انجمن های تخصصی  فلش خور
یه رمان توووووووووپ دارم براتون - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: یه رمان توووووووووپ دارم براتون (/showthread.php?tid=261507)

صفحه‌ها: 1 2


یه رمان توووووووووپ دارم براتون - نفسممممممم - 07-08-2016

سلام دوستان خوبید؟؟؟ خوشید ؟؟؟؟سلامتید؟؟؟؟؟اومدممم بازم بایه رمان باحال دیگه  p317
اسم رمان هست _اقای مغرور خانوم لجباز_ رمان قشنگیه

ژانر: طنز- پلیسی- عاشقانه

نویسنده: بهارک مقدم

مقدمه:
کنار بغض خیس پنجره می نشینم...
با سرانگشتانم روی تن سرد شیشه، قلبی را نقاشی می کنم...
قلب؟
کدام قلب؟
همان قلبی که بازیچه ی غرور تو می شود ولجبازی های من؟
تو در دریای غرورت غرق می شوی و من زنجیره ای از لجبازی هایم می بافم!!!
به همین آسانی تو از من دور می شوی و من از تو...
می دانی؟میان من تو فاصله است
نه فاصله ای که به متر باشد یا شایدهم کیلومتر!
میان ما فاصله ای ست به قدغرور بیش از اندازه ی تو و لجبازی ها وبهانه های کودکانه ی من!!!
بیا...
بیا عشق را قربانی خاله بازی های کودکانه مان نکنیم...
بیا کنارم.دستانت را دور کمرم حلقه کن دستانم را در دست بگیر...
باانگشت هایت کنار قلب من قلبی بکش...
دیگر نمی خواهم عشق را با غرور ودیوانگی سربِبُرم و قربانی کنم
بشینم وچشمانم ببارد و به روزگار لعنت بفرستم!
نه!من نمی خواهم با دستان خودم،همه چیز را تباه کنم...
بیا...
دیگر تو آن آقای مغرور نباش
و من خانم لجباز...
بیا عاشق شویم...باهم!!!..................
اسم شخصیتم نمیگممممم Confuseds32:

نظررررررر و سپاس  یادرتون نره


اینم از قسمت اولش...

ای خداچه خبره اینجا چقدر شلوغه..اه لعنتی الان وقتش بود؟بازم که خشاب خالی کردم...یه گوشه خلوت پیدانمی شه؟آهان اینجا بهتره...خدایا عجب شیرتو شیریه ها!
صادقی:مواظب باشید پسرا هیچکدومشون نباید فرارکنن..حواستون به همه باشه...
نادری:قربان...اون دختره اونجا چیکار می کنه داره خودش رو به کشتن می ده
صادقی:ای وای...اون دیگه کیه؟دیوونه جلوی تیررس قرار گرفته ...تو حواست به بچه ها باشه...اون احمد لعنتی فرار نکنه ها...من برم ببینم اون دیوونه کیه...
نادری:باشه حواسم هست...شما هم مراقب باش
آرمان:آیـــــــــــــــی... .
صادقی:ساکت شو تکون بخوری یه گلوله تو مغزت خالی می کنم...صدات دربیاد می کشمت ...روانی جلوی گلوله وایستادی...از جونت سیر شدی؟
یا خدا این دیگه کیه؟وای دستش رو محکم گذاشته رو دهنم...
صادقی:چته؟چرا اینقدر دست و پا می زنی؟
خب دیوانه دستش رو هم برنمی داره از رو دهنم...دیگه دارم خفه می شم...نه اینطوری نمی شه...می ریم واسه یه گاز جانانه آماده شیم بگیر که اومد...
صادقی دستش رو برمی داره وهی تو هوا تکون می ده:اه...لعنتی...مگه سگی گاز می گیری؟
آرمان در حال نفس نفس زدن
-دستت رو گذاشتی رو دهن من نمی گی خفه می شم؟ تو دیکه از کجا پیدات شد؟ دست از پا خطا کنی با تیر...ای وای خدا اسلحه ام کو؟
صادقی با پوزخندگفت:منظورت اینه؟
اسلحه رو تو دستاش تکون میداد تا اومدم بگیرم کشید عقب
صادقی:نه نه خانوم کوچولو این خیلی واست خطرناکه ممکنه خودت رو زخمی کنی...
آرمان:حرف مفت نزن اسلحه ام رو بده به من
وحشی شد.با خشم اومد جلو...چونه ام رو گرفت واز رو زمین بلندم کرد:احمد کجاست؟
آرمان:ولم کن وحشی...احمد؟من باید این سوال رو از تو بپرسم؟احمد لعنتی کجاست؟
نادری:قربان...قربان...کجایید� �بیاین خبرخوش دارم بچه ها جلوتر دم پمپ بنزین احمد رو دستگیر کردن...اینجاهم پاک سازی شد..قربان کجایین؟
صادقی:صبر کن نادری اومدم
آرمان:ولم کن داری خفم می کنی...
صادقی:ساکت باش حرف نزن
همینطور که با یه دستش من رو گرفته بود کشون کشون منو کشید بیرون
نادری:این بدبخت رو چرا اینطوری گرفتین؟
آرمان:بدبخت خودتی ولم کنید جفتتون رو می کشم...
صادقی:مورچه چیه که کله پاچش باشه
نادری با خنده:قربان...سردار کاشانی اینجان...
آرمان:سردار؟
صادقی:باشه می رم پیششون الان. بعد رو به من گفت:ساکت باش یه کلمه حرف هم نزن


مچ دستم رو محکم تو دستش گرفت. لعنتی چه هیکلی هم داره، نمی تونم دستم رو از تو دستاش دربیارم. گفت سردار، یعنی ممکنه پلیس باشن؟ به این که نمی خوره، خیلی وحشیه. دستم رو ول کن! آخ جون، الان حسابش رو می رسن! پیش سردار کاشانی و سرهنگ محمدی و یه سرهنگ دیگه احترام نظامی گذاشت. همچنان دستم تو دستاش بود. کنترل خودم رو از دست داده بودم.
سردار- این بنده خدا رو چرا این طوری گرفتی سرگرد؟
سرگرد؟ اوه اوه چه گندی زدم، چقدر بهش فحش دادم!
سرگرد- دستبند نداشتم قربان، مجبورم.
هیچی نمی گفتم و ساکت و با یه لبخند شیطانی صحبت هاشون رو گوش می کردم. وایستا جناب سرگرد، الان حالت رو می گیرم، به من می گن عسل آرمان.
سرهنگ محمدی- ول کن دست دخترم رو سرگرد، این که متهم نیست.
سرگرد- متهم نیست؟
سرهنگ طلوعی با صدای آروم و زیر لب گفت:
- ول کن دستش رو، اون پلیسه.
سرگرد برگشت و با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد. پشت چشم براش نازک کردم و منی که تا اون موقع ساکت بودم، با حرص گفتم:
- بهتون نمیاد سرگرد باشید. یه سرگرد آگاهی هوشمندانه تر بر خورد می کنه. یعنی شما نفهمیدید من پلیسم؟
در حالی که با اخم دستم رو ول می کرد، با حرص و خشم اندک گفت:
- نه یونیفرمی، نه چادری، نه چیزی، از کجا باید می فهمیدم پلیسید سرکار خانم؟
خب راست می گفت، البته اونم یونیفرم نپوشیده بود، اما حق به جانب گفتم:
- من مامور مخفی بودم و احتیاجی به یونیفرم نداشتم، قابل توجه شما جناب سرگرد گرامی!
انتظار نداشت اون طور باهاش حرف بزنم. کارد می زدی خونش در نمی اوم. عاشق کل کل کردن با مافوقام بودم، یه دختر شر و عاشق هیجان. چند دوره قهرمان تیراندازی و کاراته ی کشور شده بودم. از هیچی نمی ترسیدم. پدرم قاضی بود و داییم سرهنگ محمدی. از بچگی تو قانون بزرگ شده بودم. تو افکارم پرواز می کردم.
سردار کاشانی- سروان آرمان کجایی؟
- ببخشید قربان، حواسم نبود. چی فرمودید؟
کاشانی- بهت تبریک می گم دخترم، کارت مثل همیشه عالی عالی بود. من به داشتن همچین ماموری تو دایره ی مامورین مخفی افتخار می کنم.
پشت چشمی برای سرگرد نازک کردم. چپ چپ نگاهم می کرد.
با لبخند کجی کنج لبم گفتم:
- مثل همیشه انجام وظیفه بود قربان.
سرهنگ طلوعی- الحق و الانصاف، حلال زاده به داییش می ره سرهنگ جان.
همه خندیدن.
سردار کاشانی- از تو هم ممنونم سرگرد صادقی، خیلی زحمت کشیدی.
صادقی- کاری نکردم قربان.
- زخمی شدید شما. دستتون خون ریزی کرده؟ ماشین آمبولانس اون جا هست، برید اون جا.
کاشانی- آره پسرم، برو. ما هم می ریم اداره. منتظر گزارشاتون هستیم. خداحافظ.
احترام نظامی گذاشتیم و رفتن. تنها شدیم.
- ببینم دستتون رو سرگرد.
صادقی دستش رو پس کشید و نذاشت به بازوش دست بزنم.
- فقط می خوام ببینم چی شده، گلوله خوردید.
صادقی- مهم نیست.
- چرا مهمه.
با طعنه ادامه دادم:
- حیفه یه همچین نیروی کار آمدی رو اداره ی آگاهی به خاطر ندونم کاری و سهل انگاری از دست بده جناب سرگرد.
با خشم نگاهم می کرد. اگه جاداشت حتما منو می کشت. از این که رو اعصابش راه رفته بودم خیلی خوشحال بودم و سر از پا نمی شناختم. راهم رو کج کردم که برم سوار یه ماشین بشم که همون همکارش رو دیدم. باتعجب نگاهم می کرد. مونده بود چرا من رو نگرفتن. خب حقم داشتن، من مامور مخفی بودم و درست عین خلافکارها لباس پوشیده بودم. یه مانتوی کوتاه سبز زیتونی با شلوار شیش جیب سبز ارتشی و شال و کتونی سفید، یه کمم گریم کرده بودم و درست شبیه معتادا خودم رو برنزه کرده بودم و لبام رو کبود، یه لنز قهوه ای هم توی جشمام گذاشته بود مثل همیشه دستکشهای مشکی توریم رو هم دستم کردم عادتی که از دوران نوجوانی داشتم و از سرم نمی افتاد. خداییش جرئت نمی کردم با این قیافه برم جلوی آینه. توی درگیری ها هم یه کم صورتم زخمی و کبود شده بود، اوه چه شود! قیافم حسابی دیدنی شده بود. هیچ کس باور نمی کرد سروان باشم. جلوش ایستادم و با سر آروم به سرگرد اشاره کردم.
- حال رییست اصلا خوب نیست. گلوله خورده و عین خیالش نیست. تو برو لااقل به داد اون دست بی گناهش برس که داره تاوان لجبازی های صاحبش رو می ده.
منتظر جوابش نموندم و راهم رو کشیدم و رفتم.


یک ماه از ماموریتم و دیدن اون سرگرد کاملا بد اخلاق می گذشت...داشتم استراحت می کردم وکارای کوچیک تر رو انجام می دادم.من بهترین مامور زن دایره بودم.به همین دلیل فقط تو ماموریت های خیلی بزرگ شرکت می کردم...دوباره یه ماموریت جدید...من جز دایره ی مامورین مخفی پلیس بودم...قرار بود دایره ی ما با دایره ی مبارزه بامواد مخدر یک ماموریت مشترک دشوار بره...طبق معمول اولین گزینه هم من بودم...
همه تو دفتر سردار کاشانی جمع شده بودیم...یه میز بزرگ بزرگ قهوه ای برای جلسات وسط سالن بود...با صندلی های چرمی و جلوی هر نفر یک بلند گو ویک بطری آب معدنی بود.سمت راست دایره ی ما نشسته بودن وسمت چپ هم دایره مبارزه با مواد مخدر...
کاشانی:خب همکاران عزیز همه اومدن؟
سرهنگ طلوعی به صندلی خالی بغل دستش اشاره کرد:نه قربان سرگرد...
حرفش تموم نشده بود که دیو سه سر وارد شد...اه این اینجا چیکار میکنه...خیلی خشک ورسمی احترام گذاشت ونشست...چون سرگرد پویا معاون بخش ما رفته بود دبی...من بغل دست سرهنگ نشستم واسه همین هم درست رو به روی این برج زهرمار بودم...
تو تمام مدتی که سردار پرونده رو توضیح می داد...به سردار نگاه می کرد...گاهی هم سری تکون می داد وچیزی می نوشت...من از قبل کل پرونده رو فوت آب بودم...زیاد گوش نمی کردم...چندین بار وقتی نگاهش به نگاهم افتاد وفهمید سعی در بازیگوشی دارم اخم شدیدی کرد اما کیه که اعتنا کنه...
کاشانی:امیدوارم دوستان همه توجیح شده باشن
یکم گلوم رو صاف کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم.
عسل:درمورد پرونده بله اما درمورد ماموریت هنوز به طور کامل توجیح نشدیم جناب سردار
کاشانی:مثل همیشه آماده ومشتاق.راستش این ماموریت یکم با ماموریت های دیگه فرق داره...ما باید دوتا ازمامورامون رو بفرستیم خارج از کشور و وارد این باند بشن البته بطور کاملا عادی...
سرگرد:خب پس فرقش کجاست؟ماهمیشه همین کار هارو می کنیم دیگه
کاشانی:بله اما اینبار باید یک زوج بفرستیم
طلوعی:ما که تو این دوتا دایره زوج پلیس نداریم
کاشانی:بله اما ما به یک مامور مرد احتیاج داریم ویک مامور زن...باید برن اونور آب..راه طولانی ای رو در پیش دارن
محمدی:انتخاباتون...
کاشانی:سرگرد صادقی و سروان آرمان


من وصادقی هم زمان:چی گفتین؟
کاشانی:چی شد بچه ها گفتم شما دوتا باید برین...شما دوتا از بهترین های این ادره اید کنارهم که باشید ماموریت فوق العاده پیش می ره
صادقی:قربان من تنهایی می رم قول میدم بهتون موفق شم.من با یک مامور زن؟اون هم سروان آرمان؟محاله سردار محاله
کاشانی:من دیگه نمی دونم شمادوتا باید برین...
آرمان:فکرنکنم پدر اجازه بدن
کاشانی:پدرت رو بهونه نکن...آرمان رفیق چندین و چند ساله ی منه... ما پشت یه خاکریز باهم بزرگ شدیم...بهونه نیار من قبلا با پدرت صحبت کردم رضایت داده...خب همکاران عزیز بفرمایید خسته نباشید روز همگیتون هم بخیر
همه متفرق شدن من و صادقی کنار سردار ایستادیم و خواهش می کردیم که مارو باهم نفرسته... سرهنگ طلوعی ومحمدی هم ایستاده بودند ولبخند می زدن وبه کارهای ما می خندیدن...
عسل:قربان شما فکر این رو نکردید دوتا نامحرم رو باهم بفرستین خارج به ماموریتی که هیچ چیزش معلوم نیست؟
کاشانی:اتفاقا چرا دخترم با پدرت صحبت کردم یه صیغه ی محرمیت بینتون بخونیم بعد بفرستیمتون...
عسل:قربان شما فکر زندگی آینده مارو نکردید؟
صادقی:راست می گه من باهرکی برم با ایشون نمی رم
عسل:من هم با این آقا ماموریت برو نیستم
کاشانی:چرا می رید خوبم می رید.این یه دستور کاملا جدیه شما بهترین گزینه اید برا این ماموریت...اگه نرید سرپیچی از دستور فرمانده محسوب میشه وممکنه شغلتون رو از دست بدید این پرونده واسه من خیلی مهمه نمیتونم دست هر کسی بسپرمش...بالا برید پایین بیاین باید این ماموریت رو برید شیرفهم شدید؟
تا حالا اینقدر سردار رو جدی و عصبانی ندیده بودیم...بااخم چشم گفتیم و اومدیم بیرون...با حرص همدیگه رو نگاه می کردیم
صادقی:من چطور تو رو تحمل کنم...هنوز قضیه یه ماه پیش فراموشم نشده...با یه دختر...
عسل:فکرکردید من خیلی خوش حالم؟زندگیم بخاطر این ماموریت بهم می خوره...خصوصا با اون صیغه ی مسخره...حیف که مجبورم...مجبور
صادقی:منم مجبورم...شما بفرمایید از الان حاظر شین...100 تا چمدون بار نکنی دنبال خودت...
عسل:اونجا قبل رفتن ما همه چیز حاضره...تا حالا ماموریت خارج نرفتید مگه؟ روزتون بخیر سرگرد صادقی
خون خونش رو می خورد منم دست کمی از اون نداشتم خدایا این ماموریت کمه کمش یه ماه طول می کشه چطوری اینو تحملش کنم...خدایا خودت کمکم کن...ولی نشونش می دم من عمرا کم بیارم...بشینید ونگاه کنید چطور حالش رو می گیرم...پسره ی از خود راضی عصا قورت داده...
شب رفتم خونه و با بابا کلی دعوا کردم...اما هر چی گفتم حرف سردار رو میزد...این پدر ما داریم؟
با هزار بد بختی صیغه رو خوندیم ورفتیم فرودگاه


صادقی:خیلی خوشحالی نه؟
عسل:آره از تو چشمام می شه خوند چقدر خوشحالم
با چشمای خونین و پراز خشم بهش خیره شدم.مثل اینکه ترسید دیگه چیزی نگفت...
بابا:مواظب خودتون باشین می سپارمتون دست خدا
کاشانی:سریع رسیدید زنگ بزنید همه چیز روگزارش کنید یادتون نره
محمدی:دایی اونجا فقط همدیگه رو دارید لجبازی نکنید
مادر سرگرد:هوای هم رو داشته باشید...سالم رفتید سالم برگردید...
مامان:جناب سرگرد حواست به دختر من باشه ها
عسل:ای بابا بسته دیگه ماه عسل که نمیریم می ریم ماموریت فقط دعا کنید واسمون دارن صدا می کنن دیگه حلال کنید خداحافظ
سرگرد داشت با کاشانی و طلوعی ودایی و بابا پچ پچ می کرد
عسل:شما نمیاین به امید خدا؟نمیاین من برم
برگشت لبش رو گزید با حرص:دارم میام خداحافظ همگی
ازهمه زیر لب خداحافظی کردم وبا ناراحتی بعد از انجام شدن کارهای رفتنمون به سمت هواپیما حرکت کردیم...
خدایا همه چی رو به خودت سپردم...کمکم کن این پسره رو نکشم یوقت...
آخر وعاقبتمون رو به خیر کن
باکمک مهماندار صندلی هامون رو پیدا کردیم.
عسل:من میخوام کنار پنجره بشینم
بی اعتنا به حرف من رفت کنار پنجره نشست وکتش رو در آورد.
عسل:گفتم من میخوام کنار پنجره بشینم...شما از اونجا بلند شو
هیچ حرفی نمیزد.انگار دارم با دیوار صحبت میکنم هنوز سر پا ایستاده بودم.اینبار دهنم رو باز کردم با صدای بلند:من گفتم...
با عصبانیت حرفم رو قطع کرد:شنیدم چی گفتی...کنار پنجره بشینی پایین رو میبینی می ترسی...بشین سرجات حرف اضافه هم نزن...من حوصله ی لجبازی های یه دختر بچه رو ندارم...
با اخم نگاهش میکردم وبا حرص پام رو زمین کوبیدم...
مهماندار:ا...خانوم شما که هنوز سرپایید بفرمایید بشینید الان هواپیما صعود میکنه...
شونه هام رو گرفت و من رو وادار به نشستن کرد...سرگرد پوزخند میزد...اه...ازهمین اول باختم...اما نه کلی کار دارم با این جناب سرگرد...مردک یخی...روزنامه واسه من میخونه اه...حوصله ام سررفت...آخی بغل دستیمون چه دختر خوشگلی داره ...یه دختر 10،11ماهه کوچولو با موهای دوگوشی...ای جونم


عسل:ای جانم...چقدر تونازی خاله...
مادر بچه:ممنون ...شما نظر لطفتونه...
عسل:واقعا نازه براش یه اسپند دود کنیدحتما...می شه یه کوچولو بغلش کنم؟
مادر بچه:آخه تازه شیر خورده می ترسم...
عسل:نه مهم نیست...مراقبم
مادره سری تکون داد و بچه رو داد بغلم...یکم که باهاش بازی کردم احساس کردم بچه داره شیر بالا می اره منم نمی تونستم کاری کنم خب...تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که صورتش رو بگیرم سمت لباس سرگرد جونم...اوه اوه...خاله جان چی بود خوردی...فکر پیراهن سرگرد رو نکردی؟
صادقی:اه...اه...این چی بود دیگه؟
مادر بچه:ای وای به خدا شرمنده ام من که گفتم ممکنه...
عسل:نه اصلا خودتون رو ناراحت نکنید اتفاقی نیافتاده که...
وای دلم داشت از خوشحالی قیلی ویلی میرفت...بگیر سرگرد جون نوش جونت 1-1مساوی
مادربچه:بخدا ببخشید لباس شوهرتون کثیف شد
با لبخندی شیطانی گفتم:نه نه شوهرم عاشق بچه هاست،مگه نه عزیزم؟
با حرص نگاهم می کرد مجبورشد لبخند بزنه:بله همینطوره...بلند شد که بره لباسش رو عوض کنه:پاتو جمع کن رد شم
عسل:خب رد شو کی کار به تو داره
صادقی:اینطوری که نمی تونم پات رو جمع کن
عسل:مشکل خودته همینطوری رد شو
صادقی:باشه خودت خواستی...می خواست حرص من و دربیاره کمی به سمتم خم شد......... رنگ پریده من و که دیده بی تفاوت از کنارم ردشد. .
چند دقیقه بعد برگشت.اینبار خودم پاهام رو جمع کردم تا رد شه
صادقی:حسابت رو میرسم وایسا...
باقیافه مظلوم وحق به جانب گفتم:خب تقصیرمن چیه...اون بچه روتون شیر بالا آرود نه من سر...
صادقی:هیــــــــس!مگه قرارنبود دیگه نگی..آرومتر گفت:سرگرد
عسل:خب پس چی بگم؟
صادقی با حرص:اسمم رو صدا کن دیگه...
قیافه م رو کج وکوله کردم: ایـــــی...حالا چی هست اسمتون؟
چپ چپ نگاهم می کرد می خواست خرخره ام رو بجوه.
با حرص گفتم:چیه نمی تونم که اسم کوچیک همه همکارام رو از بر باشم
زیرلب غرید:سورن
عسل:وا...مدل ماشینتون رو که نگفتم اسمتون رو پرسیدم
باخشم گفت:اسمم سورنه...مربا
با خشم گفتم:عسل
صادقی:به تو زهرمار بیشتر میاد تا عسل
عسل:اگه بخوای اسمم رو بد صدا کنی مجبورم تموم ماشین ها رو بیارم جلوی چشمت...انتخاب با خودته...
همچنان با خشم بهم خیره شده بود صورتش قرمر بود و رگهای شقیقه اش زده بود بیرون...اما من همه حرفام رو در کمال آرامش میزدم و این بیشتر حرصش رو در می آورد...ایول به خودم...دیگه هیچ حرفی نزد...مقصدمون دبی بود خدارو شکر سریع رسیدیم...کارای مدارکمون که تموم شد یه تاکسی گرفتیم تادم هتل...اتاقمون ازقبل رزرو شده بود.کلید رو از پذیرش گرفتیم ورفتیم بالا...اتاق که نبود یه سوییت کاملا زیبا ی نقلی...پولش رو هم از قبل اداره حساب کرده بود...یکی از مامورامون از قبل اینجارو آماده کرده بود...حتی لباس هم گذاشته بود واسمون...قراربود 3 تایی اینجا ماموریت داشته باشیم اما اون برای اینکه شک نکنن یه جای دیگه خونه داشت.


خیلی خسته بودم سریع رفتم سمت اتاق خواب.سورن هم داشت تو آشپزخونه آب می خورد.تا در اتاق رو باز کردم فریادم رفت هوا
عسل:نه...لعنتی ها این دیگه چیه
سورن از آشپزخونه فریاد زد چیه؟سوسک دیدی مگه
با عصبانیت اومدم تو حال و گفتم برو اتاق رو عوض کن...
سورن:چرا؟ اتاق به این خوبی...
عسل:اصلا هم بدرد نمی خوره...برو عوضش کن
سورن:خیلی هم خوبه از سرت هم زیاده
عسل:برو به اون اتاق نگاه کن بعد ببینم بازم می گی خوبه یانه
تو حال ایستادم و رفت به سمت اتاق خواب.
با عصبانیت فریاد زد:اه...از این بدتر نمیشه
با خونسردی رفتم پشت سرش دست به سینه به در اتاق تکیه دادم
عسل:بازم میگی خوبه یانه؟
تخت دو نفره وای خدای من یعنی مجبوربودم پیش این بخوابم؟مطمئن بودیم سردار با وجود شناختی که از ما داره یه اتاق با دوتا تخت یک نفره مجزا رزرو میکنه اما الان...
سورن:من می رم یه اتاق دیگه بگیرم...
عسل:خوب کاری میکنی چون اگه یه اتاق دیگه نگیری مجبوری رو کانا ه بخوابی سرگ...آقا سورن...
با عصبانیت رفتم روی مبل نشستم.اونم رفت ودر رو محکم کوبید بعد از نیم ساعت با قیافه کاملا پکر اومد و روبه روی من نشست...
عسل:چی شد؟
سورن:همه اتاق ها پره یا رزرو شده است عوض نمی کنن یعنی نمی تونن.اتاق ندارن
عسل:پس مجبورید رو همین کاناپه بخوابی
سورن:چرامن؟ما حقوق مساوی داریم...یه شب من یه شب تو...
از پیشنهادش حرصم گرفته بود...چطور می تونست این پیشنهاد و بده؟اما واسه اینکه کم نیارم قبول کردم...
عسل:باشه قبوله...من الان خوابم میاد کجا بخوابم؟
مثل اینکه باور نمی کرد قبول کنم.دلش انگار سوخته بود...هم لجباز خوبی بودم هم مظلوم نمای فوق العاده ای


سورن:من می رم دوش بگیرم خوابم نمیاد برو رو تخت بخواب...بعدهم رفت تو اتاق تا دوش بگیره ده دقیقه دیگه هم من رفتم ولباسام روعوض کردم و دراز کشیدم...صدای شر شر آب حموم یکم اذیتم میکرد.اما خیلی خسته بودم...پلکهام سنگین شدو خوابیدم.با صدای خنده ای که تویه حال می اومد بیدارشدم...دست و صورتم رو شستم ورفتم بیرون...
عسل:سلام متین
سرگرد پویا:به به عسل خانومی...سلام به روی ماهت
سرگردمتین پویا معاون دایی ومافق من بود یه پسر حدودا 32 ساله ی خوش هیکل چهار شونه با پوست سفید وچشمهای سبز و بینی کشیده و لبهای خوش فرم وموهای مشکی...خیلی جذاب ودوست داشتنی وصدالبته بسیار بسیار مهربون...مثل یه خواهر وبرادر بودیم...همیشه سر به سر هم میزاشتیم و حسابی خوش می گذروندیم....
عسل:پس شما هم اینجا می مونید
متین:آره این ماموریت روهم هستم بعد باهم برمی گردیم
سورن:شمادوتا همدیگه رو میشناختید؟
متین:آره دیگه معاون منه آرمان
سورن:بمیرم برات چی می کشی
متین:چی داری می گی آرمان فوق العاده است
سورن:و 100 البته بسیار لجباز و یک دنده
متین:بامن که خوبه با تو رو نمی دونم سورن
عسل:بله من باهر کسی مثل خودش رفتار میکنم...دلیلی نداره با آقا متین بد باشم
سورن چپ چپ نگاهم می کرد منم یه لبخندی به متین زدم اونم خندید...
سورن:خب می خوای متین جان حالا که اینقدر روابط بین شما حسنه اس جامون رو عوض کنیم...
متین:نمی شه آخه اونا که من رو می شناسن...من باید شما رو به مهندس کیانی و سارا خانوم به عنوان یک زوج معرفی کنم سورن جان
منظور سورن رو خوب فهمیدم می خواست بفهمونه که من فهمیدم شما همدیگه رو دوست دارین...
عسل:داداش؟
متین:جان داداش؟
عسل:شام خوردین؟
متین:نه منتظر بودیم تو بیدار شی بعد بریم واسه شام...برو حاضر شو...
عسل:باشه چشم
ازقصد به متین چشم چشم می گفتم که سورن بفهمه من فقط با اون لجم و اخلاقم هم خیلی هم خوبه...


بلندشدم که برم متین صدام کرد برگشتم:بله؟
متین:آجی اینجا از چادر و مانتو وروسری خبری نیست ها
من درسته پلیس بودم ولی از اولم بلد نبودم درست و حسابی چادر سرکنم...بیرونم با مانتو می رفتم موهامم خیلی مهم نبود...اما دیگه نه تا این حد
عسل:پس چی بپوشم؟روسری هم نزارم؟مگه میشه؟
متین:لباسایی که برات گرفتم پوششون خوبه...یه چیزی هم گزاشتم تو کمد جای روسری...برو حاظر شو
رفتم در کمد رو باز کردم خدای من اینا که همش لباسای مردونه است...البته جز چند دست کت و شلوار بقیه لباسای خود سورن بود که وقتی من خواب بودم چیده بود...
واسه من لباس بیشتر گرفته بودن...چه لباسایی هم داشت...هر کدومشون یه شیشه عطر روشون خالی شده بود...
درکمد خودم رو باز کردم چه لباسای خوشگلی...البته متین گفته بود هر مهمونی که خواستیم بریم لباسش روهمون موقع واسم میاره...اینا لباسای دم دستی بودن...
یه جین سرمه ای با یه سارافون سفید انتخاب کردم که بپوشم...چندین جفت کفش هم اونجا بود یه پاشته بلند تابستونی سفید هم برداشتم...
خدایا حالا موهام رو چیکارکنم؟ای متین بلا واسم یه کلاه کیس باموهای بلند قهوه ای نسبتا تیره فر گذاشته بود یه کلاه گیس هم به همون رنگ واندازه البته باموها صاف یکم هم روشن تر بود...موهای مشکی بلند خودم رو به زور جمع کردم وکلاه گیس فر رو گذاشتم....خودمم شک نمی کردم که موهای خودم نیست خیلی طبیعی بود...
یه کیف دستی کوچیک هم انتخاب کردم سفید بود و اکیلهای درشت داشت...یکم هم آرایش کردم...
خداییش خیلی خوشگل بودم...صورت گرد و بدن یکم توپر چهارشونه و هیکلی اما درعین حال خیلی ظریف و زنونه...موهای صاف صاف بلند مشکی درست مثل ابریشم چشم های درشت و کشیده ی طوسی عسلی رنگ،پوست سفید و مژه ها وابروهای مشکی،بینی کوچولو ولبهای نازک و خوشگل...
کلی خواستگار داشتم هیچ کسی نمی تونست از زیبایی من چشم پوشی کنه...برق تحسین رو تو چشم هاشون می خوندم...مونده بودم این سورن .... چرا عین خیالشم نبود...اما نه یه کاری می کنم به دست وپام بیافته بشینید و ببینید...


رفتم بیرون اوناهم آماده بودن...متین یه آستین کوتاه مردونه سفید تنش بود با شلوار جین...
سورن هم یه آستین کوتاه جذب مشکی پوشیده بود ویه شلوار کتان مشکی...درست عضله هاش مشخص بود...بازوهای ورزشکاری قوی ای هم داشت...
بادیدن من هردو چندثانیه ای مبهوت من شدن...بعدشم بلند شدند...متین اومد .محو صورتم بود .
متین:پرنسس زیبای من، بامن میای یا با سورن؟
عسل:با تو
متین:اوه چه افتخاری نصیبم شده...تا مهندس کیانی نیست...لازم نیس نقش بازی کنیم...یه امشب پیش منه سورن.

سورن هم پشت چشم نازک کرد وگفت:قربونت متین جون...هرشب پیش خودت باشه من راضی ترم
متین:حیف که ماموریتمون این رو نمی گه
خندیدیم ورفتیم پایین وپشت یه میز نشستیم و غذا سفارش دادیم...3تا دختر اونطرف تر پشت یه میز دیگه نشسته بودن...تا دیدن من با متین اومدم چشم از سورن برنمی داشتن... یکیشون که حسابی ناز وعشوه می اومد سعی می کرد چشم سورن رو از جا دربیاره... سورن برگشت و نگاهش کرد.دختره نیشش تا بنا گوش بازشد،
سورن پوزخندی زد و برگشت وروبه ما گفت:ماتو چه فکری هستیم اونا در چه حالین
متین در حالی که می خندید آروم سرش رو آورد جلو و یواش گفت:خب هر کسی همچین پسر خوشگل وجذابی رو ببینه معلومه اینطوری میشه...بدک هم نیست ها؟
سورن:چیه حسودیت شد؟خوشت اومد ازش؟مجبور نبودی با عسل بیای فکرکنن نامزد داری عزیزم
متین:باشه ازاین به بعد من تنها میام تا دخترا تو رو اذیت نکنن
سورن:خیلی دوست داری تو رو اذیت کنن،نه؟
متین:چیه؟بده دارم در حقت لطف می کنم از شر مزاحمات خلاص شی؟فداکاری هم بهت نیومده اصلا
سورن:بابا فداکار...می ترسم زیادی خوش به حالت بشه
متین:بشه...چشم نداری خوشحالی من رو ببینی؟
سورن:غذاتو بخور حرف نزن
عین بچه گربه می پریدن به هم.البته تقصیر سورنه نمیشه باهاش درست حرف زد...خیلی غد و مغروره...کلا چون ازش خوشم نمیاد همه چی تقصیر اون محسوب میشه..
غذامون که تموم شد رفتیم بالا و یکبار دیگه متین توجیحمون کرد.


متین:شما دوتا از دوستای خوب من هستید که از ایران واسه تجارت اومدید وسرمایه گذاری...
سورن:که می خوایم تو کارخونه برادرهای نصیری سرمایه گذاری کنیم..واسه اون دارو های به اصطلاح لاغریشون...
عسل:همون هایی که وقتی می فرستن ایران کلی قرص روانگردان بینشون وارد ایران میشه
متین:آباریکلا...شماباید اینقدر بهشون نزدیک شید که تو حمل محموله مواد مخدرهم شمارو درجریان قراربدن...
حالاهم بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم...عسل توتو اتاق بخواب ماهم تو حال میخوابیم...
ازخدا خواسته رفتم تواتاق خواب وبعد از شمردن چندتا گوسفند خوابیدم.
صبح اولین نفردوش گرفتم واومدم بیرون داشتند صبحونه میخوردن یه چایی ریختم ودرست رو صندلی بینشون نشستم.
متین:خب دیگه من میرم خونه خودم.نباید بدونن که ما دیشب همدیگه رو ملاقات کردیم.اونجا همدیگه رو که دیدیم تظاهر میکنیم تازه دیدیم وکلی شگفت زده میشیم...
سورن:متین ما درسمون رو خوب بلدیم
متین:محض یاد آوری گفتم...ظهر میبینمتون...
عسل:متین مراقب خودت باش...تا دم در همراهیش کردم وایستادم تا کفش هاش رو پاش کنه...
متین:خداحافظ سورن......خداحافظ خانوم کوچولو
عسل:خداحافظ
در رو بستم...باز بااین کوه یخ تنها شدم...
سورن:قهوه ات سردشد...
عسل:مهم نیست عوضش میکنم...
سورن:خیلی باهم جورید
با حالت مدافعانه گفتم:معلومه اون مافق منه و از همه مهمتر عین برادرم دوسش دارم.منظور؟
خیلی آروم گفت:منظوری نداشتم همینجوری گفتم
با اخم نشستم و صبحونه ام رو خوردم اونم رفت دوش بگیره....
صدای زنگ موبایلم از تو اتاق اومد بیرون ...رفتم و در رو به سرعت باز کردم...سورن تیشرتش دستش بود وهنوز نپوشیده بود اخم کرد.
سورن:یه در میزدی بد نبود
عسل:حواسم نبود...می ببنی که موبایلم زنگ میخورد.
-بله؟
سلام مامان خوبین؟
ممنون منم خوبم....
دیگه بیرون نرفتم نشستم رو تخت وشروع کردم به حرف زدن اونم تیشرتش رو پوشید نشست پشت آیینه و موهاش رو خشک کرد


آره مامان جان اینجا همه چیز خوبه سرگرد پویاهم باهامونه
-قربونت برم نگران من نباش عزیز دلم
-باشه باشه به همه سلام برسون
-می بوسمت خدا حافظ...
گوشی رو قطع کردم.
هنوز با اخم نشسته بود...خوبه حالا مرده اینقدر بهش برخورده...چی شده مگه حالا 4تا عضله رو دیدم دیگه...
سورن:اه...این کرم لعنتی هم که تموم شد...
برگشت وبهم نگاه کرد.خودم فهمیدم بلند شدم واز کیفم بهش کرم دست وصورت دادم...
یه ممنون به زور از تو حلقش پرید بیرون
سورن:ممنون
عسل:خواهش میکنم..
سورن:تونمیخوای آماده شی؟
عسل:متین گفت ظهر الان که خیلی زوده
سورن:می خوام برم یکم بیرون نمیای؟
عسل:نه خودت برو
بلند شدم و رفتم رو کاناپه نشستم و مشغول تماشای تلویزیون شدم...ا
ونم خیلی آروم رفت بیرون...نیم ساعت که گذشت دیدم حوصله ام سررفته پشیمون شدم کاش با سورن می رفتم...محوطه ی پایین هتل یه پارک خیلی بزرگ بود.یه سارافون جذب سبز چمنی با شلوار جین پوشیدم و این بار کلاه گیس با موهای صاف رو گذاشتم ویکم آرایش کردم دستکشهای خوشکل توریم رو هم دستم کردم ..........رفتم پایین...
از دور سورن رو دیدم...اونم پس اینجا بود...طرفش نرفتم مطمئن بودم می خواد تیکه بیاندازه چرا اون موقع باهاش نیومدم...
یکم که نگاش کردم متوجه شدم چندتا دختر بد جور عین مگس دور وبرش می پلکن...خوب که دقیق شدم دیدم همون دخترای دیشب رستوران ان.یکم غیرتی شدم و رفتم رو ی نیمکت بغل سورن و رو به روی اونا نشستم.


سورن که منو دید انگار نجات پیدا کرده باشه به انگلیسی گفت:اومدی؟
فهمیدم دخترا انگلیسی ان...
عسل(انگلیسی):آره یکم تو اتاق حوصله ام سر رفت...تو چرا اینجایی فکرکردم می ری یه جای دورتر
سورن:مطمئن بودم میای پایین جایی نرفتم که گمم نکنی
لحنش مهربون شده بود می دونستم بخاطر دخترها اینطوری صحبت میکنه...اون دختر وسطیه با اون چشمای سبزش داشت منو می خورد...حسابی حسودیش شده بود...این سورن عنق هم دست کمی ازمن نداشت هر جا می رفت دل همه رو می برد البته جز دل من رو...
با لبخند دوش به دوش هم همقدم شدیم ...یکم که از جلوی چشمای دخترها دور شدیم از هم فاصله گرفتیم .
سورن:عجب پررویی بود ها....اِ..اِ...اِ ...دختره ی بی حیا اومده می گه من از شما خوشم اومده می شه باهم دوست شیم...
نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم بلند بلند قهقهه زدم که باعث شد اخمش غلیظ ترشه
عسل:مرده شورش رو ببرن بچه پررو رو...چه بد سلیقه هم هست...
باخشم نگاهم می کرد:خیلی هم خوش سلیقه بود...یه نگاه به دور واطرافت بنداز همه دارن منو نگاه می کنن...یه پسر همه چی تموم که مجبوره با دختری مثل تو...
عسل:دختری مثل من چی؟خیلی هم دلت بخواد
رامو کج کردم ورفتم...
سورن:عسل...عسل...زهرمار میزاشتن اسمت رو بهتر بود واقعا
کمی جلوتر رفتم مثلا قهر کرده بودم که دوتا پسر مزاحمم شدند...اینجا پراز ملیت های گوناگون بود... ولی همه انگلیسی صحبت می کردن
پسر1:خانوم خوشگله...چرا تنها؟ما می تونیم باهم قدم بزنیم
عسل:نه ممنون من تنهایی راحت ترم
پسر2:آخه اینطوری ما ناراحتیم.
وزدن زیر خنده...هرجا می رفتم پشت سرم بودن و هی زرت و پرت می کردن...
سورن:برای چی مزاحم خانوم شدین؟
پسر2:شما؟
سورن:نامزدشم
پسر1:این خوشگل خانومت رو پس پیش خودت نگه دار تا دل بقیه رو نبره بااون چشماش
سورن:باشه ایندفعه سفت نگهش می دارم تا گرگ هایی مثل شما واسش دندون تیز نکنن


سورن اومد جلو و محکم مچ دستم رو گرفت.
- چه خبرته؟
سورن- خوشت میاد مزاحمت بشن؟ آره؟
- من کاری به کار اونا نداشتم. دستم شکست، ولم کن.
سورن- حرف نزن. مثل اینکه شما الن زنه بنده اید در ضمن باید حاضر شیم، نزدیک ظهره.
دستم رو تا رسیدن به اتاق ول نکرد. در رو که باز کرد هولم داد تو و در رو بست.
- ایشــش، وحشی!
سورن- درست حرف بزن، من هم فعلا همسرتم وهم مافوقت. . ببین خوب گوشات رو باز کن، من خوشم نمیاد هر روز وایستم و با مزاحم هات دهن به دهن بشم، پس حواست به خودت باشه!
- نیست که تو مزاحم نداشتی! مگه من چی کار کردم؟ توام مواظب حرفات باش، هرکی ندونه فکر می کنه من با اونا ...
سورن داد زد:
- خیلی خب برو حاضر شو، دیگه هم بحث نکن با من، دختره ی پررو!
دیگه حوصله ی جر و بحث رو نداشتم. یه کت و شلوار مشکی پوشیدم، کاملا رسمی.خوب بود که کتش یه کم بلند بود و روی اندامم رو می گرفت.
سورن- من مردم یا تو؟ تو چرا کت و شلوار پوشیدی؟
- همین طوری، خواستم رسمی باشه.
سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد.
سوار ماشینی که برامون گذاشته بودن شدیم و رفتیم.

***
کیانی- به، آقای مهندس صادقی! منتظرتون بودیم. خیلی خیلی خوش اومدید!
سورن- ممنونم، مشتاق دیدار. تعریف شما رو از مهندس پویا بسیار شنیده بودم.
کیانی- مهندس پویا لطف دارن. خیلی خیلی خوش اومدید خانوم زیبا.
دستش رو به طرف من دراز کرد و باهاش دست دادم.
- ممنونم مهندس، ممنونم.
سارا- به به، مهمون های ما تشریف آورد.
اومد از دور با من رو بوسی کرد و با سورن دست داد.
سارا- اوه مانی، چرا مهمون های عزیزمون رو سرپا نگه داشت؟ خواهش می کنم بفرمایید.
و به مبل های چرمی اشاره کرد و ما هم نشستیم.
اَه، مجبور بودم جلوی اونا به سورن "عزیزم، عزیزم" بگم، اون هم همین طور. البته به قدری نقشش رو خوب بازی می کرد که احساس می کردم از بدو ورودمون به اتاق مهندس کیانی، اون کوه یخی آب شده و جاش رو به یه رود زلال و مهربون داده. تغییر رفتارش خیلی محسوس بود.


سارا:اوه عسل خانوم شما چرا کم حرف زد.
چه لهجه ی بامزه ای داره این.ایرانی بود اما آمریکا بزرگ شده بود.یک تاپ پشت گردنی مشکی و یه شلوار جین تنگ مشکی پوشیده بود اندام زیبایی داشت.پاهای تو پر و بالا تنه ی لاغر.چشمهای مشکی و بینی کشیده لبهای بزرگ ونازک.بدنبود خیلی هم زیبا نبود.من در مقابلش خیلی خوشگل بودم.
عسل:بیشتر سعی می کنم گوش بدم تا حرف بزنم عزیزم
کیانی:چه خانوم با شخصیتی...خب مهندس جان شما چقدر می خواین سرمایه گذاری کنید
سورن:من مایلم قبلش بیشتر با فعالیت های شرکت آشنا شم.اینطوری شاید بتونم چندتا از دوستانم رو هم متقاعد کنم تو شرکت شما سرمایه گذاری کنن...
کیانی:خب اینکه عالیه شرکت ما یک شرکت داروسازی هه که یک سری قرص های لاغری درست می کنیم...خب خودتون هم می دونین این روزها این داروها خیلی سود خوبی داره...ما این داروها رو به چند کشور صادر می کنیم...سرمایه گذاری بیشتر می تونه تجارت ما رو گسترش بده من چندتا از پرونده های شرکت رودر اختیارتون قرار می دم تا مطمئن باشین که سرمایتون به هدر نمیره...
سورن :ممنونم...مهندس شما بیزینس من خوبی هستین و به همه چیز وارد
سارا:مانی یه بیزینس من کوب بود...اون فوق العاده
کیانی:اوه عزیزم...
وسارا رو بغل کرد وپیشونیش رو بوسید
مانی:تو از من تعریف نکنی کی تعریف کنه-الان میخواین پرونده ها رو ببینید؟
سورن:اگه ممکنه بله...من خیلی مشتاقم...
مانی:حتما خواهش می کنم چند دقیقه صبرکنید...
رفت و بعد از چند دقیقه با چندتا پوشه وارد شد.
کیانی:بفرمایید.
منو سورن کنارهم نشستیم و پرونده هارو خوندیم.بینابین باهم مشورت می کردیم.بعد از نیم ساعت سورن پرونده ای که دستش بود رو میز گذاشت وبا لبخند گفت.
سورن:اوضاع شرکت شما از اون چیزی که فکر می کردم هم بهتره.من کاملا آماده ام مهندس جان...
سارا:این خیلی خوب هست پس کی قرارداد نوشت
عسل:به ما باشه همین الان...نمی خوایم این موقعیت خوب رو از دست بدیم مگه نه عزیزم؟
سورن:آره من همین الان حاضرم
کیانی:ماهم هیچ مشکلی نداریم
سورن:پس منتظر چی هستین قرارداد رو بنویسیم دیگه.
صدای در اومد.


سارا:بفرمایید.
متین:سلام بدون من خوب جلسه ای گرفتید ها
سارا پرید تو بغل متی.........
سارا:اوه متین دلم برات تنگ شده بود...تو خیلی بد هستی به ما کم سر زد...
عسل:به ماکه اصلا سر نزد...
متین:عزیزم دلم برات یه ذره شده بود
بعد هم اومد سمت من .داشتم از خنده می مردم.با چشمای نگران بهم خیره شد.لبخند زدم که اشکالی نداره.خیالش راحت شد.
سورن:اگه دلتنگیت واسه خانوم ها تموم شد به ماهم برس.
متین:اوه پسر دلم برات خیلی تنگ شده بود.
محکم هم دیگه رو بغل کردن و بوسیدن.
متین:خب ببینم کارتون به کجا کشید؟
کیانی:به قرارداد.می خواستیم قبل از اینکه تو بیای قرارداد رو بنویسیم.
متین:اوه چه خوب پس بنویسید دیگه منتظر چی هستین؟
سارا:منتظر هیچی...
قرارداد رو نوشتیم و سرمایه گذاری کردیم.
کیانی:فردا یه مهمونی فوق العاده داریم باید حتما شماهم بیاین...
سورن:باکمال میل
متین:واسه چی هست حالا این مهمونی؟
مانی:همینجوری مهندس نصیری یه مهمونی گرفته همین
متین:سورن جان حتما لازم شد که بریم.مهندس نصیری فامیلای خوشگلی داره
عسل:متین؟
متین:خب چیه؟این دوتا که شما دوتا رو دارن من نباید یکی رو پیدا کنم؟
سارا:اوه نه من حسودی کرد به اون
متین:من هم حسودی کرد به مانی بخاطر داشتن تو
همه زدیم زیر خنده.


من و سورن برگشتیم به هتل. من دوش گرفتم، اونم مشغول نوشتن گزارش واسه سرهنگ شد. از حموم اومدم بیرون. می خواستم لباس بپوشم.
- آقا میشه برید بیرون؟ می خوام لباس بپوشم.
سورن- دارم گزارش می نویسم، کار دارم. تو بپوش، چی کار به کار تو دارم؟
- این جوری نمیشه که.
سورن- بپوش غر نزن، من برنمی گردم.درضمن حوله ت هم که ازفرق سر تا نوک پاته .
- خیلی ... واقعا که!
تند تند لباسام رو عوض کردم. خدا رو شکر کارش تموم شد و رفت بیرون. امشب نوبت من بود که روی کاناپه بخوابم. اتفاقا یه فیلم خیلی باحال پلیسی داشت می داد و اونم نشسته بود رو کاناپه و نگاه می کرد. تو بحر فیلم بود که گفتم:
- پاشو، من خوابم میاد. سر جای من نشستی. می خوام بخوابم.
سورن- دارم فیلم می بینم، الان تموم میشه.
عسل- من خوابم میاد، بلند شو.
سورن- ببین خودت داری شروع می کنیا. من کاری به کار تو ندارم، خودت داری لج منو درمیاری.
با لب و لوچه ی آویزون و قیافه ی مظلوم گفتم:
- خب خوابم میاد دیگه. نخوابم؟
لبخند زد و گفت:
- بیا بخواب، کشتی من رو.
خودشم نشست رو زمین. من هم دراز کشیدم رو کاناپه.
- کم کن صداش رو.
زیر لب غرغر کرد و یه کم صداش رو کم کرد. بیچاره، دلم براش سوخت. نفهمیدم کی خوابم برد. صبح که پاشدم صبحانه حاضر بود.
سورن- بیا صبحونت رو بخور. متین میاد دنبالمون بریم بیرون یه کم بگردیم.
- اوه، آفرین به متین، آفرین به شما چه صبحونه ای!
سورن- بشین بخور، حرف نزن.
عسل- تعریفم نمیشه کرد که ازتون.
سورن با پوزخند گفت:
- دیشب خوب خوابیدی؟
- عالی، خیلی خوب بود.
سورن- اگه خیلی خوشت اومده می تونم از خود گذشتگی کنم و هر شب رو تخت بخوابم تا تو هر شب خوب بخوابیا. چطوره؟
عسل- نه، منو این همه خوشبختی محاله. همون یه شب در میون عالیه. می ترسم خوشی زیادیم کنه.
سورن- پاشو در رو باز کن، متین اومد.


متین:سلام بر زوج مهربون
عسل:سلام
سورن:سلام صبحونه خوردی؟
متین:آره تکمیل تکمیل
سورن:عسل بیا جمع کن اینارو.
باهم رفتیم بیرون کلی گشتیم وخوش گذروندیم.قراربود غروب متین لباسم رو واسم بیاره.
غروب شد و متین لباسم رو آورد و خودش رفت خونش تا آماده شه.
سورن لباس ها و وسایلش رو برد تو حال تا همونجا حاضرشه.منم تو اتاق حاضرشدم.
لباسم یه لباس بلند پشت گردنی مشکی و قرمز ماکسی بود.با یه کت مشکی ازجنس خودش.کلاه گیس صافم رو گذاشتم وموهام رو بالای سرم شینیون کردم.یه آرایش کامل شب زیباییم رو تکمیل میکرد.صدای سورن از حال میومد.
سورن:عسل...عسل...کارت تموم شد بیا متین اومده پایین منتظره...
عسل:آلان میام.
سورن در اتاق رو باز کرد.چند دقیقه ای مات ومبهوت به من خیره شده بود.
عسل:بد شدم؟
سورن:نه اتفاقا خوب شدی
عسل:چرا کراواتت رو نبستی؟
سورن:ولش کن..لازم نیس...
عسل:بگوبلد نیستم چرا بهانه میاری...بیا من برات ببندم...
کراواتش رو گرفتم و داشتم می بستم...یه قدم بیشتر باهم فاصله نداشتیم نفسهای گرمش به صورتم می خورد...سرم رو بلند کردم ناخوداگاه نگاهمون تو نگاه هم قفل شد...
پسرجذابی بود...چشمای درشت و کشیده ی قهوه ای خیلی روشن یه عسلی تقریبا تیره عسلی چشماش مثه عسلی چشمای من نبود عسلی چشمای من به طوسی میزد اما عسلی چشمای اون به قهوه ای خیلی خوش رنگی یه جور نسکافه ای یا کاراملی...وقتی مهربون بود چشماش مثل کارامل شیرین وخوشمزه میشد وقتی هم عبوس بود عین نسکافه ی بدون شکر تلخ.از تشبیه های خودم خندم گرفته بود ...دوباره زوم کردم روصورتش،پوست سبزه و گندمی یه جور برنزه خدایی بود خیلی سیاه سوخته نبودها ولی یکم برنزه بود.این جذاب ترش می کرد و جدیتش رو بیشتر به رخ می کشید.بینی ولبهای خوش فرم...موهای قهوه ای حالت دار که وقتی راه می رفت تو هوا تکون می خورد وبامزه می شد...ته چهره اش یکم شبیه یونانی ها بود...خوش هیکل چهارشونه...

دوستتون دارم سپاس یادتون نره... و اینکه  این رمان 12 تا قسمت داره امروز یکی گذاشتم فردا هم دو تا میزارم... چقد من خوبمممممممم Big Grin :cool:



RE: یه رمان توووووووووپ دارم براتون - dj3 - 07-08-2016

با تشکر از شما


RE: یه رمان توووووووووپ دارم براتون - نفسممممممم - 07-08-2016

[size=x-large]اینم پست دوم امروز تا فردا بای بای
سورن- چیه؟ چرا این طوری نگاهم می کنی؟ تو هم بلد نیستی کراوات ببندی؟
- چرا چرا، بلدم.
از خودم حرصم گرفته بود که چرا اون طوری بهش خیره شدم. الان پیش خودش چی فکر می کنه؟ سریع کراوات مشکیش رو بستم. کت و شلوار مشکی و پیراهن قرمز، بامن ست کرده بود.
سورن- خواهش می کنم اون جا لجبازی نکن، نباید این ماموریت قربانی لجبازی ما بشه.
- چیه یهو روشن فکر شدید قربان؟

سورن- یه کم حرفای متین روم تاثیر گذاشته. این یه مدت رو نقش بازی کن، بریم ایران از دست هم دیگه راحت می شیم.
- لحظه شماری می کنم واسه ایران. بریم، متین منتظره.
رفتیم پایین. متین با یه کت و شلوار سفید و پیراهن طوسی منتظر ما بود و به ماشینش تکیه داده بود.
متین- اوه اوه، خوشتیپ ها رو نگاه. آقا، خانم یه امضا در راه خدا به من بدید خواهش می کنم.
سورن- خودت رو لوس نکن پسر.
- تو هم تو خوشتیپی دست کمی از ما نداریا.
متین- وای، تو رو خدا راست می گی؟
سورن- می خوای همین جوری وایستی و حرف بزنی؟
متین دستپاچه گفت:
- پس چی کارکنم؟
سورن- راه بیفت دیگه.
متین- آها آها، باشه باشه.
ماشین حرکت کرد و بعد از چهل دقیقه جلوی یه ویلای خیلی مجلل نگه داشت. پیاده شدیم.
متین- این جا خونه ی مهندس نصیریه، یه خلافکار سرمایه دار.
رفتیم بالا. متین با چند نفر سلام و علیک کرد. مهندس کیانی که ما رو دید اومد سمت ما.
مهندس کیانی با سورن و متین دست داد. چشم ازم برم نمی داشت .دستش که به سمتم دراز شد سورن فشار اندکی به دستم که از لحظه ورود تو دستش بود وارد کرد.


مانی- اوه، سورن جان خانوم زیبات رو با من عوض می کنی؟
سورن یه کم اخم کرد و بعد با خنده گفت:
- سارا خانوم داره میاد، جلوی اون هم همین حرف رو می زنی؟
سارا اومد . لباس دکلته ی طوسی پوشیده بود د. همش دور و بر متین و سورن می چرخید، کیانی هم دور من.
سارا- اوه خدای من رقص، شما باید امشب رقصید.
متین- من با کی رقصید؟ هیچ کس نبود؟
سارا سریعا دست متین رو گرفت و برد وسط تا با هم تانگو برقصن. مانی بی غیرت می خندید. اومد جلوخواست دستم رو بگیره و به سمت پیست رقص ببره که سریع گفتم :
- نه نه ممنون، من نمی رقصم
مانی- چرا؟ به من افتخار نمی دید؟
- نه، موضوع این نیست، می خوام یه کم نوشیدنی بخورم.
اخم کرد. بهش برخورده بود. بد جور دلش رو واسه رقصیدن با من صابون زده بود. رفت و اون طرف تر دست یک دختر رو گرفت و رو به ما گفت:
- شما دوتا هم باید برقصید، زود باشید بیاید وسط.
سورن- نه، ممنون.
مانی- گفتم باید برقصید. زود باشید ببینم.
سورن زیر لب گفت:
- عجب گیریه ها! مثل این که مجبوریم.
- یعنی واقعا می خوای برقصی؟
سورن- آره دیگه، چاره ی دیگه ای هم مگه داریم؟
- آخه ...
سریع دستم رو گرفت و رفتیم وسط. متین تا ما رو دید خندید و چند ثانیه ما رو نگاه کرد.
سورن خیلی با تجربه و ماهرانه می رقصید. با یه دستش دستم رو گرفته بود و. من هم دستم رو روی شونش گذاشته بودم. صورتش نزدیک صورتم بود ولی بخوبی حس می کردم که فاصله مون رو باهم بخوبی رعایت می کنه .

دلم می خواست یه زیر پایی بهش بزنم.پامو آوردم جلو نگاه کرد.زیرلب باحرص در حالی که سعی می کرد لبخند بزنه .گفت:چیه؟فکرای شوم زده به سرت؟پاتو جمع کن مگرنه خودم یه کاری می کنم بیافتی
عسل:نخیر...من کاری نمی خواستم بکنم ..من خیلی بلد نیستم عین شما...
سورن:دروغگوی خوبی نیستی تو خیلی به این رقص واردی
عسل:آره تومهمونی هامون با پسرای فامیل زیاد می رقصم...
باحرص به چشمام خیره شد.
سورن:خیلی خب...حواست به دور وبر باشه
با نگاهم اینطرف واونطرف رو می پاییدم.به ظاهر می رقصیدیم اما تمام حواسمون به مهمون ها بود...زن ها و مردهایی که خیلی پولدار به نظر می رسیدن...وصد البته خلافکار...
همه یه جورایی از ایران در رفته بودن و دستی تو خلاف های مالیاتی و شرکتی داشتن...
بالاخره آهنگ لعنتی تموم شد ورفتیم پیش بقیه ایستادیم.
مانی:خیلی خوب می رقصین مهندس...البته هر کسی جای شماهم باشه با یه خانوم فوق العاده زیبا برقصه رقصش خوب می شه دیگه
سورن:خب آره من مرد خوشبختی هستم نکنه شما حسودیتون میشه؟
مانی سرش رو آورد جلو یه چشمکی زد وخیلی آروم گفت:نباید بشه؟عسل خانوم خیلی خیلی زیباست
متین:چرا بلندنمی گی سارا جونم بشنوه؟
سارا:مانی چی گفت؟من نباید شنید؟
متین:مانی داشت از زیبایی عسل تعریف میرد
مانی:اِ...متین؟
سارا:واقعا عسل زیبا هست و سورن زیباتر
پشت چشمی برای مانی نازک کرد و به سورن چشمک زد.چشمای من و مانی گرد شده بود.متین ولوله هم فقط می خندید.سارا رفت کنار سورن ایستاد و بازوی سورن رو محکم تو دستاش گرفت.سورن یکم اخماش رفت توهم،بعدباخنده ی مصنوعی بازوش رو از دستای سارا بیرون کشید و گفت:خواهش می کنم منو قاطی دعواهاتون نکنید

مانی- خیلی خب، نمی خواین با مهندس نصیری و دیگر دوستان آشنا شین؟
سورن- چرا چرا، می خوایم بریم.
متین و سورن و مانی داشتن می رفتن. تا من اومدم همراهشون برم، سارا دستم رو کشید.
- ولشون کن، آدمای حوصله سربری هست. بریم با دخترا خوش بگذرونیم. هی دختر، زود باش!
به سورن نگاه کردم سرش رو انداخت پایین و تکون داد.با سربهم گفت اشکالی نداره ورفت.
رفتیم پیش دوستای سارا. چندتا دختر جوون بودند که لباس های شب پوشیده بودن و با خنده نوشیدنی می خوردن.
سارا- سلام دخترها، من اومد.
ونوس- اوه اوه، باز سر و کله ی تو پیدا شد که بلبل جون.
و با خنده از بازوی سارا نیشگون گرفت.
ونوس- دوست جدید پیدا کردی؟
سارا- اوه، این عسل هست، نامزد مهندس صادقی، شریک مانی.
نیلوفر که دختر زیبا و آرومی بود دستش رو به سمتم دراز کرد.
- سلام عسل جان. خیلی خوش اومدی! من نیلوفرم، دختر مهندس نصیری.
- من تعریف شما رو خیلی شنیدم. از آشناییتون خیلی خوشوقتم. باید بگم که واقعا ویلای زیبایی دارید.
نیلوفر- ممنون، قابل شما رو نداره.
- مرسی.
مرسانا- جانم؟ منو صدا کردی عسل جون؟
همشون زدن زیر خنده و من متعجب بهشون نگاه می کردم.
- نه، من صداتون نکردم.
ونوس- چرا دیگه، همین الان گفتین مرسی.
- مرسی؟ مگه اسمشون مرسیه؟
مرسانا- نه اسمم مرساناست، دختر خاله ی نیلیم، دختر دکتر ساجدی، محقق شرکت کیانی. بچه ها می گن مرسی.
- اوه، پس شما باید یه پدر بسیار باهوش داشته باشی.
ونوس- آره، ولی کاش یه کمی از هوش پدرش رو به ارث می برد. منم ونوسم، دختر عموی نیلی، دختر مهندس ناصرنصیریم.
عسل- متین می گفت خانواده مهندس نصیری دخترهای خوشگلی داره، من باورم نمی شد.
مرسانا- متین اسمی از کسی نیاورد؟
ونوس- اگرم بیاره اسم شما رو نمیاره مرسی خانوم. عسل جون چیزی نگفته در مورد من؟
سارا- اوه عسل، تو نباید تعجب کرد. همه این جا دیوونه ی متین هستن. او اما توجه نکرد به هیچ کس.

- اما خیلی دنبال یه دختره نازه که عشقش رو به پاش بریزه. متین یه پسر کاملا فوق العاده س.
مرسانا دستاش رو گره کرد تو هم و سمت صورتش گرفت. تو چشماش برق عجیبی بود.
- و همچنین خیلی خیلی جذاب.
ونوس با آرنج به پهلوش زد.
- دلت رو صابون نزن.
نیلوفر- بس کنید بچه ها، عسل جان نوشیدنی چی میل داری؟
- ممنون می شم اگه یه نوشیدنی غیرالکلی بهم بدین.
ونوس- خب الکلی که بیشتر شادت می کنه.
- ممنون، معدم یه کم حساسه. چندبار امتحان کردم، هر دفعه حالم بد شده. ترجیح می دم نخورم.
ونوس- باشه، الان می رم می گیرم برات.
یه چشمک به مرسانا زد و رفت. دو دقیقه بعد ونوس نوشیدنی رو برام آورد. خوردم و تشکر کردم.
چند دقیقه بعد احساس منگی داشتم، تمام سالن دور تا دور سرم می چرخید.
ازاون سالنی که غرق نور بود و با لوسترهای بسیار زیبا و مجلل پوشیده شده بود، تنها نورهای تار می دیدم. انگار تو هوا بودم و سرخوشانه می خندیدم. فکر می کردم یه دختر کوچولوی آتیش پارم که باید توجه همه رو امشب به خودش جلب کنه و بشه ستاره ی امشب مهمونی. احساس کردم سرم گیج می ره و بعضی ها خیلی بد نگاهم می کنن. سرم گیج رفت و دیگه چشمام بسته شد. داشتم می افتادم که به یه چیز نرمی برخورد کردم. سریع منو از روی زمین بلند کرد. احساس می کردم عین یه پر روی هوا معلقم. صداهای گنگی می شنیدم.
سورن- چی شد؟ عسل؟ عسل؟
متین- چی خورد؟ این که سابقه ی غش و این چیزا نداشت.
متین خم شد و استکانی که از دستم افتاده بود رو برداشت و رو به دخترا با عصبانیت گفت:
- کی بهش مشروب داده؟
مرسانا- متین جون فقط یه لیوان بود، چه می دونستیم این قدر بی جنبه س؟
متین- عسل به اين نوشيدني هاحساسیت شدید داره، مگه نگفت بهتون؟ یه گیلاسش براش مثل سم می مونه.
سورن با چشمهای گرد شده در حالی که هنوز من رو تو آغوش داشت، زیر لب گفت:
- چی داری می گی؟
متین خیلی آروم سر تکون داد و گفت:
- راست می گم به خدا. خدا رو شکر مهمونی تموم شد، اگه ازهمون اولش می خورد مهمونی رو زهرمارمون می کرد. زودباش بریم.
بعد رو کرد به ونوس و مرسانا و گفت:
- می دونم بهتون گفته و شماها با شیطنت بهش دادید.
ونوس- چرا ما؟ مگه فقط ما دوتا اینجاییم؟ شاید سارا و نیلی دادن.
سارا- اوه خدای من، عسل گفت حساسیت داشت. تو رفت و نوشیدنی آورد ونوس.
متین- دیدی گفتم؟ ونوس خانوم، اگه یه بار ...
سورن- دستم شکست متین، بریم تا حالش بدتر نشده. بی خیال، بعدا تسویه حساب می کنیم.
متین با عصبانیت به چشمای مشکی و وحشی ونوس خیره شد و انگشت اشارش رو به سمت اون گرفت. لب هاش رو به هم فشرد و سر تکون داد و بی خدا حافظی دنبال سورن راه افتاد.

ونوس که عصبی شده بودt دستی تو موهای مشکی پریشونش فرو کرد.
- اَه، این پسره چرا سنگ این دختره ی تیتیش مامانی رو به سینه می زنه.
مانی از پشت سر گفت:
- واسه این که رفیق های دوره ی دانشگاه همن و جیک تو جیک هم.
مرسانا یه تای ابروش رو انداخت بالا و دست به سینه گفت:
- ما که نفهمیدیم عسل دوست دختر مهندس صادقیه، یا متین.
سارا- خیلی خب، حسودی نکرد. بس است.

***
در به شدت باز شد. سورن عسل رو خیلی آروم روی تخت گذاشت. صورت عسل کمی از سیلی های سورن سرخ شده بود. سورن مستاصل دستی تو موهای قهوه ای نرمش فرو کرد و با خشم، اما خیلی آروم گفت:
- بهتر از این نمیشه! متین اگه اتفاقی براش بیفته چی؟ واقعا حساسیت داره؟
متین- حساسیت که ... خب خودت که می دونی، عسل از این چیزا نمی خوره، واسه همین هم معدش تعجب کرد و حالش بد شد. این یه درس عبرتی میشه برای اونا که دیگه بهش نوشيدني ندن.
سورن کمی به صورت ناز عسل که معصومانه به خواب رفته بود نگاه کرد. پنجره اتاق باز بود و نور مهتاب از بیرون به داخل اتاق سرک می کشید و نیمی از صورت زیبای عسل رو روشن می کرد. سورن مات به عسل خیره شد بود.
متین- هی پسر، به نفعته که از این فرصت سو استفاده نکنی و شیطون گولت نزنه، وگرنه صبح که بیدار شه فاتحت خونده س. دیگه خود دانی.
سورن که تازه متوجه حالت غیر عادیش شده بود، به متین نگاه کرد و اخماش رو تو هم کرد.
- متین الان وقت شوخی کردنه؟
متین با خنده، در حالی که سورن هلش می داد بیرون گفت:
- این فقط یه نصیحت دوستانه بود عزیزم.
گونه ی سورن رو بوسید و به سمت در خروجی رفت.
سورن- متین کجا؟ چی کارش کنم؟
متین- هیچی، بذار بخوابه، صبح که بلند شه خوب میشه. می رم خونه ی خودم، خیلی کار دارم.
خمیازه ای کشید و ادامه داد:
- خداحافظ.
در رو تا نیمه بست و دوباره با لبخند شیطانی سرش رو از لای در آورد تو.
متین- به هشدارام که خوب گوش کردی؟ شیطون گولت نزنه خوشگله!

سورن کوسن مبل رو برداشت و با لبخند به طرف متین پرت کرد، اونم سربع در رو بست و رفت. سورن بی رمق روی مبل راحتی ولو شد. به اتفاق های امشب فکر می کرد، به مهندس نصیری و کیانی و به تمام افرادی که امشب باهاشون آشنا شده بود. سعی کرد پرونده ی هر کدوم رو از اول مرور کنه. بعدش لپ تاپش رو روشن کرد و گزارش بلند بالایی برای سردار نوشت و فرستاد. به ساعت نقره ای دستش نگاه کرد. ساعت سه ی شب بود. چشمای خمارش رو با پشت دست مالوند و رفت تو اتاق خواب. نگاهش به عسل افتاد. هنوزم خوابیده بود. نگاه به لباساش کرد. هنوز کفش هاش پاش بود. نشست پایین تخت و کفش های عسل رو درآورد.
سورن- هه، فکر نمی کردم این قدر نازک نارنجی باشی جناب سروان! تو موشم نیستی، اون وقت واسه من ادای ببرهای وحشی رو درمیاری.
سعی کرد کت عسل رو دربیاره. به سختی این کار رو کرد. نیم خیز بلندش کرد و کتش رو از تنش درآورد. نگاهش روی صورت همچون ماه عسل ثابت موند. بعد یه چیزی از درونش بهش نهیب زد.
"پسر خجالت بکش، چشمای هیزت رو جمع کن."
تا اومد عسل رو دوباره سر جاش بخوابونه، دید عسل با چشمای خمار بهش خیره شده.
- تو ... دیگه ... کی ... هستی؟ این ... جا ... کجاست؟
صدای دورگه و مست عسل سورن رو وادار به خنده کرد.
سورن- هیچی، بخواب صبح که پاشدی و حالت سرجاش اومد، هم یادت میاد من کی ام هم یادت میاد این جا کجاست.
خواست از روی تخت بلند شه که عسل مچ دستش رو محکم گرفت.
- کجا؟ ... نمی ذارم ... بری ... من ... می ترسم.
سورن با کلافگی گفت:
- دستم رو ول کن. نترس، من همین جا توی هالم.
دوباره بلند شد بره که این دفعه عسل محکم تر دستش رو کشید، سورن هم تعادلش رو از دست داد و افتاد رو عسل.

نگاه هاشون تو هم قفل شده بود. نفس هاشون به صورت همدیگه می خورد،سورن سعی کرد خودش رو کنار بکشه، اما فایده نداشت. دست های عسل که دور سورن حلقه شده بودن چیز مهمی نبود. سورن با اون هیکل ورزشکاریش خیلی سریع تر از اون چه که فکرش رو بکنید می تونست دستای ظریف و دخترونه ی عسل رو باز کنه، اما یه نیروی دیگه بود که نمی ذاشت کنار بیاد. نمی دونست چی بود، اما چشمای طوسی و عسلی عسل، نمی ذاشت اون کنار بره. سورن اخم غلیظی رو پیشونیش نشوند و یاد حرفای متین افتاد.
"به هشدارام که خوب گوش کردی؟ شیطون گولت نزنه خوشگله!"
صدای متین تو سرش پیچید. آره، این شیطون لعنتیه که داره گولش می زنه. سورن با اخم خیلی سریع بلند شد و رفت و در رو خیلی محکم کوبید.

***
صبح با سر درد بدی از خواب بلند شدم. لباس مشکیم تنم بود، اما خبری از کتم نبود. با یه دست سرم رو گرفتم و رفتم توی هال. سورن تا من رو دید گفت:
سورن- بالاخره بیدار شدی؟ صبح به خیر خانوم نازک نارنجی!
- من چرا این قدر سرم درد می کنه؟ چی شده؟
سورن- یعنی تو می خوای بگی دیشب یادت نمیاد؟ نکنه خدا رو شکر فراموشی گرفتی؟
- دیشب؟
به دیشب فکر کرد. چیزی جز صدای شکستن لیوان و بی هوشیش یادش نمی اومد.
- تو دیشب به من یه زهرماری رو دادی که خوردم و بعد سرم گیج رفت و نمی دونم، بقیش رو یادم نمیاد.
سورن- آهان، من دادم اون وقت؟ یه کم حواست رو بیشتر جمع کن دیگه از این چیزا بهت ندم خانوم کوچولو، چون نزدیک بود کار دست خودت و من بدی.
و با پوزخند معنی داری روش رو برگردوند. به بازوش چنگ انداختم و برش گردوندم.

سورن:هوی چته ببر وحشی؟می خوای منو تیکه تیکه کنی؟
تموم حرفاش رو با لبخند کجی گوشه ی لباش می زد.
از فراموشی من سو استفاده می کرد و زجرم می داد.
یک آن یه فکری از سرم گذشت...نه...نه اگه اینطوربود این لباس الان تنم نبود...خیالم راحت شد.هنوزهم پوزخند میزد.لعنتی فقط میخواست حرص من رو دربیاره
عسل:میگی چی شده دیشب؟
لحنم آروم بود میدونستم اگه باهاش کل بندازم دستم می اندازه ومسخره ام میکنه.این موجود فقط دربرابر حرف آروم رام می شد.دیگه اخلاقش دستم اومده بود...
شونه هاش رو انداخت بالا
سورن:تو مهمونی بهت یه نوشیدنی خوش مزه دادن که سرت گیج رفت و شدی وبال گردن ما...
عسل:درست حرف بزن چی شده...
سورن:هیچی بابا...الان پس می افتی ...هیچی مشروب خوردی سرت گیج رفت ماهم آوردیمت خونه
عسل:همین؟
سورن:اوهوم همین
بااخم نگاش کردم.
عسل:پس چرا گفتی که نزدیک بود کار دست...
قهقهه ایی زد وبلند بلند خندید:هیچی بیخیال زیاد به کله ی پوکت فشار نیار
با عصبانیت دادزدم:همین نبوده...تو یه بیشعور بامن چیکارکردی؟
خنده از روی لباش رفت کنار.با اخم و ابروهای گره خورده اومد درست جلوی من ایستاد و چونه ام رو محکم تو دستش گرفت.دردم می اومد اما چیزی نگفتم.فقط دندون هام رو می ساییدم روی هم و باخشم و انزجار نگاهش می کردم.
سورن:مثل اینکه دوباره یادت رفته ما کی هستیم واینجا چیکار می کنیم؟یادت رفته تو زیردست منی ها؟دوباره بلبل زبون شدی
چونه ام رو محکم از دستاش کشیدم بیرون.
عسل:تواگه عین آدم جواب من رو بدی لازم به دعوا نیست آقای به ظاهر محترم
کلمه آخر روطوری ادا کردم که لجش بیشتر دراومد
سورن:نزار دهنم رو باز کنم ها مربا
عسل:باز کن ببینم چی می خوای بگی؟د...بازکن دیگه اون دهن...
سورن:باشه باشه شما عصبانی نشو باز می کنم...نگران نباش....
لحنش تمسخر آمیز بودسورن- دیشب من بودم دست تو رو کشیدم نه؟ من بودم نذاشتم بری؟
- چی؟
سورن- نه عزیزم، تو به ذهن خودت فشار نیار، یادت نمیاد. من بودم که تو رو انداختم رو خودم؟
مغزم داشت سوت می کشید. وای خدا، این چی داره میگه؟ نکنه داره اذیتم می کنه؟ اما به نظرم راست می گفت، یه چیزایی داشت یادم می اومد.
- این حرفا یعنی چی؟
سورن- من بودم می خواستم تورو ببوسم نه؟ همه ی این کارایی رو که گفتم جنابعالی انجام دادی. واسه همین گفتم نزدیک بود کار دست خودت بدی.
کمی سرخ و سفید شدم، ولی بعد طلبکارانه به سمتش یورش بردم و با مشت به سینش زدم.
- تو یه پست عوضی ای. آبروی هر چی سرگرده بردی. تو با من چی کار ...
سورن- ساکت شو، حرف مفت نزن. تو توی حال خودت نبودی، من که بودم. فکر کردی می ذارم دستت به من بخوره؟ من همین جوری به زور تو رو تحمل می کنم، اون وقت بیام ... حالم رو به هم نزن سر صبحی.
با پوزخند به طرف آشپزخونه رفت و یه قهوه برای خودش ریخت و نشست رو صندلی ناهارخوری.
نشستم روی مبل و با دو دستم سرم رو گرفتم. خدایا، من چی کار کردم؟ شانس آوردم یه ذره وجدان امانت داری داره، وگرنه کارم ساخته بود. دختره ی خنگ، دیگه هیچی کوفت نمی کنیا! حالا چطور تو روی این نگاه کنم؟
سورن- خیلی خب، چیزی نشده که. حالا برو لباست رو عوض کن بیا صبحونه بخور.
رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم. خودم رو پرت کردم روی تخت و گریه کردم. تو فکر بودم و همچنان اشکام سرازیر می شدن که دستی سرم رو از روی شالم نوازش کرد. برگشتم دیدم متینه. تا من رو دید لبخند زد کنارم رو تخت نشست .
متین- الهی قربون اون اشکهات بشم که عین ابر بهاری می مونه، کی عسل منو اذیت کرده و اشکش رو درآورده؟ می کشمش. سورن اذیتت کرده؟ ای سورن بدجنس، اگه دستم بهت نرسه! حالا کارت به جایی رسیده که دختر منو اذیت می کنی؟ الان می رم دعواش می کنم.
عین این کسایی که بخوان دختر بچه پنج ساله ای رو دلداری بدن حرف می زد، با یه لحن شیرین و بامزه.

سورن هم به چهارچوب در تکیه داده بود و دست به سینه ما رو نظاره می کرد و می خندید.
سورن- بسّه متین، این قدر لوسش نکن فکر می کنه حالا چه خبره، فکر می کنه نازش خریدار داره.
متین- خب معلومه که نازش خریدار داره.
لبخندی زدورو به سورن که :
- شما بفرمایید چند، من قیمتش رو پرداخت کنم.
سورن خندید که الحق که مثل همید .شما بایست خواهر برادر می شدید .هر دوتاتون لوس.......و ازاتاق خارج شد.
- پاشو خانوم کوچولو، ناهار مهمون آقا متین گل وگلابید. پاشو یه آب به دست و صورتت بزن، حاضر شو بریم.
- چشم، شما برید میام.
رفتن بیرون. منم یه دوش گرفتم و یه بولیز صورتی و شلوار جین پوشیدم و رفتیم یه رستوران خیلی شیک. آدم رو یاد کاخ های سلطنتی می انداخت، با مجسمه های بزرگ و لوستر های شیشه ای و کفپوش سفید و مرمرین. وسط رستوران یه فواره ی زیبا بود که در کنارش رقص نور، آب اون رو رنگی جلوه می داد.
متین- هی دختر، چرا این ور و اون ور رو نگاه می کنی؟
سورن- ندید بدید بازی درنیار، آبرومون رو بردی.
چشم غره ای بهش رفتم و نشستم پشت میزی که متین قبل ازمن نشسته بود. گارسون اومد و متین غذا سفارش داد.
سورن- متین جان نوشیدنی هم واسه سرکار خانوم سفارش می دادی، مثل این که خیلی دوست دارن.
متین- سورن!
- اگه شما دیروز سرگرم خوش و بش خودتون نبودید و یه کم امانتداری می کردین، اون اتفاق نمی افتاد.
سورن- خوبه. خانوم نوشيدني رو خورده، ما مقصر شدیم.
- خوردم که خوردم، نوش جونم! حالا که این طوریه، بازم می خورم.
متین- عسل جان بس کن، سورن فقط می خواد حرص تو رو دربیاره.
سورن- وایستا متین. این چی میگه؟ من دیگه حوصله ندارم این بخواد باز مست بازی در بیاره ها، خوش گذشته بهش انگار!
دیگه حوصله ی حرف زدنش رو نداشتم. بچه پررو یه جوری حرف می زد انگار من جد اندر جدم دائم الخمر بودیم. با بغض بلند شدم. متین آستینم رو گرفت و کشید سمت صندلی.

متین- بشین عسل. بس کن سورن. عسل خانوم تو به حرفاش توجه نکن گلم، ببین گارسون هم غذا رو آورد.
- من دیگه طاقت حرف های این آقا رو ندارم. فکر کردی کی هستی؟ اگه یه بار دیگه ...
سورن- بشین حرف اضافه نزن، یه بار دیگه هم چیزی نمیشه، میشه دو بار.
با حرص نشستم، باید حالش رو بگیرم عوضی رو.
متین- خب سورن، دیشب مهندس نصیری بهم گفت که ازت خیلی خوشش اومده.
- چه بد سلیقه س مهندس نصیری! بهش نمیاد.
سورن- خیلی هم دلت بخواد!
با چشم غره ی متین دیگه ادامه ندادیم.
متین- فکر کنم وارد شدنمون به تجارت پر سودشون زیاد سخت نباشه. بعد ناهار، تو فروشگاه باهاشون قرار گذاشتم. سعی کن خودت رو تو دل مانی جا کنی، اون وقت دیگه همه چی حله. حالا هم دیگه غذامون رو بخوریم که سرد شد.
غذامون که تموم شد رفتیم یه مرکز خرید شیک و بزرگ با مغازه های زیبا و وسایل شیک و مجلل، حدود چهار طبقه با سرامیک های براق و آسانسورهای شیشه ای.
سارا- هی عسل، شما اومد؟
- سلام سارا جان. سلام نیلوفرخانوم. خوبین؟
نیلوفر- ممنونم عسل خاوم، واقعا بابت دیشب معذرت می خوام. شما گفتید که حساسید، اما ونوس و مرسی شیطنت کردن و ...
- بله می دونم، ولی مهم نیست، منم یه جا تلافی می کنم.
البته با شوخی گفتم، ولی تا زهرم رو نریزم ول کنشون نیستم بی شرف ها رو.
سارا- من خیلی ناراحت شد تو حالت بد شد.
- منم عذرخواهی می کنم. واقعا نمی دونم چی شد. یهو سرم گیج رفت و دیگه نفهمیدم چی شد.
مانی- به به پرنسس زیبا و حساس ما حالشون چطوره؟
با کراه بهش دست دادم البته به توصیه سورن همیشه بایست دستکش دستم میکردم هم برای این برخوردها و هم جریانات پلیس شغلمون. چشمای هیزش رو توچشمام دوخت و با لذت بهم نگاه می کرد.
- ممنون آقای مهندس، به لطف دوستان خوب خوبم.
مانی- خانوم عسل، خواهش می کنم این تعارفات رو کنار بذارید. نه حرف طول می کشه تا بگید آقای مهندس، ولی مانی فقط چهار حرفه ها، باور کنین.
با حالت بچگونه ای سرش رو کج کرد و با لب و لوچه ی آویزون بهم نگاه کرد. جمع کن خودت رو مردک گنده ی هوس باز!

به زور یه لبخند ملیحی بهش زدم که خودم هم ندیدمش از بس محو بود.
عسل:باشه سعی می کنم آقای مهندس
مانی:پوف...بازم گفتی که...
متین:بیا بابا اومدیم خرید تو سر اسم صدا کردن بحث می کنی؟
سارا:بله باید خرید کرد لباس های زیبا گرفت
متین:بیا نیلی جان که کلی کار داریم
دست نیلوفر رو تو دستای خودش حلقه کرد و به طرف مغازه ها راه افتاد.عجب پررویی شده ها این متین یادم باشه رفتیم تهران بگم سردار ادبش کنه...
وای...خدای من اینو دیگه کجای دلم بزارم سارا رفت دست سورن رو گرفت.سورن عوضی هم برگشت و یه پوزخندی زد و پشت چشم واسم نازک کرد...وای حالا یعنی من افتخار خرید کردن و همراهی با مانی خان گیرم اومده...مـــــــامــــــان
مانی:خب عسل جون بیا که کلی خرید می خوام بکنیم
مرتیکه اومد و دستم رو گرفت...داشتم آتیش می گرفتم اما می خواستم روی این سورن خیر ندیده و اون متین بی غیرت رو کم کنم.باکمال پررویی دستم رو دور دست مانی حلقه کردم و با قدم های بلند سمت بقیه رفتیم...خاک تو سر سارا کنم واقعا عین خیالشم نبود...توچشمای سورن خشم موج می زد اما این بار من بهش پوزخند زدم و پشت چشمی براش نازک کردم وجلوتر رفتم...
مانی:هی عسل جون وایسا بچه ها هم بیان تو نمی خوای لباسا رو نگاه کنی؟فقط داری راه می ری ها
عسل:باشه باشه این مغازه ی بزرگ و خوبی بنظر می رسه....بریم تو؟
مانی:خوشم میاد خوش سلیقه ای حسابی بریم عزیزدلم
عق حالم رو بهم نزن تو رو خدا همچین هیز نگاه میکنه احساس می کنم نیمی از بدنم رو باچشماش خورده...اصلا حال و حوصله ی خرید رو نداشتم به ناچار باید خرید می کردم...چون دوباره فردا شب خونه ونوس اینا مهمونی بود....خداییش موندم خودشون حالشون بهم نمی خوره مهمونی پشت سرهم؟حالا فردایی که اجباری بود تولد ونوس خانوم بود وایسا یه تولدی بهت نشون بدم تو دفتر خاطراتت با آب طلا بنویسن...دختره ی چش سفید از مادر زاده نشده به من مشروب بده البته متاسفانه مامانش این عجوزه قول رو زاییده...
تو تفکرات خودم غرق بودم که یهو یه لباس شب بلند زیبای صورتی چشمام رو گرفت... صورتی روشن وچشم نوازی بود...پشت لباس کمی دنباله داشت و از بالا دکلته بود و روی قسمت سینه هاش چند لایه پارچه به صورت باد بزنی و لایه لایه بود.روی کمرش و پایین دامن هم پاپیون زیبا داشت.خیلی چشمم رو گرفت.

مانی- گفتم که خوش سلیقه ای. چشمت رو گرفته؟
- آره خیلی، اما حیف.
مانی- حیف چی؟
- من عادت ندارم لباسای این مدلی بپوشم،
مانی- تو خیلی زیبایی، چرا دوست نداری فدات شم؟
با اخم نگاهش کردم.
- همین طوری، دوست ندارم.
مانی- خیلی خب باشه، بذار ببینم کت ستش رو داره بده به پرنسس زیبای ما؟
فروشنده یه پسر ایرانی جوون و خوشتیپ بود. مانی رفت جلو و کمی باهاش حرف زد. پسر اومد سمت من.
فروشنده- گفتم این چهره زیبا باید متعلق به یک بانوی زیبای ایرانی باشه. لباس زیبایی رو پسندیدید. ست کیف و کفش و کتش رو هم باید ببینید.
- ممنون می شم اگه بهم نشونش بدید.
فروشنده- حتما. شما بفرمایید پرو کنید، الان ست رو خدمتتون میارم.
اتاق پرو خیلی بزرگ بود و سه طرفش آیینه بود. لباس رو پوشیدم، کیف و کفشش رو هم همین طور. از پشت به در زدن. سریع کت رو هم پوشیدم و در رو باز کردم.
فکر کردم مانیه، اما دیدم سورن با خشم داره نگاهم می کنه. اما بعد از این که درست نگاهم کرد، برق تحسین رو تو چشماش می خوندم. بی تو جه بهش مانی رو صدا زدم. اخماش رفت تو هم و لبش رو گزید.
مانی- وای، خیلی زیبا شدی دختر، درست مثل یه پری دریایی، شایدم آسمونی!
متین که حواسش به نیلوفر بود، با دیدن من جلو اومد و پشت سر اون هم پسر فروشنده. دلم نمی اومد از آیینه دل بکنم، خیلی خوشگل شده بودم. لباسم حالا پوشیده شده بود و در عین پوشیده بودن خیلی هم زیبا بود.
متین- الهی قربوت برم که هر چی می پوشی بهت میاد.
سارا- اوه نه، من حسودی کرد. شما همه به عسل توجه کرد.
سورن- نه سارا جان، این طور نیست. عسل زیبا نیست، فقط خوب بلده چشم بقیه رو دربیاره.
دست سارا رو گرفت و رفت. متین با اشاره ی سر بهم گفت که حرف سورن مهم نیست.
نیلوفر- ما هم بریم دنبال لباس دیگه، از عسل خانوم کم نیاریم.
مانی- برید، ولی ستاره ی فردا شب از الان معلومه.
متین- خدا به دادت برسه عسل، ونوس خفت نکنه خوبه.
همه خندیدیم و منم لباس ها رو درآوردم. دیگه من خیالم راحت بود که خریدم رو کردم. سارا یه لباس آبی آسمانی بلند و پشت گردنی برداشت. نیلوفر هم یه لباس زیبای سبز چمنی که حلقه ای بود.
حالا باید کت و شلوارها رو می خریدیم واسه مردها.

متین یه کت وشلوار مشکی با بلیز سبز همرنگ لباس نیلوفر برداشت.اما مانی وسورن تو دو راهی گیر کرده بودن...باکدوم یکی از ماها ست کنن...
سارا یه کت وشلوار استخوونی با بلیزآبی آسمانی رو برای مانی پسندید.سورن هم یه کت وشلوار طوسی و پیراهن صورتی گرفت.
بعد از خرید یه بستنی خوردیم و بعدش هم نخود نخود هرکه رود خونه ی خود...
من و سورن خان هم برگشتیم خونه...توتموم راه با عصبانیت رانندگی میکرد وساکت بود...منم سرم رو به پنجره تکیه دادمو به شهر و ساختمون هاش نگاه می کردم...حوصله ی جروبحث با این پسره ی بی شعور رو نداشتم...
رسیدیم هتل سریع کلید سوییت رو گرفت و رفتیم بالا.حوصله حرف زدنش رو نداشتم سریع چپیدم تو حموم بعد نیم ساعت اومدم بیرون تو اتاق نبودسریع لباسام رو پوشیدمو خودم رو پرت کردم رو تخت...10 دقیقه ای چشمام رو روی هم گذاشتم که دیدم فریاد شکم بیچاره ام بلند شده وبا التماس ازم میخواد پرش کنم...رفتم تو ی حال سروقت یخچال یه سیب برداشتم و خوردم.
سورن:به به عسل خانوم از ترستون تو سوراخ موش قایم شده بودین؟
عسل:ترس؟چه ترسی؟ازچی باید بترسم؟
سورن:راست میگی یادم رفته بود تو دختر شجاعی
عسل:اوا؟جدی یادت رفته بود؟حواست رو جمع کن دیگه یادت نره ها جناب سرگرد
سورن با عصبانیت:تو خودت رو میزنی به اون راه،آره؟مثل اینکه یادت رفته تویه نفهم رو سپردن دست من اونوقت جنابعالی رفتی تو بقل آقا مانی...تو خجالت نمیکشی؟
عسل:من تو بقل مانی نرفتم حرف بیخودی نزن
سورن:تو نبودی دست تو دست مانی با نیش باز راه می رفتی و دل میدادی و قلوه میگرفتی؟سردار و اون پدر بیچاره ات تو رو به من سپردن غلط کاری هات رو بزار واسه بعد سالم باید تحویلشون بدم تو یه بی حیا با این کارات معلوم نیست سالم بمونی یانه...

متعجب با چشم های گرد بهم خیره شده بود...باورش نمیشد که یه سروان روش دست بلند کنه...اونم یه سروان زن...
دختره شجاع و پر دل و جرئتی بودم...اما نمیدونم چرا خیلی زود اشکام درمی اومد...
با بغض گقتم:دهنت رو ببند...خفه شو...مگه من چیکار کردم؟هان؟متین دست نیلوفر رو گرفت رفت...توهم چسبیدی به ساراجونت...من باید با اون مانی هیز چی کارمی کردم؟اگه امانت بودم دستت منو ول نمی کردی بری با اون دختره که مجبور شم مانی رو تحمل کنم...دهن کثیفت و ببند...هرکی ندونه فکر می کنه من با اون یارو...من بی حیا نیستم تو بی غیرتی عوضی...
دیگه نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم مهم نبود واسم که بگه ضعیفم یانه فقط می خواستم گریه کنم کاش متین اینجا بود عوضی داره رسما تهمت بی حیایی رو می زنه خوبه خودش رفت اول چسبید به سارا... حالا منو مانی یه دست هم دیگه رو گرفتیم شدم بی حیا؟
روی شکمم خوابیده بودم وگریه می کردم...دستی موهام رونوازش کرد...می دونستم سورن عوضیه
عسل:به من دست نزن لعنتی
سورن:من تند رفتم باشه حق با توهه من نباید تو رو ول می کردم خب منم حرصم گرفت دیگه دیدم تو با مانی هستی خصوصا اینکه اونو صدا کردی که در مورد لباست نظر بده...عادت ندارم عذرخواهی کنم اما...
بلند شد و رفت سمت در...برگشت وگفت:عسل...معذرت می خوام تو رو خدا ببخش...
رفت و در رو بست...پشیمونی تو صداش موج می زد.
اما چه فایده؟مرتیکه هرچی دهنش بود بارم کرد حالا می گه معذرت می خوام؟غلط کرده من که نمی بخشمش.
اینقدرگریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.ازخواب بلند شدم...گرسنه بودم اما می ترسیدم دوباره برم سروقت یخچال و دوباره دعوامون شه...به جهنم نمی تونم که از گشنگی بمیرم هرچه بادا باد...بلند شدم ورفتم تو آشپزخونه .تو یخچال چیز بدرد بخوری پیدا نمی شد...ساعت3 بعدازنیمه شب بود نمی تونستم زنگ بزنم این موقع شب برام غذا بیارن...به ناچار یکم میوه ریختم برای خودم تو پیش دستی...تا راه افتادم بیام تو حال پام گیر کرد به لبه ی فرش و پیش دستی از دستم باشدت و افتاد و چندتکه شد...خودمم افتادم ویه شیشه رفت تو دستم....آی دستم...باصدای شکستن شیشه سورن که روکاناپه خوابیده بودبیدارشد...

عسل:آیــــــــــــــــی...ل عنتی همین رو کم داشتم
سورن در حالی که خمیازه می کشید و منگ نگام می کرد:چی شده؟چه خبرته؟
عسل:هیچی شما به خوابت برس
سورن:با این سر و صدایی که تو راه انداختی حتما به خوابم می رسم.پاشد واومد سمتم...
عسل:نیا جلو
سورن:نترس نمی خورمت
عسل:هه هه هه بامزه...شیشه شکسته میره توپات
برق رو روشن کرد و از کنار اومد تو آشپزخونه و با جارو شارژی همه شیشه ها روجمع کرد
سورن:نصف شبی تو تویه آشپزخونه چیکارمی کنی؟
عسل:ببخشید یادم رفته بود باید واسه خوردن هم ازشما اجازه بگیرم...روبه شکمم بالحن مسخره گفتم:عزیزم ازاین به بعد اگه جناب سرگرد صادقی اجازه دادن گشنت می شه ها فهمیدی؟
سورن:خیلی خب مسخره بازی درنیار برو بگیر بخواب
عسل:نمی خوام گشنمه...برویه چیز واسم بیار بخورم
سورن:دستت که نشکسته برو وردار بخور...
عسل:نشکسته ولی بریده که
سورن:کو ببینم؟
دست راستم رو از روی زخم دست چپم برداشتم خیلی عمیق نبود اما تقریبا یه بریدگی 3،4 سانتی متری کف دستم بودکه کلی هم خون ریزی کرده بود.
سورن:پاشو پاشو الان کل آشپزخونه رو خونی می کنی...پاشو
بازوم رو گرفت و منو برد تو یه دست شویی...خدارو شکرجعبه کمک های اولیه اونجا بود کمی روی زخمم بتادین ریخت که دادم رفت روهوا
عسل:آیـــــــــــــــــی چه خبرته یواش تر
سورن:کم غربزن عسل
عسل:خب نمی میری یواشتربریزی که
سورن:می گم ممکنه دستت عفونت کنه بزار یه کم نمک هم بیارم بریزم روش عفونت نکنه خدای نکرده
به شوخی داشت می رفت بیرون که بازوش رو گرفتم...

هوی!کجا میری؟
سورن:هوی!لباسم روخونی کردی ...حالم رو بهم زدی اه...
عسل:اصلا بیا برو بیرون خدا آدم رو محتاجه اینو واون نکنه،خودم زخمم رو می بندم
سورن:خیلی خب ساکت باش لوس بازی درنیار بزار به کارم برسم
خیلی بادقت و ماهرانه زخمم رو پانسمان کرد
سورن:خب دیگه تموم شد
یه تشکری زیر لب کردم که خودمم نشنیدم
سورن:نشنیدم بلندتر
عسل:مم..نون
من اینقدر بی حال زخمت رو نبستم که تو اینقدر بی حال تشکر کردی ها
باحالت قهر بهم تنه زد ونشست روی مبل
عسل:خیلی خب ممنونم از اینکه دکتربازی در آوردین.اگه شما نبودید من الان ممکن بود برم توکما ازشدت خون ریزی
سورن :بی مزه
عسل:مثل اینکه یادتون رفته ماجرای سرشب رو انتظار داری چی بهتون بگم؟
سورن:اون ماجرا رو فراموش کن
عسل:اگه فراموشش نکنم چی؟
سورن:به نفعته فراموش کنی اگرم نکنی خب خودت اذیت می شی فرقی به حال من نداره
عسل:اون حرفارو ازته دلت...زدی؟
سورن:معذرت خواهی که کردم نه ...همش...از روی...عصبانیت ..بود
نفسش رو فوت کرد بیرون وبایه دست سرش روگرفت...
چیزی نگفتم معلومه پشیمونه...منم دل رحم و خر یه دقیقه بخشیدمش انگار نه انگار چه چیزهایی که بهم نگفته بود...
سکوت سنگینی بینمون حاکم بود که ناگهان...صدای قار و قور شکم بنده بلند شد...
با چشمای گرد شده برگشت و بهم نگاه کرد بعدهم زد زیر خنده …
رفت سمت آشپزخونه...دوتا تخم مرغ برداشت و سریع یه نیمرو درست کرد...جاتون خالی چون خیلی گرسنه بودم حسابی چسبید...
سورن:یواش یواش همش مال خودته چرا اینقدر هولی؟
عسل:خب چیه؟آدم گشنه ندیدی؟
سورن:چرا دیدم ولی مثل تو رو راستش نه
عسل:مگه من چطوری ام؟هان؟هان؟
سورن:توچرا اینقدر دوست داری دعوا کنی بامن؟
هیچی مثل تو اینقدر گرسنه وقحطی زده ندیدم
عسل:اولا چون تو بامن دعوا می کنی منم باهات دعوا می کنم...ثانیا خودتی
سورن باخنده:واقعا که موجود عجیبی هستی تو
عسل:خودت عجیبی
سورن:من می رم بخوابم ساعت 3نصف شب آدم رو بیدار می کنی تازه بعداز این همه خوش خدمتی بد و بیراهم بارم می کنی؟
ازروی صندلی بلند شد وخواست بره که گفتم...
عسل:تونمی خوری؟
سورن:توکه بهم تعارف نکردی
عسل:بشین بخور خب
سورن:نمی خوام نوش جونت
یه لقمه با دستای خودم درست کردم و گرفتم سمتش...یکم نگاهم کرد وبعد ازم گرفت و یه نگاه محبت آمیزبهم کرد...توچشماش یه دریا آرامش بود...
نمی دونم اون که اینقدر می تونه خوب و مهربون باشه چرا بامن لج می کنه؟خب منم با اون لج می کنم...
بیخیال بابا منم این موقع شبی دارم به چی فکرمی کنم شکمم روکه سیر کردم حالاهم برم لالاکنم که چشمام حسابی مست خوابه...

صبح خیلی سرحال از خواب پاشدم و رفتم حموم و بعدشم پریدم تو آشپزخونه و یه چایی خوش رنگ واسه خودم درست کردم. سورن توی اتاق نبود. صبحانم رو که خوردم لباس پوشیدم که برم توی پارک هتل یه کم قدم بزنم. خیلی خوشگل و خوشتیپ رفتم تو پارک. همه یه جوری نگاهم می کردن. چیه؟ خوشگل ندیدن که.
پسر- خانوم خوشگله چقدر شما نازی! میشه عشق من بشی؟
- برو بچه جون، مزاحم نشو.
پسر- ای وای، خانوم جون من سی و دو سالمه، بچه نیستم که. برگرد نگاهم کن.
- عجب آدمیه ها!
پسر- برگرد خب، می خوام نگاهت کنم.
- این قدر بدم میاد از این پسرای اِوا خواهری لوس که با ناز حرف می زنن! برو خواهر، برو مزاحم نشو. الان یه پسرخوب میاد بهت گیر می ده تو هم از ترشیدگی درمیای.
دستم رو محکم از پشت گرفت. اوه لعنتی، با اون اِوا خواهری و تیتیش مامانی بودنش چه زوریم داره! منو کشید سمت خودش، جوری که افتادم تو بغلش د. وای، این؟
سورن- خودت از ترشیدگی درمیای. این چه حرفیه به من می زنی؟ هان؟ من پسر نمی خوام، دختر می خوام.
- بابا ایول داری به خدا، عجب بازیگری هستی تو! چه نازنازی هم حرف می زدی!
سورن- ما اینیم دیگه.
- چیزی خوردی؟
سورن- آره صبحونه خوردم.
- نه منظورم ...
سورن- اَه دیوونه، نه بابا. چطور؟
- آخه همچین مهربون شدی.
سرش رو فرو برد دم گوشم گفت:
- اون دختره بازم بهم گیر داده حسابی. اصلا ازش خوشم نمیاد. یه کم جلوش فیلم بازی کن فکر کنه ما عاشق همیم.
بعدش هم اینقدرنزدیک صورتم شد که هر کی میدید فکر می کرد داره منو می بوسه .
- سورن!
سورن- ببخشید، آخه مجبورم. نمی دونی چه کنه ایه که!
لب و لوچش آویزون بود و سرش رو کج کرده بود. چه ناز و ملوس بود خدا.
- باشه، ولی زشته آخه.
سورن- ایران نیست این جا، این چیزها عادیه. بریم تو اتاق.
- من اومدم تازه یه کم بگردم. می خوای تو برو من بعدا میام.
سورن- نه می مونم باهات، می ترسم کسی مزاحمت شه.
دستم رو گرفت و رفتیم کنار یه دریاچه ی مصنوعی کوچولو.
- سورن؟
سورن- هوم؟
- به نظرت آخر این قضیه چی می شه؟
سورن- کدوم قضیه؟
- قضیه ی دوستیمون.قضیه صیغه و این مسائل

سورن:من و تو که باهم نمی سازیم آخرشم یامن تو رو می کشم یاتو...نه نه همون اولیه من تو رو می کشم
عسل با اخم:منظورم موضوع پروندست خوش مزه
سورن:مگه می شه من تو پرونده ای باشم آخرش خوب پیش نره؟البته اگه تو گند نزنی
عسل:منم تا الان هیچ پرونده ای ازدستم در نرفته
سورن:منظورت متهمه دیگه؟پرونده درنمی ره
عسل:فرقی نمی کنه
سورن:فرق می کنه
عسل:به هر حال هر کوفتی که باشه یادت نره من بهترین دختر اداره ام وباهوش ترینشون پس سعی کن احترام منو نگه داری
سورن:منم بهترین مامورم همه روسا رو سرمن قسم می خورن هیچ پرونده ی ناتمامی ندارم توهم حواست رو جمع کن دختر خانوم
عسل:چشم عشقت اومد من برم بهتره
سورن:عشقم؟
باابرو به دختر کنه هه اشاره کردم سورن برگشت و نگاش کرد پشت چشم نازک کرد براش برگشت سمت من
سورن:بازاین کنه اومدکه
عسل:سلام خانم ببخشید فکر کنم شما از برادر من خیلی خوشتون اومده مگه نه؟
دختره تا شنید گفتم برادرم نیشش 5متر بازشد باکمال پررویی گفت البته به انگلیسی
دخترپررو:بله همینطوره برادر شما فوق العاده زیبا وجذاب هستند من خیلی ازشون خوشم اومده
عسل:برادرمن هم ازتون خوشش اومده فقط یکم مغروره به روی خودش نمیاره مگه نه سورن؟
سورن:چی داری می گی؟
عسل:تاتوباشی دیگه با من کل نیاندازی
دخترپررو:شما فارسی حرف میزنید؟ایرانی هستین؟
عسل:بله عزیزم ما ایرانی هستیم داداشم یکم خجالتیه من تنهاتون میزارم تا راحت تر باشید
با کمال خونسردی و نیشخندکامل از جلوی سورن ردشدم.داشت بااخم نگام می کرد...چشماش پرازالتماس ودرماندگی بود...
سورن:عسل...خواهش می کنم ازت
عسل:خواهش می کنم سورن خواهش نکن عزیزم
سورن:عسل اگه دستم بهت نرسه
عسل:فعلا به دوست دختر خوشگلت برس فدات شم
سورن:عسل خفت می کنم
برگشتم و با نیش باز چندتا ابرو بالا انداختم واسش و رفتم کنار ساحل
بعد 1ساعت برگشتم تواتاق وای خدای من...نــــــــــــــه!!!
[/size]


RE: یه رمان توووووووووپ دارم براتون - نفسممممممم - 08-08-2016

خب خب اینم پارت بعدی امروز سه تا پست دیگه هم میزارم تا زود تموم کنم این رمانو.... امید وارم تا الان خوشتون اومده باشه... Heart Heart دوستتون دارم Heart Heart


RE: یه رمان توووووووووپ دارم براتون - نفسممممممم - 08-08-2016

نــه، این این جا چی کار می کنه؟ سورن عوضی خفه ات می کنم! به خدا با همین ده تا انگشت خودم خفه ات می کنم. سورن با دو لیوان شربت از آشپزخونه اومد بیرون. با یه نیش باز رفت سمت دختره و شربت تعارف کرد. بعد هم با تعجب و لب های خندون رو به من گفت:
- اِ آبجی تو برگشتی تو اتاق؟
دخترپررو- برادر شما خیلی دوست داشتنیه. خیلی خیلی ......
سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم. رو مبل نشستم و پام رو انداختم رو پام..................

خوب آره نظره خیلی از دخترها همینه ولی برای شما متاسفم
چشمای سورن داشت از تعجب اندازه ی یه ماهیتابه می شد.
دختر پررو: با عصبانیت چرا؟
- آخه با هزارتا دختره دیگه است وقتی واسه شما نداره عزیزم.
دخترپررو- هزارتا دختر؟
- آره عزیزم. خودت گفتی برادرمن جذاب و دوست داشتنیه، خب بایدم این همه دوست دختر داشته باشه دیگه. تازشم الانم که اینجاییم واسه اینه که دست گل جدیدی به آب داده از ترس خانواده ی دختره اومدیم این جا تا آب ها از آسیاب بیفته و برگردیم ایران.

دختره با دهن باز و چشمای از جا دراومدش بهم نگاه می کرد. وضع سورن هم از اون بهتر نبود. دختره با عصبانیت پاشد و کیفش رو برداشت.
دخترپررو- تو بهم گفتی با هیچ کس نیستی و ازم خوشت اومده، ای حقه باز! ممنون عزیزم، اگه دیرتر می اومدی معلوم نبود داداش پست فطرتت چه بلایی سر من بیاره.
بعد هم با عصبانیت رفت و در رو کوبید. سورن چند ثانیه هاج و واج بهم خیره شد. منم با نیشخند نگاهش می کردم و ابروهام رو واسش می انداختم بالا.
دیدم رنگ چهرش تغییر کرد. تازه متوجه وخامت اوضاع شدم و دویدم سمت اتاق، اونم دنبالم دوید. خدا رو شکر زودتر از اون رسیدم به اتاق و در رو بستم و از پشت قفلش کردم. پشت در ایستاده بود و با مشت به در می کوبید.
- فکر در نیستی فکر دستت باش. اَه، دیوونه!
سورن- اون در رو باز کن عسل تا نشکستمش.
- نمی خوام، باز نمی کنم. باز کنم ممکنه منو بکشی، البته من کاری نکردم که، فقط جون یه دختر بی گناه رو نجات دادم، همین.
سورن- که همین، آره لامصب؟ من دوست دست گل به آب دادم و در رفتم اومدم دبی؟ باز کن که نشونت بدم عوضی!
- بی ادب خب دختره رو از سرت باز کردم. مگه همین رو نمی خواستی؟
سورن- این جوری؟ با بردن آبرو و حیثیت من؟
- ببینم، تو چرا دختره رو آوردی تو سوئیت؟ هان؟ هان؟
سورن- گفتم تو خیلی دوست داری با این دختره باشم، روت رو زمین نندازم.
بعد بلند بلند خندید.
- رو آب بخندی دیوونه!
سورن- پلیس به ترسویی تو محشره. تو با این شجاعتت چطوری پلیس شدی؟
بهم برخورد. در رو باز کردم و بر و بر تو چشمام خیره شد. اول آروم دو قدم اومد جلو و بعد دوباره دنبالم کرد و منم دویدم تو اتاق. پام لیز خورد و افتادم رو تخت.


اونم پرید رو تخت و نشست و یقه ام رو با دوتا دستاش گرفت. داشتم خفه می شدم.
سورن- که سر به سر من می ذاری مربا؟ می کشمت دختر!
- ولم ... کن ... خفه ام ... کردی ... حقته ... حقته ... حقته!
سورن- آبرو و حیثیت منو بردی. من کجا دوست دختر داشتم بعدش ندونسته دست گل به آب دادم ؟ خوبه منم بگم من با هزارتا دخترم یا تو با هزارتا ...
- چی؟
سورن- هیچی، ببین حتی مثالش خوب نبود نمی شد مقابله به مثل کرد،گس بی خیال!
- خوب شد خودت فهمیدی، وگرنه خفه ات می کردم. پاشو از رو من.
سورن- وایستا، هنوز تنبیهت مونده.
چندتا شوخی شوخی زد تو گوش من.
- نکن دیوونه! قیافه ی دختره رو دیدی؟ چه جیغ جیغی می کرد! همچین حرف می زد انگار می خواستی چی کارش کنی. طفلی نیست تا حالا با هیچ پسری نبوده، می ترسید بلا سرش بیاریم.
سورن مرده بود از خنده.
سورن- آره، بیچاره پاک و معصوم بود و بی گناه.
بعد زدیم زیر خنده......
متین- یا خدا این جا چه خبره؟ خجالت بکشید ببینم، پاشین سانسورش کنید.
سورن برگشت و متین رو دید که چشماش عین بشقاب ماهواره شده بود! یعنی بی اغراق دست کمی از بشقاب ماهواره نداشت. سورن با خنده بغل دست من ولو شد.
سورن- چی می گی دیوانه؟ سانسور چیه؟ تو چطوری اومدی تو؟
متین- دیگه نمی تونین کتمان کنین، خودم دیدمتون، کارتون ساخته س. به تو چه چطوری اومدم تو؟ مهم اینه که مچتون رو گرفتم. جلوی من همدیگه رو می کشین حالا خودتون ...
سورن- ما داشتیم دعوا می کردیم روانی!
- راست می گه به خدا، نگاه کن صورتم رو، از بس سیلی زده قرمز شدم.
سورن- موهای منو نگاه تو چنگولش، ببر وحشی!
- نگفتی چطوری اومدی؟
متین- کلید یدک گرفتم. ما که باورمون نشد. حالا واسه چی مثلا به قول خودتون دعوا، که من عمرا اسمش رو بذارم دعوا، می کردین؟
ماجرا رو براش توضیح دادیم. روده بر شده بود از خنده. دو سه بار دیگه هم دختره رو تو راهرو دیدیم، هر بار ما رو دید چشم غره ای رفت و رفت تو اتاقش. لابد وایستاده بود تو راهرو مخ یکی دیگه رو بزنه.


بالاخره شب شد. متین هم رفته بود خونه ی خودش. خیلی دوست دارم یه بار این بچه پررو، متین ما رو ببره آپارتمان خودش. نکنه بی شعور این جا زن گرفته نمی خواد ما با خبر شیم؟ رسیدیم تهران می دم سردار یه صاف کاری مَشت بیاد روش. بی خیال بپردازیم به خودم. بنده هم تو اتاق خودم داشتم آماده می شدم. سورن هم وسایلش رو برد توی سالن که اون جا لباساش رو بپوشه. متین هم دنبالمون نمی اومد، با نیلوفر جونش می رفت خونه ی عموی نیلو. بابا خودت رو بچسب! اوه، چه پرنسسی شدیا جیگری! سر تا پام رو تو آیینه برانداز کردم. لباس صورتیم خیلی بهم می اومد. موهای مصنوعیمم یه شنیون ساده کرده بودم و بالای سرم جمعشون کرده بودم. یه کمشم کج کنار صورتم ریخته بودم. آرایش چشمام هم صورتی و نقراه ای بود. یه کم رژگونه و رژلب صورتی براق هم آرایشم رو تکمیل تکمیل کرده بود. یه سرویس نقره ای ظریف هم انداختم. بیست، توپ، اصن یه وضعی، چه هلویی شده بودم! کوفتت بشه سورن، من کنار تو حیف می شم. اعتماد به نفسم تو حلقم!
"- زشته این چه وضع حرف زدن یه پلیس متشخصه؟
- وویی بی خیال دیگه، تو هم خفه بمیر وجدان.
- بی ادب، اگه دیگه باهات حرف زدم. من می رم بخوابم، خیلی بی ادبی شدی امشب.
- آخه خیلی خوشحالم. با این تیپم چشمای ونوس درمیاد. الهی، تولدشم هست بیچاره سکته نکنه خوبه."
از دعواهای خودم با خودم خندم گرفته بود.
سورن- چیه خودشیفته؟ با خودت حال کردی داری می خندی؟
- یه امشب با خودم عهد کردم حال تو رو نگیرم، اگه گذاشتی!
سورن- فعلا که تو همش حالت گرفته میشه.
- سورن در خواب بیند پنبه دانه.
صدای پاش رو شنیدم که بهم نزدیک می شد. هنوز داشتم خودم رو تو آینه نگاه می کردم. دستاش رو دور م احساس کردم. با بی حوصلگی دستاش رو کنار زدم.
- به من دست نزن سورن.
سورن- عسل؟
- بله؟
سورن- امشب دور و بر مانی نپلک، باشه؟
- اون دور و بر من می پلکه، نه من دور و بر اون. بعدشم مثل این که یادت رفته ما واسه دستگیری اونا این جاییم. من که با اون کاری ندارم، تازه دشمنشم.
سورن- حالا هر چی، باشه؟
پوزخندی زدم و تو آینه یه کم دیگه خط چشم کشیدم و با بی تفاوتی گفتم:
- باشه. پس بگو آقا حسودیش میشه.
سورن- تو امانتی دستم، بفهم عسل. نمی خوام دلهره داشته باشم. خیالم از بابتت راحت دیگه؟
- اوهوم. اومدی همین رو بگی فقط؟
سورن- راستش ...
خط چشم کشیدنم تموم شد. در خط چشمم رو بستم و گذاشتمش رو میز توالتم. یه نگاه بهش انداختم. یوهو، چه تیپ دختر کشی زده لامصب! کرواتش تو دستش بود و سرش رو با درموندگی پایین انداخته بود. این بشر انقدر مغرور بود نمی گفت بی برام ببند. پوزخندی زدم و کروات رو بدون حرف از دستش بیرون کشیدم و براش بستم.
- خب اینم از این، تموم شد.
سورن- ممنون.
- خواهش.
کمی این پا و اون پا کرد و بعد از اتاق خارج شد


سورن:یادت نره ها عسل بهم قول دادی با مانی سردباشی...فهمیدی؟
عسل:وای آره فهمیدم فقط بردار دستتو
دستش رو برداشت.کیفم وبرداشتم و رفتیم پایین.در و باز کردم ونشستم تو ماشین یه آهنگ آرومم گذاشته بود که حس خوبی داشت...یه آهنگ بی کلام وکلاسیک..
سرم و تکیه دادم به پنجره و آروم چشمام و بستم وتا خود خونه ی نصیری با سورن کلامی رد و بدل نکردم.
سورن:پاشو مادمازل رسیدیم
چشمام رو باز کردم دیدم سورن در سمت منو برام باز کرده دستشم آورده جلو تا دستم رو بگیره یه لبخند هم رولباشه...
خدای من!چند بار چشمام رو باز و بسته کردم ببینم بیدارم یا نه یه نیشگون هم از ران پام گرفتم که نزدیک جیغم بره هوا.بزور لبامو گاز گرفتم که سورن طوری که بقیه نشون گفت
-پیاده شو دیگه نترس بیداری
با تعجب دستش رو گرفتم و اونم در ماشین رو بست تازه فهمیدم بعله آقا از حرص مانی این کارو کرده مانی و سارا رو دیدم که اوناهم تازه رسیده بودن و داشتن می اومدن سمت ما.
مانی:به به آقای مهندس صادقی گل وگلاب
سورن:احوالت مانی جان؟شما چطورید سرکار خانوم؟
سارا:اوه ممنون سورن من کِیلی کِیلی کوب هست
تودلم گفتم منم دارکوب هست(البته مامانمینا هروقت رمانمو تایپ میکنم بهم میگن دارکوب.لقبمه...نخندین خب...کلی روش کار کردن این اسم و برام گذاشتن)
عسل:بچه ها بریم تو دیگه
اروم از پله ها رفتیم بالا این سورنم عین کنه چسبیده بود به من و دستم و ول نمی کرد.اولین آشنا مهندس نصیری ها دکتر ساجدی بودن رفتیم جلو باهاشون دست دادیم.
سورن:سلام احوال شما جناب مهندس های عزیز؟
مهندس نصیری:به به باد آمد و بوی عنبر آورد.بَه چشممون به جمالتون روشن شد
سورن:شرمنده نفرمایید قربان آقا ناصر مبارک باشه ایشالله دخترخانومتون 120 ساله شه
مانی:ونوس خانوم ولوله تا ما رو نکشه حالا حالا ها هست
مهندس نصیری:آی مانی حواست باشه چی می گی دخنرمنه ها
مانی:خب بخاطر همینم گفتم ولوله دیگه
همه زدیم زیر خنده و مهندس نصیری به شوخی زد توگوش مانی


سارا- مانیِ من رو نزد.
ساجدی- نترس سارا خانوم، همه ی اینا شوخیه.
مانی- ولی من جدی گفتم.
- آقای مهندس ونوس جون رو نمی بینم.
مهندس نصیری- اونجاست دخترم، کنارنیلوفره.
- پس با اجازه، من برم پیششون.
دکترساجدی- برو دخترم.
خواستم برم که دیدم دستام تو دستای سورنه. با استیصال نگاهش کردم که دستم رو ول کرد و انگشت اشارش رو به نشونه ی تهدید تکون داد.
متوجه منظورش شدم و با حرکت سر باشه گفتم. "با جازه ای" زمزمه کردم و به همراه سارا رفتیم طرف دخترا. سارا از دور دستاش رو باز کرد و با صدای جیغ جیغوش ونوس رو بغل کرد.
سارا- اوه ونوس جونم، هپی برث دی تو یو. تولدت مبارک هانی!
ونوس در حالی که با اخم به من نگاه می کرد و سعی داشت از سر تا پای من رو برانداز کنه، از سارا تشکر کرد.
- ونوس جون تولدت مبارک. ایشالا صد سال زنده باشی.
بعدشم باهاش روبوسی کردم. خون خونش رو می خورد.
ونوس- ممنون عزیزم. خوشحالم که بازم می بینمت. بابت اون شب متاسفم!
- اشکال نداره. اون قدرها هم بی جنبه نیستم دیگه. فقط تو رو خدا امشب بهم ندید زهرمارم شه.
ونوس- باشه، خیالت راحت. اون دفعه این قدر نامزدت هول کرد که داشتم سکته می کردم.
نیلوفر- واقعا آقا سورن خیلی عصبانی بود.
مرسانا- سلام سلام، احوال عسلی خانوم حساس؟
- سلام. مرسی خانوم شیطون، خوبم. تو چطوری؟
مرسانا- ممنون منم خوبم. تو چطوری بلبل؟
سارا- بی خیال دیگه نگو بلبل مرسی. کوب هستم.
کسی زد به سرشونم . باز هم لابد سورنه دیگه.
- سورن نکن.
متین- دوش دالم.
- سلام. تویی؟
متین- سلام عسلی. پ نه پ، روحمه اومده تو رو با خودش ببره خوشگله.
بعدم دماغم رو آروم کشید.
سورن- متین اذیت نکن زنم رو.
متین- به تو چه؟ دوست دارم اذیتش کنم، عسلی خودمه.
مانی- عسل خانوم کلی طرفدار داریا خوشگله.
به سورن نگاه کردم. اخم رو پیشونیش بود. با پوزخند به مانی گفتم:
- سارا هم زیباست. حواست به زنت باشه ازت ندزدنش.
مانی دستش رو دور کمر سارا حلقه کرد و گفت:
- خب اون که آره، سارای من زیباست.
بعد هم دست سارا رو گرفت و بوسید. هنوز متین پشت سرم ایستاده بود .
مانی- متین بهت خوش می گذره؟
متین- آره خب، آبجیم خیلی تو بغلیه.
مانی- اوه پس خوش به حالت! کم کم داره حسودیم میشه.
بعدشم با خنده ادامه داد:
- می خوای جامون رو عوض کنیم متین؟


متین- بچه پررو! نه، من ترجیح می دم برم پیش نیلوی خودم.
مانی- خب پس منم بیام پیش عسل؟
به سورن نگاه می کردم که داشت لبش رو گاز می گرفت و اخمش غلیظ تر شده بود. می دونستم به خاطر این که احترام رو نگه داره چیزی نمیگه. شیطونه میگه به مانی بگم بیاد هی حرص بخوره، هی حرص بخوره بخندیم، ولی پیش خودم گفتم اون وقت دیگه خونم حلال میشه. بعدشم یه سیلی زدم تو گوش شیطونه که به دو بره خونشون که دیگه گولم نزنه.
- اِ؟ دیگه چی؟
بعدشم با خنده گفتم:
- مگه من خودم شوهر ندارم؟
بعدشم رفتم دستم و دور دست سورن حلقه کردم و یه چشمک بهش زدم. اون عصبانیت تو چشماش جاش رو به آرامش داده بود. آروم روی موهام رو بوسه زد و من رو به خودش فشرد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد. با خودم تصمیم گرفته بودم یه امشبه با سورن راه بیام تا دماغ این مانی رو حسابی بسوزونم. مانی هم حرصش دراومده بود.
مانی- می گم سورن جان مثل این که مهندس نصیری اینا رفتن تو حیاط تا تولد کاملا شروع نشده بریم پیششون. هوم؟
سورن- باشه باشه. عسل جان شما این جا می مونی؟
مانی- چی کار به خانوما داری؟ بذار بمونن برای خودشون خوش باشن.
- شما برید، من با بچه ها این جا می مونم.
سورن- مراقب خودت باش. هوم؟
بعدم در گوشم گفت:
- مواظب باش باز از اون نوشیدنی های خوشمزه بهت ندن که کار دستمون می دی. همین جا هم بمون. باشه؟ از جات تکون نخور. پیش بچه ها باش تا ما برگردیم.
با اخم نگاهش کردم. برام تعیین تکلیف می کنه؟ بی جواب سرم رو به طرف بقیه برگردوندم. اونا هم با هم رفتن توی حیاط.
نیم ساعتی می شد که سورن و بقیه تو حیاط بودن، منم کم کم داشت حوصلم پیش این دخترای لوس و مسخره سر می رفت.
ونوس و مرسانا که فقط از تیپ و قیافه ی این و اون ایراد می گرفتن و چشم پسرا رو در می آوردن. سارا هم که با اون حرف زدنش رو مخم تاتی تاتی می کرد. بعدشم اومدم ماموریت، نه این که وایستم این جا کرکر با اینا بخندم. اصل کاریا اون بیرونن. بی خیال، برم پیششون یه سر و گوش آب بدم ببینم چه خبره.
ونوس- بابا اینا کجان؟ بیان یه کم برقصن و بعدشم کیک رو بیاریم.
مرسانا- کادوها هم مونده. این بابا اینا هم وقت گیر آوردنا.
- بچه ها من می رم دنبالشون ببینم چرا این قدر دیر کردن. تموم مهمونی رو از دست دادن.
سارا- باشه برو، اما زود برگرد.
- باشه، زود میام.


ازشون جدا شدم و رفتم سمت در جلویی. از یه آقایی که خدمتکار بود و خیلی مرتب یه جلیقه ی مشکی و شلوار مشکی و پیراهن سفید پوشیده بود و یه سینی پر از نوشیدنی دستش بود، پرسیدم:
- ببخشید آقا، مهندس نصیری کجا هستن؟
خدمتکار- توی حیاط پشتی هستن. از اون در که برید، ته باغ کنار استخر تشریف دارن.
- ممنونم
خدمتکار- خواهش می کنم خانوم.
به سمت در عقبی حال رفتم و در رو باز کردم. یه باغ نسبتا متوسط بود با درختای زیاد. اوایل باغ به خاطر نورها و لامپ های ویلا روشن بود. از قسمت سنگ فرشی باغ جلو رفتم. کم کم داشت تاریک می شد. اَه لعنتی، چراغ های کنار سنگ فرش هم خاموش بودن. یه کم دلشوره داشتم. نکنه بلایی سر سرگردا آورده باشن؟ کاش حداقل اسلحم همراهم بود. صدای سنگ ریزه از پشت سرم شنیدم و برگشتم، اما کسی رو ندیدم. دیگه رسیده بودم به وسطای باغ که خیلی تاریک بود. آخه کله پوک ها اون ته چی کار دارید؟ یه کم جلوتر رفتم که بازم از پشت سرم صدا شنیدم. برگشتم که مردی رو دیدم که چند قدم بیشتر باهام فاصله نداشت. تلو تلو می خورد و جلو می اومد. چشماش دوتا کاسه ی خون بود و خیلی خمار می زد. لبخند مسخره ای روی لباش بود و یه شیشه نوشيدني هم دستش.
- اَه عسل الان وقت برانداز کردن مردمه؟
- خب چی کار کنم؟
- دِ در رو دیگه. لعنتی این که اگه دستش به تو برسه واویلاست!
مرده آروم نگاهم می کرد و مستانه می خندید و می اومد جلو. دامن لباسم رو گرفتم تو دستم و عقب عقب رفتم. اونم آروم آروم می اومد جلو. بازوهام رو گرفت و کشید طرف خودش. سعی می کرد دستام رو بگیره تا حرکت نکنم.
خواست ببوسه که با یه حرکت جانانه زدم وسط پاش و در رفتم سمت ته باغ. اشکام یه کم می اومد. خودمونیم، با این که خیلی از این چیزا تو عمرم دیده بودم، ولی یه کم ترسیدم. می دویدم و گاهی به پشتم نگاه می کردم. لامصب با اون بدحالي و اون ضربه ای که زدم هنوز داشت دنبالم می اومد، اما یه کم سرعتش کم بود و بهم نرسید. داشتم پشت سرم رو نگاه می کردم و بی توجه به رو به روم می دویدم که "بوم" خوردم به یه چیزی. فکر کردم تنه ی درخته، اما وقتی سرم رو بلند کردم با چشمای نگران سورن برخورد کردم.


واسم مهم نبود چی فکر کنه. فعلا به آغوشش احتیاج داشتم. سرم رو گذاشتم رو سینش و محکم بغلش کردم. اونم یه دستش رو دور کمرم گذاشت و با یه دستش موهام رو ناز می کرد.
سورن- چی شده عسل؟ چرا گریه می کنی دختر؟
بقیه که تازه متوجه سر و صدا شده بودن، اومدن کنارمون.
متین- چی شده عسلی؟ کی اشکت رو درآورده آجی جونم؟
سورن صورتم رو بین دوتا دستاش گرفت و با انگشتاش اشکام رو پاک کرد.
- چی شده عسل؟ آروم باش و بگو. هیچی نمیشه، نترس ما کنارتیم.
هنوز گریه می کردم و نمی تونستم حرف بزنم که دیدم یارو با شیشه اومد جلو.
"- اوه اوه، عسل چی زدی به یارو که تازه بعد دو ساعت رسیده؟
- حقشه مرتیکه ی الدنگ! می خواست کمتر بخوره تا این جوری به ناموس مردم حمله نکنه."
با دیدن یارو رفتم پشت سورن قایم شدم. سورن با اخم برگشت طرفم. این دفعه خیلی عصبی بود. تقریبا داد می زد:
- چی کارت کرد؟ بگو چی شده عسل؟ دِ بگو دیگه لعنتی!
متین- سورن آروم. عسلی بگو دیگه.
با صدایی پراز خش گفتم:
- دیر کردین اومدم دنبالتون بریم داخل و یه هوایی هم خودم بخورم که این یارو افتاد دنبالم.
گریم شدت گرفت. سورن هر لحظه بیشتر عصبی می شد.
- چی کارت کرد عسل؟ جون به لبم کردی.
یارو هنوز داشت ما رو نگاه می کرد. مهندس نصیری هم عصبی و شرم زده با تلفن به زیر دستاش می گفت بیان ته باغ.
- خواست بغلم کنه و ببوستم که زدمش و فرار کردم.
سورن رفت جلو و یارو رو چندتا مشت حسابی مهمون کرد که آدمای مهندس رسیدن و سورن رو از مرده جدا کردن. متینم منو بغل کرده بود و اشکام رو پاک می کرد. خداییش حال می داد ها. درسته ترسیده بودم و یارو شبیه زامبی ها بود، ولی من اهل گریه نبودم. دیدم نازم رو می کشن بیشتر گریه می کردم و حال می داد. سورن اومد سمتمون. توچشمای قهوه ای روشن جذابش فقط خشم رو می شد دید.
سورن- مگه نگفتم پیش بچه ها باش؟ مگه نگفتم بهت؟ یه حرف رو چند بار باید بزنم عسل؟
مانی- سورن جان ولش کن حالا بنده خدا رو، اتفاقیه که افتاده. بیچاره خیلی هم ترسیده، تو دیگه دعواش نکن.
سرمو تو بغل متین جمع کرده بودم و می لرزیدم. نمی دونم ترس بود یا سردم بود، فقط یه لرز عجیبی تو تنم افتاده بود.
سورن- آخه من بهش گفتم نیا، حرف گوش نمی کنه که کله شق! یه اتفاقی براش می افتاد جواب خانوادش رو چی می دادم؟
"- خانواده، خانواده! پس بگو. فکر کردم به خاطر خودش نگران شده. مرده شورت رو ببرن!
- بیچاره! دلت میاد عسل؟ حالا هر چی هم که باشه واسه خاطر توئه که این همه جوش می زنه."
متین- بسه سورن، نمی بینی چه طوری می لرزه؟ ولش کن دیگه. خدا رو شکر خطر از بیخ گوشمون گذشت داداش.
سورن کتش رو درآورد و انداخت رو شونه ی من. عصبی جلوتر راه می رفت. مهندس نصیری هم با آدماش و اون مرتیکه جلوتر رفتن. منم هم چنان سرم رو شونه متین بود و راه می رفتیم. مانی هم عین مگس دم گوش من ویز ویز می کرد که سورن برگشت و با خشم بهش نگاه کرد. البته اون متوجه نشد، چون من رو با هیزبازی دید می زد. سورن اومد و دست من رو گرفت و برد پیش خودش. متین با تعجب به سورن نگاه می کرد. سورن هم دست من رو محکم گرفته بود و تند راه می رفت.


- سورن یه کم یواش تر.
سورن- حرف نزن عسل. حوصله ندارم، یه چیز می گما. دهنت رو ببند و راه بیا.
بیا، یه امشب می خواستم با این کوه یخ خوب باشم. مگه می شد؟ محکم دستم رو می کشید و می برد جلو تا رسیدیم به مهندس نصیری که داشت سیگار می کشید.
نصیری- سورن جان، عسل خانوم رو ببر تویکی از اتاق های مهمون ها توی طبقه ی دوم تا یه کم حالش سر جاش بیاد. بنده خدا خیلی رنگش پریده.
سورن- با اجازتون ما دیگه مرخص می شیم، این طوری خیلی بهتره.
نصیری- این چه حرفیه پسر؟ هنوز کل تولد مونده. ببرش بالا تا حال زنت جا بیاد.
سورن- آخه نمی خوام مهمونا ...
نصیری- خیلی خب، از در پشتی برید.
بعدم رو به یکی از آدم هاش گفت:
- آقا و خانوم رو راهنمایی کنید بالا.
مرده هم چشمی گفت و بدون حرف دنبالش از راه پله ی پشتی رفتیم تو اتاق ها.
پیشخدمت- چیزی لازم نداریدآقا؟
سورن- لطف کنید یه شربت شیرین بیارید واسه خانوم، فشارشون افتاده.
پیشخدمت- چشم قربان. با اجازه.
تکیه داده بودم به بالای تخت و زانوهام رو بغل کرده بودم. سورنم درحالی که پاهاش آویزون بود ولو شد رو تخت و سرش رو گرفت.
سورن با صدای بلند و قیافه ی درهم و عصبی گفت:
- می بینی همش مایه ی دردسری؟ اون دفعه نوشيدني خوردی زهرمارمون کردی، این دفعه که این طوری. چی بهت بگم آخه عسل؟ اگه اون لندهور بلایی سرت می آورد من چه گِلی به سرم می گرفتم؟ باید به هزار نفر جواب پس می دادم.
- لازم نکرده. کی گفته من رو به تو سپردن؟ من خودم می تونم مواظب خودم باشم، نیازی به تو نیست.
سورن- دِ همین زبون بلندته که می ره رو اعصابم. بله، می بینم چه قشنگم از خودت مراقبت می کنی. آدم می مونه تو کفش. اون دفعه نوشيدني خوردی نصفه کاره ول کردیم اومدیم، این دفعه هم که بی اجازه پاشدی اومدی تو باغ. آخه من از دست تو چی کار کنم؟ همشم که آبغوره می گیری. خدا آخر و عاقبت ما و این ماجرا رو ختم به خیر کنه. پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن بریم پایین. با این قیافه همه وحشت می کنن.
پاشدم و رفتم تو دستشویی. یه نگاه به صورتم انداختم. چشمای طوسی عسلی نازم قرمز و باد کرده شده بودن و ریمل و خط چشمم با اشکام تو صورتم پخش شده بود. چشمام می سوخت. یه کم آب به صورتم زدم و با شیر پاک کن سیاهی ها رو پاک کردم و یه کم دیگه آرایش کردم و اومدم بیرون. سورن هنوز کلافه دراز کشیده بود. ازش دلخور بودم. به جای این که تو اون موقعیت بغلم کنه جلوی همه سرم داد زد."عسل دیوونه از همکارت چه انتظاری داری؟ اون متینم اگه این کار رو می کنه واسه اینه که از وقتی چشم باز کردی و پلیس شدی، مافوقت بوده و براش حکم یه خواهر رو داری. حالا می خوای این یارو که فقط دو سه ماهه می شناسیش این کارا رو کنه؟"
توی فکر بودم که تازه متوجه من شد و از رو تخت بلند شد.
سورن- بریم؟
عسل- بریم.
سورن انگشت اشارش رو با تهدید گرفتم سمتم و گفت:
- به خدا اگه این دفعه از کنارم ...
دستپاچه حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- خیلی خوب دیگه، باشه جایی نمی رم.
بعدشم با اخم دستم رو گرفت و رفتیم پایین.
همه در حال رقص بودن. متین و مانی همه ی ماجرا رو برای بچه ها تعریف کرده بودن. نیلوفر با نگرانی چند قدم اومد جلو و دستم رو گرفت.


نیلوفر:چی شد عسل؟
عسل:چیزی نیس
مرسانا:مانی همه چی رو گفت الان بهتری؟
عسل:آره خوبم
مانی:از بس تو خوشگلی همه چشمت می زنن.نمونه اش خود من چشمم کور که اینقدر از زیباییت تعریف کردم
کلافه رویه صندلی نشستم وسرم و گذاشتم رو میز سورنم دستش روشونم بود وشونه هامو می مالید.دستشو پس زدم و نشست کنارم بقیه بچه هاهم نشستن.
موقع بریدن کیک بود.ونوس چاقو رو تودستش گرفته بود وکیک رو می برید همه هم تولدت مبارک روبراش می خوندن.بی رمق دست می زدم و چیزی از دور و برم نمی فهمیدم.نوبت کادوها رسید منو سورن یه دستبند نقره ی خیلی خوشگل براش گرفتیم.
همینم از سرش زیادبود والا....
بعد یکم خوردن کیک و میوه و...پاشدیم سمت خونه.متین می خواست با ما بیاد اما سورن نذاشت.
سوار ماشین شدم ودوباره به خواب رفتم اصلا این ماشینه انگار قرص خواب آور بود...
نیست که توش قرار بود با این سورن یخمک تنها باشم واسه همینم حوصلم سرمی رفت و می خوابیدم...
با صدای تقه ای که به پنجره خورد بیدارشدم و بی توجه به سورن رفتم از پله های ورودی بالا البته یکم گیج می زدم که سورن از پشت بازوم رو کشید
سورن:صبرکن لجباز تا یه کاری دوباره دست خودتت ندادی...فقط کم مونده ازپله ها بیافتی دیگه بشه نورعلی نور...
حرفاش رو با تمسخر می زد و حسابی کفریم می کرد شیطونه می گفت خرخره اشو بجوام ها..کلید و گرفت و رفتیم بالا پریدم تو اتاق و لباس عوض کردم و بعدش هم شیرجه زدم رو تختم...
خداییش اون یه شب درمیون هم عمل نمی کردیم همیشه خدا من رو تخت بودم و اون رو کاناپه...بیچاره !
بیخیال بابا حقشه بگیر بخواب...شب بخیر
بازهم مهمونی حالم از این همه مهمونی دیگه داره بهم می خوره...معلوم نیست اومدیم ماموریت یا مهمونی...
خوشبختانه این بار مهمونیش خودمونی تر و جمع و جورتره و البته بیشتر هم به درد ما می خوره چون تمام کله گنده های شرکت تواین مهمونی جمع هستن وقراره درمورد مسائل کاری هم صحبت کنن...
عسل:اه...متین چه خبره 24ساعته هر روز هر روز مهمونی ...حالم بهم خورد
سورن:کم نق بزن دختر...شما دختراکه عاشق این مهمونی هایین...چی شد حالا حالت بهم می خوره؟
عسل:آخه بستگی به افرادی داره که باهاشون می رم مهمونی اره حالا حالم بهم می خوره
متین:دستت درد نکنه دیگه عسل خانوم حالا حال بهم زن هم شدیم؟
عسل:متین خوب می دونی منظورم تونیستی
سورن با اخم و قیافه کاملا جدی گفت:بله متین جان منظورش تونیستی منظورش منم.پاشید برید تا دیرتون نشده
کتش رو پرت کرد رو دسته مبل و ولو شد رو مبل.کنترل به دست کلافه کانال عوض می کرد...و گاهی اوقات هم با صدای بلند یه پوفی می کشید و دستش رو تو موهاش فرو می کرد...5 دقیقه بی تفاوت بهش مشغول حاضرشدن شدیم


متین:سورن بدو دیگه چرا نشستی؟الان نصیری پدرمون رو در می اره ها
سورن:شمابرید من نمیام حوصله ندارم
متین:پاشو مگه بچه ای با یه حرف عسل قهر کردی؟دیوونه پاشو می دونی امشب چه خبره؟امشب خیلی واسمون مهمه خره پاشو بینیم واسه من لوس بازی در نیارها
سورن:نمیام گفتم که حوصله ندارم
متین:من به اندازه ی کافی قاطی هستما پاشو د یالا
متین خیلی عصبی بود.نمی دونم چرا ولی خیلی قرمز شده بود.معلوم نیست کی چی بهش گفته بود که اونقدر بداخلاق شده بود...
محکم زیربغل سورن رو گرفت که بلندش کنه اما اون بازم بلند نشد وکمی بادست زیربغل و دستش رو مالید
سورن با عصبانیت گفت:چته پاچه می گیری؟وحشی شدی؟نمیام خودتون برید ببینم چه گلی به سرخودتون می زنین...من نمیام شاید خانوم حالت تهوعش بهتر شه
متین:به درک بریم عسل
دست من و محکم کشید و بدون حرف سوار آسانسور شدیم...
خدایا این دوتا چشونه؟این ازمتین که جدی جدی به قول سورن پاچه می گیره اونم از سورن که عین نی نی کوچولوها قهر می کنه...
رفتیم و تو ماشین نشستیم.
متین دوتا دستاش رو گذاشت رو فرمون و سرش رو هم رو دستاش گذاشت...
کمی اروم شده بود با صدایی که انگار از ته چاه بیرون بیاد
متین:عسل...
عسل:بله؟
متین:می ری سورن و بیاری؟گناه داره خیلی باهاش بدحرف زدیم آفرین دیگه برو
عسل:توچرا امشب اینقدر عصبانی هستی؟بگو تا برم
متین:تا چندروز دیگه یه محموله وارد ایران می شه هیچ اطلاعی هم ازش نداریم...
یعنی چطور بگم نه می دونیم که کی قراره بره وچطور هم این که بچه ها هیچ کدوم آماده نیستن...
از اون ور فشارهای سردار از این ورم گنگی این محموله به خدا عسل نمی دونم باید چی کارکنم؟
عسل:سورن می دونه؟
متین:نه نگفتم بهش می خوام امشب فکرش مشغول نباشه شاید تو آرامش بهتر بتونه تصمیم بگیره
عسل:نگران نباش داداشی همه چیز درست می شه...من می رم دنبال این پسره ی لوس و ننر
متین لبخند تلخی زد وگفت:باشه...
خستگی از سر و روش می بارید.
راست می گفت خیلی موقعیت بدیه...
اما من می خواستم به جای این که پا به پای متین ناراحت باشم بهش روحیه بدم.
ازماشین پیاده شدم و رفتم سمت هتل.
سوار آسانسور شدم...
توراه باخودم فکر می کردم نباید باهاش اون طوری حرف می زدم..درسته بداخلاق و عنقه ولی بهش برمی خوره دیگه به هر حال...
کلید رو انداختم تو در و رفتم تو سوییت...
هنوز رو مبل ولو نشسته بود.با ابروهای به هم گره خورده و لب ولوچه ی آویزون...


عسل:سورن؟سورن پاشو بریم دیر می شه ها
سورن با صدای بلند و جدیت هر چه تمام تر گفت:گفتم نمیام خودتو معطل نکن بی خودی.من نمیام
عسل:سورن لوس نشو دیگه...ببخشید
سورن:برو دیرتون نشه
عسل:اه سورن خیلی لوسی...پاشو دیگه
سورن:همینی که هست گفتم که حوصله ندارم
عسل:سورن لوس نشو بیا دیگه گفتم که ببخشید
سورن:بروتا حالت بهم نخورده
هنوز جدی بود.ابروهاش توهم گره خورده بود و تمام حرفاش رو با جدیت می زد.قیافه اش خیلی ترسناک بود.یعنی خداییش این حرف هایی رو که می زدم تمام جرئتم رو جمع کرده بودم و می گفتم.
هر آن ممکن بود بزنه دکوراسیون صورتم رو بریزه بهم...والا
دوباره عزمم وجزم کردم و گفتم
عسل:ازبچه ها هم لوس تری
سورن:مجبورنیستی تحمل کنی
از بچگی طاغت این که یکی ازم دلخور باشه وبخواد باهام قهر باشه رونداشتم.
راستش می دونم خیلی خجالت آوره ها(!)ولی دست به منت کشیم از همون اولم خوب بود.
الانم قبول داشتم واقعا با این گنددماغ بد حرف زدم.
پس چاره ای ندارم جز همون منت کشی دیگه...وای خدایا من و ببخشی برای این کار...من واقعا شرمگینم الان...
نفسی کشیدم و اروم رفتم پشت مبل،پشت سرش ایستادم.دستام رو گذاشتم رو شونه هاش و از پشت خم شدم رو صورتش وگونه اش رو بوسیدم.
عسل:سورن جونم ببخشید
با چشمای متعجب تو چشام زل زده بود باورش نمی شد بوسیده باشمش...
سورن:نه مثل این که امشب همه یه چیزیتون هست
بچه پررو رو نگاه کن.به خودم زحمت دادم با کلی شجاعت ازش معذرت خواستم حالا این طوری می کنه؟شیطونه می گه بزنم دکوراسیون صورتش رو بیارم پایین ها.ولی بیخیال شیطونه حرف مفت زیاد می زنه.حیفه صورتش.
دستام رو زدم به کمرم و گفتم:چیه مهربونیمم نمی تونی ببینی؟
سورن:یعنی می گی باورکنم؟
عسل:به نفعته باورکنی به هر حال من دیگه عذرخواهی نمی کنم پس لوس نشو پاشو بیا
سورن با یه قیافه حق به جانب و نسبتا مظلوم گفت:خیلی باهام بد حرف می زنی مگه من چیکارت کردم؟
عسل:آخ تو مظلوم بازی هم بلد بودی رونمی کردی؟
بااخم و یه لبخند کوچیک نگام کرد.
آخی بچه ام قهر بوده.قهرشم مثل آدم ها نیست آخه.قهر بوده داد می زنه دیوونه.این چه قهریه؟تا جایی که مادیدیم تو قهر ناز می کنن این دعوا می کنه....قهر کردن هم بلد نیست...
رفتم جلوش ایستادم ودستم و سمتش دراز کردم.
عسل:پاشو دیگه سورن
یه سری تکون داد و تلویزیون رو خاموش کرد ودستم رو گرفت وبلند شد.
رفتیم تو آسانسور هنوز یه اخم کمی رو پیشونیش دیده می شد.لابد ازدست متینم دلخور بود.
رفتیم سوار ماشین بشیم متین سرش رو گذاشته بود روفرمون.بادیدن ما یه لبخند تلخی زد. سورن رفت در سمت عقب رو باز کرد نشست.منم جلونشستم.
متین:داداشی جونم ببخشید غلط کردم و گذاشتم واسه همین موقع ها
سورن دست به سینه نشسته بود و با اخم سرش و کرده بود سمت پنجره.خداییش قهرشم ترسناکه.آخه یکم ناز توش نیست که...سراسر جدیت و بداخلاقیه
متین:آخ قربون ناز کردنت برم که از هزارتا دختر بیشتر ناز می کنی ببخشید دیگه سورن.ســــــــــورن؟سورن جونم
سورن هنوز سرش سمت پنجره بود.
سورن:راه بیافت دیرمون شد
متین تو یه حرکت ناگهانی برگشت سمت سورن و گونش رو بوسید.سورن هم لبخندی زد
سورن:اه تف مالیم کردی پوستم خراب شد راه بیافت دیگه
هی هم با دستش جای بوسه متین رو پاک می کرد.داشتم ازخنده روده برمی شدم از دست این سورن بچه پررو.خوبه من بوسش کردم این کارا رو نکرد.مگرنه یه سیلی میخوابوندم تو گوشش قشنگ جای بوسه ام پاک شه...
متین:ای به چشم فرمانده شما امر بفرمایید
تویه راه باشوخی های متین سرکردیم.


تا بالاخره رسیدیم خونه مهندس نصیری بزرگ منظورم آقا نادره...امشب جمع خودمونی وکاری بود.
زنگ رو زدیم ورفتیم داخل خدمتکار ما رو به سمت باقی مهمون ها راهنمایی کرد وماهم رفتیم تو سالن پذیرایی و مشغول سلام وعلیک با بقیه شدیم
متین:سلام می بینم که جمعتون جمعه فقط گل...
مانی پرید وسط حرف متین و باخنده گفت:فقط گل خرزهره هامون کم بود که اونا هم رسیدن...جسارت خدمت شما نباشه ها سرکار خانوم
متین:نه بابا عسل که خرزهره نیست...کاکتوسه
سورن:اوه اوه اونم چه کاکتوسی بدتیغ هایی داره
مانی:تا باشه ازاین تیغ ها
سارا:تیغ های عسل کجاهست؟پس من چرا ندید؟
دوتا مشت خوشگل حوالی بازوهای متین وسورن کردم وهمه خندیدن.
عسل:ساراجون دارن اذیتم می کنن توچرا باور می کنی؟
سارا:عسل گناه داشت اذیتش نکرد
سورن:این گناه داره؟ببینمت آخی مظلوم بمیرم الهی
دستم و اوردم که بزنمش که دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد.
سورن:دور از شوخی جمیعا سلام
نادرخان:سلام خوش اومدید بچه ها خواهش می کنم بفرمایید
عسل:ممنون جناب مهندس
متین:ببخشید دیرشد داشتیم یه چندکیلو ناز می خریدیم دیر شد
مانی:ناز کی رو
سورن:هیچی بی خیال خوبین شما
ناصرخان:به لطف شما
نادرخان:هی بدنیستیم شما چطورین؟
متین:خوب عالی 20 توپ
دکتر ساجدی:اوه چه عالی
بعداز یکم خوش وبش کردن وخوردن میوه وشیرینی و... رفتیم سر اصل مطلب...
مانی درحالی که یه سیب رو بادقت پوست می کند وپاهاش رو روی هم انداخته بود گفت:مهندس بارها هنوز حاضرنیست باید قرار 3 روز دیگه رو بیاندازیم واسه یه هفته یا شایدم دوهفته بعد
اخم های سورن و نادرخان باهم گره خوردند.
نادرخان رو به دکتر ساجدی گفت:چرا؟مگه داروها حاضرنیست.
دکتر:هنوز همشون حاضرنشدن و با چشم و ابرو اشاره کرد.
منظورش روانگردان ها بود تابلو
سورن:جناب مهندس مثه اینکه منم یکم سرمایه گذاری کردما درحد یه خبر هم نباید بهم اطلاع می دادید که قراره بارها رو بفرستید ایران؟تازه باید بفهمم؟
نادرخان:من به متین جان گفته بودم مهندس.مهندس پویا مگه به مهندس نگفتید شما؟
متین:آخ آخ یادم رفته بود...آقا شما دیگه گلایه نفرمایید مانی هم تازه چندساعت پیش به من خبرداده
سورن بااخم به متین نگاه کرد متین اشاره کرد وسورن دیگه چیزی نگفت.
سورن:خب چرا حاضر نیست؟مگه تولید به اندازه ای نیست که بشه صادرش کرد؟
دکتر:نه مهندس هنوز یکم مونده
متین:خب یعنی تا دو روز دیگه هم عملی نیس؟
ناصر خان:نه متین جان نمیشه به این زودی بارها رو فرستاد یکمم کارمون تو ایران گیره که وکیلمون داره راست و ریستش میکنه
سورن:مانی جان شما به من درمورد این مشکلات چیزی نگفته بودی ها؟این قرارمون نبود
مانی:ترش نکن مهندس خب حالا الان داری می فهمی
عسل:اما شما باید به ما می گفتید نه واسه اینکه کار مشکل پیدا کرده بکشیم عقب واسه اینکه شما ما رو غریبه می دونین
نادر خان:اینطور نیس دخترم خودتونم که دیدید من خودمم تازه باخبر شدم
سورن:یه خواهشی می تونم بکنم؟
نادرخان:بفرمایید مهندس صادقی؟
سورن:ازاین به بعد اگه اتفاقی می افته به ماهم خبر بدید به هر حال ماهم یکی از سهام دارای این شرکتیم دیگه
نادرخان:باشه ...باشه
عسل:ببخشید چیز دیگه ای هم هست که به مانگفته باشید؟
ناصرخان:نه... نه دخترم
سورن:اگه اشکالی نداشته باشه فردا می خوام بیام کارخونه تو این چند مدتی هم که اینجا بودیم هر شب مهمونی واستراحت بود...یکمم می خوام به کارها برسم البته اگه اشکالی نداشته باشه ازنظر شما؟
نادرخان با یه دلهره وتته پته جواب داد:نه...ن...نه پسرم اشکالی نداره هماهنگ کن بامانی که چه ساعتی می ری منتظرت باشه
سورن:باشه باشه ممنون
نادرخان:خب بسته دیگه شام حاضره...شماهم دکتر،مهندس کیانی سعی کنید بیشتر از یه هفته طول نکشه
دکتر:باشه سعی خودم رو می کنم اما قول نمی دم
مانی:چشم شما حرص نخورید واسه قلبتون خوب نیس نادرخان
نادرخان:خیلی خب بفرمایید شام
هنگام شام هم حرفای معمولی رد وبدل شد وبعد شام هم سه تایی اومدیم هتل.


متین داشت رانندگی می کرد سورن هم جلو کنارش نشسته بود وبا عصبانیت صحبت می کرد.همچین می گم با عصبانیت انگارتا حالا درست وحسابی هم حرف زده.یعنی حرف می زنه ها ولی تا بحث کار میاد گره ابروهاش محکم تر می شه تن صداش هم کلفت و بالاتر می ره.کلا یه هیولایی می شه جاتون خالی...کاش بودید باهم می ترسیدیم حال می کردیم.عین رزیدنت اویل می مونه لا مصب.هیجان توام با ترس داره دیدنش...
خیلی خب داشتم می گفتم.منم پشت بین دوتا صندلی اونا نشسته بودم وبه حرفاشون گوش می کردم.
سورن:پسره ی بی عقل چرا بهم نگفتی جلوتر آخه؟
متین:به جان سورن مانی چندساعت قبل مهمونی بهم زنگ زد وگفت.اصلا سر شب واسه ی همین اعصابم خورد بود وسرت داد زدم دیگه.خدا رو شکر که افتاد عقب باید به سردار بگیم
سورن:من از این حرصم می گیره چرا بهم نگفتی عین احمق ها نشسته بودم جلوشون.
متین:دور ازجونت حالا اینقدر حرص نخور.
به شوخی زد تو پهلوش .ارومتر گفت:شیرت خشک می شه
سورن هم درحالی که سعی می کرد خندش رو کنترل کنه و هنوز اخمو جلوه کنه یه پس گردنی زد پس کله ی متین.
سورن:ساکت شو بی ادب اگه دختر تو ماشین نبود می فهموندم بهت جوجه
باخنده گفتم:ملاحظه منو نکنیدا به خدا من راضی نیستم.راحت باشید
متین:کاری نمی تونه بکنه که این و گفت که فکر کنیم کم نیاورده
سورن:کی من؟
متین:پ نه پ من
سورن:توکه آره عالم و آدم می دونن تو همیشه کم میاری
عسل:بسته دیگه بچه ها کل کل نکنید سرم رفت
متین:خیلی خب دیگه بپرید پایین می خوام برم خونه خودم
سورن:مگه تو بالا نمیای؟
متین:نه خونه خودم راحت ترم
عسل:ببینم تو چرا مارو خونه ی خودت نمی بری؟
متین:آخه می ترسم زن و بچه ام رو ببینید برید به سردار لوم بدین
سورن:اوه اوه چه سرعت عملی بچه هم داری مگه؟
متین به شکمش اشاره کرد سورن هم ازماشین داشت پیاده می شد یه خاک تو سرت بادست نشونش داد وبا هم زدیم زیر خنده
متین:دور از شوخی وقت نشد یه روز می برمتون اگه بچه های خوبی باشید البته
سورن:برو شر رو کم کن با خداحافظی خوشحالمون کن شب شده هذیون زیاد می گی
متین:زهر مار شب بخیر
عسل:شب بخیر متین
سورن:شب خوش
بدو رفتیم بالا تواتاق.اخمای سورن باز شده بود و می خندید.خدا رو شکر بداخلاق هست اما کینه ای نه...
باهم مسابقه گذاشته بودیم.بهم تنه می زدیم که از در بریم تو.امشب هرکی زودتر پاش و می ذاشت تو خونه رو تخت می خوابید.
سورن غولتشن هم به من تنه زد و زود پرید تو سوییت


سورن با حالت مسخره خمیازه ای کشید و گفت:
- آخ چقدر خستم! می رم رو تختم بخوابم. شب خوش.
- واقعا که! تو مردی؟
سورن- روت رو کم کن. عسل خوبه حالا من هرشب رو کاناپه می خوابم و تو به همون به یه شب در میونت هم عمل نکردی.
- خیلی خب باشه. من فعلا خوابم نمیاد. شب به خیر.
سورن- منم خوابم نمیاد. فیلم ببینیم؟
- باشه یه فیلم خوب پیدا کن تا من برم یه دوش بگیرم و لباسام رو عوض کنم و بیام.
سورن- باشه.
رفتم تو اتاق. پریدم تو حموم و سه سوته اومدم بیرون. یه سارافون سفید کوتاه تا زیر باسنم پوشیدم با یه شلوار کتان کشی شیری. موهامم با سشوار خشک کردم و یه کم حالتشون دادم، یه رژ صورتی کم رنگ زدم و یه کوچولو هم آرایش کردم. امشب زود مهمونی تموم شد و منم خواب به سرم نمی اومد.
رفتم تو حال که دیدم سورن یه شلوار گرم کن مشکی با خط ها ی سفید و یه تیشرت جذب سفید پوشیده که بدجور بازوهای عضله ایش رو می انداخت بیرون. داشت با لپ تاپش گزارش تایپ می کرد. عینک مطالعه ی دور مشکیش رو زده بود و با یه اخم کوچیک به مانیتور خیره شده بود.
سرش رو بلند کرد و دوباره مانیتور رو نگاه کرد. دوباره سریع من رو نگاه کرد و سرش رو انداخت پایین و دوباره مشغول تایپ شد.
تو همون حالت بهم گفت:
- تا فراد هم می خوای اون جا وایستی منو نگاه کنی؟
اَه، این باز اون اخلاق گندش برگشت سرجاش. انگار عصا قورت داده. با بی تفاوتی رفتم رو کاناپه نشستم.
- پس فیلم چی شد؟
سورن- چیزی پیدا نکردم.
یه کم کانال ها رو عوض کردم تا یه فیلم اکشن پیدا کردم. البته به زبان انگلیسی بود، اما چه مشکلی داره خب؟ ما زبان انگلیسیمون بیستِ بیست بود.
- سورن این فیلمه خوبه؟
سورن از پشت سرم گفت:
- آره.
و لپ تاپش رو بست و رفت تو آشپزخونه و یه کاسه تخمه و یه پیش دستی آورد و نشست کنارم.
فیلمش خیلی اکشن و پلیسی بود و بعضی جاهاشم عشقی و کمدی می شد.
آخر فیلم بود و هنرپیشه ی مرد و زن کنارهم ایستاده بودن و طبق تموم فیلمای خارجی صحنه ی آخر بوسیدن بود.
سورن یه کم سرش رو خاروند و منم ریز ریز می خندیدم. یه نگاه چپ بهم انداخت و سریع تلویزیون رو خاموش کرد.
سورن- خب اینم که تموم شد.
- اِ، این که تموم نشده بود.
سورن- تموم شد دیگه. تیتراژشم می خوای ببینی؟ پاشو خانوم کوچولو، بخواب که از ساعت خوابت خیلی گذشته.
- من خوابم نمیاد. کنترل رو بده بهم می خوام یه کم دیگه تلویزیون نگاه کنم.
سورن- نه دیگه، برنامه های آخر شب واست خوب نیست.
بعدشم با فشار دستاش منو خوابوند رو کاناپه و پتو رو کشید روم.
با لب و لوچه ی آویزون گفتم:
- من خوابم نمیاد.
بی توجه به من ظرف تخمه رو برداشت و رفت تو آشپزخونه، منم با حالت قهر گرفتم خوابیدم. صبح با احساس برخورد یه چیزی به دماغم بیدار شدم.


هی با دستم پسش می زدم و دوباره می اومدجلو.
- اَه، ولم کن دیگه.
متین- بلند شو دیگه عسل، چقدر می خوابی؟
بلند شدم و با چشمای خواب آلود به متین نگاه کردم و سرم رو خاروندم.
- تو مگه خونه زندگی نداری بچه؟
متین- چرا، ولی هتل شما بیشتر حال می ده. من و سورن صبحونه خوردیم. تو هم برو بخور که کلی کار داریم.
- چه کاری؟
متین- مگه یادت رفته می خوایم بریم کارخونه ی نصیری؟
با شنیدن این حرف عین جت بلند شدم و دویدم سمت دستشویی. اصلا حواسم به کارخونه نبود، باید می رفتیم اون جا. تو آیینه ی دستشویی یه نگاه به خودم انداختم.
موهام به هم ریخته و ژولیده بود و چشمام هم خواب آلود و یه کمم زیرش پف کرده بود. دست و روم رو شستم و رفتم بیرون.
- متین تو خجالت نمی کشی همین جوری میای بالای سر من؟ ناسلامتی نامحرمی ها. یه مدت این جا موندی یادت رفته این چیزا رو؟
متین- این قدر ترش نکن دیگه خانوم کوچولو، ما که با هم این حرفا رو نداریم.
یه اخمی کردم و نشستم صبحونه بخورم.
- من شیر می خوام. پس شیر کو؟
متین- اِوا عسل؟ بیست و پنج شیش سالته، شیر می خوای دیگه چی کار؟
- هه هه هه خوشمزه! شیر کو؟
سورن- تو جنگله.
- شما مگه دیشب تو دریاچه ارومیه خوابیدید؟ احساس بامزگی می کنین؟
متین- احساس نمی خواد، خب هستیم دیگه. مگه نه سورن؟
سورن- اوهوم.
- آره، مخصوصا تو سورن.
سورن با اخم گفت:
- مگه من چمه؟
- هیچی، فقط عصا قورت دادی.
بعدم رفتم از یخچال شیر رو برداشتم و ریختم تو لیوان.
سورن- همین هم از سرت زیادیه. شانس آوردی نمی زنمت.
عسل- نه تو رو خدا، بیا بزن.
متین- بچه ها دعوا میشه ها، بی خیال شین.
سورن- اون شروع کرد. به من چه؟
صبحونم رو خوردم. میز رو جمع کردم و رفتم تو اتاق. کت بلند طوسیم رو با شلوار جین مشکی پوشیدم و موهای کلاه گیسم رو دم اسبی بستم و رفتم تو هال.


نشستم صندلی عقب وتارسیدن به کارخونه حرف نزدم.متین و سورن شوخی می کردن وسربه سرهم می ذاشتن.
البته بیشتر متین شوخی می کرد و سورن می زد تو برجکش.آخه کلا سورن اهل شوخی نیست.موقع خنده هم اخم داره.البته جلوی نصیری اینا خیلی بگو وبنده.توتنهایی هامون اینطوریه...و صدالبته شخصیت اصلیشم توتنهایی هامونه دیگه
متین:خب بپرین پایین
پیاده شدیم وبعد از سلام واحوال پرسی با مانی رفتیم تویه کارخونه.
مانی که خیلی دست پاچه بود گفت:چرا اینقدر سرزده شما گفتین ظهر میای؟
متین:نه ما گفتیم فردا صبح و ظهرش رو مشخص نکردیم.آخه نمی خواستیم تو زحمت بیافتید و شتر قربونی کنید
مانی:ممنون که به فکر جیب منی
متین:خواهش می کنم عوضش ناهار مهمون توایم
مانی:آی قلبم
متین:ای بخیل یه ناهارم به ما نمی دی؟سارا به چی تو دل خوش کرده من نمی دونم والا
یکم تویه کارخونه قدم می زدیم وبه دستگاه ها و قرص ها سرمی زدیم.سورن یه چیزایی رو می نوشت و گاهی اوقات سوال می پرسید.
من ومانی داشتیم جلوترمی رفتیم که دیدم سورن و متین ایستادن. برگشتم که دیدم جفتشون خوشحالن...اما رنگه مانی پرید.
مانی:چ..چر..چرا اونجا وایستادین؟
متین:هیچی عزیز الان میایم
بعد هم اومدن سمتمون و دوباره راه افتادیم.
اروم دم گوش متین گفتم:چی شده؟
متین:پیداکردیم
عسل:چی رو؟
سورن:هیـــــــــس راه برین شک می کنه
یه چشم غره به سورن رفتم و رفتم جلو پیش مانی و مشغول حرف زدن باهاش شدم.
بعد این که تموم کارخونه رو بازرسی کردیم رفتیم تودفتر مدیریت که تا نیم ساعت جلسه ی سهام دارا بود.
یکم منتظر موندیم بعد رفتیم تو...مهندس نصیری بالا نشسته بود.دکتر ساجدی ناصرخان نصیری من سورن مانی وسارا ومتین...
نادرخان:خب چی شد بارها حاضره دکتر؟
دکتر:تا 5 روز دیگه حاضرمی شه
نادرخان:خوبه خیلی به تاخیر نیافتاد
سورن به متین چشمکی زد و دست هاش رو روی میز به هم قلاب کرد و با قیافه ی متفکرانه پرسید:ببخشید این بارهایی که شما می گید چی توشونه؟
یکم اضطراب رو می شد تو نگاه هاشون خوند.
مانی:خب قرص های لاغریه دیگه مهندس آلزایمر گرفتی؟
سورن:نه اما من فکرنمی کنم اینا قرص های لاغری باشه
بعدش دست کرد تو جیبش و از میون یه دستمال کاغذی چندتا قرص رو ریخت روی میز و با اخم بهشون خیره شد.


سورن:من بعد این که دوست دختر سابقم بهم خیانت کرد خیلی افسرده شده بودم.یه دوستی داشتم تو دانشگاه که وقتی دید حسابی دارم از غصه آب می شم دوتا قرص انداخت کف دستمو گفت بزن ازاین غم وغصه درت میاره...
ازاون روز به بعد اون قرص ها شد همه ی زندگیم...بوش روهم از دو فرسخی می شناسم بهم دروغ نگید من خوب می دونم این قرص لاغری نیست واشتباهی هم قاطی قرص ها نشده
یکم می ترسیدم اما سورن تو لحنش یه آرامش خاصی داشت که انگار به کاری که می کنه زیادی مطمئنه.
با دلهره به متین نگاه کردم که لبخند آرامش بخشی بهم زد و دستم و تو دستش گرفت و یکم آروم شدم.
قیافه هاشون دیدنی بود همه قرمز و پراسترس.
نادر خان درحالی که دندوناش روبهم می فشرد گفت:خب حالا که چی؟می خوای شراکتت و بهم بزنی؟یا مارولو بدی؟
سورن:هیچ کدوم...می خوام تو حمل این قرص ها شریک شم...ماباهم شریکیم اگه شما گیربیافتید منم گیرمی افتم هیچ سندی هم ندارم که بگم من ازاین چیزا خبر نداشتم.پس پای خودمم گیره...پس چرا حالا آش نخورده ودهن سوخته بشم؟
ناصرخان:اما مهندس شراکت خرج داره
سورن:درسته هیشکی این قرص ها رو قبول نداره و می گه آدم رو می کشه اما اگه این قرص ها نبود شاید من همون خیلی وقت پیش ها خودم رومی کشتم وامروز به عسل نمی رسیدم.
بعدهم دست من و گرفت ویه لبخند دختر کش زد.اشکال نداره هر چقدر بخواین میارم وسط فقط منم شریک...بی خیانت و دغل بازی
دکترساجدی:ما دغل بازیم؟
سورن:جسارت نکرم فقط گفتم که بدونید می خوام همه جوره باشم
نادرخان:باشه...من به یکم پول احتیاج دارم که این جنس ها رو بفرستم ایران
سورن:اون پول رو من ومتین پرداخت می کنیم
متین:نادرخان من و هم که به شراکت قبول دارید دیگه؟
نادرخان:آره...آره
بعد دستی تو موهای جوگندمیش فرو کرد وکلافه بلندشد و از پنجره به بیرون خیره شد...
اکثرخلافکارهایی که من باهاشون سروکله زده بودم اِند خشن بازی بودن اما اینا قاچاقچی های مظلومی بودن آخی...حیوونی ها...خب مجبورم هستم بد جوری بی پول شدن و خوردن به خنسی.اگر قبول نمی کرد به ضررش بود.البته الانم که قبول کرده به ضررشه...چون می افته تو زندان....
یکم دیگه بحث کردیم و در آخر یه سند محرمانه امضا کردیم که سر هم دیگه رو کلاه نزاریم. بعدش پیش به سوی هتل
عسل:بابا ایول دارین به خدا...داستانت خیلی باحال بود سورن
سورن:خواهش می کنم ما اینیم دیگه
بعدهم یه تعظیم کوتاهی کرد و من خوشحال می خندیدم.


سورن:بریم بالا یا همینجا شام روبخوریم؟
متین:همینجا بخوریم دیگه
سورن:خیلی خب پس بشینید
عسل:می گم مهندس نصیری خیلی زود قبول کرد که باهاش شریک شیم این مشکوک نیست؟
سورن:چرا اما من تمام مدارکشون رودیدم بدجوری خرشون توگل گیرکرده پول کم دارن که آدماشون رو راضی کنن که قرص ها رو وارد کنن...
متین:آره مجبور بود قبول کنه...حالاسورن پول رو چیکارمی کنی مبلغ کمی نیست؟
سورن:خب یه زنگ می زنم به ددی جون می گم برام بفرسته این که مشکلی نداره
بعدش یه چشمک زد وخندیدیم
گارسون:چی میل دارین قربان؟
متین:ایول توهم که ایرانی هستی ایول ایول...من اسپاگتی می خوام
عسل:منم هوس پیتزاکردم
سورن:خب می گفتین ازاون اول می رفتیم یه رستوران ایتالیایی دیگه...منم استیک می خورم
گارسون:بله قربان چیزدیگه ای میل ندارین؟
به هم دیگه نگاه کردیم وسرتکون دادیم.
سورن:نه ممنون
منتظر بودیم که غذاهامون و بیارن.دستم و گذاشته بودم زیر چونم و به گل های رزسفید وقرمز گلدون وسط میز خیره شده بودم.
عسل:دلم برای خونواده ام تنگ شده
یه قطره اشک مزاحم ازچشمام افتاد روی گونم که متین پاکش کرد
متین:گریه نکن خانومی من و نگاه کن چندماه اینجام.جای من بودی چیکارمی کردی پس؟تازه خونوادم که دلم خیلی براشون تنگ شده به کنار هر چی دوست دختر داشتم پرید
باچشم های گرد شده بهش نگاه کردم که باناراحتی سرش و انداخته بود پایین یدونه خوابوندم تو کمرش
متین:هی چته؟
عسل:دوست دختر؟مگه چندتا داشتی بچه پررو؟
متین:به جان متین یادم نمیاد دقیق چندتا بودن ولی به 14.هی 15 تایی می رسیدن
عسل:همه رو باهم داشتی؟
متین:او همچین می گه باهم انگار من گفتم 100 تا افت داره واسه ما کم داشته باشیم اونم پسری به خوشتیپی وجذابی من که دل هر دختری رو می بره...
عسل:جزمن...
متین:توکه دل نداری سنگ دل تا حالا ندیدم عسل ازیکی خوشش بیاد
عسل:اتفاقا من تو رو دوست دارم
متین:جدا؟
عسل:آره داداشی.
بعدشم بینی ش و کشیدم که غذاهامون و آوردن
متین:نه جدا عسل تاحالا کسی رو دوست داشتی؟
عسل:اوم شاید از کسی خوشم اومده باشه اما دوست داشتن نه..نه فکرنکنم
متین:تو و سورن قلب که تو سینه تون نیست
عسل:شما چی آقا سورن؟
سورن رنگ نگاش عوض شد لبخند کمرنگی که روی لباش بود خشک شد وجاش یه اخم تو ابروهاش به وجود اومد.


با قاطعیت جواب داد:نه...غذاتون رو بخورید سرد می شه
یکم تعجب کردم و شونه ای بالا انداختم ومشغول خوردن غذام شدم که نگام به متین افتاد که داره مهربون سورن روکه سرش پایین بود وبا اخم غذامی خورد رونگاه می کرد.متوجه نگام شد که سری تکون داد و مشغول غذاخوردن شد.
تا آخر غذا تقریبا ساکت بودیم و حرف مهمی رد وبدل نشد.فهمیدم که سورن یکی رو دوست داشته ومتین هم میدونه...
وایی فکرکن یکی عاشق این جزیره گرینلند بشه یخ بی احساس...
کی عاشق این می شه آخه...خداییش بی انصافی نکنم خوشگله و با اون هیکل ورزشکاری خیلی جذابه اما دریغ از فسقل احساس تو وجود این بشر...
غذامون که تموم شد رفتیم بالا متین وسورن تو سالن روزمین خوابیدن منم رو تختم...آخ چه حالی داد...
نیمه شب احساس کردم از توی سالن صدا میاد اولش گفتم بیخیال لابد پسران یا بیدارن یا یکیشون پاشده آب بخوره...
اما بعد دیدم صداهای عجیب تری میاد.
پاشدم یه بلیز پوشیدم و رفتم تواتاق.
خب این که روی دست سورن خوابیده متینه اون یکی هم که دستش رو شکم متینه سورنه(!)
بله...بله.. اوه بیشرف ها چه عاشقونه هم خوابیدن...می ترسم متین از سورن حامله شه...
-خاک تو سرت عسل بااین ذهن منحرفت...
-ولی تو رو خدا وجدان جون فکر کن متین ازسورن حامله شه بعد متین با صدای جیغ جیغو به سورن بگه تو منو اغفال کردی من جواب خانواده امو چی بدم؟ واییی چه خنده دار
توهمین فکرا بودم وداشتم به اون دوتا نگاه می کردم که یکی از پشت سر دهنم و گرفت یا خدا این دیگه کیه...
هی بال بال می زدم که ولم کنه یاد بلایی افتادم که اولین بار که سورن رو دیدم سرش اوردم دندونام و اماده کردم ودستش رو گاز گرفتم یدونه هم با آرنج زدم تو شکمش.از درد دلش رو گرفته بود
عسل:متین متین سورن سورن پاشید دیگه
مرد:هیــــــــس ساکت خانوم کوچولو اونا خوابن
عسل:چیکارشون کردی عوضی؟
مرد:هیچی فقط یکم بیهوشن
من کم کم می رفتم عقب واون کم کم می اومد جلو دستم خورد به گلدونی که رو ی میز بود و بوم کوبوندم توسرش...
یارو بیهوش افتاد رو زمین...هرچقدر سورن و متین رو صدا کردم بلند نشدن لعنتی با دستمال بیهوششون کرده بود...


