نظرسنجی: شومـآ از کـودوم شخصیـت بیشـدر خوشـتون می عـآد ؟×..
این نظرسنجی بسته شده است.
آقـآ صـابـر
15.83%
44 15.83%
ملـودی
8.63%
24 8.63%
فریـد
15.83%
44 15.83%
پویـآ
7.19%
20 7.19%
شـآدی
10.43%
29 10.43%
رُزی
9.35%
26 9.35%
پریـآ
7.19%
20 7.19%
شیـوآ
9.35%
26 9.35%
صبـآ
8.27%
23 8.27%
نفـس
7.91%
22 7.91%
در کل 278 رأی 100%
*شما به این گزینه رأی داده‌اید. [نمایش نتایج]

امتیاز موضوع:
  • 8 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

.. " دآســتآنـ ــ هـآیِـهـِ فِلـَـش خـُور " ..

مرسی احسان *^__^*

هاع ؟ پَ دوس دارین مَـن بمیرم ؟ Big Grin مچکـرمـ ..

نع .. من نیسـم ! ولی الان میفهمید .. ( البته اتفاق هایی ک واس من میفته از مرگم بدتره ..)

بروبکـس خوشبختانه امشب وخ داشتم اومدم ( کلی درس خوندم دیگه کم کم دارم میشم خر خون -___- )

خب .. داستان چه جور شد ؟ اهـآع ! ..Big Grin یـآدم اومـد ..!

پریاعو ملکه عوض شدن ، گفتن اقا صابر مسافرته اما میفهمید کوجاس ، و خلاصه دیـع ! ..Smile

شب شده بود .. مارو بردن تو زندان که فرداش واسه تمرینات اماده شیم . اومدیم نقشه بکشیم . اوا گفت :

باید دقیقا چیکار کنیم ؟ منشا مشکلات از چیه ؟

فرید گفت : بزنیم بچاک همین الان -__-

- مسخره نگیر . بهتره موقـعی که مارو دارن ب اتاق تمرینات میبرن هرکی از ی ور در برع ..

پویا بره ماکان و نفس رو خبر کنه تا اونا هم بیان ..

نقشه ی دیگه ای نبود .. ؛ واس همین همینو اجراع کردیم . و البته جزئیات ! .. منو رزی و شیوا باهم قرار شد بریم ب اتاق اقا صابر تا اطلاعات پیدا کنیم . تارا و فریدو اوا و صبا هم بیرون قصر منتظرمون موندن ..!

منو رزی و شیوا رفتیم . ولی وختی تو تالار اصلی بودیم ،دیدیم که همه ی نگهبانا رو کشتنو فقد اشک هاشون بود که مونده بود!crying بعد یهو ملکه و افرادش (پری هاش) اونجا اومدنو گفتن : آخیش ! .. چن تا بچه میخوان منو بکشن!شما هیچی بلد نیستین ..

راس میگف ؛ ما فقد مقدار خیلی کمی از هنرهای نظامی میدونستیم ، مخصوصا من چون جثه و هیکلم اَ بقیـه کوچیکتر بود !Big Grin(فقد تو داستان .. بعدن از این حرف علیهم استفاده نکنین!)

آوا و فریدو تارا فهمیدن که ما گیر افتادیم . اما کمکی برنمیومد از دستشون .. فقد دعا میکردن .. یهو صبا گفت : چیکار میکنین ؟ اونا هیچکدوم نمیتونن از قدرتاشون الان استفاده کنن . میمیرن!برین کمکشونConfused

ولی توجهی نشد ب حرفش .. بعد صبا گفت : نمیذارم بمیرن . من میرم !Exclamation!Exclamation!

بعد منو رزیو شیوا شمشیرامونو برداشتیم . ولی قبل از شروع نبردمون ، صبا رسیدو گفت : همین حالا .. یالا! برید تو اتاق و هرچی میدونیدو بردارید . من سرشونو گرم میکنم .

من گفتم : امکان نداره .. نمیذاریم بمیری ! ..

- نه .. برو .. همتون برید . این شانسو دارید ک وارد اتاق شید ب خاطر خوده فلشخورم که شدع از دستش ندید . و مارو انداخت تو اتاق ..

خب .. صبا هم خیلی بلد نبود ! و دیگه .. فکر کنم بفهمید چی میخوام بگم!Undecided

هر لحظه که میگذشت صبا به ... نزدیک تر میشد ! .. پری ها همه بدون مهارت های جادوییشون نبرد کردن .. اما  تعدادشون بالا بود ؛ صبا هم خیلی جنگیدن رو فول نبود ..

آخر سر که حسابی زخمی شده بود ملکه گفت : کافیه ! .. نزدیک صبا اومد .

صبا با صدایی ضعیف گفت : هر اتفاقی بیفته برام مهم نیس ! تا اخرین لحظه باهات میجنگم . تو دروغ گفتی ! تو از جادوت بر علیه ما استفاده کردی و با بی رحمی تمامی محافظ های داخلی فلشخورو کشتی .. تو ..

قبل از اینکه حرفش تموم شه ، ملکه .. چ جور بگم ! .. ملکه با جادوش صبا رو .. منفجـِر کرد .Sad

صداش ب قدری بلند بود که منو رزی و شیوا فهمیدیم شکست خوردیم . متاسفانه هیچ یادگاری ای هم نمونده بود .. فقد فهمیدیم که اخرین سفر اقا صابر 3 اه پیش بود . پس یعنی اونا دوغـوغ گفتن .

در رو باز کردیمو جز خون چیزی ندیدیم!Undecided

گفت : دوستتون رو منفجر کردم .. سر مشقی برای شما که بفهمید با کی طرفید !Sleepy

ما از ناراحتی نشستیم . بعد گفتم : تو با بی رحمی ادمی رو که برای میهنش جنگیدو کشتی .. تو چه جور ملکه ای هستی ؟Huh

- ساکت شو فضول .. تو یاد بگیر حواست تو خودت باشع ! .. افراد ! برید طناب های دار رو اماده کنید .

دیگه برامون زندگی یا مرگ مهم نبود .. اتفاقی ک افتاد وحشتناک ترین حس توی زمین رو برامون ب ارمغان اورد .

از اون طرف پویا ماکانو نفسو در جریان گذاشتو همگیشون اومدن پیش بقیه بچه ها . نفس گفت : شادیو رزیو صبا و شیوا کجان پس ؟

آوا : رفتن ب خیال خودشون ملکه رو بکشن .. Exclamation

- چیـ ؟ شما هم گذاشتین برن ؟ اونا چیزی از جنگ نمیدونن .. قدرتاشون الان ب چ دردی میخورع ؟ لااقل تو و فریدو تارا و پویا کلی تو ارتش بودیدو هنر های نظامیتون بالاس .. ولی اونا ..

-کافیه . صبا هم این حرفا رو زدو رفت . ما کاری ازمون بر نمیاد ! ..

- تو ادم ترسویی هستی آوا!Angryاونا ممکنه تا الان مرده باشن اونوخت تو نمیخوای کاری کنی ؟ لااقل برو ببین اقا صابر کجاس ؟

- بس کن .. درست صحبت کن نفس ! من مث اونا احمق نیستم . فایده ای نداره ! اگه بریم هممون میمیرم . تو اینو میخوای ؟ من از کجا باید اقا صابرو پیدا کنم ؟ اصلا شاید خودش کاری داشته و الان داره برمیگرده ..

-اینا بهونس اوا .. تارا ؟

- بلی ؟

- لطف کنو برو شهر ببین کسی از پادشاه خبری داره ? منو ماکان هم میریم تا اونا رو نجات بدیم ؛ اگه زنده باشن !

فرید : تارا .. مراقب خودت باش!HeartShy و نفس .. اوا درست میگه . اینکه بریم نجاتشون بدیم شجاعت نیس ! بلکه حماقته .

ولی نفس با بی توجهی با ماکان رفتن .. ( دلیل عمده ی رفتن ماکان هم شیـHeartــوآ بود )

ما رو داشتن اماده میکردن . ملکه پشتش ب ما بود . اون بالای سقف سوراخ کوچیکی بود . فقد ماکانو نفس ازش خبر داشتن چون بیشدر از هر کسی تو قصر بودن . ولی سوراخ فقد جای منو داشت !Big GrinBig Grin

بعدش یهو دیدم یکی دهنمو گرفتو برد بالا ! .. خوش حال شدم که ماکانو نفسن . ولی بقیه رو نتونستیم بیاریم بیرون . ماکان گفت : شیوا قول میدم برگردم .  و رزی هم با ناراحتی گفت : یک نفرشونم منو ادم حساب نمیکنه!Dodgy

منو بردن پیش بقیه .. گفتم : صبا کشته شد .. منفجرش کردن .. رزی و شیوا هم میخوان دار بزنن .

همه از مرگ صبا ناراحت شدنو گریه کردن!Sad بعد آوا گفت : خوبه که تو فعلا زنده ای ! .. حالا .. چیکار کنیم ؟

- فک کنم بهدره بریم تو شهر . ماکان گفت تارا تو شهره .. شاید اطلاعات بیشدری اونجا باشع ...

امـُو وسد راه یکـی از پری های ملکه رو دیدیم . اول ترسیدیم ولی بعد گفت : درنگ کنید .. خواهش میکنم! من جادوم باطل شدع .. میخوام بهتون بگم متاسفم که ..

فرید حفشو قطع کردو گفت : چی ؟ جادوت باطله ؟ چه جور ؟

- نمیدونم قربان فقد میدونم ازاد شدم ..

ما ازش تشکر کردیم ولی معمایی دیگر به سوالاتمون افزوده شد . چه جور ؟Exclamation

رفتیم شهر .. تارا گفت : چن نفری هستن که میدونن . آوا بیا باهاشون حرف بزن :|

آوا گفت سلام

پیرمرد گفت سلام .

- شما میدونی پادشاه الان کجاست ؟Angel

- اره بابا ..

- خب . بگو..

-چرا ؟

- چون من جایگاه مناسبی در قصر دارم و الان هم باید بدونم ایشون کجان !

- کی کجاس ؟

- عمه ی من !Dodgy شوخیت گرفته؟مساله مهمیه . لدفن بگوع پادشاه الان دقیقا کجاس؟

- چ بدونم ..

-خودت گفتی میدونی ؟

-خخ .. خب .. من یه نمه خلم ^__^

- پس الان هیچی نمیدونی ؟

- چراع باوو .. معلومه .

آوا دیگه عصابش خورد شدو گفت : کاری بات ندارم .. معلومه که مردم این دوره زمونه خنگ از آب در میان .. ول وختی خواست بره یهو افتادو تارا گفت : آوا جونم ؟ چی شده ؟

ولی آوا جوابی ندادو فقد گفت : سرم درد میکنه ..

ما خیلی متعجب شدیمو گفتیم : آوا چی شدع ؟

بردیمش خونه .. خونه ای که قبلنا تو بین مردم داشتیم .. یه طبیب اومدو گفت : طب دارع .. و باید بخوابه وگرنه همه ی اطلاعات مغزش میپره ..

ما فقد متعجب بودیم . چراع ؟ بعد حرف زدن با یه ادم خنگ چی شد ؟ چش شد ؟Huh

از اون طرف رزی و شیوا که قرار بود بمیرن یک لحظه رزی از ترس گریه کرد و اشکش روی تالار ریخت .Angel بعد دید که زمان وایساده ! .. فقد خودش حرکت میکرد ..Huh باورش نشد و تصمیم گرفت که از اونجا بره ، ولی هر دَری رو ک وآ کرد دوباره به همون تالار اصلی برمیگشت .. دیگه خیلی گیج شد واسه همین در رو شکوند و دید جواب داد . یه آسمون بزرگ بود . با خودش گفت : هر جا برسه از اینجا بهدره!واسه همین شیوا رو هم برداشت . شیوا مـ3 مجسمه بود!Big Grin

و باهم پریدن و ساعت ها تو راه بودن که برسن :|Angel

از اون طرف آوا حسآبی حالش بد بود ؛ هی بدوبدتر میشد که من گفتم : فایده ای نداره .. اگه اوا هم از دس بدیم دیگه امیدی نمیمونه . من میرم تو قصر ببینم چ خبره .

فرید گفت : بچه .. زده ب سرت ؟ از مرگ حتمی نجات پیدا کردی پررو شدی ؟ دلت هوسه مُردن کرده ؟ مرگ که هوسی نیس !Dodgy

- نگوع اینو .. ی حسی بم میگه باس برگردم قصر ..تنهایی !Angel

و رفتم . فرید به ماکان گفت : وختتو تلف کردی ! شادی از مردن خوشش میاد !ExclamationDodgy

و من رفتم قصرو دیدم زمان ایستاده .. رزیو شیوا هم نبودن!Angelبرای همین گفتم : حالا که اینا هستن اینجا بهدره واسه همیشه نابود شن!تنها شانس همینع!Wink و ی دینامیت اوردمو انداختم تو اتاق اصلی قصر . و منفجر شد . راستش همه چی حتی قصر هم با خاک یکسان شد . بعد یهو فهمیدم قصر فلشخور رو هم نابود کردم !TongueUndecided گند زدم!Exclamation

و بعد ساعت ها پروازه رزیو شیوا اونا رسیدن به یه جزیره .. جزیره ای که وسط ی اقیانوس بی کران و تمام بود .. رزی فهمید که رفته به زمان های عقب ! .. که فقد یه قسمت کوچیک وجود داشتو ی اقیانوس ! .. بعد گریه کردو گفت : شیوا .. ما حالمون با مرگ فرقی نداره ! .. اشکش رو صورته شیوا ریختو اون بهوش اومدو گفت : رز ؟ مقسی که نجاتم دادی!

رزی گفت : چی ؟ اشک اثر کرد .. شاید راه باطل شدن جادو ها اشک باشه !

و هردوشون فقد شگفت زده موندن ..

اونور هم من رسیدم پیش بقیه . آوا دیگه واقعن خیلی مریض بود .. واقعا نمیدونستیم چیکار کنیم . ما یکی رو از دس دادیم و نمیخواستیم دیگه آوا رو از دست بدیم .. اما ! چیکار باید میکرد؟

پایان قسمـت 2 سری 2

تو قسمت بعد میفهمید که راه باطل شدن جادو ها چیه و ما میتونیم جادو رو باطل کنیم .. میفهمین که تمام ایت مدت همه چیز راست بودو هیشکی ب ما دروغ نگفته بود .. میفهمید که اقا صابر کجاستو چیکار میکنه .. و میفهمید پریا چی شدع .. اگه دقت کرده باشین از پریا تو این قسمت خبری نبود !


خب .. خوشتون اومد ؟Smile این قسمت فقد داستانو پیچیده تر کردم . و متاسفم صبا جان !Undecided دیگه باس میمردی×Angel

و بقیه .. امیدوارم عصبی نشید :|

قسمت بعدی همه راز ها معلوم میشه و از سری جدید دیگه داستان رو ب سمت طنز میبرم ! قووووووووووووول میدم ×Sleepy

احسان تو این قسمت نیسی از سری بعدی میای!
خوب، ولی اشتباه...
 سپاس شده توسط τοxικ ، Mïņ̃†êR ، melodi+ ، M.K.N ، ~JaSmIn~ ، Adl!g+ ، FARID.SHOMPET ، ღSηow Princessღ ، *Nafas* ، SABER ، Snow-Girl ، Mason ، پيشي ي ملوس ، ற!ՖŠ Д¥Ť!Ñ ، First Star
آگهی
DodgyDodgy
اسكل كرديم؟Dodgy
از همون اول بگو نيستم تا نخونمBig Grin
ننم هم انقدر بهم فحش نده برو درستو بخون!

من تا اونجاي خودم كه ماكانو فريد رفتن تو شهر!



ولي در حال عالي بود!


DBig Grin:
 سپاس شده توسط Apathetic
نمیگم :|

من جلوجلو هیچ وخ حرف نمیزنم -___-
خوب، ولی اشتباه...
 سپاس شده توسط "K!nd~G!Яl" ، τοxικ
عزیزم اگه میشه نام من رو هم توی داستانت بیار
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
https://harfeto.timefriend.net/16295438986692
 سپاس شده توسط Apathetic
آخرشم خوندم عالي!
نايس !
 سپاس شده توسط Apathetic
(25-11-2013، 19:33)KᏙ¥றᏙƝ نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
عزیزم اگه میشه نام من رو هم توی داستانت بیار

فکر کنم فقط اسم مدیر نویسنده ها رو میگه.دانشمندی آشپزی چیزی نمیخواینBig Grin
اکنون گور او را بس است




آنکه جهان اورا کافی نبود
 سپاس شده توسط Apathetic
وایی صباHeart
چرا مرد؟
اخی صباصونHeart
 سپاس شده توسط Apathetic
مچکرم از همگیتون .. Dodgy

چرآع کامنـت نمیذاریـن ؟

هیـج جـسی ب ایـن قسمـت ندآریـد ؟

عوضیـآ ..Big Grin
خوب، ولی اشتباه...
 سپاس شده توسط ღSηow Princessღ ، τοxικ
(26-11-2013، 14:14)Frozen♥VampiRe نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
مچکرم از همگیتون .. Dodgy

چرآع کامنـت نمیذاریـن ؟

هیـج جـسی ب ایـن قسمـت ندآریـد ؟

عوضیـآ ..Big Grin
خــــودتــی!kaffe2


نــه هیچ حســی نداریــمkaffe2


نقشــه منـو تعویض کن!kaffe2
 سپاس شده توسط τοxικ
اوهوم..

بگوع مشکل از چیه!DodgyBig GrinBig Grin

کامنت نزارین به آوا میگم اینو موضوعو کلا حذف کنه دیگه براتون وخ نمیذارم :|
خوب، ولی اشتباه...
 سپاس شده توسط τοxικ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان