادم با شنیدن صدای راننده که از پشت سرم داد میزد هووووو چه خبرته وحشی. سر تکون دادم و زیر لب گفتم اشغال هیز .
قدم هام رو تند کردم که اگر قصد زدن کنه بهم نرسه مرتیکه ی وحشی.
با رسیدن به جلوی در خونه عمه نازی ایستادم.
لباس هام رو مرتب کردم با دست ام مقنعه ام رو صاف کردم و انگشت ام رو سمت زنگ بردم. اما اف اف  نزد.
نا امید لب زدم: عه این که خرابه.
به ناچار عقب برگشتم و سربلندکردم وبه اپارتمان عمه نگاه انداختم. عمه طبقه سوم بود بی اختیار از کنترل زبانم داد زدم عمه نازی؟ عمه نازی؟ سپس سوتی زدم.
اما نیومد دم پنجره.
کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و همون جا زمین نشستم پیشونیم رو خاروندم .
با خودم گفتم:  من ک زنگ بقیه رو نزدم.
با لبخند از جا بلند شدم و زنگ طبقه اول رو زدم. خوشبختانه اف اف رو جواب دادن صدای نازک زنی بود که میگفت کیه؟
عجلان صدام رو صاف کردم و گفتم ببخشید با طبقه سوم کار دارم زنگ شون نمیزنه میشه در و باز کنین.
کمی سکوت کرد و سپس صدای کوبیده شدن اف اف .  بد بختانه اف اف رو گذاشت.
زیر لب غر زدم: وای خدا حالا چیکار کنم .
با صدایی که میگفت با کی کار داری؟ سرم رو بالا اوردم و نگاه کردم  امیدم کمی جان گرفت. یه زن از پنجره اویزون شده بود به من نگاه میکرد .
هول کردم دستم رو سمت در گرفتم و گفتم : خونه عمه ام اینجاس زنگ اش خرابه طبقه سومه!
زن با صدای متعجب گفت : با نازی کارداری ؟ ندیده بودمت اینورا؟
نفسی از سر اسودگی کشیدم وبا نجوا گفتم: اووف پس همینجاس!
کلافه سری تکون دادم ودستام رو ول کردم سمت پهلو هام سربلندکردم حرفی بزنم که دیدم رفته و پرده خونه اشون در حال رقصیدن هست  باحرص سرچرخوندم و و  با تشر گفتم: عه کلانترمحل، زنیکه فضول.
صدای باز شدن در من رو از افکار غلطم بیرون کشید.
در  رو باز کرده بود.
نفس اسوده ای کشیدم  و از حرف هایی که به زن زدم پشیمون شدم.
وارد راه پله شدم.
پله هارو دوتا یکی کردم و رسیدم ب طبقه سوم. انگشتم رو سمت زنگ بردم. خوشبختانه سالم بود از به صدا در امدن زنگ لبخندی کنج لبم نشست. بعد از چند لحظه در باز شد و چهره ی متعجب عمه رو به روی دیدگاهم نمایان شد.
سرش رو بین در اورده بود.
با خنده گفتم:

سلام عمه مهمون نمیخوای؟
عمه که از وجود من تو بهت بود گفت : سلام ستاره جون بیا تو و در و تا اخر باز کرد و خودشم کنار ایستاد.
با خنده بند کتونی هام رو باز کردم و رفتم داخل خونه اش.
یه خونه هفتاد هشتاد متری که از در ورودی سمت راست اشپزخونه بود و سمت چپ هم اتاق بعد .
از بر انداز کردن خونه نقلی عمه دستام رو بهم گره کردم وگفتم ببخشید بی خبر اومدم عمه.
عمه نازی ک سمت اشپزخونه میرفت با صدای اروم گفت خوش اومدی عزیزم. بشین چایی بیارم.
از استقبال نه چندان گرم عمه لبخند پهنی رو لبانم نشست.در گوشه ترین مکان خونه نشستم و کیفم رو تو بغل گرفتم.

با ذوق به عمه که تو اشپزخونه جمع و جورش داشت چایی میریخت نگاه کردم.
عمه  سینی چایی به دست که لبخندی هم روی لب داشت سمت من اومد و سینی و زمین گذاشت سپس نشست.
تو جام کمی تکون خوردم و با خنده به عمه نگاه کردم و گفتم خیلی با سلیقه ای عمه .
عمه لبخندی زد و چشم هاش رو ریز کرد و گفت چطور؟
دستام رو بالا اوردم و به خونه اشاره کردم و گفتم اینا ها دیگ ببین خونه ات داره برق میزنه.
با لبخند گفت:اها  کمی سکوت مرد و سپس  جدی شد و گفت: اینجا اومدی چیکار؟ چشانش رو درشت کرد و گفت بابات که نمیدونه ایشالله؟
دستم رو زیر چونم اوردم و خاروندم و ناله وار گفتم نه عمه راستش ...
حرفم تموم نشده بود که یهو با صدای بلندی گفت از خونه که دَر نرفتی؟
اخمی رو گره ابرو های پیوندی اش نشست .
ببین میتونی منو بندازی تو هَچل .
دستپاچه گفتم: عمه نگو اینجوری ترخدا .باور کن من فقط به تو  پناه اوردم همین.
ـ گردنش رو جلو اورد و حق به جانب دستش رو بالا اورد و گفت همین؟ تک خنده ای کرد و گفت تا همین جاش هم کیوان بفهمه گاوم زاییده با صدای خفه و عصبی ادامه داد با کسی ک رفت امد نداره . دستش رو با حرص کوبید به سرش و گفت : شَرِش از سر ما کم شده چرا اومدی اینجا ها ؟ دستش رو سمت من گرفت و گفت:  حالا تو یه الف بچه اومدی میگی پناه اوردم ؟  سرش رو تکونی داد و غر زد: خوشم باشه والا خوشم باشه. لبانش رو تر کرد و روش رو برگردوند کمی بعد از جایش بلند شد.
پاسخ
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان