امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

×فکر مرگ×

#1
تقلای من برای التماس از کلمات هم بی تاثیر بود و خسته و کلافه خودکار را بر روی کاغذ بی خط می دواندم تا شاید خودِ گم شده ی خودم را در کلمات حک شده بیابم. چشمان م بسته و افکارم افسار گسیخته و قلبم با عقربه ی قد کشیده ی ساعت همنوا شده بود و هر ...لحظه از صدای خسته عقربه قامت خمیده هراسم بیشتر می شد؛ و اولین مسافر چشمان م به سفر کوتاه خود پایان داد، چکیده شد و صدای نحیف ش به سرعت از سراپرده گوش هایم گذشت و هر لحظه وسعتش افزوده میشد و هراسم هم!
نمی دانستم کجا هستم و باز باران چشمان م. پلک هایم را بر روی هم گذاشتم و دستانم شروع به ساییدن پشت گوش م ، نوک بینی و روی پا هایم کرد ! من می ترسم. چکیده شدم! خودم را در قطره یی صاف جستم. من رنجور و لاغر و عریان بودم! تمام تواناییم هجای این کلمات شد
دلتنگ شانه هایت ...
و نوازش نفس هایت ...
.
.
.
.
نیستم دیگر

و فکر مرگ چه زیباست گاهی
×فکر مرگ× 1
پاسخ
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان