27-07-2013، 10:58
[rtl]4 سالی هست به رحمت خدا رفتن ایشون این داستان رو نقل [/rtl]
[rtl]می کنند . علی نامیه که در محله فعلی که مصلای همدانه اون [/rtl]
[rtl]موقع بهش گنداب میگفتن زندگی می کنه! چون تو این محله [/rtl]
[rtl]زندگی میکنه بهش میگن علی گندابی! علی گندابی چهره [/rtl]
[rtl]خیلی زیبایی داشته چشای زاغ و موهای بور یه کلای پشمی[/rtl]
[rtl] خیلی زیبایی هم سرش میزاشته . لات بوده اما یه جور مرام و[/rtl]
[rtl] معرفت ته دلش بوده . آقا شیخ حسنی توی همدان روضه خونه . این هفته تو یه روستایی دعوت شده باسه روضه خونی .[/rtl]
[rtl] تعریف میکنه رفتم روضرو خوندم اومدم بیام دیر وقت بود دروازه [/rtl]
[rtl]های شهر رو بسته بودند. اومدم بر گردم روستا دیدم که فردا [/rtl]
[rtl]نماز جمعه سخنرانی دارم گفتم بمونم از دست حیونای درندن در[/rtl]
[rtl] امان نیستم. اومدم در بزنم دیدم وای ویلا چی شده علی [/rtl]
[rtl]گندابی با رفقاش عرق خورده داره اربده کشی میکنه نه میشه [/rtl]
[rtl]برگشت. دیگه گفتم خدایا توکل به تو درو زدم دیدم علی گندابی [/rtl]
[rtl]درو باز کرد . اربده میکشه و قمه به دست. گوشه عبای منو [/rtl]
[rtl]گرفتو کشون کشون برد گفت آ شیخ حسن این موقع شب اینجا [/rtl]
[rtl]چیکار میکنی . گفتم رفته بودم یه چند شبی یه جایی روضه [/rtl]
[rtl]بخونم . علی گندابی گفت بابا شما هم نوبرشو اوردی. هر 12 [/rtl]
[rtl]ماه سال هی روضه هی روضه. گفتم: علی فرق میکنه آخه .[/rtl]
[rtl] امشب شب اول ماه محرمه . آقا تا بهش اینو گفتم علی عرق [/rtl]
[rtl]خورده قمه به دست جا خورد . به طوری که انقدر سرشو به این [/rtl]
[rtl]دروازه زد با خودش میگفت: علی این همه گناه توی ماه محرمم [/rtl]
[rtl]گناه. به شیخ حسن گفت شیخ به خدا تیکه تیکت میکنم اگه [/rtl]
[rtl]برام همینجا روضه نخونی . شیخ میگه: آخه حسن روضه منبر [/rtl]
[rtl]میخواد . روضه چایی میخواد مستمع میخواد . گفت: من این [/rtl]
[rtl]حرفاحالیم نیست منبر میخوای باشه من خودم میشم منبرت[/rtl]
[rtl]. چهار دستو پا نشست تو خاکا بشین رو شونه من روضه بخون. [/rtl]
[rtl]اومدیم نشستیم رو شونه های علی شروع کردیم به روضه[/rtl]
[rtl] خوندن . علی گفت آهای شیخ این تجهیزاتو بزار زمین منو [/rtl]
[rtl]معطل نکن صاف منو ببر سر خونه آقا ابولفضل عباس بهش بگو [/rtl]
[rtl]آقا علیت اومده . ما هم روضه رو شروع کردیم ای اهل حرم میر [/rtl]
[rtl]علمدار نیامد. سقای حسین سيد و سالار نیامد. دیدم یه دفعه [/rtl]
[rtl]دارم بالا پایین میره دیدم علی گندابی از شدت گریه این گوشه [/rtl]
[rtl]صورتو گذاشته رو زمینو هی زار زار اشک میریزه. روضه که تموم [/rtl]
[rtl]شد علی گندابی گفت: های شیخ ازت ممنونم میشه یه کاره [/rtl]
[rtl]دیگه برام انجام بدی این روتو بکنی به سمت نجف امیر المومنین [/rtl]
[rtl]به آقا بگی علی قول میده دیگه عرق نخوره. گفتم باشه ما هم[/rtl]
[rtl] گفتیم و دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم خونه . فردا که مسجد [/rtl]
[rtl]رفته بودم بالای منبر رفتم گفتم : آهای مردم به گوش باشید که [/rtl]
