مرسی احسان *^__^*
هاع ؟ پَ دوس دارین مَـن بمیرم ؟
مچکـرمـ ..
نع .. من نیسـم ! ولی الان میفهمید .. ( البته اتفاق هایی ک واس من میفته از مرگم بدتره ..)
بروبکـس خوشبختانه امشب وخ داشتم اومدم ( کلی درس خوندم دیگه کم کم دارم میشم خر خون -___- )
خب .. داستان چه جور شد ؟ اهـآع ! ..
یـآدم اومـد ..!
پریاعو ملکه عوض شدن ، گفتن اقا صابر مسافرته اما میفهمید کوجاس ، و خلاصه دیـع ! ..
شب شده بود .. مارو بردن تو زندان که فرداش واسه تمرینات اماده شیم . اومدیم نقشه بکشیم . اوا گفت :
باید دقیقا چیکار کنیم ؟ منشا مشکلات از چیه ؟
فرید گفت : بزنیم بچاک همین الان -__-
- مسخره نگیر . بهتره موقـعی که مارو دارن ب اتاق تمرینات میبرن هرکی از ی ور در برع ..
پویا بره ماکان و نفس رو خبر کنه تا اونا هم بیان ..
نقشه ی دیگه ای نبود .. ؛ واس همین همینو اجراع کردیم . و البته جزئیات ! .. منو رزی و شیوا باهم قرار شد بریم ب اتاق اقا صابر تا اطلاعات پیدا کنیم . تارا و فریدو اوا و صبا هم بیرون قصر منتظرمون موندن ..!
منو رزی و شیوا رفتیم . ولی وختی تو تالار اصلی بودیم ،دیدیم که همه ی نگهبانا رو کشتنو فقد اشک هاشون بود که مونده بود!
بعد یهو ملکه و افرادش (پری هاش) اونجا اومدنو گفتن : آخیش ! .. چن تا بچه میخوان منو بکشن!شما هیچی بلد نیستین ..
راس میگف ؛ ما فقد مقدار خیلی کمی از هنرهای نظامی میدونستیم ، مخصوصا من چون جثه و هیکلم اَ بقیـه کوچیکتر بود !
(فقد تو داستان .. بعدن از این حرف علیهم استفاده نکنین!)
آوا و فریدو تارا فهمیدن که ما گیر افتادیم . اما کمکی برنمیومد از دستشون .. فقد دعا میکردن .. یهو صبا گفت : چیکار میکنین ؟ اونا هیچکدوم نمیتونن از قدرتاشون الان استفاده کنن . میمیرن!برین کمکشون
ولی توجهی نشد ب حرفش .. بعد صبا گفت : نمیذارم بمیرن . من میرم !
!
!
بعد منو رزیو شیوا شمشیرامونو برداشتیم . ولی قبل از شروع نبردمون ، صبا رسیدو گفت : همین حالا .. یالا! برید تو اتاق و هرچی میدونیدو بردارید . من سرشونو گرم میکنم .
من گفتم : امکان نداره .. نمیذاریم بمیری ! ..
- نه .. برو .. همتون برید . این شانسو دارید ک وارد اتاق شید ب خاطر خوده فلشخورم که شدع از دستش ندید . و مارو انداخت تو اتاق ..
خب .. صبا هم خیلی بلد نبود ! و دیگه .. فکر کنم بفهمید چی میخوام بگم!
هر لحظه که میگذشت صبا به ... نزدیک تر میشد ! .. پری ها همه بدون مهارت های جادوییشون نبرد کردن .. اما تعدادشون بالا بود ؛ صبا هم خیلی جنگیدن رو فول نبود ..
آخر سر که حسابی زخمی شده بود ملکه گفت : کافیه ! .. نزدیک صبا اومد .
صبا با صدایی ضعیف گفت : هر اتفاقی بیفته برام مهم نیس ! تا اخرین لحظه باهات میجنگم . تو دروغ گفتی ! تو از جادوت بر علیه ما استفاده کردی و با بی رحمی تمامی محافظ های داخلی فلشخورو کشتی .. تو ..
قبل از اینکه حرفش تموم شه ، ملکه .. چ جور بگم ! .. ملکه با جادوش صبا رو .. منفجـِر کرد .
صداش ب قدری بلند بود که منو رزی و شیوا فهمیدیم شکست خوردیم . متاسفانه هیچ یادگاری ای هم نمونده بود .. فقد فهمیدیم که اخرین سفر اقا صابر 3 اه پیش بود . پس یعنی اونا دوغـوغ گفتن .
در رو باز کردیمو جز خون چیزی ندیدیم!
گفت : دوستتون رو منفجر کردم .. سر مشقی برای شما که بفهمید با کی طرفید !
ما از ناراحتی نشستیم . بعد گفتم : تو با بی رحمی ادمی رو که برای میهنش جنگیدو کشتی .. تو چه جور ملکه ای هستی ؟
- ساکت شو فضول .. تو یاد بگیر حواست تو خودت باشع ! .. افراد ! برید طناب های دار رو اماده کنید .
دیگه برامون زندگی یا مرگ مهم نبود .. اتفاقی ک افتاد وحشتناک ترین حس توی زمین رو برامون ب ارمغان اورد .
از اون طرف پویا ماکانو نفسو در جریان گذاشتو همگیشون اومدن پیش بقیه بچه ها . نفس گفت : شادیو رزیو صبا و شیوا کجان پس ؟
آوا : رفتن ب خیال خودشون ملکه رو بکشن ..
- چیـ ؟ شما هم گذاشتین برن ؟ اونا چیزی از جنگ نمیدونن .. قدرتاشون الان ب چ دردی میخورع ؟ لااقل تو و فریدو تارا و پویا کلی تو ارتش بودیدو هنر های نظامیتون بالاس .. ولی اونا ..
-کافیه . صبا هم این حرفا رو زدو رفت . ما کاری ازمون بر نمیاد ! ..
- تو ادم ترسویی هستی آوا!
اونا ممکنه تا الان مرده باشن اونوخت تو نمیخوای کاری کنی ؟ لااقل برو ببین اقا صابر کجاس ؟
- بس کن .. درست صحبت کن نفس ! من مث اونا احمق نیستم . فایده ای نداره ! اگه بریم هممون میمیرم . تو اینو میخوای ؟ من از کجا باید اقا صابرو پیدا کنم ؟ اصلا شاید خودش کاری داشته و الان داره برمیگرده ..
-اینا بهونس اوا .. تارا ؟
- بلی ؟
- لطف کنو برو شهر ببین کسی از پادشاه خبری داره ? منو ماکان هم میریم تا اونا رو نجات بدیم ؛ اگه زنده باشن !
فرید : تارا .. مراقب خودت باش!
و نفس .. اوا درست میگه . اینکه بریم نجاتشون بدیم شجاعت نیس ! بلکه حماقته .
ولی نفس با بی توجهی با ماکان رفتن .. ( دلیل عمده ی رفتن ماکان هم شیـ
ــوآ بود )
ما رو داشتن اماده میکردن . ملکه پشتش ب ما بود . اون بالای سقف سوراخ کوچیکی بود . فقد ماکانو نفس ازش خبر داشتن چون بیشدر از هر کسی تو قصر بودن . ولی سوراخ فقد جای منو داشت !

بعدش یهو دیدم یکی دهنمو گرفتو برد بالا ! .. خوش حال شدم که ماکانو نفسن . ولی بقیه رو نتونستیم بیاریم بیرون . ماکان گفت : شیوا قول میدم برگردم . و رزی هم با ناراحتی گفت : یک نفرشونم منو ادم حساب نمیکنه!
منو بردن پیش بقیه .. گفتم : صبا کشته شد .. منفجرش کردن .. رزی و شیوا هم میخوان دار بزنن .
همه از مرگ صبا ناراحت شدنو گریه کردن!
بعد آوا گفت : خوبه که تو فعلا زنده ای ! .. حالا .. چیکار کنیم ؟
- فک کنم بهدره بریم تو شهر . ماکان گفت تارا تو شهره .. شاید اطلاعات بیشدری اونجا باشع ...
امـُو وسد راه یکـی از پری های ملکه رو دیدیم . اول ترسیدیم ولی بعد گفت : درنگ کنید .. خواهش میکنم! من جادوم باطل شدع .. میخوام بهتون بگم متاسفم که ..
فرید حفشو قطع کردو گفت : چی ؟ جادوت باطله ؟ چه جور ؟
- نمیدونم قربان فقد میدونم ازاد شدم ..
ما ازش تشکر کردیم ولی معمایی دیگر به سوالاتمون افزوده شد . چه جور ؟
رفتیم شهر .. تارا گفت : چن نفری هستن که میدونن . آوا بیا باهاشون حرف بزن :|
آوا گفت سلام
پیرمرد گفت سلام .
- شما میدونی پادشاه الان کجاست ؟
- اره بابا ..
- خب . بگو..
-چرا ؟
- چون من جایگاه مناسبی در قصر دارم و الان هم باید بدونم ایشون کجان !
- کی کجاس ؟
- عمه ی من !
شوخیت گرفته؟مساله مهمیه . لدفن بگوع پادشاه الان دقیقا کجاس؟
- چ بدونم ..
-خودت گفتی میدونی ؟
-خخ .. خب .. من یه نمه خلم ^__^
- پس الان هیچی نمیدونی ؟
- چراع باوو .. معلومه .
آوا دیگه عصابش خورد شدو گفت : کاری بات ندارم .. معلومه که مردم این دوره زمونه خنگ از آب در میان .. ول وختی خواست بره یهو افتادو تارا گفت : آوا جونم ؟ چی شده ؟
ولی آوا جوابی ندادو فقد گفت : سرم درد میکنه ..
ما خیلی متعجب شدیمو گفتیم : آوا چی شدع ؟
بردیمش خونه .. خونه ای که قبلنا تو بین مردم داشتیم .. یه طبیب اومدو گفت : طب دارع .. و باید بخوابه وگرنه همه ی اطلاعات مغزش میپره ..
ما فقد متعجب بودیم . چراع ؟ بعد حرف زدن با یه ادم خنگ چی شد ؟ چش شد ؟
از اون طرف رزی و شیوا که قرار بود بمیرن یک لحظه رزی از ترس گریه کرد و اشکش روی تالار ریخت .
بعد دید که زمان وایساده ! .. فقد خودش حرکت میکرد ..
باورش نشد و تصمیم گرفت که از اونجا بره ، ولی هر دَری رو ک وآ کرد دوباره به همون تالار اصلی برمیگشت .. دیگه خیلی گیج شد واسه همین در رو شکوند و دید جواب داد . یه آسمون بزرگ بود . با خودش گفت : هر جا برسه از اینجا بهدره!واسه همین شیوا رو هم برداشت . شیوا مـ3 مجسمه بود!
و باهم پریدن و ساعت ها تو راه بودن که برسن :|
از اون طرف آوا حسآبی حالش بد بود ؛ هی بدوبدتر میشد که من گفتم : فایده ای نداره .. اگه اوا هم از دس بدیم دیگه امیدی نمیمونه . من میرم تو قصر ببینم چ خبره .
فرید گفت : بچه .. زده ب سرت ؟ از مرگ حتمی نجات پیدا کردی پررو شدی ؟ دلت هوسه مُردن کرده ؟ مرگ که هوسی نیس !
- نگوع اینو .. ی حسی بم میگه باس برگردم قصر ..تنهایی !
و رفتم . فرید به ماکان گفت : وختتو تلف کردی ! شادی از مردن خوشش میاد !

و من رفتم قصرو دیدم زمان ایستاده .. رزیو شیوا هم نبودن!
برای همین گفتم : حالا که اینا هستن اینجا بهدره واسه همیشه نابود شن!تنها شانس همینع!
و ی دینامیت اوردمو انداختم تو اتاق اصلی قصر . و منفجر شد . راستش همه چی حتی قصر هم با خاک یکسان شد . بعد یهو فهمیدم قصر فلشخور رو هم نابود کردم !
گند زدم!
و بعد ساعت ها پروازه رزیو شیوا اونا رسیدن به یه جزیره .. جزیره ای که وسط ی اقیانوس بی کران و تمام بود .. رزی فهمید که رفته به زمان های عقب ! .. که فقد یه قسمت کوچیک وجود داشتو ی اقیانوس ! .. بعد گریه کردو گفت : شیوا .. ما حالمون با مرگ فرقی نداره ! .. اشکش رو صورته شیوا ریختو اون بهوش اومدو گفت : رز ؟ مقسی که نجاتم دادی!
رزی گفت : چی ؟ اشک اثر کرد .. شاید راه باطل شدن جادو ها اشک باشه !
و هردوشون فقد شگفت زده موندن ..
اونور هم من رسیدم پیش بقیه . آوا دیگه واقعن خیلی مریض بود .. واقعا نمیدونستیم چیکار کنیم . ما یکی رو از دس دادیم و نمیخواستیم دیگه آوا رو از دست بدیم .. اما ! چیکار باید میکرد؟
پایان قسمـت 2 سری 2
تو قسمت بعد میفهمید که راه باطل شدن جادو ها چیه و ما میتونیم جادو رو باطل کنیم .. میفهمین که تمام ایت مدت همه چیز راست بودو هیشکی ب ما دروغ نگفته بود .. میفهمید که اقا صابر کجاستو چیکار میکنه .. و میفهمید پریا چی شدع .. اگه دقت کرده باشین از پریا تو این قسمت خبری نبود !
خب .. خوشتون اومد ؟
این قسمت فقد داستانو پیچیده تر کردم . و متاسفم صبا جان !
دیگه باس میمردی×
و بقیه .. امیدوارم عصبی نشید :|
قسمت بعدی همه راز ها معلوم میشه و از سری جدید دیگه داستان رو ب سمت طنز میبرم ! قووووووووووووول میدم ×
احسان تو این قسمت نیسی از سری بعدی میای!
هاع ؟ پَ دوس دارین مَـن بمیرم ؟

نع .. من نیسـم ! ولی الان میفهمید .. ( البته اتفاق هایی ک واس من میفته از مرگم بدتره ..)
بروبکـس خوشبختانه امشب وخ داشتم اومدم ( کلی درس خوندم دیگه کم کم دارم میشم خر خون -___- )
خب .. داستان چه جور شد ؟ اهـآع ! ..

پریاعو ملکه عوض شدن ، گفتن اقا صابر مسافرته اما میفهمید کوجاس ، و خلاصه دیـع ! ..

شب شده بود .. مارو بردن تو زندان که فرداش واسه تمرینات اماده شیم . اومدیم نقشه بکشیم . اوا گفت :
باید دقیقا چیکار کنیم ؟ منشا مشکلات از چیه ؟
فرید گفت : بزنیم بچاک همین الان -__-
- مسخره نگیر . بهتره موقـعی که مارو دارن ب اتاق تمرینات میبرن هرکی از ی ور در برع ..
پویا بره ماکان و نفس رو خبر کنه تا اونا هم بیان ..
نقشه ی دیگه ای نبود .. ؛ واس همین همینو اجراع کردیم . و البته جزئیات ! .. منو رزی و شیوا باهم قرار شد بریم ب اتاق اقا صابر تا اطلاعات پیدا کنیم . تارا و فریدو اوا و صبا هم بیرون قصر منتظرمون موندن ..!
منو رزی و شیوا رفتیم . ولی وختی تو تالار اصلی بودیم ،دیدیم که همه ی نگهبانا رو کشتنو فقد اشک هاشون بود که مونده بود!

راس میگف ؛ ما فقد مقدار خیلی کمی از هنرهای نظامی میدونستیم ، مخصوصا من چون جثه و هیکلم اَ بقیـه کوچیکتر بود !

آوا و فریدو تارا فهمیدن که ما گیر افتادیم . اما کمکی برنمیومد از دستشون .. فقد دعا میکردن .. یهو صبا گفت : چیکار میکنین ؟ اونا هیچکدوم نمیتونن از قدرتاشون الان استفاده کنن . میمیرن!برین کمکشون

ولی توجهی نشد ب حرفش .. بعد صبا گفت : نمیذارم بمیرن . من میرم !


بعد منو رزیو شیوا شمشیرامونو برداشتیم . ولی قبل از شروع نبردمون ، صبا رسیدو گفت : همین حالا .. یالا! برید تو اتاق و هرچی میدونیدو بردارید . من سرشونو گرم میکنم .
من گفتم : امکان نداره .. نمیذاریم بمیری ! ..
- نه .. برو .. همتون برید . این شانسو دارید ک وارد اتاق شید ب خاطر خوده فلشخورم که شدع از دستش ندید . و مارو انداخت تو اتاق ..
خب .. صبا هم خیلی بلد نبود ! و دیگه .. فکر کنم بفهمید چی میخوام بگم!

هر لحظه که میگذشت صبا به ... نزدیک تر میشد ! .. پری ها همه بدون مهارت های جادوییشون نبرد کردن .. اما تعدادشون بالا بود ؛ صبا هم خیلی جنگیدن رو فول نبود ..
آخر سر که حسابی زخمی شده بود ملکه گفت : کافیه ! .. نزدیک صبا اومد .
صبا با صدایی ضعیف گفت : هر اتفاقی بیفته برام مهم نیس ! تا اخرین لحظه باهات میجنگم . تو دروغ گفتی ! تو از جادوت بر علیه ما استفاده کردی و با بی رحمی تمامی محافظ های داخلی فلشخورو کشتی .. تو ..
قبل از اینکه حرفش تموم شه ، ملکه .. چ جور بگم ! .. ملکه با جادوش صبا رو .. منفجـِر کرد .

صداش ب قدری بلند بود که منو رزی و شیوا فهمیدیم شکست خوردیم . متاسفانه هیچ یادگاری ای هم نمونده بود .. فقد فهمیدیم که اخرین سفر اقا صابر 3 اه پیش بود . پس یعنی اونا دوغـوغ گفتن .
در رو باز کردیمو جز خون چیزی ندیدیم!

گفت : دوستتون رو منفجر کردم .. سر مشقی برای شما که بفهمید با کی طرفید !

ما از ناراحتی نشستیم . بعد گفتم : تو با بی رحمی ادمی رو که برای میهنش جنگیدو کشتی .. تو چه جور ملکه ای هستی ؟

- ساکت شو فضول .. تو یاد بگیر حواست تو خودت باشع ! .. افراد ! برید طناب های دار رو اماده کنید .
دیگه برامون زندگی یا مرگ مهم نبود .. اتفاقی ک افتاد وحشتناک ترین حس توی زمین رو برامون ب ارمغان اورد .
از اون طرف پویا ماکانو نفسو در جریان گذاشتو همگیشون اومدن پیش بقیه بچه ها . نفس گفت : شادیو رزیو صبا و شیوا کجان پس ؟
آوا : رفتن ب خیال خودشون ملکه رو بکشن ..

- چیـ ؟ شما هم گذاشتین برن ؟ اونا چیزی از جنگ نمیدونن .. قدرتاشون الان ب چ دردی میخورع ؟ لااقل تو و فریدو تارا و پویا کلی تو ارتش بودیدو هنر های نظامیتون بالاس .. ولی اونا ..
-کافیه . صبا هم این حرفا رو زدو رفت . ما کاری ازمون بر نمیاد ! ..
- تو ادم ترسویی هستی آوا!

- بس کن .. درست صحبت کن نفس ! من مث اونا احمق نیستم . فایده ای نداره ! اگه بریم هممون میمیرم . تو اینو میخوای ؟ من از کجا باید اقا صابرو پیدا کنم ؟ اصلا شاید خودش کاری داشته و الان داره برمیگرده ..
-اینا بهونس اوا .. تارا ؟
- بلی ؟
- لطف کنو برو شهر ببین کسی از پادشاه خبری داره ? منو ماکان هم میریم تا اونا رو نجات بدیم ؛ اگه زنده باشن !
فرید : تارا .. مراقب خودت باش!


ولی نفس با بی توجهی با ماکان رفتن .. ( دلیل عمده ی رفتن ماکان هم شیـ

ما رو داشتن اماده میکردن . ملکه پشتش ب ما بود . اون بالای سقف سوراخ کوچیکی بود . فقد ماکانو نفس ازش خبر داشتن چون بیشدر از هر کسی تو قصر بودن . ولی سوراخ فقد جای منو داشت !


بعدش یهو دیدم یکی دهنمو گرفتو برد بالا ! .. خوش حال شدم که ماکانو نفسن . ولی بقیه رو نتونستیم بیاریم بیرون . ماکان گفت : شیوا قول میدم برگردم . و رزی هم با ناراحتی گفت : یک نفرشونم منو ادم حساب نمیکنه!

منو بردن پیش بقیه .. گفتم : صبا کشته شد .. منفجرش کردن .. رزی و شیوا هم میخوان دار بزنن .
همه از مرگ صبا ناراحت شدنو گریه کردن!

- فک کنم بهدره بریم تو شهر . ماکان گفت تارا تو شهره .. شاید اطلاعات بیشدری اونجا باشع ...
امـُو وسد راه یکـی از پری های ملکه رو دیدیم . اول ترسیدیم ولی بعد گفت : درنگ کنید .. خواهش میکنم! من جادوم باطل شدع .. میخوام بهتون بگم متاسفم که ..
فرید حفشو قطع کردو گفت : چی ؟ جادوت باطله ؟ چه جور ؟
- نمیدونم قربان فقد میدونم ازاد شدم ..
ما ازش تشکر کردیم ولی معمایی دیگر به سوالاتمون افزوده شد . چه جور ؟

رفتیم شهر .. تارا گفت : چن نفری هستن که میدونن . آوا بیا باهاشون حرف بزن :|
آوا گفت سلام
پیرمرد گفت سلام .
- شما میدونی پادشاه الان کجاست ؟

- اره بابا ..
- خب . بگو..
-چرا ؟
- چون من جایگاه مناسبی در قصر دارم و الان هم باید بدونم ایشون کجان !
- کی کجاس ؟
- عمه ی من !

- چ بدونم ..
-خودت گفتی میدونی ؟
-خخ .. خب .. من یه نمه خلم ^__^
- پس الان هیچی نمیدونی ؟
- چراع باوو .. معلومه .
آوا دیگه عصابش خورد شدو گفت : کاری بات ندارم .. معلومه که مردم این دوره زمونه خنگ از آب در میان .. ول وختی خواست بره یهو افتادو تارا گفت : آوا جونم ؟ چی شده ؟
ولی آوا جوابی ندادو فقد گفت : سرم درد میکنه ..
ما خیلی متعجب شدیمو گفتیم : آوا چی شدع ؟
بردیمش خونه .. خونه ای که قبلنا تو بین مردم داشتیم .. یه طبیب اومدو گفت : طب دارع .. و باید بخوابه وگرنه همه ی اطلاعات مغزش میپره ..
ما فقد متعجب بودیم . چراع ؟ بعد حرف زدن با یه ادم خنگ چی شد ؟ چش شد ؟

از اون طرف رزی و شیوا که قرار بود بمیرن یک لحظه رزی از ترس گریه کرد و اشکش روی تالار ریخت .



و باهم پریدن و ساعت ها تو راه بودن که برسن :|

از اون طرف آوا حسآبی حالش بد بود ؛ هی بدوبدتر میشد که من گفتم : فایده ای نداره .. اگه اوا هم از دس بدیم دیگه امیدی نمیمونه . من میرم تو قصر ببینم چ خبره .
فرید گفت : بچه .. زده ب سرت ؟ از مرگ حتمی نجات پیدا کردی پررو شدی ؟ دلت هوسه مُردن کرده ؟ مرگ که هوسی نیس !

- نگوع اینو .. ی حسی بم میگه باس برگردم قصر ..تنهایی !

و رفتم . فرید به ماکان گفت : وختتو تلف کردی ! شادی از مردن خوشش میاد !


و من رفتم قصرو دیدم زمان ایستاده .. رزیو شیوا هم نبودن!





و بعد ساعت ها پروازه رزیو شیوا اونا رسیدن به یه جزیره .. جزیره ای که وسط ی اقیانوس بی کران و تمام بود .. رزی فهمید که رفته به زمان های عقب ! .. که فقد یه قسمت کوچیک وجود داشتو ی اقیانوس ! .. بعد گریه کردو گفت : شیوا .. ما حالمون با مرگ فرقی نداره ! .. اشکش رو صورته شیوا ریختو اون بهوش اومدو گفت : رز ؟ مقسی که نجاتم دادی!
رزی گفت : چی ؟ اشک اثر کرد .. شاید راه باطل شدن جادو ها اشک باشه !
و هردوشون فقد شگفت زده موندن ..
اونور هم من رسیدم پیش بقیه . آوا دیگه واقعن خیلی مریض بود .. واقعا نمیدونستیم چیکار کنیم . ما یکی رو از دس دادیم و نمیخواستیم دیگه آوا رو از دست بدیم .. اما ! چیکار باید میکرد؟
پایان قسمـت 2 سری 2
تو قسمت بعد میفهمید که راه باطل شدن جادو ها چیه و ما میتونیم جادو رو باطل کنیم .. میفهمین که تمام ایت مدت همه چیز راست بودو هیشکی ب ما دروغ نگفته بود .. میفهمید که اقا صابر کجاستو چیکار میکنه .. و میفهمید پریا چی شدع .. اگه دقت کرده باشین از پریا تو این قسمت خبری نبود !
خب .. خوشتون اومد ؟



و بقیه .. امیدوارم عصبی نشید :|
قسمت بعدی همه راز ها معلوم میشه و از سری جدید دیگه داستان رو ب سمت طنز میبرم ! قووووووووووووول میدم ×

احسان تو این قسمت نیسی از سری بعدی میای!