[rtl]علی گندابی توبه کرده . کسی که گوشش به این حرفا بدهکار [/rtl]
[rtl]نمیشد. روضه که تموم شد رفتیم مستقیم به در خونه علی [/rtl]
[rtl]گندابی . درو زدیم زنش دور باز کردیم سلام کردیم گفتیم علی [/rtl]
[rtl]گندابی کار داریم .زنش گفت علی گندابی رفت. کجا رفت گفت: [/rtl]
[rtl]***ب که اومد خونه حاله عجیبی داشت گفت باید برم جایی جز [/rtl]
[rtl]کربلا ندارم یا علی آدم میشه بر میگرده یا دیگه بر نمیگرده. علی [/rtl]
[rtl]گندابی رفت مدتی مقیم کربلا شد کم کم که دیگه خالی شده [/rtl]
[rtl]بود رفت نجف اشرف . میرزای شیرازی داره تو نجف نماز میخونه. [/rtl]
[rtl]علی اومد پشت میرزا شروع میکرد به نماز خوندن. میرزا که به [/rtl]
[rtl]مسجد میومد تا علی رو نمیدید نماز نمیخوند تاعلی هم خودشو [/rtl]
[rtl]برسونه. یه روزی که با هم تو مسجد نشسته بودن . علی [/rtl]
[rtl]داشته نماز میخونده به میرزای شیرازی خبر میدن که فلان عالم [/rtl]
[rtl]تو نجف مرده گفت: باشه همینجا یه قبری بکنید نمازشو میخونم [/rtl]
[rtl]بعد خاکش میکنیم. خبر اومد که قبر حاضره اما مرده زنده شده [/rtl]
[rtl]قلبش به کار افتاده . میرزا گفت که قبرو نپوشونید. حتما یه [/rtl]
[rtl]حکمتی در کاره. نماز دوم شروع کردن تموم که شد گفتن میرزا [/rtl]
[rtl]هر کاری میکنیم علی از سجده بلند نمیشه اومدن دیدن علیاز [/rtl]
[rtl]دنيا رفته. علی تموم کرده بود . میرزا گفت: میدونید علی تو [/rtl]
[rtl]سجده چی گفت: خدا رو به حق علی قسم داد گفت: خدایا یه [/rtl]
[rtl]قبر زیر قدم زایرای علیت خالیه میزاری برم اونجا....[/rtl]
[rtl]می کنند . علی نامیه که در محله فعلی که مصلای همدانه اون [/rtl]
[rtl]موقع بهش گنداب میگفتن زندگی می کنه! چون تو این محله [/rtl]
[rtl]زندگی میکنه بهش میگن علی گندابی! علی گندابی چهره [/rtl]
[rtl]خیلی زیبایی داشته چشای زاغ و موهای بور یه کلای پشمی[/rtl]
[rtl] خیلی زیبایی هم سرش میزاشته . لات بوده اما یه جور مرام و[/rtl]
[rtl] معرفت ته دلش بوده . آقا شیخ حسنی توی همدان روضه خونه . این هفته تو یه روستایی دعوت شده باسه روضه خونی .[/rtl]
[rtl] تعریف میکنه رفتم روضرو خوندم اومدم بیام دیر وقت بود دروازه [/rtl]
[rtl]های شهر رو بسته بودند. اومدم بر گردم روستا دیدم که فردا [/rtl]
[rtl]نماز جمعه سخنرانی دارم گفتم بمونم از دست حیونای درندن در[/rtl]
[rtl] امان نیستم. اومدم در بزنم دیدم وای ویلا چی شده علی [/rtl]
[rtl]گندابی با رفقاش عرق خورده داره اربده کشی میکنه نه میشه [/rtl]
[rtl]برگشت. دیگه گفتم خدایا توکل به تو درو زدم دیدم علی گندابی [/rtl]
[rtl]درو باز کرد . اربده میکشه و قمه به دست. گوشه عبای منو [/rtl]
[rtl]گرفتو کشون کشون برد گفت آ شیخ حسن این موقع شب اینجا [/rtl]
[rtl]چیکار میکنی . گفتم رفته بودم یه چند شبی یه جایی روضه [/rtl]
[rtl]بخونم . علی گندابی گفت بابا شما هم نوبرشو اوردی. هر 12 [/rtl]
[rtl]ماه سال هی روضه هی روضه. گفتم: علی فرق میکنه آخه .[/rtl]
[rtl] امشب شب اول ماه محرمه . آقا تا بهش اینو گفتم علی عرق [/rtl]
[rtl]خورده قمه به دست جا خورد . به طوری که انقدر سرشو به این [/rtl]
[rtl]دروازه زد با خودش میگفت: علی این همه گناه توی ماه محرمم [/rtl]
[rtl]گناه. به شیخ حسن گفت شیخ به خدا تیکه تیکت میکنم اگه [/rtl]
[rtl]برام همینجا روضه نخونی . شیخ میگه: آخه حسن روضه منبر [/rtl]
[rtl]میخواد . روضه چایی میخواد مستمع میخواد . گفت: من این [/rtl]
[rtl]حرفاحالیم نیست منبر میخوای باشه من خودم میشم منبرت[/rtl]
[rtl]. چهار دستو پا نشست تو خاکا بشین رو شونه من روضه بخون. [/rtl]
[rtl]اومدیم نشستیم رو شونه های علی شروع کردیم به روضه[/rtl]
[rtl] خوندن . علی گفت آهای شیخ این تجهیزاتو بزار زمین منو [/rtl]
[rtl]معطل نکن صاف منو ببر سر خونه آقا ابولفضل عباس بهش بگو [/rtl]
[rtl]آقا علیت اومده . ما هم روضه رو شروع کردیم ای اهل حرم میر [/rtl]
[rtl]علمدار نیامد. سقای حسین سيد و سالار نیامد. دیدم یه دفعه [/rtl]
[rtl]دارم بالا پایین میره دیدم علی گندابی از شدت گریه این گوشه [/rtl]
[rtl]صورتو گذاشته رو زمینو هی زار زار اشک میریزه. روضه که تموم [/rtl]
[rtl]شد علی گندابی گفت: های شیخ ازت ممنونم میشه یه کاره [/rtl]
[rtl]دیگه برام انجام بدی این روتو بکنی به سمت نجف امیر المومنین [/rtl]
[rtl]به آقا بگی علی قول میده دیگه عرق نخوره. گفتم باشه ما هم[/rtl]
[rtl] گفتیم و دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم خونه . فردا که مسجد [/rtl]
[rtl]رفته بودم بالای منبر رفتم گفتم : آهای مردم به گوش باشید که [/rtl]
[rtl]علی گندابی توبه کرده . کسی که گوشش به این حرفا بدهکار [/rtl]
[rtl]نمیشد. روضه که تموم شد رفتیم مستقیم به در خونه علی [/rtl]
[rtl]گندابی . درو زدیم زنش دور باز کردیم سلام کردیم گفتیم علی [/rtl]
[rtl]گندابی کار داریم .زنش گفت علی گندابی رفت. کجا رفت گفت: [/rtl]
[rtl]***ب که اومد خونه حاله عجیبی داشت گفت باید برم جایی جز [/rtl]
[rtl]کربلا ندارم یا علی آدم میشه بر میگرده یا دیگه بر نمیگرده. علی [/rtl]
[rtl]گندابی رفت مدتی مقیم کربلا شد کم کم که دیگه خالی شده [/rtl]
[rtl]بود رفت نجف اشرف . میرزای شیرازی داره تو نجف نماز میخونه. [/rtl]
[rtl]علی اومد پشت میرزا شروع میکرد به نماز خوندن. میرزا که به [/rtl]
[rtl]مسجد میومد تا علی رو نمیدید نماز نمیخوند تاعلی هم خودشو [/rtl]
[rtl]برسونه. یه روزی که با هم تو مسجد نشسته بودن . علی [/rtl]
[rtl]داشته نماز میخونده به میرزای شیرازی خبر میدن که فلان عالم [/rtl]
[rtl]تو نجف مرده گفت: باشه همینجا یه قبری بکنید نمازشو میخونم [/rtl]
[rtl]بعد خاکش میکنیم. خبر اومد که قبر حاضره اما مرده زنده شده [/rtl]
[rtl]قلبش به کار افتاده . میرزا گفت که قبرو نپوشونید. حتما یه [/rtl]
[rtl]حکمتی در کاره. نماز دوم شروع کردن تموم که شد گفتن میرزا [/rtl]
[rtl]هر کاری میکنیم علی از سجده بلند نمیشه اومدن دیدن علیاز [/rtl]
[rtl]دنيا رفته. علی تموم کرده بود . میرزا گفت: میدونید علی تو [/rtl]
[rtl]سجده چی گفت: خدا رو به حق علی قسم داد گفت: خدایا یه [/rtl]
[rtl]قبر زیر قدم زایرای علیت خالیه میزاری برم اونجا....[/rtl]