اینم پست دوم



یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم به هوش اومدن متین:اینجا چه خبره من چرا سرم گیج میره سورن:منم سر گیجه دارم حالم داره بهم می خوره.چی شده؟ عسل:هیچی این آقاهه اومده اینجا مهمونی فقط بنده خدا نصفه شب اومد که ماهمه خواب بودیم...نگران نباشید خودم خوب ازش پذیرایی کردم. سورن در حالی که منگ راه می رفت رفت کنار مرده رو زمین نشست. سورن:کشتیش؟ عسل:نه فقط بیهوشش کردم.............  متین:باچی؟ عسل:باگلدون..حیف گلدون قشنگی بود.... سورن 3 تا سیلی زد دم گوش یارو سورن:عسل برو آب بیار ببینیم این لعنتی کیه؟باید به هوش بیاد بدو... رفتم از اشپزخونه یه لیوان آب یخ آوردم بنده خدا سرما نخوره خوبه عسل:بیا سورن سورن آب و ریخت تو مشتش و پاشید رو صورت یارو چندتا هم بهش سیلی می زد... مرده کم کم به هوش اومد سورن:به به متین،آقا به هوش اومدن... مرد:ولم کنید متین:اوا؟چرا؟واسه چی ولت کنیم نصفه شبی اومدی مهمونی زشته پذیرایی نکرده بذاریم بری...کاش ازقبل خبر می دادی جلوی پات گوسفند می کشتیم. سورن:توکی هستی نصفه شب بااین لباسا واون نقاب تواتاق ما چه غلطی می کردی؟ مرد:هیچی هیچی ولم کنید بذارید برم لعنتی ها متین:نوچ..نوچ نشد دیگه بی ادب نباش مهمون نا خونده شدی فحشم میدی؟توکی هستی؟ حالا که نقاب رو از صورتش برداشته بود به نظرم قیافه اش برام آشنا می اومد...آها..آها اون روز تو خونه ی مهندس نصیری دیدمش یکی از بادیگارداش بود... عسل:سورن جان عزیزم یه لحظه بیا سورن و متین چشم هاشون اندازه تخم مرغ شده بود. سورن ابرویی بالا انداخت و پاشد.رفتم تو آشپزخونه اونم دنبال من اومد. سورن:چیه؟چیکارم داری؟ عسل:هیس یواش تر من اون و می شناسم سورن:جدا کی هست حالا؟ عیل:یکی از بادیگاردای ناصر خان اون روز که اومدم توباغ رو یادته؟همون که مارو برد از پله های پشتی تو اتاق.لابد فرستادنش که ببینه ما کلک ملکی تو کارمون هست یانه سورن:مطمئنی عسل؟ عسل:اوهوم تو یادت نمیادش؟توهم که اونو دیده بودی سورن:اون روز این قدر آدم دیده بودم که یادم نیست در ضمن یادت نیست چقدر عصبی بودم؟ عسل:خیلی خب حالا وقت این حرفا نیست سورن:بیا بریم تو فقط تو ساکت باش و مواظب باش سوتی ندی یه ایشی گفتم ورفتم تواتاق...   سورن:متین نفهمیدی کیه؟ متین:نه چیزی نمی گه که سورن:زنگ بزن به پلیس ماکه تواین شهر کسی رو درست حسابی نمی شناسیم لابد دزده دیگه مرد:نه..نه به پلیس زنگ نزنین سورن:مرتیکه اومدی تو اتاق ما نمی گی کی فرستادتت...نه می گی کی هستی اینجا چیکار می کنی ...بعد می گی به پلیس زنگ نزنیم.بزن متین بزن متین:جدی بزنم؟ سورن:خب آره... متین:خب اگه پلیس بخواد تحقیق کنه که... مرد:چیه پای خودتونم یه جا گیره مگه نه؟ سورن:تویکی خفه شو...چه می دونم پس زنگ بزن به مانی یا مهندس نصیری اونا قابل اطمینان ترن بزن اونجا متین:اینوقت شب؟ سورن:می گی چیکار کنیم پس؟ عسل:تا صبح بالا سرش بیدار بمونیم صبح زنگ بزنیم باشه سورن:باشه اما تا صبح باید همه چی رو بگه مرد:من حرفی ندارم سورن یه لگد خوابوند تو پهلوش که مرد افتاد دوباره رو زمین و از درد به خودش مچاله شد سورن:زر می زنی ییا لهت کنم عوضی؟ مرد:من هیچی نمی گم سورن:پس حالیت می کنم اروم آستین هاش رو زد بالا و شروع کرد یه یه ساعتی کتکش زد که مرده دیگه طاغت نیاورد بیچاره زیر مشت ولگدهای سورن له ولورده شده بود... متینم که رو مبل نشسته بود و با پوزخند به اونا نگاه می کرد.منم دلم نمی اومد نگاش کنم... مرده:خیلی خب ..بس..ته بست.ه من و مهندس نصیری فرستاد ببینم ریگی توکفشتون نباشه آخه الکی که نیست بخواین تو قاچاق قرص ها باهاش شریک شید سورن کلافه دستی تو موهاش فروکرد:من و خرو بگو که گفتم به اونا زنگ بزنه پس نگو خود آقایون فرستادنش... متین:خب حالا چیزی هم گیرت اومد؟ مرد:هیچی...اینجا فقط اسناد شراکت بامهندس بود سورن:پس لابد می خواستی نقشه های اف بی آی اینجا باشه؟ عسل:مردک خر دنبال پوچ بودی ما چیزی نداریم که بخوایم توهتل قایمشون کنیم اینجا هرچی هست مال شرکته نصیریه... اونقدرا هم گاگول نیستیم که هرچی سند داریم با خودمون بار کنیم بیاریم اینجا بعد رفتم سراغ لپ تاپ سورن که می دونستم چیزای مخفی و سری توش دم دست نیست و هرچی توهاردش هست مال شرکته نصیریه... برش داشتم وگذاشتم جلوی مرده عسل:بگردش بگردش دِلعنتی واسه چی منو نگاه می کنی ؟ موهاش روگرفتم وگفتم بگرد اونم اروم موس رو برداشت تموم پوشه ها رو گشت عسل:خب حالا چیزی پیدا کردی؟ مرد:نه..نه عسل:خب حالا همینا رو برو به رئیست بگو ازمهندس انتظار نمی رفت که اینقدر شکاک باشه امیدوارم توجیح درستی برای این کارش داشته باشه سورن:خیلی خب دوسه ساعت دیگه صبحه تا صبح پیش آقا بیدار می مونیم وصبحم می ریم دفتر نصیری... تا صبح به نوبت متین وسورن بیدار موندن منم رو کاناپه نشسته خوابم برد.صبح سریع یه چیزی کوفت کردیم وسرسرکی یه چیزی پوشیدیم ورفتیم دفتر نصیری.. البته به همراه گروگان دوست داشتنی...اوعق(گلاب به روتون شرمنده)   سورن با ژست همیشه جدی خودش به علاوه ی یه اخم غلیظ رو صورتش پیاده شد دست مرد رو گرفت پیادش کرد. منم جلو نشسته بودم بایه افاده ی خاصی که از خودم سراغ نداشتم پیاده شدم.متینم با یه پوزخند و اخم نسبتا شدیدی پیاده شد.سه تایی (البته 4 تایی با گروگانه منظورمه که البته جزو آدمیزادحساب نمیشه بنده خدا)جلوی در شرکت نصیری کنار هم ایستاده بودیم وسرمونو گرفتیم بالا به تابلو شرکت خیره شده بودیم عین سه تفنگدار شده بودیم جون شما...بااخم رفتیم بالا. سورن:مهندس نصیری هستن منشی:بله اما... سورن رفت به سمت دراتاق مهندس و یه دوتا تقه به در زد ورفت تو... منشی از پشت سر دوید تو قبل از اینکه سورن حرف بزنه گفت:ببخشید قربان بی هماهنگی اومدن تو نصیری:اشکالی نداره خانوم بفرمایید شما.چطوری منهدس صادقی عزیز چه بی خبر؟ من جلوی در ایستاده بودم. متین ومرده هم بیرون رو صندلی نشسته بودم دراتاق مهندس باز بود سورن هم وسط اتاق ایستاده بود سورن:این بود رسمش مهندس؟واقعا ازتون انتظار نداشتم...اگه چیزی میخواستید به خودم میگفتید بهتون میدادم این دیگه چه وضعش بود؟ مهندس که کلی دستپاچه شده بود ورنگش عین تام وجری شخصیت های کارتونی سرخ وسفید میشد گفت:از ..از چـــی حرف میزنی مهندس؟من که هیچی از حرفای شما سردر نمیارم؟ سورن:از همونی که فرستاده بودید تو سوییت ما واسه جاسوسی...واسه اینکه بفهمه چیزی داریم یانه...چیزی ازتون مخفی میکنیم یانه؟نصفه شبی نزدیک بود زن من سکته کنه...من ومتین رو بیهوش کرد...واقعا بااین کارتون چی رو میخواستید ثابت کنین؟ مهندس که حالا رنگش به شدت پریده بود گفت:کی ..کی گفته من این کارو کردم؟ سورن:خود یارو آقا دزده یا بهتر بگم آقا جاسوسه نصیری:لابد برام پاپوش دوختن چشم نداشتن شراکت مارو باهم ببینم ســورن جون سورن:اما من اینطور فکرنمیکنم متین...متـیـــــن؟آقا روبیار متین:ای به چشم...راه بیافت تا متین ومرده اومدن تو بنده خدا باز رنگ مهندس پرید.عین آفتاب پرست تواین چنددقیقه هزارتا رنگ عوض کرده بود..کم کم داشت با گچ دیوار یک رنگ میشد استتار میکرد... سورن با پوزخند گفت:لابد ایشون رو نمیشناسید اونشب تومهمونی ناصرخان آقا رو زیارت کرده بودیم...بعدشم بنده خدا زیر مشت ولگدهای من دووم نیاورد واعتراف کرد. متین:به همین سادگی به همین خوش مزگی...واقعا ازشما بعید بود این کارا...اعتماد نداشتین یشنهاد شراکتو قبول نمیکردین اگرم میخواستین مطمئن شین یه راه بهتر نه این راه ضایع که دستتون رو برامون رو کنه مهندس یکم صداش وصاف کردو سعی کرد اون ابهت سابق رو بگیره که مانی از پشت در وارد شد. مثل اینکه همه چیز رو شنیده بود. باصدای مانی همه به عقب برگشتیم وبه اون که جلوی در ایستاده بود چشم دوختیم. مهندس که انگار فرشته ی نجاتش اومده باشه آب دهنش رو قورت داد و یه لبخند زورکی زد...   مانی:اونا کار من بود انتظار ندارید که تویه محموله ی بزرگ قاچاق باهامون شریک شید بی هیچ تحقیقاتی؟هـــان؟ متین:این چه وضع تحقیقاته مانی؟تحقیق کردنت هم مثل آدم نیست دلمون و خوش کنیم که مانی:مجبوربودم راه دیگه ای نمی شناختم به هر حال متاسفم سورن:اوهوم تاسف خوبه ولی کارساز نیست دیگه مانی:یعنی چی؟ متین:یعنی ما از شراکت با شما منصرف شدیم هم تویه محموله سورن:وهم تو واردات قرص ها. درحالی که کیفش رو تودستش جابه جا می کرد گفت:تا آخر این هفته فرصت دارید تمام سرمایه ای رو که من ومهندس پویا و خانومم به شرکتتون دادیم رو بهمون برگردونید نصیری:مهندس شما که وضع ما رو می دونید اینقدر لجباز نباشید من از شما عذرمی خوام ولی واقعا مانمی تونیم این پول رو به شما برگردونیم درحال حاضر محموله ها تا 3 روز دیگه وارد ایران میشن خواهش می کنم ما به شراکتتون احتیاج داریم متین:اما ما تصمیم خودمون رو گرفتیم مانی:طلا که پاکه چه منتش به خاکه.ازچی می ترسین ما که چیزی پیدا نکردیم. سورن با یه پوزخند بزرگ درست رو به روش می ایسته...قد مانی هم بلنده اما خب سورن یه سر ازاون بلندتره وهیکلی تره...مرسی هیکل سورن:اگه می ترسیدیم واز چیزی واهمه داشتیم الان به جای اینکه اینجا باشیم باید بلیط می گرفتیم برای فرار ازدستتون،پس حضور ما تو اینجا به این معنیه که ما هیچ ریگی تو کفشمون نیست...مهندس کیانی عزیز... روش رو برگردوند سمت مهندس. سورن:واقعا متاسفم اما از شراکت با شما فوق العاده پشیمونیم مانی:مامی تونیم5%به سودتون اضافه کنیم واسه معذرت خواهی اینطور نیست مهندس نصیری؟ نصیری:بله بله...مهندس لطفا الان که دیگه قراره محموله ها برسه به ایران این بازی ها رو درنیارید شما دارید از موقعیت بد مالی ما سواستفاده می کنید.این کار رونکنید سورن:باشه اما به یه شرط مانی:چه شرطی؟ سورن:ما فقط تو این محموله ی هفته ی بعد باهاتون شریکیم وقتی که سودتون رو بدست آوردید باید سهم ما رو بدید وازهم جداشیم نصیری دستی به چونه اش کشید و متفکرانه گفت:قبوله ودست هاش رو فرو برد تو جیب شلوارش که باعث شد لبه های کت سفیدش عقب تر بره وابهت خاصی پیدا کنه... راستش می دونید من احساس می کنم نصیری اصلا خلافکار خوبی نیست...یکم زیادی شوت می زنه اگرهمین مانی بچه پررو رو هم نداشت الان کلاهش پس معرکه بود...نمی دونم سردار واسه چیِ این این همه نقشه های جور وا جور کشیده خب بگیرش زندونیش کن بره دیگه... -جناب سروان،شاید آدم شوتی باشه ولی همین آدم شوت الان کلی جوون رو داره بدبخت می کنه و هنوز هم دم به تله نداده اون روز هم خدایی شد دستش جلوتون رو شد...زیادی حریف رو دست کم نگیر -ممنونم از تذکرت وجدان جان حالا دیگه می تونی شرت رو کم کنی -بی ادب سورن:خب با اجازه ما دیگه می ریم فقط این بنده خدارو ببرین بیمارستان زیادی ازش پذیرایی کردیم. پوزخندی زد و بعد از یه خداحافظی خشک وخالی دراومدیم بیرون و نشستیم توماشین. اخمای سورن باز شد و با متین دستاشون و زدن بهم متین:ایــــــنه!چه خوب حالشون و گرفتی سورن سورن:پس چی فکر می کنی به من می گن سورن صادقی.تو چرا اینقدر ساکت بودی عسل؟نکنه زبونت رو موش خورده؟ عسل:نه خدا رو شکر هنوز دومترش سرجاشه...حوصله حرف زدن نداشتم دوست داشتم گوش کنم بیشتر سورن:همون بهتر حرف نزدی حرف می زدی همه چیز رو خراب می کردی عسل:زیاد به خودت نناز سورن خان...تازه درگیری هامون با این مهندسای پیزوری شروع شده تازه اوج ماجراست متین:خیلی خب سورن پاشو بیا اینور بشین من رانندگی می کنم. سورن:چرا؟ متین:پاشو دیگه بیا اینور 20 سوالی نپرس سورن بااکراه از ماشین پیاده شد و جاشو بامتین عوض کرد. بعد10 دقیقه دیدیم این راه مسیر هتل نیست...   عسل:متین کجا می ری؟این که راه هتل نیست متین:آره مگه قراره راه هتل باشه عسل:پس کجا می ریم؟ متین:یکم دندون رو جیگر بذار می رسیم خودت می فهمی می دونه من خیلی کنجکاوم از قصد اذیتم می کنه ها سورنم دست می ازمن نداشت علامت تعجب شده بود... بعد بیست دقیقه رسیدم به یه خونه ی ویلایی نقلی تویه خیابون شیک که پراز خونه هایه ویلایی بود که انتهای خیابون می خورد به ساحل خونه هم درست آخرین خونه بود واز پنجره های کناریش می شد دریا رو دید. متین:خب مسافرین عزیز امیدوارم خوش گذشته باشه بهتون لطفا بپرید پایین. عسل:چقدر اینجا قشنگه...اینجا کجاست؟ سورن:راست می گه ما رو کجا آوردی؟ متین:آوردمتون لب دریا غرقتون کنم سهمتون و بکشم بالا...خوب مگه نمی خواستید خونه مو ببینید؟ سورن:این خونه ی توهه؟ متین:پـــــــــ نــــــــ پــــــ خونه ی مادربزرگست اون سگه هم که اونجا نشسته هاپوکوماره... خب بدویید تو که خیلی گشنمه صبحونه ی درست وحسابی که نذاشتید بخوریم حداقل یه ناهار خوب بخوریم.بفرمایید تو... درو باز کردو رفتیم تو...یه خونه ی نقلی کوچولو با دکوراسیون شیک و ساده ی سفید سرمه ای ...یه کاناپه ی سورمه ای رو به روی Tv بود که چندتا کوسن کوچولو با پارچه های طرح دار با طرح های مختلف سفید وسورمه ای روش جاخوش کرده بودن.دیواراسفید،پرده ها سورمه ای...پارکت هم سفید فرش وسط هال سورمه ای...چندتا لوستر سقید وسورمه ای کوتاه وبلند هم از سقف آویزون بودن... به آشپزخونه نگاه کردم کابینت ها سورمه ای یخچال وبقیه وسیله ها سفید سورن:دید زدنت تموم شد عسل:چه شیک و نازه اینجا متین:مبله اجرش کردم سورن در حالی که رویه کاناپه لم می داد:می دونستم سلیقت هیچ تعریفی نداره عسل:اما درعوض خوبه مثل بعضی ها شلخته نیستی داداشم متین باخنده درحالی که ظرف میوه رو میز می ذاشت گفت:منظورت از بعضی ها سورنه دیگه،مگه نه؟ عسل:دقیقا سورن:پس نیستی خونه ی منو ببینی اون و ببینی حتما فکت می خوره زمین عسل:نه بابا؟اعتماد به نفس متین:اون که اعتماد به نفس نیست...یه چیز فراتر از اعتماد به نفسه ولی دور از شوخی سورن راست می گه سلیقش خوبه خونش قشنگه سورن:بفرما عسل خانوم عسل:من که تا باچشم خودم نبینم باورم نمی شه متین:بچه ها ناهار چی می خورین سفارش بدم. عسل:اوم؟؟؟؟؟پیـــــــتزا سورن:منم ...همون پیتزا متین:باشه پس سه تا پیتزا با سس و نوشابه الان زنگ می زنم بیارن. با اومدن پیتزا ها حسابی شکمی پرکردیم ویه چرت زدیم. واقعا خوابیدن باصدای دریا خیلی لذت بخشه خوش بحال متین هر روز اینطوری می خوابه ...خوش شانس کصافط... اخ خدا چقدر خوابیدم وای اینجا چقدر تاریکه من کجام؟نکنه منو دزدیدن...ای بابا اینجا که خونه ی متینه پس چرا اینقدر تاریکه...در اتاق کجاست؟آخ آخ این میزو کی گذاشته اینجا وای هالم که تاریکه...اینا کجان؟نکنه کشتنشون...وای خدایا نکنه بهمون شبیخون زدن؟   - متیــن؟ سـورن؟ کـجایین؟ خدا چرا هیشکی این جا نیست؟ ای بابا، حالا بیا دنبال در خروجی بگرد! اُه این وسیله ها چرا سر راهن؟ خــــــدا اعصابم خرد میشه ها! آخ... پام گیر کرد به لبه ی فرش و با مخ افتادم زمین و پیشونیمم خورد به دسته ی مبل. "آیــــی" چیزی که نمی دیدم ولی حدس می زدم پیشونیم خون اومده. مامـــــان، من چه گناهی کردم که همه ی فرش ها تو این جا با من لجن؟ یواش دسته ی مبل رو گرفتم و بلند شدم. عین کورا راه می رفتم. آها، این فکر کنم دستگیره باشه. خود نامردشه، کثافت دو ساعته دارم دنبالش می گردم. در رو باز کردم. اِ، مثل این که کل منطقه برقش رفته. همه جا تاریکه، من چقدر می ترسم! این چقدر زشته که من دارم می لرزم. - متــین؟ سـورن کجــایین آخه؟ اوه، یه نفر داره میاد این ور. عین شبح می مونه تو تاریکی. یا خدا، منو نخوره. خودت هوام رو داشته باش. من تا حالا آدمخور ندیدم. وای، با اون هیکلش معلومه چند نفر رو خورده. - جلو نیا. دو قدم به سمتم برداشت. - دِ لعنتی می گم جلو نیا دیگه. سورن- آروم باش منم. - اِ تویی؟ من فکر کردم آدمخواره. از دور هیکلت شبیه اونا بود، از جلو هم خود اونا. سورن- - کم حرف بزن. برقا چرا رفت؟ - من چه بدونم؟ لابد ادیسون اعتصاب کرده برق رو برده. شما کجا بودین؟ منو تنها گذاشتین تو این خونه ی تاریک کجا رفتین؟ ها؟ ها؟ ها؟ سورن- خواب بودی با متین رفتیم لب دریا. چیه؟ نکنه ترسیدی؟ خانوم شجاع، از شما بعیده ها. - نخیر، ولی اصلا کار درستی نبود منو تنها گذاشتین تو خونه ی تاریک. تو هم جای من بودی می ترسیدی دیگه. سورن- من عمرا بترسم. مگه بچه ام؟ - راست می گی، حواسم نبود توی غول تشن از هیچی نمی ترسی. سورن- درست صحبت کنا، هیچی بهت نمی گم پررو شدی ها! مثل این که یادت رفته جایگاهت رو. بعد آروم لباش رو آورد دم گوشم و گفت: - سروان کوچولو. نفسش خورد به گوشم و با دست صورتش رو پس زدم. - کم درجت رو به رخ من بکش. حالا یه درجه که چیزی نیست، تو سن پدر بزرگ من رو داری. نه، جان من خودت رو با من مقایسه کن، بچه پررو! متین- چه خبرتونه؟ برقا رفته؟ - پ نه پ، تولدته با همسایه ها دست به یکی کردیم سورپرایزت کنیم یهو بپریم جلوت بادکنک بترکونیم خوشحال شی. متین که صداش رگه های خنده داشت گفت: - بیا بریم تو چندتا شمع برداریم. - واسه چی؟ متین- هیچی، گفتی تولد گرفتین واسم حیفه شمع فوت نکنم، گفتم بریم شمع بیاریم. تو این تاریکی آدم دست و پای خودشم نمی تونه تشخیص بده. - من نمیام تو ها، خودت برو. متین- باشه، پس شما همین جا بایستین تا بیام. سورن- باشه. متین رفت تو و بعد از چند دقیقه با یه بسته شمع و یه فندک برگشت. یه دونه تو دستش روشن کرده بود و بقیه هم تو بسته بودن. بسته رو داد به من. متین- بگیر نفری یکی روشن کنید. دوتا شمع درآوردم و گذاشتم رو زمین. سورن نشست و با فندک روشنشون کرد. نشستیم دور شمع ها. بعد دو دقیقه دیدم سورن خیره شده بهم.   عسل:چیه خوشگل ندیدی؟ سورن:خوشگل که تا دلت بخواد دیدم دراکولا ندیدم یا بهتره بگم خون آشام اونم از نوع ماده اش رو عسل:خودتو تو آینه دیدی تا به حالا سورن:آره دیدم...به قدرت خدا پی بردم که چه زیبا منو نقاشی کرده عسل:آره فقط فکرکنم دست خدا خورده هرچی آبرنگ بوده ریخته رو صورتت همچین این شکلی شدی متین فقط می خندید وبا شمع بازی می کرد.سورن دستمالی از جیبش در آورد وکشید روپیشونیم و جلو روم گرفت:واسه این می گم خون آشام...چی کار کردی با خودت؟ عسل:اِ داره خون میاد؟هیچی تواون تاریکی پام گیر کرد به لبه ی فرش با سرخوردم به دسته ی مبل متین:مبلم که خونی نشد؟ عسل:متین جان من مهم ترم یا مبلتون؟ متین:مبلمون سورن داشت کرکر می خندید منم هی حرص می خوردم دوتا مشت نثار بازویه متین کردم سورن:شما خیلی وقته باهم کار می کنین؟ متین:از وقتی که من وارد بخش سرهنگ محمدی شدم...دوره ی سروانیم بود فکرکنم حدود 4سال قبل...اون موقع عسل ستوان بود...یه ستوان تازه وارد که کلی دسته گل به آب می داد سورن:معلومه این دختر بدون شر نمی تونه زندگی کنه بی دسته گل به آب دادنم نمی تونه کار کنه عسل:یعنی می خواین بگین شما هیچ وقت تازه کار نبودید نه؟از شکم مادر سرگرد به دنیا اومدین دیگه؟ متین:عسل باهمین زبونش تا همین جا رسیده ها...هیشکی حریف این زبونش نمی شه سورن چشمکی زد وگفت:هیشکی جز من عسل:اوه اعتماد به نفست و برم زیاد خودت و تحویل نگیر گنده تر از توهم حریف زبون من نشدن خیالت جمع که منو نمی تونی ببری سورن:جوجه رو آخر پاییز می شمارن جناب سروان عسل:عمرا بتونی حریف من بشی سالی که نکوست از بهارش پیداست سورن در حالی که دستاش رو روی سینه قلاب می کرد گفت:منم واسه همین می گم من تورو میبرم واسه همین نکویی سال دیگه تا اومدم جوابش و بدم ودهنم و وا کنم برقا اومد و پاشد رفت. زیرلب گفتم لااقل وایسا جوابتو بگیر متینم پاشد رفت تو منم شمع ها روخاموش کردم ورفتم توحال.توآینه ی هال خودمو دیدم یه خراشیدگی رو پیشونیم بود که ازش یکم خون می اومد.سورن رفت در یخچال رو باز کرد. سورن:عسل بیا اینجا.با اکراه رفتم سمتش.دستاش رو گذاشت زیر بغلمو بلندم کرد من و گذاشت رو اپن... از حرکتش چشام 4 تا شده بود. با یه دستمال کاغذی خون پیشونیم و پاک کرد.بعد چسبی رو که دستش بود زد رو پیشونیم سورن:مراقب خودت باش زیادی داری خودتو زخمی می کنی بعد یه ضربه کوچیک زد رو بینیم.هه کوه یخ مهربون شده باز عسل:آخه چیکار کنم تقصیر من که نیست سورن رفت تو دستشویی که دستاشو بشوره...البته فکرکنم...منم که اون بالا روتازه کشف کرده بودم عین دختر بچه های کوچولو پاهام و تکون می دادم متین:نکن دختر چقدر پاهاتو تکون می دی عسل:بی اعصاب شدی ها متین...رفتیم ایران یه دکتر برو متین:توهم جای من این همه رنج و تحمل می کردی بی اعصاب می شدی می دونی چقدردلم برا خانوادم تنگ شده چندماهه اینجا دیگه خسته شدم عسل:همه دوست دارن بیان خارج زندگی کنن فکر می کنن بهتره بیشتر حال می ده تو اومدی اینجا دیوونه شدی؟ متین:من آدمش نیستم عسل...من هیچوقت عشق خارج نبودم و نیستم خیلی از کشورها رو رفتم شاید خیلی هم نه ولی خب 4تا شایدم5تا کشورو گشتم ولی هیچ جا برام ایران نشد...هیچ جا وطن خود آدم نمی شه دلم برای مامان بابام تنگ شده سورن درحالی که با حوله دستاش و خشک می کرد اومد پشت من ایستاد و آرنجاش رو به اپن تکیه داد سورن:آخی بچم دلتنگه متین:شماها دلتون تنگ نشده عسل:من که خیلی دلم برای خانواده ام تنگ شده حتی وقت نمی شه باهاشون تلفنی صحبت کنم متین:بفرما تازه شماها بعداز من اومدین دلتنگین من که جای خود دارم سورن:ایشالا موفق برمی گردیم ایران خستگی و دلتنگیمون برطرف می شه عسل:خداکنه متین:فعلا که همه چی خوب پیش میره عسل:امیدوارم تا آخرش هم خوب پیش بره   متین:فردا چیکار می کنیم سورن؟ سورن:فردا می ریم شرکت از نزدیک هم قرص ها رو می بینیم هم نوع قرص های روانگردانش رو تشخیص می دیم...بعدشم باید بریم ماشین هایی رو که قرص ها رو وارد می کنن ببینیم عسل:مگه قرص هارو با ماشین می رن؟ سورن:فقط قسمت اولش رو که تا به دریابرسیم...از کارخونه تا لب دریا بعد سوار لنچ می کنیم و می بریم عسل:ماهم باهاشون می ریم ایران؟ سورن:آره هم ما هم دار و دسته ی نصیری چندتامون همراه محموله می ریم چندتامونم با هواپیما کاملا رسمی ومحترمانه که کسی شک نکنه عسل:ماجزو کدوم دسته ایم؟هواپیمایی ها یا لنچی ها؟ سورن:هنوز معلوم نیست به احتمال زیاد من و تو با محموله میریم متیم با نصیری از راه هوا میاد...حالا فردا می ریم در مورد ایناهم اگه وقت شد حرف می زنیم محموله تا سه روز دیگه راهی می شه پس ما فقط فردا وپس فردا اینجاییم متین:شرمنده بچه ها غذا نتونستم درست کنم فعلا بیاین این املت وبزنیم تو رگ بعدم بریم لالا که کلی کار داریم فردا سورن:چه جوری بخوابیم؟ متین:اول می ری سرجات اروم چشماتو می بندی سعی می کنی خوابت ببره اگرم خوابت نبرد گوسفندا رو می شمری حتما خوابت می بره سورن:هه...هه خندیدم...منظورم اینه که کجا تو که یه اتاق بیشتر نداری اینجا چطورمی خوایم بخوابیم؟ متین:سه تایی رو تخت می خوابیم خب دوستانه وصمیمی عسل:دیگه چی بچه پورولابد هر ده دقیقه هم هر کدوممون پرت شیم از تخت پایین،نه؟ متین:نه عزیزم تورو می ذاریم وسط که نیافتی یوقت اوف بشی...من وسورن می افتیم تو حرص نخور جفتشون زدن زیر خنده با صدای بلند که غذا پرید تو گلوی سورن بیشرف... عسل:زهرمار بی ادب ها...واقعا که دل سردار خوشه من و با کی ها فرستاده...نگاه کن توروخدا یه بره رو سپردن دست دوتا گرگ خبیث متین دندوناش و بهم نشون می داد:بپا نخوریمت بره کوچولو...مثه این کهخیلی خوشمزه هم هستی ها این دفعه اخم کردم واقعا پورویی تمام بود بااین طرز حرف زدنشون زشته واقعا...سورن بیشتر می خندید اما متین بلبل زبونی می کرد...نه خداییش می گن خارج اومدن جنبه می خواد می گید نه این متین وقتی تو ایران بود به خواهرای محجبه اداره که چادر و مقنعه می پوشیدن هم نگاه نمی کرد واز حجب وحیا سرش رو می انداخت پایین و واسه گفتن 4 تا جمله اداری کلی سرخ وسفید می شد... حالا پورو پورو نیلوفر وسارا رو بغل می کنه...بامن اینجوری حرف می زنه خدا می دونه مانبودیم اینجا چه کارا که نمی کرده...نمی دونم چقدر تو فکر بودم که سورن دستش و جلو صورتم تکون داد سورن:کجایی عسل؟نترس بابا متین شوخی کرد اینقدر هم دیوونه نیست که گوشت تلخی مثه تو رو بخوره با اخم غلیظ توچشماش زل زدم نمی دونم تو چشمام چی خوند که نیشش بسته شد.با جدیت رو به متین گفتم: عسل:نگفتی؟ متین:چی رو؟این که چطور می خورمت رو؟ عسل:رو تو کم کن سرگرد پویا بسته هر چی به روت خندیدم...شوخی هم حدی داره دیگه متین:ببخشید خواهری فکرنمی کردم ناراحت شی ...ببشخید عسلی جونم؟باشه؟ عسل:نگفتی کجا باید بخوابم؟ متین بلند شد واومد جلوم ایستاد یه سر وگردن ازم بلندتر بود...بادستاش بازوهام و گرفت و سرش رو مثل بچه ها کج کرد   متین- تا باهام آشتی نکنی نمی گم کجا باید بخوابی. سعی کردم خودم رو از حصار دستاش آزاد کنم که این بار محکم تر بازوهام رو گرفت و سرش رو آورد دم گوشم و زمزمه کرد: - اول منو ببخش، دوم شامت رو بخور، سومم برو تو اتاق خواب رو تخت بخواب. سورن- به جان سورن تو این یه ماه اصلا یادم رفته چطور رو تخت می خوابن، از بس خانوم جای ما رو اشغال کرده. خوش شانسی هم حدی داره ها! - خب برو رو تخت بخواب که آرزو به دل نمونی یه وقت. متین- زشته سورن جون، من و تو پسریم می تونیم تو هال بخوابیم، ولی عسل دختره خوبیت نداره. - نمی خواد، من امشب رو کاناپه می خوابم. متین- عسل ... - همین که گفتم. متین دیگه حرف نزن، غذام یخ کرد، اَه. متین- بشین داغش کنم. - بدو فقط. بعد شام همه تو هال نشسته بودیم. سورن و متین مشغول ورق بازی بودن و در حین بازی تخمه می خوردن. منم یه فیلم توپ پیدا کرده بودم و یه پیش دستی تخمه هم گذاشته بودم جلوم و هی می خوردم و فیلم نگاه می کردم. ژانر فیلمش پلیسی کمدی بود، منم که عاشق این جور فیلم ها. هیچ وقت نمی تونستم از این فیلم ها بگذرم. اگه می تونستم هر فیلمش رو هم چندبار نگاه می کردم. زبان اصلی بود با زیر نویس فارسی. - می گم جای سردار کاشانی خالی که ببینه سرگرداش نشستن در کمال وقاحت ورق بازی می کنن. واقعا که، جمع کنین بساط لهو و لعبتون رو! متین- سردار کاشانی نیست تو داری جاش گیر می دی؟ بی خیال بابا، قمار که نمی کنیم. - هرچی باشه گناهه. سورن- آها اون فیلمی که شما داری نگاه می کنی گناه نداره، نه؟ - فیلم فیلمه دیگه، چه گناهی داره؟ تازه فیلمش هم پلیسیه دیگه. سورن- آها، اون تیکه هاشم که اصلا نمی بینی، نه؟ سرخ و سفید شدم. بچه پررو اون که داشت بازیش رو می کرد، مگه فیلم رو هم نگاه می کرد؟ فیلم بدی نبود ها، ولی وسط وسطاش چندتا صحنه ی بد داشت که فراتر بود. سعی می کردم کانال رو موقتا عوض کنم یا طوری بشینم که مانع دیدشون بشم و نتونن تی وی رو ببینن. بچه پررو همه جاش هم چشم داره. سورن- چی شد؟ خانوم خجالت کشیدن؟ هه، چه حرف خنده داری زدم! تو و خجالت؟ محالاته. - جنابعالی بازی می کنی یا حواست به فیلم منه؟ سورن- هر دوتاش، هم بازی می کنم هم حواسم به توئه. - از بس فضولی! سورن- فکر نمی کنم لازم باشه برای این کار از تو اجازه بگیرم. - برای فضولی منظورته دیگه؟ سورن- برای ... - هیــــس بازیت رو بکن بذار فیلمم رو نگاه کنم. سورن- ما که داشتیم بازیمون رو می کردیم، شما بخش امر به معروف و نهی از منکرتون فعال شد و خواستین بزنین تو برجک ما، ولی خوشبختانه تیر به خودت برگشت. - اصلا هم این طور نیست. متین آروم به سورن گفت: - کم سر به سر این بذار. تا فردا هم بخوای باهاش کل بندازی، کم نمیاره. بازیت رو بکن. - معلومه کم نمیارم آقا متین. متین- دختر تو گوشت این قدر قویه یعنی؟ من خیلی آروم گفتم ها! - پس چی فکر کردی؟ یه پلیس خوب باید همه چیزش قوی باشه تا بتونه از پس هر چیزی بربیاد دیگه. نمی دونم چقدر از کل کل من و سورن گذشته بود، اما می دونم دیگه کاری به کار هم نداشتیم. بعضی اوقات برای هم کری می خوندن و یکدیگر رو بازنده می دونستن. بعضی اوقات هم صدای خنده هاشون می رفت رو هوا. من عجیب رفته بودم تو بحر فیلم. اوه اوه، فیلم حساس شد. خدا کنه اینا حواسشون به بازی باشه، وگرنه دوباره سورن برام دست می گیره. کم کم به شدت حساسیت افزوده می شد که دستی جلوی صورتم حایل شد و مانع از دیدن صفحه ی تلویزون شد.   آروم سرش رو آورد دم گوشم. خودم رو کنار کشیدم. سورن- زشته این چیزا خانوم، نگاه نکن. حداقل جلوی دوتا پسر مجرد خوب نیستا! یه کم خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین، طوری که چسبیده بود به گردنم. با صدای آروم و پر از خجالت که تا حالا جلوی سورن سابقه نداشت گفتم: - خب همش که این طوری نبود، چندتا سکانسش این طوری بود دیگه. قطعا اگر سورن از اول با لحن آروم بهم نگفته بود باهاش کل می انداختم و می گفتم "خب تو جلو چشمات رو بگیر. به من چه که دوتا پسر مجرد تو خونه س ومن نباید فیلمی که دوستش دارم رو ببینم؟" اما در مقابل اون لحن گرم و آروم چاره ای جز سرخ و سفید شدن و خجالت نداشتم. کنارم نشسته بود، اون قدر نزدیک که بدنمون با هم تماس داشت و گرمی تنش رو حس می کردم. زانوهام رو که عصبی تکون می دادم می خورد به زانوهاش و یه طوری می شدم. دستش رو گذاشت زیر چونم و صورتم رو آورد بالا. تو چشمام نگاه کرد. بی اختیار زل زدم تو اون چشمای عسلی تیره که حالا کاراملی و شیرین شده بود و با شیطنت خاصی نگاهم می کرد.. ازش ترسیدم. نکنه فیلم روش تاثیرگذاشته باشه و... نه نه، سورن هرچی هم که باشه اهل این کارا نیست. خودش می گفت دستش امانتم. این متین کجا رفت؟ هان؟ هر وقت باید سر و کله اش پیدا بشه نیست. هر وقت هم که باید نباشه عین خروس بی محل جلو رومون سبز میشه. سورن با صدایی که توش رگه های شیطنت موج می زد گفت: - نمی خوای بخوابی؟ -چرا چرا، بذار فیلمم تموم شه. روم رو کردم سمت تلویزیون که دیدم تیتراژه. - اِ، این کی تموم شد؟ نفهمیدم آخرش چی شد. همش تقصیر توئه. چونم رو از دست سورن کشیدم بیرون و با کف دستم سینش رو هل دادم عقب، آخه زیادی اومده بود جلو. با حالت قهر کوسن رو بغل کردم و اخمام رفت تو هم و لبام آویزون شد. - نذاشتی ببینم چی شد آخرش. اَه، خروس بی محل! سورن- آخرش همون صحنه خوشگله اتفاق افتاد و تموم شد. حالا نمی خوای بخوابی؟ - تو چه گیری به خوابیدن من دادی آخه؟ سورن با قیافه ی مظلومی گفت: - آخه دیروقته. نمی خوابی؟ سری تکون دادم و با کلافگی گفتم: - چرا. برام پتو و بالش میاری؟ سورن- من یه چیزی گفتم، تو جدی نگیر. برو تو اتاق بگیر بخواب. - نه کاناپش خیلی نرمه، همین جا می خوابم. می خوام تلویزیون نگاه کنم، خوابم نمی بره. سورن با اخم ساختگی و لبخند شیطونی گفت: - باشه، فقط چیزای بد ممنوعه ها، گفته باشم. وگرنه گوشت رو می کشم دختر بدی بشی! بعدهم بی هیچ حرفی رفت تو اتاق و یه پتو و بالش برام آورد. بالش رو گذاشتم زیر سرم و اونم پتو رو روم کشید. با نوک انگشتش زد رو بینیم و گفت: - شیطونی نکنی ها خوشگله، وگرنه با بنده طرفی. - یعنی چی؟ سورن لبخند خبیثی زد و گفت: - حالا! شب بخیر وروجک. - وروجک خودتی. شب بخیر. منم یه کم کانال گردی کردم که آخر سر نمی دونم کی خوابم برد. صبح با صدای غر غر های متین از خواب پریدم. پتو رو کشیدم بالاتر و سرم رو کردم زیر پتو که آفتاب چشمم رو نزنه. متین هم یه سره داشت حرف می زد. متین- خب دختر خوب می خوای بخوابی چرا این تلویزیون رو خاموش نمی کنی؟ خونه ی خودت نیست دلت بسوزه که. پاشو عسل، چقدر می خوابی؟ پاشو کار و زندگی داریم، باید بریم شرکت نصیری. می دونم بیداری، پاشو. - اه متین بذار بخوابم. شب تا کی خوابم نبرد. متین- بله از صدای تلویزیون معلوم بود که خوابت نبرد و نذاشتی حداقل ما بخوابیم. پاشو دختر، پاشو یه دوش بگیر بریم شرکت. باید زود بریم یه وقت چیزی رو تغییر ندن که سرمون کلاه بره. - یه نیم ساعت دیگه بذار بخوابم، به جون تو اصلا حال بیدار شدن نیست متین. متین- پارچ آب یخ میارم ها، تو بگو نیم ثانیه. گفتم پاشو، یعنی پاشو. سورن از اتاق خواب با موهای خیس اومد بیرون. از لای پتو داشتم نگاهش می کردم. موهای قهوه ای تیره و خیسش رو پیشونیش ریخته بود و عین بچه ها شده بود. آخی نازی، چه خوشگل شده!   سورن:چه خبرته متین؟سر صبحی صداتون خونه رو برداشته متین:ازاین خانوم برس تا نصفه شب نشسته تلویزیون نگاه کرده اونم با صدای بلند یادش هم رفته خاموش کنه تا صبح تلویزیون روشن بوده...الان هم که با کتک باید بیدارش کنم...پا نمیشه بلند شدم وسیخ نشستم با موهای ژولیده...توآیینه که هنوز خودم رو ندیده بودم اما مطمئن بودم قیافه ام وحشتناک شده که متین نیم متر پرید عقب ودستش رو گذاشت رو سینش و با ادای دخترونه گفت:ایــــــــــش دختر خدا مرگت بده ترسیدم با این قیافه ات...بچه ام نیافتاده باشه خوبه... با خنده وعصبانیت بالش رو پرت کردم سمتش که رو هوا گرفتش عسل:زهرمار...خیلی هم دلت بخواد متین:پاشو یه نگاه تو آیینه به خودت بیاندازقیافه و سر و وضعت رو ببین بعد بگو دلت بخواد بپر برو حاضر شو بیا صبحونه با اخم در حالی که زیر لب به متین و آبا واجدادش درود می فرستادم رفتم تو اتاق وبا یه حرکت میگ میگ ای چپیدم تو حموم... اوه...بوی عطر وادکلن وافتر شیووانواع شامپو قاطی شده تو حموم چه کردی سورن... منم نا مردی نکردم شامپوهای خوشجلم رو که همیشه تو کیفمه با خودم آورده بودم...اول چنددست موهام رو با شامپوهای خوشبوم شستم بعدهم شامپوبدن و... فکرکردی آقا سورن جلوت کم میارم؟؟؟عمرا!!!به من میگن عسل آرمان پرنسس زیبایی ... اوه اعتماد به نفسم تو حلقم...نیم ساعتی میشد که تو حموم بودم البته از لج متین سعی کردم طولش بدم وقتی حرص میخوره عجیب بامزه میشه از گوشاش انگار دود میاد بیرون عین شخصیت های کارتونی آها آها مثل تام وقتی نمیتونه جری رو بگیره و بخوره قرمز میشه و دستاش رو مشت میکنه و از گوشاش دود میزنه بیرون متینم وقتی حرص میخوره دقیقا شکل تام میشه... متین اگه بفهمه تو دلم بهش گفتم تام سرم رو از تنم جدا میکنه...صدای متین از بیرون میاومد... متین:بدو دیگه عسل نیم ساعته رفتی تو حموم خوبه هر روز حمومی ها بیا بیرون دیگه دیرمون شد عسل:آه چقدر تو امروز نق می زنی برو بیرون در اتاقم ببند بیام بیرون متین:باشه فقط بجنب دختر عسل:نترس نیلو جونت در نمی ره که متین:جای حرف زدن یکم سریع باش بعدم رفت بیرون و در و بست منم یه حوله ی کوتاه پیچیدم دور خودم حوصله نداشتم حوله تن پوشم رو ازهتل با خودم بار کنم بیارم اینجا البته اگه حوصله هم داشتم این آقا متین اینقدر ماروشگفت زده کرد که وقت به حوله آوردن نرسید.همینم خدایی داشتم. آخه می دونید تواین ماموریت بهم ثابت شده باید همیشه یه سری لباس اضافه همراهم باشه... به حوله ی صورتی کم رنگی که عین لباس دکلته تنم کرده بودم نگاه کردم...آدم اینطوری هم می تونه برم مهمونی؟جالب می شه ها،نه؟ بعد از یکم دید زدن خودم تو آیینه ی اتاق متین رفتم سراغ ساکم و یه بلیز دامن رسمی کرم برداشتم و با کلاه گیس موهایِ فرم رو...انداختمشون روی تخت...موهام رو سشوار کشیدم وبا دقت بستمشون که از کلاه گیسم نزنه بیرون... که یه دفعه گوشی سورن که رو تخت افتاده بود زنگ خورد اونم بی اجازه ودر زدن پرید تو اتاق... وای خدای من فاجعه بیشتر از این نمی شه...   مات بهم دیگه نگاه می کردیم نگاش از رو چشمام به سرشونه های لختم سر خورد...بعد انگار که تازه متوجه اوضاع شده باشه رفت سمت موبایلش و از اتاق سریع رفت بیرون... تنگی نفس گرفته بودم نشستم رو صندلی تا یکم نفسم جابیاد...به آینه نگاه کردم که ببینم چه شکلی بودم که سورن اونجوری خیره مونده بود... حوله ام که هنوز به حالت یه لباس دکلته کوتاه بدنم رو در خودش گرفته بود کمی شل شده بود خداروشکر جلوی سورن نیافتاده بود که آبرو وحیثیتم تماما بره... دم سردار گرم که گفت یه صیغه محرمیت بخونیم مگره گناه کرده بودم الان حسابی ها... -اه دختر چرا اینقدر حرف می زنی پاشو لباستو بپوش که سر وکله ی متین پیدا نشده اونم یه فیضی ببره... -خیلی خب بابا پاشدم دیگه کت ودامنم رو پوشیدم وکلاه گیسم رو گذاشتم و با عطرم طبق معمول دوش گرفتم...جای مامان خالی که باز داد بزنه عسل باز بااون عطر تو دوش گرفتی؟چرا به فکر سرمن نیستی...آخه مامانم به بوی ادکلن حساسیت داشت و سریع سردرد می گرفت... گفتم مامان یادم افتاد چند روزه باهاش صحبت نکردم...چقدر دلم برای خانواده ام تنگ شده بود... حیف سردار گفته زیاد باهاشون ارتباط نداشته باشیم گفته اینطوری برای همه مون بهتره... چه می دونم والا...اومدیم شب یه زنگی بهشون می زنم... -عسل به سورن نگاه نکن باشه؟انگار هیچ اتفاقی نیافتاده خب؟ -باشه دیگه فکرنمی کنم حالا اجازه می دی جناب وجدان برم بیرون؟ -آره فقط یکم سرت و بگیر بالا وخیلی ریلکس برو بیرون... منم به حرف وجدان جونم گوش کردم انگار نه انگار که سورن منو اونطوری دیده رفتم بیرون که باز غر غر های متین شروع شد...این پسره فکش در نرفت از بس که غر زد؟ متین:چه عجب سرکار خانوم اومدن بیرون...بیا صبحونت رو بخور ماهم بریم لباس مون رو عوض کنیم...زود بخوری ها ما اومدیم باید تموم کرده باشی... همونطور که فکرش رو کرده بودم متین از عصبانیت شبیه تام شده بود چقدر با مزه شده بود...هه..هه... متین رفت تواتاق .من هنوز دم در اتاق ایستاده بودم وبعد رفتن متین یکم دهن کجی کردم و اداش رو در آوردم... -تموم کرده باشی...ای ای ای سورن از کنارم رد شد وچشم دوخت تو چشمام سری از روی تاسف برام تکون داد و رفت تو... همینم مونده این بهم بفهمونه مسخره کردن دیگران زشته...بابابزرگ... منم رفتم یه دل سیر صبحونه خوردم البته هول هولکی که این ننه غر غرو منظورم متینه باز نیاد و سرم داد بزنه سریع سفره رو جمع کردم که اونا هم اومدن بیرون. سورن کت وشلوار اسپرت کتان کرم پوشیده بود...نگاه هر کاری می کنه باید بامن سِت کنه انگار...بایه تیشرت جذب ساده ی قهوه ای عینک قهوه ایش رو هم زده بود به چشماش... متین هم یه کت وشوار مشکی اسپرت با پیرهن سبز رنگ چشماش...بیشرف ها خوب خوشتیپ بودنا... متین:حاضری دیگه عسل؟ عسل:فقط وایسا کیف وعینکم رو بردارم... کیف دستی قهوه ایم رو برداشتم با کفش پاشنه 3 سانتی سِِتش رو پوشیدم... چون صبحونه خورده بودم رژلبم یکم پاک شده بود سریع از کیفم رژلب براق گلبهی ام رو برداشتم وبادقت اما تند کشیدم رو لبای نازکم...دستمو کردم تو موهای کلاه گیس و یکم تکون دادم عینکم رو از رو میز توالت برداشتم واومدم بیرون... عسل:من حاضرم بریم... با ماشین متین به سمت شرکت نصیری حرکت کردیم... توکل راه متین وسورن درمورد پرونده ودستورات سردار صحبت می کردن و من بی حوصله به حرف هاشون گوش می کردم...آخه هر حرفی رو ده بار تکرار می کردن ویه جوری باهام حرف می زدن که انگار من گاگول تشریف دارم...دورازجونم... بالاخره رسیدیم من زودتر از همه خودم رو پرت کردم از ماشین بیرون...   سورن:چه خبرته؟چقدر هولی؟نترس ناهار نمی دن که اینقدر عجله داری... عسل:راستش دلم برای مانی جونم تنگ شده دیگه طاغت دوریش رو ندارم یه لبخند از خباثت زدم و راه افتادم عصبانیت رو تو تک تک سلول های بدنش می دیدم وای چه حالی می ده حال گرفتن... خدا این حال گرفتن رو از ما نگیره که اگه بگیره کار وکاسبی مون کساد می شه...داشتم برای خودم راه می رفتم که سر پله ی سوم دستم رو محکم از پشت گرفت وبا عصبانیت نگاهم کرد... منم بیخیال گفتم:چته؟ولم کن دستم درد گرفت سورن:که دلت واسه مانی جونت تنگ شده دیگه؟یه دلتنگی بهت نشون بدم که خودت حظ کنی(شرمنده حظ رو اینطوری می نویسن آیا؟)از کنار من جنب بخوری خودت می دونی...یه امروز مثه آدم رفتارکن عسل:دستم رو ول کن...من باهر کسی مثه خودش رفتار می کنم.زدی ضربتی،ضربتی نوش کن... سورن:دارم برات... عسل:داشته باش نیست که من کم میارم متین:تام وجری بست کنید...زشته جلو مهندس اینا هه تام که تویی متین جون...طفلکی خودشم نمی دونه اسمش رو گذاشتم تام... به سورن نگاه کردم...یاخدا بااین هیکل...اوم؟بزار فکرکنم چی بهش می خوره...آها غولتشن...نه بابا توام ها تکراریه این...خب نشد؟ عین غول چراغ جادو می مونه...هه فکرکن سورن بااین هیکلش جلوی من زانو بزنه...بگه امر بفرمایید سرورم هر آرزویی داشته باشید برآوردم می کنم...منم بهش بگم یه خونه شکلاتی می خوام باکلی شیرینی وشکلات که هیچ وقت تموم نشه... آخه می دونید بچه که بودم یه کتاب داستان داشتم خانه شکلاتی کلی به هانسل و گرتل حسودیم می شد.... بعدشم یه لامبورگینی 2013بخوام که حال پسرخاله ام رو بگیرم که با ماشین خارجیش میاد هی پز می ده... نگاه نگاه انگار نه انگار 26سالمه ویه سروان با شخصیتم آرزوهام و نگاه یا از رو حسودیه یا رو کم کنی... چیکار کنم کودک درونم حسابی فعاله...وقتی پلیس شدم بخاطر این بود که می شد کلی انرژی مصرف کرد. از دیوار راست بالا رفت...از کارای اداری که پشت یه میز می شینی وچهار تا نامه تایپ می کنی متنفرم ...اگه منو می فرستادن بخش اداری دایره پلیس خودم رو دار می زدم... سورن:پاک دیوانه شد از دست رفت چته چرا تو فکری؟ متین:بریم زود کارامون رو انجام بدیم بعدش ببریمش دکترتا دیوانه تر نشده عسل:زهرمار داشتم فکر می کردم شماها هم بعد تند تر پله ها رو رفتم بالا یه کارتون می داد قبلا یه پسره بود می تونست دنیارو ثابت نگه داره منم می رم توفکر انگار اونطوری می شه به خدا... دیدی چی شد؟این همه فکرکردم آخرشم یه اسم واسه این کینگ کنگ پیدا نکردم... عسل:آخ جونمی...هورا متین:بفرما اینم نشانه هاش دختر چرا هورا می کشی مگه تا حالا شرکت نصیری رو ندیدی سورن:نه تازه کشفش کرده خوشحاله عسل:ایــــــــش به شما چه اصلا... کینگ کنگ بهتر از این نمی شه خیلی بهش میاد..اصلا انگار از اولش این اسم رو واسه این ساختن برازنده خود جناب سرگردِ با صدای مانی برای هزارمین بار از افکارم پرت شدم بیرون مانی:سلام پرنسس همیشه جذاب ما خوبین عسل خانوم؟ عسل:ممنون آقا مانی شماخوبین؟چه خبرا؟ مانی:مگه می شه شما رو ببینیم و خوب نباشیم؟سلامتی خبر که زیاده بفرمایید داخل عسل:ممنونم...مهندس وارد دفتر نصیری شدیم و از کنار مانی که برای استقبال از ما جلو اومده بود گذشتیم سارا:اوه عسل خوش اومدی دستاش رو باز کرد منم خانومانه بغلش کردم و رو هوا بوسش کردم که رژم پاک نشه... بامهندس نصیری هم دست دادم متین وسورن هم پشت سرمن با سارا ومهندس دست دادن و بعد ااز احوال پرسی های معمول و تعارفات الکی نشستیم ورفتیم سر اصل مطلب   سورن:مهندس امروز زیاد مزاحمتون نمی شیم باید داروها رو ببینیم و کارهای بارکردن رو انجام بدیم نصیری:باشه موردی نیست شما ومهندس کیانی باهم به کار ها رسیدگی کنین ما که دیگه باز نشست شدیم... متین:این حرف ها چیه مهندس...ماشالا بزنم به تخته تازه 40 سالتون هم نشده آره جون خودت اینی که من می بینم به فسیل هم می گه کوچولو چندسالته؟البته تا اون حدم نبود ها ولی 55 روشاخش داشت... سورن:ناصرخان نیستن؟ نصیری:ناصردیشب رفت ایران عسل:ایران؟؟؟ نصیری:آره رفت که مقدمات کارها رو انجام بده آخه یه سری کارهم توایران داریم سورن:درمورد روانگردان ها؟ نصیری قیافه اش جمع تر شد وبااخم یه آره ای زیر لب گفت...اصلا از شراکتمون درمورد روانگردان ها راضی نبود کی حاضره سود به این زیادی و کثیفی رو با کس دیگه ای شریک بشه؟ سورن:قرص ها رو چیکار می کنین؟منظورم داروهای لاغریه ؟ نصیری:توایران یه شرکت هست که سالها باهامون همکاری می کنه داروهای لاغریه رو به اونا می فروشیم...به محض رسیدن لنچ ها به ایران...بار کامیون هاشون می کنن... متین:همه رو؟یعنی همه ی قرص هارو؟هم روانگردان هارو هم لاغری هارو؟ نصیری:آره اونا ازاین موضوع خبردارن...رسیدین تهران قرص هارو تفکیک می کنید و بااحتیاط می برین ویلای لواسونمون اونجا بقیه کارها رو ناصر انجام می ده...بعدش هم ما به این قرص ها نمی گیم روانگردان می گیم شادی آور...این قرص ها به جوونا یه انرژی دیگه می ده یه شادی خوب و لذت خوش...بار آخری باشه که این اسم رو از زبون شماها می شنوم... متین:ببخشید مهندس فکرنمی کردم یه اسم اینقدر ناراحتتون کنه آره جون عمه ی محترمتون جناب نصیری شادی یه ثانیه ای قرص هات بخوره توسرت این همه جوون رو می فرستی اون دنیا آخرش هم می گی شادی آوره؟ارواح خیکت... -اِمودب باش سروان... -زهرمار نگو سروان الان می شنون همه چی لو می ره... -واقعا تو مریضی کی می شنوه؟تا حالا دیدی کسی صدای وجدان کسی رو بشنوه؟ -حالا ساکت شو فعلا حوصله تورو ندارم... -کی حوصله داشتی که باردومت باشه باصدای سورن که داشت خداحافظی می کرد واز صندلی بلندشده بود به خودم اومدم...سریع از صندلی پاشدم سورن:فعلا مهندس ما می ریم به کارها برسیم... نصیری:باشه فقط مهمونی امشب روفراموش نکنید سورن:خیالتون راحت ...فراموش نمی شه مهمونی؟اینقدر این وجدانه حرف زد نفهمیدم مهمونی قضیه اش چیه؟یادم باشه رفتیم بیرون از متین بپرسم... ازاتاق که اومدیم بیرون رفتم کنار متین تا ازش بپرسم.اگه از سورن بپرسم حسابی ضایع ام می کنه که مگه تو تو اون اتاق نبودی وباز داشتی به چی فکرمی کردی که نشنیدی واین حرفا... آروم کنار گوش متین گفتم:متین قضیه این مهمونی چیه؟ متین:ای شیطون باز حواست نبود،نه؟ عسل:نه نبود حالا می گی این مهمونی چیه یانه؟ متین:خیلی خب..نزن می گم...بخاطر برگشت ما به ایران وکلا بردن محموله دارن همونی می گیرن یه دورهمی نسبتا شلوغ عسل:آها...یعنی اینقدر مهم شدیم بخاطرما مهمونی بگیرن متین دستش رو انداخت دور شونم و با لبخند گفت:چه می دونم لابد شدیم دیگه عسل:یعنی جدی جدی فردا داریم می ریم؟ متین:آره دیگه...چیه نکنه دلت تنگ می شه واسه اینجا؟نمی خوای بیای؟ عسل:نه..نه همینطوری پرسیدم...دلم برای ایران تنگ شده متین:پس من چی بگم؟هان؟تازه اگه بریم بازم کلی باید با اینا باشیم واین قضیه تموم نمی شه... سورن:تازه اولشه کلی کار داریم اونجا...بد بختی هامون تازه شروع می شه مانی برگشت عقب:چی می گین شماها؟   متین:هیچی عسل جون داشت در مورد مهمونی امشب حرف می زد خانوم ها رو که می شناسی مانی جون تا اسم مهمونی میاد ذهنشون مشغول می شه که چی بپوشن مانی:ماشالا عسل خانوم هرچی بپوشن بهشون میاد...دیگه نباید نگرانی داشته باشن لبخند مصنوعی زدم زیر لب با حرص بعد از زدن یه سقلمه ی جانانه به متین گفتم: -من فکرلباسم دیگه بچه پورو؟ متین:پ نه پ انتظار داشتی می گفتم داشتیم در مورد عملیاتمون حرف می زدیم که چه جوری حالتون رو بگیریم ؟ عسل:هیــــــس یواشتر می شنون سورن با اخم غلیظی بهمون نگاه کرد وبا حرص گفت:کم حرف بزنین کلی کار داریم...تندتر عسل:کینگ کنگ... سورن دوباره بااخم برگشت سمتم ویه ابروش رو داد بالا:چیزی گفتی؟ عسل:نـــ..نـــ گفتم باشه باشه سری تکون داد ودوباره جلورفت...باز عصای معروف رو قورت داده عنق رسیدیم به سالن کارخونه دودسته دارو قرص به صورت جداگانه بسته بندی شده بودن. مانی رفت جلو و یکی از بسته های کوچیک رو که توش حدودا ده تا قرص تویه یه بسته پلاستیکی بسته بندی شده بودن برداشت... مانی:اینا اصل کاری هاست سورن پوزخندی به مانی زد وبسته رو ازدستش گرفت وبه قرص ها خیره شد سورن:آره..خوب میشناسمشون..یه دوران از زندگیم رو باهاشون سپری کردم...شدن تنها همدمم هیچوقت یادم نمیره مانی:هنوزم اهلش هستی؟ سورن:نه..نه..اگه قراره شادی داشته باشم باید طبیعی باشه نه مصنوعی مانی:پس چرا خواستی باما تو قاچاقشون شریک بشی سورن بسته رو روی بقیه بسته ها روی میز انداخت وبالبخند گفت:بخاطر اینکه سوداین قرص ها همون شادی طبیعی رو برام میاره منم که عاشق این شادی ام همه زدن زیر خنده مانی هم زد پشت سورن مانی:ای کلک...خب قرص های لاغری هم میخواین ببینین؟ متین:آره بدمون نمیاد اونا رو هم ببینیم رفتیم سمت میزهایی که اونطرف سالن کارخونه بود وچند نفر با روپوش ودستکش های پلاستیکی مشغول بسته بندیشون بودن... همینطور که از کنار میز راه میرفتیم وبه داروهای در حال بسته بندی نگاه میکردیم مانی برامون صحبت میکرد مانی:ایناهم یه سری قرص های لاغریه...شربتش روهم داریم ولی زیاد به درد صادرکردن نمی خوره دردسر ونگه داریش سخته ونمیشه اکس هارو توش قایم کرد عسل:یعنی تواین قرص ها میشه؟ مانی:آره تویه سری از این ها که ته کامیون چیده میشن اون بسته های کوچیک رو قرار میدیم...به همین راحتی سورن:فردا صبح راه می افتیم؟ مانی:نه فردا صبح بار میزنیم دم دمای غروب راه می افتیم. متین:پس شب می رسیم ایران؟مشکل گمرکی نداریم که مانی:نه هماهنگ کردیم به محض رسیدنمون به ایران دوباره جنس هارو ازتو لنچ تو کامیون های مهندس سلطانی بار می زنیم... متین:مهندس سلطانی؟ مانی:آره دیگه شرکت همکارمون تو ایران...بعد بار زدن با مهندس می ریم ویلای لواسون قرص های خودمون رو بر می داریم و قرص های مهندس رو می دیم بهش سورن:بعدش چی؟ مانی:بعدش دیگه با ناصرخانه من زیاد چیزی نمی دونم تا همین جاش رو حالا پیش بریم بقیه اش می مونه واسه بعد سورن:اما ما اومده بودیم بارزدن رو ببینیم مانی:عجله نکن مهندس صادقی فردا بازدن رو هم می بینی فعلا فکر مهمونی امشب باش...ناهار رو با ما می خورین؟ متین:اگه اشکال نداشته باشه آره مانی:چه اشکالی پس بریم دفتر من ناهار سفارش بدم... بعداز ناهار ما اومدیم هتل و متین هم رفت خونه خودش عسل:سورن؟ سورن:هوم؟ عسل:می شه یه زنگ به خانواده ام بزنم؟ سورن:بزن فقط طولانی نشه ها درمورد پرونده هم صحبت نکن شاید تلفن هامون رو شنود کنن عسل:یعنی امکانش هست؟ سورن:وقتی نصفه شبی آدم می فرستن تو سوییتمون دیگه این کارکه براشون چیزی نیست عسل:باشه باشه نشستم روی تخت وگوشیم رو گرفتم دستم شماره ی خونه رو گرفتم دل تو دلم نبود بعد سه تا بوق گوشی رو برداشتند. عرشیا:بله بفرمایید عسل:سلام داداشی چطوری؟ عرشیا:بــــــــــه عسل خانوم گل چه عجب یادی از ما کردی خانوم رفتی اونجا چهار تا اجنبی دیدی پاک ما رو فراموش کردی،نه؟چه خبر؟کی میای؟سوغاتی برامون چی گرفتی؟همه چی خوب پیش میره؟ عسل:یواش بابا کدومش رو جواب بدم حالا؟ عرشیا:همه اش روخب؟ عسل:خبرکه سلامتی .فردا پس فردامیایم ایران ولی معلوم نیست کی بیام پیش شما...سوغاتی رو که تورو خدا بیخیال نمی ذارن برم خرید اینجا...هی همچین بدم پیش نمی ره...جواب سوالات رو گرفتی؟حالا بگوببینم توخونه چیکار می کنی مگه الان نباید شیراز باشی واسه دانشگاهت جناب مهندس کامپیوتر؟ عرشیا:وسط ترم اومدم مرخصی...بی سوغاتی پات رو توخونه نمی ذاری گفته باشم عسل:باشه بزار ببینم این شوهرم منو می بره خرید یانه عرشیا:خجالتم خوب چیزیه چه شوهرم شوهرم می کنه وایسا مامان بیاد اگه بهش نگفتم یه آشی برات نپختم... عسل:مگه مامان خونه نیست؟ عرشیا:نچ...رفته خرید عسل:ای بابا دلم براش تنگ شده بود خواستم صداش رو بشنوم عرشیا:پس بگو واس خاطر ما زنگ نزدی...کاری نداری؟ عسل:خیلی خب عرشی جونم قهرنکن دیگه مگرنه از سوغاتی خبری نیست ها عرشیا:باشه بابا بیا گوشام مخملی من که چشام آب نمی خوره تو چیزی واسه ما بخری عسل:غزل چی؟غزل خونه نیست؟ عرشیا:چرا تواتاقشه...غـــــزل...غـــــ ــزل بیا عسله...اوه اوه عسل دختره رو انگار بهش گفتم تام کروزه اینقدر هوله غزل:بده من گوشی رو کم چرت بگو...سلام آجی جونم...خوبی الهی دورت بگردم همینجوری که می خندیدم:آره فدات شم..تو باز اونطوری دویدی سمت تلفن؟فرش زیرپات گیر نکرد باز؟ غزل:نه مامان بنده خدا از بس که خوردم زمین فرش رو ازاینجا برداشت...صد دفعه گفتم یه تلفن بی سیمی بگیریم کوگوش شنوا؟نگفتی عسلی خوبی خوش می گذره؟از آقاتون چه خبر؟ عسل:بدنیست بیشتر اوقات مهمونی های آنچنانی هستیم جات خالی...آقامون هم که هم چنان عصا قورت داده اونم عصای دومتری یه ذره انعطاف تو وجود این بشرنیست غزل:آخی بمیرم الهی آجی چی می کشی؟لابدخیلی لاغر شدی نه؟ عسل:نه اتفاقا هیکلم همونه شاید چاقتر هم شده باشم...چه خبر از تو خانوم روانشناس؟تونستی این عرشیای مارو درمان کنی؟ غزل:اون که ازمحالاته...من که هیچ همه استادام هم جمع بشن از پس این پسره برنمیان... عرشیا:کم پشت سرمن حرف بزنین غزل:پشت سرچیه؟جلوروت دارم می گم عسل:غزل آجی دعوا نکنین من خیلی نمی تونم صحبت کنم به مامان وبابا سلام برسون بهشون بگو یه زنگ بهم بزنن حتما غزل:ای بابا ماکه اصلا حرف نزدیم باشه توهم به آقاتون سلام برسون حسابی هم مراقب خودت باش...می بوسمت خداحافظ عسل:قربونت برم عزیزم توهم مراقب خودت باش خدانگهدارت عرشیا داداشی خداحافظ عرشیا:خداحافظ گلم خداحافظ گوشی رو قطع کردم وچسبوندمش به سینه ام... چقدر دلم براشون تنگ شده بود...واسه خواهر وبرادرکوچیک وشیطونم.کاش زنگ نمی زدم حالا بی قرارتر شدم...   روی تخت دراز کشیدم وبه بچگی هامون فکر می کردم...به وقتی که من و عرشیا و غزل دور تا دور استخر می گشتیم ومامان چقدر حرص می خورد وهمش می گفت مراقب باشین... ما 3تا به فاصله ی دوسال ازهم به دنیا اومده بودیم. عرشیا 24سالش بود و فوق مهندسی کامپیوتر تو دانشگاه شیراز می خوند...یه مغز کامپیوتر حسابی بود...قرار بود دایی بعدتموم شدن درسش تو پلیس فتا براش کارجورکنه...داداشم از منم شر و شیطونتر بود...یه پسرشیرین ودوست داشتنی غزل خواهرم 22 سالش بود و روانشناسی می خوند...ازما دوتا آروم تر بود شیطنت های من و عرشیا رو نداشت اما تا دلت بخواد باعرشیا تو سروکله ی هم می زدن موندم مامان اینا رو چطوری باهم توخونه تنها گذاشته...هیچوقت خدا باهم نمی ساختن اما بامن خوب بودن بالاخره خواهر بزرگه بودم دیگه هر کدومشون هم برای اینکه خودشون رو تودل من جا کنن کلی شیرین زبونی می کردن که روی همدیگه رو کم کنن... صدای در افکارم رو پاره کرد عسل:بله؟ سورن:می شه بیام تو؟ پاشدم روی تخت نشستم. عسل:بفرمایید سورن اومد توهنوز لباس های بیرون تنمون بود سورن:زنگت رو زدی؟ عسل:آره ولی مادرم خونه نبود می خواستم باهاش حرف بزنم که نشد سورن:اشکال نداره بعدا زنگ می زنی...واسه امشب لباس داری؟ عسل:مگه متین برام نمیاره؟ سورن:نه زنگ زد گفت خودتون برین خرید نمی تونه برات لباس بیاره عسل:خب پس امشب چیکار کنیم؟ سورن:آماده شو بریم خرید؟ عسل:شماهم می خواین لباس بگیرین؟ سورن:نه من باید کت وشلوار بپوشم که دارم دیگه واسه چی خرید کنم؟واسه تو می ریم خرید.من دیگه حوصله لباس عوض کردن ندارم اگه می خوای لباسعوض کنی زود باش عسل:باشه یه کم صبرکن حاضرشم سورن رفت بیرون و من موندم و کمد لباسام... یه شلوار جین مدل دار که کنارش از بالا تا پایین بند چرم قهوه ای ضربدری کار شده بود رو پوشیدم...با یه پیرهن دکمه دارآستین سه ربع قهوه ای تا زیر باسنم که وسطش یه کمر بند چرم قهوه ای می خورد. یه کم آرایش مسی کردم وکفشای پاشنه 10 سانتی قهوه ای جلوبازم رو پوشیدم...یادم باشه یه کلاه کابوی هم بخرم تیپم شبیه مکزیکی ها شده بود...اسلحه هم که داشتم...بنگ بنگ... با ادکلنم دوش گرفتم وعینک به مو رفتم بیرون...سورن از سرتا پای منو بررسی می کرد سورن:می خوای بری عروسی؟ عسل:کی باتیپ اسپرت رفته عروسی که من دومیش باشم؟ سورن:حوصله مزاحم ندارم ها عسل عسل:وا مگه من چمه؟من خوشگلم که تقصیر خودم نیست سورن:اعتماد به نفست ستودنیه عسل:اگه من خوشگل نیستم پس چرا گفتی حوصله مزاحم نداری؟زود باش اعتراف کن یه لبخند شیرین دختر کش زد که تازه کشف کردم اونم وقتی می خنده یه چال رو گونه چپش میافته عسل:چیه می خندی؟زودباش اعتراف کن من بابام قاضیه خوب بلدم اعتراف بگیرم ها سورن:خیلی خب خوشگل که نه یکم بدنیستی ولی با این زبونی که تو داری بعید می دونم کسی بگیرتت عسل:پس خبرنداری چندتا چندتا خواستگار رد می کنم آخریش هم یکی از همکارهای خودمون بود قیافه اش عوض شد با ابروهای بالا داده ولحن موشکافانه پرسید:کی بود حالا؟من می شناسمش؟ عسل:نمی دونم می شناسیش یانه...سرگردکاوه معاون بخش فتا می شناسیش حالا؟ سورن:شهاب کاوه؟ عسل:پس می شناسیش آره خود خودشه بااخم شونه ای بالا انداخت وروش رو برگردوند و مشغول پوشیدن کفش هاش شد سورن:فکرنمی کردم شهاب اینقدر بد سلیقه باشه که به توپیشنهاد ازدواج بده ازش ناامید شدم قبلنا خوش سلیقه تر بود عسل:نگوکه دلت نمی خواست جای اون باشی؟ سورن:اولا مگه جواب مثبت دادی که دلم بخواد جاش باشم؟دوما من عمرا همین چیزی دلم بخواد...مگه جونم رو از سر راه آوردم؟ عسل:خب آره دیگه قضیه گوشت وگربه هست دیگه سورن: فعلا که جنابعالی متاسفانه زن منی... عسل:خب خداروشکر که عملیاتمون زود تموم می شه ومنم از بندجنابعالی آزاد می شم سورن:بدو که حوصله ندارم این حرفا روبشنوم دیربریم مهمونی غر غرهای متین روکی جواب بده؟زود باش...   یکم که گشتیم پشت یه مغازه ی فوق العاده شیک ایستادیم... چشمم یه لباس پوست پیازی رنگ بلند رو گرفته بود که آستین های بلند وحریر مانند داشت.از روی سینه ام تا بالای زانوم تنگ و سنگدوزی شده بود..که وقتی نور به سنگ ها می خورد خیلی قشنگ نور رو به بازی در می آورد...از زانو به پایین هم حریر بود که نسبتا گشادتر از قسمت بالایی بود...درست مثه ماهی می موند لباسه...خیلی خوشگل وتو چشم بود... سورن:چشمت رو گرفته،نه؟ باذوق دستام رو کوبیدم به هم وتو چشماش نگاه کردم عسل:آره خیلی،قشنگه نه؟ سورن:اوهوم...بریم تو؟ دستم رو دوربازوش حلقه کردم یکم متعجب نگام کرد که من اصلا حواسم بهش نبود.حواسم فقط به لباسه بود که هر چه زودتر امتحانش کنم وببینم بهم میاد یانه...مطمئنن که بهم میاد با این هیکل قشنگم - باز رفتی تو کار اعتماد بنفس نه؟ -بیخیال وجدان نزن تو ذوقم دیگه -الهی باشه فعلا سورن:سلام آقا می شه اون لباسی رو که تو ویترین گذاشتین برامون بیارید بعد با دستش اشاره کوچیکی به لباس مورد نظر کرد و مرد رفت ته مغازه و یه لباس دقیقا مثه همون لباس رو برامون آورد فروشنده:واقعا خوش سلیقه اید این لباس زیباترین لباس شب مغازه ی ماست این رو نگی چی بگی آخه ولی خداییش راست می گفت خیلی خوشگل وخواستنی بود... سورن:کیفت رو بده به من برو پرو کن عسل:باشه...کیفم رو دادم دستش و با ذوق رفتم تو اتاق پرو تا بپوشمش...دل تو دلم نبود پوشیدمش و برگشتم سمت آیینه... وای خدای من چه خوشگل شدم نورلامپ های سفید اتاق می خورد به سنگ دوزی های لباس و حسابی برق می زد... منم که عاشق چیزای برق برقی...تازه فهمیدم حریرهای آستین هاش و پایین لباس اکلیل دار بود و می درخشید...وای خدا نمی رم از ذوق خوبه... -درسته بهت میاد ولی سروان کولی بازی در نیار -توچرا دقیقا من هر وقت خوشحالم تو به من ضد حال می زنی؟درضمن سروان گفتنت دیگه چیه؟ -می گم بگم سروان شاید یکم ازخودت خجالت بکشی... سورن:عسل نپوشیدی؟ عسل:چرا..چرا..پوشیدم یه دقیقه وایسا.. در رو باز کردم سورن دستش رو گذاشته بود رو دیوار اتاق و کج ایستاده بود وپاهاش رو به طور قشنگی ضربدری کنار هم گذاشته بود...نگامو که وضعیت بدنش گرفتم تازه متوجه صورتش شدم...خیره شده بود بهم وبا یه برق تحسین آمیزی تو چشماش نگام می کرد عسل:چطوره؟خوبه نه؟ بازهم هیچی نگفت انگار که مات من شده بود.دستی جلوی صورتش تکون دادم.انگار که تازه به خودش اومده بود سری تکون دادوپرسید:چیزی گفتی؟ عسل:خوبی سورن؟حواست کجاست؟می گم چطوره؟خوبه یانه؟ سورن تا اومد حرفی بزنه متوجه فروشنده شدم که ازپشت میزش داشت سمت ما می اومد و خیره به من نگاه می کرد. با انگلیسی غلیظی گفت:من به شوهر شما حق می دم که زبونش بند بیاد این لباس درتن شما واقعا زیباست...عین مهتاب می درخشید ناخداگاه نیشم شل شد:ممنونم سورن با اخم به فروشنده نگاه کرد و انگار که دوباره اون سورن گند دماغ سر و کله اش پیداشده باشه گفت:آره خوبه درش بیار بیا بیرون..منم می رم حساب کنم نیشم بسته شد پسره ی...3 ساعت داره خیره من ونگاه می کنه و فکش می خوره به زمین حالا می گه خوبه...اونم بااون لحن مسخره اش...واقعا که...خدا به داد زنش برسه -ببخشید وسط بد وبیراه هاتون می پرم ها فکرکنم در حال حاضر شما زن آقا سورنی... -خب خدا بیاد به دادمن برسه دیگه لباس رو از تنم در آوردم وبا قیافه ی آویزون رفتم بیرون ولباس رو روی پیشخوان گذاشتم. فروشنده هم لباس رو برام بسته بندی کرد وداد دستم.سورن هم که قبل اومدن من حساب کرده بود دستم رو گرفت وبعد از خداحافظی زیر لبی که منم نشنیدم اومدیم بیرون...محکم دستم رو گرفته بود وتویه پاساژقدم می زد عسل:سورن می شه دستم رو آرومتر بگیری دستم کبود شد فشار دستش رو کمتر کرد... عسل:حالا کجا می خوایم بریم؟ سورن:کفش واسه لباست نمی خوای؟ عسل:چرا...اما بااین اخم ها نه.چیزی شده؟ سورن:دوست ندارم وقتی یه لباسی می پوشی هزارتا چشم هیز نگات کنه...توامانتی دست من...این که فروشنده بود و کلی دختر روزی هزاربار تو مغازه اش رفت و آمد می کنه اینجوری آب از دهنش راه افتاده بود دیگه تو مهمونی امشب که... عسل:می خوای لباس رو پس بدم که راحت باشی تو؟ سورن:بیخیال بهت می اومد حیفه فقط از کنارم تکون بخوری خونت حلاله ها گفته باشم عسل:اینطوری که من می بینم همیشه خونم حلاله بهم نگاه کرد ویه لبخند کمرنگ بهم زد سورن:اونجا یه کفش فروشیه بیا اون سته فکرکنم به لباست بیاد به اونجایی که سورن اشاره می کرد خیره شدم راست می گفت یه ست کیف وکفش برق برقی خوشگل رنگ لباسم.اونم خریدم. یه بلیز مردونه هم رنگ لباسم واسه سورن گرفتیم که یکم تو مایه های شکلاتی بود...بعد صرف یه لیوان نسکافه خوش طعم به سمت هتل حرکت کردیم سورن:من می رم دوش بگیرم توهم آماده شو که دیر نریم عسل:منم می خوام برم دوش بگیرم آخه سورن:من زود میام یه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه اینو گفت و پرید تو حموم...یکم با گوشیم سرگرم شدم و بازی کردم.خداییش راست می گفت حموم هاش بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشید.با یه حوله تن پوش سورمه ای اومد بیرون سورن:بیا برو نوبت توهه به سرعت باد پریدم توحموم.باز این انواع بوها رو تو این حموم راه انداخت...چقدر این شامپو داره آخه... یه نیم ساعتی تو حموم بودم و بعد تو رختکن حوله مو پوشیدم و رفتم بیرون.خدارو شکر حوله هامون تن پوش بود و از تمام اتفاقات یهویی(ناگهانی) می شد جلوگیری کرد. جز اون یبار توخونه ی متین که حوله مو نبرده بودم.وقتی رفتم تو اتاق سورن تو اتاق نبود.منم تند تند حاضر شدم. لباس خوشگلم رو پوشیدم و یه ارایش پوست پیازی گلبهی کردم که درخششم رو دو چندان می کرد.رفتم تو اتاق سورن حاضر بود نشسته بود رو به روی تلویزیون و داشت خبر نگاه می کرد.   عسل:من حاضرم بریم سرشو برگردوند یه نگاه گذرا بهم کرد و دوباره به صفحه تلویزیون خیره شد. سورن:بزار اخبار رو ببینم الان تموم می شه عسل:جواب متین رو خودت می دی ها.خود دانی شونه ای بالا انداختم و رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب برای خودم ریختم و نصفش رو سر کشیدم و بقیش رو گذاشتم رو میز. سورن که معلوم بود اخبارش تموم شده از پشت سرم گفت:یه لیوان آبم برای من بریز برگشتم و نگاش کردم.خیره شد تو چشام.چشم ازش گرفتم. عسل:هر کی آب می خواد خودش برای خودش می ریزه سورن:اوه چه بداخلاق... دست برد و لیوان منو برداشت از روی میز و درست از قسمتی که رد رژلب گلبهی رنگم روی لیوان بود اب خورد. تا خواستم بگم که نخور اون لیوان من بود همه ش رو سرکشید عسل:تو دیوونه ای واقعا خب برای خودت آب می ریختی دیگه این چه کاری بود. سورن:حوصله نداشتم خب... بعد چشمکی زد و رفت تو حال... سورن:اونجوری منو نگاه نکن بدو دیگه عسل دیر می شه ها. یکم از شوک کارش دراومدم و کیفم رو برداشتم و دنبالش رفتم بیرون...تو آسانسور کنارش ایستادم.دستم رو محکم گرفت تو دستش...یا خدا این دیگه چرا اینجوری شد؟نکنه شب آخری گفته حیفه حالش رو نبرم بزارم بره نکنه یه کاری کنه...خدایا خودت هوامو داشته باش... یکم سعی کردم که دستم رو از تو دستش در بیارم که دستم رو محکم تر گرفت...رنگ نگاهش از اون سورن بی تفاوت به سورن جدی بدل شد...این آدم بشو نیست...یهو مهربون می شه جدی میشه تعادل رو حی نداره این بشر...خدایا خودت شفاش بده... سورن:چیه چرا اونجوری به من زل زدی؟بیا بیرون دیگه...به خدا آسانسور پایینتر از پارکینگ نمی ره ها.. یه پشت چشمی براش نازک کردم و اومدم بیرون از آسانسور هنوز دستم رو تو دستش گرفته بود...عسل:می شه دستم رو ول کنی سورن که دوباره جدی شده بود(گفتم تعادل روحی روانی نداره...در جریان هستین که؟)نه نمی شه... عسل:می شه بپرسم چرا؟ سورن:اوهوم می شه...بپرس یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم عسل:خب چرا دستم رو ول نمی کنید جناب سر... نگاه سریع سورن باعث شده بقیه کلمه سرگردم رو بخورم سورن:یوقت اونجا از اون سوتی ها ندی ها عسل:خیلی خب حالا...جواب سوالم رو ندادی سورن:واسه اینکه امشب بگی نگی یکم تو چشمی و قشنگ شدی نمی خوام با مزاحم جماعت در بیافتم...پس از همین الان تا آخر مهمونی دستت رو از دست من جدا نمی کنی...فهمیدی؟ عسل:خب یه مشکلی هست...نمی شه سورن:چه مشکلی؟چرا نمی شه؟ عسل:خب اگه یه کدوممون گلاب به روتون بخوایم بریم دستشویی اونوقت نمی شه همچنان دست تو دست هم باشیم که... رنگ نگاهش از اون حالت موشکافانه وپرسشگرانه به رنگ مهربون تری تغییر یافت. - اوه جونم رفتی تو کار مودبی و این حرفا من واقعا به تو افتخار میکنم به عنوان یه وجدان...رنگ شناسی نگاهتم خوب شده ها جدیدا.... - ای بابا بزار حرفمو بزنم وجدان رشته کلامم رو پاره کردی... سورن پوزخندی زد وگفت:خب اونم راه داره من پشت در منتظرت می مونم عسل:خب اونجوری من راحت نیستم کلافه دستی توموهاش فرو کرد وگفت:وای...عسل بسته...یه فکری می کنیم حالا واسش...فقط اونجا خواهشا از من یا متین دور نشو سوار شو از کار وزندگی مون انداختی بابا با این حرفای... عسل:او او او...حواست رو جمع کن ها با من درست حرف بزن سورن:ببخشید سرکار خانوم پرنسس پشت چشمی براش نازک کردم و دستم رو بردم سمت ظبط و روشنش کردم... سرمو کردم به سمت پنجره و زیر لب با آهنگ همخونی می کردم... تو رو دیدم نفسم بنداومد دل من یک دفعه یه حالی شد نمی دونم که هوا سهمگین بود یازمین زیر پاهام خالی شد من به چشمای خودم شک کردم این همه می شه مگه زیبایی؟ مثه تو حتی تو خواب هامم نیست نمی شه حتی بگم رویایی به خودم اومدم وحس کردم تو بهشتم اما این دنیا بود توزمان گم شدم و هرلحظه مثه یه خاطره از فردا بود من هنوزم به چشمام شک دارم تو هنوزم با منی اینجایی اگه بیداریه من دیوونم اگرم خوابه که تو رویایی من به چشمای خودم شک کردم این همه می شه مگه زیبایی؟ مثه توحتی توخواب هامم نیست نمی شه حتی بگم رویایی (خاطره فردا-خواجه امیری) با خودم داشتم فکر می کردم نکنه سورن این آهنگ رو برای من گذاشته    "باز رفتی تو فاز توهم؟ خوبه خودت ضبط رو روشن کردی ها!" ای بابا راست می گی. خب شایدم از قصد گذاشته روی این آهنگ که وقتی من ضبط رو روشن کردم این آهنگ بیاد! "وای، تو آدم نمی شی." بی ادب! خودت آدم نمی شی وجدان بد. در حال دعوا با وجدانم بودم که رسیدیم به یه باغ خوشگل. تا حالا تو این ویلاشون نیومده بودیم. یه باغ بزرگ بود که کمی پیاده روی داشت و راهش با سنگ ریزه پوشیده شده بود و دو طرفش پر از درخت بود. کم کم به وسط های باغ رسیدیم. یه استخر به صورت ال مانند کنار ساختمون سه طبقه ی سفید رنگ وجود داشت. تلالو نور آب روی ساختمون افتاده بود و به ساختمون جلوه قشنگ تری می بخشید. مهمونی اصلی تو یه باغ کنار استخر بود. دور همی؟ آره جون خودتون. این دور همیه؟ این شلوغی انگار عروسیه. مانی- درود بر مهمونای عزیز تازه واردمون. سورن و متین باهاش دست دادن. منم با اکراه دستم رو به سمتش دراز کردم. دستم رو بوسید و چشمکی زد که از نگاه تیزبین سورن پوشیده نموند. مانی- مثل این که ستاره امشب پیدا شد. ستاره که نه البته ... نگاهی از سر تا پای من کرد و ادامه داد: - ماه امشب پیدا شد. واقعا فوق العاده می درخشید پرنسس زیبا. سورن دستم رو بیشتر تو دستش فشار داد و منم مجبور شدم با وجود دردی که تو دستم احساس می کردم لبخند مصنوعی بزنم و در جواب مانی که با اون چشمای هیزش داشت منو می خورد بگم: - ممنون شما لطف دارید. سارا جون کجاست؟ مانی اخماش رفت تو هم وگفت: - نمی دونم. شونه ای بالا انداخت و با ببخشید کوتاهی به سمت چندتا مرد دیگه رفت. - این چش بود؟ سورن- به ما چه آخه؟ متین- مثل این که با سارا بحثشون شده و با هم کات کردن. - نه! بابا یعنی تا این حد؟ چرا آخه؟ سر چی؟ متین- فعلا که این جوری شده. منم نمی دونم. سورن- بیا، گل بود به سبزه نیز آراسته شد. اون موقع که سارا تو بغلش بود چشم از عسل برنمی داشت، حالا که دیگه با اونم تموم کرده همش می خواد دور و بر این بپلکه. متین- باید حسابی مواضبش باشیم. - بابا اون قدرام خطرناک به نظر نمیاد. متین- هست خانومی. من از گندای اون خبر دارم. وقتی با سارا هم بود کلی دختر دور و برش بود. چشمای هیز اون سیری ناپذیره. عسل- پس خوب شد گورش رو گم کرد و رفت. سورن مهربون تر نگاهم کرد و دهنش رو آورد دم گوشم. سورن- دیدی گفتم پیشم باش؟ اون گرگه دندونش رو تیز کرده واست ها. - خودم می دونم. نصیری داره میاد طرفمون، بسته. چند ساعت گذاشت. لعنتی حالم به هم خورد از این مهمونی آخرشون. دیگه شورش رو درآوردن. یه مشت آدم ریختن کنار هم هی نوشیدنی می خورن و به در و دیوار می خندن و چهار نفر اون وسط قر می دن و بقیه هم با چشماشون هم دیگه رو بر انداز می کنن که فلانی چی تنش بود، موهاش و دیدی فلان بود پلان بود. زهرمارم شد این مهمونی چرت و پرت. خوب شد سورن جوش آورد و سریع برگشتیم، وگرنه اسلحم رو درمی آوردم یکی یه دونه تیر تو مغز پوکشون خالی می کردما، مخصوصا اون مانی بی همه چیز از اول تا آخر مهمونی زل زده بود بهم و با یه لبخند مسخره کج نگاهم می کرد. خوب شد سارا گذاشتش رفت. مردک وقتی با سارا بوده با چند نفر دیگه رابطه داشته. ولی به خاطر این که سارا وضعش توپ بوده نمی خواسته سارا رو از دست بده و نذاشته بود سارا از روابط مخفیانه آقا بو ببره. آخر سرم یکی از معشوقه های چشم آبی خارجی آقا که ازش باردار شده بود اومد و همه چی رو گذاشت کف دست سارا. همه این هارو خودم تو مهمونی از این ور و اون ور کشف کردم. پس چی فکر کردین؟ به من می گن سروان عسل آرمان! خانوم مار پل هم یه مدت زیر دست خودم کار می کرد. دیدم هی، همچین بدک نیست گذاشتم بره تنها واسه خودش کار کنه. "چقدر حرف می زنی تو!" وجدان نزن تو ذوقم اصلا حوصله ندارما. ندیدی سورن نزدیک بود مانی رو خفه کنه؟ "اوه خداییش راست می گی." پس چی که راست می گم؟ ولی خداییش خیلی حال کردم وقتی مانی با اون چشم های هیزش داشت منو می خورد و اومد درخواست رقص بده سورن حالش رو گرفت و با اون استایل خشنش گفت "خودش صاحب داره، اگه بخواد برقصه با خودم می رقصه آقا مانی." نه خداییش حال کردم مانی هم عین این دخترهای لوس و افاده ای پشت چشم نازک کرد و رفت اون ور، ولی تا آخر مهمونی این قدر بهم زل زد که سورن جوش آورد و گفت بریم هتل. اونم بعد از صرف چند تا گیلاس نوسیدنی. خدا به دادم برسه. کار دستم بده یه وقت؟ می شم عین این سریال های آبکی ماهواره و فارسی وان! همه چی از یه مستی شروع می شه، بعد تخت خواب و بعدشم دیالوگ همیشه تکراری "اوه عزیزم من از تو حاملم. ما نمی تونیم از هم جدا بشیم، نه." به افکار خودم خندیدم، اونم بلند بلند. این قدر تنها موندم و با یکی درد دل نکردم که دیوونه شدم و زدم به سیم آخر. آی غزل؟ آی غزل؟ کجایی دختر؟ دلم برای این که بپریم رو تختم و تا صبح کلی باهم درد دل کنیم و آخرشم چندتا بالش تو سر هم بکوبیم و بخوابیم تنگ شده. این قدر با این وجدانه هم حرف زدم اونم دیوانه کردم. سورن- عسل کجایی تو؟ چی کار می کنی دو ساعت تو اتاق؟ اوه اوه این اومد. خدایا کمکم کن عقلش سر جاش باشه. با ترس رفتم در رو باز کردم و آروم گفتم: - بله؟ چیزی شده؟ سورن- تو که هنوز لباس هات رو درنیاوردی. واسه چی می خندیدی؟ با کی حرف می زدی؟ ها؟ - با کسی حرف نمی زدم به خدا. سورن- خودم صدای خنده هات رو شنیدم، یه چیزهایی هم داشتی می گفتی. گفتم با کی داشتی حرف می زدی؟ - گفتم که هیشکی. داشتم با خودم حرف می زدم. سورن- تو چشم های من نگاه کن. صداش رو بلندتر کرد و جوری محکم گفت که چهار ستون بدنم لرزید. - گفتم به من نگاه کن. آروم سرم رو آوردم بالا و به چشم های به خون نشستش نگاه کردم. یک قدم کامل هم باهام فاصله نداشت و تو چهارچوب در ایستاده بود. آب دهنم رو قورت دادم. خداییش خیلی ترسناک شده، مخصوصا که دهنشم بوی بد می ده. اشهد ان ...   سورن- کی بود؟ - به خدا ... سورن کلافه دستی تو موهاش فرو کرد و گفت: - مانی بود؟ هوی هوی هوی، این چی فکر کرده با خودش؟ نه مثل این که آروم جلوش بایستم پررو می شه دور برمی داره. - تو چی فکر کردی؟ هان؟ مثل این که یادت رفته واسه ی چی این جاییم؟ ما این جاییم که اون آشغال ها رو بکنیم تو زندون. اون وقت تو می گی مانی بود؟ مگه خرم با اون حرف بزنم؟ نه مثل این که زیادی خوردی زده به سرت. سورن- چرت نگو. من حد خودم رو می دونم. نترس بدحال نیستم. مثل تو که نیستم اون دفعه ... - بس کن. خوبه خودتم دیدی که اونا به زور ... سورن- خیلی خب، تمومش کن. فقط خوب به این حرفایی که می زنم گوش کن. فردا ما بعد از بار زدن با لنچ می ریم ایران. از بخت بد ما من و تو باید بریم و مانی هم قراره با ما بیاد. ازت خواهش نمی کنم، دستور می دم فقط به وظیفت به عنوان یه افسر فکر کنی و بهش میدون ندی. - من تا حالا به اون میدون دادم آخه؟ سورن- هیـــس! وسط حرفم نپر. ما قراره چند روز باهم باشیم. کارمون از این به بعد سنگین تر میشه، مثل الان مهمونی و بخور و بریز و بپاش نیست. متین هم معلوم نیست دقیقا کی بیاد. بعضی اوقات ممکنه برام کار پیش بیاد و تنهات بزارم. می خوام خیالم از همه بابت راحت باشه. باشه؟ - من که به اون نه میدون می دم نه کاری می کنم که بیاد سمتم. بهم شک داری؟ سورن- نه بهت شک ندارم و نخواهم داشت، اما من مَردم، همجنس هام رو خوب می شناسم، مخصوصا جنس مانی خوب دستم اومده. این چند وقته فهمیدم چه ناجنسیه، پر شیشه خرده س. می خوام مراقب خودت باشی. تو یه افسری، یه سروان، می دونم می تونی مواظب خودت باشی، اما می خوام بهم قول بدی که خیالم راحت تر باشه، باشه؟ - باشه، قول می دم. مراقب خودم هستم. یادت نرفته که من بهترین مامور بودم که باهات فرستادن؟ من ماموریت های زیادی تنهایی رفتم، از پس خودم برمیام آقا. یه لبخند کوچیکی زد و گره کراواتش رو شل کرد. رفت تو هال و خودش رو پرت کرد رو کاناپه. نه خدا رو شکر حالش اون قدرها هم بد نبود. عین بچه آدم داشت حرف می زد. خب زیادم نخورده بود، من شلوغش کردم. فکر کردم همه مثل منن با چند قطره کار دست خودشون بدن. لباسام رو عوض کردم و رفتم تو هال. آخی! نازی! چه مظلوم خوابش برده. با همون لباس ها رو کاناپه خوابش برده بود. موهای صافش یه کم رو پیشونیش ریخته بود. کتش رو دسته مبل انداخته بود. برش داشتمش و کشیدم روش. تلویزیون رو هم خاموش کردم و رفتم تو آشپزخونه. اصلا خوابم نمی برد. یه کم برای خودم میوه برداشتم و رفتم تو اتاقم. موقع چمدون بستنم یکی از رمان های م.مودب پور رو که از کتابخونم برداشته بودم، باز کردم. این کتاب رو تازه خریده بودم و هنوز وقت نکرده بودم بخونمش. گفتم بیارم تو سفر حوصلم سر رفت بخونم. رمان گندم رو باز کردم و دمر دراز کشیدم رو تخت. پاهام رو تکون می دادم و می خوندم. به جاهای با حالش رسیده بودم. چقدر از دست کامیار خندیدم. توی بهر داستان بودم که دیدم یه دفعه صدای گرومپ از تو هال اومد. گوشیم رو گذاشتم لای کتاب و کتاب به دست بدو بدو رفتم تو هال. وای، خدایا! سورن- کـوفت! به جای خندیدن بیا بهم کمک کن. ولی من نمی تونستم یه ثانیه هم از جام تکون بخورم. همین طوری دلم رو گرفته بودم و می خندیدم. سورن از بالای کاناپه پرت شده بود پایین و در حین افتادن سرش خورده بود به میز وسط سالن که ارتفاع نسبتا کوتاهی داشت و جلوی کاناپه بود. از خدا بی خبر کنار کاناپه نشسته بود. چشماش خمار خواب بود و موهاش به صورت شلخته تو صورتش ریخته بود. وای که چقدر بامزه شده بود. دلم براش سوخت. خیلی ضد حاله تو خواب شیرین پرت شی پایین. یه بار یادمه با بچه های دبیرستانمون اردو رفته بودیم جنوب. شب تو اردوگاه یکی از بچه ها از طبقه دوم تخت پرت شد پایین. همه فهمیدن و بیدار شدن. وقتی صبح بهش گفتیم، گفت "نه بابا؟ یادم نمیاد!" سوژه خنده شده بود خفن. الانم اگه صبح به سورن بگم لابد یادش نمیاد. سورن- چرا بر و بر من رو نگاه می کنی آخه؟ - ببخشی ... ببخشید! خندم رو به زور خوردم و رفتم کنارش نشستم و دستش رو گرفتم و نشوندمش رو کاناپه. - پاشو، پاشو نگاه کن پیشونیش رو، داره خون میاد. تو خواب کشتی می گرفتی؟ سورن- نه به خدا، اصلا نمی دونم چی شد. - وایسا برم برات چسب بیارم. کتابم رو گذاشتم روی میز و رفتم تو دستشویی یه چسب زخم برداشتم و یه لیوانم آب قند درست کردم. بیچاره ترسیده بود دیگه. رفتم تو هال که دیدم سرش رو کرده تو گوشی من و داره با اخم یه چیزی می خونه. اخمام رو کردم تو هم و لیوان رو گذاشتم رو میز و گوشیم رو خواستم از تو دستش بکشم بیرون که محکم تر گرفتش و با خشم بهم خیره شد. - بهتون یاد ندادن تو حریم شخصی افراد دخالت نکنید؟ گوشیم رو بده بهم ببینم. سورن- بدم که چی بشه؟ جواب آقا رو بدی؟ - آقا کیه؟ چی می گی تو؟ نصفه شبی زده به سرت ها. سورن- بیا بگیر ببین چی می گم. گوشیم رو پرت کرد سمتم که تو هوا گرفتمش. ای بابا، این یارو تا منو بدبخت نکنه ول کن نیست. مانی اس ام اس داده بود، اونم چه اس ام اسی!

اینم پست سوم برید حالشو ببرید

اس ام اس: سلام عسل جون...می دونم بد موقع اس دادم ولی دلم طاغت نمی آورد.از اون روزی که دیدمت عاشقت شدم.به خاطر همینم سارا رو گذاشتم کنار.من واقعا دوستت دارم.سورن رو بیخیال شو می دونم هیچ عشقی بینتون نیست...فردا حتما باید باهات صحبت کنم...بابت امشب عذر می خوام... شب بخیر عزیزم... وقتی اس ام اس رو خوندم تو چشم های سورن مستاصل زل زدم عسل:من..به خدا من................. سورن:بس کن عسل معلوم نیست چه در باغ سبزی به یارو نشون دادی یارو اینطور به خودش اجازه داده این چرندیات رو بگه...دیگه برام مهم نیست هر غلطی که می کنی بکن...منم به سردار می گم من دیگه مسئولیت این رو به عهده ندارم دیگه کارات به من ربط نداره... عسل:چی میگی تو؟ســـــــــورن...سورن صبر کن ببین چی می گم آخه؟ رفت بیرون و در رو محکم کوبید به هم...انگار نه انگار نصفه شبه مرتیکه بی فرهنگ هتله ها مثلا... تا خود صبح نشستم رو کاناپه و منتظر سورن موندم...نکنه بره به سردار چرت وپرت تحویل بده؟ نکنه پشت سرم حرف دربیاره..بی خود کرده مگه من بی صاحبم؟ای جز جیگر بگیری مانی بد بختمون کردی هِـــــــی.... دیگه هوا گرگ ومیش بود که خوابم برد...یه ساعت هم نشده بود که با صدای در بیدار شدم برگشتم دیدم سورنه که رفت تویه اتاق...ده دقیقه بعد با چمدونش اومد بیرون...خیلی خوابم می اومد تمام شب رو بیدار بودم حالا هم که یکم خوابم برده بود سورن اومد و از خواب بی خوابم کرده بود سورن:می دونم بیداری.زود باش وسایلات رو جمع کن داریم می ریم... عسل:کجا؟ سورن پوزخند مسخره ای زد:خونه ی آقا شجاع!داریم می ریم ایران...مثه اینکه عاشقی زده به سرت حواس پرت شدی عسل:بار آخرت باش... سورن دستش رو به نشونه ی تسلیم بودن برد بالا:خب بابا بار آخرمه می گم عاشقی...دیگه جلو روت نمی گم که خجالت نکشی خوبه؟ حرصم رو داره درمیاره ها...حالا که خودت اینجوری می خوای باشه آقا سورن بچرخ تا بچرخیم عسل:نه اتفاقا چرا خجالت؟مانی هم مهندسه هم خوشتیپ وجذاب و پولدار...اتفاقا باعث افتخاره حداقل از تو سر تره هر چی باشه... سورن با عصبانیت اومد جلو وچونه ام رو گرفت تو دستش...شبیه این گاوهایی شده بود که دستمال قرمز می گیرن جلوشون از سوراخ های بینی و گوش هاش انگار دود می زد بیرون... در حالی که از بین دندوناش عصبی صداش رو می داد بیرون گفت: بار آخرت باشه جلو من این حرف هارو می زنی فهمیدی؟ عسل:ول کن چونه ام رو...خوبه خودت شروع کردی...چیه؟نکنه حسودیت می شه،آره؟ سورن در حالی که چونه ام رو ول می کرد تقریبا هولم داد وکمی به عقب پرت شدم با دست چونه ام رو می مالیدم و زیر لب بهش فحش می دادم... سورن:صد دفعه بهت گفتم من عمرا سرتو یکی حسودی کنم...عددی نیستی آخه...یه مجرم رو داری از من سرتر می دونی؟مغز خر خوردی دیگه...کاریش نمی شه کرد...اگرم می بینی بهت دارم بها می دم روت رو زیاد نکن...فقط واسه اینه که دستم امانتی...همون موقع هم تو ایران به سردار گفتم تنها بیام بهتره تو فقط دردسری یه دردسر بزرگ...دیگه حوصلت رو ندارم...حوصله جنس شما رو ندارم...ازهمه تون متنفرم...الانم به زور دارم تحملت می کنم اونم فقط بخاطر سردار کاشانی و احترامیه که واسه دایی و بابات قائلم...پاتو از گلیمت دراز تر نکن که بتونم سالم تحویلت بدم به خانواده ات...بعضی وقت ها مهربون می شم به روت می خندم پر رو می شی ...پس از این به بعد خبری از مهربونی نیست...هر چی گفتم باید گوش کنی من رئیستم شیرفهم شدی؟حالا هم برو سریع هرچی خرت وپرت داری جمع کن بریم وقت نیست با خشم و بغض و انزجاربهش خیره شدم...کلی حرف تویه دلم بود که می خواستم دهنم رو باز کنم و بهش بگم. اما چه کنم اگه کاری می کردم گزارش می داد به سردار و می ذاشت پای سرپیچی از دستورات مافق... دویدم تواتاقم نمی خواستم گریه کنم که فکرکنه ضعف نشون دادم...تمام لباسامو جمع کردم اونایی که مال خودم نبود و باید می ذاشتم تو هتل متین خودش می دونست باید چی کارشون کنه... مسواکم رو از تو دست شویی برداشتم...با غرور خاصی رفتم توی سالن.اخمام توهم بود و محکم ایستاده بودم.من سروان آرمانم.این رو که فراموش نکردم؟هنوز هم می تونم اون جذبه خاص خودم رو داشته باشم و ضعف نشون بدم. رو کاناپه نشسته بود طبق معمول و داشت گزارش تایپ می کرد خود شیرین...انگار من تو این ماموریت هویجم دور ازجونم....نشونش می دم که منم عرضه دارم عسل:خیلی خب رئیس تموم شد بریم کلمه رئیس رو با طعنه گفتم.نیم نگاهی بهم انداخت و چمدون خودش رو برد جلوی در. مردک نمی گه من دخترم چطوری این چمدون سنگین رو بردارم؟به هر حال قرار نیست ضعف نشون بدم چمدونم رو برداشتم و رفتیم تو آسانسور...
تو آسانسور وسایلام رو چک می کردم در آسانسور که باز شد پیشخدمت اومد وچمدون هامون رو برد تویه تا کسی گذاشت سورن بعد از سر زدن به پذیرش رفت بیرون منم به دنبالش رفتم بیرون.تا رسیدن به محل کامیونها هیچ حرفی بینمون رد ودبدل نشد. با رسیدنمون به شرکت سریعا رفتیم سمت کامیون ها.دیگه بار زده بودن... سورن:دهنت رو می بندی چیزی نمی گی یوقت کار دستمون ندی عسل:نمی تونم قول بدم سورن:تو بی خود می کنی.حرف رو حرف من بیاری.دور شغلت و یه خط قرمز می کشی می دونی که می تونم این کار رو بکنم پس ساکت شو عسل:درجه ای نداری که بهش بنازی...کاری هم خدارو شکر از دستت برنمیاد. خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد دیگه پوست لبش رو با عصبانیت می جوید ومحکم مچ دستم رو تو دستش گرفته بود. سورن:نه این دفعه خدا به این خره بد شاخی داده مراقب خودت باش عسل:می شه دستم رو ول کنی؟مانی جون داره میاد سمتمون برگشت و به کمی اونطرف تر که مانی داشت بهمون نزدیک می شد نگاه کرد سورن:خر مگس لعنتی اروم تر دم گوشم گفت:زر زیادی بزنی ... عسل:خونم حلاله... سورن:آفرین...باهوش شدی پوزخند کجی گوشه ی لبش نشوند و به مانی خیره شد مانی سلام علیک خشکی با سورن کرد وبرحسب عادت دست داد.اما به من لبخند زدوکلی احوال پرسی کرد. سورن خون خونش رو می خورد می گفت واسه اینه که دستش امانتم ولی غلط کرده حسودیش می شه مردک... سورن:مهندس کیانی کامیون ها آماده ان؟ مانی:آره،هم کامیون ها آماده ان هم مجوز ها...بعد با طعنه ادامه داد:خوبه دیگه ما همه کارها رو می کنیم اونوقت شما وجناب نصیری شریکید.واقعا این چه شراکتیه؟ سورن:خب من سرمایه گذاشتم دیگه کاراش رو باید شما ها که وظیفتون اینه وبخاطرش پول می گیرین انجام بدید دیگه.. بعد هم بدون این که جوابش رو بگیره رفت جلو کنار کامیون ها و خواست که چندتا جعبه رو براش باز کنن.لابد می خواسته مطمئن بشه دیگه مانی که از دست حرف های سورن که سعی در تحقیر کردنش رو داشت،عصبی بود به من نگاه کرد وسعی کرد اخمش رو به لبخند بدل کنه که صد البته خیلی مصنوعی این کار رو کرد. مانی:این چشه؟ عسل:چش نیس که گوشه...ولش کن بابا بیخیال مانی دستش رو انداخت دور شونه ام که از این حرکتش جاخوردم و خودم رو کشیدم عقب مانی:چیزی شد؟ناراحت شدی عزیزم؟ ای حالم بد شد عسل:نه دوست ندارم سورن این چیز ها رو ببینه اخلاقش رو که می بینی خودت مانی:دوسش داری؟ آره جان عمه ام.خیلی دوسش دارم می میرم براش ایـــــــــــــش حالم بد شد.حالت رو می گیرم آقا سورن. برگشتم تو چشم های مانی نگاه کردم و با پوزخندی بر لب گفتم:آره..خـــــــــیلی... مانی اخم شیرینی کرد وگفت:مسخره می کنی؟ عسل:به نظرت باید دوستش داشته باشم؟ مانی:خب شما دوتا نامزدین گفتم شاید دوستش داری عسل:خب آره نامزدیم ولی دوستش...نه ندارم مانی::می تونیم باهم باشیم؟حالا که دوستش نداری؟ عسل:من نمی خوام بهش خیانت کنم چه دوستش داشته باشم چه نداشته باشم.من شمارو به عنوان یه دوست می بینم.پس لطف کنید شماهم همین حس رو نسبت به من داشته باشید.باشه؟ مانی:نمی تونم! عسل:باید بتونید... این جمله رو یکم با صدای بلند گفتم و رفتم سمت سورن.هر چقدر هم بااون لج باشم دلیل نمی شه که بیام با این مردک هیز و هوسباز هم کلام بشم تا حرص اون کینگ کنک در بیاد که..والا... مانی:خیلی خب خانوم مهندس ناراحت نشو عسل:ببخشید اما من می خوام به سورن کمک کنم. رفتم کنار سورن.نگاه عصبی همراه با پوزخندش آزارم می داد:جیک جیک های عاشقونه تون تموم شد سرکار خانوم مرغ عشق؟ عسل:آره خیلی هم خوب بود...خیلی خوش گذشت سورن:خوش باش فعلا خوش باش که خوش خوشونته... مانی:چی می گید شماها به هم؟جناب سرمایه گذار همه چی رو به راهه دیگه؟ سورن:اوهوم... مانی:پس راه بیافتیم؟ سورن:حتما.ما با چی می ریم؟ مانی:ماشین آماده است بفرمایید به سمت ماشینی که مانی اشاره می کرد.حرکت کردیم. سورن:چمدونهامون؟ مانی:گفتم بزارن توماشین بفرمایید بشینید.بعد رو به من ادامه داد:از زیبایی شهر لذت ببرید سرکار خانوم چون داریم می ریم ایران عسل:زیباتر از دبی توایران وجود داره...ترجیح می دم زودتر بریم ایران. بعد نشستم صندلی عقب و در رو بستم.سورن هم از اون در نشست مانی هم نشست جلو.با آهنگ سلنا که از ضبط ماشین پخش می شد هم خونی می کردم.دل تو دلم نبود.درسته که هنوز ماموریتم تموم نشده اما حداقل می ریم کشور خودمون.این خودش واسم کلی هه
سورن:رسیدیم باد ملایم می خورد تو صورتم...بوی دریا مشامم رو نوازش می داد...از بچگی عاشق دریا وآب بودم...وقتی به این فکر می کردم که اونطرف این آب ها سرزمینیه که به من تعلق داره و داره انتظارم رو می کشه از شوق نمی دونستم باید چیکار کنم...اصلا تو باغ نبودم...به من چه؟سورن همه کارها رو خودش انجام می ده.وقتی خودش می گه تو دخالت نکن وحرف نزن من واسه چی خودم رو حرص بدم؟منم میام کنارو از طبیعت لذت می برم. به کشتی های کوچکی که کنار ساحل کناردست هم جا خوش کرده بودن نگاه می کردم.به مردمی که از کنار هم می گذشتن و هر کدوم کار خودشون رو انجام می دادن... به هرچیزی نگاه می کردم ودنبال یه چیز مشکوک می گشتم.اما هیچی پیدا نمی کردم!مشکوک تر از همه ما بودیم!مایی که به قول خودمون حالا دیگه قاچاقچی محسوب می شدیم!می دونم پامون برسه ایران تازه دردسر ها شروع می شه .خصوصا در کنار این سورن کینگ کنگ و اون مانی هوسباز.خدا به داد من یکی برسه از دست این دوتا! ایران کارمون فکر کنم زیادتر باشه!آخه اینجا اومده بودیم فقط برای جلب اعتماد ورضایت مهندس نصیری که ما روشریک خودش بکنه.اونجا دیگه باید لابد پخش کنیم و کلی کارای دیگه...خدایا خودت عاقبت مارو به خیر کن... توافکارم غرق بودم که دیدم دستی شونه ام روگرفت و به عقب هول داد نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم و بیافتم تو آب عسل:چته تو؟نزدیک بود بندازیم تو آب دیوونه سورن:بهتر!دوساعته دارم صدات می کنم تو هپروتی یه جواب بده دیگه حنجره ام درد گرفت عسل:بهتر!حالا کارت چی بود دو ساعته داشتی بال بال می زدی؟ سورن:این چه وضع صحبت کردنه؟ عسل:همینیه که هست.چجوری جرف می زنم مگه؟ سورن:عین لات ها.من موندم مانی دنبال چیه توهه؟تو که هیچی از ناز کردن ولوندی زنونه بلد نیستی.عین یه ببر وحشی می مونی عسل:واسه هر کسی که نباید ناز کنی!واسه کسی ناز می کنم که ارزشش رو داشته باشه.نه واسه شما.بعد بالحن مودبانه ای ادامه دادم:امرتون رو بفرمایید آقای صادقی سورن:همه چی رو آماده کردیم.جنس هارو سوار لنچ کردیم.اگه زحمتی نیست تشریف بیارید تو یه لنچ بشینید. عسل:بزار فکرکنم؟اوم؟با این که برام زحمته ولی باشه میام سورن یه چشم غره ی ترسناکی حواله ام کرد که من ککمم نگزید وبا لبخند راه افتادم سمت لنچ. سورن دستم رو از پشت گرفت:یواش..یواش...وایسا باهم بریم. خودش رفت روی لنچ ودست منو گرفت وکمکم کرد که برم بالا عسل:پس متین چی؟ سورن:معلوم نیست کی بیادبادستش به گوشه ای اشاره کرد وگفت:برو اونجا بشین تا من بیام رفتم نشستم جایی که سورن گفته بود.مانی هم سوار شد ونشست دقیقا کنارمن.وقتی سورن برگشت و مانی رو که دم گوش من وز وز می کرد،دید گفت : سورن:ببخشید مانی جان ولی فکر می کنم اونجایی که شما نشستی جای منه مانی:خب سورن جان اینجا و اونجا نداره که بفرمایید کنار من بشینید سورن خندید وگفت:نه دیگه نشد.من می خوام پیش خانومم بشینم یکم اگه می شه برو اونور تر بعد شم بزور خودش رو بین من ومانی جاداد.راستش زیاد از کارش بدم نیومد حداقل حال این مانی رو گرفت.بعدشم حالم از حرفای به اصطلاح عاشقونه ی مانی که تماما بوی هوس بازی می ده داشت بهم می خورد. دعواهای بین خودم و سورن رو به اون حرف ها ترجیح می دادم.حداقل کل کل برام لذت داشت ولی اون حرف ها چی؟ایـــــــشه از اونجایی که لنچ،لنچ باری بود جای خوبی برای نشستن نداشت...یه سکوی کوتاه که بزور سه تامون روش جا می شدیم.واسه همین مجبور شدیم خیلی مهربون بشینیم.جوری که من چسبیده بودم به سورن کینگ کنگ...دیگه ظهر که چه عرض کنم بعد از ظهر شده بود که حرکت کردیم... جز من و سورن ومانی یه ناخدا و دوتا کارگر دیگه هم بود تو لنچ که اون سه تا یه جورایی کارهای خودشون رو می کردن و جلو چشم ما نبودن... بیشتر وقتمون به سکوت گذشت.گاهی هم سورن و مانی سوال هایی از هم می پرسیدن در مورد محموله و جواب هم رو می دادن. حالم زیاد خوب نبود هواهم کم کم داشت تاریک می شد.دچار دریا زدگی خفیف شده بودم.قیافه ام رنگ پریده بود و فشارم اومده بود پایین سورن تو یه لحظه دستش به دستم خورد و برگشت نگاهم کرد سورن:خوبی؟چرا اینقدر یخی تو؟ عسل:خوبم..خو.بم مانی:حتما دریا زده شدی یکم بخواب بهتر می شی سورن:مطمئنی خوبی؟خیلی سرده دستت ها؟ عسل:نمی دونم هر وقت میام دریا خیلی می مونم فشارم می افته سورن تو یه حرکت آنی کتش رو در آورد و دور شونه ام انداخت. سورن:وایسا برم ببینم می تونم برات آب قند بیارم بعد گفتن این حرف بلند شد و رفت به سمت نا خدا.بارفتن سورن جا واسه مانی باز شد و اومد کنارم نشست و دستم رو تو دستاش گرفت.خیلی سعی کردم دستم رو از تو دستاش در بیارم که محکم تر گرفت:چقدر سردی تو دختر؟ عسل:خوبم! می شه دستم رو ول کنی؟ مانی:چرا ازم دوری می کنی؟ عسل:من شوهر دارم می فهمی یعنی چی؟ مانی:خب آره ولی مهم اینه که تو دوستش نداری عسل:دست از سرم بردار خواهش می کنم سورن رو با اخم در حالی که لیوان آب قند رو بهم می زد وبه ما خیره نگاه می کرد درست رو به روی خودم دیدم.با چشمهای مستاصل بهش خیره شدم وبا لبخند مهربونی لیوان آب قند رو ازش گرفتم.اونم بی هیچ نرمشی باهمون اخم ها بین من ومانی نشست. کمی که از آب قند خوردم یکم بدنم گرمتر شد.چشمهام عجیب هوس خواب کرده بودن. نمی دونم این یارو سورن انگار علم غیب داشت که گفت: سورن:اگه خوابت میاد سرت رو بزار رو شونه ام بخواب باز هم همون لحن مزخرفش... عسل:ممنون...خوابم نمیاد دستش رو انداخت پشت کمرم و منو به خودش فشرد.واروم دم گوشم گفت:بخواب.تو بخوابی خیال من راحت تره حداقل این یارو نمی تونه زر بزنه ومخت رو به کار بگیره اخمی بهش کردم که سرم رو گرفت و گذاشت رو شونه اش و با فشار دستش مجبورم کرد بخوابم.منم که چشمهام خمار راحت گرفتم خوابیدم.
نمی دونم چقدر خوابیدم که سورن با تکون های دستش بیدارم کرد. سورن- پاشو دختر، پاشو. ده دقیقه دیگه می رسیم. پاشو یه آبی به سر وصورتت بزن تا از این سر و شکل دربیای. - چی شده؟ در حالی که چشمام رو می مالیدم کمی پلکم رو باز کردم. هوا گرگ و میش بود و به روشنی می زد. - بذار بخوابم بابا، هنوز که روز نشده. سورن- پاشو، رسیدیم. - کجا؟ سورن- نه تو واقعا یه چیزیت میشه ها! صدای مانی که داشت می خندید رو شنیدم که با تمسخر داشت می گفت: - لابد بنده خدا یه چیزیش شده دیگه، آدم بیخودی آلزایمر نمی گیره که. مرتیکه یه کاری می کنه یه مشت حوالش کنما. کمی بیشتر چشم هام رو باز کردم. سورن- ساعت خواب! چقدر می خوابی بابا؟ ما تا صبح یه پلک رو هم نذاشتیم، اون وقت تو راحت گرفتی خوابیدی؟ خوش به حالت! هنوز گیج خواب بودم. بدم می اومد یکی صبح زود بیدارم کنه. هر وقت مامان این کار رو می کرد بعدش کلی باهاش دعوا می کردم. خب هیچی مثل خواب صبح نمی چسبه که. - خب شما گفتی بخواب منم اطاعت کردم دیگه جناب سر ... با نشستن سریع دست سورن روی دهنم، تازه فهمیدم داشتم چه دسته گلی به آب می دادم. خداییش یه لیوان نوشيدني به من بدن و مست بشم همه چی رو سه سوته لو می دم. مانی- چرا این جوریش کردی سورن؟ دستت رو بردار. خفه کردی دختر به این خوشگلی رو. سورن دستش رو کشید و یه چشم غره به مانی رفت و به من و چشم های اندازه نعلبکیم که از شدت گندی که نزدیک بود بزنم، درشت شده بودن نگاه کرد و یه اخمی کرد که نزدیک بود گلاب به روتون کار دست خودم و لباسام بدم. سورن با صدای نسبتا بلندی گفت: - توکه هنوز نشستی برو یه آب بزن به اون صورتت و یه کم خودت رو درست کن آدم بتونه بهت نگاه کنه. با صدای دادش بی اختیار از جام بلند شدم و بعد هم یه چشم غره نصیب اون و یه دونه هم نصیب خودم کردم. آخه آدم عاقل، اون که داد می زنه نباید زود عین روبات پاشی. الان فکر می کنه داد بزنه سرم دستوراتش رو انجام می دم و عادت می کنه به داد زدن، منم که بی اعصاب! رفتم داخل سکان کوچولوی لنج و چندتا پله رو که می خورد پایین طی کردم و رسیدم به دوتا در. یکیش رو که باز کردم دیدم انباره و یکی از کارگرهای لنج مشغول کار کردن بود. با باز شدن در سریع خودش رو جمع وجور کرد و درحالی که هول شده بود با لکنت زبان سلام کرد. یه پسر سیاه چهره بود که هم سن و سال های خودم نشون می داد و موهای فرفری مشکی داشت. از لهجش می شد تشخیص داد که از اهالی جنوب کشوره. یه کم بهش مشکوک شدم. آخه تو انبار چی کار می کرد که با دیدن من این قدر هول بشه؟ دستام رو کردم تو جیب های بولیزم و با نگاه موشکافانه ای رفتم جلو. به هر حال باید یه جا نشون بدم که پلیس با هوشیم دیگه. تو این سفر که سورن استعدادهام رو کور کرد و نذاشت شکوفاشون کنم. با لحن جدی ای پرسیدم: - چی کار می کردی؟ کارگر- هی ... هیچی به خدا خانوم! - دروغ نگو، خودم دیدم داشتی با این جعبه ها ور می رفتی. نکنه داشتی قرص ها رو می دزدیدی؟ کارگر- نه، من دزد نیستم. باور کنید. با چشم هاش بهم التماس می کرد و می گفت بی گناهه، اما من به این آسونی ها گول نمی خوردم که. تو باز جویی هام به این جور موارد خیلی بر خورده بودم. - باشه، پس به من چیزی نمی گی. به مهندس صادقی یا مهندس کیانی می گی دیگه. بذار صداشون کنم، شاید با اون ها راحت تر باشی. کارگر- نه، نه تو رو خدا این کار رو نکنید. من رو از نون خوردن نندازین. - دِ لعنتی پس بگو این جا چه غلطی می کردی؟ این جمله رو تقریبا با داد گفتم. بنده خدا ترسش دو برابر شد. کارگر- فقط می خواستم ببینم بارمون چیه. - یعنی تو نمی دونستی که دارو و قرص های لاغریه؟ کارگر- آخه ناخدا می گفت این ها لوازم آرایشیه. - لابد تو هم می خواستی چندتا جعبه خودت رو مهمون کنی و برای خودت آبشون کنی؟ آره؟ سرش رو انداخت پایین. معلوم بود از سر ناچاری این کار رو می کنه. با صدای آرومی گفت: کارگر- به خدا مجبورم. واسه سیر کردن شکم خواهرام و مادرم باید کار کنم. این یه ذره حقوقم که کفاف نمی ده. نمی دونستم داروئه به خدا. گفتم اگر لوازم آرایشی باشه براش مشتری دارم، می تونم یه کم ... - این ها دلیل نمیشه. برو بالا. کارگر چشم دوخت بهم. ترس رو خوب می شد از چشم هاش خوند. دلم براش می سوخت. از سر و وضعش معلوم بود خیلی وضع خوبی نداره، اما نمیشه بذاریم هر کی وضع مالی خوبی نداره دزدی کنه که. کارگر- خانوم تو رو خدا به ناخدا و مهندس کیانی چیزی نگید. منو می کشن. لبم رو به دندون گرفتم و با عصبانیت و با صدای بلند بهش گفتم: - برو بالا. باز دیدم ایستاده. این دفعه صدام رو بردم بالاتر و تقریبا سرش داد زدم: - مگه هر کی نداشت باید دزدی کنه؟ ها؟ برو بالا. چیزی بهشون نمی گم، ولی تو هم بدون اون خواهرات با پول های حروم شکمشون سیر نمیشه. برو بالا. دیگه این جا نبینمتا! سریع رفت بالا. چندتا پله رو بالا رفته بود که دوباره برگشت و نگاهم کرد. کارگر- ممنون خانوم، لطفتون رو فراموش نمی کنم. سری تکون دادم و رفت. رفتم سراغ جعبه هایی که یه کم به همشون ریخته بود و دوباره به حالت اولشون برشون گردوندم. اومدم از انبار برم بیرون که دم در خوردم به مانی.
مانی برگشت ونگاهم کرد و با لبخند کجی گفت:فکرکردم رفتی دستشویی؟نگو خانوم رفته سر جعبه ها فوضولی عسل:فوضولی نمی کردم فقط یکم کنجکاوی بود نترس جیب هام روپر قرص نکردم به دزدمشون... صدای قهقه اش بلند شد وبینی ام رو کشید و گفت:کو نشون بده جیب هات روبینم پشت چشمی براش نازک کردم و یه قری به گردنم دادم. باکف دستم یکم از جلوی در دستشویی هولش دادم عقب مانی:چی شد؟ عسل:اگه اجازه بدید برم دستشویی.از نظر شما مشکلی نداره که؟ مانی قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و دستاش رو روی سینه اش قلاب کرد و گفت:فکر نکنم مشکلی داشته باشه می تونید برید.بعدم دوباره خندید یه اخم گنده ای کردم که اون فکرکنم دستشویی لازم تر از من بود..هه هه رفتم دست شویی و یه نگاه به خودم کردم.زیر چشمام به لطف مداد و ریملی که دیشب زده بودم یکم سیاه شده بود چشم هام هم پف داشته.صورتم رو شستم و بعد از انجام کارهای مربوطه اومدم بیرون. یه راست پله ها رو دویدم بالا.سورن که داشت یه چیزهایی رو که نمی دونستم چی بود داشت جا به جا می کرد بادیدن من سرش رو آورد بالا وبااخم بهم نگاه کرد سورن:چه عجب!تشریف آوردین سرکار خانوم.خوش گذشت؟ عسل:اوهوم جات خالی!یه دفعه دستم رو گذاشتم جلوی دهنم.خاک بر سرت دختر این چی بود گفتی الان می گه چقدر بی حیاست این دختره. سورن متعجب بهم خیره شد و پوزخندی گوشه لبش نشوند وگفت:جدا؟ عسل:آره خب!انباریش واسه استراحت کردن بد نبود سورن ابرو هاش رو داد بالا وگغت:آها!از اون نظر عسل:بله از همون نظر سورن:حاضری؟ عسل:اوهوم.کی می رسیم؟ سورن:چند دقیقه دیگه فکرکنم برسیم. عسل:یعنی داریم می ریم ایران... سورن پوزخندی زد وگفت:پ نه پ داریم می ریم مریخ عسل:نه بابا؟شماهم پ نه پ بلدی رو نمی کردی؟ سورن:آره گفتم ریا نشه بعد یه روسری از تو چمدون پرت کرد طرفم.روهوا گرفتمش وبا تعجب یه نگاه به رو سری و یه نگاه به سورن انداختم عسل:چی کارش کنم؟ سورن:بگیر باهاش بینیت رو پاک کن.خب سرت کن دیگه...ناسلامتی داریم می ریم ایران ها.اونجا دیگه نمی تونی بدون رو سری بری مانی که تازه اومده بود تو جمع ما.رو به سورن کرد وگفت:آخی لابد براش سخته دیگه سورن نگاه متعجبانه ای بهش انداخت و بعد به من نگاه کرد.لابد تو دلش می گفت پس خبر نداری آقا مانی همینی هم که رو سرشه مونیست که یوقت گناه نکنه اونوقت تو می گی "آخی لابد براش سخته دیگه"؟ سورن:مجبوره دیگه رسیدیم ایران تو هر کشور باید تابع قانون همونجا باشه روسری رو گرفتم.خدارو شکر تیپم مناسب بود.یه سارافون جیگری که تا وسطای رانم بودو یه شلوار کتان مشکی با کفش های پاشنه دار زرشکی...روسری مشکی رو سرم کردم. ناخدا:مهندس دیگه نزدیکه برسیم سورن:چرا دور شد؟مگه نگفتی چند دقیقه؟ ناخدا:اونجا نشد بریم اومدیم یه جای دیگه ی ساحل. مانی:نگران نباش فرقی نداره کامیون های سلطانی هم همینجا هستن از دور خشکی رو می دیدم و بالا پایین می پریدم.وای که چقدر حال خوبی بود.دلم برای ایران تنگ شده بود.بااینکه جنوب رو نمی شناختم ولی بازهم وطن خودم بود ودوست داشتم زودتر پام برسه به ایران سورن آروم دم گوشم گفت:کم خوشحالی کن آبرو وحیثیتمون رو بردی با اخم غلیظی درحال که لبامو داده بودم جلو گفتم:یعنی تو خوشحال نیستی داریم می ریم ایران؟ سورن شونه ای بالا انداخت،گفت:چرا!ولی نیازی نیست عین تو کولی بازی دربیارم که بفهمن خوشحالم عسل:درست حرف بزن سورن:هرجور بخوام حرف می زنم. ناخدا:بفرمایید در حال که لنچ به لبه اسکله نزدیک میشد خوشحالی منم بیشتر می شد.سورن پاشو گذاشت رو اسکله و رفت تو خشکی.برگشت و رو به مانی که داشت قبل از من از لنچ پیاده می شد گفت:مانی!جنس هارو چی کار می کنی؟ مانی:الان می ریم کارهای گمرکیش رو انجام می دیم بعد می گم کارگر های مهندس سلطانی بیان لنچ رو تخلیه کنن بعد گفتن این حرفا کاملا پیاده شد و برگشت دستمو بگیره منم پیاده شم که سورن سریع خودش رو رسوند بهم و دستم رو گرفت و کمک کرد پیاده شم.وقتی کاملا پام رسیدبه خشکی با تعجب به مانی نگاه کردم. عسل:یعنی به این زودی؟من فکر می کردم کارهای گمرک بیشتر از این ها طول بکشه مانی بالبخند مهربونی نگاهم کرد واروم زد به کمرم:آره خانوم کارهای گمرک معمولا خیلی طول می کشه اما خب شما مثل اینکه مهندس نصیری رو نمی شناسید؟ما عادت نداریم زیاد معطل بشیم.مهندس همه ی کارها رو از قبل درست کرده.ما فقط میریم چندتا مهر وامضا می گیریم و بعدشم پیش به سوی ایران سورن:منم باهات بیام؟ مانی:نه لازم نیست سورن:بزار بیام شاید وجودم به عنوان یکی از شرکا لازم باشه مانی:خیلی خب بیا.عسل توهم میای؟ سورن:نیاد بهتره خودمون می ریم دیگه عسل:خب بزارید منم بیام دیگه بمونم اینجا چی کار؟ سورن اخم شیرینی کرد و دستم رو گرفت:اینجا بمون تا ما بیایم.باشه؟ باشه آخرش دستوری بود اما سعی کرد آروم حرف بزنه.احساس می کردم هر کاری می کنه که من رو از مانی دور نگه داره. مجبورا سری به نشانه ی مثبت تکون دادم و به سمت یه رستوران قدیمی کوچیکی که بیشتر نمای ظاهریش به قهوه خونه ها می خورد رفتم.اون ها به سمتم ساختمون راه افتادند. رفتم جلو و در رستوران رو باز کردم.هیچ زنی اونجا نبود.مثل اینکه پاتوق ماهی گیرا و لنچ دارا بود. از میون در به داخل سرک کشیدم.کمی خجالت می کشیدم ولی بیرونم که نمی تونستم بشینم.از صبح هم هیچی نخورده بودم.درسته مانی گفت زود کاراشون تموم می شه ولی همون زود هم حتما دو ساعته منظورش دیگه...
منم که حسابی گشنه ام بود نمی تونستم منتظر بمونم.اروم رفتم تو...همه نگاه ها روی من ثابت مونده بود...یه تختی رو که کسی روش نشسته بود نزدیک در انتخاب کردم و نشستم روش. جز معدود تخت هایی بود که خالی مونده بود.مثل اینکه همه برای صرف صبحونه اینجا اومده بودن که اینقدر شلوغ بود. شاگرد قهوه خونه با نگاه عجیبی که صدالبته همراه با اخم اومد طرفم. نمی تونستم اسم گارسون یا پیشخدمت رو روش بزارم.این اسم ها اصولا تو ذهن من طوری نقش بسته بودن که باید به یه خدمتکار با لباس رسمی تو یه رستوران شیک و مجلل با ادبیات خاص برخورد با مشتری،گفته می شد. اما این پسر هیچ شباهتی به اون گارسون ها نداشت.یه پسر 24.5 ساله معمولی با شلوار جین رنگ ورو رفته و بلیز چهارخونه سبز.باز رفتم تو کار آنالیز آدم ها که فهمیدم دوساعته دارم بهش خیره نگاه می کنم و حواسم نیست.سرم رو تکون دادم تا خالی از فکر بشم. شاگردرستوران:خانوم حواستون کجاست؟دوساعته دارم صداتون می کنم. عسل:ببخشید حواسم اینجا نبود.چیزی فرمودید؟ شاگرد رستوران سری تکون داد و یه نگاه از سرتا پای من انداخت.دوباره نگاهش رو به صورتم برگردوند. شاگرد رستوران: گفتم چیزی میل دارید؟ کمی پیشونی ام رو خاروندم به منویی که روی تخت جلوم افتاده بود یه نگاه سرسری انداختم و با دودلی گفتم:یه املت ممنون می شم سری تکون داد ورفت.هنوز نگاه خیلی ها رو روی خودم احساس می کردم.اخمی کردم.با آوردن غذا بیخیال بقیه شدم و غذام رو خوردم.چون خیلی گشنه ام بود تند تند خوردم.یکم که خوردم گوشیم زنگ خورد به مانیتورش نگاه کردم دیدم سورنه. عسل:بله سورن؟ سورن:کجایی تو دو دقیقه ولت کردیم گم شدی؟ عسل:گم چیه بابا...گشنه ام بود گفتم شما دیر میاید اومدم این قهوه خونه نزدیک ساحل صبحونه بخورم سورن اونجا چرا رفتی آخه دو دیقه نمی تونی جلو اون شکمت رو بگیری؟ در حالی که غر می زد قطع کرد. شونه ای بالا انداختم وگفتم خب به من چه لابد نمی تونم جلو شکمم رو بگیرم دیگه.دوباره رفتم تو بهر املت لقمه ای رو که تازه گرفته بودم و می خواستم ببرم طرف دهنم رو یکی رو هوا قاپید. با خشم سرم رو بلند کردم که دیدم مانی داره با لذت لقمه رو می خوره و نشست رو تخت و تکیه داد.سورن هم داشت با اخم نگاهم می کرد و به مانی چشم غره می رفت.اونم نشست لبه ی تخت و برگشت سمت من سورن:دختر اخه اینجا جای توهه؟دو دقیقه صبر می کردی می رفتیم یه جای درست وحسابی یه چیزی می خوردیم عسل:خب چیکار کنم گرسنه ام بود نمی تونستم طاغت بیارم.حالا چی شد؟کاراتون رو کردید؟ مانی:آره...همه چی حله الانم فرستادم کارگر های مهندس سلطانی جنس هارو بار بزنن. با تعجب گفتم:چه زود... مانی:گفتم که مارو دست کم نگیر خانوم.سورن چیزی بخوریم؟ سورن یه نگاهی دور و برش انداخت و باتعجب گفت:اینجا؟ مانی:آره چشه مگه؟ سورن:باشه حرفی نیست مانی دستی واسه همون پسره تکون داد وپسره اومد کارگر:خیلی خوش اومدید چی میل دارید؟ مانی به سورن چشمکی زد و سرش رو تکون داد که یعنی چی می خوری؟ سورن:من املت می خورم مانی رو به پسره گفت:یه املت یه میرزا قاسمی کارگر:بله قربان الان میارم خدمتتون نه مثل اینکه اینا کلا با خانوم ها فقط مشکل دارن. ببین واسه مانی و سورن تا کمر خم می شد.لابد بخاطر پولشونه دیگه.هر کی سر و وضعشون رو ببینه همینطوری می کنه یه چیزی گیرش بیاد. بعد خوردن املت مانی رفت حساب کرد و زدیم بیرون.سورن دستم رو گرفت وطبق عادت همیشگی اش دم گوشم حرف زد:دیگه نبینم همچین جاهایی می ری ها اینجور جاها واست مناسب نیست خانوم چیزی نگفتم خب حق با اون بود دیگه چی باید می گفتم؟دقت کردید مهربون شده دوباره؟دعوا می کنه فحش می ده دو دقیقه بعد یادش می ره.منم همینطور.خوشم میاد کینه ای نیستیم مانی که جلوتر از ما رفته بود.داشت بر می گشت. مانی:خیلی خب بچه ها همه چی جوره بریم! به سمت کامیون ها حرکت کردیم.3 تا کامیون بزرگ بود. عسل:با کامیون می خواهیم بریم؟
مانی:نه گفتم یه زانتیا واسمون بیارن.آها اونا داره میاد. به سمتی که اشاره کرد برگشتیم زانتیای سفید داشت می اومد سمت ما.تا جلوی پامون که رسید ترمز کرد یه پسر جوون سیاه چهره با موهای فر یه عینک دودی رو چشمش.پیاده شد و با لهجه جنوبیش(شرمنده نمی تونم لهجه جنوبی رو بنویسم می خواین براتون بگم؟آخ حواسم نبود اینطوری که نمی شنوید) گفت:خوش اومدید آقا مهندس بفرمایید خیلی وقته منتظرین؟ مانی:با خوش رویی باهاش دست داد سورن هم پشت سرش با راننده دست داد ومنم با سر جواب سلامش رو دادم. مانی:نه حبیب تازه کارمون تموم شده.بعد رو به من و سورن ادامه داد:این آقا حبیب راننده ما تو ایرانه خیلی پسر گلیه! سورن با لبخندی بهش نگاه کرد وسری تکون داد. مانی:ایشونم مهندس صادقی هستن شریک مهندس نصیری و همسرشون... عسل خانوم حبیب:خیلی خوشوقتم بفرمایید که مسافرید و خسته ی راه. بعد هم همه سوار ماشین شدیم.طبق معمول مانی جلو نشست و من و سورن هم عقب. حبیب رو به مانی کرد وگفت:برای استراحت کجا می مونید؟کجا برم؟ مانی:استراحتی در کار نیست حبیب یه راست برو تهران باغ لواسون مهندس. حبیب:اینطوری که خیلی بد شد حداقل یه شب مارو قابل می دونستید مانی:ممنون اما کار زیاده راه بیافت پسر حبیب:باشه..چشم... ماشین رو روشن کرد و راه افتاد اینقدر خسته بودیم که بیشتر سکوت کرده بودیم و جز چندتا جمله در مورد کار ومحموله حرف های دیگه ای رد وبدل نمی شد. با کلافگی و لب های جلو اومده گفتم:نمی شد باهواپیما می رفتیم؟ مانی برگشت وخندید:چیه؟خسته شدی که نق می زنی؟ سورن اخم کرد.منم اخم کردم.چه دلیلی داره این اینقدر خودمون بشه که اینطوری باهام صحبت کنه بچه پورو بزنم فکش رو بیارم پایین ها... سورن دستش رو انداخت دور شونه ام و من رو چسبوند به خودش.این چرا این جوری شد یهو؟ با اخم وجدیتی که سعی می کرد با لبخند مصنوعیش پنهونشون کنه رو به مانی گفت:خانوم من فقط خسته است نق هم نمی زنه.حواست باشه چی می گی ها؟ مانی:بابا شوخی کردم تو چراجدی گرفتی حالا روش رو برگردوند وخنده اش رو خورد.اخم کرد و دیگه حرفی نزد.سورن هم موهام رو یه بوسه ی طولانی کرد.می تونستم حدس بزنم که این کار رو فقط برای در آوردن لج مانی کرد و هیچ احساسی توش نبود. صدالبته از چشم مانی دور نموند و اخمش رو غلیظ تر کرد و یه چشم غره بهم رفت.منم شونه هام رو بالا انداختم و خودم رو بیشتر به سورن چسبوندم.الان دیگه گرفتن حال مانی برام مهمتر از گرفتن حال سورن بود. بعد دوسه ساعتی که تو ماشین بودیم خسته شدم و خواب رو به بیدار موندن تو این جمع کسالت بار ترجیح دادم.مخصوصا این که دوباره زبون مانی باز شده بود و داشت چرت و پرت می گفت.هی برمی گشت ویه تیکه به من می پروند و می خندید. سورن هم که لحظه به لحظه خشمگین تر می شد و با حرص دندون هاش رو به هم می سایید.وقتی می دید من جواب مانی رو نمی دم یکم اروم تر می شد اما دوباره باجمله های مانی اعصابش خورد می شد. سورن با حرص بهم نگاه کرد و با لحنی که سعی در آروم نشون دادنش رو داشت گفت:عسل جان خوابت نمیاد؟ خوابت نمیادش دستوری بود یعنی بگیر بخواب تا نزدم این پسره رو داغون نکردم. کلا سورن در مقابل مانی راهی جزخواب کردن من انگار نداشت.منم که خودمم خسته بودم و خوابم می اومد ومی دونستم اگر من بخوابم مانی کمتر زر مفت می زنه گفتم:چرا اتفاقا خیلی خوابم میاد سورن با لبخندی که نشون از پیروزیش بود دستش رو باز کرد و به سینه اش اشاره کرد که برم نزدیگترش و تو بغلش بخوابم.وقتی که تردیدم رو دید سورن:بیا خانومم اشاره ای به مانی و حبیب کردم که سرش رو تکون داد وگفت:مهم نیست.بیا با دو دلی رفتم سمتش که منو کشید تو بغلش و دستش رو گذاشت رو شونه ام و منم سرم رو گذاشتم روی سینه اش و اروم چشم هام رو بستم.چه جای خوبی بودها!تازه کشفش کردم... زیر چشمی نگاهی به مانی انداختم که داشت لبش رو گازمی گرفت.حبیب هم یه لبخند کوتاهی زد و دوباره بی تفاوت به جاده خیره شد.لبخند پیروزمندانه سورن روهم که دیدم باخیال راحت به خواب رفتم نمی دونم چقدر خوابیدم که با گرمی نفس هایی که به گردنم می خورد واروم دم گوشم یه چیزی زمزمه می کرد چشم هام رو باز کرد.در حالی که تو بغل سورن بودم اروم سرمو اوردم بالا و به چشم هاش گیج خیره شدم.سورن لبخند کم رنگی زد و کمی از موهام رو کنار زد.
سورن:تموم راه خواب بودی ها.پاشو خانوم رسیدیم عسل:کجا؟ سورن:خونه ی آقا شجاع.ویلای لواسون مهندس نصیری دیگه با شنیدن این که لواسونیم سریع از تو بغل سورن اومدم بیرون و از ماشین پیاده شدم. سورن باخنده گفت:آروم آروم چقدر هولی مراقب باش مانی چپ چپ نگاهم کرد:به چه عجب خانوم بیدار شدن خوش گذشت؟اینقدر خوابیدی خسته نشدی؟ با پررویی تموم گفتم:نه چرا خسته بشم جام گرم ونرم بود خوب خوابیدم. برگشتم وبه سورن که دیگه در دو قدمی من داشت می رسید بهم،نگاه کردم وچشمکی زدم بهش.اونم لبخند قشنگی بهم زد و دستم رو دور بازی خودش حلقه کرد.چشمکی به مانی زد وگفت:جوابت رو گرفتی؟ مانی بی جواب روش رو برگردوند و رفت سمت پله ها مانی:بیاید بالا...حبیب به خسرو بگو چمدون هارو بیاره بالا حبیب:چشم آقا مهندس رفتیم بالا چون ماشین دقیقا دم ساختمون ویلا پارک کرده بود نتونسته بودم باغش رو ببینم.ویلای بزرگ و قشنگی بود.نمای وبلا سفید ومشکی بود.مانی در بزرگ چوبی مشکی رنگ رو باز کرد و بادست مارو دعوت کرد داخل ویلا. یه ویلای بزرگ با دکوراسیون داخلی متفاوت.قسمتی از سالن که مجلل تر بود با دو دست مبل سلطنتی نقره ای و طلایی پوشیده شده بود و پر از مجسمه های گران قیمت و تابلوهای نقاشی زیبا و تابلو فرش های نفیس بود.فرش های رنگ روشن نقره ای بزرگی که میون مبل ها قرارداشت چشم ها رو به خودش خیره می کرد.یه سالن پذیرایی شیک وسلطنتی که با وسایل جدید و امروزی پر شده بود... دیگه به طور کامل خواب از سرم پریده بود و سعی می کردم دور واطرافم رو آنا لیز کنم. قسمتی از سالن هم که کاملا در دید من قرار نداشت چندتا پله می خورد وشروع می شد.یه سالن کوچیک تر بود با دکوراسیون مدرن و امروزی سفید-کالباسی.آشپزخونه هم مثه اینکه از تو یه سالن کوچیک راه داشت و یه در هم به سالن اصلی داشت که کنارش یه دست میز ناهارخوری 12 نفره سِت مبلمان بود. عجب خونه ی خفنیه ها مانی:دیدت رو زدی؟ عسل:نه کاملا!مزاحم شدی وسطش پریدی سورن پوزخندی زد وگفت:ما خسته ایم مانی کجا باید بخوابیم؟ مانی:بفرمایید وبه سمت پله هایی که به طبقه دوم می خورد اشاره کرد و خودش جلوتر از ما راه افتاد.طبقه دوم رو رد کردیم. اتاق های زیادی داشت.مانی رفت سمت پله های طبقه سوم سورن:اینجا نیست؟ مانی:نه اتاق های مخصوص طبقه بالاست.اینا اتاق های بچه هاست. سورن:بچه ها؟ مانی:آره دیگه آدم های مهندس به هر حال هر کدوم باید یه اتاق اینجا داشته باشن.مهندس اینجارو سفارشی ساخته بیاید بالا طبقه سوم 7تا اتاق بود3تا سمت راست 3 تا سمت چپ. یه اتاق هم ته راهرو بود که درش با بقیه اتاق ها متفاوت بود.کمی بزرگتر بود و در منبت کاری شده ی مدرنی داشت ومثل بقیه در ها مشکی بود.مانی جلوی در دوم ایستاد و گفت:این جا اتاق شماست کمی با ترس به سورن خیره شدم.یعنی باید تو یه اتاق می خوابیدیم؟تو هتل تو سوییت بودیم و اون رو می انداختم تو هال اما اینجا فقط یه اتاقه با کمی ترس و خنده مصنوعی گفتم:خب اینجا که کلی اتاقه نمی شه نفری یدونه برداریم؟ مانی با تعجب بهم نگاه کرد وگفت:نه این اتاق ها هر کدوم مال کسیه قرار از فردا اینجا حسابی شلوغ بشه...این اتاقی هم که بهتون دادم ویژه مهموناست...شب تون بخیرفعلا یکم استراحت کنید بعد برای شام بیاید پایین بعد از جواب شب بخیری که بزور بهش دادیم رفت تو اتاق رو به رویی ما ودر رو بست. مستاصل سورن رو نگاه کردم که شونه ای بالا انداخت و با کلیدی که مانی بهش داد در رو باز کرد و رفتیم تو...اتاق مجلل و قشنگی بود. یه اتاق بزرگ که یه تخت دو نفره سفید با رو تختی خوشگل یاسی وبنفش پوشیده شده بود.یه کاناپه مخمل بنفش رنگ هم کمی اونطرف تر از تخت بود.میز توالت و کمد کوچیکی که تو اتاق بود سفید بودند وبقایای وسایل اتاق یا سفید بودند یا بنفش.در کل اتاق شیک و خوشگلی بود. به سورن نگاهی انداختم که خستگی ازتنش می بارید.بنده خدا لابد نخوابیده بود توراه.دیشبم که نخوابیدلابد خیلی خسته است.رفت وخودش رو باهمون لباس ها انداخت رو تخت و ساعدش رو گذاشت رو چشم هاش. نشستم لبه ی تخت و بهش نگاه کردم.متوجه سنگینی نگاهم شد و دستش رو از رو چشماش برداشت و بی رمق گفت:چیه؟چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ یه نگاه به سورن و یه نگاه به کاناپه انداختم و سعی کردم با چشم هام التماس کنم که رو تخت نخوابه سورن که خوب متوجه منظورم شده بود اخمی کرد و با لحنی که دلم براش سوخت گفت:به خدا خسته شدم از اینکه هرشب یه گوشه آواره بخوابم...بابا دختر من که کاری به تو ندارم.خدارو شکرتختش هم اینقدر بزرگ هست که کلی بینمون فاصله باشه.من دیگه نمی تونم اونجا بخوابم.بعد هم روش رو کرد اونطرف و به حالت قهر خوابید.
بنده خدا اونم راست می گه دیگه...هی دم از حقوق مساوی می زنم بعد هی بیچاره رو شوتش می کنم رو کاناپه...ولی خب نباید پیشم بخوابه بچه پورو...اینبار خسته بود دلم براش سوخت ولی دفعه ی بعد نباید بزارم روتخت بخوابه... منم با احتیاط طرف دیگه تخت با همون لباس ها خوابیدم. فکرکنم یه ساعتی شده بودکه خواب بودم که باصدای در زدن ازخواب پاشدم.باصدای خواب آلودی که انگار ازته چاه بیرون می اومدگفتم: بــــــــله؟ مانی:بیدارین؟ عسل:نه خواب بودیم به لطف شما بیدارشدیم.کاری داری؟ مانی:آره بیاین شام برگشتم و به ساعتی که روی عسلی کنارتخت بود نگاه کردم.ساعت11 بود.الان دیگه چه شامی؟سحری بخوریم بهتره که عسل:الان شام؟ مانی:خب دیر رسیدیم بنده خداها نمی دونستن که باید شام درست کنن.بیاین پایین منتظریم عسل:باش...ارومتر گفتم...تا صبح دولتت بدمد... یه دست بلیز شلوار سرمه ای خوش دوخت از تو چمدونم در آوردم ورفتم گوشه اتاق پوشیدم. حالا کی می خواداین سورن رو بیدار کنه. خداکنه خوابش خیلی سنگین نباشه... خدایا به امید تو...رفتم رو تخت.چهار دست وپا کنارش.باصدای معمولی صداش کردم چندبار جواب نداد.مجبور شدم با دست تکونش بدم کمی تکون خورد وزیر لب نق نق کرد عسل:سورن بیدار شو...سورن...ســــــــورن اروم لای چشم هاشو باز کرد وخمار بهم نگاه کرد:چیه؟بزار بخوابم بخدا خیلی خسته ام عسل:پاشو بریم پایین شام بخوریم بعد بیایم هرچقدر خواستی بخواب.پاشو مانی اومد صدامون کرد...دوروزه درست وحسابی چیزی نخوردیم...بدو پسر ضعف می کنی این رو که گفتم پریدم از تخت پایین که دیدم نخیر آقا خیال پاشدن نداره.رفتم جلو و دستش رو کشیدم که بلند شه.نشست روی تخت ویکم چشماش رو مالوند.خدایی وقتی خوابه خیلی بامزه میشه. سورن با صدای خواب آلود گفت:برو یه آب به سر وصورتم بزنم میام ابروهامو انداختم بالا وگفتم: نچ،نمی شه من برم تو باز می گیری می خوابی اونوقت از گشنگی می میری من باید تنهایی کلی کار انجام بدم اونوقت خسته می شم چشماش یکم گشادتر شده بود با تعجب نگاهم کرد:واقعا که...فقط فکر خودشه...نترس من مردم متین هست...فکرکردی رئیس به تو اعتماد می کنه بزاره تنهایی ماموریت و انجام بدی؟ عسل:هیـــــــــس!می شنون...خیلی خب پاشو دیگه لوس پاشد در حالی که زیر لب غر می زد وهی می گفت :کی می شنوه...کی می شنوه رفت تو دستشویی و چنددقیقه بعد اومد بیرون ورفت لباس از تو چمدون برداشت و پشت به من پوشید و رفتیم پایین... مانی:چه عجب تشریف آوردین درحالی که بخاطر زیاد بودن پله ها نفس نفس می زدم گفتم عسل:وای تو رو خدا به این مهندس نصیری بگو یه آسانسور بزاره واسه اینجا آدم نفسش می گیر بیاد پایین آخه خونه هم اینقدر بزرگ می شه؟؟؟ سورن یه چشم غره ای بهم رفت و مانی هم درحالی که بلند بلند می خندید گفت: چقدر تو نق می زنی دختر؟خونه کوچیک باشه می گید کوچیکه به کلاسمون نمی خوره بزرگ باشه می گید بالا پایین رفتنش سخته واقعا موجودات عجیبی هستید ها! سورن:بیخود نیست عجیب ترین موجودات زمین شناخته شدن دیگه!مانی اون دیس رو بده که روده کوچیکه بدجور بزرگه رو میل کرده مانی در حالی که دیس برنج رو به سمت سورن گرفته بود،گفت: مهندس سلطانی زنگ زد بابت جنس ها تشکر کرد.گفت خیلی مشتاقه شریک جدید رو...اشاره به سورن کرد وادامه داد:ببینه...می گفت شاید آشنا دربیاید سورن در حالی که برنج رو برای خودش ومن می کشید گفت:فکرنکنم آخه من همچین اسمی رو تا حالا نشنیده ام مانی:به هر حال فردامی بینیش... سورن:همه قرص ها رو برد؟ مانی:آره دیگه نبره؟ سورن:منظورم روان گردان هاست ها؟ مانی:ای پسر تو باز این اسم رو گفتی؟مهندس بود گوشت رو می کشید نه یکمش رو برد آبشون کنه بیشترش دست خودمونه تو زیر زمین گذاشتیمشون عسل:مهندس ومتین کی میان؟ مانی:فردا شب تهرانن... سورن:فردا کاری نداریم؟ مانی:نه تقریبا...مهندس بیاد کارهامون شروع می شه سورن:مانی!شما خرده فروشی می کنید یاعمده؟ مانی:چیه بازرس شدی؟
سورن با زرنگی گفت:به عنوان یه شریک باید ازهمه چیز خبر داشته باشم مانی دست هاش رو به نشونه ی تسلیم بالا آورد. مانی:خیلی خب بابا آقای شریک تسلیم...بیشترش رو عمده..باقیشم یه چندنفری داریم که برامون خرده فروشی می کنن...مشتری های عمده مون آدمای مشخصی هستن ولی خرده فروش ها تقریبا به همه می فروشن...اطلاعات کافی بود قربان؟ سورن قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت:بدنبود بعدهم مشغول غذاخوردن شدیم.خانوم تقریبا 40 ساله ای با آرایش نسبتا ملایم و کت ودامن مشکی که زیرش یه بلیز دکمه دار سفید پوشیده بود میزرو جمع کرد. مانی رو به زن کرد وگفت:ممنون مریم خانوم.مهندس صادقی و همسرشون مهمون ما هستن چندروزی...بهشون حسابی رسیدگی کن چیزی کم نداشته باشن. مریم خانوم لبخند کم رنگی زد و با سر به نشونه ی مثبت گفت:چشم آقا...در خدمتشون هستم بعد هم میز رو جمع کرد وما هم رهسپار طبقه سوم شدیم...اووف کی این همه پله رو می خواد بره بالا؟خدا به دادمون برسه... بارسیدن به اتاقمون سورن در رو باز کرد ومنم پریدم رو تخت... عسل:ببخشیدا اما دیگه خستگیتون در رفت تشریف ببرید رو کاناپه سورن:نخیر من رو تخت می خوابم عسل:چرا ما همیشه باید سر خوابیدن دعوا داشته باشیم؟ سورن:این سوال رو از خودت بپرس...این تویی که همیشه سر این موضوع کوچیک بحث می کنی یبار واسه همیشه می گم این بچه بازی هارو تموم کن عسل.من کاری به کار تو ندارم...اینو بفهم عسل:مگه من گفتم کاری باهام داری؟من دوست ندارم اینجا بخوابی کلافه دستی تو موهاش فرو کرد وگفت:مگه به دوست داشتن توهه؟من هر جا دوست داشته باشم می خوابم.دیگه هم بامن سر خوابیدن بحث نکن جوجه بعدشم گرفت و سمت چپ تخت خوابید...بیشرف... منم که مغلوب...فعلا شکست خوردم ولی حالیش می کنم بچه پورو رو... فکر می کنه کیه؟از کجا معلوم باهام کاری نداشته باشه؟والا..هرکی باشه نمی تونه جلوی این همه زیبایی طاغت بیاره...اینم آدمه دیگه..هه..هه هی خدا...اینم همکار بود فرستادی باما؟بهتر از این سراغ نداشتی؟این یکم چل می زنه ها...یادم باشه برگشتیم اداره برم به سردار بگم اینو بیرون کنه واقعا از فقدان سلامت روانی رنج می بره بنده خدا...طفلکی خانواده اش... -بگیر بخواب که یکم دیگه با خودت حرف بزنی باید بری خودتم به سردار معرفی کنی آخه تو بیشتر چل می زنی مردم این وجدانه ما داریم؟خدایا خیلی مخلصیم شب خوش... صبح با تکون های عجیبی بیدار شدم...یا خدا نکنه زلزه اومده وای جوون مرگ نشم؟تازه مجردم ناکام از دنیا می رم.. عسل:اشهد ان لا... سورن:پاشو دیگه مسخره بازی درنیار دو ساعته دارم صدات می کنم خرس هم خواب زمستونیش اینقدر سنگین نیست... عین برق پاشدم نشستم سرجام با چشم هایی که نزدیک بود از تو کاسه شون در بیاد و پرخون شده بودن بهش نگاه کردم و با صدای بلند فریاد زدم:چه خبرته؟این چه وضع بیدار کردنه مرتیکه روانی قلبم از جاش در اومد گفتم زلزه اومده لابد؟تو دهات شما یه خانوم رو اینطوری بیدار می کنن سورن:ساکت شو اول صبحی..دوساعته دارم عین آدم صدات می کنم بیدار نشدی مجبور شدم تکونت بدم.نخیر تو دهات ما خانوم ها رو با بوسه ی عاشقونه بیدار می کنن.می خوای امتحان کنی؟ بالشمو برداشتمو چندتا کوبیدم تو سرش.بالش و از دستم گرفت و بغلش کرد.سری به نشونه ی تاسف تکون داد وگفت:واقعا که عین بچه های دو-سه ساله می مونی...پاشو برو یه آب به سر و صورتت بزن حالم بد شد...زود باش...باید بریم پایین در حالی که پتو رو از روی خودم کنار می زدم واز تخت پایین می اومدم گفتم:پایین چه خبره؟ سورن:عروسی جناب نصیریه...مثل اینکه یادت رفته اصلا واسه چی اومدیم.نه؟نکنه فکر کردی رئیس تو رو فرستاده با من تا آستانه ی تحمل منو بسنجه؟نیومدیم بخور و بخواب و دعوا که...پاشو بریم یکم به کارمون برسیم نونی که می خوریم حلال باشه... برای مسخره کردنش اروم زیرچشم هامو با پشت دست پاک کردم و بعد دستام رو توهم قلاب کردم. عسل:آه چه رمانتیک و احساسی...با شرافت بابا نون حلال خور... بالش رو پرت کرد سمتم که جا خالی دادم وخورد تو دیوار منم پریدم تو دستشویی. بعد از کمی بزک دوزک کردن یه جین سرمه ای با بلیز آستین سه ربع سفید پوشیدم وطبق معمول کلاه گیس! پیش به سوی صبحانه رفتیم تو آشپزخونه که یه میز ناهارخوری چهار نفره ی کوچیک داشت.مانی هنوز نیومده بود منو سورن نشستیم ومریم خانوم برامون چای ریخت.میز خیلی کامل بود همه چی داشت از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!یکم که به شکم مبارکم رسیدم سروکله ی چشم وزغی منظورم مانیه پیدا شد. مانی:عسلم بخور سورن:بله؟عسلم؟
مانی:اوه غیرتی نشو آقا صبح بخیر بعد یکی از صندلی هارو عقب کشید و نشست. مانی:منظورم اینه که عسل هم بخور.عسل سبلانه طبیعیه همه زدیم زیر خنده مانی چشمکی به من زد وباز با اون چشم های هیزش سعی در نوش جان کردن بنده رو داشت مانی:ولی به نظرم این عسل طبیعی ترو خوشمزه تره سورن با چنگل کوچیکی که دستش بود زد پشت دست مانی وگفت:شما صبحونت رو بخور کار به زن من نداشته باش. مانی ریز خندید ومشغول لقمه گرفتن برای خودش شد مانی:امشب مهندس اینا می رسن فردا یه مهمونی می گیریم چایی پرید تو گلوی سورن.با دستمال کاغذی لبش رو پاک کرد وهول گفت:فردا؟ مانی که کمی تعجب کرده بود از این حرکت سورن گفت:آره چطور مگه؟چی شد یهو؟ سورن:هیچی فقط یکم هول شدم آخه مهندس گفته بود یه مهمونی اساسی می گیریم همه مشتری ها میان واسه همون مانی زد زیر خنده مانی:خب مهمونی که اینقدرهول شدن نداره که مگه می خوان بیان خواستگاریت که اینقدر هول شدی؟بعدشم اون مهمونی رو که خود مهندس باید باشه نظارت کنه این یه پارتی جوونانه کوچولوهه.همین! سورن یکم رنگ چهره اش عوض شد و یه آخیش کشداری گفت.یادم باشه ازش بپرسم این کاراش واسه چی بود... مانی:خیلی خب اگه خواستین می تونین یه سر به باغ بزنین یا برید زیر زمین استخر هست اوه له له...استخر؟فقط همینم مونده. سریع گفتم:ممنون یه چرخی تو باغ می زنیم مانی سری تکون دد وگفت:باشه هر جور راحتید من برم یه چندجا زنگ بزنم غذا و میوه و بقیه چیزها رو واسه مهمونی فردا آماده کنم سورن:اینجا مهمونی می گیریم؟ مانی:نه!اینجا اگه مهمونی بگیریم ممکنه لو بریم می ریم تو آپارتمان من مهمونی می گیریم.یه پارتی کوچولوهه دیگه جای خیلی زیادی نمی خواد که!مهمونی بعدی که خیلی مهمه رو اینجا می گیریم عسل:وای خسته نمی شید از بس مهمونی می گیرین؟ مانی در حالی که می خندید گفت:شما خانوم ها که از مهمونی بدتون نمیاد؟در ضمن کار ماهم نصفش رو همین مهمونی ها می چرخه دیگه...بیزینس ماهم مهمونی گرفتنه...فعلا با اجازه من برم به کارهام برسم سورن:کمک نمی خوای: مانی:نه چندجا فقط زنگ می زنم کار مهمی نیست که... سورن:باشه پس برو به کارت برس...ماهم بریم یه گشتی تو این باغ خوشگلتون بزنیم مانی:باشه فقط مراقب این خانومت باش چندتا سگ بزرگ داریم که خیلی جیگر دوست دارن عسل:مانـــــــــــی!!! مانی با خنده از آشپزخونه زد بیرون.سورن هم از رو صندلیش پاشد دست منو گرفت وخواست بلندم کنه عسل:ولم کن بزار صبحونه هم رو بخورم سورن:بسه دیگه چقدر می خوری بااین وضع هیشکی نمیاد بگیرتت ها عسل:هـــــــیس!فعلا توکه گرفتی سورن اروم دم گوشم گفت:پاشو بریم ببینیم تو باغشون چی می گذره باید تعداد راه های خروجی و آدم هاشون رو در بیاریم.باید امشب یه نقشه از کل ویلا تحویل رئیس بدیم بدو دختر زیاد وقت نداریم ها عسل:باشه باشه لیوان شیرم رو سرپایی سر کشیدم و به دنبال سورن راه افتادیم توباغ... یاخدا!این همه آدم از دیشب تا حالا چه جوری اومدن اینجا؟دیشب جز دوسه نفر کس دیگه ای اینجا پر نمی زدحالا...تقربیا هر چند قدم به قدم آدم هایی بودن که با اسلحه نگهبانی می دادن چند نفری هم سگ دستشون بود... یاد سریال مردهزار چهره افتادم.اون قسمتش که مهران مدیری جای یه آدم خلافکار رفته بود تو یه گروه مافیا...حالا به اون شدت هم که نه ولی خداییش سیستم امنیتیش بد نبود تقریبا کل باغ رو با آرامش قدم زدیم وتوهر سوراخی یه سرو گوشی آب دادیم تمام این مدت به اطراف نگاه می کردیم حسابی تمرکز کرده بودیم.مثل اینکه مانی همه رو روشن کرده بود که با ما کاری نداشته باشن و بزارن برای خودمون حسابی بگردیم...مانی هم فکر کرده باگاگول جماعت طرفه...هه هه همه جا رو گشتیم یه گوشه که خلوت تر بود سورن رو کرد بهم و گفت خب چی گیرت اومد؟چیزی فهمیدی؟ درحالی که سعی داشتم تمرکز کنم وتمام اون چیزهایی رو که دیده بودم با دقت بیان کنم.با چشم های بسته تندتند اما با صدای آروم گفتم: عسل:43 نفر،29 نفر مسلح،12 تا سگ.دوتا در خروجی یکی جلو یکی پشت.4 تا نگهبان...خود ویلا سه تا در داره یکی از تویه پذیرایی یکی از پشت ساختمون پله می خوره به طبقه دوم. یکی هم می خوره به زیر زمین که ازاونجایی که از تو حرفای مانی فهمیدم هم استخر و جکوزی اونجاست هم انبار که جنس ها توشونه...همین! چشم هام رو که باز کردم برق تحسین رو توی چشم هاش دیدم.
لبخند کجی زد. - نه! مثل این که اون قدرام که فکر می کردم تازه کار و بی دست و پا نیستی. اخم هام رفت تو هم. تا اومدم با عصبانیت چیزی بهش بگم سریع و بعد دو دقیقه که حسابی ،لب هاش رو برداشت. هنوز توی شوک بودم که یهو چی شد این جوری شد؟ با تعجب دستم رو کشیدم روی لبم و بهش خیره شدم. چشم هام دو دو می زد. نفس هام تند و عصبی بود. سورن صورتم رو گرفت تو یه دست هاش. اونم کلافه بود. دستش رو پس زدم. سورن- آروم باش عسل قصد بدی نداشتم به خدا. - ولم کن. دست هاش رو پس زدم و به حالت قهر راهم رو گرفتم که برم. دستم رو گرفت و منو کشید سمت خودش. بازوهام رو گرفت تو دستش و سرش رو آروم آورد دم گوشم و گفت: - آروم عسل. به خدا یکی از آدمای نصیری وقتی داشتی آمار می دادی از دور داشت ما رو نگاه می کرد. فکر نکنم چیزی شنیده باشه. بعدش که حرفات تموم شد، داشت می اومد سمت ما. برای این که نیاد سمتمون و سین جیممون نکنه اون کار رو کردم. یه کم عصبانی بود. اونم راهش رو گرفت و رفت، همین. حالام اون اخم هات رو باز کن دیگه،! جمله ی آخر رو با شوخی گفت. یه لبخند کم رنگی زدم. سعی کردم جلوی خندم رو بگیرم، اما پررو نباید اون کار رو می کرد. بیشتر از دست خودم عصبی بودم که زیاد از بوسش عصبانی نشدم. سعی می کرد منو بخندونه تا کارش رو فراموش کنم، اما من خنده به لب هام نمی اومد. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و آروم گفت: - قهری؟ سرم رو به سمت دیگه برگردوندم که دوباره ادامه داد. سورن- خودت که منو خوب می شناسی، آدمی نیستم که از بقیه معذرت خواهی کنم، اما خب ... کارم درست نبود. یعنی واقعا هیچ حسی هم نداشتم. فقط برای کم کردن شر اون یارو بود،. در ضمن به عنوان یادآوری این رو هم بگم که خیلی گوشت تلخ هم هستی. باور کن! خودم رو از توی بغلش بیرون کشیدم و با عصبانیت ازش دور شدم. می خواستم زودتر برم توی اتاق و تنها باشم. می ترسیدم یه وقت بغضم بگیره جلوش آبروم رو ببره. سورن- عســل؟ عســل؟ اَه لعنتی! نزدیک به ساختمون ویلا با مانی برخورد کردم و خوردم بهش که برای این که تعادلم رو از دست ندم یقه اش رو گرفتم، اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد. بیا، فقط همین رو کم داشتم؛ چه روز پر حوادثی، چه حوادث رمانتیکی. سریع با یه عذرخواهی از کنار مانی رد شدم که از پشت سرم صداش رو شنیدم. مانی- چی شد؟ با هم دعواتون شد؟ - نه، نه این طور نیست. مانی- من بچه ام؟ خودم همه چیز رو دیدم. هول برگشتم سمتش که گفت: - خودم دیدم هولش دادی و دویدی این طرف. یعنی اشتباه دیدم؟ - فقط یه بحث کوچیک بود. مانی- بحث کوچیک بود که این طوری عصبانی هستی؟ - آره. اگه سوال هات تموم شد برم بالا. مانی تا خواست جوابم رو بده سورن از پشت سر بهمون رسید و مانی رو از جلوی در کنار زد و اومد تو. با دیدن سورن راهم رو کج کردم سمت پله ها و آروم با حالت قهر پله ها رو رفتم بالا. می خواستم طوری جلوی مانی وانمود کنم که دارم خودم رو واسه سورن لوس می کنم، ولی به محض این که از دیدشون پنهون شدم، پله ها رو دوتا یکی کردم تا رسیدم به اتاق و خودم رو پرت کردم روی تخت. بغضم گرفته بود. بی شعور حالش رو کرده بود، تازه میگه لذت نداشت، گوشت تلخم هستی. اینم از وضع عذرخواهی کردنشه. نمی دونم چرا، ولی یه دلم می گفت بی خیال، چیزی نشده که؛ یه دلم می گفت گریه کن، بهونه بگیر. جدیدا خیلی نازک نارنجی شدم. شاید به خاطر این بود که یه مدت بود از بابا و مامانم دور بودم و کسی نازم رو نکشیده بود و بهم محبت نکرده بود. لابد الان عقده ای شدم دیگه. یه کم اشکام دراومد. سرم رو بیشتر روی بالشم فشار می دادم تا اشک هام رو نبینم. اشک هامم هنوز متولد نشده توسط بالشم از روی گونه هام پاک می شدن. یه کم که گذشت صدای باز و بسته شدن در اومد. بعدشم یه کم تخت بالا و پایین رفت. من که دمر خوابیده بودم و سرم رو توی بالش فرو کرده بودم چیزی رو نمی دیدم، فقط سعی می کردم بر اساس صداها تصویر سازی کنم. "بیا، تو این موقع هم دست از مسخره بازی بر نمی داری ها!" بی خیال دیگه وجدان. دستی رو روی موهام حس کردم.
بعدش هم صدای ملایم ومردونه ی سورن بود که می شنیدم که می گفت:عسل خانوم قهر نباش دیگه مگه من چی گفتم؟ عسل:هیچی...چیزی نگفتی...فقط لطف کن ومنو تنها بزار.می خوام تنها باشم سورن:پایین چی می گفتی با مانی؟ برگشتم طرفش با پوزخندی گوشه ی لبم گفتم:آها پس بگو آقا واسه فوضولی و غیرتی بازی تشریف آوردن نه برای عذرخواهی...هیچی چیز خاصی نمی گفتیم می گفت این شوهرت خیلی باهات دعوا می کنه معلومه دوستت نداره.اون رو بیخیال شو بیا بامن.منم گفتم رو پیشنهادش فکر می کنم.بدبخت نمی دونه همه ی این ها فیلمه.نمی دونه من و جنابعالی هیچ نسبتی باهم نداریم... توچشماش می شد عصبانیت و کلافگی روخوند.آخیش یه کوچولو دلم خنک شد.فقط یه کوچولو ها نه بیشتر حالا حالاها مونده تلافیش روسرش در بیارم... سورن:بیخود کرده مرتیکه با هفت جد و...الله اکبر.شما هم خیلی بیجا کردی گفتی رو پیشنهادت فکر می کنم.مگه بی صاحبی؟ عسل:اختیار زندگیم با خودمه سورن دیگه از اون جلد نیمه مهربون در اومده بود و شده بود اون سورن وحشی همیشگی.همین بود که جذابترش می کرد.لعنت به من!چرا اینطوری می کنم آخه؟جذابیت چیه؟نکنه از دست رفتم؟نه خدااون روز رو نیاره خودم رو می کشم... سورن:اختیار زندگیت رو کسی ازت نگرفته ولی تواین ماموریت اختیار همه چیز بامنه حق نداری با یه...ارومتر گفت...قاچاقچی معاشرت کنی فهمیدی؟ با بغضی که تو گلوم جا خوش کرده بود و خیال رفتن نداشت،خوابیدم به پهلو پشتم رو بهش کردم و گفتم:آره خوب فهمیدم...خیالت راحت...من کاری به اون ندارم...فقط خواست از دعوامون سر در بیاره که چیزی بهش نگفتم... سورن با صدای ارومی که می شدتوش رگه هایی از پشیمونی رو خوند، گفت:پس چرا اون حرف ها رو زدی؟فقط دوست داری من رو اذیت کنی خانومی؟من خودم کلی مشکل دارم خودت قبول داری که بیشترین بار این ماموریت رو دوش منه...تو دیگه سر به سرم نزارعسل...امشب متین میاد عسل:خیلی خب خوش اومده...من چیکار کنم؟ سورن:نمی خوام دوباره مارو قهر ببینه...پاشو همین الان آشتی کن که یکم خیالم بابت تو راحت شه...می ترسم بخاطر در آوردن لج من با این مانی بپلکی... پوزخندی زدم:نترس کار اشتباهی نمی کنم.اگه می شه برو بیرون سورن:نچ،نمی شه...باید پاشی همین الان آشتی کنی بعدشم دستم رو کشید و بلندم کرد ومجبورم کرد که روی تخت بشینم.یکم نق زدم و خواستم خودم رو لوس کنم. بعدش با خودم فکر کردم آخه سورن که با من نسبتی نداره بخواد ناز من رو بکشه؟تا همین جاش هم کلی رو غرورش پاگذاشته مثلا...از این آدم مغرور والا تا همین جاش هم بعیده...الان یکم ناز کنم می گه یه بوسش کردم دختره فکر کرده خبریه... زل زدم تو چشم هاش که سرش رو کج کرد و گفت:آشتی؟ با کمی مکث گفتم:آشتی سورن:نخیرم اینطور که تو بی جون گفتی این آشتیت از صدتا قهر هم بدتره یه آشتی درست و حسابی کن لبخند بی جونی زدم و گفتم:خیلی خب بیا آشــــــــتــــی...خوب شد؟ سورن:اوهوم خوبم نبود بدم نبود...قابل قبول بود...من برم پایین که خیالم از بابت تویه وروجک راحت شد. بلند شد و همین که خواست بره اروم گونه ام رو بوسید. از در رفت بیرون و من خودم رو پرت کردم روتخت و خندیدم که دوباره در رو باز کرد از لای درگفت:راستی یه چیزی!پررو نشی ها!ولی تو هم خوشمزه ای ها زلزله اخم شیرینی کردم که چشمک زد و رفت بیرون... با یاد آوری کارهای سورن و خودم تو این چندساعته لبخندی رو لبم نشست...می ترسیدم همش نگران این بودم که نکنه خدای نکرده حسی بهش پیداکنم...ترسم چندتا دلیل داشت 1-سورن مغرور و عصبیه و جدیه که به هیچ وجه با خصوصیات اخلاقی من نمی خوره.یعنی منم مغرورم ولی شیطون وبازیگوشم ولی اون عصا قورت داده است...اگه باهاش ازدواج کنم روحیه شیطونم پژمرده می شه 2-حالا گیرم من از اون خوشم بیاد اون که از من خوشش نمیاد از بس که بدسلیقه اس باید یه دختر کج کچل زشت ایکبیری ببینه عاشقش بشه... دلم می خواست یکم از این حال وهوا دربیام ودیگه به سورن فکر نکنم.رفتم سراغ لب تابم و سعی کردم اون نقشه ای رو که سورن گفت رو بکشم.می خواستم بهش نشون بدم اون قدر هاهم که اون فکر می کنه دست و پاچلفتی نیستم...
بعد از یک ساعت و نیم یه نقشه دقیق کشیدم...با مکانهای نگهبان ها و افراد مسلح.از دیدن نقشه ی بی نقصم یه بوس برای عکس خودم که توی لپ تاپ افتاده بود فرستادم و بعدش کلی قفل ورمز واسه نقشه گذاشتم که دست کسی بهش نرسه و لو نریم... یکم دیگه با لپ تاپم ور رفتم که سورن اومد تو اتاق.به محض دیدنش نقشه رو باز کردم وصداش زدم که بیاد ببینتش ببینه موردی داره یانه... عسل:سلام سورن بیا اینجا سورن یه دستش رو گذاشت رو پشت صندلیم وخم شد سورن:چیه؟چیزی شده؟ عسل:نه.گفتی باید یه نقشه از ویلا درست کنیم من یه نقشه کشیدم ببین خوبه یانه؟ سری تکون داد وابروهاش رو انداخت بالا... سورن:بزارببینمش با باز کردن نقشه توسط من سورن 10 دقیقه ای بهش خیره شد ویکم بالا وپایینش کرد.بعد یه لبخندی از روی رضایت زد که کلی ذوق مرگ شدم عسل:چطوره؟خوبه؟ سورن:آره خوبه یعنی بد نیست... یکم اخم هام رفت توی هم...از خداتم باشه کلی زحمت کشیدم عسل:از خدات باشه دوساعت نشستم دارم براش نقشه می کشم تازه می گه"آره خوبه بد نیست" سورن بلند خندید و صندلیم رو به سمت خودش چرخوند وگفت:ببخشید خب خوبه یعنی عالیه فقط یه چند جاییش رو باید یکم تغییر بدم...حالا قهر نکن...همین که نشستی یکم به خودت زحمت دادی کلیه...یکم امیدوارم کردی... پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:پس چی فکر کردی؟ سورن:هیچی...اولش فکر می کردم واقعا کاری جز حرص دادن من بلد نیستی والکی تورو بامن فرستادن اما الان می بینم نه تو هم یه چیزهایی حالیت هست... یدونه زدم تو بازوش که صدای آخش رفت روهوا سورن:آی ..آی..چه خبرته؟ عسل:بابا سورن یواش زدم چرا کولی بازی در میاری؟ سورن:آخه زدی جایی که گلوله خورده بودم دستم تیر کشید عسل:ای وای ببخشید...همون جایی که روز اول... لبخندی زد وگفت:آره همون شروع بدبختیه بنده...یعنی آشنایی با جنابعالی که ختم به این ماموریت شد... عسل:خیلی هم دلت بخواد... سورن:اوه... عسل:ببینم تو این چند ساعته کجا بودی؟ سورن:اینقدر حواسم رو پرت کردی یادم رفت واسه چی اومدم بالا...ناصر خان خونه ی مهندس سلطانی بوده داشته قرص ها رو جا به جا می کرده الان تشریفش رو آورده عسل:پس چرا من رو صدا نکردی؟ سورن:فکر کردم خوابی...الانم رفت یکم استراحت کنه..منم اومدم بالا...قرص های سلطانی رو داده و پولشم جیرینگی گرفته...داشتم باهاش صحبت می کردم که سهم ما رو بهمون بده گفت باید نادر خان بیاد بعد... عسل:نادر خان امشب میاد؟ سورن:آره دور وبرای 9 می رسن...پاشو من یکم این نقشه تو تغییر بدم خانوم آرشیتکت ببینم می شه روش حساب کرد یا دوباره باید بکشیم...البته دوباره که باید بکشیم اینجا تقریبا هر روز تغییر می کنه عسل:یعنی چی هر روز اینجا تغییر می کنه؟یعنی هر روز جای در ها عوض می شه؟ با تعجب وچشم های گشاد شده ازش سوال پرسیدم که یه نگاه مهربون بهم کرد وگفت:نه عزیزم،آدم هاش زیاد وکم می شن و جاشون عوض می شه باید تا روز آخر هر روز نقشه جدید بکشیم عسل:آهان... رفتم توفکر یعنی ممکنه اینجا حسابی شلوغ بشه؟یعنی ممکنه لو بریم؟خدا نکنه... راستی این سورن چرا این قدر مهربون شده؟الانم گفت عزیزم و دم به دقیقه نگاه های مهربون پرت می کنه طرفم..نکنه نقشه های شیطانی تو سرش باشه؟ سورن:بیا اینم از نقشه یه دوسه جاش رو درست کردم.عسل رمز گذاشتی واسش دیگه؟...عسل..عـــــــسل با تو هم ها؟ توی فکر بودم که پریدم وگفتم:ببخشید حواسم نبود آره آره گذاشتم سورن پوزخندی زد و گفت :توهم زیادی می ری تو فکرا...نکنه عاشقی؟ کلمه عاشقی رو با تلخی بیان کرد...بو برده بودم که گذشته خوبی نداره چون تا حرف عشق و عاشقی وسط می اومد قیافه اش جمع می شد و لحن تلخی می گرفت عسل:نه بابا عاشقی چیه؟این پرونده ذهنم رو مشغول خودش کرده...مخصوصا این که همه چیزش کند پیش می ره و هیجانی نداره سورن:چیه عاشق بنگ بنگ بازی و تفنگ و خونی؟ عسل:خب از این بی هیجانی بهتره که؟آدم حوصله اش سر می ره سورن:خب فردا پارتی می گیرن حوصله ات سر نره عسل:سورن؟ سورن:هوم؟ عسل:نیلوفرم میاد؟ سورن:آره چطور؟ عسل:می گم یوقت این متین به این دختره دل نبنده بدبختمون کنه؟
سورن:نه بابا این چه حرفیه؟متین اونقدر ها هم که فکر می کنی گیج نمی زنه که عاشق دختر یه قاچاقچی بشه... عسل خداکنه همین طوری که تو می گی باشه... سورن:هست..خیالت راحت... رو تخت به پهلو دراز کشیدم و دستم رو گذاشتم زیر چونه ام.سورنم با نقشه هی ور می رفت اگه نزد خرابش کنه... عسل:لباس چی بپوشم واسه فردا؟ زد زیر خنده عسل:چیه چرا می خندی؟ سورن:آخه شما دخترها رو جون به جونتون کنن آخرش باز همین سوال رو می پرسین با اخم گفتم:خب بده به تیپ وقیافه مون برسیم؟ سورن:نه!چه بدی؟بایدم به خودتون برسید که یکی رغبت کنه بیاد بگیرتتون خدای نکرده نترشید عسل:بازما می تونیم با یکم آرایش خودمون رو غالب کنیم بیچاره شما پسر ها که هیچ جوره نمی تونید دل کسی رو بدست بیارید... سورن چرخید سمتم وبا نگاه موشکافانه ای گفت:می خوای فردا شب بهت نشون بدم می تونم دل چند نفر رو بددست بیارم؟حاضری شرط ببندی؟ عسل:آره حاضرم چون می دونم من می برم سورن:باشه...پس بچرخ تا بچرخیم..فقط دوست دارم ببینم اونوقتی که حالت گرفته می شه وکلی دختر دور وبرم هستن چه شکلی می شه قیافه ات... پوزخند به لب با بد جنسی گفتم:می خوای امتحان کنیم من می تونم بیشتر پسرها رو جذب خودم کنم یا تو بیشتر دختر ها رو؟ قیافه اش جدی شد وگفت :جنابعالی خیلی بیخود می کنی بری پسرها رودور خودت جمع کنی...مگه بی صاحبی؟ عسل:خودت گفتی شرط ببندیم سورن:حالا حرفم رو پس می گیرم من قید شرط بندی رو زدم.بچسبم به جنابعالی بلایی سرت نیارن بهتره... خندیدم.ته دلم خوشحال شدم که قرار نیست فرداشب ولم کنه به امون خدا و دخترها چشمش رو دربیارن خداییش نمی دونم چرا ولی از اینکه تصور می کردم دخترها از سر وکولش بالابرن و باهاش بخندن عصبی می شدم. سورن:چیه باز تو فکری؟ عسل:حوصله ام سر رفته سورن:می خوای بریم توباغ؟ سریع گفتم :نه نه خندید وگفت:چیه؟نترس باباقول می دم دیگه اون اتفاق نیافته...پاشو بریم منم حوصله ام سر رفته بعد از یکم قدم زدن تو باغ هوا دیگه گرگ ومیش شده بود.رفتیم بالا.ناصر خان و مانی پیداشون نبود. سورن از مریم خانوم پرسید کجا هستن که اونم گفت رفتن بیرون و نمی دونه کجا رفتن دقیقا... سورن:باز اینا ما رو پیچوندن ها عسل:معلومه که اصلا دلشون نمی خواد سر از کاراشون در بیارم سورن:خب معلومه...این یه شراکت زوریه...اگه به پول احتیاج نداشتن عمرا باما شریک می شدن عسل:یعنی کجا رفتن؟ سورن:خدا می دونه... یه سه ساعت دیگه متین ومهندس می رسن بریم بالا یکم حاضر شیم بریم... عسل:می ریم استقبالشون؟ سورن:آره از وقتی اومدیم تواین ویلا زندونی شدیم بریم یه گشتی هم زده باشیم هم واسه اینکه دلخور نشن بریم استقبالشون...به هر حال باید واسه جناب مهندس خودمون رو شیرین کنیم دیگه عسل:ایــــــی اصلا از خود شیرینی خوشم نمیاد سورن یه نگاه چپ چپ بهم کرد وگفت:به من یه نگاه بیانداز!فکر می کنی من از خود شیرینی کردن و چاپلوسی خوشم میاد؟عمرا...فقط چون مجبورم این کارو می کنم مگرنه سرمن رو بزنی پاچه خواری کسی رو نمی کنم...الانم سعی می کنم به این یارو زیاد روندم...فقط واسه احترام گذاشتن این کار رو می کنم.بعدا بدجور از دماغش در میارم...صبر کن وببین! خندیدم وگفتم :باشه بابا حالا زیاد حرص نخور.من برم یه دوش بگیرم. سری تکون داد ومنم رفتم تو حموم. هنوز وقت داشتیم.وان رو پره آب گرم کردم وپریدم توش.آخ که چقدر بعد ازاین همه بی حوصلگی این حموم چسبید.بعد من سورن رفت حموم. منم موهام رو شونه کردم و یه تاپ سفید با شلوار جین پوشیدم.یه مانتوی قهوه ای سوخته ی کوتاهم پوشیدمو یه شال کرم سر کردم.خوشحال بودم اینجا حداقل ایران بود و برای بیرون رفتن لازم نبود بلیز وشلوار برم یا کلاه گیس سرم کنم. سورنم اومد و سریع حاضر شد.یه شلوار خاکستری با یه بلیز مردونه ی طوسی تنش کرد و رفتیم پایین.
سورن- مریم خانوم مهندس کیانی و ناصر خان هنوز برنگشتن؟ مریم خانوم- نه آقا. زنگ زدن عذرخواهی کردن گفتن یه جایی هستن کارشون طول می کشه، فعلا نمی تونن بیان. سورن- باشه، اگه اومدن بهشون بگین ما رفتیم دنبال نادر خان فرودگاه. مریم خانوم- چشم آقا، حتما بهشون می گم. - خداحافظ. مریم خانوم- خدا به همراهتون خانوم. اومدیم رو ایوون ایستادیم. - حالا با چی می خواهیم بریم؟ سورن- دیشب به مانی گفتم این چند روزه این جاییم یه وسیله ای برامون جور کنه. اونم گفت برامون یه ماشین می ذاره، نمی دونم حالا گذاشته یا نه. بعد داد زد: - خســرو؟ خسـرو؟ خسرو که تازه فهمیده بودم شوهر مریم خانومه و سرایدار و خونه زاد این جا حساب می شن و خیلی وقته تو خونه مهندس کار می کنن، در حالی که قیچی باغبانی دستش بود، از لا به لای درخت ها اومد بیرون. خسرو- بله آقا؟ امری داشتید؟ بفرمایید؟ سورن- مهندس کیانی گفت برامون یه ماشین می ذاره. خسرو- بله آقا تو پارکینگه. بیارم براتون؟ سورن- نه ممنون. فقط سویچش رو بیار که کار داریم. خسرو- چشم چشم. یه لحظه تشریف داشته باشید الانه میارم خدمتتون. سورن- منتظریم. خسرو بعد از دو سه دقیقه با یه سوییچ اومد پیشمون و گفت: - بفرمایید آقا. یه مزدا تیری سفیده تو پارکینگ، اون ماشین شماست. سورن- ممنون. از پله ها که رفتیم پایین سورن برگشت سمت خسرو و گفت: - در ضمن ما داریم می ریم دنبال نادر خان، به خانومت بگو شام درست و حسابی تدارک ببینه. خسرو- چشم آقا. به سلامت. بعد از سوار شدن تو ماشینمون سورن گفت: - معلوم نیست اون دوتا جونور کجا رفتن که تا الان برنگشتن. بدجور دلم می خواد بدونم کجان. - منم همین طور. راه نمی افتی؟ سورن- چرا چرا. بعد ماشین رو روشن کرد و در به صورت خودکار برامون باز شد. سورن هم به سمت فرودگاه مهر آباد راه افتاد. توی سالن فرودگاه منتظر نشسته بودیم. هنوز پروازشون نرسیده بود که صدای زن از توی بلندگوسالن رو در بر گرفت. - پرواز دویست و هفتاد و شش ... - سورن مثه این که پروازشون زمین نشست. سورن- آره آره. پاشو بریم اون سمت. دست منو کشید و رفتیم جایی که مردم واسه استقبال اومده بودن. یه نیم ساعتی معطل شدیم که اومدن. متین- بَه، بابا ایول! گفتم هیشکی نمیاد پیشوازمون. بعد سورن رو بغل کرد و محکم چندتا ضربه به پشت هم نواختن. منم نیلوفر رو بغل کردم و بوسیدمش. - خیلی خوش اومدین. پرواز چطور بود؟ نیلوفر- ممنون. پرواز که عالی بود، خصوصا با شیرین زبونی های متین جان. متین تعظیم کوتاهی کرد و بعدش منو کشید. متین- چطوری آجی کوچیکه؟ خودم رو ازش جدا کردم و گفتم: - مرسی خوبم. تو چطوری خان داداش؟ متین- هی بد نیستم فقط خیلی گشنمه. سورن- خیلی خب بفرمایید جناب مهندس که بیش از این سر پا موندن جایز نیست. بعد از تحویل چمدون ها رفتیم که سوار ماشین بشیم. سورن- نادر خان شما بفرمایید جلو. نادر خان- ممنونم پسرم. متین- آخ جون، من موندم و دوتا دختر خوشگل. گفته باشم من وسط می شینم ها! همه زدیم زیر خنده. سورن هم با خنده انگشت اشارش رو به نشونه ی تهدید توهوا تکون داد و گفت: - هوی حواست باشه. یکیش شوهرش این جاست یکیشم باباش. متین با حالت قهر گونه ای گفت: - نخواستم اصلا. نادر خان شما تشریف بیارید پشت، من به همون صندلی جلوی خشک خالی راضی ترم. نادر خان- خیلی خب بابا، حالا خودت رو لوس نکن متین جان. متین- ای به چشم. اول من نشستم، بعد متین، بعدم نیلوفر. سورن از توی آینه با خنده به ما نگاه کرد و گفت: - آخر سرم کار خودت رو کردی متین ها. بعد هم ماشین رو روشن کرد. از کنار میدون آزادی که گذشتیم متین عین آدم های ندید پدید هی منو می کشید کنار و از پنجره به برج وسط میدون زل می زد. - چه خبرته متین؟ له کردی منو. متین- تو رو خدا ساکت عسل، بذار میدون رو ببینم. - مسخره می کنی؟ زد زیر خنده و گفت: - می خواستم ببینم این آدم هایی که تازه از خارج برمی گردن و کلی به راننده تاکسی پول می دن که دور این میدون بچرخه چه حسی دارن. سورن- بابا تو دیوونه ای! تموم راه رو با شوخی و خنده گذروندیم و تا رسیدیم به خونه. بعد از خوردم یه شام مفصل که توسط مریم خانوم و دخترهاش تدارک دیده شده بود، یه کم نشستیم کنار هم و شروع کردیم به حرف زدن. نیست که اصلا سر شام حرف نزدیم، به خاطر اونه! آره جون خودت، تــازه شروع کردیم به حرف زدن. متین- مانی و ناصر خان کجان؟ سورن- والا ما هم بی خبریم. از ظهر به این ور خبری ازشون نیست. متین- نکنه دزدیده باشنشون؟ نیلوفر- آره شاید. نیست که مانی و عمو بچه های یک سالن، حتما دزدیدنشون. نادر خان- بد به دلتون راه ندید، هر جا باشن پیداشون می شه. سورن- مثل این که صدای ماشین اومد. متین- آره آره، منم شنیدم. بعد پنج دقیقه مانی و ناصر خان اومدن و بعد از روبوسی و سلا م واحوال پرسی ولو شدن رو مبل. سورن- کجا بودین شما؟ از ظهر پیداتون نیست. مانی- رفته بودیم آپارتمان من کارهای مهمونی فردا رو انجام بدیم. مردیم از خستگی. نادر خان- حالا همه کارها رو کردین؟ ناصرخان- آره فقط میوه وشیرینی و غذا مونده که سفارش دادیم همون فردا بیارن. متین- شام خوردین؟ مانی- آره یه چیزهایی خوردیم. نادرخان- این طور که معلومه همه خیلی خسته هستیم، بهتره که بخوابیم. با موافقت هممون رفتیم بالا و متین هم اومد تو اتاق ما. متین- خب چه خبر؟ چه کردین؟ این رو گفت و نشست لبه تخت.
سورن:هرکاری که کردیم تو رو هم تو جریانش قرار دادم...امروز هم به دستور رئیس رفتیم توی باغ و یه نقشه کلی کشیدیم...متین اینا فقط دارن زیر آبی میرن ها...مثلا همین امروز نمی تونستن بگن دارن می رن خونه مانی روحاضر کنن واسه مهمونی؟ متین:پس چی فکر کردی همه مثل ما بی شیله پیله ان بیان راست ورو بازی کنن؟ما دیوونه بودیم اومدیم صادقانه بی هیچ ریگی در کفش هایمان با این قوم ملعون شریک شدیم...آه بیچاره ما... ادای شاعر هارو در آورد که سورن با بالش زد تو سرش... سورن:تو آدم بشونیستی ها... متین:توکه می دونی واسه چی خودت رو اذیت می کنی؟حالا پاشو اون نقشه روبیار ببینم چه گلی کاشتین بلند شدم لپ تاپم رو آوردم بعد از کلی رمز گشایی نقشه رو گرفتم مقابل متین... یه چند دقیقه ای نگاه کرد وبعد سوتی کشید:بابا عالیه نه خوشم اومد من نبودم تونستید یه جنمی از خودتون نشون بدید...حالا این نقشه اثر کدوم مهندسه؟ تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:بنده قربان متین:آفرین می بینم که بالاخره تونستی روی این سورن رو کم کنی....آفرین دختر گل... عسل:خواهش می کنم قابلی نداشت... سورن:متین فردا مهمونیشون مهمه؟ متین:فکرنکنم اونقدرهاهم مهم باشه...راستیاتش قراره یه مشت جوجه ماشینی رو جمع کنن اینجا ویکم خرده فروشی کنن...اینم پیشنهاد مانی بوده مگرنه نادر اصلا ازاین کارا دل خوشی نداره... عسل:پس کله گنده ها نمیان؟ متین:نه اونا تو مهمونی بعدی میان که اصل کاریه... عسل:خداییش همه چی خیلی آهسته اس..آدم حالش گرفته می شه... متین:توهم عین من عشق هیجانی ها...بچه ها بیشتر ازاین مزاحمتون نمی شم من برم بخوابم که خیلی خسته ام بااجازه شب بخیر تامتین از روی تخت بلند شد صداش کردم:متین! متین:بله؟ عسل:نمی شه تواینجا بخوابی من برم اتاق تو؟ متین:نه خواهشا مارو با این کاراگاه های پوارو در نیانداز...اینا ازما زرنگترن...بعد می خوان کلی سین جیم مون کنن توچرا پیش شوهرت نبودی... سورن:خصوصا این مانی هیز متین:آفرین دختر بخواب سرجات بزار ماهم به خوابمون برسیم...شب بخیر عسل:شب بخیر لباسم رو بایه دست لباس راحتی عوض کردم و سمت راست تخت خوابیدم سورن هم سمت چپ با فاصله به خواب رفت... امروز روز مهمونی بود.قرار شده بود با بچه ها بریم خرید...اما پسرها دبه در آوردن و به بهونه ی اینکه لباس دارن واینا خرج های بیهوده ست نیومدن...به ناچار من ونیلوفر تنهایی رفتیم...نیلوفر یه چندتا پاساژ خوب به سلیقه خودش برد و بعد از یکم بالا وپایین کردن مغازه ها دودست لباس اسپرت خوشگل خریدیم ورفتیم خونه... سورن:بدو دیگه دختر هنوز حاضر نشدی؟ عسل:نه یکم وایسا سورن:حداقل بیا این در رو بازکن... عسل:وایسا دیگه سورن چقدر غر می زنی... برای بار آخر خودم رو توی آینه برانداز کردم...یه شلورکوتاه جین یخی رنگ که تقریبا تا وسط های ساق پام بود با یه بلیز دکمه دار خوشگل سفید رنگ پوشیده بودم که با جلیقه ی ست شلوارم کامل تر می شد.یه کفش پاشنه بلند سفید هم پوشیده بودم که قدم رو چندسانتی بلندتر می کرد. یه میکاپ آبی-سفید هم کردم وکلاه گیس موهای صافم رو روی شونه ام آزاد گذاشتم... در رو باز کردم با اخم گفتم:چتونه شماها اینقدر نق می زنید وایسید دیگه اومدم... دیدم جفتشون هیچی نگفتن وبه من خیره شدن... متین سوتی زد وگفت:خوشتیپ ها رو خفن می دزدن امشب ها چشمکی بهش زدم وگفتم:پس یادم باشه امشب روت دزدگیر نصب کنم... سرگرم تعریف از تیپ وقیافه هم بودیم که نیلوفرم به جمع ما پیوست...یه شلوارجین سرمه ای با تاپ یقه شل قرمز تنش بود که خداییش بااون رژلب و گل قرمزی که به موهاش زده بود خیلی می اومد... پسرهاهم خیلی خوشتیپ شده بودن...متین یه شلوار کتان خاکی رنگ تنش بود با یه تیشرت جذب سفید.سورن هم شلوار جین مشکی پوشیده بود بایه بلیز اسپرت دکمه دار طوسی که آستین هاش رو تا کرده بود و دستبند بند چرم مشکی دستش کرده بود...خداییش هم تیپ اسپرت بهش می اومد هم رسمی...
وقتی که همدیگه رو خیلی خوب دید زدیم رفتیم پایین و با یه ماشین راه افتادیم سمت آپارتمان مانی. خدا رو شکر نیلوفر باهامون بود و آدرس خونه رو داشت. جلوی یه ساختمون گفت متین نگه داره. یه ساختمون ده طبقه شیک بود که مانی تو طبقه آخرش که یه جورایی پنت هاوس حساب می شد زندگی می کرد. با باز شدن در توسط مانی کلی دود از تو خونه بیرون زد. چراغ ها خاموش بود و رقص نور روشن کرده بودن که چشم رو اذیت می کرد. یه عده هم تو وسط سالن توهم دیگه می لولیدن و اسمش رو گذاشته بودن رقصیدن. یه میز هم اون طرف نزدیک آشپزخونه بود که روش رنگارنگ انواع نوشيدني دیگه و کلی مزه های جور واجور چیده بودن. با مهمون هایی که هیچ کدومشون رو نمی شناختیم سلام و علیک کردیم. مانی هم که از اول مهمونی روی هیکل مبارک بنده زوم کرده بود تا سورن حواسش پرت می شد سعی می کرد مخ بنده رو بزنه که منم با هوشیاری تموم بهش رو ندادم. مانی- بچه ها نوشیدنی؟ سورن- ممنون. بعد به دستامون که نوشیدنی توشون قرار داشت اشاره کرد و ادامه داد: - ما که تعارفی نیستیم، خودمون از شکم هامون پذیرایی می کنیم. مانی سری تکون داد و به بقیه مهمون هاش سرک کشید. بعد از چند دقیقه دوباره برگشت. تو کف دستش چندتا قرص بود. وقتی تعجب ما رو دید گفت: - بزنید روشن شید. متین: - ممنون داداش، ما همین طوری روشن روشنیم، می ترسیم اینارم بخوریم یه جوری روشن شیم که دیگه کسی نتونه خاموشمون کنه. همه زدیم زیرخنده که مانی گفت: - لوس نشید. نفری یه دونه بردارید. اولین نفر سورن یه دونه برداشت. ما هم پشت سرش نفری یدونه برداشتیم. مستاصل سورن رو نگاه کردم که ببینم چی کار می خواد بکنه. سورن هم نگاه بی تفاوتش رو روی نیلوفر چروند. نیلوفر- من از این قرص ها نمی خورم .راستش رو بخواین به بابای خودم اعتماد ندارم. شما هم اگه دوست ندارید نخورید. من می رم پیش چندتا دوستای قدیمم، فعلا. با رفتن نیلوفر سورن دست کرد و سه تا قرص استامینوفن کودکان از تو جیبش درآورد و با احتیاط، طوری که کسی متوجه نشه گذاشت کف دستمون و روانگردان ها رو برداشت و گذاشت تو جیبش. یعنی در عرض چند ثانیه به طور سریع جای شش تا قرص رو جا به جا کرد. یه چشمکی بهمون زد و ما هم سه تایی همزمان قرص ها رودادیم بالا و یه کم روش آب پرتغال خوردیم. مانی با دیدن این که به خیالش ما روانگردانا رو خوردیم لبخند پلیدی زد و روش رو دوباره برگردوند و مشغول صحبت شد. سورن- من برم پیش نادر خان تنها نمونه، ببینم چی کار داره می کنه. متین- منم بیام؟ سورن- نه تو بمون پیش عسل تنها نباشه. بعد از رفتن سورن، نیلوفر متین رو صدا کرد که برن وسط برقصن. نیلوفر خیلی زیاده روی نکرده بود، اما اون قدری نوشیدنی خورده بود که یقه متین رو بچسبه و وادارش کنه که اون وسط باهاش برقصه. سرگرم تماشای رقصیدن متین و نیلوفر بودم که دستی جلوم دراز شد. مانی- خانوم زیبا افتخار یه رقص دو نفره رمانتیک رو به بنده می دن؟ لبخندی زدم و گفتم: - نه ممنون. مانی با فاصله خیلی کمی کنارم نشست و آروم دم گوشم گفت: - چرا این قدر از من فرار می کنی؟ بوی دهنش و عطر بسیار تندش آزارم می داد. سعی کردم یه کمی با دست هام فاصله رو بیشتر کنم. - این طور نیست، من فقط نمی خوام کاری کنم که احساس کنم به سورن خیانت کردم. مانی- یعنی با من برقصی خیانت می کنی به سورن؟ این چه حرفیه؟ از تو بعیده. در ضمن اگرم خیانت باشه این همه دیگرون بهمون خیانت می کنن، یه بارم ما خیانت کنیم، مگه چی می شه؟ با زدن این حرف یه لیوان دیگه نوشیدنی از روی سینی پیشخدمت برداشت و رو به من گفت: - می خوری؟ - نه ممنون. در جوابتون باید بگم که شما یه بار بیشتر خیانت کردید مثل این که، وگرنه سارا ولتون نمی کرد. دوما این که من شوهر دارم، دوست پسرم نیست که به امون خدا ولش کنم، اسممون تو شناسنامه همه. مانی سری تکون داد و تموم محتویات داخل لیوان رو یه نفسه سر کشید. بلند شد و گفت: - حرف آخرته دیگه؟ - حرف اول و آخرمه. مانی- من تو رو به دست میارم، این رو قبلا هم بهت گفتم. با نزدیک شدن سورن به ما مانی رفت پیش دوستاش و سورن نشست کنارم و با اخم پرسید: - این یارو باز چی می گفت؟ - چی می خوای بگه؟ همون حرف های همیشگی که من تو رو به دست میارم و خودت می بینی و اینا. سورن- غلط کرده! به خدا اگه به خاطر این ماموریت و شراکتمون باهاشون نبود تا الان زنده نمی ذاشتمش مرتیکه دزد ناموس رو. مگه من تو رو دست متین نسپردم؟ پس کجاست این پسره؟ با لبخند انگشت اشارم رو سمت متین که داشت با نیلوفر می رقصید، گرفتم و گفتم: - اوناهاش. آقا مگه می دونه امانت داری چیه؟ رفته به عیش و نوش و خوش گذرونی خودش برسه. سورن هم لبخند زد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و لبخند بدجنسی به مانی که داشت با چشم هاش ما رو قورت می داد زد وگفت: - می خوای برقصیم عزیزم؟ - نه ممنون. همینطوری چشم از من برنمی داره، سعی می کنم زیاد جلوش جلب توجه نکنم. می ترسم تا آخر مهمونی با اون چشم هاش منو درسته قورت بده. سورن پیشونیم رو بوسید و از لج مانی من رو بیشتر به خودش چسبوند که با این کارش باعث شد علاوه بر چشم های مانی، چشم چندتا دختر دیگه که برای سورن دندون تیز کرده بودن دربیاد. با صدای جیغ دختری از تموم این فکرها دراومدم و به سمت جایی که همه می دویدن نگاه کردم.
سورن هم به همون سمت دوید و من پشت سرش رفتم. وای خدای من! یه دختر جوون تقریبا نوزده، بیست ساله روی زمین بی حرکت افتاده بود. همه دورش جمع شده بودن و اون دختری که احتمال می دادم یا خواهرش یا دوست صمیمیش بود فقط جیغ می زد و گریه می کرد. مانی- چش شد این؟ یه پسر با موهای جوگندمی که از پشت به صورت دم اسبی موهاش رو بسته بود از عقب جمعیت رو کنار زد و گفت: - برید کنار بچه ها. من دکترم، بذارید ببینم چشه. یه کم جمعیت عقب تر رفت و پسره نشست کنار دختره. مانی رو به پسره گفت: - کامران دستم به دامنت ببین چشه؟ زنده می مونه یا نه؟ پسر بعد از این که نبضش رو گرفت و سرش رو گذاشت رو قلبش و علائم حیاتیش رو کنترل کرد، سرش رو بلند کرد و با تاسف و یه کم ترس گفت: - بچه ها این مُرده. اون دختره دوباره جیغش رفت رو هوا و دوباره شروع به گریه کردن کرد. خودم با این که خیلی جنازه دیده بودم، اما یه کم حالم بد شده بود. طفلی سنی هم نداشت که بخواد بمیره. رفتم جلو و دختر رو تو بغل گرفتم و سعی کردم آرومش کنم. دختر انگار یه پناهگاه پیدا کرده باشه سرش رو توی سینم پنهون کرده بود. انگار نمی خواست اون صحنه رو ببینه. مانی- یعنی چی مرده؟ چه جوری مرده؟ این که الان حالش خوب بود! سورن رو به دختر کرد و پرسید: - خواهرته؟ چرا این طوری شد؟ چی خورده؟ متین- حتما همه چیز رو قاطی کرده بهش نساخته. دختر- نه، نه اون نوشیدنی نخورده. دوستمه، اولین بارش بود که همچین جایی می اومد، اونم به اصرار من اومد. کاش لال می شدم و اصرار نمی کردم بهش. و دوباره صدای هق هقش بلند شد. نیلوفر یه لیوان آب دستش داد و دوباره پرسید: - چی خورده پس؟ مریض بوده قبلا؟ دختر- نه، نه مریض نبوده. چیزی نخورد، لب به نوشیدنیم نزد، فقط یه قرص از یکی از بچه ها گرفت. سورن موشکافانه به مانی خیره شد و گفت: - یعنی مشکل از قرص ها بوده. مانی عصبی دست کرد تو موهاش و پوفی کشید و گفت: - نه چرا باید مشکل از قرص ها باشه؟ مگه همه ما از همون قرص ها نخوردیم؟ پس چرا هیچ اتفاقی واسه ما نیافتاده؟ این دختره زیادی تازه وارد بود، لابد به معدش نساخته و این طوری شده، وگرنه همه از همون قرص ها خوردن. بعضی ها با ترس و بعضی ها هم با تایید حرف های مانی با هم پچ پچ می کردن. نادر خان با عصبانیت رو به مانی گفت: - همه اش تقصیر توئه. هزار دفعه گفتم بهت بچه ها رو دور خودت جمع نکن کار دستمون می دن، قبول نکردی. حالا تحویل بگیر مانی خان. مانی- جناب مهندس به من چه مربوطه؟ این دختره معدش نازک نارنجی بوده من باید جواب پس بدم؟ سورن- به جای این بحث ها یه فکری به حال این جنازه کنید. نادر خان- چی کارش کنیم سورن جان؟ سورن- باید ببریمش بیمارستان، شاید زنده باشه. کامران- آقا سورن منم ناسلامتی دکترم ها. من چک کردم، این دختره مرده. اگه ببرینش بیمارستان پای هممون گیره، کلی باید سوال پیچ بشید. متین- راست میگه سورن. اگه ببریمش بیمارستان پای پلیس وسط کشیده میشه. سورن- پس چی کارش کنیم؟ نادرخان- برش دارین بیارینش ویلا. نیلوفر- بابا بیاریمش ویلا چی کار؟ نادرخان- مجبوریم دخترم. دختر- کجا می خواین ببرینش؟ باید ببریمش بیمارستان. مانی- ساکت شو. ببریمش بیمارستان پدرمون رو دربیارن؟ دختر- من به پلیس لوتون می دم. شما دوستم رو کشتین. مانی- خفه شو. تو بیخود می کنی. لوتون می دم! لوتون می دم! نادرخان- این دختره رو هم با خودتون بیارید. بعدش هم رفت بیرون و متین و مانی جنازه دختره رو گذاشتن تو ماشین نادر خان. همه مهمون ها هم متفرق شدن. منم دوستِ دختره رو با گریه سوار ماشین خودمون کردم. به محض ورودمون به ویلا نادر خان با دوتا از قلچماغ هاش حرف زد و رفتیم بالا. البته جنازه دختره پایین موند. سورن خیلی به هم ریخته و عصبی بود. اینم از اولین کشته ماموریتمون. همه بی رمق تو حال نشستن. دختره هم یه سره گریه می کرد و هر چی من و نیلوفر سعی می کردیم آرومش کنیم آروم نمی شد.
نادرخان:وای این دختر رو ساکت کنید تا خودم ساکتش نکردم دختر بینیش رو کشید بالا و با صدای خش دار گفت:شما دوستم رو کشتید...شما اگه اون قرص هاتون رو تو مهمونی نمی اوردین اون نمی مرد... مانی:دندش نرم می خواست کوفت نکنه اگه از قرص بود پس چرا ما زنده ایم؟ما هم لابد الان باید کنار اون دوستت دراز به دراز افتاده بودیم سورن:جنازه رو چیکارش کردین؟ نادرخان:گفتم بچه ها توی باغ دفنش کنن. دختر دوباره دادش رفت هوا...طفلکی هیچوقت فکرش رو می کرد اینطوری غریبانه بی هیچ غسل وکفنی دفنش کنن؟بدون پدر و مادرش؟ عسل:راستی این دختره خونواده داره؟ دختر:آره...پدر ومادرش وقتی لاله 8 سالش بود ازهم جدا شدن و پدرش رفت آمریکا مادرش هم همینجا شوهر کرد و لاله رو ول کرد به امون خدا...لاله از وقتی 18 سالش تموم شد باپولی که هر ماه باباش براش می فرستاد یه خونه مجردی گرفت تا راحت باشه واز شر اون ناپدری عوضیش راحت شه...طفلی لاله حقش نبود... اشک تو چشم های همه مون مخصوصا نیلوفر جمع شده بود...با یه خشم ونفرتی به پدرش خیره شده بود... نادرخان:مانی یکی از اتاق های طبقه دوم رو براش آماده کن دختر:من می خوام برم خونه خودمون مانی:ساکت..ساکت..من که خوب می دونم جنابعالی از خونه فرار کردی پس ادای این دختر های خوب و خونواده دار رو واسه من در نیار.. بعدش هم رفت بالا و بعد از چند دقیقه اومد پایین و دختر رو صدا کرد مانی:مهشید...مهشید بیا اتاقت حاضره... مهشید باترس به من خیره شد...نیلوفرم که اصلا توحال خودش نبود...فقط تونگاهش خشم موج می زد... پس چاره ای نبود...این دختره هرکسی که هست هر کاره ای که هست الان به من احتیاج داره...اروم لبخند تلخی بهش زدم و دستش رو گرفتم عسل:پاشو دختر نترس جات امنه... دختر رو به مانی گفت:چرا نمی زاری برم خونه خودم؟ مانی:واسه خاطر اینکه شما پات رو از اینجا بزاری بیرون همه چیز رو می زاری کف دست پلیس...اگرم تو چیزی بهشون نگی ننه ای،بابایی بعد چند روز خبری از دخترشون نشه میان سراغت...به هرحال پای پلیس رو به خونه ات باز می کنن توهم که دهن لق دودمان مارو برباد می دی به خاطر همین اینجا که باشی جلوی چشممون خیالمون راحت تره...در ضمن اگر بخوای کار اشتباهی انجام بدی تورو هم می فرستم ور دل لاله جونت که تو اون دنیا تنها نباشه.. اشک تو چشم های مهشید جمع شد و به من نگاه کرد...دستش رو توی دستم فشردم. مانی جلوتر راه افتاد و به یکی از اتاق ها اشاره کرد وگفت:بی اجازه اینور و اونور نمی ری...خودت که می دونی ممکنه بچه ها هوس شیطنت کنن وبلایی سرت بیارن ...در ضمن دیگه هم تهدید نکن که به پلیس می گی چون اگه نادرخان عصبی بشه ودستور قتلت رو صادر کنه من نمی تونم جلوش رو بگیرم...پس دختر خوبی باش و سعی کن که ماجرای امشب و لاله رو به کل فراموش کنی...آفرین دختر خوب بعد هم در رو باز کرد و کلید رو داد به دختره مانی:شب خوش دختره با ترس و لرز رفت توی اتاق و نشست رو تخت وپاهاش رو توی شکمش جمع کرد و دوباره بی صدا اشک ریخت... عسل:خیلی باهم صمیمی بودین؟ مهشید از پنجره اتاق به بیرون خیره شد وگفت:از وقتی که مادرم مرد پدرم منو تو خونه زندونی می کرد...جایی حق نداشتم برم.بادوستام نمی تونستم حرف بزنم اگر دلم می گرفت فقط می تونستم از پنجره به بیرون خیره شم... پوزخند تلخی زد و ادامه داد:مثل همین الان موقع مدرسه هم منو می برد دم مدرسه و دوباره می اومد دنبالم...اجازه نفس کشیدنم نداشتم یکم که بزرگتر شدم فهمیدم نمی تونم این شرایط رو تحمل کنم بخاطر همین یروز با هزار تا دردسر از خونه فرار کردم..لاله هم مدرسه ایم بود.از قبل می شناختمش درباره ی وضعم باهاش صحبت کردم اونم قبول کرد که باهاش زندگی کنم...لاله پولدار بود اما زیاد اهل خرج کردن نبود منم نمی خواستم دستم تو جیب اون باشه... دوست پسر پیدا کردم یه چندباری باهاش بودم و بعدش ولم کرد و رفت...من مونده بودم با بدنی که دیگه دختر نبود...دیوونه شدم تصمیم گرفتم از همین راه پول دربیارم...امشبم بایه دوست پسرم اومده بودم مهمونی لاله اکثرا باهام نمی اومد اما امشب مجبورش کردم باهام بیاد...من خر بهش گفتم خوش می گذره چه می دونستم می خواست اینجوری بشه دوباره گریه کرد... عسل:اتفاقیه که افتاده...سعی کن اینجا هم کاری نکنی که کفر مهندس رو دربیاری من سعی می کنم نزارم بهت آسیب بزنن اما توهم پا رو دمشون نزارخودت می دونی آدم های خطرناکی ان... مهشید:یعنی می گی مرگ لاله رو ندید بگیرم؟اون دختر بخاطر اون قرص های لعنتی مرد...می فهمی؟من نمی تونم چیزی نگم و همه چی رو ندیده بگیرم...اگه یروزم از عمرم مونده باشه انتقام خون لاله رو از اون آشغال ها می گیرم... عسل:اینجوری خودتم به کشتن می دی...فکر می کنی براشون خیلی سخته تورو همین جا بکشن و عین لاله توباغ دفنت کنن؟نه اصلا هم سخت نیست...پس الانم مثل یه دختر خوب بگیر بخواب تا صدای مانی در نیومده... با دستام سر شونه هاش رو فشار دادم و وادارش کردم که بخوابه.باید یکم جدی باهاش حرف می زدم که ساکت بشه تابلایی سرش نیارن... تازه امشب فهمیدم این مهندس نصیری که قیافه مهربون به خودش گرفته چه گرگیه...لابد نیلوفرم تازه چهره واقعی پدرش رو شناخته که اونطوری عصبی شده بود...حق هم داره تازه فهمیده پدرش چه مرد کثیفیه... دیگه تحمل دیدن اون دختر رو نداشتم...روش رو که کشیدم دویدم سمت اتاق خودمون... بلیز و جلیقه و کفش هامو هر کدوم یه جا پرت کردم و بایه تاپ سفید که زیر لباسم تنم بود باهمون شلوارک جین رفتم زیر پتو...



RE: یه رمان توووووووووپ دارم براتون - نفسممممممم - 10-08-2016

خب خب این دفعه هم اومدم با سه تا پست دیگه... Big Grin Big Grin

راستی سپاسا کو پس Dodgy Dodgy

نمی دونم چرا دلم می خواست زار بزنم. اون دختر اولین جنازه ای نبود که می دیدم، همیشه کارم با همین جرم و جنایت و جنازه ها بود و من بی هیچ ترسی کار می کردم. اما نمی دونم چرا دلم واسه این یکی این قدر سوخت. قیافه ی معصومی داشت. حتی یه ثانیه هم صورتش از جلوی چشم هام کنار نمی رفت. عین یه پرده همش جلوی روم بود. تا می تونستم تو خلوت خودم گریه کردم. ارادم واسه گرفتن انتقام قوی تر شد. این از اولین قربانی، نباید بذاریم دومی و سومی هم از راه برسه. خدایا خودت کمکمون کن! خدایا من و سورن و متین تنها امیدمون به توئه. خدایا خودت هوامون رو داشته باش. اون قدری گریه کرده بودم که خودم می دونستم الان چشم هام اندازه ی یه نعلبکی باد کرده. با باز شدن در پتو رو کشیدم رو سرم. دلم نمی خواست سورن فکر کنه این قدر ضعیفم که با دیدن یه جسد دارم گریه می کنم. سورن- عسل؟ عسـل؟ عسل پاشو ببینم. با این دختره حرف زدی؟ صدام انگار که از ته چاه در می اومد آروم بود و حسابی خش دار شده بود. - آره. سورن- پاشو ببینم، صدات چرا این طوری شده؟ - خوابم میاد، ولم کن بذار بخوابم. از زیر پتو دستم رو گرفت و کشید که مجبور شدم بشینم. پتو هم به طورکامل از روم رفت کنار. زیرلب غرولند کنان گفتم: - چته؟ دستم رو شکوندی. نمی گی شاید بنده اصلا لخت باشم این طوری بلندم می کنی؟ سورن لبخند محوی زد و گفت: - خب تو اگه لخت باشی که اصلا نمی ذاری بیام تو. بعد خیره شد بهم. یه کم معذب شدم و پتو رو دور بدنم پیچیدم. خیلی هم سر و وضعم بد نبود، ولی خب اولین بار بود که منو با تاپ می دید، البته بعد از اون یه بار که از حموم ... سورن- گریه کردی؟ دوباره مثل همیشه با صداش رشته ی افکارم رو پاره کرد. با تته پته گفتم: - نَـ..نه.. خیره چشم هاش رو دوخته بود تو صورتم و پلک نمی زد و می خواست با نگاهش بهم بگه "خر خودتی تابلو!" سورن- من گوشام مخملی نیستا. خدا رو شکر شاخ و دم هم ندارم. چرا گریه کردی؟ واسه اون دختره؟ سرم رو انداختم پایین و آروم گوشه ی لبم رو گاز گرفتم. مگه میشه به این یارو دروغ گفت؟ خودش همه چی رو می فهمه دیگه. دستش رو گذاشت زیر چونم و سرم رو بلند کرد. مهربون نگاهم کرد و گفت: - به خاطر اون ناراحتی؟ منم ناراحت شدم. دلم می خواست تو این پرونده پای هیچ جسدی وسط نباشه، اما خودت که دیدی تقصیر منم نبود. اون یکی رو که نتونستیم کاری براش بکنیم، باید مراقب این دختره مهشید باشیم. دختره کله شقیه، اگه هی باز تهدید کنه که می ره به پلیس میگه، نصیری یه بلایی سرش میاره ها. تو باهاش حرف بزن. بذار بهت اعتماد کنه. نذار اون بشه دومین جسد ماجرا. باشه عسل؟ سرم رو آروم به نشونه ی مثبت تکون دادم و دوباره بغض لعنتی اومد سراغم و باز هم بی اجازه شکست و یه دونه اشک سمج از چشمم رو گونم پرتاب شدم. سورن با انگشتش اشکم رو پاک کرد. صورتم رو با دستاش قاب گرفت و با مهربون ترین لحنی که تا حالا ازش شنیده بودم گفت: - خانومی تو محکم باش، بذار من و متین به تو دل خوش کنیم. بهت قول می دم دیگه نذارم کسی بمیره. تو قوی تر از این حرف هایی عسل! می دونم دل نازکی، اما اینم می دونم که تو با بدتر از این ها هم طرف بودی و خم به ابرو نیاوردی. من و متین به اندازه کافی بار رو دوشمون هست، تو دیگه بیشترش نکن. من مهشید رو سپردم دست توها، خانوم ناامیدم نکنی. تو می دونی مانی وحشیه، درست مثل یه گرگ گرسنه س که دخترها واسش نقش یه بره رو دارن. ازت می خوام هم مراقب خودت باشی هم مراقب مهشید. نمی خوام اون لعنتی کوچیک ترین آسیبی بهتون بزنه. بهم قول می دی؟ رنگ غم رو خیلی خوب تو چشم های سورن می دیدم. نمی دونم چرا، ولی خیلی دوست داشتم خودم رو تو آغوشش بندازم و دستاش رو حصار تنم کنه. به یه دل گرمی احتیاج داشتم، اما اونم قدر من ناراحت بود. سرم رو تکون دادم و با صدای آروم، اما با صلابتی گفتم: - قول می دم، قول می دم رئیس. این اولین بار بود که رئیس صداش می زدم و اولین بار توی این پرونده بود که می خواستم درست عین یه نظامی برخورد کنم. با پشت دستم اشک هام رو پاک کردم. سورن هم با یه لبخند تلخ دراز کشید. "نباید بذاریم اونا ببرن. این بازی یه قمار ساده نیست. جون و زندگی هزارتا جوون داره این وسط به بهای ناچیزی قمار میشه. عسل یادت نره واسه چی این جایی! نیومدی فقط حال سورن رو بگیری، اومدی بینی این خلافکارهای کثیف رو به خاک بمالی. یادت نره چشم امید سردار به توئه. یادت نره اون ها تو رو انتخاب کردن و بهت اعتماد کردن. ناامیدشون نکن، نه اون ها رو، نه سورن رو و نه خودت رو." لبخندی از سر غرور به خودم زدم. برگشتم دیدم سورن آروم به خواب رفته. منم آروم سر جام دراز کشیدم، اما باز هم از یه طرف فکر لاله و معصومیتش و از طرف دیگه فکر انتقام و ماموریت از ذهنم بیرون نمی رفت. با همین فکرها به خواب رفتم. نیمه شب با گریه از خواب پریدم. همش جیغ می زدم و اشک می ریختم. تنم خیس عرق بود و دستام می لرزید. تب و لرز گرفته بودم. سورن با صدای گریه ام به ضرب پاشد و چراغ خواب روی عسلی رو روشن کرد.
بالشم رو بغل کرده بودم و حالا دیگه بی صدا اشک می ریختم و می لرزیدم. سورن- عسل؟ عسل جان خوبی؟ چت شده؟ خواب بد دیدی؟ - خیلی بد بود سورن، خیلی بد! دوباره صدای هق هقم بلند شد. صدام دیگه گرفته بود و خش دار شده بود، جوری که از شنیدن صدای خودم ترسیدم. سورن آروم من رو تو بغلش گرفت و موهام رو نوازش کرد. سورن- آروم باش عسل، من این جام. هیشکی نمی تونه اذیتت کنه. خیالت راحت خانومی! سرم رو تو بغل سورن فرو کردم. بهش نیاز داشتم، خیلی زیاد! سورن- نمی خوای بگی چه خوابی دیدی؟ خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و بریده بریده گفتم: - خواب دیدم هوا ... تاریک تاریکه. من تنها ... توی باغم. از هر درختی ... خون می ریزه. تو و متین رو صدا می زنم و هیچ کدومتون ... نیستید. صدای قهقهه های مانی ... و جیغ من ... تو فضا ... می پیچه. مانی میگه: دنبال کی ... می گردی؟ اینها؟ بعد تو و متین رو نشون می ده ... که از درخت ... به این جای خوابم که رسیدم دیگه نتونستم ادامه بدم. گریه ام بیشتر شد و اشک هام یکی پس از دیگری می اومدن و می رفتن. سورن همچنان موهام رو نوازش می کرد. نگرانی رو تو صداش می شد حس کرد، اما سعی می کرد باز منو آروم کنه. سورن- نترس. از قدیم گفتن خواب زن چپه. خب بقیش رو نگفتی. من و متین از درخت چی؟ داشتیم می رفتیم بالا؟ بعد خنده ای عصبی کرد. به چشم هاش نگاه کردم. اول توشون موجی از نگرانی بود، اما وقتی دید من دیگه گریه نمی کنم و آروم بهش زل زدم، مهربون شد و دسته ای از موهام رو که روی صورتم ریخته بود عقب زد و دوباره با لبخند پرسید: - نگفتی بقیه اش روها، این طوری قبول نیست. می خوای بذاری تو خماریش بمونم؟ لبخند تلخی زدم و با بغض و صدای گرفته گفتم: - تو ومتین از درخت آویزون بودید؛ یعنی مانی دارتون زده بود. هرچی جیغ زدم و صداتون کردم جواب ندادید. فقط مانی بود که به سمتم می اومد و می خواست من رو بگیره. دوباره همون موج نگرانی به چشم های سورن برگشت. سعی می کرد با خنده نگرانی هاش رو پنهون کنه، اما موفق نمی شد. سورن- آخ جون، دیدی گفتم خواب زن چپه؟ وقتی خواب دیدی ما مردیم یعنی حالا حالاها زنده ایم و در خدمتتون هستیم و ما مانی رو می کشیم. بعدشم سر شب این قدر گریه کردی و به اون دختره فکر کردی که از این خواب های ترسناک دیدی. تازشم، مانی غلط می کنه بیاد سمت تو و بخواد تو رو بگیره. مادرش رو به عزاش می شونم! - سورن تنهام نذار، من می ترسم. سورن- نترس خانومی، من این جام. هیچ کس نمی تونه بهت آسیب برسونه. خیالت راحت گلم! بعدش دراز کشید. منم دراز کشیدم. می ترسیدم. دوست داشتم بغلم کنه و الان که بهش احتیاج دارم کنارم باشه. مثل این که خودش این رو از توی چشم هام خوند که دستش رو دراز کرد و من رو کشید تو بغلش. سورن- تا وقتی که جنابعالی می ترسی، باید همین جا بخوابی. جات همین جاست. گفته باشم، این یه تنبیه. سرم رو گذاشتم روی دستش، اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند. بوی عطر تلخش آرومم می کرد. گرمی نفس هاش که به صورتم می خورد نشون می داد هنوز پیشمه و تنهام نذاشته. قفسه ی سینش آروم بالا و پایین می رفت. دستش روی موهام بالا و پایین می رفت و آروم نوازشم می کرد. این بار آروم تر از سر شب به خواب رفتم. صبح با احساس این که یکی رو صورتم زوم کرده، لای چشم هام رو باز کردم. سورن رو دیدم که با قیافه ی خندون جلوی رومه. سورن- به به چه عجب، خانوم چشم های مبارکشون رو باز کردن! پاشو دختر کلی کار داریم. دستم خوابید. پاشو می خوام بلند شم. جات خوب بوده نمی خوای بلند شی؟ آره شیطون؟ یه نگاه به زیر سرم انداختم. تازه یادم اومد که از دیشب رو دست این بنده خدا خوابیدم. غلتی زدم و دمر روی بالش خودم خوابیدم. سورن- ای بابا، تو که باز گرفتی خوابیدی. بابا کار و زندگی داریما. متین در زد و از پشت در گفت: - اجازه هست بیام تو؟ سورن- نه نه نیا. متین با تعجب و مشکوکانه پرسید: - وا؟ چرا؟ سورن با خنده گفت: - آخه لباس تنم نیست. متین با سرعت در رو باز کرد و با شک و تردید گفت: - چی؟ بعد نگاهی به سورن کرد که داشت ریز ریز می خندید و بالش رو به سمتش پرت می کرد. سورن- هوی، به تو یاد ندادن وقتی وارد اتاق کسی می شی اول اجازه بگیری؟ متین نگاهش رو به من که هنوز به ظاهر خواب بودم و دمر خوابیده بودم و پتو هم تا کمرم افتاده بود دوخت و با اخم گفت: - من که اجازه گرفتم. ببینم این جا خبری بوده؟ سورن رد نگاهش رو گرفت و پتو رو تا گردنم بالا آورد و منم یه تکونی خوردم و دوباره خوابیدم. سورن- نخیرم منحرف! بگو ببینم واسه چی عین مغول ها پریدی تو اتاق ما؟ خبری شده؟ متین که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه گفت: - از بس که مشکوک می زنید و حواس واسه آدم نمی ذارید، یادم رفته بود اصلا واسه چی اومدم. بابا این دختره مهشید باز رفته رو نِرو ما. بیست و چهار ساعته هی میگه می رم به پلیس می گم و لوتون می دم و ال می کنم و بل می کنم. نصیری هم دیوونه شده و زده به سرش، به مانی میگه بکشدش. مگه دیشب عسل باهاش حرف نزد؟ سورن پاشو تا این یکی رو نکشتن یه کاری کنیم. دختره هم که لالمونی نمی گیره لامصب! با حرف های متین عین فشنگ از جام پریدم. متین هم که سر و وضع منو دید سرش رو انداخت پایین و گفت: - من پایینم. زود باشید بیاید تا کار دستمون ندادن.
سریع یه آب به دست و صورتم زدم وقتی تو آیینه دستشویی خودم رو دیدم نشناختم ازبس چشم هام پف کرده بود و زیر چشم هام ریمل ریخته بود سیاه شده بود. یکم که قیافه آدمیزاد گرفتم اومدم بیرون ویه لباس مناسب پوشیدم و سریع باسورن رفتیم پایین.دختره دوباره صداش رو سرش گرفته بود منهدس نصیری عصبانی روی مبل های طبقه دوم نشسته بود ومانی هم تو اتاق دختره بود و صدای زد وخورد می اومد... سورن:سلام مهندس بازچی شده نادرخان:سلام می خواستی چی بشه؟باز زر زرهای این ور پریده شروع شده...باید بکشیمش اینجوری برامون دردسره عسل:نه مهندس من خودم باهاش حرف می زنم آرومش می کنم نادرخان:این اگه با حرف آروم می شد که همون دیشب باید ساکت می شد بااون همه حرف هایی که بهش زدیم این دختره آدم بشو نیست...واسه مون خطرناکه چاره ای جز مرگش نیست... متین:مهندس شما به مانی بگید فعلا کاری نکنه من خودم یه جوری ساکتش می کنم.شاید هنوز باور نداره که تصمیمتون واسه کشتنش جدیه!شما فعلا دست نگه دارید...عسل بامن بیا دنبال متین راه افتادم تویه اتاق دیگه...بعد از این که در مورد حرف های دیشبم بامهشید ازم پرسید ومنم همه چی رو بهش گفتم اومدیم پیش بقیه... متین:بسپرینش به من... بعد هم رفت تو اتاق دختره و به مانی گفت بره بیرون و درو بست. اولش صدایی نمی اومد اما بعد صدای جیغ های دختره شروع شد... من و سورن با تعجب به هم خیره شدیم.یعنی متین داشت چی کار می کرد؟یعنی دختره رو زده؟اونها اگه متین رو نشناسن حق دارن ولی من و سورن که می دونیم اون پلیسه و بی گدار به آب نمی زنه یعنی داره چیکار می کنه؟ بعد از یک ربع متین خندون در حالی که کمربندش رو می بست.اومد بیرون و در اتاق دختره رو از پشت کلید کرد.صدای گریه های دختره ازتوی اتاق می اومد...چشم های من و سورن اندازه یه نعلبکی شده بود... بقیه هم کمی باتعجب به متین نگاه می کردن اما زیاد براشون عجیب نبود...متین دوسه تا دکمه ی بالایی پیراهنش روهم بست و شاد و شنگول موبایلش رو تو هوا تکون داد و با لبخند کجی کنار ما ایستاد... نادرخان با پوزخندی گفت:خب!چی شد؟ متین:دختره بیشتر از اینکه از مرگ بترسه از پدرش می ترسه که یوقت خدای نکرده دخترش رو تو جاهای بدبد نبینه و سکته کنه...هه...پدره کلی بلا سر دختره آورده دختره فرار کرده هنوز فکر پدرست...دیوانه... باورنمی کرد می خواین بکشینش...اما این یکی رو باور کرد که یه فیلم خوشگل ازش رو می فرستم واسه باباجونش...تا اطلاع ثانوی دهن مهشید خانوم عین دراتاقش قفل قفله... باورم نمی شد یعنی اصلا باور کردنی نبود متین بخواد همچین کاری رو بکنه... باشنیدن این حرف ها نیلوفر با گریه دوید سمت پله های پایین و متین هم نیلوفر نیلوفر کنان دنبال نیلوفر می دوید... مهندس نصیری لبخند ژکوندی به روی لب هاش بود وگفت:آفرین...نه مثل اینکه این متین هم یه جر بزه ای داره ما نمی دونستیم...بفرمایید سورن جان صبحونه پایین حاضره... ماکه بادیدن اون صحنه ها هنوز تو شوک و بودیم و میلی به صبحونه خوردن نداشتیم.ولی خب چه می شه کرد دیشبم که بااون اتفاق نتونستیم شام بخوریم الانم اگه صبحونه نخوریم ضعف می کنیم.ناچارا رفتیم پایین... سورن:معلوم نیست این پسره چه حقه ای تو کارشه... عسل:سورن تو باور می کنی متین اون کارو بکنه؟ سورن:عمرا!من متین رو بزرگش کردم اون اهل اینجور برنامه ها نیست.می دونم یه کاری کرده که سر نصیری روشیره بماله بدبخت اصلا حواسش به نیلوفر جونش نبود مثه این که... باخنده و این که سورن بهم اطمینان داده بود که مطمئنه متین این کار رو نکرده نشستیم سر میز... بعد از چند دقیقه متین خسته وکوفته خودش رو ول کرد روی صندلی متین:عسل یه چایی واسم بریز سورن باطعنه وخنده گفت:می بینم که خسته ای مــــــرد!خسته نباشی متین یه نگاه چپ چپی به سورن کرد و با خنده ی بامزه ای گفت:سلامت باشی مــــــرد! چایی متین رو ریختم و گذاشتم جلوش. سورن چشمکی زد وپرسید:خوش گذشت؟ متین استکانش رو برداشت و یه قلپ چایی ازش خورد.بعد با پررویی گفت:بــــــله!جای دوستان خالی سورن یه مشت خوابوند تو کمر متین که چایی پرید تو گلوش متین در حالی که با دستش داشت چایی ها رو پاک می کرد از رو لباسش گفت:چته بابا؟ سورن:زهر مارچی کار کردی دختره رو؟ متین لبش رو گاز گرفت وبه من اشاره کرد وگفت:زشته حالا!بعدا برات تعریف می کنم.بعد زد زیر خنده
این دفعه من یه تیکه نون طرفش پرت کردم وگفتم:که خوش گذشته بهت؟حالا نیلوفرخانوم باهات آشتی کرد؟ متین:نه بابا خانوم تیریپ قهر برداشته عسل:حق هم داره والا متین:نه باید یاد بگیره لارج فکر کنه... سورن:خفه بابا چیکارش کردی دیوونه؟ متین سریع تکون داد وجدی گفت:بریم بالا بهت می گم... بعد ازتموم شدن صبحونه رفتیم بالا تواتاق ما خودمون رو پرتاب کردیم روی تخت.من وسورن عین بچه ها دستمون رو زیر چونه امون زده بودیم وساکت چشم به دهن متین دوخته بودیم. متین با تعجب به ما نگاه می کرد:چتونه؟مگه قراره قصه هزار ویک شب براتون بگم که اینقدر مشتاقید؟ سورن:زودباش تعریف کن چه جوری دهن دختره رو بستی؟ عسل:مردیم از فوضولی متین:خب مگه پایین نشنیدین چی به مهندس گفتم؟دیگه چی رو می خواین بدونید؟اگه می خواین جزییات و بدونید که شرمنده زشته نمی شه بگم... سورن بالش و کوبوند تو سرش متین:چته تو امروز؟باشه بابا بریم تو اتاق خودمون برات جزییاتم تعریف می کنم این جا جلو عسل عیبه بابا بعد یه چشم وابرویی اومد و لبش رو گاز گرفت. سورن:توکه انتظار نداری باور کنیم؟متین دستمون نیانداز می رم به سردار گزارش می کنم پدرتو در بیاره ها متین:خیلی خب بابا...دیدم این نصیری زده به سرش می گه این دختره رو بکشیم منم گفتم چیکار کنم که باعسل حرف زدم...فهمیدم نقطه ضعف دختره پدرشه...همین عسل:چی چی و همین؟بگو با دختره چی کار کردی این که همه ماجرا نبود متین:رفتم تو اتاق نشستم با دختره حرف زدم.گفتم این ها می گیرن می کشنت...می گفت به جهنم واین حرف ها.دختره کله اش بوی قرمه سبزی می ده دیوونه ست...بهش گفتم پلیس این چیزارو می دونه ولی الان موقعش نیست.گفتم که کاری نکنه سورن:خره تو چیکار کردی؟اینجوری که لومون دادی به دختره متین:نه بابا اون طوری هام که تو می گی نیست...چه لویی؟گفتم ما احساس خطر می کنیم پلیس ها همین دور و برامونن انگار.یه چرت و پرت هایی سرهم کردم تحویلش دادم دیگه...ولی تونترس بی گدار به آب نزدم. عسل:خب اون داستان چی بود گفتی؟ماجرای کمربند و... متین زد زیر خنده و بریده بریده گفت:وای اون رو که نگو!قیافه تو وسورن موقع گفتن اون داستان خنده دار شده بود...وای نبودید خودتون رو تو آیینه ببینید که... سورن:هه هه هه...بی مزه!بگو تا از وسط دونصفت نکردم دقمون دادی پسر متین:هیچی به دختره گفتم می خوام کمکت کنم این ها واقعا می خوان بکشن تو رو یکم زیادی ترسوندمش باورش شد...گفت چی کار کنم.گفتم وانمود کن من دارم بهت تجاوز می کنم.جیغ بزن گریه کن.منم بهشون می گم ازت فیلم گرفتم وگفتم به بابات نشون می دم می گم تهدیدت کردم توهم ترسیدی خیالشون راحت بشه که دهنت بسته است...بهش یکم اطمینان دادم که آسیبی بهش نمی رسونن ...همین! سورن:زهرمار!دوساعته مارو گیر آوردی متین:دقیقا! عسل:حالا نیلو جون رو کجای دلت می خوای بزاری؟ سورن:اصلا به اون فکر نکردی وقتی داشتی این داستان رو می ساختی،نه؟ متین:والا راه دیگه ای برای نجات این مهشیده از دست نصیری اینا پیدا نمی کردم.نمی تونستم بزارم دختره رو بکشن که یوقت نیلو خانوم ناراحت نشه... عسل:حالا می خوای بانیلوفر بهم بزنی؟ متین یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت وگفت:مگه تا الان باهاش دوست بودم که بخوام بهم بزنم؟من فقط باهاش معاشرت می کردم..به جان خودم اگه یه حرف عاشقانه بهش زده باشم...خودش الکی همه چیز رو بزرگ کرده.حالا هم قهر کرده به من چه خب؟ سورن:اما باید یکم ازدلش دربیاری! اون دختره نصیریه تو چنگت داشته باشیش بد نیست... متین قیافه اش رو در هم کرد ویه چین انداخت به بینیش وگفت:کی می ره این همه راه رو...وای من که اصلا حوصله منت کشی ندارم.اصلا معلوم نیست کجا رفته... سورن:پاشو برو یکم ناز بکش تنبلی نکن متین:آقا راستی یه چیزی...این جا صبح چه خبر بود؟جلوی سردار با دست پس می زنید اینجا با پا پیش می کشید؟ سورن:کوفت!تو آدم نمی شی متین؟ متین:نه جدی می گم سورن:عسل خواب بد دیده بود دیشب یکم بی قرار شده بود همین متین یه چشمکی زد وگفت:تا باشه از این خواب های بد عسل:چرت نگو برو دنبال نیلوفر صدای در اتاقش اومد متین سریع پاشد و رفت سمت در و رفت بیرون.باز برگشت و چشمک زد وگفت:تا من میام بچه های خوبی باشید ها...عسل باز خواب بد نبینی سورن:دِ برو بچه پررو... متین باخنده پرید بیرون سورن باخنده سرش رو تکون داد وگفت:آتیش پاره ایه این پسر عسل:اوهوم!نگاش کن چه داستانی سرهم کرده... سورن:هیـــس!هیس! عسل:چی شده؟ سورن:هیچی ساکت باش!صداشون داره میاد مثه این که پرنسس نیلوفر تحویلش نگرفته الانم با جارو می زنه پرتش می کنه بیرون...اینجا صدا خوب نمیاد بیا دست منو کشید و برد سمت در و گوشش رو چسبوند به در اتاق خودمون منم گوشم رو چسبوندم به در و آروم گفتم:خب بریم پشت در خودشون دیگه سورن:هیس!می خوای یه دفعه در رو باز کنن پرت شیم تو آبرو وحیثیتمون بره... صدای متین و نیلوفر می اومد
متین:نیلوفر جان گوش کن بابا آخه من که کاری نکردم.اون کار رو کردم که نره لومون بده بد کردم هوای بابات رو داشتم؟ نیلوفر:خفه شو.اون که اینجا بود چجوری می خواست لومون بده؟بگو آقا هوس بازن تا چشمش به یکی می افته آب از دهنش راه می افته عنان از کف می ده... سورن ریز ریز می خندید:بیچاره متین!آخی! طفلکی... باز دوباره می خندید منم خنده ام گرفته بود متین:این حرف ها چیه عزیزم؟اگه من اینطور آدمی بودم که از تو به این زیبایی نباید می گذشتم.هان؟من این کارو کردم چون نمی خواستم دست پدرت دوباره به خون یه دختر دیگه آلوده بشه!مگه ندیدی باباتو که چقدر عصبی بود باید می ذاشتم دختره رو بکشه؟من این کارو واسه خاطر پدرت کردم اونوقت تو باهام اینطوری رفتار می کنی؟ نیلوفر:بی خودی گردن پدر من نیانداز!رفتی عشق وحالت رو کردی حالا می گی به خاطر پدرت بود؟اون مهشید لعنتی یعنی اینقدر جونش می ارزید؟ متین:نیلوفر تو هم داری کم کم اون روی خودت رو نشون می دی ها!مثه اینکه توهم بدت نمیاد پدرت هر روز یکی رو بزنه بکشه،نه؟ نیلوفر:بــــــــرو بیرون نمی خوام دیگه ببینمت متین:بهتر! اومد بیرون و در رو کوبوند!عصبی رفت تو اتاق خودش و در اونجا روهم کوبید... سورن:اوه!چه وحشی...دختره بد جوری قهر کرده ها... عسل:اره اصلا اروم نمی شه حق هم داره خب اون که نمی دونه متین کاری نکرده فکرکرده متین همه کارش رو کرده حالا اومده سراغ اون... سورن:بیچاره متین آش نخورده و دهن سوخته!نیلوفر دلش ازاین پره که چرا متین به اون دست هم نمی زنه اما رفته با مهشید... عسل:سورن! سورن:چیه خب راست می گم دیگه...جنسا کلا حسودین شما زنا... عسل:خب چیه؟بده نمی خوایم مرد خودمون رو یکی دیگه صاحب بشه؟ سورن ابرویی بالا انداخت وگفت:نه بابا حرف های جدید جدید می شنوم.حالا مرد جنابعالی کی هست؟ پشت چشمی ناز ک کردم وسرم رو به سمت دیگه چرخوندم:کلی گفتم! سورن:مطمئنی؟ عسل:اوهوم مطمئنم.می گم این متین هم بلد نبود خوب منت کشی کنه ها سورن باخنده گفت:بابا این زیاد آک آکه...نگاه به قیافه اش نکن دوست دختر نداشته تا حالا بدونه تو این مواقع باید چی کار کنه عسل:ولی بیچاره نیلوفر چه فکر هایی داره می کنه الان سورن:تو چرا حرص می خوری الان؟ عسل:خب دارم خودم رو می زارم جای اون.زن نیستی بفهمی چقدر سخته که سورن:آخی راست می گی کاش متین نقشه اش رو به من می گفت من این کار رو می کردم طفلی نیلوفر اون موقع دیگه حرص نمی خورد عسل:مثه اینکه شما هم زیاد بدتون نمیاد ها سورن خوابید رو تخت و دستاش رو گذاشت زیر سرش و در حالی که سعی می کرد خنده اش و قورت بده گفت:چرا بدم بیاد؟خب منم مردم دیگه اخم غلیظی کردم و بلند شدم که برم.مچ دستم رو گرفت و با لبخند خبیثی گفت:کجا؟ عسل:می رم لباسام رو مرتب کنم سورن:بهونه بیخودی نیار...ناراحت شدی؟ عسل:نه چرا باید ناراحت شم گوشه لبش رو به دندون گرفت و ابروهاش رو انداخت بالا... سورن:من یکم می خوابم اتفاقی افتاد بیدارم کن عسل:چقدر می خوابید ما اومدیم اینجا فقط بخوابیم؟ سورن:والا این شما بودیدکه دیشب جاتون گرم ونرم بود راحت خوابیدی.من بیچاره دیشب خوابم نبرد از بس که وول خوردی عسل:من که آروم گرفتم خوابیدم.شما خوابت نبرده تقصیر من چیه؟ سورن:خیلی خب اصلا جنابعالی خیلی هم آروم بودی من بودم که هی وول می خوردم حالا اجازه هست بخوابم؟ عسل:بخواب یه ساعتی که گذشت دیدم نه واقعا حوصله ام داره سر می ره.خواستم برم پیش متین که صداش رو جلوی در اتاقش شنیدم.داشت با مانی حرف می زد
مانی:کلید اتاق مهشید رو بده متین:می خوای چی کار؟ مانی:حیفه تو حالشو ببری من بشینم کنار...چی می شه ما هم به این شیرینی یه ناخنکی بزنیم متین:اوه!پس قضیه حسودیه؟ایول...ایول!شرمنده مانی جون مهندس مهشید رو سپرده دست من منم نمی تونم اجازه بدم بهت اذیتش کنی مانی:نه بابا!تو می ری حال می کنی فیلم می گیری تهدید می کنی اذیت نمی شه،یه خوش گذرونی ساده ی من می خواد اذیتش کنه؟ متین:مهشید دست منه الان.نه تو نه هیچکس دیگه حق نداره بهش نزدیک بشه مانی،فهمیدی؟ مانی:یعنی تو مهشید رو به نیلوفر ترجیح می دی؟یعنی حاضری که نیلوفر رو به خاطر مهشید از دست بدی؟واقعا برات متاسفم متین متین:مانی بی خیال من شو تو کارهای منم دخالت نکن من خودم خوب می دونم باید چیکارکنم.دور وبر مهشید هم نپلک...اگه کاری نداری می خوام به کارم برسم مانی:باشه دور وبر مهشید جونت نمی پلکم...زیاد مالی هم نیست،من عسل رو بیشتر ترجیح می دم به دست آوردن اون باید لذت بخش تر باشه متین:مانی خفه شو...خفه شو!به جان متین اگر به اون نزدیک بشی زنده ات نمی زارم.البته می دونم سورن جلوتر از من سرتو می بره...سارا رو ول کردی بیای اینجا دنبال دختر بگردی؟اینجا کسی واسه تو وجود نداره مانی:مراقب حرف زدنت باش!مثه اینکه یادت رفته من کی هستم؟من مهندس ارشد شرکت نصیری ام...همون شرکتی که برای وارد شدن توش کلی موس موس می کردی متین:توهم مثه اینکه مقام من و فراموش کردی؟من در حال حاضر یکی از شرکای نصیری ام...پس مقامم ازتو بالا تره ...پارو دم من نزار...شاید بگم بخندم کسی من و جدی نگیره اما اگه پاش بیافته از همه گرگ ترم...پس حواست به کارات باشه...خوش اومدی متین دراتاقش رو بست.مانی هم از پشت در یه مشت به در زد وگفت:بچرخ تا بچرخیم آقا متین!تند نرو!جوجه رو آخر پاییز می شمرن... بعدش هم با عصبانیت پله ها رو رفت پایین...می ترسم این دعوا به ضرر متین تموم شه...تصمیم گرفتم حالا که متین عصبیه پیشش نرم.گوشم رو از روی در برداشتم و برگشتم که خوردم به یه جسم خیلی بزرگ.سرم رو که بلند کردم دیدم سورن با موهای ژولیده وچشم های پف کرده ونیمه باز جلومه...از دیدن سر و وضعش خنده ام گرفت سورن:چیه چرا می خندی؟چه خبر بود؟کی با کی دعواش شده بود؟ عسل:قیافه ات و تو آیینه نگاه کنی خودتم خنده ات می گیره...متین ومانی!نمی دونی چه دعوایی کردن که... سورن:الان می رم پیشش ببینم چی شده بعد از گفتن این حرف باهمون قیافه رفت تو اتاق متین... سرمیز شام تقریبا همه باهم قهر بودن... همیشه جمع رو متین گرم می کردکه الان اون از همه ساکت تر بود.هم با نیلوفر قهر بود هم با مانی دعوا کرده بود. ناصر خان هم که اصلا پیداش نبود.می گفتن رفته شمال واسه مهمونی برمی گرده!واسه چی رفته اونجا خدا می دونه!نادرخان هم که مثل این که ذهنش خیلی در گیر بود حرفی نمی زد! سورن هم که کلا کم حرف بود منم تا کسی ازم سوال نمی پرسید حرف نمی زدم...نیلوفرم کلا رفته بود تو فاز ناز!بیچاره نمی دونست متین اینقدر درگیره که نیلوفر اصلا به چشمش نمیاد...مانی هم داشت واسه کی نقشه می کشید الله و اعلم! بالاخره نادرخان سکوت جمع رو شکوند وگفت:مانی مهمونی پس فرداست...همه چیز رو سریع حاضر کنید نمی خوام هیچ کم وکاستی باشه سورن:هنوز خرابکاری مهمونی قبل نخوابیده مهندس نادر خان:ما زیاد وقت نداریم سورن جان...هر چی بیشتر این قرص ها تو دستمون بمونه برامون درسرمی شه... یکم خودم رو متعجب نشون دادم و گفتم:یعنی توی مهمونی قرص ها رو می فروشید؟ نادرخان تک خنده ای کرد وگفت:نه دخترم!ما فقط جنس رو تو مهمونی به مشتری هامون نشون می دیم...خریدشون می مونه واسه بعد... مانی پوزخندی زد وگفت:یه جور شوی قرصه..تن قرصامون لباس می پوشونیم میان وسط یه قری می دن مشتری ها خوششون اومد می شینن پای میز معامله لبخند کمرنگی رو لب هامون نشست که خیلی زود برطرف شد و همه دوباره برگشتن به همون لاک خودشون! نادرخان:من مهمون ها رو به شخصه خودم دعوت کردم...فقط می مونه اسباب پذیرایی...می خوام از همه چیز چند نوع وجود داشته باشه...چند نوع غذا و دسر و نوشیدنی...هیچ چیزی نباید کم باشه...دلم می خواد مهمونی کاملا دهن پر کن باشه...کوچکترین اشتباهی بدجور من و عصبی می کنه...توکه منو می شناسی مانی...
مانی:بله قربان اما من دست تنها این کارها رو انجام بدم؟ناصر خان هم که شمال تشریف دارن... نادرخان:ناصر واسه مهمونی میاد تهران...رفت یه سری به زن وبچه اش بزنه... سورن:زن و بچه اش؟مگه تو دبی... نادرخان:ناصر دوتا زن و زندگی داره حالا رفته سراغ اون یکی بعد هم خندید و رو به مانی ادامه داد:نه چرا دست تنها از بچه ها کمک بگیر...فردا هم زنگ می زنم نیرو بفرستن واسه کمک...نمی خوام هیچ اتفاق بدی اون شب بیافته...از شلوغی استفاده می کنیم و قرص ها رو بسته بندی می کنیم... عسل:مگه بسته بندی شده نیستن؟ نادرخان:چرا اما نه برای مشتری...برای مشتری هامون باید طور دیگه ای بسته بندی کنیم...تعداد انبوه تری و می فهمید که چی می گم ؟ عسل:بله البته... نادرخان:می خوام سیستم امنیتی کامل باشه مانی. مانی:شما خیالتون راحت هر دو قدم یکی رو می زارم...کسی جرئت نفس کشیدن نداره عسل:این که مهمونی نمی شه مگه بنده خداها اومدن زندان مانی:ما کارمون خیلی حساسه سرکار خانوم...نمی تونیم ریسک کنیم.بعدشم قرار نیست با اسلحه بالا سرشون وایسن که...فقط برای امنیته خودشونه... نادرخان:فردا همه چیز رو هماهنگ کن سورن:ولی مگه قرار نبود مهمونی یه چند روز دیگه باشه؟چرا به این زودی؟ نادرخان:گفتم که نمی خوام قرص ها زیاد دستمون بمونه علاوه بر اون ما یکم خرده فروشی هم کردیم.می ترسم یه اتفاق دیگه بیافته عسل:چه اتفاقی؟ نادرخان:اگه یه نفر دیگه هم بمیره مشتری هامون اعتمادشون رو نسبت به قرص های ما ازدست می دن تا اتفاق دیگه ای نیافتاده باید آبشون کنیم عسل:یعنی ممکنه کس دیگه ای هم بمیره؟ نادرخان:این فقط یه احتماله سورن:یعنی این امکان وجود داره که مشکل از قرص ها باشه؟ مانی:آره اما این احتمال خیلی زیاد نیست.چون اون شب حدودا100 نفر از اون قرص ها خوردن ولی اون اتفاق فقط واسه یه نفر افتاد...پس احتمالش حدودا 1%بیشتر نیست...دلیلی نداره خیلی نگران باشیم... سورن:منم با شما موافقم مهندس نصیری...بهتره تاکس دیگه ای نمرده قرص ها رو بفروشیم... بعد از تموم شدن شام.همه رفتن که بخوابن...ماهم بایه ذهن آشفته به خواب رفتیم... فردا صبح همون اتفاقی که دلمون نمی خواست بیافته،افتاد. بعد از گرفتن یه دوش و حاضر شدن، داشتم با سورن می رفتم پایین که صبحونه بخوریم که مانی رو دیدیم که توی سالن کوچیک طبقه دوم نشسته بود و داشت خیلی عصبی با یه پسری صحبت می کرد. مانی طوری نشسته بود که متوجه ما که روی پله ها ایستاده بودیم و می خواستیم از حرف هاشون سر دربیاریم نشد...پسر هم طوری نشسته بود که فقط نیمرخ صورتش رو می تونستیم ببینیم.قیافه اش آشنا بود یکم که فکر کردم دیدم همون پسریه که شب مهمونی مانی از همه پذیرایی می کرد و نوشیدنی وقرص تعارف می کرد.یه جوری اونشب انگار اون میزبان بود...اسمش رو فراموش کرده بودم اما مطمئن بودم همون پسره ست.
پسر:مانی دیشب حال دوتا از بچه ها باز بد شد...میثم که اصلا به بیمارستان نرسید.تومهمونی تموم کرد...اما شبنم یکم حالش بهتر بود یعنی بهتر که نه،زنده بود. با کیهان رسوندیمش بیمارستان اما حالش خیلی بده الان دکترها می گن زیاد امیدی بهش نیست... مانی عصبی سرش داد زد:تو وکیهان غلط کردین شبنم رو بردین بیمارستان.می خواین لو مون بدین؟بااین کارتون پای پلیس رو باز می کنید اینجا...رامین پلیس بو ببره گاومون زاییده...آخه پسر یه جو عقل تو سرتو نیست؟نمی شد یه بی صاحب مونده ای می بردین اون دختره رو؟حالا تن لش نیس خیلی ارزش داره به خاطرش فناشیم رامین:چی داری می گی مانی؟ما قرارمون این بود که بچه ها قرص بدیم عشق وحال کنن نه که برن سینه قبرستون...پریشب لاله،دیشبم میثم وشبنم...شما دارید چیکار می کنید مانی؟بچه ها دیگه می ترسن از قرص هاتون بخورن...لاله رو بگیم معده اش آک بوده زیادی تازه وارد بوده بهش نساخته.میثم و شبنم که یه عمر این کاره بودن چرا اینجوری شدن.ها؟ مانی:نمی دونم نمی دونم خودمم گیج شدم.یعنی تو می گی بعضی از قرص ها خرابن؟ رامین:بعضیا یا همه ش رو نمی دونم ولی این و می دونم بی اعتمادی تو بچه ها دیگه زیاد شده.دست و دلشون می لرزه بخوان خرید کنن.همش منتظر اینن که توهمونی یکی پخش زمین شه و به خاطر اون قرص ها بمیره.. مانی:رامین نباید بزاری این خبرا جایی درز کنه.مهندس فردا شب مهمونی داره اگه مشتری ها این خبرا رو بشنون دیگه نمی خرن ازمون اونوقت مادیگه ورشکست می شیم.مهندس به عالم و آدم بدهکاره.با اون گندی هم که شما زدین پلیس دیر یا زود ردمون ومی زنه...رامین بچه ها رو هر جور که می تونی ساکت کن..بزار معامله فردا شب جوش بخوره خودم همه چی رو راست و ریس می کنم.فقط تا فردا شب خبری از مهمونی نیست.گفته باشم.حوصله ی جنازه های بعدی رو ندارم.فهمیدی چی گفتم؟ رامین:مانی چرا نمی فهمی اون قرص ها فاسده.می خوای عمده بفروشی آدم های بیشتری رو به کشتن بدی؟ مانی:چاره ای نداریم.ماتا خرخره تو باتلاقیم رامین.اگر مشتری هامون بو بپرن نابود می شیم می فهمی؟ رامین:خب آره هر کسی فقط به فکر منافع خودشه.تو ومهندس هم باید به فکر جیب خودتون باشید که یوقت ضرر نکنید خدای نکرده...بعد بلند شد وسری از روی تاسف تکون داد وگفت:امیدوارم هر چه زودتر این مصیبت تموم شه...شما هم برید دنبال گیر کارتون که جوون های مردم و سر هیج و پوچ به کشتن ندید خداحافظ... مانی نشسته باهاش دست داد وخداحافظی سردی کرد.بعد از رفتن پسر آرنج هاش رو گذاشت روی زانوش و سرش رو توی دستاش گرفت... سورن عصبی بود.منم دست کمی از اون نداشتم...اصلا دلمون نمی خواست این قضیه باز قربانی داشته باشه اما انگار همه چیز بر وفق مراد ما نمی خواد پیش بره... باصدای سورن مانی از جا پرید سعی کرد نگرانیش رو پنهون کنه مانی:سلام سورن جان.صبح بخیر پایین صبحونه رو تازه مریم خانوم چیده تاشما مشغول شید منم میام... بلند شد بره که با صدای سورن سرجاش میخکوب شد سورن:بشین سرجات.توهیچ جا نمی ری.رامین اینجا چیکار داشت سعی کرد همون ژست مسلط همیشگی اش رو نگه داره.صداش رو صاف کرد وگفت:هیچی همین جوری اومده بود.یه حالی بپرسه یه سراغی هم ازمهشید بگیره...همین! سورن:مطمئنی؟ مانی:آره سورن:پس قضیه مهمونی دیشب چیه؟خودم شنیدم که گفت میثم وشبنم حالشون دیشب بد شده رنگ نگاه مانی تغییر کرد.اول کمی ترس و بعد کمی رنگ عصبانیت به خودش گرفت وگفت:شما یاد نگرفتی که نباید فال گوش وایسی؟ سورن خنده ی عصبی کرد وگفت:نمی خوای که برای فال گوش ایستادن تنبیهم کنی؟اینطور نیست؟ با صدای بلند و تحکم خاصی گفتم:تو داری چیکار می کنی مانی؟اون قرص ها هر روز داره قربانی می گیره این قرارمانبود...مگه نمی گفتید این قرص ها شادی آوره؟پس چرا الان داره جون جوونا رو می گیره؟ مانی:به خدا خودمم نمی دونم...تا حالا سابقه نداشته تو دوشب دونفر بمیرن... با پوزخندی گفتم:سه نفر...اون دختره رو هم باید جز مرده ها حساب کرد... مانی:من می ترسم این شیرخام خورده ها دختره رو بردن بیمارستان.پلیس حتماتحقیقاتش رو شروع کرده بدبخت می شیم بدبخت... عسل:خب تو چه انتظاری داشتی؟که دختره رو نبرن بیمارستان؟که روز به روز به تعداد کشته ها افزوده شه؟ اول یکی بعد دوتا بعد سه تا...تا به بالا آره؟بایدم بترسی پای همه مون گیره پلیس که بیاد همه مون نابودیم سورن دستم رو گرفت وگفت:آروم تر عسل،مشکل این قرص ها چیه؟ مانی:نمی دونم بزار یه زنگ به دکتر ساجدی بزنم بعد خیلی عصبی دست کرد تو جیب شلوارش بعد از یکم گشتن تو جیب هاش گوشیش رو در آورد و شماره ساجدی رو گرفت.یه سیگار روشن کرد وباعصبانیت بهش پک زد مانی:الو..الو سلام دکترساجدی -چه خوبی آقا؟این قرص ها تو دوروز دوسه نفرو به کشتن داده.شما چیکار کردی بااین قرص ها؟زهر توشون ریختی؟ -شوخی چیه؟به من می خوره الان بخوام شوخی کنم؟تا الان دونفر رو راهی قبرستون کرده یه دخترم الان توتخت بیمارستان داره با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کنه.مگه فرمولشون همون فرمول همیشگی نبوده؟چرا اینطوری شده؟ -چــــــــی؟؟؟شما چیکار کردی؟یعنی چی آقا؟مهندس نصیری از این کارتون خبر داره؟شما بااین کارتون مارو نابود کردید دکتر... -واقعا که...خدانگهدار وبعد گوشی رو قطع کردوباز هم عصبی چند پک دیگه به سیگارش زد .زیر لب همش فحش می دادو به زمین وآسمون لعنت می فرستاد
سورن:چی شد مانی؟ عسل:دکتر ساجدی چیکار کرده؟ مانی پوزخندی زد وگفت:دکتر!حیف اون اسم که رو این مردک بزارن.اسم خودش رو گذاشته دکتر.مرتیکه نفهم می گه قرص ها به حد نصاب نرسیده بود مهندس گفت یه سری دیگه تولید کنم یکی از مواد رو کم داشتیم پول نبود بخریم درصد مواد رو یکم تغییر دادم.می گه فکر نمی کردم بخواد خطرناک بشه...مردک با این کارش تیشه زده به ریشه امون... سورن عصبی دستی تو موهاش فرو کرد وگفت:مهندس نصیری چی؟خبرداره؟ مانی:می گه به مهندس گفته بوده درصد مواد رو عوض کرده ولی هیچ کدومشون نمی دونستن اینقدر اوضاع خطری می شه... عسل:واقعا که...یعنی بخاطر این که پول خرج نکنن کاری کردن که مردم رو به کشتن بدن؟ مانی:اونا که نمی دونستن اینطوری می شه عسل:اما اشتباهی کردن که ممکنه سر همه مون رو بالای دار ببره.واقعا آدم اینقدر بی فکر.مهندس که این کاره نبود واسه چی خودش رو قاطی کرده و اومده تواین راه؟همون قرص لاغری هارو درست می کرد و می فروخت بهتر بود که...واقعا که بی عر... بقیه حرفم رو خوردم.نفسم رو عصبی فوت کردم. مانی:باید زودتر به مهندس بگم... بعد دوید پایین و با عصبانیت و صدای بلند مهندس رو صدا زد.ماهم پشت سرش رفتیم پایین نادرخان:چه خبرته مانی؟چی شده این قدر عصبی هستی؟ مانی:مهندس شما چیکار کردی؟دکتر ساجدی به شما گفته بوده یکی از مواد رو تموم کرده و درصد مواد رو عوض کرده اما شما هیچی بهش نگفتید؟واقعا این چه سهل انگاری بود که شما کردید؟ نادر خان:مگه چی شده حالا؟ اینبار سورن باصدای محکم وجدیش گفت:می خواستید چی بشه؟این چند نفری که مردن از اون قرص ها خوردن...از اون قرص هایی که درصدشون با اجازه شما عوض شده حالا هم حسابی باقرص های سالم قاطی شدن و نمی شه ازهم جداشون کرد...حالا هر کسی از اون قرص ها بخوره می میره...چند نفر دیگه باید بمیرن مهندس؟می دونید؟به تعداد همه ی اون قرص های سری دوم باید کشته بدیم شما این رو می خواید؟ نادرخان کلافه دستی تو موهای جو گندمیش کشید و با بی قراری و دستپاچگی گفت:می خواید چیکار کنید؟هان؟ سورن:شما می خواید چیکار کنید؟می خواین اون قرص ها رو بفروشید؟ نادرخان:پس می خوای چیکار کنم؟کلی ضرر رو به جون بخرم؟کل سرمایه ام رو دود کنم بفرستم رو هوا؟علاوه بر اون پول خود جنابعالی هم هست.مگه هی دم گوشم نمی خوندی که سرمایه وسودت رو هر چه زودتر بهت بدم؟حالا می خوای به خاطر یه احتمال کوچیک کل زندگیم روببازم؟نه...نه من همچین ریسکی نمی کنم.نباید مشتری هامون از این قضیه بو ببرن فهمیدید؟نباید...سورن بزار برای بعد فقط همین یبار... سورن:سرمایه تون مهم تره یا جون جوونای مردم؟ نادرخان:بس کن دیگه...جوونای مردم اگه درست وحسابی بودن که طرف اینجور برنامه ها نمی اومدن...فقط تا فردا بزارید این معامله ها جوش بخوره قول می دم از این به بعد حواسم رو بیشتر جمع کنم...ازتون خواهش کردم...باشه مهندس؟ سورن سرش رو عصبی تکون داد وگفت:فقط همین یه بار نادرخان:ممنون پسرم سورن عصبانی رفت سمت پله ها.منم بیشتر موندن تو اون جمع لعنتی رو جایز ندونستم بدون هیچ حرفی پشت سر سورن رفتم توی اتاقمون. بابسته شدن در سورن عصبی فریاد می زد و طول اتاق رو طی می کرد سورن:مرتیکه پولش براش مهمتره .این همه جوون رو به کشتن بده ککش هم نمی گزه...به تو هم می گن آدم؟قاچاقچی هم باشی باید یکم مرام ومروت داشته باشی...البته نباید از همچین کسی انتظار بیشتری داشته باشیم...به هر حال اون یه خلافکاره دیگه سعی کردم با صدای آروم به آرامش دعوتش کنم ولی عصبی تر ازاین حرف ها بود عسل:سورن آرومتر می شنون.. سورن:بشنون به جهنم عسل:یعنی چی به جهنم؟می خوای همه چی لو بره؟ سورن کمی آرومتر شد ومستاصل گفت:تو می گی چی کار کنیم؟خیلی وقت نداریم.فوق فوقش تا پس فردا... دستش رو توی دستم گرفتم و یه لبخند بهش زدم و گفتم:قوی باش رئیس.مگه قرار نبود روی من و کم کنی؟باید محکم وایسیم و بجنگیم.تا اینجا رو با زحمت اومدیم بقیه اش رو هم می تونیم سورن...مطمئن باش.امیدت به خدا باشه پسر... لبخند بی جونی زد و رو صورتم دست کشید وگفت:نگاه تو رو خدا...کارم به کجا رسیده فسقل بچه داره بهم اعتماد به نفس و دلگرمی می ده اخم کردم بالب های غنچه شده نشستم کنارش لب تخت وبا حالت قهر گفتم:مارو باش داریم امید می دیم به آقا...اصلا به من چه دستش رو انداخت دور شونه ام و چسبوند به خودش سورن:خیلی خب دیگه قهرنکن.بیا فکر هامون رو بزاریم روهم ببینیم چیکار کنیم سرم رو گذاشتم رو شونه اش و یکم تو فکر رفتم سورن:چی شدی؟ عسل:دارم فکر می کنم سورن:به نتیجه ای هم رسیدی؟ عسل:برو متین رو صدا کن یه جلسه بزاریم سورن:ای به چشم رئیس بعد بلند شدو رفت تو اتاق متین.بعد از دو دقیقه با متین اومدن تو.از اونجایی که اتاقمون میز مذاکره نداشت طبق معمول نشتیم رو تخت.کل جریانی که پایین اتفاق افتاد رو مو به مو واسه متین تعریف کردیم
متین:حالا شما می گید چی کار کنیم؟ عسل:سورن یه زنگ بزن به ددی جون باهاش صلاح ومشورت کن متین و سورن زدن زیر خنده سورن:باشه عزیزم همین الان یه گزارش براش می نویسم بعد لپ تاپش رو برداشت و سریع یه گزارش واسه سردار ایمیل کرد.تا جواب برامون بیاد باز هم فکری کردیم متین:من می گم فردا مشتری ها رو شناسایی کنیم .فردا که اینجا خیلی شلوغه نمی تونیم همه شون رو دستگیر کنیم خیلی هم شیر تو شیر می شه اینجا...بزاریم پس فردا که مشتری ها میان واسه معامله کردن یه تور بیاندازیم سرشون و همه رو صید کنیم،چطوره؟ سورن که سرش تو لپ تاپش بود گفت:اتفاقا ددی جون هم همین رو می گه البته با لحن مودبانه تر و رسمی تری... باتعجب گفتم:به همین زودی جوابش اومد؟ سورن:آره دیگه عصر عصرِ سرعت وارتباطاته متین:خب حالا دستور چیه؟ سورن:گفته فردا همه چیز رو تحت نظر بگیریم مشتری ها رو شناسایی کنیم بعد روز معامله دستگیرشون کنیم متین یقه لباسش رو داد بالا و یه ژست باحال گرفت به خودش. متین:دیدید گفتم...حالا لازم نیست بگم ریا شه اما چند دفعه ای خواستن رئیس رو باز نشسته کنن بره پیش خونواده اش تو خونه بشینه به من گفتن بیام جانشینش بدم من قبول نکردم دیدن فرد لایق تری وجود نداره رئیس رو بازنشسته نکردن سورن در حالی که سعی می کردخنده اش رو قورت بده گفت:یعنی اعتماد به نفسی که تو داری رئیس جمهور نداره متین:خواهش می کنم البته اگه من رئیس بشم مطمئن باش تو رو معاون خودم می کنم سورن:نه بابامن اصلا از پارتی بازی خوشم نمیاد.اینقدر سعی خودم رو می کنم که به اون درجه ای برسم که لایق معاونت شما باشم متین:آفرین...من به پشت کارتو جوون افتخار می کنم سورن:خیلی خب حالا خودت رو لوس نکن...عسل فردا تو مهمونی باید یه انگشتری دستت کنی که توش دوربین کار می زاریم.میای بامن و باهمه سلام وعلیک می کنی و از همه فیلم می گیری.همه مون باید بهمون مایکروفون وصل باشه.فردا کاملا مسلح باشید شاید یه اتفاقاتی بیافته که از عهده ما خارج باشه... عسل:اگر مهندس فهمید مسلحیم چی می خوای بهش بگی؟ سورن:می گیم خودتون گفتید واسه امنیتمون قدم به قدم ادمای مسلح می زارید ماهم برای امنیت خودمون مسلحیم.همین!می تونم بپیچونمش تو زیاد نگران اون نباش متین:بفرما خانوم کوچولو دلت اینقدر هیجان می خواست حالا خوشحالی؟ عسل:والا دلم هیجان می خواست ولی نه این همه اون هم یه دفعه ای سورن:باید خیلی مراقب باشیم کوچکترین اشتباه آخرین اشتباهمونه متین:خب دیگه؟ سورن:فعلا همین تا بعد ببینم چه چیزهای دیگه ای به ذهنم می رسه متین:خیلی خب پس من فعلا می رم تو اتاقم خبری شد صدام کنید سورن:باشه متین رفت تو اتاق خودش و من موندم و سورن عسل:سورن؟ سورن:هوم؟ عسل:یعنی همه چیز خوب پیش میره؟ سورن نگاه چپ چپی بهم کرد و ادای من رو در آورد:من بهترین مامور ادره ام هیچ دختری رو دست من نیست.هرجا من بودم موفق شدم و ال ...بل..حالا چرا اینقدر ترسیدی؟ عسل:نترسیدم.فقط یه سوال پرسیدم اگه دوست نداری جواب نده چرا می زنی تو برجک آدم. سورن:آخ فدای برجکت داغون شد؟ عسل:نخیرم برجک بنده ضد ضربه تر ازاین حرف هاست سورن تک خنده ی مردونه ای کرد و بامهربونی گفت:خیلی خب ببخشید. من که خیلی به این ماموریت امیدوارم آخه نا سلامتی دوتا افسر خوب و با پشتکار و حرفه ای باهامن مطمئنم که ما پیروز ماجراییم سرکار خانوم گل قهر کن...دقت کردی جدیدا خیلی لوس شدی؟ عسل:اصلا هم اینطور نیست سورن:چرا هست!قبلا بیشتر اهل دعوا و چزوندن بودی اما الان همش یا قهر می کنی یا لبات و جمع می کنی وساکت می شی.نکنه...؟ با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:نکنه چی؟ سورن با شیطنت ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:نکنه عاشقم شدی؟این ها نشونه ی عشقه ها
اصلا دوست نداشتم این حرف رو بشنوم.یک آن تمام بدنم گر گرفت وداغ شدم.نمی دونم از خجالت بود یا عصبانیت.نمی دونستم راست می گفت یانه.اما دلم نمی خواست اسم احساسی که بهش داشتم رو عشق بزارم.احساس می کردم این حس اونقدرها هم پر رنگ وجدی نیست که بشه اون اسم رو روش گذاشت.شاید وابستگی بهتر باشه...اگه دست خودم بود که اسم عادت رو روش می زاشتم.ولی بدیش این بودکه خودم می دونستم به سورن عادت نکردم.یعنی شرایط طوری بود که نمی شد به هیچ چیز عادت کرد.تا می اومدی با یه اتفاق کنار بیای و بهش عادت کنی یه اتفاق تازه تر از راه می رسید و کاسه وکوزه مون رو بهم می زد... چند ثانیه ای بهش خیره شدم که باعث شد بل بگیره و با شیطنت بیشتر بگه:چیه زدم تو خال؟درست گفتم نه؟ قیافه ام روعصبانی کردم وگفتم:چندبار به روتون خندیدم دلیل براین نیست که رفتارم رو هر چیزی که دوست دارید تصور کنید.من فقط خواستم الان که تنش های عصبیمون زیاده یکم باهات خوب باشم که دغدغه هامون کمتر بشه فکر نمی کردم بخوای رفتارم رو چیز دیگه ای برداشت کنید.واقعا براتون متاسفم سورن که یکم ناراحت شده بود بایه پشیمونی خاصی گفت:ببخشید اما اون فقط یه شوخی ساده بود عسل.فکر نمی کردم اینقدر بهت بربخوره و ناراحت بشی عسل:برگشتی بهم می گی عاشقت شدم بعد می گی شوخی کردم؟واقعا که یه تخته که نه،چند تخته ات کمه سورن با لحن دلخوری گفت:یعنی من دیوونه ام؟ باپوزخندی گفتم:نه دیوونه نیستی فقط یکم اعتماد به نفست بالاهه زیادی خودت رو تحویل می گیری رنگ نگاهش عوض شد.غمگین شد.ابری شد.بلند شد از روی تخت ومقابلم ایستاد.حالا مجبور بودم از پایین بهش خیره شم. تا حالا بغض یه مرد رو اینقدر از نزدیک ندیده بودم.نمی دونستم واقعا بغض بود یا من اینطوری فکر می کردم.به خودم هزار دفعه لعنت فرستادم که چرا اونطوری گفتم بهش.اما هنوز محکم بود.با همون اخم همیشگی و صلابت و جذبه خاصش که دل همه رو می برد. با پوزخندی گوشه لبش گفت:آره...آره تو راست می گی!من زیادی خودم رو تحویل می گیرم.عاشقی؟هه چه کلمه ی خنده داری...هیشکی نمی تونه من رو حتی یه روز دوست داشته باشه یا تحملم کنه.اونوقت انتظار دارم کسی عاشقم باشه؟چه انتظار بزرگی.من به حد خودم قانعم! ازت انتظار ندارم عاشقم باشی.نه از تو نه از هیچ کس دیگه! اون فقط یه شوخی بود...ببخشید...واقعا ببخشید عسل... فکر کنم دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه که سریع رفت بیرون و در رو بست.خواستم دنبالش برم که گفتم شاید به خلوت نیاز داشه باشه.می دونستم با این حرف ها و رفتارهایی که بعضی موقع ها ازش سر می زنه یه شکست عشقی بزرگ داشته تو زندگیش... به این نتیجه چندبار توهمین مدت کم رسیده بودم.خیلی دوست داشتم از قضیه اش سر دربیارم.می خواستم از متین بپرسم اما گفتم شاید ناراحت شه...شایدم چون یه جورایی ته دلم می خواست خود سورن برام تعریف کنه سراغ متین نرفتم وسعی کردم تا زمانی که خود سورن بهم نگفته این عسل کنجکاو درونم رو خفه کنم.البته کار خیلی سختی بود اما چه کنم مجبور بودم دیگه... کلی با خودم کلنجار رفتم که چرا اون حرف ها روبهش زدم.خب هر دفعه که باهاش کل کل می کردم کلی حرف بهش می زدم و اونم ناراحت نمی شد ولی الان؟با خودم تصمیم گرفتم وقتی برگشت تو اتاق از دلش دربیارم و اگه تونستم ماجرای عشقش رو از زیر زبونش بکشم بیرون... تاغروب تو اتاقم موندم...بالاخره اومد.بایه قیافه درهم وچشم های پرخون خوابید روی تخت و پشت بهم کرد. رفتم کنارش روی تخت نشستم که پتو روکشید روی سرش... عسل:اوه چه بداخلاق.مثلا قهری الان؟ سورن:عسل راحتم بزار می خوام تنها باشم با کمی عصبانیت گفتم:تا الان تنها بودی بستت نبود.پاشو زود آشتی کن من حوصله ناز کشیدن ندارم ها سورن:کسی هم ازت انتظار ناز کشیدن نداره.موضوع تونیستی پس بیخیال شو عسل:پس موضوع چیه؟پایین دوباره اتفاقی افتاده؟ سورن:نه عسل:پس ناراحتیتون مربوط به کدوم موضوعه آقا؟ سورن:یه موضوع خیلی قدیمی مهم نیست بزار بخوابم عسل:پاشو آشتی کن.پسر بچه ی پنج ساله نیستی که اینطوری قهر می کنی.حالا مگه من چی گفتم؟حالا اگه می گفتم وای عاشقتم می میرم برات نیشت باز بود نه...والا شما مردها اصلا یه مدلید همه تون از درون بچه اید سورن:بله حق با شماست حالا اجازه هست بخوابم؟ عسل:نخیرم اجازه نیست.باید بگی یهو چت شد؟مطمئنم واسه یه کلمه حرف من اینطوری نشدی.سورن چیزی آزارت می ده حالا دیگه قشنگ دراز کشیده بود یه دستش رو گذاشته بود زیر سرش.نگاهش رو به سقف دوخت و با پوزخند تلخی گفت:نه... ابروم رو انداختم بالا وبالحنی که توش فقط این جمله موج می زد که"خر خودتی"گفتم:ســـــورن من بچه ام؟خب تابلوهه که یه چیزی داره اذیتت می کنه چرا نمی گی بهم یکم سبک شی سورن:آره یه چیزی داره اذیتم می کنه بااشتیاق گفتم:خب چی؟بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم؟ لبخند کجی زد که اینقدر تلخ بود نمی زد بهتر بود.
سورن:فوضولی تو! عسل:چـــــــی؟ سورن:فوضولی تو!فوضولی تو داره اذیتم می کنه با عصبانیت گفتم:منو باش که می خواستم به آقا کمک کنم بهش مشاوره بدم.لیاقت نداری که سورن از اینکه لج منو در آورده بود حسابی خوشحال بود گفت:سرکار خانوم!مشاوره رو به کسی می دن که به کمک احتیاج داره و می خواد یه موضوعی رو که درحال حاضرتوش گیر کرده رو حل کنه.این مشاوره هات رو نگه دار واسه خودت چون مشکل من خیلی وقته زیرخاک دفن شده وای حتما یکی رو دوست داشته حالا طرف مرده.آخی!طفلکی... عسل:یعنی مرده؟ سورن لبخندی زد وباتعجب گفت:کی مرده؟ عسل:همونی که دوستش داشتی دیگه دوباره اخم هاش رفت توهم وباز باهمون لحن تلخ گفت:آره واسه من که مرده.من خیلی وقته زیر خاک دفنش کردم...می شه دیگه هیچ سوالی نپرسی سرکار خانوم کنجکاو؟ عسل:قول نمی دم.راستش من وقتی می خوام از یه چیزی سردر بیارم تا نفهمم موضوعش چیه ول کن نیستم... سورن با بدجنسی یکم سر جاش جا به جا شد وگفت:زیاد تلاش نکن فسقلی از چیزی سر در نمیاری... عسل:اگه از متین بپرسم چی؟ سورن:متین که چیزی نمی دونه عسل:چرا می دونه... سورن:اگرم بدونه بهت چیزی نمی گه...خیالت راحت سرم رو خواروندم و با لحن بچگونه ای گفتم:خیلی بدید خب اینطوری که من می میرم از کنجکاوی سورن باخنده گفت:تو از بچگیت هم اینقدر فوضول بودی؟ عسل:نخیرم کنجکاو بودم نه فوضول سورن:باهات شرط می بندم همین فوضولیت تو رو کشونده به همین کار عسل:کدوم کار؟ سورن:منظورم شغلته دیگه عسل:آهان آره...ولی یادت باشه نگفتی آخرش بهما سورن:بابا عجب گیری دادی ها.حالا شاید یه روزی بهت گفتم عسل:آقا از قدیم والایام گفتن کار امروز رو به فردا واگذار نکن.همین امروز بگو هم خیال من رو راحت کن هم خیال خودت رو سورن ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:الان وقتش نیست.اگر یه روزی تشخیص دادم که وقتشه خدمتتون عرض می کنم خانوم کنجکاو!حالا هم دست از سر کچل من بردار بزار یکم استراحت کنم عسل... عسل:من موندم ما که فقط داریم استراحت می کنیم و همش تو اتاقمونیم.پس کی کار می کنیم سورن:فردا...فردا کلی باید کار کنیم.راستی عسل صبح می ریم خرید عسل:حالا لازمه واسه هر مهمونی درپیت اینا کلی جیب ددی جونت رو خالی کنیم؟ سورن با خنده وچشم های گرده شده گفت:واقعا که تو عجیبی!هر دفعه خواستیم بریم مهمونی کلی غر زدی!بابا همه زن ها عشق مهمونی ان تو چرا اینجوری ای؟شاید زیادی محیط کارت مردونه بوده تو روحیه ات تاثیر گذاشته.هان؟ عسل:نمی دونم شاید.آخه نیست که مهمونی هاشون چقدرم به آدم می چسبه هردفعه رفتیم مهمونی یه گندی بالا اومده.آخریش هم که...یادم می افته حالم بد می شه... سورن:خیلی خب زیاد حرص نخور.به هر حال فردا صبح باید بریم خرید این دیگه آخرین مهمونیه راحت می شی از این به بعد... عسل:بانیلوفرینا می ریم؟ سورن:نه خودم وخودت...دوتایی می ریم.یه چیزهایی رو سر راه باید بگیریم عسل:مثلا چی؟ سورن:باید بریم اون انگشتر خوشگله رو که گفتم واست بخرم دیگه...بعد یه چشمکی زد عسل:از کجا؟ سورن:فردا می ریم یه جورایی نا محسوس از بچه ها وسایل رو می گیریم.اون انگشتر وبا یه سری دوربین ومایکروفون های دیگه... عسل:آهان...صبح زود می ریم؟ سورن:نه ساعت ده...می گم تو که نذاشتی من بخوابم بیا بریم پایین شام بخوریم حداقل عسل:نذاشتم بخوابی ولی حداقل سرحالت آوردم.وقتی که اومدی تواتاق باید قیافه خودت رو تو آیینه می دیدی...عبوس و بداخلاق سورن:چیه؟مرد با جذبه ندیدی؟ عسل:نه مرد لوس وننر ندیده بودم که خدارو شکر عمرم قد داد واونم دیدم... سورن:بدو بریم پایین کم نمک بریز...
سورن:عسل...عسل پاشو دیگه خوابالو می خواستیم بریم خرید ناسلامتی... عسل:بابا بزار بخوابم سورن:پاشو خوابالو آروم دم گوشم گفت:افسر به این تنبلی هم نوبره...نگاه کن توروخدا ما رو باکی فرستادن ماموریت...شانس نداریم که عسل:باید کلی هم خدارو شکر کنی...به نظرمن که تو خوش شانس ترین مرد زمینی سورن:اره اگه که فقط خودت اینو بگی.پاشو تا دودقیقه دیگه بلند نشی خودم می رم خرید تنهایی.اونوقت جنابعالی هم باید لباس های قدیمیت رو بپوشی عسل:خیلی خب بابا حالا نزن مارو...بزار برم یه دوش بگیرم می ریم. سورن:بدو زیاد وقت نداریما بلند شدم و با چشم های نیمه باز و نیمه بسته اول رفتم توالت گلاب به روتون بعد رفتم حموم.حوله مو تنم کردم ونشستم پشت میز آرایشم و شروع کردم به بزک دوزک کردن... سورن:شما زن ها آرایش نکنید پاتون رو بیرون نمی زارید نه؟ از توی آیینه یه نگاه بهش انداختم. تکیه داده بود به دیوار و دست به سینه داشت بهم نگاه می کرد.نگاش کن تو رو خدا انگار واسه من رفته عکاسی می خواد عکس بیاندازه مدل وایستاده...خودشیفته است دیگه احساس خوشتیپی می کنه عسل:شما با آرایش کردن من مشکلی دارید؟ سورن:نه زیاد.دوست ندارم وقتی باهام میای بیرون چشم های همه روتو باشه... باکمی دلخوری گفتم:خب مگه تقصیر منه که همه به من خیره می شن؟ اومد جلو و دستاش روگذاشت رو پشت صندلیم و سرش رو یکم خم کرد و از تو آیینه بهم نگاه کرد وگفت:یکمش تقصیر توهه...پورو نشو ولی خب توهم خوشگلی آرایشم که کنی و به خودت برسی دیگه همه زل می زنن بهت.منم خوشم نمیاد وقتی می رم بیرون همه نگاهت کنن.یهو دیدی اعصاب معصابم خورد شد زدم لت وپارشون کردم ...همشیره... جمله آخر روبا لحن داش مرام لووتی ها گفت که خنده ام گرفت اما نمی دونم چرا تا کلمه آخر رو شنیدم لبخندم محو شد. شاید دوست نداشتم این مهربونی های اخیر سورن رو محبت خواهر برادری تعبیر کنم... بایکم جدیت گفتم:باشه سعی می کنم وقتی باشما میام بیرون کمتر آرایش کنم سورن:ممنون می شم.اگر می شه یکم زودتر حاضر شو که به همه کارهامون برسیم.آخه واسه ساعت به ساعت امروز برنامه ریزی کردم نمی خوام برنامه ام بهم بخوره عسل:چشم الان حاضر می شم. از تو کمدم یه دست لباس و مانتو و شلوار برداشتم و روکردم به سورن وگفتم. عسل:می شه بری بیرون.آخه می خوام لباس بپوشم سرش رو تکون داد و بدون حرف رفت بیرون. باید یه جوری با این احساسات مسخره ام کنار می اومدم.بدتر ازهمه این بود که اصلا نمی دونستم دوستش دارم یانه! سرم رو چندبار عصبی تکون دادم و سعی کردم دوباره این افکار مزخرف روکنار بزارم. لباسام رو پوشیدم یه مانتوی کوتاه و جذب طوسی با شلوارکتان مشکی و کیف و کفش وشال مشکی.یکم به خودم عطر زدم ورفتم پایین.نشستم با نیلوفر صبحونه بخورم. سورن بلند شد وگفت:من صبحونه خوردم می رم بالا حاضر شم سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم. عسل:نیلوفر هنوز بامتین قهری؟ نیلوفربا یکم عصبانیت گفت:عسل اگه جای متین سورن این کار رو می کرد توچی کار می کردی؟ بهش فکر کردم.من می دونستم متین اون کارو نکرده اما نیلوفر نمی دونست وفکر می کرد متین بهش خیانت کرده والان هم عین خیالش نیست.راستش من رابطه جدی بین متین ونیلوفر نمی دیدم.شاید متین هم به خاطر همین زیاد فکر عکس العمل نیلوفر نبوده و همه حسابش نکرده.اما نیلوفر این طور که معلومه بدجوری متین رو دوست داشته وبه احساسش برخورده...نمی دونم شاید این کار متین یکم لازم بوده.تا نیلوفر رو از خودش دورکنه.بدون شک اگر باهم خوب بودن و بعد نیلوفر متوجه می شد متین پلیسه وهمه این ها از اول بازی بوده بیشتر دلش می شکست.فکر کنم به خاطرهمینه که متین تلاشی برای آشتی با نیلوفر نمی کنه... نیلوفر:عسل با تواما.چیه جواب دادنش برات سخته؟ عسل:راستش رو بخوای آره.حتی یه لحظه هم نمی تونم فکر این رو بکنم که سورن این کار رو بکنه...نیلوفر متین پسر خوبیه اما می دونی بلد نیست عاشق کسی باشه...یعنی چطوری بگم ارتباطش با دخترها زیاد خوب نیست...سریع حوصله اش سر می ره...یوقت فکر نکنی هوس بازه و تنوع طلبه ها نه...بهت قول می دم اون کارو فقط به خاطراین که گیر نیافتیم و دهن مهشید رو ببنده انجام داده و هیچ قصد وقرضی از کارش نداشته...ولی نیلوفر سعی کن به متین زیاد فکر نکنی...اون پسر جذاب و خوشتیپ و پولداریه...شوخ طبع هم هست و هر دختری رو به خودش جذب می کنه.توهم کم کسی نیستی...دخترمهندس نصیری هستی...خوشگلی ظریفی پولداری هر پسری آرزوشه تو فقط یه نگاه بهش بیاندازی...متین یه دوست خوبه اما فکر نمی کنم یه دوست پسر یا شوهر خوبی باشه.چون ارتباط عاطفیش لنگ می زنه.اگه خودش دیگه سراغت نیومد توهم دیگه فراموشش کن...باشه نیلوفر؟بهم قول می دی؟ نیلوفر یکم آروم شد اما ناراحتی وغمش بیشتر شد.
نیلوفر:باشه قول می دم.سعی می کنم فراموشش کنم...ممنونم عسل.یکم بهم دل گرمی دادی.تا الان فکر می کردم چون من برای متین جذاب نبودم من رو ول کرده اما حالا باحرف های تو یکم آروم شدم ممنونم عزیزم...دستم رو روی میز فشرد ولبخند بی جونی زد. عسل:اینطوری فکر نکن خانوم خوشگله... سورن از پله ها اومد پایین.بلیز وشلوار مشکی پوشیده بود با کفش اسپرت طوسی و یه کت طوسی اسپرت. سورن:بریم خانومم؟ عسل:بریم عزیزم...خداحافظ نیلوفر جون...حرف هام یادت نره.دیگه بهش فکر نکن.باشه؟ نیلوفر آروم سرش رو تکون داد وگفت :باشه.خوش بگذره عسل:اگه دوست داری تو هم بیا باهامون سورن چشم غره ای رفت که فکرکنم از چشم نیلوفر پنهون نموند.با یه لبخند کمرنگی گفت:نه ممنون دوتایی برین بیشتر خوش می گذره...به سلامت عسل:باشه عزیزم هر طور راحتی فعلا تا از در سالن زدیم بیرون سورن ناخنش رو فرو کرد توی دستم ومحکم فشار داد.آروم دم گوشم گفت:چی الکی واسه خودت تعارف می کنی؟ عسل:آی دستم...خب یه تعارف کردم دیگه زشت بود اگه بی تعارف می اومدیم سورن:مگه نشنیدی می گن تعارف اومد نیومد داره؟اگه می گفت باشه می خواستی چی کار کنی؟واقعا که...داشتی همه برنامه هامون رو بهم می زدی ها... عسل:خیلی خب توهم ها.حالا که چیزی نشده سورن:معلومه چیزی نشده اگه می شد که می کشتمت عسل:قاتل! سورن:بزار بکشمت بعد بگو قاتل هنوز نکشتمت که دستم رو ازتوی دستش کشیدم بیرون.وبا دلخوری تو هوا چندبار تکونش دادم. عسل:نگاه کن چیکار کرد پسره با دست نازنینم...خدا بگم چیکارت کنه سورن... سوار ماشین شدیم وگفت:اونقدرهم محکم نبود خودت رو لوس نکن... کف دستم رو که جای ناخنش مونده بود و قرمز شده بود رو جلوی صورتش گرفتم وگفتم:زدی داغونش کردی نگاه کن؟ دستم رو توی هوا گرفت و درست همونجا رو بوسید.یهو داغ شدم.با دستپاچگی دستم رو کشیدم عقب.اما اون هنوز بی تفاوت بود و انگار هیچ اتفاقی نیافتاده.منم تصمیم گرفتم عادی برخورد کنم و به روی خودم نیارم. دم یه پاساژ بزرگ و شیک نگه داشت.با زحمت یه جای پارک پیدا کرد و بعد هم پیاده شد.منم به دنبالش پیاده شدم.دستم رو گرفت وگفت:دستم رو ول نکن اینجا بزرگه همدیگه رو گم می کنیم. عسل:مگه بچه ایم؟ چشم غره ای رفت بهم.منم به زور یه باشه ای گفتم و دستش رو بااکراه گرفتم.دست کوچولوم رو تو دست بزرگش گرفت. یه فشار کوچیکی بهش داد و از پله ها رفتیم بالا.پاساژ4 طبقه شیکی بود.اما همونطوری که قرارمون بود رفتیم طبقه سوم.بوتیک قشنگ و بزرگی بود.رفتیم تو...دوتا مرد باهامون سلام علیک کردم و خوش آمد گفتن.یکیشون که از همکارای خودمون بود خیلی قیافه اش آشنابود برام ولی اسمش رو یادم نمی اومد.اون یکی رو هم تاحالا ندیده بودم.
فروشنده:خب سورن جان در خدمتیم.چی مد نظرتونه بیارم خدمتتون؟ سورن:یه لباس شب شیک و پوشیده واسه خانوم می خواستیم و یه دست کت و شلوار هم واسه خودم...ترجیح می دم یه کم باهم هم خونی داشته باشن... فروشنده:سرکار خانوم شما چه رنگی رو می پسندین؟ عسل:رنگ خاصی مدنظرم نیست... فروشنده:پس تشریف بیارید این طرف... بعد جلوتر حرکت کرد و ماهم به دنبالش رفتیم.چندتا پله کوچولو رو رفت بالا و وارد سالن دوم بوتیک شدیم. فروشنده همینطور که به لباس هایی که توی رگال قرار داشتن اشاره می کرد،گفت:این ها بهترین کارهای ماست می تونید همه شون رو بردارید ونگاه کنید اگر خوشتون اومد پروش کنید. یکم لباس ها رو اینور واونور کردم.اکثرشون یا کوتاه بودن یازیادی یقه هاشون باز بود و برهنه بودن...بعضی هاشونم مشابه ش رو توی مهمونی های قبل پوشیده بودم و نمی خواستم تکراری باشه... همینطور که لباس ها رو به هم می زدم ونگاهشون می کردم.یه لباس آبی کاربنی بلند نظرم رو جلب کرد.لباس ساده اما خوش دوختی بود.تا روی زانوم تنگ بود و بعدش گشاد می شد.پارچه ساتن براقی داشت و روی زانو وآستین هاش وبالای لباس حسابی کار شده بود.آستین سه ربع قشنگ و تنگی داشت که لباس رو پوشیده و درعین حال شیک می کرد.سورن که نگاه خیره ام رو روی لباس دیدگفت:از این خوشت اومده؟ مشتاقانه نگاهم رو بهش دوختم و با لبخند سر تکون دادم.اون لبخند قشنگی زد و رو به فروشنده گفت:امید جان همین رو بده خانوم پرو کنه فروشنده:ای به چشم.خوش سلیقه هم هستیدها حسابی بعد لباس رو از توی رگال در آورد وداد به من.منم رفتم تواتاق پرو و پوشیدمش.دقیق اندازه بدنم بود. سورن رو صدا کردم که نظر بده. عسل:سورن سورن...بیا ببین خوبه سورن:در رو باز کن. در رو باز کردم وداشتم با اشتیاق به پایین لباسم نگاه می کردم.سرم رو آوردم که بگم قشنگه.چشمام روی سورن خیره موند.یه کت و شلوار آبی کاربنی سیر که به سرمه ای می زد تنش بود که دور لبه های کت نوار باریک داشت.یه پاپیون همرنگ وبلیز سفید هم پوشیده بود وعین مانکن ها دستش رو تو جیب شلوارش فروکرده بود و یه ژست باحال گرفته بود. سورن:توکه محشری.خیلی بهت میاد.من چطور شدم؟ هنوز هم مات سورن بودم که چشمکی زد و گفت:چیه خیلی خوشگل شدم اینطوری نگاهم می کنی؟اینجوری نگاهم نکن تموم می شم ها لبخند مهربونی بهش زدم وگفتم:آره خیلی بهت میادخوشگل شدی دستم رو گرفت گفت:شما هم خیلی خوشگل شدی پرنسس زیبا... بوسه کوچیکی رو دستم نشوند. سورن:بدو لباسامونو در بیاریم تا چشم نخوردیم. لباسم رو در آوردم واومدم بیرون.سورن هم بامن ازاتاق پرو دیگه خارج شد. فروشنده:خب همین ها اکی دیگه؟ سورن:آره امید جون دستت درد نکنه فروشنده لباسامون رو توی جعبه های خوشگل گذاشت وگفت:سورن جون چون از دوستان و مشتری های قدیمی هستی اشانتیونت روهم داخلش گذاشتم. بعد یه چشمک بهمون زد و ماهمبا لبخند جوابش رو دادیم. مرد دیگه ای که توی بوتیک بود و از اول یکم ساکت بود همون که گفتم نمی شناختمش رو به من کرد وگفت:این لباس زیبایی که شما انتخاب کردید حیفه یه ست جواهرات زیبا نداشته باشه. بعد یه سرویس رو جلوم گرفت و بازش کرد.سرویس نسبتا طریف و زیبایی بود.بهش می خورد که نقره باشه.زنجیرهای ظریف نقره ای رنگ داشت و در وسط گردنبند و دستبند و انگشتر و پایین گوشواره هاش نگین های تراشیده ی آبی داشت. عسل:چه جالب دقیقا نگین هاش بالباسم سِته... یه نگاه به سورن کردم که یعنی بگیرمشون یانه؟که چشم هاش رو به نشونه ی موافقت بست. منم بالبخند رو به همون مرد گفتم:ممنون.می خوامش... مرده یکم رفت اونور تر و یه چیزایی تو جواهرات گذاشت و اون رو هم برام توی جعبه لباسم گذاشت و به سورن گفت:خیلی مراقب این سرویس باش..متوجه منظورم که می شی؟ سورن سرش رو تکون داد وگفت:خیالت راحت مراقب مراقبم... منم سرم رو تکون کردم و تایید کردم.پس دوربین و مایکروفون رو کار گذاشته بود. بعد از دست دادن اومدیم بیرون.
سورن:گشنه ات نیست؟ عسل:راستش رو بخوای چرا...سر صبحونه هم که نشد چیزی بخورم فقط داشتم به نیلوفردل گرمی می دادم سورن:آها راستی چی بهش می گفتی؟ عسل:هیچی بابا داشتم می گفتم متین پسر خوبیه اما اصلا تو قید وبند دوست دختر واین ها نیست توهم بهش دل نبند بی خودی...همین ها... سورن:پس کلا زدی نا امیدش کردی؟ عسل:نباید می کردم؟خودت می دونی که ما تا چند روز بیشتر اینجا نیستیم.این دختره نباید دل بسته ی متین بشه...چون متین قرار نیست باهاش بمونه سورن:کار خوبی کردی...فست فود یا رستوران عسل:اوم؟فست فود...دلم پیتزا می خواد سورن:خوش اشتهای شکمو...باشه بریم طبقه اول یه فست فود خوب داره عسل:تو زیاد میای این پاساژ؟ سورن:نه خیلی زیاد ولی بعضی از خریدهام رو اینجا می کنم.چطور؟ عسل:هیچی همینجوری پرسیدم رفتیم تویه فست فود شیک.گارسون اومد ورو به سورن ومن گفت:خیلی خوش اومدین.خانوم وآقا چی میل دارید؟ سورن:عسل چه پیتزایی می خوای؟ عسل:من مخلوط می خورم سورن:دوتا پیتزا مخلوط با نوشابه.بعد رو بهم کرد وگفت:نوشابه می خوری دیگه؟ عسل:آره سورن:چه رنگی؟ عسل:مشکی سورن:دوتا نوشابه مشکی.ممنون گارسون:خواهش می کنم.میارم خدمتتون. تا گارسون بیاد سورن از شیشه بغلمون به مردمی که داشتن خرید می کردن نگاه می کرد و روی میزبا انگشتاش رینگ گرفته بود... عسل:تو فکری؟ سورن:اوهوم عسل:اگه نمی گی بهم فوضولی می شه بپرسم تو چه فکری هستی؟ سورن:تا دوسه روز دیگه از هم جدا می شیم...فکر کنم دلم واسه کل کل کردن باتو تنگ بشه عسل:جدی؟ سورن:اوهوم... عسل:حتما بهم عادت کردی.بر گردی به روال زندگی عادیت منو یادت می ره بعد چند روز... سورن لبخند تلخی زد و چیزی نگفت.گارسون پیتزاهامون رو گذاشت روی میز وگفت:قربان چیز دیگه ای لازم ندارید؟ سورن:نه ممنون گارسون:خواهش می کنم نوش جان.با اجازه بعد از رفتن گارسون شروع کردیم به خوردن پیتزاهامون.پیتزای خوشمزه ای بود اما فکر وخیال نمی ذاشت زیاد به طعمش فکر کنم... یعنی سورنم دلش برام تنگ می شد؟یعنی همونطوری که بهش گفتم می شه بعد چند روز همدیگه رو فراموش کنیم؟یعنی جدی جدی بهم عادت کردیم یا...دلم می خواست همون عادت باشه...اون من رو به چشم یه دختر شیطون می دید که فقط باهاش کل کل کنه تا حوصله اش سرنره...نمی دونم...نمی دونم.فقط وقتی می تونم بفهمم این حس چیه که ازش دور باشم... اگر عادت بود که سریع فراموشش می کنم.اگرم دوست داشتن بود که... سورن:حالا تو تو فکری ها!به چی فکر می کنی؟ عسل:به حرف های تو... سورن با شیطنت گفت:به کدوم حرفام؟ عسل:همین قضیه که می گی دلم تنگ می شه دیگه سورن لبخند شیطنت باری زد و لبش رو با دستمال پاک کرد ودست هاش رو جلوی لبش بهم قفل کرد و گفت:خب؟حالا به چی این حرف فکر می کردی؟ منم با شیطنت و کمی خباثت ابروم رو انداختم بالاوگفتم:داشتم فکر می کردم منم دلم برات تنگ می شه یانه سورن:خب حالا به چه نتیجه ای رسیدید سرکارِِخانوم؟ عسل:فکر کردم دیدم نه تنها دلم برات تنگ نمی شه بلکه چقدر خوشحالم از اینکه از دستت خلاص می شم عین بادکنکی که بهش سوزن زده باشن بادش خالی شد وقیافه اش رنگ دلخوری گرفت. با خنده گفتم:بابا شوخی کردم به خدا...اتفاقا دلم خیلی هم برات تنگ می شه هنوز یکم دلخور بود.اما مشتاقانه بهم نگاه کرد و من هم ادامه دادم. -دلم واسه اذیت کردنت تنگ می شه.تونباشی کی رو دق بدم آخه؟ یه اخم شیرینی کرد ویه تیکه از پیتزاش رو گذاشت تودهنش.چشم ازم برنمی داشت.چندباری که سربلند کردم دیدم همچنان بهم نگاه می کنه و پیتزاش رو می خوره.
- چیه؟ شاخ درآوردم؟ سورن- نه چطور؟ - آخه یه طور عجیبی بهم خیره شدی. واسه همون پرسیدم. سورن- عسل تو تا حالا عاشق شدی؟ با تردید نگاهش کردم. - این سوال رو قبلا هم پرسیده بودیا. سورن- آره، ولی جوابت یادم نیست. دروغ می گفت. یه حافظه ای داره که نگو. یادشه، دوباره می خواد از زیر زبونم بکشه بیرون. - مهمه؟ سورن- دوست دارم بدونم؟ - بذار به وقتش بهت می گم، الان موقعش نیست. سورن- داری تلافی می کنی؟ - تو این طور فکر کن. سورن- باشه، باشه عسل خانوم، تلافی کن. - هر وقت تو اون قضیه رو برام تعریف کردی منم جواب این سوالت رو می دم. سورن- قول؟ - قول. بعد انگشتامون رو به نشونه ی قول دادن به هم قفل کردیم. - قولِ قولِ قول. سورن- قول مردونه. خب اگه غذات تموم شد پاشو بریم به بقیه کارهامون برسیم. - مگه باز هم کاری مونده؟ اومده بودیم خرید کنیم که کردیم دیگه. سورن- نه، یه کوچولو دیگه کار داریم. پاشو بسه، زیاد نخور چاق می شیا. با اخم گفتم: - من چاقم؟ سورن با خنده گفت: - نگفتم که چاقی، گفتم چاق می شی. از روی صندلی بلند شدم و دستم رو با دستمال کاغذی پاک کردم و کیفم رو از روی میز برداشتم. سورن هم خریدامون رو برداشت و بعد از پرداخت صورت حساب، رفتیم به سمت ماشین. سورن خریدها رو گذاشت روی صندلی های عقب و نشست تو ماشین. منم نشستم و بی حوصله گفتم: - کجا می خوایم بریم آخه؟ سورن- صبر کن، می ریم خودت می فهمی دیگه. بعد از بیست دقیقه جلوی یه ساختمون نگه داشت. ساختمون مسکونی بود. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: - این جا دیگه کجاست؟ سورن- پیاده شو. با تعجب و کنجکاوی پیاده شدم. تازه تونستم تابلوی جلوی در رو ببینم، "آرایشگاه سارینا". سورن زنگ طبقه ی دوم رو زد. زن جوونی آیفون رو برداشت. - بله؟ سورن- صادقی هستم، برای خانومم وقت گرفته بودم. زن- بله بفرمایید. سورن- عسل جان برو یه کم به سر وضع خودت برس. قبلا با خانوم آذری صحبت کردم که چه کارهایی بکنه. کارش حرف نداره، از آشناهای قدیممونه. من می رم. هر وقت کارت داشت تموم می شد، یه ده دقیقه قبلش بهم زنگ بزن میام دنبالت. می بینمت، فعلا. جای هیچ حرفی رو برام نذاشت و سریع سوار ماشین شد. یه دست تکون داد و رفت. برگشتم. در ساختمون باز بود. به ناچار رفتم بالا و طبقه ی دوم. روی یکی از درها اسم آرایشگاه رو نوشته بود. زنگ در رو زدم که دختر جوونی با موهای هایلایت شده و تاپ وشلوار در رو برام باز کرد و با خوشرویی دعوتم کرد برم تو.
دختر:سلام.خیلی خوش اومدی عزیزم.اونجا بشین تا ناهید خانوم رو صدا کنم روی صندلی هایی که دختر اشاره کرد نشستم.آرایشگاه بزرگ و شیکی بود.دخترهای زیادی هم اونجا بودن که هر کدوم یه مشتری داشتن وداشتن به اون ها می رسیدن. سرگرم دید زدن دور وبرم بودم که باصدای زن تقریبا میانسالی به خودم اومدم.موهای رنگ شده زیبایی داشت که خیلی ساده دم اسبی بسته بود.یکم تپل وسفید بود. ناهید:سلام دخترم.خوش اومدی به رسم ادب پاشدم وباهاش دست دادم. عسل:ممنونم ناهید:آقای صادقی از آشناهای خیلی خوب ما هستن.حسابی سفارشت کرده.عروسشی؟سهیلا جون نگفته بود که عروس گرفته؟ عسل:راستش من... ناهید خانوم خندید وزد به شونه ام وگفت:شایدم دوست دخترشی هان؟به هر حال باید بهش حسابی تبریک بگم چون خیلی خوش سلیقه اس.توخیلی نازی... عسل:ممنونم نظر لطفتونه ناهید:خب دخترم دوست داری اول چی کار کنم؟ عسل:والا من زیاد نمی دونم آخه سورن گفت شما همه چیز رو... ناهید:پس خودت نظر خاصی نداری؟اشکال نداره خودت رو بسپار دست من...خیالت راحت.موهات رو رنگ کنم؟ عسل:نه اگه می شه رنگشون نکنید بابا من دخترم.درسته الان همه دخترها موهاشون رو رنگ می کنن و مش و...هم می کنن.اما من خوشم نمی اومد.دوست داشتم وقتی عروس می شم یکم تغییرکنم. ناهید:باشه دخترم هر طور که خودت می خوای.اتفاقابه نظر منم رنگ نکنی بهتره.موهای مشکی خوشگلی داری آخه...ابروهات رو بردارم دیگه؟ عسل:بله یکم تمیز بشن بهتره بعد از برداشتن ابرو حسابی صورتم رو بند انداخت.یکم درد داشت.برعکس موهام وابروهام موهای صورتم بور بود یکم و دیده نمی شدن.به خاطرهمین زیاد اصلاح نمی کردم.اما الان که تو آینه خودم رو نگاه کردم حسابی ذوق کردم...سفیدتر از قبل شده بودم و پوستم عین آینه شده بود... ناهید:می گم دخترم یه چندتا مش تو موهات دربیارم خوشگل می شه ها.یه چندتا قهوه ای با فاصله زیاد درمیارم که موهات سایه روشن بشه...خیالت راحت زیاد روشن نمی شه.انجام بدم؟ بایکم دودلی قبول کردم.خودمم بدم نمی اومد یکمی تغییر کنم... بعد از یک ساعتی که رو موهام ور رفت وشست وخشکش کرد.صندلیم رو چرخوند رو به روی آیینه ناهید:چطوره؟ بلند شدم وباهیجان رفتم جلوی آیینه و به موهام دست کشیدم.زیاد تابلو نبود اما یه سایه روشن خوبی به موهام داده بود.امشبمجلسرو می ترکونم.با یاد آوری این موضوع بادم خالی شد.آی کیو تو مگه کلاه گیس نمی زاری امشب؟ مثل اینکه ناهید خانوم هم ذهن خون بود که گفت:آقای صادقی گفت امشب مهمونی دعوتید واسه مهمونی درستت کنم. اما نمی دونم چرا گفت برات کلاه گیس بزارم؟توکه خودت موهای به این قشنگی داری نیازی به کلاه گیس نیست؟ عسل:آخه مهمونیش یه جورایی بازه نمی تونم روسری سرم کنم....از یه طرفم نمی خوام موهام رو کسی... ناهید:آهان از اون لحاظ؟باشه دخترم تو شنیونت کلاه گیس رنگ موهای خودت می زارم طبیعی طبیعی که خودتم شک نکنی... این ناهید خانوم فکر کنم خیلی بی حوصله اس.آخه نمی زاره آدم حرفش رو بزنه هی می پره تو حرف آدم بعد از دوساعت میکاپ و شنیون بالاخره ناهید خانوم رضایت داد بنده خودم رو تو آیینه ببینم.انگار اومدم برنامه آیینه ممنوع!جو گرفتتش نمی زاره تو آیینه نگاه کنم. -وای خدای من چه خوشگل شدم یه شنیون ساده بود که یکمی از موهای کلاه گیسم بالاش جمع می شد و بقیه به صورت فر پایین می ریخت میکاپمم با لباسم سِت بود و رگه های آبی نقره ای داشت... همه ی دخترهایی که اونجا کار می کردن وسایر مشتری ها حتی خود ناهید خانوم که من رو درست کرده بود بهم خیره نگاه می کردن و زیرلب یه چیزایی پچ پچ می کردن... ناهید:ماشالله سهیلا جون عجب عروسی گرفته ها...حسابی دهن همه رو آب انداخته بعد با شوخی زد رو شونه ام و گونه ام رو بوسید... ناهید خانوم آروم دم گوشم گفت:بین خودمون باشه ها جز معدود دخترهایی هستی که قبل از اینکه بیان آرایشگاه و آرایش کنن هم عروسکی.اکثرا میان اینجا یکم قیافه شون رنگ و رو بگیره شوهر بیچاره بتونه یه نگاه تو صورتشون بیاندازه ولی تو اینقدر خوشگلی که من که زنم دارم وسوسه می شم بخورمت... باحنده گفتم:پس بهتر هر چه زودتر به سورن زنگ بزنم تامن و نخوردید... ناهید:آره والا بهش بگو زود برسه چون اگه دیر بیاد دیگه عروس نداره ها ناهید خانوم زن شوخی بود وصدالبته مهربون...باید از سورن بپرسم چه نسبتی باهاشون داره.بنده خدا فکر می کنه من زن سورنم...
بااین فکر ته دلم قنج رفت.یعنی فکر کن من زن جزیره ی گرینلند معروف،سورن بشم... ولی خودمونیم ها جدیدا دیگه یخ بازی در نمیاره.آقا یاد گرفته جدیدا به جای اخم وتخم،قهر کنه...تازه به این سن رسیده فهمیده بچگی نکرده لابد گفته بزار یکم لوس شم ببینم چه مزه ای می ده... فکرکن سورن از بچگی اخمو بوده باشه...مثلا وقتی می خواستن بهش شیر بدن با کلی ترس و لرز برش می داشتن از تو قنداق. اونم می گفته"به نام قانون بزاریدم زمین خودم می تونم بلند شم احتیاج به بغل کردن شما ندارم مادر محترم" باخنده سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا از فکر در بیام.گوشی موبایلم رو که تا حالا تو کیفم بود رو در آوردم. سه تا میسکال داشتم و چهارتا پیام.طبق معمول اول میسکال هام روچک کردم تا بعد با فرصت بیشتری پیام هارو بخونم.هر سه تا میسکال از سورن بود.بعد رفتم سراغ پیام ها.بازهم همش از سورن بود.به ترتیب از پایین پیام ها رو باز کردم. -سلام عزیزم کارت تموم نشد؟ - عسل خیلی طول کشیدها کارت کی تموم می شه بیام دنبالت؟ - چرا گوشیت رو برنمی داری؟حواب بده -عسل داری اعصابم رو خورد می کنی ها خب جواب بده دیگه. اوه اوه چه بداخلاق...حتما الان توپش پره...ترسیدم بهش زنگ بزنم.بین این حس که زنگ بزنم یا زنگ نزنم گیر کرده بودم که خدا خیرش بده خوش زنگ زد. با ترس و لرز گوشی رو برداشتم. - الو؟ - تو کجایی؟دوساعته دارم زنگ می زنم بهت پیام می دم انگار که نه انگار - ببخشید خب گوشیم توی کیفم بود متوجه نشدم - تو که من رو دق دادی.مردم از نگرانی دختر...چی شد؟ - چی چی شد؟ - بچه ی من!چی شد دختره یا پسر؟بابا منظورم کارته.چی شد؟تموم شد؟ - آهان بله تموم شد - خیلی خب نزدیکم الان می رسم.آماده باش همینجوری هم خیلی دیر شده دیگه دم آرایشگاه معطل نشم... - باشه باشه آماده می شم سریع تند تند لباس هام رو پوشیدم.سورن یکم عصبی بود نمی خواستم بیشتر از این عصبی بشه و امشبم رو زهرمار کنه. بعد از پرداخت مبلغ قابل توجهی که البته پولش رو سورن از جیب مبارک داده بود.از همه خداحافظی کردم واز پله ها اومدم پایین.سورن دو باره زنگ زد. - بله؟ - من پایینم زود بیا - باشه تلفن رو قطع کردم و آروم آروم از پله ها رفتم پایین.چون لباسم بلند بود با احتیاط قدم برمی داشتم که نیافتم.البته یه چندجایی نزدیک بود بخورم زمین که خدارو شکر نرده ها رو گرفتم.به هر زحمتی همون دوطبقه رو اومدم پایین و جلوی در رسیدم.سورن توی مزدا3 سفیدی که مانی بهمون داده بود،نشسته بود و به رو به رو خیره شده بود. تقه ای به شیشه زدم و سرم رو خم کردم تا بتونم از پنجره که نصفه ونیمه باز بودببینمش. عسل:سلام عرض شد سورن یه نگاه به صورتم انداخت وابروهاش رو باتعجب داد بالا.انگار باورش نشده بود من همون عسلم که ازاین در رفتم بالا. باخنده ای که به زور می خواست بخورتش وجاش روبه شک وتعجب بده گفت:ببخشید من شما رو می شناسم؟به جا نمیارم سرکار خانوم؟ بعد به نشونه ی نشناختن سرش رو تکون داد و دوباره پرسید:شما؟ عسل:سورن اذیت نکن در روبزن سوار شم.حسابی خسته ام خندید و"نچی"گفت و قفل رو زد ودرسمت خودش رو باز کرد وپیاده شد. عسل:قفل کودک زده بودی؟ سورن:آره خواستم بچه ها به زور سوار ماشین نشن که مثل اینکه نمی شه عسل:چطور؟ اشاره ای به من کرد وگفت:آخه یه جوری خودشون رو خوشگل می کنن که آدم نمی تونه در رو باز نکنه
بااخم ساختگی گفتم:من بچه ام درست به در سمت من تکیه داد وگفت:اوهوم بازباهمون اخم ساختگی که یکم غلیظترش کرده بودم گفتم:اگه نمی خواستی سوار شم چرا اومدی دنبالم اصلا؟ دیدم با یه لبخند ژکوند زل زده به من ودست به سینه نگاهم می کنه عسل:چیه آدم ندیدی؟ سورن:می گم این دست ناهید خانوم جادو می کنه ها عسل:چیه می خوای توهم بری پیشش؟ سورن:نه!گفتم اگه زد به سرم خواستم زن بگیرم بیارمش اینجا عسل:راستی چی بهش گفتی که فکر کرد قراره باهم ازدواج کنیم؟ سورن سری تکون داد وگفت:چیزی نگفتم.مردم رو نمی شناسی بیخودی شایعه درست می کنن عسل:قرار نیست بزاری من سوار شم؟ سورن تندتند چرا چرایی گفت و در رو برام باز کرد و دستم رو گرفت وکمکم کرد که بااون لباسم توی ماشین بشینم.خودش هم ماشین رو سریع دور زد ونشست. تازه متوجه تیپ دخترکشش شدم که همون کت وشلوار رو پوشیده بود وحسابی صورت وموهاش رو صفا داده بود.صورتش شده بود عین صورت دخترها صاف وسفید. البته نمی شه کتمان کردکه ته ریش بهش نمیاد.اتفاقا ته ریش های ظهرش حسابی جذاب و پر جذبه اش کرده بود.اما من کلا صورت اصلاح کرده رو ترجیح می دادم. تا اونجایی که یادمه این خصوصیت رو از مادرم به ارث برده بودم که نمی ذاشت بابا به جز اون ریش پرفسوری جوگندمیش موی دیگه ای رو صورتش باشه.هر روز صبح پدر رو مجبور می کردباقی صورتش رو اصلاح کنه. پدرم هر چه قدر می گفت:خانوم من قاضی ام.قاضی و ریشش مادرم می گفت:مگه قراره مراجعه کننده هات وهمکارات درموردت نظر بدن که این حرف رو می زنی؟اصل کار منم که دوست دارم شوهرم همیشه آراسته و خوشتیپ باشه. و این بحث همیشگی سر صبح پدرومادرمن بود.پدرومادری که حالا نزدیک به دوماهی می شد که ندیده بودمشون وحسابی دلم براشون تنگ بود. سورن باحالت مسخره ای در حالی که با یه دستش فرمون رو گرفته بود وبا مهارت رانندگی می کرد.(این کی راه افتاده بود اصلا من متوجه نشدم؟)دستی روی صورتش کشید وگفت:چیزی رو صورتمه؟ ازبهت در اومدم و سرم رو به چپ وراست تکون دادم که ازفکر بپرم بیرون.(دقت کردین من وقتی می رم تو فکر چقدر تابلو می شم؟باید یه فکری واسه این اخلاق خودم بکنم ها...) عسل:چی گفتی؟ سورن:دوساعته زل زدی به صورت من.گفتم لابد چیزی روی صورتمه این طوری داری نگاهم می کنی. عسل:نه چیزی نبود سورن با شیطنت گفت:راستش رو بگو پس چرا اینطوری نگام می کردی؟ عسل:چه جوری؟ سورن:یه جوری که انگار تا حالا پسر خوشگل ندیدی عسل:اتفاقا دیدم تا دلت بخواد سورن یه نگاه چپ بهم انداخت و دوباره به روبه روش خیره شد وبااخم گفت:آها.مثلا کی؟ عسل:بهت نمیاد غیرتی بشی.پس قیافه ات رو اونطوری نکن سورن:چرا بهم نمیاد؟ عسل:آخه اولا من وتو که نسبتی باهم نداریم.(اینو یکم باشیطونی گفتم.)بعد از گفتن این حرف دقت کردم که عکس العملش روببینم که فقط یکم گره اخم هاش بیشتر شد. -دوما من منظورم پسرهای غریبه نبود.نترس من به پسرهای مردم چشم بد ندارم.همشون رو مثل برادر خودم می دونم.بعد بلند زدم زیر خنده... یکم خیالش بهتر شد واخم هاش باز شد. سورن:حالا این پسرهای آشنای خوشگل که گفتی کی ها هستن؟ عسل:اوم؟خب فامیل ما که کلا خوشگل بازاره.ولی سر دسته همه شون عرشیاست.قربونش بشم من... سورن باتعجب از قربون صدقه من برگشت وچپ چپ نگاهم کردو گفت:خوشم باشه.حالا این آقا عرشیا کی تون هست که اینقدرسنگش رو به سینه می زنید؟ آرنجم رو مثل خوش تکیه دادم به لبه پنجره وباحالت متفکرانه ای دستم رو زدم زیر چونه ام.چشمام رو تیز کردم وبایه لبخند که نشانه ی خباثتم بود گفتم:چطور مگه فرقی می کنه؟ سورن:آره فرق می کنه.چون جنابعالی فعلا زن صیغه ای منی ومنم می خوام بدونم این آقا عرشیا کیه که وقتی ازش تعریف می کنی دلت قنج میره؟ صیغه؟آهان صیغه...از بس تواین چندمدته سرگرم پرونده وکل کل باهم و رو کم کنی بودیم اصلا حواسم نبودکه بینمون صیغه خونده شده والان محرمیم.
راستش شاید یکی از دلایل این که زیاد متوجه این صیغه بینمون نمی شدم وآزارم نمی داد این بود که سورن خوب حد خودش رو می دونست وکاری نمی کرد که اذیت بشم... صیغه!هه چه اسمی...نمی دونم چرا ولی از اسمش هم خوشم نمی اومد... باحالت تدافعی گفتم:سورن مثه اینکه تو زیادی این صیغه روجدی گرفتی ها؟خوبه تا چند روز دیگه ماموریت تموم می شه باید فسخش کنیم... نگاهش رنگ دلخوری گرفت.نمی خواستم ناراحتش کنم.ولی این حقیقت بود.به من چه که حقیقت براش تلخه؟ یعنی به راستی حقیقت براش تلخه؟یعنی اونم از اینکه ازم جدا بشه ناراحت می شه؟اونم؟مگه من هم ازاین جدایی ناراحت می شم؟ مثل همیشه سعی کردم از این مسئله فرار کنم و ذهنم رو مشغولش نکنم.گذاشتم یه وقتی روش فکر کنم که دغدغه های فکری دیگه ای نداشته باشم و بتونم بادید بازتری به نتیجه برسم. باقی راه رو سورن ساکت بود.نمی خواستم امشب برام تلخ باشه.بدون شک اگه ذهنمون مشغول باشه نمی تونیم خوب تصمیم گیری کنیم و به وظیفه اصلیمون یعنی ماموریتمون برسیم. دلم نمی خواست غرورمون باعث شه بچه هارو که الان چشم امیدشون به ماست رو ناامید کنیم.درسته لجبازم،مغرورم اما خودخواه که نیستم.البته من خودمم می دونم حرف اشتباهی نزدم و فقط حقیقت رو بهش گوشزد کردم.اما چه کنم که جدیدا آقا لوس شدن.لابد برای من تو ذهن خودش کلی نقشه کشیده و از این که فعلا زنشم تو دلش قند آب می کنن... عسل:سورن؟ سورن که پیاده شد بود و سمت ساختمون می رفت برگشت و یه نگاه بهم کرد که معلوم بود حسابی دلخوره... عسل:از چی ناراحت شدی؟ سورن:هیچی.فقط یکم از صبح زیادی اینور اونور رفتیم خسته ام. باز خواست راه بیافته که دستش رو از پشت کشیدم که باعث شد بایسته.رو به روش جلوی در ساختمون ایستادم.چونه اش رو تو دستم گرفتم وسرش رو بلند کردم. عسل:به من نگاه کن باز داشت سرش رو اینور اونور می کرد که چونه اش رو از دست من نجات بده.اما من محکم تر چونه اش رو گرفتم وگفتم: -گفتم به من نگاه کن کلافه بهم نگاه کرد. عسل:از کدوم حرفم ناراحت شدی؟ازاینکه گفتم بعد ازاینکه از اینجابریم باید صیغه مون رو فسخ کنیم؟مگه قرارمون همین نبوده از اول.دلیلی نداره که ناراحت شی.ما که چیزی بینمون نبوده که بخوایم ناراحت شیم ازتموم شدنش... واقعا همین طور بوده؟یعنی نباید ناراحت بشیم از تموم شدن این رابطه که هنوز خودمم نمی دونم یه رابطه می شه اسمش رو گذاشت یانه... سورن پوزخندی زد وگفت:نه از اون ناراحت نشدم عسل:چرا ازهمون ناراحت شدی سورن:گفتم که نه بالجبازی پام رو زمین کوبیدم وگفتم:نخیرم.قبل از اون حرفم خوب بودی سورن باخنده گفت:بابا چه اصراری داری بگی من ازاین قضیه ناراحتم؟ بعد باشیطنت چشمک زد. منم با لبخند خبیثانه ای نگاه خریدارانه ای بهش کردم وگفتم:خب چون ناراحتی دیگه.البته بهتم حق می دم.تو این مدت برای خودت زیاد خیال پردازی کردی دیدی همش داره میره برباد ناراحتی.درست گفتم نه؟ سورن نوک بینیم رو کشید و گفت:نه بعد از پله هارفت بالا وبدون اینکه برگرده نگاهم کنه گفت:تونمیای تو مگه؟ پوفی کشیدم و رفتم پشت سرش که باهم وارد شدیم.

پست دومم این یکیه برو حالشو ببر Heart Heart

سورن:سلام مهندس هنوز کسی نیومده؟ نادرخان به پامون بلند شد و بعد از سلام وعلیک گفت:نه هنوز ساعت شیش مهمونی یه ساعت دیگه شروع میشه این مهمون هایماهم زیاد خوش قول نیستن می زارن یه دوساعت دیگه بیان که کلاس داشته باشه براشون...توچطوری دخترم؟چقدر زیبا شدی.این شوهرت باید حسابی حواسش رو جمع کنه که خانوم خوشگلش رو ازش ندزدن...یادم باشه به مریم خانوم بگم یه اسفندی برات دود کنه عسل:ممنون مهندس............. سورن:مهندس اگه اشکالی نداره ما بریم تو اتاقمون یکم استراحت کنیم نادرخان:برید مطمئنا خرید با خانوما خیلی آدم رو خسته می کنه بادلخوری واخم ساختگی گفتم:یعنی اینقدر ما خانوما خسته کننده ایم؟ نادرخان با خنده:نه خانوم زیبا اما سلیقه ی خوبتون وقت و انرژی رو از مردها می گیره عسل:خب آدم باید خوشگل پسند باشه دیگه بعد نگاهی به سرتا پای سورن انداختم و ابرویی انداختم بالا.که می دونم تو دل سورن کارخونه قند درسته رو آب کردن. نادرخان هم باشوخی گفت:برید تا حسودیم گل نکرده باخنده رفتیم بالا.یکم به دراز کشیدن نیاز داشتم.زیادی خسته شدم.با احتیاط روی تخت دراز کشیدم که سورن معترضانه گفت:اِ..اِ!کلی پول آرایشگاه خانوم رو ندادم بیاد ایجا بخوابه همه چیز رو بهم بریزه ها بادلخوری گفتم:خوبه من زورت نکردم ببریم آرایشگاه.خب خسته شدم دیگه بزار یه ده دقیقه دراز بکشم خستگیم در بره... سورن:خب منم خسته ام این که دلیل نمی شه بااین سر و وضع بری تو تخت دختر خوب عسل:چرا نمی شه بااین تیپ رفت تو تخت؟خوبم می شه توهم بیا دراز بکش ببین می شه یانه سورن:اصلاهر کاری دوست داری بکن عسل:چشم منتظر اجازه ی جنابعالی بودم سورن:آفرین دختر خوب همیشه از بزرگترت اجازه بگیر. عسل:می شه یکم بخوابم یانه؟جناب بزرگتر؟ سورن:یه نیم ساعتی بخواب ولی آرایشت بهم می خوره ها.از من گفتن بود عسل:تو نگران آرایش من نباش خیلی خسته بودم.اونقدری که حوصله کل کل کردن با سورن رو نداشتم.با احتیاط خوابیدم و گوشیم رو برای نیم ساعت دیگه زنگ گذاشتم که بیدارم کنه. وقتی صدای گوشیم اومد.با بی حوصلگی خاموشش کردم.خواستم یکم دیگه بخوابم که یادم افتاد مهمونی داریم.و با اکراه بلند شدم نشستم رو تخت.خواستم چشمام رو بادست بمالونم که یادم افتاد آرایشم خراب می شه... به سورن نگاه کردم که پایین تخت خوابیده بود.با دست تکونش دادم. عسل:سورن!سورن!پاشو مهمونی دیر می شه ها یکم غلط خورد.دوباره تکونش دادم که یکم لای چشم هاش رو باز کرد.خودمم بی حوصله بودم ولی چه می شه کرد باید این مهمونی رو می رفتیم اونم پر انرژی! عسل:سورن...سورن پاشو دیگه مهمونی دیر می شه سورن که انگاربهش برق سه فاز وصل کردن یهو از خواب پرید وهول به این ور اونور نگاه کرد با خنده گفتم:خیلی خب بابا اینطوری نپر از خواب بچه ات می افته خودمم نفهمیدم این چی بود گفتم یه چشم غره بهم رفت و سعی کرد خنده اش رو قورت بده متین:بچه ها آماده اید؟ سورن:نه متین بیا تو متین:سلام.خواب بودین؟ سورن:ازصبح رفتیم بیرون خسته شدیم گفتیم یکم بخوابیم.متین قربون دستت بیا این سرویس عسل رو خوشگلش کن متین سری تکون داد.ای به چشم سورن:عسل سرویس و وسایلش رو بیار سرویس و مایکروفون و دوربین رو که تو ی بسته های خودشون بودن رو دادم به متین.اونم با دقت مشغول کار گذاشتن مایکروفون و دوربین شد. متین:سورن انگشترت رو بده سورن:کدوم انگشتر؟ متین:اون عقیقی که دستته سورن با تردید انگشتر رو ازتو دستش در آورد و داد به متین متین:دمشون گرم.واسه همه فرستادن. بعد چشمکی زد و گفت:همه مجهز مجهزیم سورن:ایول... بعد از اینکه متین سیستم ها رو راه انداخت و چندتا توضیح کوچیک درباره شون داد رفتیم طبقه پایین.تقریبا بیشتر مهمون ها اومده بودن.با اکثرشون سلام وعلیک کردیم و ازشون عکس گرفتیم. مهندس با چندتا خر پولاشون که مشتری های اصلی محسوب می شدن آشنامون کرد و سورن ومتین رو برد تو جمع شون. دیگه حوصله ام داشت حسابی سر می رفت.درسته این بحث ها برامون مهم بود اما خب چیکار کنم؟حوصله سر بر بود دیگه... همینجوری که اطرافم رو نگاه می کردم.چندتا پسر بدجوری برام آشنا اومدن. نه؟اون اینجا چیکار می کنه؟ وای بهتر از این نمی شه...اگه همه چی لو بره...سردار سر روتنم نمی زاره...
متین:چیزی شده عسل جان؟چرا رنگت یهو پرید؟ عسل:هیچی عزیزم یکم خسته ام سورن یکم با اخم سرتکون داد که یعنی چته؟ منم سر تکون دادم که یعنی چیزیم نیست. می گم تو این اوضاع ما هم زبون واسه خودمون اختراع کردیما.من اینجوری سر تکون دادم اون اونجوری.هه!اسمش رو بزاریم زبون سرسری! بالاخره حرف های مهم ولی از نظر من چرت سورن ومتین با مهندس ومشتری هاتموم شد.ویه عده رفتن وسط که قر بدن.من نفهمیدم اینا مهمونی رسمی هاشون با پارتی هاشون چه فرقی می کنه؟ فقط خدا خدا می کردم که اون من رو ندیده باشه.اما مثه اینکه خدا داشت شانس تقسیم می کرد من رفته بودم پستونک بازی! با دیدن من چشم هاش چهارتا شد.دوستاش هم که متوجه شدن یه جارو سیخ داره نگاه می کنه رد نگاهش رو گرفتن وبه من خیره شدن. یکم اولش با شک بهم نگاه کردن.دوسه تاییشون رو که اصلا نمی شناختم.اما اون دو سه تایی رو که می شناختم بعد از کمی نگاه کردن خوشبختانه منو شناختن و اینطوری شد که گاومان دو قلو زایید!مبارکش باشه دیدم که راه افتاده بیاد سمتم. نمی خواستم مهندس اینا شک کنن.الان میاد جلوی اینا یه چی می گه لو می ریم.تصمیم گرفتم حالا که منو دیده خودم برم سراغش که از پیش آمدهای بد جلوگیری کنم. عسل:سلام.شما؟اینجا؟ کیوان با یه نیش شل زل زد بهم وگفت:تو اینجا چیکار می کنی؟توکه اهل اینجور مهمونی ها نبودی؟باورم نمی شه اینجا ببینمت.چقدر فرق کردی دختر؟ پارسا:عسل خانوم شماکه از اینجور مجلس ها خوشتون نمی اومد؟ یه چشم غره ای بهشون رفتم که دهنشون رو بستن. عسل:بچه ها می شه در مورد من اینجا صحبت نکنید؟ پارسا:چرا؟ آروم گفتم:لطف کنید هویت من رو آشکار نکنید.خواهش می کنم با تعجب به هم خیره شدن و یکم پچ پچ کردند. عسل:مربوط به شغلمه.بعد یه لبخند مسخره زدم که کسی شک نکنه کیوان یکم دور و بر رو با شک نگاه کرد ورو به دوستاش گفت:بچه ها چیزی نگید لابد مهمه دیگه عسل:آقا کیوان می شه باهاتون تنها صحبت کنم باز نیش این شل شد. کیوان:حتما عزیزم عق...حالم رو بهم نزن. عسل:پس دنبال من بیاید اینجا نمی شه صحبت کنم. نمی تونستم جلوی همه باهاش صحبت کنم.توی حیاط هم می ترسیدم یکی صدامون رو بشنوه.می دونستم تو طبقه خودمون همه پایین هستن و سرگرمن.به ناچار رفتیم تو اتاق خودمون.کیوان هم پشت سر من اومد. عسل:بفرمایید کیوان نشست روی کاناپه کنار تخت.منم تو آیینه یه نگاه به خودم انداختم وبادستمال کاغذی عرق رو از روی پیشونیم پاک کردم و برگشتم طرفش که دیدم زل زده بهم.
کیوان:چقدر خوشگل شدی کلافه نگاهش کردم و نشستم روی تخت رو به روش. عسل:واسه این حرف ها نیاوردمت بالا.آقا کیوان می خوام خوب دوستات رو توجیح کنی.این جا کسی نباید بفهمه من کی هستم. کیوان موشکافانه نگاهم کرد:چرا؟ باصدای خیلی آروم گفتم:من الان تو ماموریتم کیوان کیوان:واقعا؟واسه چی مگه مهندس نصیری هم خلاف می کنه؟ عسل:آره.تو اینجا چی کار می کردی؟ کیوان:یکی از بچه ها با مانی دوسته.مانی هم دعوتمون کرد بیایم مهمونی.من زیاد این جا کسی رو نمی شناسم عسل:کدوم دوستت؟ کیوان:تو نمی شناسی. فریبرز بازم آروم گفتم:کیوان مواظب باش چیزی نفهمه.ما چندماهه داریم واسه امشب نقشه می کشیم.اگه لو بریم زحمت چند ماهه یه گروه نابود می شه. کیوان هم به تبعیت از من صداش رو آورد پایین و گفت:باشه بهشون می گم چیزی نگن.ولی واسه چی اینجایید؟خطرناکن؟ یه نفس عمیق کشیدم و به دور و برم نگاه کردم و با احتیاط گفتم:قاچاق قرص روانگردان.تازگی هام که یه سری قرص مسموم قاطی قرص ها شده که قابل تشخیص نیست.کشنده اس.تا حالا تو دوشب سه تا قربانی گرفته... کیوان:یعنی اینقدر خطرناکه؟پس چرا می فروشنش عسل:چون نمی خوان به سرمایه شون لطمه بخوره. کیوان:چه آدمای کثیفی... عسل:امشب حواستون باشه اگه مانی یا هر کس دیگه بهتون قرص تعارف کنید نخورید.ممکنه هر کدومشون از اون کشنده ها باشه کیوان:باشه بهشون می گم برندارن عسل:نه...نه!بردارید اینجوری شک می کنن.الان چندتاشون دیدن من تو رو آوردم بالا دارم باهات صحبت می کنم برندارید تابلو می شه.بردارید اما بزارید تو جیبتون نخورید. کیوان:باشه عسل:خیلی خب بریم کیوان:عسل؟ عسل:بله؟ کیوان:دلم برات تنگ شده بود.عسل برگرد خواهش می کنم.من هنوز دوستت دارم عسل:کیوان خواهشا باز شروع نکن کیوان:چرا نمی خوای باور کنی که من دوستت دارم؟ پوزخند تلخی زدم و بهش خیره شدم.بالحن تلخی گفتم:کیوان اون فقط یه دوست داشتن ساده اول دانشگاه بود.من و تو به درد هم نمی خوردیم.تو یه دوست دختر می خواستی که همه جوره باهات باشه.اما من اون دختر نیستم.عقاید و خواسته هامون از زمین تا آسمون باهم فرق می کرد کیوان.اون قضیه تموم شده اس.خواهشا تمومش کن کیوان:اما من هنوز دوست دارم عسل:کیوان من الان تو ماموریتم.بزار بریم پایین من به کارم برسم کیوان با دلخوری گفت:تو از اولم دوستم نداشتی.مگه نه؟ عسل:کیوان من می خوام منطقی باشم.تو دوست دختر می خواستی.دوست دختری که همه جوره باهات باشه کیوان:نه من این رو نمی خوام.اگه بخوای میام خواستگاریت عسل:کیوان.دوباره شروع نکن.من نامزد کردم کیوان:داری دروغ می گی.این حرفا دیگه تکراری شده عسل:دروغ نمی گم.با یکی از همکارام نامزد کردم الانم پایینه. کیوان:باید ببینمش تا باورم بشه عسل:باشه باهم آشناتون می کنم تو چشم هاش غم رو می دیدم.اما من دیگه اون رو دوست نداشتم.یعنی همون موقع دانشگاهم که هر دومون زبان انگلیسی می خوندیم و اون بهم پیشنهاد دوستی داد علاقه خاصی بهش نداشتم.خب جوونی بود و منم دوست داشتم یکم شیطونی کنم.اما الان که یه پلیس بودم به این جور شیطنت ها علاقه ای نداشتم. عسل:کیوان سر لج ولجبازی ماموریتمون رو... کلافه دستی تو موهاش کرد وپاشد و رفت سمت در.برگشت سمتم و با یه نگاه غبار گرفته بهم خیره شد و پوزخندی زد:نترس.اونقدر بچه نیستم که سراین چیزها همه چیز رو خراب کنم.تو هم حق داشتی برای زندگی خودت تصمیم بگیری.اون ماجرا واسه سه سال پیش بود من زیادی خوش بین بودم که تو ازدواج نمی کنی و من بهت می رسم.بریم! شوهرت نباید بیشتر از این منتظرت بمونه بعد هم در رو بست و منم رفتم دنبالش.تا طبقه پایین ساکت بودیم و تقریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
وقتی اومدیم پایین کیوان رفت سمت دوستاش.منم رفتم پیش متین و سورن. سورن با اخم نگاهم کرد و با یه لحنی که خیلی خوب نبود گفت:اون یارو کی بود؟ عسل:یکی از آشناهامون سورن:خب واسه چی باهاش رفتی بالا.کجا رفتین؟ من ساده لوحم زود گفتم:تو اتاق سورن چشم هاش گرد شد و گفت:چی؟تو اتاق؟خوشم باشه چه چیزهایی دارم می شنوم عسل:سورن شروع نکن. آرومتر دم گوشش گفتم:اون من و می شناخت.باید بهش توضیح می دادم و توجیحش می کردم که یوقت چیزی از دهنش نپره متین با یکم نگرانی گفت:حالا چی شد؟ عسل:هیچی حله دیدم کیوان داره میاد سمتمون. سورن با طعنه گفت:مثه اینکه آشناتون دارن تشریف میارن کیوان با یه پوزخندی اومد سمتمون.فکر کرد الان دستم رو رو می کنه. کیوان:سلام عرض می کنم متین:سلام متین هستم.حال شما؟ کیوان:خوش وقتم.متشکرم خوبم.بعد رو کرد سورن که دست من رو گرفته بود . با یه اخمی بهش نگاه می کرد،گفت:افتخار آشنایی نمی دید؟ من زودتر گفتم:معرفی می کنم.سورن نامزد عزیزم.آقا کیوان هم از بچه های دانشکده سورن با یه پوزخندی نگاه خریدارانه ای به کیوان انداخت و رو به من گفت:دانشکده خودمون؟ ابروهام رو انداختم بالا. عسل:نه.دانشکده زبان سورن با کیوان دست و داد وگفت:از آشناییتون خوشوقتم آقا کیوان کیوان هم با غرور خاصی گقت:ممنون من هم همینطور.تبریک می گم سورن:ممنون کیوان:اومده بودم سلامی عرض کنم.با اجازه... عسل:کیوان؟ کیوان برگشت سمتم.هنوز اون پوزخند رو لبش بود. کیوان:بله؟ عسل:همه چی حله دیگه؟ کیوان آروم سری تکون داد وگفت:آره.حله عسل:ممنون سورن آروم دم گوشم گفت:باید بعدا همه چیز رو برام توضیح بدی یه طوری نگاهش کردم که توش یه جمله بود"ولم کن بابا" سورن یبار دیگه خشمگین تر نگاهم کرد.حس کردم اون جمله رو از تونگاهم خونده خشمگین شده.نیشخندی به افکارم زدم.دیوونه شدم من.اخه اون چطوری می خواد افکارمن و بخونه؟ تاثیر دیدن کیوان و شوکه شدنمه لابد زده به سرم دیگه! دوباره متین وسورن رفتن تو بحث نصیری و مشتری ها و منم به ناچار به دنبالشون کشیده شدم.این بار با دقت بیشتری به حرف هاشون گوش کردم و سعی کردم به وسیله دوربین توانگشترم حسابی ازشون عکس بیاندازم. آها یه ژست دیگه! حالا سرتو بالا کن. نه این خوب نشد یکی دیگه. آقا یه نگاه به ما کن همینجوری تو دلم می خندیدم و ازشون عکس می گرفتم چه حالی می داد. گفت گوی5+7 که تموم شد نتیجه این شد که... دِ.. دِ..دِدِن...خانوم ها و آقایان نتیجه براین شد که...فردا 5 تا مشتری کله گنده بیان توهمین ویلا معامله کنن و سود و حالش رو ببرن یه عده جوون هم بدبخت کنن دور همی خودشون خوش باشن.ای آدمای کثیف! یکم که دقت کردم دیدم یه چی خالیه تو جمع.بعد که یکم بیشتر دقت کردم دیدم "چی" نیست "کی"هست.یه ذره دیگه گشتم ببینم کی توجمع نیست.که دیدم مانی نیست.اصلا از سر شب زیاد تو مهمونی ندیده بودمش.نمی دونم چرا ولی دلم بدجور شور می زد
یهو فکرم رفت پیش مهشید.یادمه نصیری به مانی گفته بود شب مهمونی یه کاری کنه این دختره اینجا نباشه که سر و صدا کنه و لوشون بده که قرص ها آدم رو می کشه و این حرفا... چرا حالا یادم افتاد؟وای نکنه بلایی سر دختره آورده باشه.سورن اون و دست من سپرده بود. یه دفعه سرجام سیخ وایسادم.همه نگاهشون رو من چرخید.یه لبخند مسخره تحویلشون دادم و سریع دم گوش متین گفتم:کلید اتاق مهشید دست توهه؟ متین:آره می خوای چی کار؟ عسل:توبده به من کاریت نباشه. متین نگاه مشکوکی بهم انداخت و سعی کرد از تو چشمام چیزی بخونه که سریع پلک هام رو بستم و با یکم عصانیت کف دستم رو گرفتم مقابلش.سری تکون داد و با یکم شک و تردید کلید اتاق مهشید رو گذاشت کف دستم. با یه لبخند مسخره دیگه که احساس می کردم قیافه ام رو شبیه کودن ها کرده یه با اجازه ای زیر لب گفتم و رفتم.طبقه بالا.پله های اول رو که در تیر رس همه قرار داشتم آروم رفتم بالا و وقتی فهمیدم دیگه بقیه نمی تونن من رو ببینن دویدم سمت اتاق مهشید. دستام می لرزید.نمی دونم ولی حساس می کردم الان در رو باز کنم با جنازه مهشید رو به رو می شم. در اتاق رو باز کردم.پلک هام رو بسته بودم بعد آروم بازشون کردم.خدارو شکر جنازه مهشید اینجا نبود ولی اتاق یکم به هم ریخته بود.این بهم ریختگی یکم آشفته ام کرده بود.چون اصلا شبیه شلختگی نبود احساس می کردم یکی وارد اینجا شده وهمه چی رو بهم ریخته. یکم جلوتر که رفتم صدای خرد شدن شیشه رو زیر پاشنه کفشم حس کردم.پام رو بلند کردم که دیدم یه لیوان شکسته افتاده رو زمین.دنبال قطره های خونی چیزی می گشتم که خوش بختانه اونجا نبود. رفتم بیرون و توی سالن نگاهم رو به اتاق های دیگه چرخوندم.یه چندتاییش رو فال گوش ایستادم ولی دیدم صدایی نمیاد.بعدشم می دونستم مانی اینقدر خنگ نیست که مهشید رو از یه اتاق ببره تو اتاق بغل دستیش.این کار خنده دار بود. اتاق مانی! آره آره لابد بردتش اتاق خودش...بیشرف از فرصت استفاده کرده و برده اتاق خودش یه حالی هم باهاش بکنه.ولی چرا تا حالا این کاررو نکرده بود؟اصلا کلید از کجا آورده؟ لابد مهندس گفته این دختره رو یه کاریش بکنه بهش کلید داده اونم برده اتاق خودش.از اونجا هم که طبقه سومه صدا پایین نمیاد راحت داره عشق و حال می کنه رفتم بالا و جلوی در اتاق مانی فال گوش واستادم.دیدم نخیر.هیچ صدایی نمیاد.لابد صدای کفش های منو شنیده ساکت شدن. عسل:مانی!مانی جان بیا یه لحظه کارت دارم سکوت عسل:مانــــی!!! نیلوفر متعجب اومد بیرون و به من نگاه کرد. نیلوفر:توبا مانی چی کار داری؟ یکم با دستپاچه گفتم:چیزه...دیدم پایین تو مهمونی نیست دوستش فریبرز صداش می کرد.سراغش رو ازم گرفت گفتم بیام دنبالش تو اینجا چیکار می کنی ؟ نیلوفر یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که توام با تعجب بود:خب اتاقمه دیگه از خجالت سرخ شدم.خب بنده خدا راست می گه دیگه اتاقشه.این چه سوالی بود من پرسیدم؟ عسل:نه..نه منظورم اینه که چرا پایین نیستی نیلوفر:اومده بودم آرایشم رو تجدید کنم.زیادی عرق کرده بودم یکمش پاک شد آخ ناز بشی الهی موش نخورتت.یه لبخند ازهمون مسخره ها بهش زدم. نیلوفر:خب مانی که اینجا نبود بیا بریم پایین بعد دست من و کشید و کشون کشون برد پایین.باز تو سالن نگاه انداختم ندیدمش.
ازیه چند نفری پرسیدم که اون ها هم ندیده بودنش.از یه پیشخدمت که داشته به چندتا دیگه شون امر و نهی می کرد و بهش می خورد سر پرست بقیه باشه پرسیدم. عسل:آقا مانی رو ندیدی؟ پیشخدمت:آقا مانی؟ عسل:منظورم مهندس کیانیه.همونی که باهاتون هماهنگ کرده واسه مهمونی پیشخدمت:آهان بله.نمی دونم رفتن تو حیاط.به نظرم رفتن پایین پیش خودم فکر کردم این دیگه کیه.مگه پایین تر از اینجاهم هست؟که یهو یادم افتاد... آره...زیر زمین... دیگه موندن رو جایز ندونستم.هر چه قدر سرم رو چرخوندم و دنبال سورن و متین گشتم نبودن.ناچارا تنهایی و بدون گفتن به کسی راه افتادم سمت زیر زمین. خب خونه قدیمی و عمارت نبود بگم که فکر می کردم الان وارد یه زیر زمین تاریک و مخوف می شم که در و دیوارش رو عنکبوت گرفته و از زیر پات موش رد می شه. می دونستم اینجا استخر داره... وای...استخر! نکنه دختره بیچاره رو تو استخر خفه کرده باشه.بیچاره مهشید! رفتم از پله ها پایین.خوب از اینجا که به پایین راه نداره.یادم افتاد یه در پشتی داره ساختمون که به زیر زمین می خوره! ساختمون رو دور زدم و رسیدم به دره! لای در کمی باز بود.آروم در رو باز کردم و در رو دوباره به همون حالت سابق رهاکردم.کفش هام رو در اوردم وگرفتم دستم.صدای تق تق کفشام لوم می داد. پله ها رو رفتم پایین.اولش یه راه روی باریک بود که نه چندان تاریک بود.یعنی لامپ داشت ولی کوچیک و کم نور بود.دیوار ها با کاشی های ریز و خوشگل پوشیده شده بود و با خورده کاشی طرح دلفین و ماهی و اینجور چیزها رو دیوار درست کرده بودن. رسیدم به ته راهرو معلوم بود به سالن استخر می خوره و یه سالن خیلی بزرگه. ریسکش زیاد بود که همین جوری می رفتم جلو. بنابراین تصمیم گرفتم با احتیاط از لبه ی دیوار سرک بکشم ببینم تو سالن چه خبره! وای خدای من!اینجا پراز لاشخوره! یه میز خیلی بزرگ یکم اونطرف تر از استخر بود که کلی آدم هیکلی و قلچماق دورش بودن و داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن!کلی بسته های قرص و کارتون اونجا بود.نفری یه قرص بیاندازین بالا ببینیم کدوم یکیتون می میره یکم خوشحال شیم.تن لش ها! پس مهشید کجاست؟یعنی اینجاهم نیست؟ نه ...نه داره صداش میاد یعنی کجاست؟ صدای داد مهشید رو می شنیدم که همش می گفت:ولم کنید لعنتی ها ولم کنید. و بعد صدای قهقهه های کریه چندتا مرد می اومد. قلبم داشت فشرده می شد.یعنی اون حیوون ها داشتن چی کار می کردن؟درسته مهشید دختر پاکی نبود که بترسم یوقت خدای نکرده باکره بودنش رو ازش بگیرن.ولی به هر حال هرکسی هر چقدر هم بد باشه دوست نداره چندین نفر بریزن سرش و آزارش بدن!اونم کسایی که یه جورایی قاتل بهترین دوستش محسوب می شن! تو فکر راه چاره بودم و زیر لب اون مردها و آبا واجدادشون رو به رگبار فحش بسته بودم که یهو دستی روشونه ام نشست.
صدای خنده ی یه قلچماق از پشتم اومد. مرد- تو این جا چی کار می کنی کوچولو؟ مامانت می دونه تو این جایی؟ بازوهام رو تو دستای زمختش گرفته بود و می خندید. ببند اون حلقت رو، خمیر دندون گرون میشه! آروم سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم. آب دهن نداشتم رو قورت دادم و سعی کردم جدی و با صلابت باشم. آروم، اما با تحکم و غرور خاص خودم گفتم: - ولم کن. مرد- نه نه نه، خانوم کوچولو شما که تا این جا اومدی دیگه زشته همین طوری بری. بعد چشمکی زد و لبش رو چسبوند به گردنم که نزدیک بود بالا بیارم. با صدای فریاد بلندی گفتم: - ولم کن آشغال لعنتی! بعد با آرنجم کوبیدم تو گردنش. ایشاا... شاهرگت قطع شه ننه ات به عزات بشینه. با صدای داد من، مانی داد زد: - چه خبره اون جا؟ مرده که با دست گردنش رو می مالید و زیر لب به من فحش می داد گفت: - هیچی نیست آقا مانی، یه گربه کوچولوست. مرتیکه به من میگه گربه! نمی دونه من چه ببر بنگالی هستم واسه خودم. حتما تا چهار تا پنجول نندازم رو صورتش حالیش نمیشه با کی طرفه! مانی که دیگه داشت کم کم می اومد سمت ما، رو به مرده گفت: - چه خبره شلوغش کردی؟ مرد- آقا گفتم که ... نذاشت مرده حرف بزنه، چون نگاه مانی افتاد به من و خندید. مانی- این گربه رو می گفتی؟ تو این جا چی کار می کنی عزیزم؟ من که حالا با دیدن مانی اون روح سرکش و حاضر جوابم فعال شده بود و انرژی دوباره گرفته بودم، با پرخاشگری و دست های مشت شده گفتم: - مهشید کجاست؟ مانی- اوه، چه گربه ی بداخلاقی! باید حواسمون باشه یه وقت چنگمون نندازه ... بعد دست منو آروم تو دستش گرفت و به ناخن هام دست کشید و یه چشمک زد و ادامه داد: - با این پنجه های کوچولوی ظریفش! با عصبانیت دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و تو چشم هاش که پر از شیطنت بود زل زدم و گفتم: - گفتم مهشید کجاست؟ نشنیدی؟ با خنده ی مستانه ای دست هاش رو برد بالا. مانی- باشه باشه تسلیم، اون جاست. داره با بچه ها عشق و حال می کنه. به طرف ته سالن که اشاره کرده بود راه افتادم که کمرم رو گرفت و انگشت اشارش رو تو هوا تکون داد. مانی- نچ نچ، قرار نیست خوشیشون رو به هم بزنیا. دستش رو از تنم جدا کردم و رفتم جلو. با خنده پشت سرم می اومد. حالا نگاه همه اون هایی که داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن رو من بود و با تعجب بهم خیره شده بودن. چیه؟ حتما فکر کردن یه لقمه ی جدید براشون رسیده. از بینشون مهشید رو دیدم که به صورت نیمه عریان به ستون بسته شده و یه عده لاشخور دورش هستن و دارن اذیتش می کنن. اون هم جیغ می زد و بهشون فحش می داد. میز رو دور زدم و رفتم جلو. یکیشون نگاه هیزش رو دوخت به اندامم و با لبخند زشتی گفت: - آقا مانی، عروسک جدیده؟ مانی از پشت سرم اومد و دستش رو گذاشت رو شونم و با لبخند گفت: - اوه نه نه، چشم هاتون رو درویش کنید. این یکی صاحاب داره! دستش رو از روی شونم کشیدم و دوباره به مهشید خیره شدم. لباس تنش به هم ریخته شده بودن و تقریبا کارآیی خودشون رو از دست داده بودن، جلوی اون همه مرد. مطمئن بودم اگه من جای اون بودم خودم رو می کشتم. حالا مردها با دیدن من دست از سر اون برداشته بودن و یه نور امیدی تو چشم های خسته و گریون مهشید پیدا شد. لباش ورم کرده بود و چند جای تن و گردنش کبود و خون مرده شده بود. - دِ لعنتی تو با این دختر چه کردی؟ مانی- مهندس گفت ساکتش کن. - مهندس گفت ساکتش کن یا این بلا رو سرش بیار؟ تو غلط کردی رفتی تو اتاق مهشید اصلا. کی به تو کلید داده بود؟ مگه کلید دست متین نبود؟ مانی که رنگ نگاهش عوض شده بود و یه کم خشم توش موج می زد با پوزخند گفت: - چیه؟ نکنه فکر کردی فقط همون یدونه کلیده؟ آره؟ نه خانوم کوچولو، مهندس کلید همه ی اتاق ها رو داره، حتی اتاق شما رو. بعدش هم نمی دونستم باید از جنابعالی اجازه بگیرم. - مانی یا همین الان این دختر رو ول می کنی بره تو اتاقش، یا من می رم بالا و جلوی همه آبرو و حیثیتت نداشتت رو می برم. تو واقعا فکر کردی کی هستی که این کار رو با این دختر می کنی؟
مانی عین این گاوها که جلوش پارچه قرمز می گیرن قرمز شده بود و از دماغش دود بیرون می زد.منم دست کمی از اون نداشتم! مانی چند بار با عصبانیت سرش رو تکون داد و به افرادش نگاه کرد که دست از کار کشیده بودن و انگار که یه فیلم جالب دیده باشن به ما خیره شده بودن. مانی سرشون فریاد زد:شما ها واسه چی دارین من و نگاه می کنین؟دِ به کارتون برسید احمق ها... همه از ترس دوباره خودشون رو سرگرم کار کردن.سعی کردم تو همون شلوغی چندتا عکس بیاندازم.بالاخره اصل جنس ها اینجا بود دیگه. مانی:عسل با من بیا عسل:مانی مهشید رو ول کن بره مانی:باشه ولش می کنم تو بیا بریم زل زدم تو چشم هاش و بایه پوزخندگفتم:فکر کردی من بچه ام؟که منو ببری و خر کنی و دوباره این بیچاره اینجا جیغ بزنه؟نه آقا من نه خرم نه گوشام مخملیه. مانی کلافه دستی تو موهاش کرد و رو به یکیشون گفت:بازش کن بفرستش بالا. مرده با اکراه بازش کرد.همه شون یه جوری نگاهم می کردن.اگه راه داشت مطمئنا خرخره م رو می جویدن که خوشی شون رو خراب کردم.اونم تو جاهای حساسش. مهشید با یه تن زخمی و کبود در حالی که تو چشم هاش برق تشکر رو می دیدم لباس هاش رو ازروی زمین برداشت و خواست بپوشه. رفتم جلو و کمکش کردم.دستش رو گذاشت روی شونه ام و آروم با صدای خش داری که از زور گریه وجیغ هایی که زده بود انگار از ته چاه در می اومد گفت:ممنون عسل...ممنون...خوب موقعی رسیدی...ممنون لبخند امیدوارانه ای بهش زدم وگفتم:خواهش می کنم.وظیفه ام بود.من و ببخش!باید بیشتر از این ها مراقبت می بودم.منو ببخش. خواستم ببرمش بالا که مانی نذاشت. مانی:اکبر می برتش تو بیا با من باهات کار دارم. نگاه پر خشمم رو بهش دوختم. عسل:نمی خواد.می خوای باز من و گول بزنی؟ مانی:نه..نه به خدا.می برتش بالا.قول می دم.باشه؟ با شک بهش نگاه کردم.مهشید نگاه خسته ش رو بهم دوخت و یه لبخند بی جونی زد. مهشید:برو عسل:اگه دوباره... مهشید:چیزی نیست...تو برو...نگران نباش... با دلی پر از شک وتردید دنبال مانی راه افتادم.نمی دونستم چی می خواد بهم بگه اما هم دلم شور می زد هم حسابی کنجکاو شده بودم... عسل:مانی کجا می ریم؟ مانی:یه چیز خیلی مهمی رو می خوام بهت بگم عسل:چی؟ مانی:اینجا نمی شه.باید یه جا بریم بتونم باهات حرف بزنم. حالا دیگه رسیده بودیم جلوی در زیر زمین.ایستادم رو به روش وبا یه پوزخند گفتم:فکر می کنی می تونی من و خر کنی؟مانی چرا اینقدر من و ساده فرض می کنی؟رو پیشونی من چیزی نوشته؟ مانی:نه اینطوری نیست که تو فکر می کنی.فقط یکم حرفام مهمه نمی خوام کسی بشنوه باور کن عسل.بریم یه جای خلوت که کسی نشنوه چی دارم بهت می گم دیوونه عسل:خب یکم می ریم جلوتر بگو مانی سری تکون داد وگفت:باشه عسل:حالا در مورد چی هست حرفت؟ مانی:خراب شدن قرص ها یه اشتباه ساده نبوده عمدی بوده عسل:چی؟تو از کجا می دونی؟
مانی- هیــس، یواش تر. گفتم که یه کم بریم جلوتر بهت می گم. نمی خوام کس دیگه ای بفهمه. باید از حرف هاش سر درمی آوردم. بدون شک این یه سر نخ خوب برای ما بود. نمی خواستم زیاد باهاش تنها باشم، اونم یه جایی دور از بقیه. خب مانی آدم خطرناکی بود، نمی خواستم همون بلایی که چند دقیقه پیش سر مهشید آورده بود سر منم بیاره. یه کم جلوتر رفتیم بین درخت ها. خیلی دور نبودیم، اما از دید همه پنهون شده بودیم. من جلوتر از مانی راه می رفتم و به حرف هاش گوش می کردم. دیدم مانی ساکت شد. یک آن ترسیدم. برگشتم طرفش که چندتا از همون قلچماق ها رو دیدم که تی شرت جذب مشکی پوشیده بودن با شلوار سیاه. هیکلشون سه برابر من بود. مانی وسط ایستاده بود و با لبخند ژکوند نگاهم می کرد. دوتا از قلچماق ها این ورش، دوتا هم اون ورش دست به سینه به من نگاه می کردن. اخم کردم و با جذبه ی خاصی گفتم: - خب داشتی می گفتی؟ مانی چند قدم اومد جلوتر که گفتم: - سرجات وایستا. من اون قدر وقت ندارم که تو بخوای دستم بندازی. سریع اون حرف مهمت رو بگو، می خوام به ادامه ی مهمونی برسم. پوزخندی زد و دست هاش رو فرو کرد تو جیب شلوارش.ک ج نگاهم کرد و گفت: - حالا هستیم در خدمتتون. با عصبانیت نگاهش کردم. بهتر بود هر چه زودتر برم پیش سورن. با عصبانیت از کنارش رد شدم که دستم رو محکم گرفت. احساس کردم استخوونام داره خرد میشه. آدم هاش هم حالا در حال آماده باش ایستاده بودن، اما من هنوز همون ژست جسورم رو داشتم. آروم، اما با تحکم گفتم: - ول کن دستم رو لعنتی. مانی پوزخندی زد و گوشش رو آورد جلوتر. مانی- چی گفتی عزیزم؟ صدات برام مفهوم نبود. با کف دست آزادم محکم خوابوندم توی سینش. از بس محکم زدم تکونی خورد، اما دوباره به همون حالت قبلیش ایستاد. با تحکم و این بار با صدای بلندتری گفتم: - دستم رو ول کن مهندس کیانی. مانی قیافش جدی شد و گفت: - شرمنده، حالا حالاها مهمون ما هستی. بعد با ابرو به گنده ها اشاره کرد و گفت: - این خانوم کوچولو رو ببرید. نه، مثل این که قضیه خیلی جدیه. دوتا از آدم هاش اومدن سمتم. مانی دستم رو ول کرد و رفت عقب و باز با همون لبخند مسخرش دست به سینه بهم نگاه کرد. - این جا چه خبره؟ دستتون بهم بخوره خودتون رو از الان مرده بمونید. مثل این که نمی دونید من کیم؟ مردها به مانی نگاه کردن، اونم ابرویی بالا انداخت و گفت: - بی خیال. دوباره اومدن سمتم. یهو خوابوندم تو صورت یکیشون. برگشتم سمت اون یکی و یه راناسیک زدم که جا خالی داد. یه لگد خابوندم تو جای حساسش و برگشتم سمت اولی. خر تو خری شده بود. هر چی حرص و قدرت داشتم سرشون خالی کردم. انگشترهای بزرگ تو دستم صورتشون رو بد جور خش می انداخت. پاشنه های تیز کفشم رو هم فرو می کردم تو بدنشون. دیگه این قدر دور شده بودیم که هیچ کس صدامون رو هم نمی شنید. اسلحه داشتم، اما نمی خواستم ازش استفاده کنم. اونا پنج نفر بودن، منم شش تا گلوله داشتم، اما نمی تونشم همشون رو بکشم. ماموریت به هم می خورد. چاقوم رو هم باید یه فرصت پیدا می کردم که از کنار ران پام برش دارم، اما اینا حتی یه ثانیه هم بهم فرصت نمی دادن. فکر نمی کردن یه جوجه بتونه این همه زخمیشون کنه. مانی هم که انگار داشت کارتون می دید، فقط با لبخند نگاه می کرد. انگار از زجر کشیدن من خوشش می اومد. به انگشترم نگاه کردم. دوربینش چیزیش نشده بود. با نگاه کردن به انگشتام یاد پنجه بکسم افتادم. سریع از زير لباسم درش آوردم و گذاشتم تو اون یکی دستم که خالی بود. ضربه های هوگم حالا موثرتر بود و صورت و بازوهاشون رو زخمی می کرد. یکیشون از پشت منو گرفت و یکی دیگه اشون داشت می اومد سمتم. دوتا پام رو بلند کردم و کوبوندم تو سینش. برگشتم و یه آپرگاد خوابوندم تو فک طرف که فکر کنم فکش در رفت. حسابی خیس عرق بودم. موهام به صورتم چسبیده بود و نفس نفس می زدم. یه کم هم تنم خراش و ضربه دیده بود و خون اومده بود. تا خواستم برم سراغ یکی دیگه اشون، یه چیز از پشت خورد تو سرم. آخ سرم!
سورن:متین عسل رو ندیدی؟ متین نگاهی به دور وبرش کرد وگفت:نه...ازم کلید اتاق مهشید رو خواست منم بهش دادم دیگه نفهمیدم کجا رفت دستی توی موهام فرو بردم و کلافه گفتم:اه لعنتی!ازش غافل شدیم پیداش نیست متین متین:همش دردسره به خدا این دختره.دنبالش گشتی سری تکون دادم و گوشیم رو برداشتم تا برای صدمین بار به عسل زنگ بزنم.باز صدای زن تو گوشم می پیچید."مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا بعدا شماره گیری فرمایید" سورن:اه برنمی داره...من میرم دنبالش متین:ببین با این پسره چی بود اسمش حیوانه کیوانه کیه با این نرفته جایی اخمام گره خورد توی هم. پوزخندی زدم و گفتم:باشه ازش می پرسم. با تمام غرور رفتم سمت همون پسره نمی دونم چرا ولی حس خوبی نسبت بهش نداشتم یعنی با عسل چه نسبتی داره؟یا چه نسبتی داشته؟ اخمام توی هم بود. درست شب به این مهمی این دختره غیبش زده. سورن:ببخشید آقا کیوان کیوان که سرگرم حرف زدن با دوستاش بود یه نگاه خریدارانه از سر تا پا بهم انداخت و با پوزخند گفت:بله؟ نفس عمیقی کشیدم.چطور ازش می پرسیدم عسل رو ندیده؟مطمئنا دستم می انداخت و می گفت زن توهه من چه بدونم صدام رو صاف کردم وگفتم:عسل رو ندیدین؟داشتم دنبالش می گشتم گفتم شاید بازم باشما... کیوان پرید وسط حرفم و گفت:نمی دونم زن شماست من خبری ندارم اه لعنتی همون که گفتم شد. دوباره با همون غرور گفتم:آخه دفعه پیش هم خیلی دنبالش گشتم بعد دیدم که با شماست فکر کردم ازش خبردارید کیوان با یه پوزخند بد نگام کرد و گفت:مثل این که خانومتون زیاد پابند شما نیستن که همش گم می شن دوستاش زدن زیر خنده.قسم می خورم خیلی جلوی خودم رو گرفتم که با مشت نزنم تو دهنش.یه اخم وحشتناک کردم که همه لبخنداشون رو خوردن و ساکت شدن.یه پوزخند به کیوان زدم و سری از روی تاسف براش تکون دادم. رفتم دوباره پیش متین. متین:چی شد؟ سورن:هیچی مردک نفهم منو دست انداخته نه نیست متین:اتاقای خودمون و مهشید رو هم سر زدم کسی نبود.سورن یه چیز می گم ولی هول نکنی ها با اضطراب نگاهش کردم که گفت:سورن مانی هم پیداش نیست باشنیدن این حرف دلم هری ریخت پایین.وای خدای من شب آخری عسل رو کجا برده؟خدایا خودت شاهدی که عین چشمام ازش نگه داری کردم.نذار امانت دار بدی باشم.کمکم کن بتونم پیداش کنم.
متین:سورن سورن خوبی پسر؟سورن چی کار کنیم حالا تو اتاق مانی هم کسی نبود با صدایی که از خشم می لرزید گفتم:تو همین جا بمون پیش مهندس اینجا بهت احتیاجه من می رم دنبالش متین:سورن کجا می خوای بری؟ کلافه سری تکون دادم و گفتم:نمی دونم نمی دونم متین... و قبل از این که منتظر جواب متین بمونم از ساختمون زدم بیرون زیر زمین شاید رفته باشه اونجا رفتم سمت در زیر زمین درش بسته بود و یه قلچماق که دو برابر من هیکل داشت با اسلحه جلوی در ایستاده بود. دستم رو کردم تو جیب شلوارم و یه ابهت خاصی به قیافه ام دادم. سورن:مهندس کیانی کجاست؟ مرد:نمی دونم قربان سورن:می خوام برم داخل مرد یه نگاهی بهم کرد و دوباره عین مجسمه ایستاد سرجای خودش. داد زدم:مگه کری؟گفتم می خوام برم تو سری تکون داد و در رو برام باز کرد. از تموم مکانها فیلم وعکس گرفتم.خوبه به همه مون از اون تجهیزات وصل بود...با دیدن من همه دست از کار کشیدن. سورن:مهندس کیانی کجاست؟ یکیشون گفت:نمی دونیم قربان. سورن:آخرین بار کی اینجا بود؟یعنی کی دیدینش؟ یکی دیگشون گفت:حدود نیم ساعت پیش.با اون خانومه رفتن. با صدای بلند گفتم:کدوم خانوم؟ -همون خانمی که لباس آبی تنشون بود اونقدری دست هام رو مشت کرده بودم که ناخن هام توی گوشم فرو می رفت و پارشون می کرد.به تندی از اون زیرزمین زدم بیرون.تموم باغ رو وجب به وجب گشتم اما دریغ از یه نشون! به سمت انباری ته باغ رفتم.تموم برق هاش خاموش بود چند باز داد زدم. -عسل...عســـل! اما هیچ صدایی نیومد جز پارس سگ هایی که در نزدیکی انباری لونه داشتن. با قفل آهنی در یکم ور رفتم اما باز نشد.با صدای ناصر خان به عقب برگشتم. ناصرخان با تعجب گفت:شما این جا چیکار می کنید مهندس؟این انباری خیلی وقته مخروبه ست. مستاصل نگاهش کردم و اومدم بالا.نفسی کشیدم که بیشتر شبیه آه بود ناصرخان:اتفاقی افتاده؟ سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت:چی شده بگید شاید بتونم کمکتون کنم سورن:باشه بعدا می گم.شما با من کاری داشتید؟ ناصرخان:مهمون ها دارن می رن خوبه شما هم در مراسم خداحافظی باشید به هر حال تا فردا باید به هر سازشون برقصیم پوزخند تلخی زدم و راه افتادم.چندبار در طول راه ازم پرسید که چی شده که منم چیزی نگفتم. بعد از اینکه با اون همه خلافکار عوضی خداحافظی کردیم و همه رفتن همه ولو شدن روی مبل...متین کنارم نشسته بود و دستم رو گرفته بود نادرخان:پس عسل کجاست خیلی وقته ندیدمش.از وسط مهمونی به این ور پیداش نیست لبم و به دندون گرفتم وگفتم:نیست...پیداش نیست همه با تعجب نگاهم کردن. نیلوفر:یعنی چی که نیست؟ ناصرخان:به گوشیش زنگ زدی؟ سورن:هزار بار...ولی خاموشه همه باغ رو گشتم حتی یه رد یه نشون هیچی.هیچی.مانی هم پیداش نیست قسم می خورم مانی رو می کشم.اون با زن من چی کار داره نادرخان:آروم باش پسر هر جا باشه پیداش می شه.مانی با اون چی کار داره؟ نیلوفر آروم به باباش گفت:خیلی وقته تو نخه عسله نفسام عصبی بود.تمام هیکلم با اون نفسای عمیق بالا و پایین می رفت.فقط به یه چیز فکر می کردم.به عسل.به این که الان کجاست و چه بلایی داره سرش میاد.
از همون موقع که گم شد به سردار خبر دادم.اونا قبل از من فهمیده بودن.چون تمامی ردیاب هایی که به عسل وصل ود از کار افتاده بودن.بدون شک تا الان دیگه لو رفته بودیم.اگرمانی عسل رو دزدیده باشه همین امشب کارمون تمومه و میاد همه چی رو لو می ده! در سالن باز شد و مانی اومد تو. با دیدن مانی رفتم جلو یقه اش رو با دستام گرفتم و با خشم فریاد زدم:زن من کجاست لعنتی؟ مانی دور و بر رو متعجب نگاه کرد وگفت:من چه می دونم می خوای جیب هام رو بگرد ببین هست یانه سورن:زر زیادی نزن همه دیدن که آخرین بار تو با عسل بودی عسل کجاست؟ اینقدر محکم قسمت آخر جمله ام رو گفتم که احساس کردم پرده ی گوشش پاره شده.با دستاش سعی کرد هلم بده اما من از اون قوی تر بودم و خشم باعث شده بود قدرتم دو برابر بشه مانی:ولم کن مهندس.آره عسل اومد تو زیر زمین بعدشم با من اومد بالا.بعد هم از هم جدا شدیم.من رفته بودم پیش مهندس سلطانی که امشب نیومده بود باید برای اونم جنس می بردم. پوزخندی زدم وگفتم:چرت نگو یعنی خودش نمی تونسته امشب بیاد مهمونی که تو براش جنس ببری؟ نادرخان از پشت سرم گفت:راست می گه سورن من بهش گفتم بره اونجا مهندس از پله های دفترش افتاده پاش شکسته اما فردا حتما میاد.به مانی گفتم یکم جنس ببره براش که اونم ببینه و فردا حتما بیاد واسه خرید.من مانی رو فرستادم با لحن کلافه ای گفتم:پس عسل کجاست؟همه دیدن اون باتو...اصلا عسل واسه چی باید بیاد زیرزمین؟هان؟ مانی سری تکون داد و گفت:من مهشید رو...من مهشید رو برده بودم پایین یعنی اینم دستور مهندس بوده من بی تقصیرم عسلم اومد دنبالش و داد و بیداد کرد.منم دستور دادم مهشید رو برگردونن سرجای اولش همین.بعد هم با عسل اومدیم بالا و اون اومد تو.باور کن سورن یقه اش رو ول کردم و کلافه خودم رو پرت کردم روی مبل.یه مسیج داشتم. بازش کردم که دیدم سرداره...نوشته بود "هنوز ردیاب ها فعال نشدن.ردی ازش پیدا نکردیم.اگه تونستی یه زنگ به من بزن" بلند شدم.. سورن:خواهش می کنم اگه پیداش شد به منم بگین دارم دیوونه می شم.شب بخیر همه جواب شب بخیرم رو دادن متین هم دنبال من پاشد و اومد... می دونستیم توی راهرو نا امن تر از اونه که بخوایم صحبت کنیم و همه ی دوربین هاتحت نظرمون دارن تا رفتن به اتاق هیچ صحبتی نکردیم.رفتیم داخل اتاق و در و قفل کردم. متین:وای سورن یعنی چی؟عسل کجاست؟یعنی مانی... سورن:راستش من زیادم مطمئن نیستم مانی کاری کرده باشه متین:یعنی دروغش رو باور کردی؟ سورن:نه من همچین حرفی نزدم...فقط اگر مانی این کارو کرده باشه باید الان لومون می داد...تمام ردیاب های عسل هوشمندانه غیر فعال شدن و گوشیش هم خاموشه پس یکی هست که می دونه ما...آروم تر ادامه دادم پلیسیم... متین سری تکون داد وگفت:نمی دونم شاید...شاید هم داره بازیمون می ده سورن:آره اینم ممکنه...ولی اون می تونست فرار کنه چرا مونده؟ متین:نمی دونم شاید کار اون نباشه...چرا اومدی بالا حالا؟دیگه نمی خوای دنبالش بگردی؟ خسته نگاهش کردم و گفتم:همه جا رو دنبالش گشتم هرجایی رو که فکرش رو بکنی اما نبود...نبود متین ..نبود گوشیم رو برداشتم به سردار زنگ زدم... - الو - سلام - سلام پسرم چرا صدات می لرزه - خبری نشد؟ - نه...هیچ نشونی ازش نیست...تو تونستی پیداش کنی؟ - نه هنوز...ازمانی هم پرسیدم نم پس نمی ده - بچه ها یه چیز می گم ولی امیدوارم خودتون رو بتونید کنترل کنید؟ - چی شده؟چی شده عسل مرده؟ - نه..نه پسرم...ما نمی تونیم ماموریت رو به خاطر عسل به هم بزنیم...باید تا فردا صبر کنید - چی دارید می گید؟یعنی می خواهید دست روی دست بذارید تا عسل رو بکشن یا یه بلایی سرش بیارن متین با دست اشاره می کرد که صدام رو بیارم پایین تر...اما من به قدری عصبی بودم که تمام طول اتاق رو راه می رفتم.دستام عرق کرده بود...صدام از شدت خشم می لرزید...هر چندثانیه گوشی رو می داد به دست دیگه ام.دستم مشت شده بود... - نه سورن جان اما ما نمی تونیم این همه زحمت شبانه روزی مون رو از بین ببریم اونم که حالا یک قدم بیشتر تا موفقیت فاصله نداریم.شما کیانی رو تحت نظر بگیرید...هر جا رفت دنبالش کنید اما نذارید مامورت لو بره این یه دستوره سرگرد می فهمی یه دستور - اگه تا فردا بکشنش چی؟اگه بلایی سرش بیارن؟ - من که نمی گم بگیرید راحت بخوابید.دنبالش باشید اما با احتیاط...منم به قدر تو نگران آرمانم اما نباید ماموریت به هم بخوره - چشم قربان.شب بخیر - شب بخیر.هر خبری شد در جریان قرارتون می دم.چشم امیدم شمایید موفق باشید.بدونید که از همه جا پشتیبانیتون می کنم...همین امشب هم کلی مامور تو اون مهمونی بود...اما نمی دونم چطور اونا هم از عسل غافل شدن...ببخشید بچه ها شب خوش گوشی رو قطع کردم مثل این که متین صحبت هامون رو شنید که چیزی نپرسید... تا صبح هیچکدوممون پلک رو هم نذاشتیم...وهر دو به یه چیز فکر می کردیم... که یعنی عسل الان کجاست؟
عسل آروم پلک هام رو باز کردم.تمام تنم درد می کرد وکوفته شده بود.موهام پخش شده بود روی پیشونیم و یکمش داشت تو چشم هام می رفت.خواستم با دستم کنارشون بزنم که دیدم دستم بسته اس. هنوزبه طور کامل به هوش نیومده بودم.مگه اصلا بیهوش بودم که به هوش بیام؟شایدم خواب بودم.نه..نه..اگه خواب بودم چرا اینقدر سر درد دارم. اصلا اینجا کجاست چرا اینقدر تاریکه؟وای خدایا شده عین این فیلم ها.الان لابد یه یارویی با سبیل های چخماقی و هیکل گنده میاد تو.سایه هیکلش عین بابالنگ دراز میافته تو اتاق.با یه لبخند پهن وگشاد یه ظرف غذا می اندازه جلوم... هه چه توهماتی دارم من... خب بهتره به جای خیال پردازی های مسخره بفهمم الان کجام که بتونم راحت تر خودم رو نجات بدم... من تا جایی که یادمه دیشب با مانی اومدم تو باغ و بعدش با کلی قلچماق در افتادم و بعدش... بعدش رو دیگه یادم نمیاد.همه چی تقصیر اون مرتیکه اس.آخر سرم گولم زد...وای نکنه بلایی سرم آورده باشه؟ وای نه!قسم می خورم خودم خره خره ش رو با دندون هام بجوم.نه بابا اگه تا الان اتفاقی افتاده بود که نباید همون لباس تنم باشه...خدارو شکر مثل اینکه سالمم!البته هنوز سالمم.معلوم نیست واسه چی من و آورده اینجا؟یعنی سورن نفهمیده من نیستم؟اصلا چقدر زمان گذشته؟من از کی اینجام؟یعنی تا الان فهمیدن من گم شدم ودنبالم بگردن؟ آها!یه پنجره اینجاست...یه پنجره ی کوچیک که با میله براش حفاظ درست کرده بودن.درست بالای دیوار بود.فکر نمی کنم بتونم از اونجا فرار کنم. اولا،خیلی کوچیکه من از اونجا نمی تونم رد شم! دوما،حفاظ داره میله هاش رو با چی ببرم؟ سوما،اصلا چجوری برم بالای دیوار صاف؟ چهارما،اول باید یه فکری به حال این دست و پای بسته بکنم... بزار ببینم چیزی هست بتونم این پارچه ها رو پاره کنم یانه؟ یه جارو و یکم آشغال گوشه اتاق بود.اتاق که اصلا فرش نداشت و همش موزاییک بود...یه چندتا بیل وکلنگ و وسایل باغبانی هم بود. نکنه خسرو من و دزدیده؟بیچاره خسرو تنها کسی که بهش نمی خوره همون خسروهه... جز یه سری خرت و پرت چیز دیگه ای تو اتاق نبود.من همیشه چاقو تو جیبم بود اما الان نمی دونم چاقوم کجاست...خب این لباسم که جیب نداشت یادمه بسته بودم چاقو رو به رون پام!اما حالا مگه با این دست ها می تونم برش دارم؟یکم اینور اونور کردم که دیدم خدارو شکر هنوزهست.ولی اسلحه ام؟وای خدایا یعنی اون رو هم برداشته؟ عسل:وای مانی می کشمت!کمک...کمـــــــک!یکی بیاد کمکم کنه من اینجا زندانی شدم. آهـــــــــای!کسی اینجا نیست؟یکی بیاد منو نجات بده... ســـــــــورن؟متـــــــین ؟کجایید شما ها؟بیاید کمکم کنید.... وای خدا!کسی اینجا نیست یعنی؟ در باز شد. نگاه عصبیم رو دوختم به در... ببند اون نیشت و مسواک گرون شد!چه لبخند ژکوندی هم می زنه عوضی.... باخنده گفت:چته خانوم موشه؟گلوت درد می کیره اینقدر داد می زنی ها؟مطمئن باش اینجا جز من وتو کس دیگه ای نیست...پس کسی هم نمی تونه نجاتت بده عروسک خوشگل.... عسل:واسه چی من و آوردی اینجا؟می دونی اگه سورن بفهمه چی کارت می کنه؟ مانی:اوه!نه نه قرار نیست بداخلاق بشی ها... عسل:گفتم واسه چی من و آوردی اینجا؟ مانی:فکر کردی من از تو می گذرم؟ عسل:چی؟ مانی:من تا حالا باهر دختری که خوشم اومده بود.بودم...سریع بدستش آرودم و بعد که عطشم خوابید و باهاش حال کردم فرستادمش رفت.تا حالا سابقه نداشته من از کسی خوشم بیاد و باهاش نباشم.یعنی از مادر زاییده نشده دست رد به سینه من بزنه
پوزخندی زدم وگفتم:خب؟این ها چه ربطی به من داره؟ مانی:ربطش اینه که من از تو خوشم اومده...چندبارم بهت گفتم اما تو سرکشی کردی...هر دفعه اومدم سمتت بی محلی کردی و گذاشتی رفتی!این منو تشنه تر می کرد خانوم موشه!من تو رو برای خودم می خواستم!قسم خورده بودم که بهت برسم حالا هم تو تو دستای منی... عسل:یعنی یه شب عشق وحال می ارزید که این کار رو بکنی؟ مانی:نه اشتباه نکن.من اون هایی رو که سریع پیشنهادم رو قبول می کردن فقط واسه یه شب می خواستم اما توی سرکش که هنوز رام نشدی رو واسه خودم می خوام نه برای یه شب...تو با گستاخی خودت من و دیوونه کردی دختر.هر یه اخم و عصبانیت تو من و تشنه تر می کنه... عسل:توی لعنتی دیشب بامن چیکار کردی؟ بلندتر داد زدم:دِ عوضی تو با من چی کار کردی؟ مانی دستاش رو برد بالا به نشونه ی تسلیم و خواست من و آروم کنه.با یه لبخند مسخره گفت:هیچ کاری عزیزم...من آدمی نیستم که به یه دختر کوچولوی ناز تو خواب دست بزنم.این گستاخی توِکه من و دیوونه تر می کنه...تو باید بیدار باشی تا من باهات حال کنم.اصلا از دست زدن به دخترهای خوابیده خوشم نمیاد...توباید بیدار باشی و پا به پای من لذت ببری هرچی نفرت وکینه تو این چند مدت ازش داشتم و ریختم تو چشم هام و با چشم هایی که از عصبانیت سرخ شده بودن و با فریادگفتم:خفه شو لعنتی!تو دستت به من نمی خوره... مانی با یه لبخند کجی روی لبش گفت:مطمئنی؟ پوزخندی زدم وگفتم:آره مطمئنم چون سورن نمی زاره من اینجا بمونم خندید.نه!قهقهه زد...یه قهقهه ی شیطانی و سرخوش دور خودش و اتاق می چرخید...سعی کرد خنده اش رو بخوره. اومد دسته های صندلی رو گرفت. دقیقا بالا سرم بود و صورتش نزدیک به صورتم.نفس های داغش پوستم رو اذیت می کرد.بایه دستش محکم چونه ام رو گرفت و مجبورم کرد که سرم رو بلند کنم.چندبار خواستم چونه ام رو از دستش بکشم بیرون که زورم بهش نرسید... دیگه نمی خندید.تو تمام اجزای صورتش خشم وعصبانیت موج می زد. با یه پوزخند گفت: سورن جونت الان نشسته پای معامله با مشتری ها...یکم دنبالت گشت.دید نیستی بیخیالت شد.فکر می کنی براش ارزش داری؟حتی همون متینی که اینقدر دوستش داشتی و داداش داداش می کردی حال بیخیال نشسته پای معامله با مشتری ها... عسل:ساکت شو دروغ می گی مانی قیافه مظلومی به خودش گرفت و با لحن بچگانه ای گفت:نه به خدا دوروخ نمی گم...سورن ومتین الان دارن معامله می کنن و حالش رو می برن...آخی!نازی...شوهر و داداش جونت به فکرت نیستن؟اشکالی نداله عزیزم خودم قوفونت می شم... بازم زد زیر خنده... آره راست می گفت. سورن ومتین الان پای معامله ان...یعنی حق هم دارن قرارمون هم از اول تو ماموریت همین بوده.منم که انتظار ندارم ماموریت رو ول کنن و بیافتن دنبال من... طبق قرارو نقشه مون قرار بود امروز آخرین روز باشه...
یعنی ما هنوز تو همون باغیم؟ اگه مانی منو آورده باشه یه جای دیگه و هیچ کس نفهمه من کجام چی؟ اگه همین جا سرم بلا بیاره و منو سر به نیست کنه چی؟ مانی- چی شد؟ ناراحت شدی؟ گفتم که، بهشون فکر نکن. من خودم همه جوره پشتتم. - تو چطور به خودت اجازه ی همچین کاری رو دادی؟ تو نمی دونی سورن بالاخره پیدات می کنه؟ من زن سورنم. من زن شریک نصیریم. این برات گرون تموم میشه مهندس بیخودی. تو فقط یه مهندس مسخره ای که هر چی باره می اندازن رو دوش تو و آخرش یه حقوق بخور و نمیر بهت می دن، اما من زن سورن سرمایه دارم. خیلی برات گرون تموم میشه، خیلی مانی. باز هم می خندید. - تو مستی؟ دوباره اومد جلو و دستاش رو گذاشت رو دسته های صندلیم. چشم هاش رو خمار کرد و یه کم شل شد و با لحن کشداری گفت: - آره ... عزیزم ... من مستم ... مست تو ... حسابی می خوام بخورمت خوشگله! بعد دوباره پاشد و خندید. - نه حرفم رو پس می گیرم، تو مست نیستی، دیوونه ای. مانی پوزخندی زد و گفت: - خوب هر چی دوست داری بهم می گیا خانوم موشه! یهو دیدی آقا گربه هه عصبانی شد و تو رو خورد کوچولو. - تو واقعا نمی ترسی؟ مانی شونه ای بالا انداخت و گفت: - از چی؟ - از این که سورن بفهمه تو چی کار کردی و این کار تو باعث بشه شراکتشون به هم بخوره. می دونی اون وقت نصیری با تو چی کار می کنه؟ مانی بی خیال شونه هاش رو بالا انداخت و یه صندلی از کنار کشید جلو و برعکس نشست روش و دست هاش رو گذاشت رو هم، روی لبه ی صندلی و چونش رو تکیه داد به دست هاش. مانی- چی کار می خواد بکنه؟ نصیری خودش داره سقوط می کنه. دیگه نصیری وجود نداره که بخواد منو دعوا کنه خانوم موشه. با تعجب گفتم: - منظورت چیه؟ یعنی چی نصیری داره سقوط می کنه؟ مانی- تو که بهتر می دونی خانوم پلیسه. گر گرفتم و داغ شدم. داشتم آتیش می گرفتم. این از کجا می دونست؟ خدایا، نکنه بلایی سر سورن و متین آورده باشه؟ انگار از قیافم حالات درونیم رو فهمیدکه خندید و گفت: - چیه؟ یه دستی خوردی، آره؟ سعی کردم خودم رو نبازم. سری تکون دادم و با لحنی که سعی می کردم خونسرد باشه گفتم: - چی می گی تو؟ حالت خوبه؟ خانوم پلیسه دیگه کیه؟ مانی- هه! بس کن عسل خانوم. من همه چیز رو می دونم. این که تو و متین و سورن هر سه تون پلیسید و اومدید این جا دست نصیری رو رو کنید. - تو توهّم زدی. مانی- اصلا هم این طور نیست. من همه چیز رو می دونم. - آها، اون وقت از کجا؟ مانی- یادته داشتی با کیوان دوست فریبرز تو اتاقت حرف می زدی خانوم کوچولو؟ وای، نکنه کیوان لج کرده و رفته همه چیز رو گذاشته کف دست این یارو؟ من که ازش خواهش کردم این کار رو نکنه. وای خدا، پس واقعا راست میگه همه چیز رو می دونه. بی اختیار از دهنم پرید: - کیوان؟ مانی- نه نترس، اون چیزی نگفته. وقتی اومدم بالا تا پیرهنم رو که روش نوشيدني ریخته بود عوض کنم، صدای تو و کیوان رو از تو اتاقتون شنیدم. با اجازتون فال گوش وایستادم و بعدش همه چی رو لو دادی. - پس چرا دمت رو نذاشتی رو کولت که فرار کنی؟ مانی- از کجا می دونی من الان فرار نکردم؟ البته با تو. راست می گفت. خودمم به این فکر کرده بودم که مانی منو بیهوش کرده باشه و بعد هم شبونه گذاشته باشه تو ماشین و الفرار.
نمی دونم یکم به مغزم فشار آوردم.مانی که دید دیگه چیزی نمی گم و ساکتم.پوزخندی زد و رفت بیرون... خدایا الان کجام یعنی؟صدای پارس سگ من و از فکر آورد بیرون... بعدش صدای چندتا مرد اومد که داشتن باهم صحبت می کردن...البته خیلی واضح نبود.اما می دونستم که نزدیکه همینجان...از پنجره صداشون می اومد تو...همه وجودم گوش شد که به حرف هاشون گوش کنم. -دِ خفه کن این لامصب هارو سرمو رو بردن - لابد گشنه شونه...بزار یکم گوشت واسشون بزارم -خوب زنجیرشون کن. -واسه چی حالا داری حرص می خوری؟مگه چه خبره -مهندس امروز کلی مهمون کله گنده داره...نباید این سگ ها جلو دست و پا باشن... وای آخ جونمی...پس من هنوز تو ویلام...خدایا شکرت...بزار ببیم دقیقا الان کجام...خب اگه قراره سگ ها رو این بالا ببنده و براشون گوشت بزاره پس حتما اینجا لونه ی سگ هاست... آره..آره!یادم اومد...تو اون نقشه که اونروز خودم کشیدم ته باغ یه لونه ی سگ بود.جلوی باغ هم یه لونه ی دیگه...الان باید بفهمم این کدوم لونه اس.به احتمال زیاد جلوییه نیست.چون مانی می دونست که اگه همون جلو من و بزاره داد می زنم وهمه صدام رو می شنون...پس باید الان تو لون آخریه باشم...آره خودِ خودشه...بغل دست لونه ی سگ ها یه انباری خراب بود که چندتا پله می خورد به زیر زمین...پس من اونجام...اینجوری هیچکس صدام رو نمی شنوه چون خیلی از ساختمون ویلا دورم.باز خدارو شکر که هنوز تو ویلام ومن و جای دیگه ای نبرده اینجوری احتمال نجات پیداکردنم بیشتره...اگه بچه ها نوپو بریزن اینجا بدون شک من و پیدا می کنن... سورن پای میز معامله نشسته بودیم تمام فکر و ذکرم پیش عسل بود.لعنتی مانی رفت بیرون اما اونقدر این تو پای من و متین گیر بود که هیچکدوم نمی تونستیم بریم دنبالش.تا 1ساعت دیگه بچه ها می ریختن اینجا دعا دعا می کردم عسل طوریش نشده باشه و بچه ها بتونن سالم پیداش کنن. نادرخان که دید تو فکرم چندباری سری از روی تاسف تکون داد و سرگرم خوش وبش با مهموناش شد.6 تا مرد کت و شلواری و آراسته که اگه زیاد هم دقت می کردی می دیدی خیلی هم به قیافه اشون نمی خورد خلافکار باشن. نه خبری از اون سبیل های از بناگوش در رفته و پرپشت بود.نه هیکل غول آسا و بوی گند. خنده ام گرفته بود.همه تیپ دکتری و مهندسی. خوش تیپ اتو کشیده سر میز قمار.قماری که جون جووون ها توش شرط بندی می شه.این قرص ها همین طوری کشنده بودن وای به حالا که درصد ها قاطی شده و هر روز داره قربانی می گیره.کاش عسل اینجا بود کاش بود و نتیجه ی ماموریت رو می دید.هعی عسل...توکجایی دختر؟ با صدای متین به خودم اومدم. متین:کجایی سورن؟خیلی پکری؟ نگاهی بهش انداختم.نگاهی پر از غصه...دوباره به جمع پیوستم و تمام صحبت هاشون رو سخاوتمندانه ظبط کردم. با دیدن مانی دوباره قلبم ریخت یه پوزخند کثیف روی لباش بود.نشست پیشمون و وارد بحث شد. سلطانی:خب نصیری جان...من مشتری دائم قرصات بودم چه قرص های لاغری چه شادی آورها. شادی آور یا پیام آور مرگ؟نماینده ی عزرائیل بگید فکر کنم بهتر باشه.حتی خودشون هم بعد از به کار بردن این اسم می خندیدن. سلطانی ادامه داد:اما شنیدم جدیدا قرص هاتون مشکل پیدا کرده.شنیدم چند نفری... مانی خونسردانه پرید وسط حرفش و گفت:از شما بعیده جناب سلطانی.شما که از دوستان گرمابه و گلستان مهندس هستید چرا این حرف رو می زنید؟مهندس هیچوقت کاری نکرده که بخواد ضرری واسه دیگران داشته باشه.اون ها هم یه مشت شایعاته.خودتون که می دونید تو این بازار دیگه دست زیاد شده.رقیب ها هم چشم ندارن موفقیت ما رو ببینن و سعی در خراب کردن وجهه مهندس پیش شما دارن.نفرمایید این حرفا رو مهندس...نفرمایید نصیری لبخندی به مانی زد و سرش رو به معنای آفرین تکون داد. مانی هم سرش رو به معنای احترام آورد پایین و لبخند زد.اما من بیشتر حس کردم یه پوزخند بوده.
فاضلی که یکی دیگه از خلافکار ها بود و تقریبا سنش بیشتر از همه بود گفت: - در درستکاری مهندس نصیری که شکی نیست، اما این شایعات خیلی ما رو ترسونده. الان هم تمام آقایون تا حدودی دو دلن که معامله کنن یا نه. کسرایی یه مرد حدود چهل وپنج ساله با چشم های نافذ و مشکی، در تایید حرف فاضلی گفت: - درست می گن. شما که می دونید از نظر قانون ما دارین کاری خلاف قانون می کنیم. این قرص ها رو مورد دار می دونن و کلی جرم داره، چه برسه حالا که دیگه این قرص ها احتمال می ره کشنده هم باشه. شما باید ما رو درک کنید مهندس. ما نمی خوایم با این قرص ها کسی رو به کشتن بدیم که آتویی بشه دست پلیس. محتشم- این قرص ها دردسرشون هم زیاده. مهندس نصیری که حالا حسابی شاکی شده بود، با یه ابهت خاصی گفت: - میل خودتونه. من به شما اطمینان می دم که این قرص ها سالم سالمه. پاپوش دوختن برای ما. شما هم اگر قصد دارید با این حرفا قیمت رو بیارید پایین، باید بگم که نمیشه. حالا میل خودتونه که معامله کنید یا نه. سورن- شما می دونید مهندس بزرگ ترین شرکت تولید قرص شادی آور رو داره. اگر بخواید از شرکت های کوچیک تر که نه نامی تو این عرصه دارن نه از کیفیت محصولاتشون خبر دارید خرید کنید مطمئنا سرمایه بیشتری رو از دست می دید. به نظر من رقیب های مهندس خودشون رو در حد شرکت ما ندونستن و با این شایعات و کارهای مسخره می خوان خودشون رو بکشن بالا. جز این دلیل دیگه ای نداره. آقایون با سر حرفم رو تایید کردن و بعد از کمی صحبت کردن با هم، در آخر قرارداد رو امضا کردن.
*** مانی دوباره اومد تو. سعی کردم یه قیافه ی خونسرد به خودم بگیرم. مانی- گشنت نیست؟ - نه. مانی- ولی سگ های ما خیلی گشنن. بعد چشمکی زد و خندید. - منظور از سگ ها خودتی دیگه؟ آره؟ مانی با یه لحن تهاجمی گفت: - عسل داری خیلی بلبل زبونی می کنیا، مراقب خودت باش چون یهو دیدی مجبور شدم زبونت رو درسته بخورم. آره، من قد همون سگ ها گشنمه. می خوای بهت نشون بدم؟ بعد با یه پوزخند مسخره اومد سمتم. صورت هامون پنج سانت بیشتر با هم فاصله نداشت. نگاهش بین چشم هام و لب هام سرگردون بود. می خواست با این کارش منو بترسونه. اگه دستام باز بود تا الان حقش رو گذاشته بودم کف دستش. دست که هیچی، با همون پاهامم می تونستم کار دستش بدم، ولی حیف که دست و پاهام بسته بود و نمی تونستم تکون بخورم. تو یه حرکت ناگهانی صورتش اورد نزديك صورتم،حالم داشت به هم می خورد. دندونام که بسته نبود!یه گاز محکم گرفتم. مزه ی شوری خون رو تو دهنم حس می کردم و این بیشتر حالم رو به هم می زد. انگار که زیاد دردش نیومده بود. تمام قدرت و نفرتم رو جمع کردم و یه گاز محکم تر از قبلی گرفتم. این دفعه علاوه بر مزه ی خون احساس کردم پوستش هم کنده شده، البته فقط احساس کردم. سریع صورتش رو پس کشید و منم تمام آب دهنم رو که خونی شده بود تف کردم رو زمین. با دستمال کاغذی هی صورتش رو پاک می کرد و دوباره خون می اومد. مانی- تو وحشی هستی دختر، نگاه کن چی کار کردی؟ نه، انگار این طوری نمیشه، باید یه طور دیگه حالیت کنم. اومد سمتم و دستم رو باز کرد. پاهامم باز کرد و منو کشون کشون برد تو یه اتاق دیگه. نه، انگار انباری بزرگی بود. یه راهروی نسبتا بزرگ داشت که دو سه تا اتاق این ور و اون ورش بود. لابد انباری نبوده، یه خونه بوده. نمی دونم برای چی این جا رو ساخته بودن، آخه به خونه هم نمی خورد. بیشتر شبیه زندان بود. شایدم یه جای مخصوصه واسه گروگان گیری. منو برد تو یه اتاق دیگه که ته راهرو بود. در رو باز کرد و من و پرت کرد تو اتاق.
نه این یکی انگار سرش به تنش می ارزه.یه اتاق ساده که اکثر وسایلاش سفید ومشکی بود.تو این به اصطلاح انباری همچین اتاقی تقریبا عجیب بود. مانی با یه لحن مسخره ای گفت:ببینم حالا می خوای چی کار کنی خانوم کوچولو؟ببینم هنوزم فکر می کنی سورن جونت میاد نجاتت بده؟ عسل:آره به کوری چشم تو میاد. مانی:فکر می کنی خیلی شجاعی آره؟ عسل:خب آره من یه پلیسم خیلی خوب می تونم از خودم دفاع کنم. مانی:هر چقدرم که زرنگ و باهوش باشی نمی تونی ازدست من فرار کنی عسل خانوم.من از تو قوی ترم بعدشم...در اتاق که قفله. به درنگاه کردم که مانی توی چارچوبش ایستاده بود و در باز بود. عسل:نه این در که قفل نیست؟ اومد جلو و با پشت دستش در و بست و همین طور که روش به طرف من بود دستاش رو برد پشتش و در رو قفل کرد. بایه لبخند مسخره و چشم های پراز شرارت گفت:حالا که قفله عسل:تو دستت به من نمی خوره داغ خودم و به دلت می زارم مانی با چشم هایی که داشت از کاسه در می اومد گفت:عجب آدمی هستی تو دختر!یعنی حالا هم فکر می کنی من نمی تونم کاری بکنم؟نه مثل اینکه زیادی باهات خوب برخورد کردم پررو شدی...حالا بهت نشون می دم که می تونم یا نمی تونم. دستش رو برد سمت کمربندش و باز کرد و انداخت گوشه اتاق دکمه های بلیزشم دونه دونه باز کرد و پیرهنش رو در آورد. دستش رو برد سمت شلوارش که... داد زدم:خودم و می کشم.اونوقت نمی تونی بهم دست بزنی مانی قهقهه ای سر داد وگفت:یعنی حاضری بمیری ولی با من نباشی؟بهم بر می خوره ها عسل:من واسه دفاع از ناموس خودم هر کاری می کنم.حتی تو رو هم می کشم. مانی:خب بکش!ببینم با چی می خوای من و بکشی؟با اسلحه ات؟ بعد اسلحه ام رو از جیبش در آورد و گرفت توی هوا و باسر بهش اشاره کرد:این که دست منه نکنه با اون پنجه های کوچولوت می خوای من و خفه کنی پیشی ملوس؟ من نفهمیدم به خدا!دودقیقه خانوم موشه ام دو دقیقه پیشی ملوس!حیوون ها رو قاطی کرده انگار حیوون! خب چاقوم رو دربیارم و بزنم تو شکمش.اولا می گم داشتم از ناموس خودم دفاع می کردم. دوما هرچی باشه مانی یه خلافکاره بزرگه و دست راست نادرخان!اعدام رو شاخشه پس بود و نبودش دیگه زیاد مهم نیست.الکی ده تا دادگاه هم بره بیاد باز اعدامه حکمش دیگه.یه متهم کم تر بهتر!وقت قاضی بنده خدا هم گرفته نمی شه اما اگه چاقو رو ازم بگیره چی؟اون وقت دلم رو به چی خوش کنم؟دیگه اون وقت راهی جز مرگ خودم نمی بینم.پس بذارم تو یه موقعیت خوب دخلش رو بیارم. -کی می خوای دخلش رو بیاری؟وفتی زد ناکارت کرد؟ - خودت که داری خوب می بینی وجدان جان.الان اگه بزنمش ممکنه تو یه حرکت چاقو رو ازم بگیره و بدبختم کنه - نمی دونم می خوای چی کار کنی ولی هر کاری می کنی مراقب خودت باش.موفق باشی -باشه ممنون. مانی آروم اومد سمتم.نمی دونستم درست و حسابی باید چی کار کنم.خیلی آموزش دیده بودم ولی انگار از یادم رفته بودن. با یه لبخند شیطانی و پر از شهوت داشت می اومد سراغم. دور و برم رو نگاه کردم.یه گلدون شیشه ای روی میز کنار تخت بود که توش گل های مصنوعی بود.سریع برداشتمش و عین یه شمشیر تو هوا چرخوندمش و گل هاش ریخت رو زمین.انگار دارم واسه مانی فیلم بازی می کنم که این طور بالذت بهم خیره شده و می خنده. اومد جلوتر.
- نیا جلو، وگرنه تو کله ات خردش می کنم. مانی- جوجه تر ازاین حرف هایی که بخوای منو بزنی. خیالت راحت، تو عرضه ی این کارها رو نداری پلیس کوچولو. - نیا جلو. جدی جدی می زنما! با یه حرکت پرید سمتم و منو تو بغلش گرفت. با زور و زحمت دستم رو گرفتم بالا و گلدون رو تو کمرش خرد کردم. مانی- آی، وحشی! - گفتم که نیا جلو. ازم جدا شد و به کمرش دست کشید. چون به غیر از یه رکابی چیزی تنش نبود، گلدونه زخمیش کرده بود و رکابی سفیدش یه کم خونی شده بود. اما این منو راضی نمی کرد، چون هنوز سر پا بود و اون زخم ها خیلی سطحی و کوچولو بودن و از پا نمی انداختنش. یه کم که شیشه ها رو از خودش جدا کرد، دوباره اومد سمتم. این بار یه تیکه شیشه شکسته تو دستم بود که به مراتب خطرناک تر از دفعه ی قبل بود. هر چقدر که پسش می زدم و بهش فحش می دادم حریص تر می شد عوضی. باز همون نگاه برگشت تو چشم هاش، همون هوس، همون شرارت و همون شیطنت. - لعنتی نیا جلو. نمی خوام بکشمت مانی، پس نیا جلو. مانی با لبخند نگاهم می کرد و این بیشتر حرصم می داد. دست برد سمت رکابیش و با یه حرکت سریع از تنش درآورد. اومد سمت من. رفتم عقب. اون یه قدم می اومد جلو و من یه قدم می رفتم عقب. اون قدری رفتم عقب که افتادم روی تخت. مانی- آخ، موش کوچولو افتاد سر جاش! و با لبخند صورتش رو بهم نزدیک کرد. - مانی شاهرگت رو می زنم. به خدا قسم می زنم. مانی- دِ بزن لعنتی، پس چرا همش زر مفت می زنی؟ دیدی گفتم عرضه اش رو نداری؟ سعی کرد شیشه رو از دستم بگیره. شیشه رو کشیدم که خورد به بازوش و یه زخم سطحی دیگه رو دستش ایجاد شد. البته خیلی هم سطحی نبود، خیلی بریده بود. لعنتی هم شانسی داره ها، اگه من بودم الان دستم از جاش قطع شده بود، ولی این هرکول فقط دستش برید. ولی بدجوری برید ها، خون فواره می زد. زیر لب چندتا فحش داد و رفت عقب. رکابیش رو از زمین برداشت و خون دستش رو باهاش پاک کرد. از روی تخت بلند شدم. یه جون دیگه گرفته بودم. من به همین ضربه های کوچیک هم راضی بودم. می دونستم از پا درش میارم. رکابی سفیدش رو که حالا چیزی از اون سفیدی باقی نمونده بود و خونی شده بود، انداخت روی زمین و باز هم وحشی تر اومد سراغم. این دفعه برق نگاهش فرق داشت. اون هوس بود، اما عصبانیت هم بود. با نگاهش بهم فهموند که تیکه پارم می کنه. مثل نگاه گرگ گرسنه ای بود که به بره ی کوچیکی چشم دوخته بود و می خواست با دندوناش تیکه تیکش بکنه و گوشتش رو بخوره. این بار واقعا نگاهش ترسناک بود. باز یه تیکه از گلدون رو با احتیاط دستم گرفتم و گرفتم رو به روش. لباش رو می جوید.شیشه رو گذاشتم روی مچ دست چپم. - نیا جلو، خودم رو می کشم. مانی پوزخندی زد و گفت: - بکش. فکر کردی خیلی واسم مهمی؟ یا فکر کردی عاشق چشم و ابروتم که می خوام باهات باشم؟ نه خانوم، این خبرا نیست. من می خوام باهات باشم چون تو سرکشی، گستاخی و وحشی و بهم رو نمی دی. منم می خواستم هم به خودت هم به خودم ثابت کنم که اگر تو رو بخوام بهت می رسم و حالش رو می برم. - چرا فرار نکردی؟ چرا موندی؟ می خوای دستگیرت کنن؟ موندی با من حال کنی و بگیرنت اعدام بشی؟
مانی- نه، من عشق وحالم رو با تو می کنم و بعدش سر نصیری و سورن و متین رو می کنم زیر آب، بعد هم با پول ها و قرص ها فرار می کنم. - به همین راحتی؟ مانی با لحن مسخره ای گفت: - به همین راحتی! - تو واقعا کودنی! من واقعا نمی فهمم تو چرا هنوز موندی؟ از تویی که دم از زرنگی می زدی و خودت رو خیلی ماهر و کار کشته می دونستی بعیده که بمونی و دم به تله بدی. تو واقعا احمقی، یه احمق بزرگ! مانی پوزخندی زد و گفت: - من دیگه آخر خطم. برام مهم نبود برم یا بمونم. - چرا؟ می تونستی فرار کنی و بری و خودت رو نجات بدی. باز تلخ خندید و گفت: - از دست شماها خودم رو نجات بدم، از دست این مرضی که تو وجودمه چی؟ می تونم فرار کنم؟ با تعجب گفتم: - مرض؟ اومد جلو و سریع شیشه رو از دستم کشید و پرتش کرد کنار.بهم نزديك شد و با اون دستش موهام رو نوازش می کرد. با چشم های هیزش زل زده بود تو چشم هام. لب هاش به قدری به صورتم نزدیک بود که وقتی حرف می زد نفسش به لب هام می خورد. دهنش بوی بد می داد و این حالم رو بدتر می کرد. مانی- دیگه شیشه دستت نگیر، ممکنه دستت رو زخمی کنی خانوم کوچولو، عین دست من که زخمیش کردی. و بعد با سر به دستش اشاره کرد. هر چقدر سعی کردم خودم رو از حصار دست هاش آزاد کنم نشد که نشد. هر لحظه حلقه ی دست هاش رو تنگ تر می کرد. داشت احساس خفگی بهم دست می داد. فقط دنبال یه امداد غیبی بودم. - ولم کن عوضی. چه مرضی؟آروم دم گوشم گفت: - من تومور دارم، یه تومور بدخیم که دکترها جوابم کردن. فکر می کنی واسه چی زود عصبی می شم؟ واسه همین توموری که تو سرمه و سرم رو درد میاره. فکر می کنی سارا واسه چی رفت؟ واسه همین دیگه. می موندم یا می رفتم فرق نمی کرد که بالاخره دارم می میرم دیگه. سعی کردم تقلا کنم و خودم رو ازكنارش بکشم بیرون. باورم نمی شد. یعنی مریض بود؟ حتما بوده دیگه. اما این چه ربطی به من داره؟ الان این مهمه که خودم رو از توی آغوش کثیف این مرد دربیارم. حسابی تقلا کردم. به زحمت پام رو آوردم بالا و زدم وسط پاش. افتاد روی زمین. فقط فحش می داد و ناله می کرد. از درد داشت می مرد. آخه بدجوری زدم، یعنی تواین کار تبحر خاصی داشتم! یه کم که بهتر شد، پا شد و لنگان لنگان اومد سمت من. نفس نفس می زدم. دیگه طاقت نداشتم. اومد سمتم. هولش دادم و با هاش در گیر شدم. یکی اون می زد یکی من. حالا دیگه وقتش بود. یه راناسیک خوابوندم تو گردنش و با پام زدم توی دلش. اونم با مشت و لگد افتاده بود به جونم. چندتا هوگ زدم تو صورتش که حسابی منگش کرد. مشت ها و لگدهام رو با قدرت می زدم، اما نفسم داشت بند می اومد. با اون لباس نمی تونستم زیاد کاری بکنم.

پست اخر هم اینه بیا و ببینید حال کنید...

چاقوم رو درآوردم و گرفتم دستم. اومد جلو. چندتا ضربه زدم که جا خالی داد و خواست چاقو رو ازم بگیره. چاقو رو محکم کشیدم و دستش باز برید و رفت عقب. حالا هر دو تا دستش زخمی بود. از دیدن اون همه خون چندشم شد، اما مهم نبود، باید می مرد. می مرد تا من زنده بمونم. این بهترین راه بود. چاقو رو گرفتم دستم و قلبش رو نشونه گرفتم. سریع جا خالی داد و چاقو فرو رفت تو گچ دیوار. با تمام قدرتش دوید سمت من و هولم داد که خوردم به دیوار. از درد و خستگی سر خوردم و پایین دیوار نشستم. نفس نفس می زدم. سرخ شده بودم و به سرفه افتاده بودم. اونم دست کمی از من نداشت. هنوز وسط اتاق ایستاده بود. نگاه کردن بهش هم کفاره می خواست، چه برسه به این که باهاش تن به تن درگیر بشی. دست هاش رو گذاشته بود روی زانوش و نفس نفس می زد و به خس خس افتاده بود که یه دفعه از بالا صدای شلیک اومد. بعدش هم صدای "ایست ایست" اومد و باز هم صدای شلیک. صدای پارس سگ ها هم می اومد که معلوم بود حسابی وحشی شدن. مانی- یعنی چی شده؟ با لبخند گفتم: - نمی دونم. نگاه مشکوکش رو بهم دوخت و من بی خیال، شونه هام رو انداختم بالا. سریع شلوارش رو پوشید و دکمه هاش رو بست. پیراهنش رو برداشت و در حالی که می پوشیدش گفت: - از این جاتکون نمی خوری. فکر نکن کارم باهات تموم شده. نه، هنوز باهات کار دارم خانوم کوچولو. سریع پیراهنش رو تنش کرد و دکمه هاش رو بسته نبسته رفت بالا.
*** بچه های نوپو اومده بودن. همه ی خلافکارها رنگ به رخساره نداشتن و داشتن با گچ دیوار خودشون رو استتار می کردن. نمی ارزید ریسک کنیم و ما هم به سمتشون اسلحه بگیریم و خودمون رو لو بدیم. به هر حال من و متین دو نفر بودیم و اونا هشت نفر، به علاوه ی کلی بادیگارد که همراه آقایون تشریف آورده بودن و کلی هم محافظ خود ویلا. منم قیافم رو مضطرب نشون دادم. سلطانی- چی شده؟ یکی از محافظ ها که رفته بود پشت پنجره و داشت از لای پرده به حیاط نگاه می کرد گفت: - گیر افتادیم. نیروهای ویژه محاصرمون کردن. فاضلی- همش تقصیر شماست مهندس. باید می فهمیدیم دیگه لو رفتید و مهره ی سوخته شدید. محتشم- نباید بهتون اعتماد می کردیم. کسرایی- همه ی ما به خاطر شما گیر افتادیم. ناصرخان- به جای این حرف ها فکر راه چاره باشید. دیگه نمی خواستم اون جا بمونم. سریع دویدم از در پشتی برم بیرون. نادرخان- کجا سورن؟ سورن- باید فکر فرار باشید، وایستادید حرف می زنید؟ من رفتم. دویدم بیرون. اسلحم دستم بود. چند نفری بهم شلیک کردن که جا خالی دادم. نادری- نزنید، سرگرده. دستی براش تکون دادم و دویدم تو باغ که دیدم مانی سریع از انباری زد بیرون. پس حدسم درست بود، عسل رو اون جا قایم کرده، اما چرا نرفته؟ یادش رفت در رو قفل کنه. داشت اون ور سر و گوش آب می داد. سورن- نادری همشون تو هستن. برید تو. بیست و سه نفرن و همه مسلح. نادری از اون سر باغ داد زد: - چشم قربان. همه ی محافظ های توی حیاط کشته شده بودن. خوشبختانه مثل این که ما خیلی تلفات نداشتیم. با احتیاط که مانی متوجه من نشه، رفتم داخل انباری. خدا کنه عسل این جا باشه، اونم صحیح و سالم.
عسل اینقدر خوشحال بودم که می خواستم بپر بپر کنم و جیغ بکشم...کاش حداقل در و دوباره قفل نمی کرد یعنی بالا چه خبر بود؟اون صدای ایست ایست مال برو بچه های نوپو بود...آخ جون بالاخره رسیدن...خدارو شکر که بلایی سرم نیاورد مانی مگرنه دیگه اومدنشون خوشحالم نمی کرد. با صدای کسی که تو راهرو می دوید،همه وجودم رو گوش کردم تا ببینم کیه؟حتما مانی عوضی سر و گوش آب داده و برگشته تا نگرفتنش یه بلایی سر من بیاره که دلش نمونه یوقت. باصدای یه آشنا دلم گرم شد. سورن:عسل.عســـــل!توکجایی؟ توی راهرو می دوید و من رو صدا می زد.تمام نیرویی رو که برم باقی مونده بود جمع کردم و صداش زدم. -ســـــــــورن.سورن من اینجام. سورن:الان میام پیشت همونجا بمون. صدای نفس هاش رو از پشت در می شنیدم.این نفس ها دلم رو گرم می کرد.خدایا دلم چقدر براش تنگ شده...کاش هر چه زودتر بیاد تو و ببینمش. سورن:عسل درو باز کن. عسل:مانی درو قفل کرده.سورن واقعا بالا چه خبره؟چی شده؟ سورن با خنده گفت:همه چی تموم شد.همه رو گرفتن...دیگه یه نفس راحت می کشیم. عسل:خدایا شکرت!نادر وناصر هم گرفتید؟ سورن:بله سرکار خانوم!همه رو گرفتن جز این مانی گور به گور شده...که از دیشب باتو غیبش زده...ولی ناراحت نباش اونم می گیریم.عسل برو کنار می خوام در و بشکنمش. رفتم عقب. سورن چندتا ضربه ی بزرگ با پا به در زد.اما درش محکم تر از این حرف ها بود که با لگد باز بشه. سورن:عسل.خانومی برو یه گوشه واصلا جلوی در نباش...اینطوری در باز نمی شه می خوام به قفل شلیک کنم.باشه؟برو یه گوشه بهت نخوره عسل:باشه باشه رفتم کنار و خودم رو چسبوندم به دیوار. دوب. در باز شد و هیکل مردونه ی سورن تمام قاب در و پرکرد.عین یه پیشی ملوس خودم رو کنج دیوار جمع کرده بودم و دست هام رو گذاشته بودم رو گوش هام وجمع شده بودم. شایدم دلم می خواست یکم خودم رو لوس کنم که سورن بغلم کنه. سورن آروم نشست کنارم و دستش رو کشید رو بازوهام.سرم رو بلند کردم.چشم هام رو دوختم به چشم های عسلی شیرینش.هیچ کلمه ای بینمون رد و بدل نشد.فقط به هم نگاه می کردیم.سورن سرم و روی سینه اش بغل کرد و آروم موهام رو نوازش کرد.پیش خودم فکر می کردم چقدر این آغوش با آغوش مانی فرق می کنه.آغوش سورن پر از امنیت و آرامشه و آغوش مانی پر از شهوت و ترس. سورن بلند شد و منم وادار کرد که بلند شم.هنوز سرم روی سینه اش بود و اونم دست هاش رو حصار تنم کرده بود.چقدر بهش احتیاج داشتم. دلم می خواست توی بغلش بمونم.الان بعد ازاون همه تنش و درگیری به یه آغوش که بی هیچ چشم داشتی بغلم کنه احتیاج داشتم. انگار نه انگار من همون کسی بودم که چنددقیقه پیش می خواست خودش رو جلوی مانی بکشه و حالا همون جام.اما هنوز هم پاک و دست نخورده ام.
صدای هق هقم بلند شد.دیگه از ترس نبود...در واقع من جلوی مانی هم اصلا ضعف نشون نداده بودم و گریه نکرده بودم.اما الان دلم می خواست گریه کنم.اون هم از خوشحالی! سورن با ترس من و ازخودش جدا کرد و با دست هاش صورتم رو قاب گرفت.با ترس به چشم هام خیره شد. سورن:چی شده عسل؟تو خوبی؟اتفاقی افتاده؟ سرم رو تکون می دادم و گریه می کردم. سورن:عسل تو رو خدا بهم بگو تو سالمی؟اون مانی بلایی سرت آورده؟به خدا قسم خودم زنده اش نمی ذارم تو میون گریه هام خندیدم.یکم از اضطرابش کم شده بود.اما هنوز آروم نشده بود عسل:نه!چیزیم نشده...خیالت راحت.من سالم سالمم! نفس راحتی کشید و با اخم گفت:پس چرا گریه می کنی؟ عسل:از خوشحالیه.از اینکه اون لعنتی نتونست به خواسته اش برسه خوشحالم و گریه می کنم.آرزو به دل می میره با یه لبخند شیرین و آرامش بخش موهام رو از روی صورتم کنار زدو با انگشت های شصتش اشک هام رو از کونه هام پاک کرد و پیشونی ام رو بوسید. سورن:منم خوشحالم خانومی...بعد با یه صدای جدی گفت:جناب سروان؟ صاف ایستادم وبا پشت دست اشکام رو پاک کردم و با صدای محکم گفتم:بله قربان؟ سورن:زود باشید که بریم این جا اصلا برامون امن نیست عسل:چشم قربان. بعد هر دو زدیم زیرخنده و سورن دستم رو گرفت و دویدیم توی راهرو.مانی هم از رو به رو داشت می دوید که ما رو دید. سورن سریع اسلحه اش رو گرفت سمت مانی.مانی هم همین کار رو کرد سورن:اون و بیانداز زمین مانی دیگه همه چیزتموم شده...خودت می دونی که راه فرار نداری پس به نفعته تسلیم بشی(دیالوگ تکراری همه فیلم ها...هه هه!) مانی با یه پوزخند گفت:تسلیم؟هرگز!من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم...می دونستم شما پلیسید.یعنی دیشب فهمیدم!عسل خانومت رو دزدیم چون حسابی رفتم تو نخش و تا به دستش نیارم ولش نمی کنم.مگرنه هر کی جای من بود همون موقع که می فهمید پلیسید دمش رو می ذاشت رو کولشو در می رفت.من چیزی برای از دست دادن ندارم من دارم می میرم. سورن:تو دستت به اون نمی رسه.دوستام رو که بالا دیدی؟اون ها و صد البته من خوب به خدمتت می رسیم مهندس کیانی! مانی:برام مهم نیست!من فقط می خوام با اون باشم سورن:گفتم که دستت بهش نمی رسه!پس بی خودی خودت رو اذیت نکن اسلحه ات رو بیانداز زمین مانی.جرمت روسنگین تر از این نکن. مانی بلند خندید.اونقدر بلند که احساس می کردم دیوارها داره می لرزه. مانی:جوک می گی سرگرد؟همتون خوب می دونید من و می کشن پس سبک و سنگین شدن چه فرقی به حال من داره؟من می خوام با عسل باشم.فقط چند دقیقه بعد بهت پسش می دم سرگرد جون مطمئن باش.و بازهم بلند خندید. سورن:خفه شو آشغال. تو دستت به این نمی خوره مانی دیوونه شده بود. اسلحه اش رو گرفت سمت من.دیگه نمی خندید.یه حالت جنون بهش دست داده بود. چشم هاش قرمز بود و انگار داشت از کاسه در می اومد. مانی:پس اگه قرار نیست مال من باشه بهترکه اونم بمیره. سورن:نــــــــــــه! دوب...و صدای شلیک!
صدای شلیک گلوله اومد ومن چشم هام رو بستم.فکر می کردم الان باید قلبم سوراخ شده باشه و من وقتی چشم باز می کنم تو بهشت باشم اما هیچ چیزی رو حس نکردم به سورن که من و بغل کرده بود و طوری قرار گرفته بود که بدنش جلوم سپر شده بود نگاه کردم نه خدای من... چشم هاش رو بسته بود و صداش در نمی اومد...نفس هاش منظم بود و این یکم آرومم می کرد.بازوهاش رو تو دستم گرفتم و یکم تکونش دادم. دست هام داغ شد.حرکت یه مایع گرم روی دستم دلم رو لرزوند... مانی هنوز با چشم های قرمز داشت به ما نگاه می کرد نفس نفس می زد.منم نفس نفس می زدم.دستام که از خون سورن سرخ شده بود می لرزید.اسلحه سورن رو که هنوز تو دستش بود ازش گرفتم.هنوز سورن توی بغلم بود و صدای ناله اش رو می شنیدم واین دل گرمم می کرد که هنوز زنده اس. با دستای خونی و لرزون اسلحه رو آوردم بالا و به سمت مانی نشونه گرفتم. مانی بی رمق تر از این بود که بخواد کاری کنه.شاید حمله عصبی و سر درد بهش دست داده بود که گیج می زد.با تمام خشم وکینه ای که تو این مدت نسبت به مانی داشتم چشم هام رو بستم و ماشه رو کشیدم...صدای آخ مانی در اومد و بعد از اون هم مامورهامون ریختن تو و مانی رو که کتفش گلوله خورده بود رو بردن... عسل:سورن!سورن چی شده چشم هاتو باز کن...سورن تو رو خدا... سورن لبش رو گزید ولبخند آرومی زد که مطمئنا با کلی درد همراه بود.چون قیافه اش حسابی جمع شد... سورن:نترس هنوز زنده ام... دستش رو گرفتم وهمونجا کنار دیوار نشست.منم جلوش زانو زدم و چشم به لب هاش دوخته بودم که خشک بودن و به سختی تکون می خوردن... سورن:توچیزیت نشد؟سالمی؟ با بغض فقط تونستم سر تکون بدم و بعد سیل اشک هام بود که رو گونه ام روون می شد.. سورن:قرار نیست گریه کنی ها عسل:ببخشید همش تقصیر من بود سورن:مهم نیست!من خوبم...ببین چیزیم نیست فقط یه گلوله کوچیکه من بزرگتر از این ها رو دیدم...گریه نکن عزیزم عسل:اون گلوله باید الان تو تن من باشه نه تو سورن با لحن لوتی گفت:چی؟همشیره واسه ما افت داره ما اینجا باشیم وچی؟شوما گلوله بخوری...بابا به ما می گن سورن سوراخ سوراخ... بعد لبخند تلخی زد و دوباره از درد قیافه اش جمع شد و چشم هاش روبست و با لحن خودش ادامه داد:یه جای تنم سالم نیست...تو خودت رو ناراحت نکن عزیز...من عادت کردم به این گلوله ها و زخم ها عسل:پاشو داره از دستت خون می ره پاشو بریم حتما آمبولانسم اومده سورن:می دونی یاد چی افتادم؟ عسل:نه،یادچی؟ سورن:یاد اولین باری که دیدمت.اون دفعه هم همین دستم همینجاش گلوله خورده بود.فکر کنم با تو هر ماموریتی بیام این دسته بخواد گلوله نوش جون کنه ها... عسل:خو تقصیر من چیه؟این دستت هی خودش و می اندازه جلو...دفعه قبل که تقصیر من نبود. سورن آروم دست سالمش رو گرفت به دیوار و بلند شد. سورن:منم که نگفتم تقصیر توهه خانمی عسل:ولی خداییش این دفعه دیگه تقصیر من بود سورن با یه اخم شیرین و ساختگی نگاهم کرد وگفت:دیگه بهش فکر نکن باشه؟وظیفه ام بود.من دوست ندارم افرادم تو ماموریت زخمی بشن...خصوصا توکه دختری...
بعد باخنده روش و برگردوند و رفت.از پشت دویدم و بهش رسیدم وقدم هام رو باهاش تنظیم کردم و با اخم گفتم:منظورت چی بود که گفتی خصوصا من که دخترم؟مگه دخترها چشونه؟ با یه لبخند دختر کش گفت:آخه می دونی دخترها لطیفن.حیف بدنشون گلوله بخوره اوف بشن عسل:سورن؟ سورن:جونم؟ عسل:بی مزه! سورن:خیلی خب بی مزه هم شدیم دیگه؟بریم پیش سردارکه حسابی منتظرمونه؟ عسل:مگه اومده اینجا؟ سورن:سردار آخر هر ماموریتی که براش مهم باشه میاد تو خود صحنه.عادتشه دیگه...چه می شه کرد... عسل:هه.یاد اولین بار افتادم.یادته چجوری من و گرفته بودی؟عین موش... سورن لباش و تر کرد و یه چشمک شیطون زد وگفت:آره یه موش شیطون که حسابی خوردنی بود.کاش ازهمون اول می دونستم این موش موشی خانوم قراره چه بلاهایی سرم بیاره تو همین جا وایسا من الان میام.همینجا بمونی ها. عسل:کجا می ری؟ سورن:الان میام. بعد از چند دقیقه سورن با یه چادر و یه دست لباس اومد سمتم. سورنکبیا عسل.اینارو بپوش زشته اینطوری بری بالا. سری تکون دادم و رفتم تو همون اتاقه.هنوز خون مانی رو زمین ریخته بود.سریع لباس هام رو پوشیدم و اومدم بیرون. سورن پشت در منتظرم بود.با دیدن من لبخندی زد و گفت:چقدر چادر بهت میاد. نگاهی به سرتا پای خودم انداختم و بهش لبخندی زدم. سورن:بریم؟ عسل:بریم رییس اومدیم بالا حسابی شلوغ شده بود.با چشم دنبال سردار گشتیم.پیداشون کردیم و رفتیم طرفشون. احترام نظامی گذاشتیم. سردار توچشم هاش حلقه اشک بود و به خوبی می تونستیم ببینیمش.سرهنگ محمدی و سرهنگ طلوعی هم دست کمی از سردار نداشتن... سردار:خسته نباشید امیدهای من!من بهتون افتخار می کنم واقعا رو سفیدم کردید... سورن:وظیفه بود قربان...همه می دونستیم آخرش قراره این بشه. طلوعی:واقعا بهتون تبریک می گم بچه ها بهترین نتیجه رو گرفتین سرهنگ محمدی من و تو آغوش گرفته بود و چسبونده بود به خودش. محمدی:آخ قربوت بشه دایی...خوبی تو؟ طلوعی:خفه شد دخترمون مرتضی محمدی:چیکار کنم؟دلم برای عزیزدردونه تنگ شده بود دیگه سردار باخنده سری تکون داد وگفت:سرگرد پویا کجاست؟ یهو هردو باترس به هم خیره شدیم.متین وپاک فراموش کرده بودیم.نکنه بلایی سرش اومده باشه.تو دلم فقط دعا دعا می کردم چیزیش نشده باشه که سرهنگ طلوعی گفت:اوناهاش داره میاد همه به جایی که سرهنگ طلوعی اشاره کرده بود برگشتیم ومتین رو دیدیم که خوشحال و شنگول داره میاد طرفمون...ازته دلم خدارو شکر کردم که سالمه... سورن نفس راحتی کشید وباخنده گفت:بی خودی ترسیدیما...بادمجون بم آفت نداره متین از دور اومد و دوید بغل سردار.همه از این حرکتش خنده مون گرفت.سردارکاشانی خیلی مهربون بود اما کسی به خودش اجازه نمی داد اینطوری برخوردکنه باهاش اما متین هرکسی نبود دیگه...متین بود...همون پسر شیطون ودوست داشتنی... سردار:پسر خفه ام کردی متین خودش و از بغل سردار کشید بیرون و بازوهای سردار وگرفت وگفت:وای نمی دونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود ددی جون سردار با تعجب به ماها نگاه کرد وگفت:چی چی؟ددی جون دیگه کیه؟ متین بااخم ساختگی لبش روگاز گرفت و به نادرخان که دوتا مامور داشتن می بردنش اشاره کرد وگفت:هیس!می فهمن ها نقش بازی کنید نفهمن ما پلیسیم... بعد همه زدیم زیر خنده ونادرخان با اخم وعصبانیت بهمون نگاه می کرد.انگارکه با نگاهش برامون شاخ وشونه می کشید... سردار زد رو شونه ی متین وگفت:امان از دست تو
متین بالحن جدی که یکم رنگ غم داشت گفت:واقعا نمی دونید قدر دلم براتون تنگ شده بود.چندماهی نبودم واقعا برام سخت بود...بعدیکم با ترس ادامه داد:دیگه که ماموریت خارج نمی فرستیدم؟بابا خسته شدم به خدا ازبس نقش بازی کردم.دلم می خواد بشینم تو اتاقم سردار دستش رو گذاشت رو شونه اش و گفت:نه پسرم تو برمی گردی سر پست قبلیت.خیالت راحت طلوعی:بچه ها ده روزهم مرخصی دارید که استراحت کنید عسل:فقط ده روز؟ محمدی:بله فقط ده روز.همینجوریش هم نبودید یه دوماهی کلی دلمون براتون تنگ شده بیشتراز این مرخصی نمی شه سورن:باشه اشکالی نداره طلوعی یه نگاه به دست سورن انداخت وگفت:پسرتو بازم زخمی شدی؟ سورن بالبخند به من نگاه کرد منم باخجالت سرم روانداختم پایین. سورن:چیزی نیست یه زخم سطحیه... سردار گفت:خون زیادی ازت رفته پسرم.تو برو بیمارستان بچه ها میان گزارش ها رو می نویسن و می رن... سورن:آخه مشکل جدی نیست سردار:برو پسر...گفتم برو بگو چشم سورن سری تکون داد وگفت:چشم.امر دیگه ای نیست؟ سردار لبخندی زد وگفت:نه عرضی نیست پسرم... سورن رفت سمت آمبولانس و بقیه هم رفتن سمت ماشین هاشون...دودل مونده بودم خواستم با سورن برم که تا دویدم طرفش از همون دور گفت:نه!تو برو گزارش ها رو بنویس عسل:آخه... سورن:آخه بی آخه برو مگرنه متین چرت و پرت می نویسه ها برو... به نا چار سری تکون دادم وگفتم:چشم قربان سورن لبخند شیرینی زد و منم رفتم طرف ماشین ها. محمدی:دایی بیا سوار ماشین دایی شدیم و رفتیم اداره.به محض ورود به اداره سریع خودم رو به اتاقم رسوندم و لباسام رو با یونیفرمم عوض کردم. چقدر دلم برای این لباس تنگ شده بود.برای رنگ سبز تیره اش و اون در جه های رو آستینش...رو درجه هاش دست کشیدم...یه ماموریت دیگه هم خوب تموم شد...هربار که به یه ماموریت می رفتم و خوب تمومش می کردم احساس می کردم لیاقت اون درجه هارو دارم... چقدردلم برای اتاقم تنگ شده بود...برای صندلیم که حس ریاست بهم می داد. با ذوق عین بچه ها نشستم رو صندلیم و چرخ چرخ زدم.وای که عاشق این کار بودم.آخرشم با یه سرگیجه بد بلند می شدم وتلو تلو می خوردم.عین مست ها... با باز شدن ناگهانی در عین این جن زده ها دستم رو گرفتم به به میزو صندلیم وایساد... بادیدن متین دستم رو گذاشتم رو قلبم و چندتا زیر لب بهش فحش دادم که اینطوری منو ترسونده... متین غرغر کنان گفت:بدو دیگه.نگاه کن توروخدا نشسته واسه من چرخ چرخ می زنه من باید بشینم یه گزارش بلندبالا بنویسم. پاشو بیا کمک ببینم مگه تو معاون من نیستی؟بدو ببینم عسل:بگم خدا چی کارت کنه پسر...قلبم ریخت متین:بدو ببینم.بهتر... عسل:خیلی خب بابا اومدم متین:بدو سریع می خوام برم خونه دلم حسابی تنگ شده.بدو این گزارش رو بنویسیم بریم... با خنده رفتم سمتش و رفتیم تو اتاق اون...یه گزارش بلندبالاهم از ماموریتمون نوشتیم ودادیم سردار...
جلوی در ساختمون مرکز آگاهی متین گفت:می خوای برسونمت؟ عسل:تو مگه ماشین داری؟ متین:اوا راست می گی حواسم نبود عسل:راستی چمدون ها و وسایلامون چی می شه؟ متین:اداره می فرسته دم خونه برامون خیالت راحت.حالا میای بامن؟ عسل:ماکه راهمون به هم نمی خوره.نه برو داداش به سلامت متین:باشه.خسته نباشی فعلا خداحافظ عسل:خداحافظ... چند قدم رفت جلوتر ویه ماشین گرفت و رفت.... خیلی دلم برای خانواده ام تنگ شده بود اما نگران سورن بودم...گفتم اول یه سری به سورن می زنم بعد می رم خونه...می دونستم کدوم بیمارستان می برنش.سریع یه تاکسی گرفتم ورفتم بیمارستان... سر راه یه دسته گل هم گرفتم...یه دسته گل با گلهای رز قرمز و سفید ونارنجی...خنده ام گرفته بود انگار که دارم می رم عروسی.خب چیه؟بزار سورن فکر کنه دیوونه ام...خب خوشگله دیگه...حسابی هم گفتم به گل فروش تزیینش کنه... رفتم بیمارستان و یه راست رفتم سمت پذیرش. عسل:ببخشید خانوم یه آقایی که تازه گلوله خوردن پرستاره سرش هم بلند نکرد که بهم نگاه کنه.همینطور که دستش رو کیبورد بود گفت:اسمش؟ عسل:سورن صادقی پرستار:طبقه دوم اتاق 225 عسل:ممنون آسانسور گیر بود و حوصله منتظرموندن نداشتم.یه طبقه هم که بیشتر نبود.از پله ها رفتم بالا و جلوی ایستگاه پرستاری ایستادم. عسل:سلام خانوم.آقای صادقی... پرستاره که معلوم بود خیلی عجله داره و داره دنبال یه چیزی می گرده تندتند گفت:اتاق225 عسل:می تونم ببینمشون یه نگاه بهم انداخت. پرستار:شوهرته؟ موندم چی بگم.پیش خودم فکر کردم خب هنوز باهم زن و شوهریم دیگه. سرم رو تکون دادم و گفت:اشکالی نداره!می تونی ببینیش عسل:ممنون رفتم سمت اتاقش.درش بسته بود. یکی دوبار به شماره اتاق نگاه کردم که یوقت اشتباه نیومده باشم.در زدم و بعد رفتم تو...سورن دراز کشیده بود و ساعد دست سالمش رو روی چشم هاش گذاشته بود.دوتا تخت بغلیش خالی بود خدای شکر...نمی خواستم بیدارش کنم به خاطر همین آروم رفتم سمتش و دسته گل رو گذاشتم تو گلدون... سورن:متین تویی؟ بعد آروم چشم هاش رو باز کرد و به من نگاه کرد. ابروهاش رو انداخت بالا و یه لبخند شیرین مهمون لب هاش شد. سورن:تو اینجا چی کار می کنی؟الان باید پیش خانواده ات باشی که منم یه لبخند مهربون زدم و دست سالمش و تو دستم گرفتم و نشستم لبه تخت. عسل:خب دلم طاغت نیاورد.گفتم اول به شما سر بزنم بعد برم خونه... سورن اخم شیرینی کرد وگفت:آخه چرا؟اون بنده خداها الان منتظرتن... عسل:خب خانواده توهم منتظرتن...به خاطرمن شما گلوله خوردید.پس تا وقتی شما نرفتید خونه منم نمی رم...شما فکر کنید یه تنبیه واسه خودم سورن:عســـــــل؟ عسل:خب چی کار کنم عذاب وجدان گرفتم دیگه سورن:چه عذاب وجدانی دختر؟مانی می خواست تیرو بزنه به قلبت.باید صاف صاف می ایستادم کارش و بکنه؟ عسل:خب نه ولی اِند شجاعت بودی ها... بعد چشمکی زدم بهش و دستم رو تو دستاش فشارداد.
سورن:چی کار کنم واسه یه همکار شیطون باید این کارهارم بکنیم دیگه سرم و انداختم پایین و تا جایی که ممکن بود صورتم رو مظلوم کرم و زیر لب گفتم.ببخشید سورن با خنده دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو بلند کرد. با خنده بریده بریده گفت:وای نه!یعنی..توهم..بلدی..خجالت ..بکشی؟فکر نمی کردم..این جوری بخوای...مظلوم بشی... بعد بلند بلند خندید.خودمم خنده ام گرفته بود.حق داره بنده خدا همیشه من و پررو وسرکش دیده حالا دیدن قیافه مظلومم واسش عجیبه. درحالی که سعی می کردم خنده ام رو بخورم گفتم:خب چیه نمی تونم مظلوم باشم؟ سورن با شیطنت ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:نُچ.نمی تونی... یه اخم ساختگی کردم که با انگشت اشاره اش از روی پیشونیم پاکش کرد. دروغ نگم ازاین همه توجه خوشم می اومد... عسل:تاکی اینجایی؟ سورن:دکتر گفت یه روز بمونم.ولی می خوام یه یکی دوساعت دیگه برم... عسل:چرا آخه؟ سورن:خب هم حالم خوبه هم می خوام برم خونه... رفتم توی فکر که با دست زد بهم. سورن:چته خانومی؟نترس بابا تو نمی خواد تا دوساعت دیگه صبر کنی برو خونه باحالت تهاجمی گفتم:لازم نکرده باهم می ریم دستش رو به حالت تسلیم گرفت بالا. سورن:خیلی خب.خیلی خب!نزن مارو باهم می ریم.این تازه به نفع منه یه پرستار خوشجلم دارم دیگه خنده ام گرفت. سورن:به چی می خندی؟ عسل:به روز اولی که داشتیم می رفتیم ماموریت. سورن باخنده گفت:چه دعواهایی داشتیما...همش به این فکر می کردم که آخر ماموریت یامن تورو می کشم یاتو...نه نه همون اولیه من تو رو می کشم بااخم و یکم دلخوری گفتم:نخیرم.ازکجا معلوم من تورو نمی کشتم؟الانم می خوای من وبکشی؟ سورن با یه حالتی نگاهم کرد که حس کردم هر آن ممکنه زیر نگاهش ذوب بشم.به سختی آب دهنم و قورت دادم و سرم روانداختم پایین... سورن:آخ خجالتیه من...اگه می خواستم بکشمت می پریدم جلوی گلوله که تو چیزیت نشه؟ عسل:خب..نه! سورن چشمکی زد وبعد گفت:به این پرستار بداخلاقه بگو بیاد سرمم تموم شده عسل:باشه رفتم بیرون ازاتاق.یه لحظه ایستادم و یه نفس راحت کشیدم و باخنده رفتم سمت ایستگاه پرستاری عسل:خانوم سرمش تموم شد پرستاره سری تکون داد و جلوتر ازمن راه افتاد و رفت تو اتاق.منم پشت سرش رفتم. سورن:می تونم برم خونه؟ پرستار:باید دکتربگه اما فکر نکنم بتونید برید سورن:من حالم خوبه پرستار:دست من نیست بعدشم ازاتاق رفت بیرون.
عسل:وا چه بداخلاق سورن:شما خودت و ناراحت نکن.گفتم که من یه پرستار مهربون دارم اونم شمایی...عسل می ری ببینی دکترم اومده یانه؟ عسل:باشه باشه ازاتاق رفتم بیرون.ازهمون پرستاره پرسیدم دکترش کجاست که گفت فعلا سرش شلوغه و یه نیم ساعت دیگه میاد.دوباره برگشتم اتاق سورن. سورن:چی شد؟ عسل:گفت سرش شلوغه یه نیم ساعت دیگه میاد یه نیم ساعتی باهم حرف زدیم وگرم بحث بودیم که دکتر آقا سورن تشریف آوردن.با صدای در زدن برگشتم به عقب که یه پسر جوون حدودا 30 ساله با روپوش سفید وارد اتاق شد. قدبلند و هیکل متناسبی داشت.با چشم های قهوه ای روشن و پوست نسبتاسبزه.بینی استخوانی و لب های خوشفرم...موهای خرماییش هم که صاف بود کمی روی پیشونیش ریخته شده بود... درکل خوشگل بود وبه قول غزل واسه خودش تیکه ای بود.اونقدر سرگرم دید زدن دکتر شدم که پسر لبخند دختر کشی زد وسری تکون داد. دکتر:بهتری؟ سورن:اوهوم عالی عالیم فقط مرخصم کنی بهترم می شم دکتر:یعنی اینقدر بهت بد می گذره اینجا؟ سورن:بابا بد واسه یه دقه شه.با این پرستاراتون آدم می گه مرده بود بهتر بود حداقل مرده شور ها خوش اخلاق تربودن دکتر دستی به موهای سورن کشید و بوسه کوتاهی رو پیشونیش زد. دکتر:خدا نکنه.زبونت و گاز بگیر مثه این که خیلی باهم صمیمی بودن.خب سورن می گفت عادت به گلوله خوردن داره حتما اینقدر اومده اینجاورفته با دکتره دوست شده دکتر:خانوم و معرفی نمی کنید جناب سرگرد؟ سورن نگاهی به من انداخت وبالبخند گفت:عسله دیگه! همچین می گفت عسله انگار یارو خبر داره من کی ام.ولی نه انگار می شناخت چون بالبخند برگشت طرفم و باخوش رویی گفت:به به پس این عسل خانوم که می گن شمایید.خیلی خوش وقتم از آشناییتون سرکارخانوم عسل:ممنون ببخشید شما منو می شناسید؟ دکتر:آخ ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی می کنم.سروش هستم بردار کوچیک سورن آها پس داداششه اینقدر خودمونی ان.چرا خودم نفهمیدم این ها که خیلی شبیه همن.فقط سورن یکم هیکلی تره و خوشگل تره...سروش هم خوشگله ها اما خب من دوست دارم بگم سورن خوشگل تره مشکلیه؟ عسل:از آشناییتون خوش وقتم آقای صادقی سروش:ممنون.شما که امروز ماموریتتون تموم شده.خونه نرفتید؟ عسل:راستش نه...منتظر بودم سرگرد مرخص بشن باهم بریم ابروهاش رو باتعجب بالا انداخت و یه چشمکم به سورن زد.تازه فهمیدم چی گفتم یارو فکر کرده حتما خبریه سورن:سروش مرخصم دیگه؟ سروش:یه امشب واینجا بمون.با این وضع بری خونه مامان نگران می شه ها سورن:تو صداش رودرنیاری مامان نمی فهمه سروش:یعنی باز می خوای فیلم بازی کنی؟ سورن:سروش خواهش می کنم همین الان من و مرخص کن بفرست خونه تا خودم فرار نکردم از بیمارستان آبروت بره سروش سری تکون داد و گفت:الحق والانصاف که هنوزم همون سورن لجبازی.خب یه دوساعت دیگه وایسا شیفتم تموم شه باهم بریم. سورن:نِ..می...خوام سروش:از دست تو باشه الان میام. بارفتن سروش،سورن لبخند بدجنسانه ای زد و گفت:آخ جون
عسل:من فکر کردم بامن اینقدر لجبازی می کنی.نگو باهمه همین طوری هستی سورن ابرویی بالا انداخت وگفت:خب هر کسی یه اخلاقی داره دیگه منم لجبازم.ولی تو ازمن لجبازتری ها عسل:اوهوم منم لجبازم.حوصله شنیدن حرف زور روندارم.تو بیشتر از این که لجباز باشی مغروری سورن:مغرور بودن بده؟ عسل:آره،یه جاهایی بده سروش اومد و حرف هامون رو نصفه کاره گذاشت.یه برگه داد دست سورن وگفت:پاشو آقا.آزادی...فقط جان داداش به اون دست زیادفشار نیار... سورن در حالی که از تخت بلندمی شد و کفش هاش رو می پوشید گفت:چشم.امر دیگه؟ سروش:عرضی نیس.مراقب خودت باش.خونه می بینمت. سورن:باشه خداحافظ سروش:خداحافظ.خداحافظ خانوم عسل:خداحافظ آقای دکتر... با سورن از بیمارستان اومدیم بیرون. سورن:خب تو کجا می ری؟ عسل:خونه سورن نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت وگفت:می دونم خونه.منظورم اینه که خونه تون کجاست؟ عسل:آهان.الهیه سورن:بیا من می رسونمت عسل:مگه تو ماشین داری؟ سورن زد تو پیشونیش و گفت:اصلا حواسم نبود باخنده گفتم:اثرات داروهاییه که خوردی.متینم همینطوری بود.اشکال نداره خداحافظ سورن:وایسا برات ماشین بگیرم عسل:لازم نیس سورن رفت جلوتر و واسه یه تاکسی دست تکون داد. سورن:الهیه؟ راننده:راهم نمی خوره.در بست میرم. سورن:اشکال نداره.عسل بیا برو.رسیدی خونه بهم زنگ بزن...من فردا می رم اداره دوست داشتی بیا عسل:واسه چی؟مگه مرخصی نیستیم؟ سورن:می خوام خودم تو بازجویی ها باشم عسل:باشه اگه تونستم میام.خداحافظ سورن کرایه رو حساب کرد. عسل:این چه کاریه؟خودم حساب می کردم سورن یه اخم شیرینی کرد وگفت:دیگه چی؟خداحافظ سری تکون دادم و خداحافظی کردم و راننده راه افتاد. دل تو دلم نبود.کلی دلم واسه خونوادم تنگ شده بود...آخ جون رسیدیم.بعد از تشکر زوری و مختصر از راننده که پول خون پدر مرحومش رو از سورن گرفته بود.پیاده شدم. دستم رو گذاشتم روی زنگ. عرشیا:کیه؟زنگ سوخت به خدا.کرکه نیستیم عسل:مطمئنی؟ عرشیا:عسل تویی؟مامان بابا عسله عسل:خیلی خب درو باز کن دیگه عرسیا:ببخشید حواسم نبود.بدو بیا تو... درو که زد.رفتم تو...چقدر دلم واسه خونه مون تنگ شده بود.واسه این حیاط پر دار ودرخت و اون بوته های گل سرخ...به حیاط نگاه کردم.هنوز همونطور خوشگل و دست نخورده...یه جوری می گم انگار ده ساله تو این خونه نبودم.خوبه دوماه بیشتر نبودا! حیاط بزرگی نداشتیم ولی برای خودمون بزرگ جلوه داده می شد.یه استخر کوچیک نزدیک ساختمون که محل بازی من و بچه ها بود.یه راه که با سنگ ریزه درست شده بود و دو طرفش پر از بوته های گل بود که هر چند متر چراغ های قارچی شکل خوشگل ازهم جداشون می کرد...چشم هام رو بستم و نفس کشیدم!یه نفس عمیق که رایحه ی گل ها رو تا بطن وجودم می برد...
عرشیا:بابا بس کن رمانتیک بازی هارو.بدو بغل داداشی چشم هام رو باز کردم.طبق معمول پرید وسط عشق کردنای من!ولی این دفعه خوشحال بودم وچیزی نگفتم به جاش دویدم به سمت عرشیا که به سمت من می دوید.وقتی به هم رسیدیم بغلم کرد و تو هوا من و چرخوند.چقدر دلم براش تنگ شده بود.دلم برای همه تنگ شده بودا!ولی واسه عرشیا یکم بیشتر!آخه یه چهارماهی بود نتونسته بودم ببینمش.چون دانشگاه بود ودانشگاهشم که دوره واسه همون عرشیا:آخ بیا پایین بیا پایین.آی مامان کمرم... به شوخی دستش رو گذاشته بود رو کمرش و آی و وای می کرد.مامانم که بالای پله ها وایساده بود میون گریه می خندید.می دونستم اشک شوقه.یدونه زدم تو بازوی عرشیا که دادش رفت هوا عرشیا:از بس رفتی خرچنگ و غورباقه دادن بهت سنگین شدی ها بابا:کم اذیت کن دخترمو.بیا بغل بابا. رفتم جلو بابا رو بغل کردم.عطرش وکشیدم تو ریه هام چقدر دلم برای این آغوش مردونه تنگ شده بود.بابا منو محکم چسبوند به خودش و بعد ازخودش جدام کرد و پیشونیمو بوسید. بابا:چطوری عمر بابا؟ عسل:الان که پیشتونم عالیه عالی مامان:می زارید دخترم به منم برسه یا نه؟ از بغل بابا اومدم بیرون و مامان رو محکم بغل کردم. عسل:آخ قربون مامانی خودم بشم که همیشه اشکاش جاریه... مامان:خدا نکنه مامان جان.آخ قربونت بشم دلم برات تنگ شده بود گل دخترم. عسل:منم دلم برای همه تون تنگ شده بود مامان صورتم رو غرق بوسه کرد وگفت:بیا تودخترم.خسته ای رفتم تو وخودم و پرت کردم رو مبل.مامان هم سریع برام یه شربت خنک آوردکه تو اون هوای گرم حسابی می چسبید. عسل:پس این غزلی کو؟ عرشیا:رفته کلاس ویالون عسل:آفرین! عرشیا:ببینم تو چرا دست خالی؟پس سوغاتی هامون کو؟ عسل:مگه می شد سوغاتی خرید اونجا؟همش سرگرم کار بودیم عرشیا:بیا برو برگرد بخر.پاشو پاشو اومد سمتم و دستم رو گرفت وخواست بلندم کنه.خندیدم -دستمو ول کن بابا...یکم گرفتم.می دونستم واسه تو یکی که نگیرم کچلم می کنی عرشیا نشیت سرجاش و گفت:خب پس کو؟ عسل:تو ماموریت بودیم دیگه نتونستم چمدون ها رو جمع کنم.بچه ها جمع می کنن می فرستن جلوی در بابا:حالا چی شد دخترم؟ماموریتتون خوب پیش رفت؟ عسل:عالــــــــــی!همه چیز خوب خوب.همه شون رو گرفتن.فقط این وسط دوسه تا قربانی گرفت این قرص ها بابا سری از روی تاسف تکون داد وگفت:واقعا تیشه زدن به ریشه ی این جوونا مامان:چرا اینقدر دیر کردی مامان؟من گفتم ظهر میای عسل:تا ظهر که در گیر ماموریت بودیم.بعدشم رفتم اداره ویه سری کار داشتم طول کشید داشتم حرف می زدم که گوشیم زنگ خورد.با دیدن اسم سورن لبم رو گاز گرفتم.تازه یادم افتاد گفته بود رسیدی خونه زنگ بزن.گوشی رو برداشتم وبا استرس گفتم: - الو - سلام.رسیدی؟ - سلام آره - مگه نگفتم بهم زنگ بزن - ببخشید یادم رفت.شما رسیدی؟ - آره!می خواستم ببینم فردا میای اداره یانه؟ - گفتم که.نمی دونم اگه کاری پیش نیاد میام.چطور؟ - آخه... - آخه چی؟ - سردار بهم زنگ زد گفت که... - چرا حرفت و می خوری؟چیزی شده؟انگار ناراحتی؟ - نه..نه..سردار گفت فردا بیای بریم صیغه رو باطل کنیم حالا که ماموریت تموم شده راست می گفت.اصلا حواسم به این یکی نبود.دلم نمی خواست این اتفاق بیافته.نه به اون اول که زوری صیغه کرده بودیم نه به الان که ناراحتیم داره باطل م یشه... - کجا رفتی؟ - ها؟هیچی هیچی...باشه کدوم محضر کی؟ - همون محضرکه رفتیم.واسه غروب وقت گرفتم - غروب؟ - آره آشناهه.گفت اشکال نداره.آخه تا غروب اداره ام به احتمال زیاد.گفتم که خودم دوست دارم تو باز جویی باشم - باشه میام - بیام دنبالت؟ - نه..ممنون.آدرس بده خودم میام...شایدم اومدم اداره باهم رفتیم. - باشه.پس تا فردا خداحافظ - خداحافظ گوشی رو گذاشتم روی میز.احساس می کردم تو همین یه ساعته دلم براش تنگ شده.احساس می کردم یه بغض بدی چنگ انداخت تو گلوم...
عرشیا:کی بود؟ نگام به میز بود وبه عکس صورتم توی میز نگاه می کردم.بی اختیار گفتم:سورن عرشیا:خوشم باشه.این سورن دیگه کیه؟ بابا لبخندی زد وگفت:همون همکارش که مجبور شد باهاش محرم شه.خب چی می گفت بابا؟ عسل:هیچی!گفت فردا بریم محضر صیغه رو باطل کنیم بابا چونه ام رو گرفت وگفت:واسه همین اینقدر ناراحت شدی؟ سرم و تکون دادم وگفتم:نه..نه...واسه این ناراحتم که... عرشیا:ببینم این همونه که می گفتن چشم نداشتید همدیگه رو ببینید؟چجوری باهم کنار اومدید حالا؟ بابا چشم غره ای به عرشیا رفت و رو به من گفت:داشتی می گفتی دخترم واسه چی ناراحتی؟ عسل:امروز به خاطر این که من چیزیم نشه تیر خورد... عرشیا:اوه اوه...نکنه داستان فیلم هندیه؟توهم از دست رفتی خواهر خانوم؟ عسل:عرشیا؟نخیرم اینطور نیست.فقط عذاب وجدان گرفتم همین! بابا دست کشید رو کمرم و گفت:یادم باشه ازش تشکر کنم که دخترم رو صحیح و سالم بهم تحویل داد.آخه بهم قول داده بود. با تعجب تو چشم های بابا خیره شدم.پس همین بود که سورن همش می گفت توامانتی،امانتی...پس بابا ازش قول گرفته بود.چه جالب! خمیازه ای کشیدم که مامان با خنده گفت:برو دخترم.برو تو اتاقت استراحت کن.شام حاضر شد صدات می کنم با یه ببخشیدی رفتم بالا تو اتاقم...وای دلم برای اینجاهم تنگ شده بود.دکور اتاقم صورتی روشن و آلبالویی بود.یه میز تحریر با صندلی آلبالویی کنار تختم بود.تختم آلبالویی بود و رو تختی خوشگلم صورتی بود.تمام دیوار ها کاغذ دیواری صورتی با گل های مات زرشکی داشت.لوستر فانتزی آلبالویی و فرش فانتزی خوشگلم که تر کیبی از رنگ های سفید و صورتی و آلبالویی و زرشکی بود سرامیک های سفید رو پوشونده بود. نفهمیدم کی خوابم برد ازبس خسته بودم.بعد از این همه مدت ماموریت و اضطراب.یه خواب شیرین و راحت خیلی بهم می چسبید. بااحساس خفه شدن توسط یه نفر از خواب پریدم و سیخ نشستم رو تخت. عسل:غزل این چه وضع بیدار کردنه؟توهنوز آدم نشدی؟ غزل دوباره سفت بغلم کرد وگفت:بی عاطفه!دلم برات تنگ شده خب. با خنده بغلش کردم وموهاش رو بوسیدم. -منم دلم برات تنگ شده خانوم خانوم ها غزل:آخ چه خبرا؟شوهرت پس کو عزیز دل خاله خوبه؟ بعد باخنده رو شکمم دست کشید که با اخم ساختگی زدم رو دستش. -خجالت بکش دختر...این حرفا کدومه؟شوهر چیه؟فردا می ریم صیغه رو باطل می کنیم و خلاص! خلاص آخر رو با یه بغضی که پشت خنده مخفی شده بود گفتم.جدی جدی دارم خلاص می شم یعنی؟ غزل:آره تو گفتی و من باور کردم.زود باش بریم پایین.چندبار خواستم بیام بیدارت کنم مامان نذاشت.الانم برای شام گذاشته بیام بیدارت کنم.بدو بریم شام که بعدش کلی می خوام از زیر زبونت حرف بکشم. سری تکون دادم و باخنده رفتم پایین.بعد از خوردن شام ومیوه و یکم بگو وبخند همه رفتن تو اتاق هاشون تا بخوابن.من و غزل هم رفتیم تواتاق من تا کلی براش حرف بزنم. غزل رازدار خیلی خوبی بود.همه ی حرف هام رو بهش می گفتم.مخصوصا این که روانشناسی می خوند و شنونده خیلی خوبی بود.
ازهمه چیزبراش گفتم.ازتموم اتفاقات این چند مدت.ازاین که نمی دونم سورن رو دوست دارم یانه.این که حسم بهش چیه؟ اونم از حرف های من نتیجه گرفته بود که با اون چیزهایی که براش تعریف کردم از خودم و کارهای سورن.که یه عشق دو طرفه داره شکل می گیره.این حرفش بهم دل گرمی می داد.هرچند خیلی هم بهش اطمینان نداشتم.اما نمی دونم چرا ولی خیلی دوست داشتم راست باشه و دلم می خواست قبولش کنم. با رفتن غزل یبار دیگه به حرف ها وکارهامون تو این مدت فکرکردم و دیدم غزل هم بد بیراه نمی گه.سورن تو این مدت یه کارهایی کرده که اگه یکم روش فکر کنی،می شه عشق برداشتش کنی...خداکنه اینجوری باشه. با یه عالمه فکرهای شیرین و امیدهایی که به خودم می دادم به خواب رفتم. صبح ساعت 11 از خواب بیدار شدم.می دونستم مامان اصلا از این که دیربیدار بشی خوشش نمیاد.ولی حتما گذاشته رو حساب خستگیم و اجازه داده که تا این ساعت بخوابم... یه دوش گرفتم و سرحال نشستم پای میز آرایشم.یه تاپ وشلوارک سورمه ای و سفید پوشیدم که خیلی هم باز نبود.آخه عادت نداشتم جلوی بابا وعرشیا باز بگردم.خب عادتمه دیگه! یه کم آرایش کردم و رفتم پایین. عسل:سلام به همگی. روی همه شون رو بوسیدم و رفتم تو آشپز خونه.میز هنوزچیده شده بود.یه استکان چای خوشرنگ واسه خودم ریختم ونشستم رو صندلی... عرشیا:ساعت خواب مامان:چیکارش داری دخترم رو؟خب خسته بود دیگه عرشیا:خدا بده شانس.اگه ما حالا خوابیده بودیم و با کتک بیدارمون می کردین.ارشدی و سالاریه دیگه...هی خدا! همه زدیم زیر خنده عسل:بابا کجاست؟ غزل:فکر کردی همه مثل خودتن تا لنگ ظهر بخوابن؟سرکاره دیگه می خوای کجا باشه عرشیا:راستی بابت سوغاتی ها ممنون عسل:مگه چمدون رو آوردن؟ غزل:آره.توکه خواب بودی یه سربازه آوردش. عرشیا:منم با اجازه درش رو باز کردم وسوغاتی خودم رو برداشتم. یه بلیز خوشگل براش خریده بودم و یه عطر که می دونستم خیلی دوست داره.واسه مامانم یه پیراهن بلند خوشگل مشکی مجلسی گرفته بودم که حسابی برق می زد و به سنش هم می خورد.واسه بابا هم چندتا بلیز گرفته بودم که خوشگل بود و مناسب سنش بود.واسه غزل هم چنددست تاب وشلوارک و عطر ویه سری خورده ریز گرفته بودم. عسل:خب سوغاتی هاتون رو برداشتین پس؟ مامان:آره مامان دستت درد نکنه کلی تو خرج افتادی ها. عسل:این حرفا چیه مامان جان قابل شما رو نداشت. غزل:عسل امروز برنامه ات چیه؟ عسل:می رم اداره بعدم می رم محضر عرشیا:مگه مرخصی نیستی؟ عسل:یه امروز رو می رم ببینم آخرش چی می شه.ازفردا می مونم خونه غزل:راستی دوسه روزپیش اون دوستت رو دیدم.اسمش چی بود آهان آهان یاسمین. عسل:اِ جدی؟خیلی وقته ازش خبرندارم.چی می گفت؟ غزل:هیچی ازتوپرسید.گفتم ماموریتی و این حرفا...می گفت یکی ازاستاداشون تورو تو ماموریت دیده عسل:استاداشون؟مگه یاسمین دوباره درس می خونه؟اون که بامن لیسانس گرفت گفت ادامه نمی ده دیگه غزل:آره.مثل اینکه بعد لیسانسش رفته بوده آمریکا پیش عمه اش.دوباره برگشته اینجا درس بخونه عرشیا:خب آمریکاکه زبان می خوند راحت تر بود غزل:گفت بابام نذاشته بمونم و اونجا رفته بودم تفریح کنم نه درس بخونم واین حرفا.یه ماهه برگشته داره واسه ارشد می خونه.گفت بهت بگم بیای ارشد بخونی حیفه عسل:خودمم تو همین فکر بودم.ولی یه ماه دیگه کنکور ارشده من که چیزی نخوندم.درضمن کارمم هست به دانشگاه دیگه نمی رسم مامان:دخترم تو عاشق زبان بودی.برو ادامه بده.لیسانست رو که گرفتی گفتی تو نیرو انتظامی جابیافتم می رم ادامه می دم.الان که ماشالله جاهم فتادی.دیگه چی می گی؟ عسل:والا چی بگم.امتحان می دم ولی فکرنکنم تهران قبول بشما
عرشیا:فوقش میافتی شیراز پیش خودم عسل:اینم حرفیه غزل:چی چیو اینم حرفیه من تنها می مونم اون وقت عرشیا:بابا گفتیم شاید نگفتیم که حتما شاید اصلا تهران قبول شد.یا اصلا افتاد یه شهردیگه عسل:راستی این استادشون رو نگفت کیه؟ غزل چشمکی زد و گفت:کیوان کبیریه.مثل اینکه الان دیگه درس میده سری تکون دادم و گفتم:چه جالب!یاسمین الان دانشگاه می ره؟ غزل:نه کلاس آمادگی می ره واسه کنکورش.کیوان استادشه عسل:باشه روش فکر می کنم.فردا می رم اقدام می کنم واسه کنکور مامان:خیر ببینی دخترم بعدناهارو شستن ظرف ها رفتم تو اتاقم. به ساعت نگاه کردم که دیدم 4.هنوز یکم وقت داشتم.چمدونم رو مرتب کردم و لباس هام رو چیدم.یه ساعتی گذشت.دیگه باید آماده می شدم.لباس فرمم رو پوشیدم و یه آرایش ملایم هم کردم.رفتم پایین. مامان:کجا دخترم؟ -می رم اداره بعدشم محضر مامان:خدا پشت و پناهت دخترم. صورتش رو بوسیدم و از خونه زدم بیرون.206کوجه ای رنگم رو ازتو پارکینگ در آوردم و به سمت اداره راه افتادم.ساعت 6 رسیدم دم اداره.گوشیم رو برداشتم خواستم ببینم سورن اداره هست برم بالا یانه. - الو.سلام صدای سورن بی هیچ ملاطفتی تو گوشم پیچید.لابد کسی پیششه نمی تونه خوب حرف بزنه یا بازم اومده اداره جو رئیس بودن گرفتتش.هر چی فکر بد بود رو ازذهنم دور کردم و گفتم. - سلام - امرتون؟ - دم ادره ام.گفتم بیام بالا یا... - لازم نیس. دارم میام پایین واسه ساعت 7 وقت گرفتم.دارم میام منتظر بمون. بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. از این کارش خیلی دل خور شدم.همونطور عصبی تکیه دادم به ماشینم و با انگشتام بازی کردم.هرچقدرهم دلش از جای دیگه پر باشه نباید سر من خالی کنه که. پیش خودم فکر کردم لابد حالا که ماموریت تموم شده و صیغه مونم داره باطل می شه.چرا دیگه باید با من باشه؟ تا الان خوش گذرونده عین دوست دخترش بودم حالا هم داره ولم می کنه.تموم اون فکر های خوب دیشب از سرم پرید و جاش رو به کلی فکر پلید داد. سورن رو دیدم که کیف بدست با یه اخم عمیق داره میاد سمت من.یه شلوار مردونه مشکی جذب پوشیده بودبا یه پیرهن مردونه آبی آسمانی که تیپش رو رسمی ودرعین حال شیک می کرد. سورن:سلام.ماشین آوردی؟ عسل:سلام.آره سورن:ماشینت رو بذار پارکینگ با ماشین من می ریم. عسل:خب باماشین من بریم مگه چی می شه؟ سورن:گفتم با ماشین من می ریم.الانم ماشینت رو ببر تو پارکینگ اینقدر لحنش دستوری بود که مجبورم کرد انجامش بدم.بماند که چقدر زیر لب فحش بارش کردم. برگشتم که دیدم تو یه سانتافه مشکی نشسته و دستاش رو گذاشته روهم و نگاهش رو با اخم دوخته به رو به روش. سوار ماشین شدم که یه نیم نگاهی بهم انداخت و ماشین رو روشن کرد.تموم راه ساکت بود و چیزی نمی گفت.بهش نگاه کردم که با دست سالمش فرمون رو گرفته بود واون یکی دستش رو گذاشته بود رو لبه ی پنجره.خسته شدم بالاخره سکوت رو شکستم.
چیزی شده؟ سورن- نه، چطور؟ - آخه خیلی عصبی به نظر میای. بازجویی کردی ازشون؟ سورن- آره. - خب چی شد؟ سورن- تو پرونده نوشتم. - الان این جاست؟ سورن- چی؟ - پرونده دیگه؟ سورن- نه. - نمی خوای بگی چی گفتن؟ سورن- حرف زیاد زدن، الان حوصله ندارم برات تعریف کنم. رفتی اداره بگیر بخون. - چی شده؟ سورن- هیچی. - گفتم چی شده؟ سورن اخمی بهم کرد و گفت: - من بهت اجازه نمی دم صدات رو برام بلند کنیا! - چرا همچین می کنی؟ من فقط ازت پرسیدم چته. سورن- داشتم با مانی حرف می زدم. -خب؟ سورن نگاهی با اخم بهم انداخت و عصبی نفسش رو فوت کرد بیرون و گفت: - ازش پرسیدم از کجا شب مهمونی فهمیده ما پلیسیم. - خب اون چی گفت؟ یه نگاه با خشم بهم انداخت و با پوزخند گفت: - گفت وقتی عسل خانوم داشتن با عشق سابقشون صحبت می کردن که لوشون نده، شنیده که ما پلیسیم. تو توی اون اتاق لعنتی چی به اون پسره می گفتی؟ با تعجب بهش زل زده بودم. - کدوم پسره؟ سورن- همون کیوان خان. دوستش داری نه؟ مانی می گفت با هم رابطه داشتید. - تو حرف مانی رو باور می کنی؟ سورن- نه، ولی از رفتارت با اون پسره معلوم بود مانی همچین دروغم نمیگه. حالا می خوام از دهن خودت بشنوم. اون یارو کی بود؟ دستام رو زدم زیر بغلم و با بغض تلخی همراه یه پوزخند گفتم: - همون که مانی گفت. سورن ماشین رو بغل خیابون نگه داشت. فرمون رو توی دست هاش فشرد و گفت: - پس حقیقته. بعد سرش رو چرخوند سمتم و داد زد: - به من نگاه کن. می گم به من نگاه کن. تو چشماش خیره شدم. - چیه؟ آره، همونی بود که مانی گفت. البته نه به اون شدت، ولی یه چیزی تو همون مایه ها. سورن- دوستش داری؟ -نه. سورن- دوستش داشتی؟ با هم رابطه داشتید؟ -فقط یه دوستی ساده بود که گذشت و تموم شد. الانم هیچ چیزی بینمون نیست. سورن با پوزخند گفت: - مانی می گفت شنیده عاشق و معشوق بودید. -این طور نیست. من همون موقع هم دوستش نداشتم. اون بود که اصرار داشت باهام باشه و منم به شرط این که یه رابطه معمولی باشه قبول کردم، همین. سورن- خب چرا به هم خورد؟ -اون یه دوست دختر می خواست که پا به پاش راه بیاد، منم این رو نمی خواستم. علاقه ی زیادی هم به کیوان نداشتم، چون خیلی وقت بود دنبالم بود و هر کاری که تونست برام کرد، باهاش دوست شدم. بعضی وقت ها دلم براش می سوخت که اون قدر بهم محبت می کنه و من نمی تونم جواب محبت هاش رو بدم. سورن یه پوزخند بزرگ زد و با لحن تلخی گفت: - خب اون که این قدر دوستت داشت چرا ولت کرد؟ با عصبانیت گفتم: - اون منو ول نکرد. اون دوست داشت دوست دخترش رو بغل کنه و ببوسه و مهمونی های آن چنانی. منم بهش گفتم اگه دوستم داری بیا خواستگاری، من اهل این کارها نیستم. اونم گفت یه مدت با هم باشیم بعد میاد. منم گفتم من اهل این جور برنامه ها نیستم که هر کاری دلت خواست بکنی و بعدم بگی ببخشید، به هم نمی خوردیم. گفتم من آدمش نیستم و کشیدم کنار، همین. عصبانیت تو چشم های سورن جای خودش رو به یه آرامش داده بود که احساس می کردم تحسینم باهاشه. اما حالا این من بودم که عصبی بودم. سورن هیچ حقی نداشت بخواد در موردم بد فکر کنه. من فقط برای این که پاک بمونم با کیوان به هم زدم.حالا اون منو به چی متهم می کنه؟
سورن:نمی خواستم ناراحتت کنم با فریاد گفتم:حالا که کردی.توچی در مورد من فکر کردی؟اصلا دوست پسرم بوده که بوده.یعنی تو دوست دختر نداشتی که اینجوری باهام حرف می زنی؟خوبه من واسه این که چیزی بینمون نباشه به هم زدم مگرنه معلوم نبود چی ها می خواستی پشت سرم بگی سورن:عسل؟ -عسل مرد!زودتر برو اون محضرکوفتی و خلاصمون کن نگاهش رنگ دلخوری گرفت.ولی تو اون لحظه هیچی برام مهم نبود.احساس می کردم سورن دوستم داره اما حالا با اون رفتارش تموم اون افکار قشنگ از ذهنم پریده.می خواستم تنها باشم. سورن بی حرف راه افتاد.چشم هام رو بستم.نمی خواستم اشکام بریزه.اما حرکت دونه های اشک رو زیر پلکم حس می کردم.یکی دو قطره از دستم در رفت.ولی خدارو شکر تونستم بقیه شون و مهار کنم.خوش بختانه انگار سورن ذهنش مشغول تر از این حرف ها بود که بخواد قطره های اشک من و ببینه دم یه ساختمون نگه داشت.سرم رو که بلند کردم دیدم محضره.بدون حرف پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم.سورنم ماشین رو قفل کرد و اومد دنبال من. داشتم از سورن جدا می شدم.دیگه از فردا اگه دستش بهم می خورد نامحرم بود و گناه داشت.دلم نمی خواست با این اخم و تخم ازهم جداشیم.مگه ازدواج کرده بودیم که جداشیم؟من همه چیز رو بزرگ کردم.فقط یه صیغه محرمیت ساده بود حالاهم کارمون انجام شده و باید باطلش کنیم.به همین راحتی...هنوز به در ساختمون نرسیده بودیم که سورن دستم و از پشت گرفت.ایستادم ولی برنگشتم. اومد نزدیک تر.جوری که احساس می کردم نفس هاش به پوستم می خوره. آروم دم گوشم گفت:نمی خوام اینطوری ازت جدا شم.ببخشید بابت اون حرف ها.وقتی مانی داشت اون حرف ها رو می زد و توهم گفتی راست می گه عصبی شدم.ببخشید نباید تو زندگی شخصیت دخالت می کردم.حالاهم ازدستم عصبی نباش. برگشتم تو چشم هاش نگاه کردم.سرد و بی تفاوت بودم.همه اطرافیانم می دونستم نباید اینطوری ناراحتم کنن چون وقتی دلم سرد بشه ازشون دیگه تو دلم جایی ندارن.حالا سورنی که فکر می کردم دارم عاشقش می شم ناراحتم کرده بود. -مهم نیست.بریم بالا دیر می شه سورن سری تکون داد و منم زودتر از اون حرکت کردم.تو محضرفقط سر دفتر و یکی از کارمندهاش بودن و بقیه رفته بودن.سورن با هر دو دست داد. سورن:ببخشید حاج ابراهیم اگه این موقع مزاحمتون شدیم. سردفتر:اشکالی نداره پسرم.صیغه نامه همراهتنونه؟ *****
از ساختمون اومدیم بیرون...حالا دیگه هیچ نسبتی باهم نداریم.تونگاه من یه حس خلا بود.هیچ حسی نداشتم.یه بغض بد فقط تو گلوم نشسته بود که خیلی اذیتم می کرد.نگاه سورن ناراحت و غمگین بود. نشستم تو ماشین و اونم نشست.به رو به رو نگاه می کرد. باپوزخند گفت:هه!همه چی تموم شد.به همین راحتی! پوزخند صدا داری زدم وگفتم:آره.یادته چه جنجالی واسه این صیغه راه انداختیم لبخند تلخی زد و تو چشم هام نگاه کرد. سورن:آره...هیچکدوممون راضی نبودیم.بیچاره سردار! -الان خوشحالی؟ سورن:ازچی؟ -از این که راحت شدی؟ سورن باز همون تلخی سابقش رو پیدا کرد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.یه دستش رو گذاشته بود رو لبه ی پنجره و سرش رو بهش تکیه داده بود و با دست دیگه اش فرمون رو گرفته بود.باد می خورد به موهای صافش و تو هوا تکونشون می داد. سورن:نه! -چرا؟ سورن:چون من همون دردسرهارم دوست داشتم. پوزخندی زدم وتو دلم گفتم.دیدی عسل خانوم!فقط تورو واسه سرگرمی می خواست. سورن من و رسوند دم اداره و منم سوار ماشینم شدم و اومدم خونه.حوصله هیچکس رو نداشتم.با یه سلام رفتم تواتاقم و در اتاقم رو قفل کردم.می دونستم غزل اینقدر فوضوله که با دیدن حالم می پره تواتاق.الان حتی حوصله اونم نداشتم.می خواستم تنها باشم. اونقدری گریه کردم تا با یه سردرد بد به خواب رفتم.
صبح بی حال بیدار شدم و بعد از یه دوش و حاضر شدن رفتم پایین.امروز جمعه بود و بابا هم نرفته بود دادگاه. -سلام بابا:سلام گل دختر.صبحت بخیر بابا -صبح شما هم بخیر.خبریه؟ عرشیا:من بگم من بگم! غزل:کشتی خودتو عرشیا چاقوی پنیریشو گرفت جلوی غزل به نشونه ی تهدید. عرشیا:اوه!بار آخرت باشه باداداش بزرگترت اینطوری حرف می زنی ها! عسل:خب کجا می خوایم بریم؟ بابا:بشین صبحونه ات رو بخور تا این بچه بگه بهت عرشیا:بابا داشتیم؟دیگه شدیم بچه؟ عسل:عرشیا دق می دی یه چیزیو بگی ها... عرشیا:ما تصمیم گرفتیم حالا که من اینجام و توهم مرخصی هستی بریم شمال یه 3-4 روزی! غزل:چطوره؟ عسل:خوبه من حرفی ندارم مامان:مثه این که زیاد خوشحال نشدی مامان؟ عسل:نه اتفاقا خیلی خوشحالم رو حیه ام یکم عوض میشه بابا:فقط شرمنده بچه ها زودباید بریم و برگردیم چون من مرخصی ندارم زیاد عسل:کی می ریم؟ بابا:امروز ظهر راه می افتیم.فردا و پس فردا رو می مونیم بعد برمی گردیم.وسایل هاتون رو جمع کنید بچه ها. عرشیا:چشم.با ماشین کی می ریم؟ بابا:ماشین من غزل:همه با یه ماشین؟ بابا:باهم باشیم که بهتره مامان:ولی بچه ها دیگه بزرگ شدن. عرشیا:جا یکم تنگ می شه ها... بابا:باشه یه کدومتون ماشین بیارین عرشیا:من میارم. مامان:خیلی خب صبحونه تون رو که خوردید برید وسایل هاتون رو جمع کنید که دیرمون نشه بعد ازخوردم صبحونه رفتیم تو اتاقامون که یکم ساک بچینیم.من یه ساک دستی مشکی برداشتم و یه چنددست لباس تو خونه ای و مانتو چیدم توش. غزل:اجازه هست؟ -بیاتو آجی غزل:ساکتو چیدی؟ -آره تو چیدی؟ غزل:آره.دیشب چرا حالت بدبود؟چیزی شده بود؟ -نه چیزی نشده بود غزل نگاه موشکافانه ای بهم انداخت و با یه لحن بامزه گفت:اگه تو پلیسی و باهوش منم روانشناسم و آدم شناس.تو یه چیزیت شده خندیدم و زدم رو نوک بینیش و گفتم:پس تورو ببرم اداره واسه بازجویی به دردمون می خوری! غزل:واسه چی گریه می کردی؟ -هیچی بابا سورن قضیه کیوان رو فهمید فکر کرد چی بینمون بوده کلی باز خواستم کرد غزل:به اون چه ربطی داره؟ -من چه می دونم فوضوله دیگه غزل:آجی خودتو ناراحت نکن.بدو بریم پایین مامان کمک لازم داره.داره ناهار درست می کنه -باشه همه داشتیم سوار ماشین می شدیم. من و غزل وسایلامون رو تو ماشین عرشیا چیدیم وبابا ومامان هم تو ماشین بابا.
عرشیا چشمکی زد وگفت:بچه ها بیاین توماشین من!بزارید اون مرغ عشق های عاشق یه سفر بدون سرخر برن غزل با خنده زد تو بازوی عرشیا و گفت:دیوونه عرشیا:چی می گی عسل؟ با خنده دستام رو به نشونه تسلیم بردم بالا ونشستم صندلی جلو. -من که تسلیمم عرشیا برای بابا دست تکون داد وگفت:بابا من دختراتون و می برم.شما راحت باشید بابا با خنده سری تکون داد وگفت:ای پدر سوخته!مراقب باشی ها عرشیا:چشم باباجون.ویلای خاله می بینمتون عرشیا نشست پشت فرمون و یه بسم الله گفت و ماشین رو روشن کرد.غزل هم نشست پشت و دستاش رو گذاشت رو صندلی من و عرشیا. -مگه می ریم ویلای خاله؟ غزل:آره.گفتن ما رفتیم شما هم بیاین اونجا.بابا هم قبول کرد. -بچه هاشم هستن؟ عرشیا:فعلا که نه!زن و شوهری رفتن عشق وحال... یه دوساعتی تو راه بودیم که کم کم داشت حالم بد می شد.همیشه مقابل این پیچ های جاده کندوان کم می اوردم.واقعا حال آدمو بد می کرد.تصمیم گرفتم بخوابم.البته قبلش صدای ظبط ماشین رو که رو اعصابم تاتی تاتی می کرد و کم کردم و بعد تخت گرفتم خوابیدم. عرشیا:عسلی خوابالو.پاشو رسیدیم بعد صدای بسته شدن در اومدو کلی جیغ و داد.چشم هام رو آروم باز کردم که دیدم غزل پریده تو بغل خاله و از خوشحالی جیغ جیغ می کنه.عادتشه دیگه.هنوز داشتم به هوش می اومدمو دور و برم و آنالیز می کردم که ضربه ای خورد به پنجره.سرم و بلند کردم که دیدم. وای این اینجا چی کار می کنه؟ لبخند تصنعی زدم و از ماشین پیاده شدم.با چشم دنبال عرشیا گشتم که دیدم جلوتر ساک به دست داره می ره.طفلی هم ساک من دستش بود هم مال خودش.سنگین بود عین پنگوئن راه می رفت.طفلی داداشم. کیوان:سلام خانوم.شما اینجا؟ دست به سینه ایستادم و اخم کردم.کیوان رو باعث بانی همه ی بلاهایی که این چند روزه سرم اومد،می دونستم. عسل:سلام.ویلای خالمه شما اینجا چی کار می کنی؟ کیوان:پس مهناز خانوم خالتونه؟ عسل:درسته.نگفتید شما اینجا چی کار می کنید؟خالم رو می شناسید؟ کیوان:پدرم با شوهرخالتون شریکن.یه دو سالی می شه.شما نمی دونستی؟ عسل:نه متاسفانه کیوان:چند روز اینجایی؟ عسل:فکر کنم دو روز کیوان:خوبه پس تنها نمی مونم وایسادم و یه نگاه خریدارانه بهش کردم و یه پوفی کشیدم و رامو گرفتم سمت ویلا. عسل:ببخشید من خسته ام. جلوتر از اون رفتم تو ساختمون و با خاله رو بوسی کردم. خاله:سلام دخترم.خوبی خاله؟خیلی خوش اومدی... عسل:ممنون خاله جون. خاله رو به خانوم تقریبا 46-7ساله ای کرد و گفت:خانوم کبیری عسل جون خواهرزادم که خیلی براتون ازش تعریف کردم متوجه شدم مادر کیوانه.یه لبخند مصنوعی زدم و باهاش دست دادم. خانم کبیری:به به.واقعا دختر خوشگل و برازنده ای دارید بهناز خانوم. مامان:ممنون... با تعارف خاله نشستیم و با پدر کیوان هم که بهش می خورد55 رو داشته باشه یه سلام واحوال پرسی خشک وخالی کردم.نمی خواستم باهاشون گرم بگیرم چون می دونستم در اون صورت دوباره گیرهای کیوان شروع می شه.
با تعارف خاله نشستیم و با پدر کیوان هم که بهش می خورد55 رو داشته باشه یه سلام واحوال پرسی خشک وخالی کردم.نمی خواستم باهاشون گرم بگیرم چون می دونستم در اون صورت دوباره گیرهای کیوان شروع می شه. کیوان رو به جمع گفت:راستی مامان می دونستید عسل خانوم از هم دوره ای های من بودن؟ مادرش با تعجب بهم خیره شد. -نه مادر؟جدا؟شما هم استادی دخترم؟ عسل:نه.من تا لیسانس خوندم خانم کبیری:اوا حیف شد که.اگه الان ادامه می دادی مثه کیوان من استاد می شدی وای مامانمینا.حالا خوبه یه استاد زپرتیه ها.لبخند پر رنگی زدم.ازاون هایی که تا تهش و بسوزونه -راستش من کارهای مهیج و بیشتر دوست داشتم.از اینکه بشینم پشت یه میز و با چهارتا بچه دانشجو سر و کله بزنم خوشم نمی اومد. مادرش خواست من و ضایع کنه و بگه حالا مگه چی کاره ای ،گفت:مگه شغلت الان چیه؟ عسل:سروان آگاهی ام.بخش مامورین مخفی ابروهاش رو داد بالا.یکم تعجب کرده بود.کیوان یهو انگار چیزی یادش اومده باشه رو به من گفت:راستی عسل خانوم نامزدتون کجاست؟اسمش چی بود؟آها آها...آقا سورن.درست گفتم دیگه؟نمی بینمشون خاله با تعجب بهم نگاه کرد.همه چشمشون به دهن من بود.خونسردی خودم رو حفظ کردم و با یه لبخند گفتم:سورن همکارم بود.برای ماموریت باهم محرم شدیم حالا هم جداشدیم کیوان یه برقی تو چشم هاش نشست.نمی دونم از چی بود.خوشحالی یا...؟ مادرش با لحن مسخره ای گفت:وا؟واسه هر ماموریت که بخوای با همکارات نامزد کنی که کسی نمیاد بگیرتت عزیزم اینبار قبل از اینکه من دهنم رو باز کنم.مامان گفت:نه ماشالله عسل اینقدر خواستگار داره نگران این چیزا نیستیم.بعدشم اولین بارش بوده.پسره هم فوق العاده بود و ماهم بهش اطمینان داشتیم. خاله که متوجه متشنج بودن فضا شده بود همه رو به شام دعوت کرد و ماهم سعی کردیم موقع شام چرت و پرت نگیم و با خانواده کبیری هم کلام نشیم. بعد شام جوون ها نشستیم یه ور و عرشیا گیتار زد.همچین می گم جوون ها انگار کی بودیم.یه من بودم و غزل وعرشیا.کیوان و خواهرش کیانا...اوا شعر شد! تو کل شب نگاه خیره کیوان رو روی خودم حس می کردم.غزل هم که از رابطه ما خبر داشت همش زیر چشمی مارو می پایید.مثه اینکه اونا هم قراره دو روز بمونن.به نظرم برم فردا خونه بهتره.نمی تونم اینجا رو اینجوری تحمل کنم. بعد از یکم خوش گذرونی که برای من بیشتر عذاب بود رفتیم تو اتاق هایی که خاله برامون حاضر کرده بود.من و غزل اتاق هامون یکی بود. خدارو شکر راحت خوابیدم و صبح با صدای خاله که همه رو به صبحونه فرا می خوند بیدار شدم.یه بلیز دامن سرمه ای پوشیدم و روسری آبی گذاشتم و رفتم پایین. عسل:صبح همگی بخیر... همه جواب دادن و نشستیم پشت میز. غزل:به خاله چه کردی دمت گرم غزل راست می گفت همه چیز روی میز بود. مربای بهار نارنج که من عاشقش بودم.مربای توت فرنگی و پرتقال خونی. کره،خامه،پنیر،گردو،سبزی،ت خم مرغ های عسلی و شیر و ... خاله:نوش جونتون.بچه ها برنامه امروزتون چیه؟ بابا:بریم دریا عرشیا:خاله دریا کجا نزدیکه اینجا؟ غزل:بریم پلاژ حسینی بابا:باشه دخترم خاله:خب پس می رید پلاژ. آقای کبیری:آقا علیرضا اگه اشکال نداره ماهم با شما میایم بابا:چه اشکالی؟تشریف بیارید خوش حال می شیم. بعد از خوردن صبحونه همه رفتیم که حاضر شیم.یه مانتو نخی سفید پوشیدم با شلوار گرم کن مشکی.یه شال مشکی هم گذاشتم و عینک آفتابی خوشجلم و زدم. بماند که چقدر هم من هم غزل رو خودمون کرم ضد آفتاب خالی کردیم.غزل هم یه مانتو گل دار آبی پوشیده بود با شلوار جین و شال آبی.جیگر من دیگه خواهری!
عرشیا- بدویید بچه ها، پایین منتظرم. بعد از یه کم برانداز کردن خودمون تو آیینه، رفتیم پایین. همه حاضر بودن. کیانا یه مانتو ... نه نه، بهتره بگم یه بلیز سبز پوشیده بود با جین . از همون اولم که اومدیم دور و بر عرشیا می گشت. خوشم می اومد عرشیا تا می تونست بی محلش می کرد. کیوان هم یه تی شرت آستین کوتاه طوسی پوشیده بود با شلوار جین مشکی. مثل همیشه خوشتیپ بود، اما برای من مهم نبود. یهو یاد سورن افتادم. آخی، بچه ام الان داره چی کار می کنه؟ بچه ام؟ سورن با اون هیکل؟ هه هه. دلم براش تنگ شد. دو روز بود صداشم نشنیده بودم. عرشیا- بدویید بچه ها. با صدای عرشیا سوار ماشین شدیم و تا خود پلاژ با ضبط ماشین هم خونی کردیم و خوش گذروندیم. عرشیا- بپرید پایین که دریا صداتون می کنه. خیلی این جا رو دوست داشتم. همیشه می اومدم و این جا کلی با غزل و عرشیا خوش می گذروندم. غزل- من گفته باشم، می خوام کشتی صبا سوار شم، اونم نوک نوکش. عرشیا- ریز می بینمت. غزل- خب عینک بگیر عزیزم، چشم هات مشکل پیدا کرده ها. - خیلی خب بابا، دعوا نکنید. جلوی اینا آبرومون می ره. کیانا اومد سمت ما و گفت: - می خواین شنا کنید؟ - نه، پرده های قسمت بانوان رو هنوز نزدن، نمیشه که. کیانا با دلخوری گفت: - یعنی نمیشه این جا شنا کرد؟ عرشیا- نه خواهرم، اون وقت برادران محترم بسیجی با دست خودشون غرقت می کنن. ما خندیدیم و کیانا با لب های غنچه کرده و ابروهای گره خورده برگشت پیش داداشش. غزل هی غرغر می کرد که بریم کشتی صبا. عرشیا و کیوان رو فرستادیم تا بلیط بگیرن. بعد از این که تو صف وایستادیم تا نوبتمون بشه، رفتیم بالا. کیانا و غزل که می ترسیدن، رفتن پله ی دوم و از بالا سوار شدن. غزل هر چی اصرار کرد که منم برم پایین قبول نکردم. اون جا هیجانش کم بود. من و کیوان و عرشیا رفتیم بالا. متاسفانه جوری نشستم که وسط کیوان و عرشیا بودم. عرشیا که می دونست من پایه ی همه چیزهای خطرناکم و هیچ جا تنهاش نمی ذارم، خوشحال بود. کیوان دم گوشم گفت: - نمی ترسی؟ پوزخندی زدم و گفتم: - عمرا! با روشن شدن دستگاه جیغ و سوت بود که می زدیم و حال می کردیم. من و عرشیا پاهامون رو می کوبوندیم و دستامون رو از روی میله ول می کردیم، اما کیوان چشم هاش رو از اول تا آخر بسته بود و سفت چسبیده بود به میله. خندم گرفته بود. یعنی الان اگه سورن بود چی کار می کرد؟ می دونستم اون خیلی شجاعه، اما این کیوان؟ نباید سورن رو با کیوان مقایسه کنم. کیوان یه پسر مامانی و پاستوریزه بود که الحق و الانصاف همون استادی بهش می اومد که پشت میز بشینه و درس بده، اما سورن معلوم بود عین خودمه، عشق هیجان. کاش می شد برم تهران. دیگه این شمال رو هم که عاشقش بودم، دوست نداشتم. دلم برای سورن تنگ شده بود. رفته بودم تو فکر و نفهمیدم کی دستگاه وایستاد. بعد از یه کم گشت زدن برگشتیم خونه.


خب خب این دفعه هم اومدم با سه تا پست دیگه... Big Grin  Big Grin

راستی سپاسا کو پس Dodgy  Dodgy

نمی دونم چرا دلم می خواست زار بزنم. اون دختر اولین جنازه ای نبود که می دیدم، همیشه کارم با همین جرم و جنایت و جنازه ها بود و من بی هیچ ترسی کار می کردم. اما نمی دونم چرا دلم واسه این یکی این قدر سوخت. قیافه ی معصومی داشت. حتی یه ثانیه هم صورتش از جلوی چشم هام کنار نمی رفت. عین یه پرده همش جلوی روم بود. تا می تونستم تو خلوت خودم گریه کردم. ارادم واسه گرفتن انتقام قوی تر شد. این از اولین قربانی، نباید بذاریم دومی و سومی هم از راه برسه. خدایا خودت کمکمون کن! خدایا من و سورن و متین تنها امیدمون به توئه. خدایا خودت هوامون رو داشته باش. اون قدری گریه کرده بودم که خودم می دونستم الان چشم هام اندازه ی یه نعلبکی باد کرده. با باز شدن در پتو رو کشیدم رو سرم. دلم نمی خواست سورن فکر کنه این قدر ضعیفم که با دیدن یه جسد دارم گریه می کنم. سورن- عسل؟ عسـل؟ عسل پاشو ببینم. با این دختره حرف زدی؟ صدام انگار که از ته چاه در می اومد آروم بود و حسابی خش دار شده بود. - آره. سورن- پاشو ببینم، صدات چرا این طوری شده؟ - خوابم میاد، ولم کن بذار بخوابم. از زیر پتو دستم رو گرفت و کشید که مجبور شدم بشینم. پتو هم به طورکامل از روم رفت کنار. زیرلب غرولند کنان گفتم: - چته؟ دستم رو شکوندی. نمی گی شاید بنده اصلا لخت باشم این طوری بلندم می کنی؟ سورن لبخند محوی زد و گفت: - خب تو اگه لخت باشی که اصلا نمی ذاری بیام تو. بعد خیره شد بهم. یه کم معذب شدم و پتو رو دور بدنم پیچیدم. خیلی هم سر و وضعم بد نبود، ولی خب اولین بار بود که منو با تاپ می دید، البته بعد از اون یه بار که از حموم ... سورن- گریه کردی؟ دوباره مثل همیشه با صداش رشته ی افکارم رو پاره کرد. با تته پته گفتم: - نَـ..نه.. خیره چشم هاش رو دوخته بود تو صورتم و پلک نمی زد و می خواست با نگاهش بهم بگه "خر خودتی تابلو!" سورن- من گوشام مخملی نیستا. خدا رو شکر شاخ و دم هم ندارم. چرا گریه کردی؟ واسه اون دختره؟ سرم رو انداختم پایین و آروم گوشه ی لبم رو گاز گرفتم. مگه میشه به این یارو دروغ گفت؟ خودش همه چی رو می فهمه دیگه. دستش رو گذاشت زیر چونم و سرم رو بلند کرد. مهربون نگاهم کرد و گفت: - به خاطر اون ناراحتی؟ منم ناراحت شدم. دلم می خواست تو این پرونده پای هیچ جسدی وسط نباشه، اما خودت که دیدی تقصیر منم نبود. اون یکی رو که نتونستیم کاری براش بکنیم، باید مراقب این دختره مهشید باشیم. دختره کله شقیه، اگه هی باز تهدید کنه که می ره به پلیس میگه، نصیری یه بلایی سرش میاره ها. تو باهاش حرف بزن. بذار بهت اعتماد کنه. نذار اون بشه دومین جسد ماجرا. باشه عسل؟ سرم رو آروم به نشونه ی مثبت تکون دادم و دوباره بغض لعنتی اومد سراغم و باز هم بی اجازه شکست و یه دونه اشک سمج از چشمم رو گونم پرتاب شدم. سورن با انگشتش اشکم رو پاک کرد. صورتم رو با دستاش قاب گرفت و با مهربون ترین لحنی که تا حالا ازش شنیده بودم گفت: - خانومی تو محکم باش، بذار من و متین به تو دل خوش کنیم. بهت قول می دم دیگه نذارم کسی بمیره. تو قوی تر از این حرف هایی عسل! می دونم دل نازکی، اما اینم می دونم که تو با بدتر از این ها هم طرف بودی و خم به ابرو نیاوردی. من و متین به اندازه کافی بار رو دوشمون هست، تو دیگه بیشترش نکن. من مهشید رو سپردم دست توها، خانوم ناامیدم نکنی. تو می دونی مانی وحشیه، درست مثل یه گرگ گرسنه س که دخترها واسش نقش یه بره رو دارن. ازت می خوام هم مراقب خودت باشی هم مراقب مهشید. نمی خوام اون لعنتی کوچیک ترین آسیبی بهتون بزنه. بهم قول می دی؟ رنگ غم رو خیلی خوب تو چشم های سورن می دیدم. نمی دونم چرا، ولی خیلی دوست داشتم خودم رو تو آغوشش بندازم و دستاش رو حصار تنم کنه. به یه دل گرمی احتیاج داشتم، اما اونم قدر من ناراحت بود. سرم رو تکون دادم و با صدای آروم، اما با صلابتی گفتم: - قول می دم، قول می دم رئیس. این اولین بار بود که رئیس صداش می زدم و اولین بار توی این پرونده بود که می خواستم درست عین یه نظامی برخورد کنم. با پشت دستم اشک هام رو پاک کردم. سورن هم با یه لبخند تلخ دراز کشید. "نباید بذاریم اونا ببرن. این بازی یه قمار ساده نیست. جون و زندگی هزارتا جوون داره این وسط به بهای ناچیزی قمار میشه. عسل یادت نره واسه چی این جایی! نیومدی فقط حال سورن رو بگیری، اومدی بینی این خلافکارهای کثیف رو به خاک بمالی. یادت نره چشم امید سردار به توئه. یادت نره اون ها تو رو انتخاب کردن و بهت اعتماد کردن. ناامیدشون نکن، نه اون ها رو، نه سورن رو و نه خودت رو." لبخندی از سر غرور به خودم زدم. برگشتم دیدم سورن آروم به خواب رفته. منم آروم سر جام دراز کشیدم، اما باز هم از یه طرف فکر لاله و معصومیتش و از طرف دیگه فکر انتقام و ماموریت از ذهنم بیرون نمی رفت. با همین فکرها به خواب رفتم. نیمه شب با گریه از خواب پریدم. همش جیغ می زدم و اشک می ریختم. تنم خیس عرق بود و دستام می لرزید. تب و لرز گرفته بودم. سورن با صدای گریه ام به ضرب پاشد و چراغ خواب روی عسلی رو روشن کرد.
بالشم رو بغل کرده بودم و حالا دیگه بی صدا اشک می ریختم و می لرزیدم. سورن- عسل؟ عسل جان خوبی؟ چت شده؟ خواب بد دیدی؟ - خیلی بد بود سورن، خیلی بد! دوباره صدای هق هقم بلند شد. صدام دیگه گرفته بود و خش دار شده بود، جوری که از شنیدن صدای خودم ترسیدم. سورن آروم من رو تو بغلش گرفت و موهام رو نوازش کرد. سورن- آروم باش عسل، من این جام. هیشکی نمی تونه اذیتت کنه. خیالت راحت خانومی! سرم رو تو بغل سورن فرو کردم. بهش نیاز داشتم، خیلی زیاد! سورن- نمی خوای بگی چه خوابی دیدی؟ خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و بریده بریده گفتم: - خواب دیدم هوا ... تاریک تاریکه. من تنها ... توی باغم. از هر درختی ... خون می ریزه. تو و متین رو صدا می زنم و هیچ کدومتون ... نیستید. صدای قهقهه های مانی ... و جیغ من ... تو فضا ... می پیچه. مانی میگه: دنبال کی ... می گردی؟ اینها؟ بعد تو و متین رو نشون می ده ... که از درخت ... به این جای خوابم که رسیدم دیگه نتونستم ادامه بدم. گریه ام بیشتر شد و اشک هام یکی پس از دیگری می اومدن و می رفتن. سورن همچنان موهام رو نوازش می کرد. نگرانی رو تو صداش می شد حس کرد، اما سعی می کرد باز منو آروم کنه. سورن- نترس. از قدیم گفتن خواب زن چپه. خب بقیش رو نگفتی. من و متین از درخت چی؟ داشتیم می رفتیم بالا؟ بعد خنده ای عصبی کرد. به چشم هاش نگاه کردم. اول توشون موجی از نگرانی بود، اما وقتی دید من دیگه گریه نمی کنم و آروم بهش زل زدم، مهربون شد و دسته ای از موهام رو که روی صورتم ریخته بود عقب زد و دوباره با لبخند پرسید: - نگفتی بقیه اش روها، این طوری قبول نیست. می خوای بذاری تو خماریش بمونم؟ لبخند تلخی زدم و با بغض و صدای گرفته گفتم: - تو ومتین از درخت آویزون بودید؛ یعنی مانی دارتون زده بود. هرچی جیغ زدم و صداتون کردم جواب ندادید. فقط مانی بود که به سمتم می اومد و می خواست من رو بگیره. دوباره همون موج نگرانی به چشم های سورن برگشت. سعی می کرد با خنده نگرانی هاش رو پنهون کنه، اما موفق نمی شد. سورن- آخ جون، دیدی گفتم خواب زن چپه؟ وقتی خواب دیدی ما مردیم یعنی حالا حالاها زنده ایم و در خدمتتون هستیم و ما مانی رو می کشیم. بعدشم سر شب این قدر گریه کردی و به اون دختره فکر کردی که از این خواب های ترسناک دیدی. تازشم، مانی غلط می کنه بیاد سمت تو و بخواد تو رو بگیره. مادرش رو به عزاش می شونم! - سورن تنهام نذار، من می ترسم. سورن- نترس خانومی، من این جام. هیچ کس نمی تونه بهت آسیب برسونه. خیالت راحت گلم! بعدش دراز کشید. منم دراز کشیدم. می ترسیدم. دوست داشتم بغلم کنه و الان که بهش احتیاج دارم کنارم باشه. مثل این که خودش این رو از توی چشم هام خوند که دستش رو دراز کرد و من رو کشید تو بغلش. سورن- تا وقتی که جنابعالی می ترسی، باید همین جا بخوابی. جات همین جاست. گفته باشم، این یه تنبیه. سرم رو گذاشتم روی دستش، اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند. بوی عطر تلخش آرومم می کرد. گرمی نفس هاش که به صورتم می خورد نشون می داد هنوز پیشمه و تنهام نذاشته. قفسه ی سینش آروم بالا و پایین می رفت. دستش روی موهام بالا و پایین می رفت و آروم نوازشم می کرد. این بار آروم تر از سر شب به خواب رفتم. صبح با احساس این که یکی رو صورتم زوم کرده، لای چشم هام رو باز کردم. سورن رو دیدم که با قیافه ی خندون جلوی رومه. سورن- به به چه عجب، خانوم چشم های مبارکشون رو باز کردن! پاشو دختر کلی کار داریم. دستم خوابید. پاشو می خوام بلند شم. جات خوب بوده نمی خوای بلند شی؟ آره شیطون؟ یه نگاه به زیر سرم انداختم. تازه یادم اومد که از دیشب رو دست این بنده خدا خوابیدم. غلتی زدم و دمر روی بالش خودم خوابیدم. سورن- ای بابا، تو که باز گرفتی خوابیدی. بابا کار و زندگی داریما. متین در زد و از پشت در گفت: - اجازه هست بیام تو؟ سورن- نه نه نیا. متین با تعجب و مشکوکانه پرسید: - وا؟ چرا؟ سورن با خنده گفت: - آخه لباس تنم نیست. متین با سرعت در رو باز کرد و با شک و تردید گفت: - چی؟ بعد نگاهی به سورن کرد که داشت ریز ریز می خندید و بالش رو به سمتش پرت می کرد. سورن- هوی، به تو یاد ندادن وقتی وارد اتاق کسی می شی اول اجازه بگیری؟ متین نگاهش رو به من که هنوز به ظاهر خواب بودم و دمر خوابیده بودم و پتو هم تا کمرم افتاده بود دوخت و با اخم گفت: - من که اجازه گرفتم. ببینم این جا خبری بوده؟ سورن رد نگاهش رو گرفت و پتو رو تا گردنم بالا آورد و منم یه تکونی خوردم و دوباره خوابیدم. سورن- نخیرم منحرف! بگو ببینم واسه چی عین مغول ها پریدی تو اتاق ما؟ خبری شده؟ متین که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه گفت: - از بس که مشکوک می زنید و حواس واسه آدم نمی ذارید، یادم رفته بود اصلا واسه چی اومدم. بابا این دختره مهشید باز رفته رو نِرو ما. بیست و چهار ساعته هی میگه می رم به پلیس می گم و لوتون می دم و ال می کنم و بل می کنم. نصیری هم دیوونه شده و زده به سرش، به مانی میگه بکشدش. مگه دیشب عسل باهاش حرف نزد؟ سورن پاشو تا این یکی رو نکشتن یه کاری کنیم. دختره هم که لالمونی نمی گیره لامصب! با حرف های متین عین فشنگ از جام پریدم. متین هم که سر و وضع منو دید سرش رو انداخت پایین و گفت: - من پایینم. زود باشید بیاید تا کار دستمون ندادن.
سریع یه آب به دست و صورتم زدم وقتی تو آیینه دستشویی خودم رو دیدم نشناختم ازبس چشم هام پف کرده بود و زیر چشم هام ریمل ریخته بود سیاه شده بود. یکم که قیافه آدمیزاد گرفتم اومدم بیرون ویه لباس مناسب پوشیدم و سریع باسورن رفتیم پایین.دختره دوباره صداش رو سرش گرفته بود منهدس نصیری عصبانی روی مبل های طبقه دوم نشسته بود ومانی هم تو اتاق دختره بود و صدای زد وخورد می اومد... سورن:سلام مهندس بازچی شده نادرخان:سلام می خواستی چی بشه؟باز زر زرهای این ور پریده شروع شده...باید بکشیمش اینجوری برامون دردسره عسل:نه مهندس من خودم باهاش حرف می زنم آرومش می کنم نادرخان:این اگه با حرف آروم می شد که همون دیشب باید ساکت می شد بااون همه حرف هایی که بهش زدیم این دختره آدم بشو نیست...واسه مون خطرناکه چاره ای جز مرگش نیست... متین:مهندس شما به مانی بگید فعلا کاری نکنه من خودم یه جوری ساکتش می کنم.شاید هنوز باور نداره که تصمیمتون واسه کشتنش جدیه!شما فعلا دست نگه دارید...عسل بامن بیا دنبال متین راه افتادم تویه اتاق دیگه...بعد از این که در مورد حرف های دیشبم بامهشید ازم پرسید ومنم همه چی رو بهش گفتم اومدیم پیش بقیه... متین:بسپرینش به من... بعد هم رفت تو اتاق دختره و به مانی گفت بره بیرون و درو بست. اولش صدایی نمی اومد اما بعد صدای جیغ های دختره شروع شد... من و سورن با تعجب به هم خیره شدیم.یعنی متین داشت چی کار می کرد؟یعنی دختره رو زده؟اونها اگه متین رو نشناسن حق دارن ولی من و سورن که می دونیم اون پلیسه و بی گدار به آب نمی زنه یعنی داره چیکار می کنه؟ بعد از یک ربع متین خندون در حالی که کمربندش رو می بست.اومد بیرون و در اتاق دختره رو از پشت کلید کرد.صدای گریه های دختره ازتوی اتاق می اومد...چشم های من و سورن اندازه یه نعلبکی شده بود... بقیه هم کمی باتعجب به متین نگاه می کردن اما زیاد براشون عجیب نبود...متین دوسه تا دکمه ی بالایی پیراهنش روهم بست و شاد و شنگول موبایلش رو تو هوا تکون داد و با لبخند کجی کنار ما ایستاد... نادرخان با پوزخندی گفت:خب!چی شد؟ متین:دختره بیشتر از اینکه از مرگ بترسه از پدرش می ترسه که یوقت خدای نکرده دخترش رو تو جاهای بدبد نبینه و سکته کنه...هه...پدره کلی بلا سر دختره آورده دختره فرار کرده هنوز فکر پدرست...دیوانه... باورنمی کرد می خواین بکشینش...اما این یکی رو باور کرد که یه فیلم خوشگل ازش رو می فرستم واسه باباجونش...تا اطلاع ثانوی دهن مهشید خانوم عین دراتاقش قفل قفله... باورم نمی شد یعنی اصلا باور کردنی نبود متین بخواد همچین کاری رو بکنه... باشنیدن این حرف ها نیلوفر با گریه دوید سمت پله های پایین و متین هم نیلوفر نیلوفر کنان دنبال نیلوفر می دوید... مهندس نصیری لبخند ژکوندی به روی لب هاش بود وگفت:آفرین...نه مثل اینکه این متین هم یه جر بزه ای داره ما نمی دونستیم...بفرمایید سورن جان صبحونه پایین حاضره... ماکه بادیدن اون صحنه ها هنوز تو شوک و بودیم و میلی به صبحونه خوردن نداشتیم.ولی خب چه می شه کرد دیشبم که بااون اتفاق نتونستیم شام بخوریم الانم اگه صبحونه نخوریم ضعف می کنیم.ناچارا رفتیم پایین... سورن:معلوم نیست این پسره چه حقه ای تو کارشه... عسل:سورن تو باور می کنی متین اون کارو بکنه؟ سورن:عمرا!من متین رو بزرگش کردم اون اهل اینجور برنامه ها نیست.می دونم یه کاری کرده که سر نصیری روشیره بماله بدبخت اصلا حواسش به نیلوفر جونش نبود مثه این که... باخنده و این که سورن بهم اطمینان داده بود که مطمئنه متین این کار رو نکرده نشستیم سر میز... بعد از چند دقیقه متین خسته وکوفته خودش رو ول کرد روی صندلی متین:عسل یه چایی واسم بریز سورن باطعنه وخنده گفت:می بینم که خسته ای مــــــرد!خسته نباشی متین یه نگاه چپ چپی به سورن کرد و با خنده ی بامزه ای گفت:سلامت باشی مــــــرد! چایی متین رو ریختم و گذاشتم جلوش. سورن چشمکی زد وپرسید:خوش گذشت؟ متین استکانش رو برداشت و یه قلپ چایی ازش خورد.بعد با پررویی گفت:بــــــله!جای دوستان خالی سورن یه مشت خوابوند تو کمر متین که چایی پرید تو گلوش متین در حالی که با دستش داشت چایی ها رو پاک می کرد از رو لباسش گفت:چته بابا؟ سورن:زهر مارچی کار کردی دختره رو؟ متین لبش رو گاز گرفت وبه من اشاره کرد وگفت:زشته حالا!بعدا برات تعریف می کنم.بعد زد زیر خنده
این دفعه من یه تیکه نون طرفش پرت کردم وگفتم:که خوش گذشته بهت؟حالا نیلوفرخانوم باهات آشتی کرد؟ متین:نه بابا خانوم تیریپ قهر برداشته عسل:حق هم داره والا متین:نه باید یاد بگیره لارج فکر کنه... سورن:خفه بابا چیکارش کردی دیوونه؟ متین سریع تکون داد وجدی گفت:بریم بالا بهت می گم... بعد ازتموم شدن صبحونه رفتیم بالا تواتاق ما خودمون رو پرتاب کردیم روی تخت.من وسورن عین بچه ها دستمون رو زیر چونه امون زده بودیم وساکت چشم به دهن متین دوخته بودیم. متین با تعجب به ما نگاه می کرد:چتونه؟مگه قراره قصه هزار ویک شب براتون بگم که اینقدر مشتاقید؟ سورن:زودباش تعریف کن چه جوری دهن دختره رو بستی؟ عسل:مردیم از فوضولی متین:خب مگه پایین نشنیدین چی به مهندس گفتم؟دیگه چی رو می خواین بدونید؟اگه می خواین جزییات و بدونید که شرمنده زشته نمی شه بگم... سورن بالش و کوبوند تو سرش متین:چته تو امروز؟باشه بابا بریم تو اتاق خودمون برات جزییاتم تعریف می کنم این جا جلو عسل عیبه بابا بعد یه چشم وابرویی اومد و لبش رو گاز گرفت. سورن:توکه انتظار نداری باور کنیم؟متین دستمون نیانداز می رم به سردار گزارش می کنم پدرتو در بیاره ها متین:خیلی خب بابا...دیدم این نصیری زده به سرش می گه این دختره رو بکشیم منم گفتم چیکار کنم که باعسل حرف زدم...فهمیدم نقطه ضعف دختره پدرشه...همین عسل:چی چی و همین؟بگو با دختره چی کار کردی این که همه ماجرا نبود متین:رفتم تو اتاق نشستم با دختره حرف زدم.گفتم این ها می گیرن می کشنت...می گفت به جهنم واین حرف ها.دختره کله اش بوی قرمه سبزی می ده دیوونه ست...بهش گفتم پلیس این چیزارو می دونه ولی الان موقعش نیست.گفتم که کاری نکنه سورن:خره تو چیکار کردی؟اینجوری که لومون دادی به دختره متین:نه بابا اون طوری هام که تو می گی نیست...چه لویی؟گفتم ما احساس خطر می کنیم پلیس ها همین دور و برامونن انگار.یه چرت و پرت هایی سرهم کردم تحویلش دادم دیگه...ولی تونترس بی گدار به آب نزدم. عسل:خب اون داستان چی بود گفتی؟ماجرای کمربند و... متین زد زیر خنده و بریده بریده گفت:وای اون رو که نگو!قیافه تو وسورن موقع گفتن اون داستان خنده دار شده بود...وای نبودید خودتون رو تو آیینه ببینید که... سورن:هه هه هه...بی مزه!بگو تا از وسط دونصفت نکردم دقمون دادی پسر متین:هیچی به دختره گفتم می خوام کمکت کنم این ها واقعا می خوان بکشن تو رو یکم زیادی ترسوندمش باورش شد...گفت چی کار کنم.گفتم وانمود کن من دارم بهت تجاوز می کنم.جیغ بزن گریه کن.منم بهشون می گم ازت فیلم گرفتم وگفتم به بابات نشون می دم می گم تهدیدت کردم توهم ترسیدی خیالشون راحت بشه که دهنت بسته است...بهش یکم اطمینان دادم که آسیبی بهش نمی رسونن ...همین! سورن:زهرمار!دوساعته مارو گیر آوردی متین:دقیقا! عسل:حالا نیلو جون رو کجای دلت می خوای بزاری؟ سورن:اصلا به اون فکر نکردی وقتی داشتی این داستان رو می ساختی،نه؟ متین:والا راه دیگه ای برای نجات این مهشیده از دست نصیری اینا پیدا نمی کردم.نمی تونستم بزارم دختره رو بکشن که یوقت نیلو خانوم ناراحت نشه... عسل:حالا می خوای بانیلوفر بهم بزنی؟ متین یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت وگفت:مگه تا الان باهاش دوست بودم که بخوام بهم بزنم؟من فقط باهاش معاشرت می کردم..به جان خودم اگه یه حرف عاشقانه بهش زده باشم...خودش الکی همه چیز رو بزرگ کرده.حالا هم قهر کرده به من چه خب؟ سورن:اما باید یکم ازدلش دربیاری! اون دختره نصیریه تو چنگت داشته باشیش بد نیست... متین قیافه اش رو در هم کرد ویه چین انداخت به بینیش وگفت:کی می ره این همه راه رو...وای من که اصلا حوصله منت کشی ندارم.اصلا معلوم نیست کجا رفته... سورن:پاشو برو یکم ناز بکش تنبلی نکن متین:آقا راستی یه چیزی...این جا صبح چه خبر بود؟جلوی سردار با دست پس می زنید اینجا با پا پیش می کشید؟ سورن:کوفت!تو آدم نمی شی متین؟ متین:نه جدی می گم سورن:عسل خواب بد دیده بود دیشب یکم بی قرار شده بود همین متین یه چشمکی زد وگفت:تا باشه از این خواب های بد عسل:چرت نگو برو دنبال نیلوفر صدای در اتاقش اومد متین سریع پاشد و رفت سمت در و رفت بیرون.باز برگشت و چشمک زد وگفت:تا من میام بچه های خوبی باشید ها...عسل باز خواب بد نبینی سورن:دِ برو بچه پررو... متین باخنده پرید بیرون سورن باخنده سرش رو تکون داد وگفت:آتیش پاره ایه این پسر عسل:اوهوم!نگاش کن چه داستانی سرهم کرده... سورن:هیـــس!هیس! عسل:چی شده؟ سورن:هیچی ساکت باش!صداشون داره میاد مثه این که پرنسس نیلوفر تحویلش نگرفته الانم با جارو می زنه پرتش می کنه بیرون...اینجا صدا خوب نمیاد بیا دست منو کشید و برد سمت در و گوشش رو چسبوند به در اتاق خودمون منم گوشم رو چسبوندم به در و آروم گفتم:خب بریم پشت در خودشون دیگه سورن:هیس!می خوای یه دفعه در رو باز کنن پرت شیم تو آبرو وحیثیتمون بره... صدای متین و نیلوفر می اومد
متین:نیلوفر جان گوش کن بابا آخه من که کاری نکردم.اون کار رو کردم که نره لومون بده بد کردم هوای بابات رو داشتم؟ نیلوفر:خفه شو.اون که اینجا بود چجوری می خواست لومون بده؟بگو آقا هوس بازن تا چشمش به یکی می افته آب از دهنش راه می افته عنان از کف می ده... سورن ریز ریز می خندید:بیچاره متین!آخی! طفلکی... باز دوباره می خندید منم خنده ام گرفته بود متین:این حرف ها چیه عزیزم؟اگه من اینطور آدمی بودم که از تو به این زیبایی نباید می گذشتم.هان؟من این کارو کردم چون نمی خواستم دست پدرت دوباره به خون یه دختر دیگه آلوده بشه!مگه ندیدی باباتو که چقدر عصبی بود باید می ذاشتم دختره رو بکشه؟من این کارو واسه خاطر پدرت کردم اونوقت تو باهام اینطوری رفتار می کنی؟ نیلوفر:بی خودی گردن پدر من نیانداز!رفتی عشق وحالت رو کردی حالا می گی به خاطر پدرت بود؟اون مهشید لعنتی یعنی اینقدر جونش می ارزید؟ متین:نیلوفر تو هم داری کم کم اون روی خودت رو نشون می دی ها!مثه اینکه توهم بدت نمیاد پدرت هر روز یکی رو بزنه بکشه،نه؟ نیلوفر:بــــــــرو بیرون نمی خوام دیگه ببینمت متین:بهتر! اومد بیرون و در رو کوبوند!عصبی رفت تو اتاق خودش و در اونجا روهم کوبید... سورن:اوه!چه وحشی...دختره بد جوری قهر کرده ها... عسل:اره اصلا اروم نمی شه حق هم داره خب اون که نمی دونه متین کاری نکرده فکرکرده متین همه کارش رو کرده حالا اومده سراغ اون... سورن:بیچاره متین آش نخورده و دهن سوخته!نیلوفر دلش ازاین پره که چرا متین به اون دست هم نمی زنه اما رفته با مهشید... عسل:سورن! سورن:چیه خب راست می گم دیگه...جنسا کلا حسودین شما زنا... عسل:خب چیه؟بده نمی خوایم مرد خودمون رو یکی دیگه صاحب بشه؟ سورن ابرویی بالا انداخت وگفت:نه بابا حرف های جدید جدید می شنوم.حالا مرد جنابعالی کی هست؟ پشت چشمی ناز ک کردم وسرم رو به سمت دیگه چرخوندم:کلی گفتم! سورن:مطمئنی؟ عسل:اوهوم مطمئنم.می گم این متین هم بلد نبود خوب منت کشی کنه ها سورن باخنده گفت:بابا این زیاد آک آکه...نگاه به قیافه اش نکن دوست دختر نداشته تا حالا بدونه تو این مواقع باید چی کار کنه عسل:ولی بیچاره نیلوفر چه فکر هایی داره می کنه الان سورن:تو چرا حرص می خوری الان؟ عسل:خب دارم خودم رو می زارم جای اون.زن نیستی بفهمی چقدر سخته که سورن:آخی راست می گی کاش متین نقشه اش رو به من می گفت من این کار رو می کردم طفلی نیلوفر اون موقع دیگه حرص نمی خورد عسل:مثه اینکه شما هم زیاد بدتون نمیاد ها سورن خوابید رو تخت و دستاش رو گذاشت زیر سرش و در حالی که سعی می کرد خنده اش و قورت بده گفت:چرا بدم بیاد؟خب منم مردم دیگه اخم غلیظی کردم و بلند شدم که برم.مچ دستم رو گرفت و با لبخند خبیثی گفت:کجا؟ عسل:می رم لباسام رو مرتب کنم سورن:بهونه بیخودی نیار...ناراحت شدی؟ عسل:نه چرا باید ناراحت شم گوشه لبش رو به دندون گرفت و ابروهاش رو انداخت بالا... سورن:من یکم می خوابم اتفاقی افتاد بیدارم کن عسل:چقدر می خوابید ما اومدیم اینجا فقط بخوابیم؟ سورن:والا این شما بودیدکه دیشب جاتون گرم ونرم بود راحت خوابیدی.من بیچاره دیشب خوابم نبرد از بس که وول خوردی عسل:من که آروم گرفتم خوابیدم.شما خوابت نبرده تقصیر من چیه؟ سورن:خیلی خب اصلا جنابعالی خیلی هم آروم بودی من بودم که هی وول می خوردم حالا اجازه هست بخوابم؟ عسل:بخواب یه ساعتی که گذشت دیدم نه واقعا حوصله ام داره سر می ره.خواستم برم پیش متین که صداش رو جلوی در اتاقش شنیدم.داشت با مانی حرف می زد
مانی:کلید اتاق مهشید رو بده متین:می خوای چی کار؟ مانی:حیفه تو حالشو ببری من بشینم کنار...چی می شه ما هم به این شیرینی یه ناخنکی بزنیم متین:اوه!پس قضیه حسودیه؟ایول...ایول!شرمنده مانی جون مهندس مهشید رو سپرده دست من منم نمی تونم اجازه بدم بهت اذیتش کنی مانی:نه بابا!تو می ری حال می کنی فیلم می گیری تهدید می کنی اذیت نمی شه،یه خوش گذرونی ساده ی من می خواد اذیتش کنه؟ متین:مهشید دست منه الان.نه تو نه هیچکس دیگه حق نداره بهش نزدیک بشه مانی،فهمیدی؟ مانی:یعنی تو مهشید رو به نیلوفر ترجیح می دی؟یعنی حاضری که نیلوفر رو به خاطر مهشید از دست بدی؟واقعا برات متاسفم متین متین:مانی بی خیال من شو تو کارهای منم دخالت نکن من خودم خوب می دونم باید چیکارکنم.دور وبر مهشید هم نپلک...اگه کاری نداری می خوام به کارم برسم مانی:باشه دور وبر مهشید جونت نمی پلکم...زیاد مالی هم نیست،من عسل رو بیشتر ترجیح می دم به دست آوردن اون باید لذت بخش تر باشه متین:مانی خفه شو...خفه شو!به جان متین اگر به اون نزدیک بشی زنده ات نمی زارم.البته می دونم سورن جلوتر از من سرتو می بره...سارا رو ول کردی بیای اینجا دنبال دختر بگردی؟اینجا کسی واسه تو وجود نداره مانی:مراقب حرف زدنت باش!مثه اینکه یادت رفته من کی هستم؟من مهندس ارشد شرکت نصیری ام...همون شرکتی که برای وارد شدن توش کلی موس موس می کردی متین:توهم مثه اینکه مقام من و فراموش کردی؟من در حال حاضر یکی از شرکای نصیری ام...پس مقامم ازتو بالا تره ...پارو دم من نزار...شاید بگم بخندم کسی من و جدی نگیره اما اگه پاش بیافته از همه گرگ ترم...پس حواست به کارات باشه...خوش اومدی متین دراتاقش رو بست.مانی هم از پشت در یه مشت به در زد وگفت:بچرخ تا بچرخیم آقا متین!تند نرو!جوجه رو آخر پاییز می شمرن... بعدش هم با عصبانیت پله ها رو رفت پایین...می ترسم این دعوا به ضرر متین تموم شه...تصمیم گرفتم حالا که متین عصبیه پیشش نرم.گوشم رو از روی در برداشتم و برگشتم که خوردم به یه جسم خیلی بزرگ.سرم رو که بلند کردم دیدم سورن با موهای ژولیده وچشم های پف کرده ونیمه باز جلومه...از دیدن سر و وضعش خنده ام گرفت سورن:چیه چرا می خندی؟چه خبر بود؟کی با کی دعواش شده بود؟ عسل:قیافه ات و تو آیینه نگاه کنی خودتم خنده ات می گیره...متین ومانی!نمی دونی چه دعوایی کردن که... سورن:الان می رم پیشش ببینم چی شده بعد از گفتن این حرف باهمون قیافه رفت تو اتاق متین... سرمیز شام تقریبا همه باهم قهر بودن... همیشه جمع رو متین گرم می کردکه الان اون از همه ساکت تر بود.هم با نیلوفر قهر بود هم با مانی دعوا کرده بود. ناصر خان هم که اصلا پیداش نبود.می گفتن رفته شمال واسه مهمونی برمی گرده!واسه چی رفته اونجا خدا می دونه!نادرخان هم که مثل این که ذهنش خیلی در گیر بود حرفی نمی زد! سورن هم که کلا کم حرف بود منم تا کسی ازم سوال نمی پرسید حرف نمی زدم...نیلوفرم کلا رفته بود تو فاز ناز!بیچاره نمی دونست متین اینقدر درگیره که نیلوفر اصلا به چشمش نمیاد...مانی هم داشت واسه کی نقشه می کشید الله و اعلم! بالاخره نادرخان سکوت جمع رو شکوند وگفت:مانی مهمونی پس فرداست...همه چیز رو سریع حاضر کنید نمی خوام هیچ کم وکاستی باشه سورن:هنوز خرابکاری مهمونی قبل نخوابیده مهندس نادر خان:ما زیاد وقت نداریم سورن جان...هر چی بیشتر این قرص ها تو دستمون بمونه برامون درسرمی شه... یکم خودم رو متعجب نشون دادم و گفتم:یعنی توی مهمونی قرص ها رو می فروشید؟ نادرخان تک خنده ای کرد وگفت:نه دخترم!ما فقط جنس رو تو مهمونی به مشتری هامون نشون می دیم...خریدشون می مونه واسه بعد... مانی پوزخندی زد وگفت:یه جور شوی قرصه..تن قرصامون لباس می پوشونیم میان وسط یه قری می دن مشتری ها خوششون اومد می شینن پای میز معامله لبخند کمرنگی رو لب هامون نشست که خیلی زود برطرف شد و همه دوباره برگشتن به همون لاک خودشون! نادرخان:من مهمون ها رو به شخصه خودم دعوت کردم...فقط می مونه اسباب پذیرایی...می خوام از همه چیز چند نوع وجود داشته باشه...چند نوع غذا و دسر و نوشیدنی...هیچ چیزی نباید کم باشه...دلم می خواد مهمونی کاملا دهن پر کن باشه...کوچکترین اشتباهی بدجور من و عصبی می کنه...توکه منو می شناسی مانی...
مانی:بله قربان اما من دست تنها این کارها رو انجام بدم؟ناصر خان هم که شمال تشریف دارن... نادرخان:ناصر واسه مهمونی میاد تهران...رفت یه سری به زن وبچه اش بزنه... سورن:زن و بچه اش؟مگه تو دبی... نادرخان:ناصر دوتا زن و زندگی داره حالا رفته سراغ اون یکی بعد هم خندید و رو به مانی ادامه داد:نه چرا دست تنها از بچه ها کمک بگیر...فردا هم زنگ می زنم نیرو بفرستن واسه کمک...نمی خوام هیچ اتفاق بدی اون شب بیافته...از شلوغی استفاده می کنیم و قرص ها رو بسته بندی می کنیم... عسل:مگه بسته بندی شده نیستن؟ نادرخان:چرا اما نه برای مشتری...برای مشتری هامون باید طور دیگه ای بسته بندی کنیم...تعداد انبوه تری و می فهمید که چی می گم ؟ عسل:بله البته... نادرخان:می خوام سیستم امنیتی کامل باشه مانی. مانی:شما خیالتون راحت هر دو قدم یکی رو می زارم...کسی جرئت نفس کشیدن نداره عسل:این که مهمونی نمی شه مگه بنده خداها اومدن زندان مانی:ما کارمون خیلی حساسه سرکار خانوم...نمی تونیم ریسک کنیم.بعدشم قرار نیست با اسلحه بالا سرشون وایسن که...فقط برای امنیته خودشونه... نادرخان:فردا همه چیز رو هماهنگ کن سورن:ولی مگه قرار نبود مهمونی یه چند روز دیگه باشه؟چرا به این زودی؟ نادرخان:گفتم که نمی خوام قرص ها زیاد دستمون بمونه علاوه بر اون ما یکم خرده فروشی هم کردیم.می ترسم یه اتفاق دیگه بیافته عسل:چه اتفاقی؟ نادرخان:اگه یه نفر دیگه هم بمیره مشتری هامون اعتمادشون رو نسبت به قرص های ما ازدست می دن تا اتفاق دیگه ای نیافتاده باید آبشون کنیم عسل:یعنی ممکنه کس دیگه ای هم بمیره؟ نادرخان:این فقط یه احتماله سورن:یعنی این امکان وجود داره که مشکل از قرص ها باشه؟ مانی:آره اما این احتمال خیلی زیاد نیست.چون اون شب حدودا100 نفر از اون قرص ها خوردن ولی اون اتفاق فقط واسه یه نفر افتاد...پس احتمالش حدودا 1%بیشتر نیست...دلیلی نداره خیلی نگران باشیم... سورن:منم با شما موافقم مهندس نصیری...بهتره تاکس دیگه ای نمرده قرص ها رو بفروشیم... بعد از تموم شدن شام.همه رفتن که بخوابن...ماهم بایه ذهن آشفته به خواب رفتیم... فردا صبح همون اتفاقی که دلمون نمی خواست بیافته،افتاد. بعد از گرفتن یه دوش و حاضر شدن، داشتم با سورن می رفتم پایین که صبحونه بخوریم که مانی رو دیدیم که توی سالن کوچیک طبقه دوم نشسته بود و داشت خیلی عصبی با یه پسری صحبت می کرد. مانی طوری نشسته بود که متوجه ما که روی پله ها ایستاده بودیم و می خواستیم از حرف هاشون سر دربیاریم نشد...پسر هم طوری نشسته بود که فقط نیمرخ صورتش رو می تونستیم ببینیم.قیافه اش آشنا بود یکم که فکر کردم دیدم همون پسریه که شب مهمونی مانی از همه پذیرایی می کرد و نوشیدنی وقرص تعارف می کرد.یه جوری اونشب انگار اون میزبان بود...اسمش رو فراموش کرده بودم اما مطمئن بودم همون پسره ست.
پسر:مانی دیشب حال دوتا از بچه ها باز بد شد...میثم که اصلا به بیمارستان نرسید.تومهمونی تموم کرد...اما شبنم یکم حالش بهتر بود یعنی بهتر که نه،زنده بود. با کیهان رسوندیمش بیمارستان اما حالش خیلی بده الان دکترها می گن زیاد امیدی بهش نیست... مانی عصبی سرش داد زد:تو وکیهان غلط کردین شبنم رو بردین بیمارستان.می خواین لو مون بدین؟بااین کارتون پای پلیس رو باز می کنید اینجا...رامین پلیس بو ببره گاومون زاییده...آخه پسر یه جو عقل تو سرتو نیست؟نمی شد یه بی صاحب مونده ای می بردین اون دختره رو؟حالا تن لش نیس خیلی ارزش داره به خاطرش فناشیم رامین:چی داری می گی مانی؟ما قرارمون این بود که بچه ها قرص بدیم عشق وحال کنن نه که برن سینه قبرستون...پریشب لاله،دیشبم میثم وشبنم...شما دارید چیکار می کنید مانی؟بچه ها دیگه می ترسن از قرص هاتون بخورن...لاله رو بگیم معده اش آک بوده زیادی تازه وارد بوده بهش نساخته.میثم و شبنم که یه عمر این کاره بودن چرا اینجوری شدن.ها؟ مانی:نمی دونم نمی دونم خودمم گیج شدم.یعنی تو می گی بعضی از قرص ها خرابن؟ رامین:بعضیا یا همه ش رو نمی دونم ولی این و می دونم بی اعتمادی تو بچه ها دیگه زیاد شده.دست و دلشون می لرزه بخوان خرید کنن.همش منتظر اینن که توهمونی یکی پخش زمین شه و به خاطر اون قرص ها بمیره.. مانی:رامین نباید بزاری این خبرا جایی درز کنه.مهندس فردا شب مهمونی داره اگه مشتری ها این خبرا رو بشنون دیگه نمی خرن ازمون اونوقت مادیگه ورشکست می شیم.مهندس به عالم و آدم بدهکاره.با اون گندی هم که شما زدین پلیس دیر یا زود ردمون ومی زنه...رامین بچه ها رو هر جور که می تونی ساکت کن..بزار معامله فردا شب جوش بخوره خودم همه چی رو راست و ریس می کنم.فقط تا فردا شب خبری از مهمونی نیست.گفته باشم.حوصله ی جنازه های بعدی رو ندارم.فهمیدی چی گفتم؟ رامین:مانی چرا نمی فهمی اون قرص ها فاسده.می خوای عمده بفروشی آدم های بیشتری رو به کشتن بدی؟ مانی:چاره ای نداریم.ماتا خرخره تو باتلاقیم رامین.اگر مشتری هامون بو بپرن نابود می شیم می فهمی؟ رامین:خب آره هر کسی فقط به فکر منافع خودشه.تو ومهندس هم باید به فکر جیب خودتون باشید که یوقت ضرر نکنید خدای نکرده...بعد بلند شد وسری از روی تاسف تکون داد وگفت:امیدوارم هر چه زودتر این مصیبت تموم شه...شما هم برید دنبال گیر کارتون که جوون های مردم و سر هیج و پوچ به کشتن ندید خداحافظ... مانی نشسته باهاش دست داد وخداحافظی سردی کرد.بعد از رفتن پسر آرنج هاش رو گذاشت روی زانوش و سرش رو توی دستاش گرفت... سورن عصبی بود.منم دست کمی از اون نداشتم...اصلا دلمون نمی خواست این قضیه باز قربانی داشته باشه اما انگار همه چیز بر وفق مراد ما نمی خواد پیش بره... باصدای سورن مانی از جا پرید سعی کرد نگرانیش رو پنهون کنه مانی:سلام سورن جان.صبح بخیر پایین صبحونه رو تازه مریم خانوم چیده تاشما مشغول شید منم میام... بلند شد بره که با صدای سورن سرجاش میخکوب شد سورن:بشین سرجات.توهیچ جا نمی ری.رامین اینجا چیکار داشت سعی کرد همون ژست مسلط همیشگی اش رو نگه داره.صداش رو صاف کرد وگفت:هیچی همین جوری اومده بود.یه حالی بپرسه یه سراغی هم ازمهشید بگیره...همین! سورن:مطمئنی؟ مانی:آره سورن:پس قضیه مهمونی دیشب چیه؟خودم شنیدم که گفت میثم وشبنم حالشون دیشب بد شده رنگ نگاه مانی تغییر کرد.اول کمی ترس و بعد کمی رنگ عصبانیت به خودش گرفت وگفت:شما یاد نگرفتی که نباید فال گوش وایسی؟ سورن خنده ی عصبی کرد وگفت:نمی خوای که برای فال گوش ایستادن تنبیهم کنی؟اینطور نیست؟ با صدای بلند و تحکم خاصی گفتم:تو داری چیکار می کنی مانی؟اون قرص ها هر روز داره قربانی می گیره این قرارمانبود...مگه نمی گفتید این قرص ها شادی آوره؟پس چرا الان داره جون جوونا رو می گیره؟ مانی:به خدا خودمم نمی دونم...تا حالا سابقه نداشته تو دوشب دونفر بمیرن... با پوزخندی گفتم:سه نفر...اون دختره رو هم باید جز مرده ها حساب کرد... مانی:من می ترسم این شیرخام خورده ها دختره رو بردن بیمارستان.پلیس حتماتحقیقاتش رو شروع کرده بدبخت می شیم بدبخت... عسل:خب تو چه انتظاری داشتی؟که دختره رو نبرن بیمارستان؟که روز به روز به تعداد کشته ها افزوده شه؟ اول یکی بعد دوتا بعد سه تا...تا به بالا آره؟بایدم بترسی پای همه مون گیره پلیس که بیاد همه مون نابودیم سورن دستم رو گرفت وگفت:آروم تر عسل،مشکل این قرص ها چیه؟ مانی:نمی دونم بزار یه زنگ به دکتر ساجدی بزنم بعد خیلی عصبی دست کرد تو جیب شلوارش بعد از یکم گشتن تو جیب هاش گوشیش رو در آورد و شماره ساجدی رو گرفت.یه سیگار روشن کرد وباعصبانیت بهش پک زد مانی:الو..الو سلام دکترساجدی -چه خوبی آقا؟این قرص ها تو دوروز دوسه نفرو به کشتن داده.شما چیکار کردی بااین قرص ها؟زهر توشون ریختی؟ -شوخی چیه؟به من می خوره الان بخوام شوخی کنم؟تا الان دونفر رو راهی قبرستون کرده یه دخترم الان توتخت بیمارستان داره با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کنه.مگه فرمولشون همون فرمول همیشگی نبوده؟چرا اینطوری شده؟ -چــــــــی؟؟؟شما چیکار کردی؟یعنی چی آقا؟مهندس نصیری از این کارتون خبر داره؟شما بااین کارتون مارو نابود کردید دکتر... -واقعا که...خدانگهدار وبعد گوشی رو قطع کردوباز هم عصبی چند پک دیگه به سیگارش زد .زیر لب همش فحش می دادو به زمین وآسمون لعنت می فرستاد
سورن:چی شد مانی؟ عسل:دکتر ساجدی چیکار کرده؟ مانی پوزخندی زد وگفت:دکتر!حیف اون اسم که رو این مردک بزارن.اسم خودش رو گذاشته دکتر.مرتیکه نفهم می گه قرص ها به حد نصاب نرسیده بود مهندس گفت یه سری دیگه تولید کنم یکی از مواد رو کم داشتیم پول نبود بخریم درصد مواد رو یکم تغییر دادم.می گه فکر نمی کردم بخواد خطرناک بشه...مردک با این کارش تیشه زده به ریشه امون... سورن عصبی دستی تو موهاش فرو کرد وگفت:مهندس نصیری چی؟خبرداره؟ مانی:می گه به مهندس گفته بوده درصد مواد رو عوض کرده ولی هیچ کدومشون نمی دونستن اینقدر اوضاع خطری می شه... عسل:واقعا که...یعنی بخاطر این که پول خرج نکنن کاری کردن که مردم رو به کشتن بدن؟ مانی:اونا که نمی دونستن اینطوری می شه عسل:اما اشتباهی کردن که ممکنه سر همه مون رو بالای دار ببره.واقعا آدم اینقدر بی فکر.مهندس که این کاره نبود واسه چی خودش رو قاطی کرده و اومده تواین راه؟همون قرص لاغری هارو درست می کرد و می فروخت بهتر بود که...واقعا که بی عر... بقیه حرفم رو خوردم.نفسم رو عصبی فوت کردم. مانی:باید زودتر به مهندس بگم... بعد دوید پایین و با عصبانیت و صدای بلند مهندس رو صدا زد.ماهم پشت سرش رفتیم پایین نادرخان:چه خبرته مانی؟چی شده این قدر عصبی هستی؟ مانی:مهندس شما چیکار کردی؟دکتر ساجدی به شما گفته بوده یکی از مواد رو تموم کرده و درصد مواد رو عوض کرده اما شما هیچی بهش نگفتید؟واقعا این چه سهل انگاری بود که شما کردید؟ نادر خان:مگه چی شده حالا؟ اینبار سورن باصدای محکم وجدیش گفت:می خواستید چی بشه؟این چند نفری که مردن از اون قرص ها خوردن...از اون قرص هایی که درصدشون با اجازه شما عوض شده حالا هم حسابی باقرص های سالم قاطی شدن و نمی شه ازهم جداشون کرد...حالا هر کسی از اون قرص ها بخوره می میره...چند نفر دیگه باید بمیرن مهندس؟می دونید؟به تعداد همه ی اون قرص های سری دوم باید کشته بدیم شما این رو می خواید؟ نادرخان کلافه دستی تو موهای جو گندمیش کشید و با بی قراری و دستپاچگی گفت:می خواید چیکار کنید؟هان؟ سورن:شما می خواید چیکار کنید؟می خواین اون قرص ها رو بفروشید؟ نادرخان:پس می خوای چیکار کنم؟کلی ضرر رو به جون بخرم؟کل سرمایه ام رو دود کنم بفرستم رو هوا؟علاوه بر اون پول خود جنابعالی هم هست.مگه هی دم گوشم نمی خوندی که سرمایه وسودت رو هر چه زودتر بهت بدم؟حالا می خوای به خاطر یه احتمال کوچیک کل زندگیم روببازم؟نه...نه من همچین ریسکی نمی کنم.نباید مشتری هامون از این قضیه بو ببرن فهمیدید؟نباید...سورن بزار برای بعد فقط همین یبار... سورن:سرمایه تون مهم تره یا جون جوونای مردم؟ نادرخان:بس کن دیگه...جوونای مردم اگه درست وحسابی بودن که طرف اینجور برنامه ها نمی اومدن...فقط تا فردا بزارید این معامله ها جوش بخوره قول می دم از این به بعد حواسم رو بیشتر جمع کنم...ازتون خواهش کردم...باشه مهندس؟ سورن سرش رو عصبی تکون داد وگفت:فقط همین یه بار نادرخان:ممنون پسرم سورن عصبانی رفت سمت پله ها.منم بیشتر موندن تو اون جمع لعنتی رو جایز ندونستم بدون هیچ حرفی پشت سر سورن رفتم توی اتاقمون. بابسته شدن در سورن عصبی فریاد می زد و طول اتاق رو طی می کرد سورن:مرتیکه پولش براش مهمتره .این همه جوون رو به کشتن بده ککش هم نمی گزه...به تو هم می گن آدم؟قاچاقچی هم باشی باید یکم مرام ومروت داشته باشی...البته نباید از همچین کسی انتظار بیشتری داشته باشیم...به هر حال اون یه خلافکاره دیگه سعی کردم با صدای آروم به آرامش دعوتش کنم ولی عصبی تر ازاین حرف ها بود عسل:سورن آرومتر می شنون.. سورن:بشنون به جهنم عسل:یعنی چی به جهنم؟می خوای همه چی لو بره؟ سورن کمی آرومتر شد ومستاصل گفت:تو می گی چی کار کنیم؟خیلی وقت نداریم.فوق فوقش تا پس فردا... دستش رو توی دستم گرفتم و یه لبخند بهش زدم و گفتم:قوی باش رئیس.مگه قرار نبود روی من و کم کنی؟باید محکم وایسیم و بجنگیم.تا اینجا رو با زحمت اومدیم بقیه اش رو هم می تونیم سورن...مطمئن باش.امیدت به خدا باشه پسر... لبخند بی جونی زد و رو صورتم دست کشید وگفت:نگاه تو رو خدا...کارم به کجا رسیده فسقل بچه داره بهم اعتماد به نفس و دلگرمی می ده اخم کردم بالب های غنچه شده نشستم کنارش لب تخت وبا حالت قهر گفتم:مارو باش داریم امید می دیم به آقا...اصلا به من چه دستش رو انداخت دور شونه ام و چسبوند به خودش سورن:خیلی خب دیگه قهرنکن.بیا فکر هامون رو بزاریم روهم ببینیم چیکار کنیم سرم رو گذاشتم رو شونه اش و یکم تو فکر رفتم سورن:چی شدی؟ عسل:دارم فکر می کنم سورن:به نتیجه ای هم رسیدی؟ عسل:برو متین رو صدا کن یه جلسه بزاریم سورن:ای به چشم رئیس بعد بلند شدو رفت تو اتاق متین.بعد از دو دقیقه با متین اومدن تو.از اونجایی که اتاقمون میز مذاکره نداشت طبق معمول نشتیم رو تخت.کل جریانی که پایین اتفاق افتاد رو مو به مو واسه متین تعریف کردیم
متین:حالا شما می گید چی کار کنیم؟ عسل:سورن یه زنگ بزن به ددی جون باهاش صلاح ومشورت کن متین و سورن زدن زیر خنده سورن:باشه عزیزم همین الان یه گزارش براش می نویسم بعد لپ تاپش رو برداشت و سریع یه گزارش واسه سردار ایمیل کرد.تا جواب برامون بیاد باز هم فکری کردیم متین:من می گم فردا مشتری ها رو شناسایی کنیم .فردا که اینجا خیلی شلوغه نمی تونیم همه شون رو دستگیر کنیم خیلی هم شیر تو شیر می شه اینجا...بزاریم پس فردا که مشتری ها میان واسه معامله کردن یه تور بیاندازیم سرشون و همه رو صید کنیم،چطوره؟ سورن که سرش تو لپ تاپش بود گفت:اتفاقا ددی جون هم همین رو می گه البته با لحن مودبانه تر و رسمی تری... باتعجب گفتم:به همین زودی جوابش اومد؟ سورن:آره دیگه عصر عصرِ سرعت وارتباطاته متین:خب حالا دستور چیه؟ سورن:گفته فردا همه چیز رو تحت نظر بگیریم مشتری ها رو شناسایی کنیم بعد روز معامله دستگیرشون کنیم متین یقه لباسش رو داد بالا و یه ژست باحال گرفت به خودش. متین:دیدید گفتم...حالا لازم نیست بگم ریا شه اما چند دفعه ای خواستن رئیس رو باز نشسته کنن بره پیش خونواده اش تو خونه بشینه به من گفتن بیام جانشینش بدم من قبول نکردم دیدن فرد لایق تری وجود نداره رئیس رو بازنشسته نکردن سورن در حالی که سعی می کردخنده اش رو قورت بده گفت:یعنی اعتماد به نفسی که تو داری رئیس جمهور نداره متین:خواهش می کنم البته اگه من رئیس بشم مطمئن باش تو رو معاون خودم می کنم سورن:نه بابامن اصلا از پارتی بازی خوشم نمیاد.اینقدر سعی خودم رو می کنم که به اون درجه ای برسم که لایق معاونت شما باشم متین:آفرین...من به پشت کارتو جوون افتخار می کنم سورن:خیلی خب حالا خودت رو لوس نکن...عسل فردا تو مهمونی باید یه انگشتری دستت کنی که توش دوربین کار می زاریم.میای بامن و باهمه سلام وعلیک می کنی و از همه فیلم می گیری.همه مون باید بهمون مایکروفون وصل باشه.فردا کاملا مسلح باشید شاید یه اتفاقاتی بیافته که از عهده ما خارج باشه... عسل:اگر مهندس فهمید مسلحیم چی می خوای بهش بگی؟ سورن:می گیم خودتون گفتید واسه امنیتمون قدم به قدم ادمای مسلح می زارید ماهم برای امنیت خودمون مسلحیم.همین!می تونم بپیچونمش تو زیاد نگران اون نباش متین:بفرما خانوم کوچولو دلت اینقدر هیجان می خواست حالا خوشحالی؟ عسل:والا دلم هیجان می خواست ولی نه این همه اون هم یه دفعه ای سورن:باید خیلی مراقب باشیم کوچکترین اشتباه آخرین اشتباهمونه متین:خب دیگه؟ سورن:فعلا همین تا بعد ببینم چه چیزهای دیگه ای به ذهنم می رسه متین:خیلی خب پس من فعلا می رم تو اتاقم خبری شد صدام کنید سورن:باشه متین رفت تو اتاق خودش و من موندم و سورن عسل:سورن؟ سورن:هوم؟ عسل:یعنی همه چیز خوب پیش میره؟ سورن نگاه چپ چپی بهم کرد و ادای من رو در آورد:من بهترین مامور ادره ام هیچ دختری رو دست من نیست.هرجا من بودم موفق شدم و ال ...بل..حالا چرا اینقدر ترسیدی؟ عسل:نترسیدم.فقط یه سوال پرسیدم اگه دوست نداری جواب نده چرا می زنی تو برجک آدم. سورن:آخ فدای برجکت داغون شد؟ عسل:نخیرم برجک بنده ضد ضربه تر ازاین حرف هاست سورن تک خنده ی مردونه ای کرد و بامهربونی گفت:خیلی خب ببخشید. من که خیلی به این ماموریت امیدوارم آخه نا سلامتی دوتا افسر خوب و با پشتکار و حرفه ای باهامن مطمئنم که ما پیروز ماجراییم سرکار خانوم گل قهر کن...دقت کردی جدیدا خیلی لوس شدی؟ عسل:اصلا هم اینطور نیست سورن:چرا هست!قبلا بیشتر اهل دعوا و چزوندن بودی اما الان همش یا قهر می کنی یا لبات و جمع می کنی وساکت می شی.نکنه...؟ با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:نکنه چی؟ سورن با شیطنت ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:نکنه عاشقم شدی؟این ها نشونه ی عشقه ها
اصلا دوست نداشتم این حرف رو بشنوم.یک آن تمام بدنم گر گرفت وداغ شدم.نمی دونم از خجالت بود یا عصبانیت.نمی دونستم راست می گفت یانه.اما دلم نمی خواست اسم احساسی که بهش داشتم رو عشق بزارم.احساس می کردم این حس اونقدرها هم پر رنگ وجدی نیست که بشه اون اسم رو روش گذاشت.شاید وابستگی بهتر باشه...اگه دست خودم بود که اسم عادت رو روش می زاشتم.ولی بدیش این بودکه خودم می دونستم به سورن عادت نکردم.یعنی شرایط طوری بود که نمی شد به هیچ چیز عادت کرد.تا می اومدی با یه اتفاق کنار بیای و بهش عادت کنی یه اتفاق تازه تر از راه می رسید و کاسه وکوزه مون رو بهم می زد... چند ثانیه ای بهش خیره شدم که باعث شد بل بگیره و با شیطنت بیشتر بگه:چیه زدم تو خال؟درست گفتم نه؟ قیافه ام روعصبانی کردم وگفتم:چندبار به روتون خندیدم دلیل براین نیست که رفتارم رو هر چیزی که دوست دارید تصور کنید.من فقط خواستم الان که تنش های عصبیمون زیاده یکم باهات خوب باشم که دغدغه هامون کمتر بشه فکر نمی کردم بخوای رفتارم رو چیز دیگه ای برداشت کنید.واقعا براتون متاسفم سورن که یکم ناراحت شده بود بایه پشیمونی خاصی گفت:ببخشید اما اون فقط یه شوخی ساده بود عسل.فکر نمی کردم اینقدر بهت بربخوره و ناراحت بشی عسل:برگشتی بهم می گی عاشقت شدم بعد می گی شوخی کردم؟واقعا که یه تخته که نه،چند تخته ات کمه سورن با لحن دلخوری گفت:یعنی من دیوونه ام؟ باپوزخندی گفتم:نه دیوونه نیستی فقط یکم اعتماد به نفست بالاهه زیادی خودت رو تحویل می گیری رنگ نگاهش عوض شد.غمگین شد.ابری شد.بلند شد از روی تخت ومقابلم ایستاد.حالا مجبور بودم از پایین بهش خیره شم. تا حالا بغض یه مرد رو اینقدر از نزدیک ندیده بودم.نمی دونستم واقعا بغض بود یا من اینطوری فکر می کردم.به خودم هزار دفعه لعنت فرستادم که چرا اونطوری گفتم بهش.اما هنوز محکم بود.با همون اخم همیشگی و صلابت و جذبه خاصش که دل همه رو می برد. با پوزخندی گوشه لبش گفت:آره...آره تو راست می گی!من زیادی خودم رو تحویل می گیرم.عاشقی؟هه چه کلمه ی خنده داری...هیشکی نمی تونه من رو حتی یه روز دوست داشته باشه یا تحملم کنه.اونوقت انتظار دارم کسی عاشقم باشه؟چه انتظار بزرگی.من به حد خودم قانعم! ازت انتظار ندارم عاشقم باشی.نه از تو نه از هیچ کس دیگه! اون فقط یه شوخی بود...ببخشید...واقعا ببخشید عسل... فکر کنم دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه که سریع رفت بیرون و در رو بست.خواستم دنبالش برم که گفتم شاید به خلوت نیاز داشه باشه.می دونستم با این حرف ها و رفتارهایی که بعضی موقع ها ازش سر می زنه یه شکست عشقی بزرگ داشته تو زندگیش... به این نتیجه چندبار توهمین مدت کم رسیده بودم.خیلی دوست داشتم از قضیه اش سر دربیارم.می خواستم از متین بپرسم اما گفتم شاید ناراحت شه...شایدم چون یه جورایی ته دلم می خواست خود سورن برام تعریف کنه سراغ متین نرفتم وسعی کردم تا زمانی که خود سورن بهم نگفته این عسل کنجکاو درونم رو خفه کنم.البته کار خیلی سختی بود اما چه کنم مجبور بودم دیگه... کلی با خودم کلنجار رفتم که چرا اون حرف ها روبهش زدم.خب هر دفعه که باهاش کل کل می کردم کلی حرف بهش می زدم و اونم ناراحت نمی شد ولی الان؟با خودم تصمیم گرفتم وقتی برگشت تو اتاق از دلش دربیارم و اگه تونستم ماجرای عشقش رو از زیر زبونش بکشم بیرون... تاغروب تو اتاقم موندم...بالاخره اومد.بایه قیافه درهم وچشم های پرخون خوابید روی تخت و پشت بهم کرد. رفتم کنارش روی تخت نشستم که پتو روکشید روی سرش... عسل:اوه چه بداخلاق.مثلا قهری الان؟ سورن:عسل راحتم بزار می خوام تنها باشم با کمی عصبانیت گفتم:تا الان تنها بودی بستت نبود.پاشو زود آشتی کن من حوصله ناز کشیدن ندارم ها سورن:کسی هم ازت انتظار ناز کشیدن نداره.موضوع تونیستی پس بیخیال شو عسل:پس موضوع چیه؟پایین دوباره اتفاقی افتاده؟ سورن:نه عسل:پس ناراحتیتون مربوط به کدوم موضوعه آقا؟ سورن:یه موضوع خیلی قدیمی مهم نیست بزار بخوابم عسل:پاشو آشتی کن.پسر بچه ی پنج ساله نیستی که اینطوری قهر می کنی.حالا مگه من چی گفتم؟حالا اگه می گفتم وای عاشقتم می میرم برات نیشت باز بود نه...والا شما مردها اصلا یه مدلید همه تون از درون بچه اید سورن:بله حق با شماست حالا اجازه هست بخوابم؟ عسل:نخیرم اجازه نیست.باید بگی یهو چت شد؟مطمئنم واسه یه کلمه حرف من اینطوری نشدی.سورن چیزی آزارت می ده حالا دیگه قشنگ دراز کشیده بود یه دستش رو گذاشته بود زیر سرش.نگاهش رو به سقف دوخت و با پوزخند تلخی گفت:نه... ابروم رو انداختم بالا وبالحنی که توش فقط این جمله موج می زد که"خر خودتی"گفتم:ســـــورن من بچه ام؟خب تابلوهه که یه چیزی داره اذیتت می کنه چرا نمی گی بهم یکم سبک شی سورن:آره یه چیزی داره اذیتم می کنه بااشتیاق گفتم:خب چی؟بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم؟ لبخند کجی زد که اینقدر تلخ بود نمی زد بهتر بود.
سورن:فوضولی تو! عسل:چـــــــی؟ سورن:فوضولی تو!فوضولی تو داره اذیتم می کنه با عصبانیت گفتم:منو باش که می خواستم به آقا کمک کنم بهش مشاوره بدم.لیاقت نداری که سورن از اینکه لج منو در آورده بود حسابی خوشحال بود گفت:سرکار خانوم!مشاوره رو به کسی می دن که به کمک احتیاج داره و می خواد یه موضوعی رو که درحال حاضرتوش گیر کرده رو حل کنه.این مشاوره هات رو نگه دار واسه خودت چون مشکل من خیلی وقته زیرخاک دفن شده وای حتما یکی رو دوست داشته حالا طرف مرده.آخی!طفلکی... عسل:یعنی مرده؟ سورن لبخندی زد وباتعجب گفت:کی مرده؟ عسل:همونی که دوستش داشتی دیگه دوباره اخم هاش رفت توهم وباز باهمون لحن تلخ گفت:آره واسه من که مرده.من خیلی وقته زیر خاک دفنش کردم...می شه دیگه هیچ سوالی نپرسی سرکار خانوم کنجکاو؟ عسل:قول نمی دم.راستش من وقتی می خوام از یه چیزی سردر بیارم تا نفهمم موضوعش چیه ول کن نیستم... سورن با بدجنسی یکم سر جاش جا به جا شد وگفت:زیاد تلاش نکن فسقلی از چیزی سر در نمیاری... عسل:اگه از متین بپرسم چی؟ سورن:متین که چیزی نمی دونه عسل:چرا می دونه... سورن:اگرم بدونه بهت چیزی نمی گه...خیالت راحت سرم رو خواروندم و با لحن بچگونه ای گفتم:خیلی بدید خب اینطوری که من می میرم از کنجکاوی سورن باخنده گفت:تو از بچگیت هم اینقدر فوضول بودی؟ عسل:نخیرم کنجکاو بودم نه فوضول سورن:باهات شرط می بندم همین فوضولیت تو رو کشونده به همین کار عسل:کدوم کار؟ سورن:منظورم شغلته دیگه عسل:آهان آره...ولی یادت باشه نگفتی آخرش بهما سورن:بابا عجب گیری دادی ها.حالا شاید یه روزی بهت گفتم عسل:آقا از قدیم والایام گفتن کار امروز رو به فردا واگذار نکن.همین امروز بگو هم خیال من رو راحت کن هم خیال خودت رو سورن ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:الان وقتش نیست.اگر یه روزی تشخیص دادم که وقتشه خدمتتون عرض می کنم خانوم کنجکاو!حالا هم دست از سر کچل من بردار بزار یکم استراحت کنم عسل... عسل:من موندم ما که فقط داریم استراحت می کنیم و همش تو اتاقمونیم.پس کی کار می کنیم سورن:فردا...فردا کلی باید کار کنیم.راستی عسل صبح می ریم خرید عسل:حالا لازمه واسه هر مهمونی درپیت اینا کلی جیب ددی جونت رو خالی کنیم؟ سورن با خنده وچشم های گرده شده گفت:واقعا که تو عجیبی!هر دفعه خواستیم بریم مهمونی کلی غر زدی!بابا همه زن ها عشق مهمونی ان تو چرا اینجوری ای؟شاید زیادی محیط کارت مردونه بوده تو روحیه ات تاثیر گذاشته.هان؟ عسل:نمی دونم شاید.آخه نیست که مهمونی هاشون چقدرم به آدم می چسبه هردفعه رفتیم مهمونی یه گندی بالا اومده.آخریش هم که...یادم می افته حالم بد می شه... سورن:خیلی خب زیاد حرص نخور.به هر حال فردا صبح باید بریم خرید این دیگه آخرین مهمونیه راحت می شی از این به بعد... عسل:بانیلوفرینا می ریم؟ سورن:نه خودم وخودت...دوتایی می ریم.یه چیزهایی رو سر راه باید بگیریم عسل:مثلا چی؟ سورن:باید بریم اون انگشتر خوشگله رو که گفتم واست بخرم دیگه...بعد یه چشمکی زد عسل:از کجا؟ سورن:فردا می ریم یه جورایی نا محسوس از بچه ها وسایل رو می گیریم.اون انگشتر وبا یه سری دوربین ومایکروفون های دیگه... عسل:آهان...صبح زود می ریم؟ سورن:نه ساعت ده...می گم تو که نذاشتی من بخوابم بیا بریم پایین شام بخوریم حداقل عسل:نذاشتم بخوابی ولی حداقل سرحالت آوردم.وقتی که اومدی تواتاق باید قیافه خودت رو تو آیینه می دیدی...عبوس و بداخلاق سورن:چیه؟مرد با جذبه ندیدی؟ عسل:نه مرد لوس وننر ندیده بودم که خدارو شکر عمرم قد داد واونم دیدم... سورن:بدو بریم پایین کم نمک بریز...
سورن:عسل...عسل پاشو دیگه خوابالو می خواستیم بریم خرید ناسلامتی... عسل:بابا بزار بخوابم سورن:پاشو خوابالو آروم دم گوشم گفت:افسر به این تنبلی هم نوبره...نگاه کن توروخدا ما رو باکی فرستادن ماموریت...شانس نداریم که عسل:باید کلی هم خدارو شکر کنی...به نظرمن که تو خوش شانس ترین مرد زمینی سورن:اره اگه که فقط خودت اینو بگی.پاشو تا دودقیقه دیگه بلند نشی خودم می رم خرید تنهایی.اونوقت جنابعالی هم باید لباس های قدیمیت رو بپوشی عسل:خیلی خب بابا حالا نزن مارو...بزار برم یه دوش بگیرم می ریم. سورن:بدو زیاد وقت نداریما بلند شدم و با چشم های نیمه باز و نیمه بسته اول رفتم توالت گلاب به روتون بعد رفتم حموم.حوله مو تنم کردم ونشستم پشت میز آرایشم و شروع کردم به بزک دوزک کردن... سورن:شما زن ها آرایش نکنید پاتون رو بیرون نمی زارید نه؟ از توی آیینه یه نگاه بهش انداختم. تکیه داده بود به دیوار و دست به سینه داشت بهم نگاه می کرد.نگاش کن تو رو خدا انگار واسه من رفته عکاسی می خواد عکس بیاندازه مدل وایستاده...خودشیفته است دیگه احساس خوشتیپی می کنه عسل:شما با آرایش کردن من مشکلی دارید؟ سورن:نه زیاد.دوست ندارم وقتی باهام میای بیرون چشم های همه روتو باشه... باکمی دلخوری گفتم:خب مگه تقصیر منه که همه به من خیره می شن؟ اومد جلو و دستاش روگذاشت رو پشت صندلیم و سرش رو یکم خم کرد و از تو آیینه بهم نگاه کرد وگفت:یکمش تقصیر توهه...پورو نشو ولی خب توهم خوشگلی آرایشم که کنی و به خودت برسی دیگه همه زل می زنن بهت.منم خوشم نمیاد وقتی می رم بیرون همه نگاهت کنن.یهو دیدی اعصاب معصابم خورد شد زدم لت وپارشون کردم ...همشیره... جمله آخر روبا لحن داش مرام لووتی ها گفت که خنده ام گرفت اما نمی دونم چرا تا کلمه آخر رو شنیدم لبخندم محو شد. شاید دوست نداشتم این مهربونی های اخیر سورن رو محبت خواهر برادری تعبیر کنم... بایکم جدیت گفتم:باشه سعی می کنم وقتی باشما میام بیرون کمتر آرایش کنم سورن:ممنون می شم.اگر می شه یکم زودتر حاضر شو که به همه کارهامون برسیم.آخه واسه ساعت به ساعت امروز برنامه ریزی کردم نمی خوام برنامه ام بهم بخوره عسل:چشم الان حاضر می شم. از تو کمدم یه دست لباس و مانتو و شلوار برداشتم و روکردم به سورن وگفتم. عسل:می شه بری بیرون.آخه می خوام لباس بپوشم سرش رو تکون داد و بدون حرف رفت بیرون. باید یه جوری با این احساسات مسخره ام کنار می اومدم.بدتر ازهمه این بود که اصلا نمی دونستم دوستش دارم یانه! سرم رو چندبار عصبی تکون دادم و سعی کردم دوباره این افکار مزخرف روکنار بزارم. لباسام رو پوشیدم یه مانتوی کوتاه و جذب طوسی با شلوارکتان مشکی و کیف و کفش وشال مشکی.یکم به خودم عطر زدم ورفتم پایین.نشستم با نیلوفر صبحونه بخورم. سورن بلند شد وگفت:من صبحونه خوردم می رم بالا حاضر شم سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم. عسل:نیلوفر هنوز بامتین قهری؟ نیلوفربا یکم عصبانیت گفت:عسل اگه جای متین سورن این کار رو می کرد توچی کار می کردی؟ بهش فکر کردم.من می دونستم متین اون کارو نکرده اما نیلوفر نمی دونست وفکر می کرد متین بهش خیانت کرده والان هم عین خیالش نیست.راستش من رابطه جدی بین متین ونیلوفر نمی دیدم.شاید متین هم به خاطر همین زیاد فکر عکس العمل نیلوفر نبوده و همه حسابش نکرده.اما نیلوفر این طور که معلومه بدجوری متین رو دوست داشته وبه احساسش برخورده...نمی دونم شاید این کار متین یکم لازم بوده.تا نیلوفر رو از خودش دورکنه.بدون شک اگر باهم خوب بودن و بعد نیلوفر متوجه می شد متین پلیسه وهمه این ها از اول بازی بوده بیشتر دلش می شکست.فکر کنم به خاطرهمینه که متین تلاشی برای آشتی با نیلوفر نمی کنه... نیلوفر:عسل با تواما.چیه جواب دادنش برات سخته؟ عسل:راستش رو بخوای آره.حتی یه لحظه هم نمی تونم فکر این رو بکنم که سورن این کار رو بکنه...نیلوفر متین پسر خوبیه اما می دونی بلد نیست عاشق کسی باشه...یعنی چطوری بگم ارتباطش با دخترها زیاد خوب نیست...سریع حوصله اش سر می ره...یوقت فکر نکنی هوس بازه و تنوع طلبه ها نه...بهت قول می دم اون کارو فقط به خاطراین که گیر نیافتیم و دهن مهشید رو ببنده انجام داده و هیچ قصد وقرضی از کارش نداشته...ولی نیلوفر سعی کن به متین زیاد فکر نکنی...اون پسر جذاب و خوشتیپ و پولداریه...شوخ طبع هم هست و هر دختری رو به خودش جذب می کنه.توهم کم کسی نیستی...دخترمهندس نصیری هستی...خوشگلی ظریفی پولداری هر پسری آرزوشه تو فقط یه نگاه بهش بیاندازی...متین یه دوست خوبه اما فکر نمی کنم یه دوست پسر یا شوهر خوبی باشه.چون ارتباط عاطفیش لنگ می زنه.اگه خودش دیگه سراغت نیومد توهم دیگه فراموشش کن...باشه نیلوفر؟بهم قول می دی؟ نیلوفر یکم آروم شد اما ناراحتی وغمش بیشتر شد.
نیلوفر:باشه قول می دم.سعی می کنم فراموشش کنم...ممنونم عسل.یکم بهم دل گرمی دادی.تا الان فکر می کردم چون من برای متین جذاب نبودم من رو ول کرده اما حالا باحرف های تو یکم آروم شدم ممنونم عزیزم...دستم رو روی میز فشرد ولبخند بی جونی زد. عسل:اینطوری فکر نکن خانوم خوشگله... سورن از پله ها اومد پایین.بلیز وشلوار مشکی پوشیده بود با کفش اسپرت طوسی و یه کت طوسی اسپرت. سورن:بریم خانومم؟ عسل:بریم عزیزم...خداحافظ نیلوفر جون...حرف هام یادت نره.دیگه بهش فکر نکن.باشه؟ نیلوفر آروم سرش رو تکون داد وگفت :باشه.خوش بگذره عسل:اگه دوست داری تو هم بیا باهامون سورن چشم غره ای رفت که فکرکنم از چشم نیلوفر پنهون نموند.با یه لبخند کمرنگی گفت:نه ممنون دوتایی برین بیشتر خوش می گذره...به سلامت عسل:باشه عزیزم هر طور راحتی فعلا تا از در سالن زدیم بیرون سورن ناخنش رو فرو کرد توی دستم ومحکم فشار داد.آروم دم گوشم گفت:چی الکی واسه خودت تعارف می کنی؟ عسل:آی دستم...خب یه تعارف کردم دیگه زشت بود اگه بی تعارف می اومدیم سورن:مگه نشنیدی می گن تعارف اومد نیومد داره؟اگه می گفت باشه می خواستی چی کار کنی؟واقعا که...داشتی همه برنامه هامون رو بهم می زدی ها... عسل:خیلی خب توهم ها.حالا که چیزی نشده سورن:معلومه چیزی نشده اگه می شد که می کشتمت عسل:قاتل! سورن:بزار بکشمت بعد بگو قاتل هنوز نکشتمت که دستم رو ازتوی دستش کشیدم بیرون.وبا دلخوری تو هوا چندبار تکونش دادم. عسل:نگاه کن چیکار کرد پسره با دست نازنینم...خدا بگم چیکارت کنه سورن... سوار ماشین شدیم وگفت:اونقدرهم محکم نبود خودت رو لوس نکن... کف دستم رو که جای ناخنش مونده بود و قرمز شده بود رو جلوی صورتش گرفتم وگفتم:زدی داغونش کردی نگاه کن؟ دستم رو توی هوا گرفت و درست همونجا رو بوسید.یهو داغ شدم.با دستپاچگی دستم رو کشیدم عقب.اما اون هنوز بی تفاوت بود و انگار هیچ اتفاقی نیافتاده.منم تصمیم گرفتم عادی برخورد کنم و به روی خودم نیارم. دم یه پاساژ بزرگ و شیک نگه داشت.با زحمت یه جای پارک پیدا کرد و بعد هم پیاده شد.منم به دنبالش پیاده شدم.دستم رو گرفت وگفت:دستم رو ول نکن اینجا بزرگه همدیگه رو گم می کنیم. عسل:مگه بچه ایم؟ چشم غره ای رفت بهم.منم به زور یه باشه ای گفتم و دستش رو بااکراه گرفتم.دست کوچولوم رو تو دست بزرگش گرفت. یه فشار کوچیکی بهش داد و از پله ها رفتیم بالا.پاساژ4 طبقه شیکی بود.اما همونطوری که قرارمون بود رفتیم طبقه سوم.بوتیک قشنگ و بزرگی بود.رفتیم تو...دوتا مرد باهامون سلام علیک کردم و خوش آمد گفتن.یکیشون که از همکارای خودمون بود خیلی قیافه اش آشنابود برام ولی اسمش رو یادم نمی اومد.اون یکی رو هم تاحالا ندیده بودم.
فروشنده:خب سورن جان در خدمتیم.چی مد نظرتونه بیارم خدمتتون؟ سورن:یه لباس شب شیک و پوشیده واسه خانوم می خواستیم و یه دست کت و شلوار هم واسه خودم...ترجیح می دم یه کم باهم هم خونی داشته باشن... فروشنده:سرکار خانوم شما چه رنگی رو می پسندین؟ عسل:رنگ خاصی مدنظرم نیست... فروشنده:پس تشریف بیارید این طرف... بعد جلوتر حرکت کرد و ماهم به دنبالش رفتیم.چندتا پله کوچولو رو رفت بالا و وارد سالن دوم بوتیک شدیم. فروشنده همینطور که به لباس هایی که توی رگال قرار داشتن اشاره می کرد،گفت:این ها بهترین کارهای ماست می تونید همه شون رو بردارید ونگاه کنید اگر خوشتون اومد پروش کنید. یکم لباس ها رو اینور واونور کردم.اکثرشون یا کوتاه بودن یازیادی یقه هاشون باز بود و برهنه بودن...بعضی هاشونم مشابه ش رو توی مهمونی های قبل پوشیده بودم و نمی خواستم تکراری باشه... همینطور که لباس ها رو به هم می زدم ونگاهشون می کردم.یه لباس آبی کاربنی بلند نظرم رو جلب کرد.لباس ساده اما خوش دوختی بود.تا روی زانوم تنگ بود و بعدش گشاد می شد.پارچه ساتن براقی داشت و روی زانو وآستین هاش وبالای لباس حسابی کار شده بود.آستین سه ربع قشنگ و تنگی داشت که لباس رو پوشیده و درعین حال شیک می کرد.سورن که نگاه خیره ام رو روی لباس دیدگفت:از این خوشت اومده؟ مشتاقانه نگاهم رو بهش دوختم و با لبخند سر تکون دادم.اون لبخند قشنگی زد و رو به فروشنده گفت:امید جان همین رو بده خانوم پرو کنه فروشنده:ای به چشم.خوش سلیقه هم هستیدها حسابی بعد لباس رو از توی رگال در آورد وداد به من.منم رفتم تواتاق پرو و پوشیدمش.دقیق اندازه بدنم بود. سورن رو صدا کردم که نظر بده. عسل:سورن سورن...بیا ببین خوبه سورن:در رو باز کن. در رو باز کردم وداشتم با اشتیاق به پایین لباسم نگاه می کردم.سرم رو آوردم که بگم قشنگه.چشمام روی سورن خیره موند.یه کت و شلوار آبی کاربنی سیر که به سرمه ای می زد تنش بود که دور لبه های کت نوار باریک داشت.یه پاپیون همرنگ وبلیز سفید هم پوشیده بود وعین مانکن ها دستش رو تو جیب شلوارش فروکرده بود و یه ژست باحال گرفته بود. سورن:توکه محشری.خیلی بهت میاد.من چطور شدم؟ هنوز هم مات سورن بودم که چشمکی زد و گفت:چیه خیلی خوشگل شدم اینطوری نگاهم می کنی؟اینجوری نگاهم نکن تموم می شم ها لبخند مهربونی بهش زدم وگفتم:آره خیلی بهت میادخوشگل شدی دستم رو گرفت گفت:شما هم خیلی خوشگل شدی پرنسس زیبا... بوسه کوچیکی رو دستم نشوند. سورن:بدو لباسامونو در بیاریم تا چشم نخوردیم. لباسم رو در آوردم واومدم بیرون.سورن هم بامن ازاتاق پرو دیگه خارج شد. فروشنده:خب همین ها اکی دیگه؟ سورن:آره امید جون دستت درد نکنه فروشنده لباسامون رو توی جعبه های خوشگل گذاشت وگفت:سورن جون چون از دوستان و مشتری های قدیمی هستی اشانتیونت روهم داخلش گذاشتم. بعد یه چشمک بهمون زد و ماهمبا لبخند جوابش رو دادیم. مرد دیگه ای که توی بوتیک بود و از اول یکم ساکت بود همون که گفتم نمی شناختمش رو به من کرد وگفت:این لباس زیبایی که شما انتخاب کردید حیفه یه ست جواهرات زیبا نداشته باشه. بعد یه سرویس رو جلوم گرفت و بازش کرد.سرویس نسبتا طریف و زیبایی بود.بهش می خورد که نقره باشه.زنجیرهای ظریف نقره ای رنگ داشت و در وسط گردنبند و دستبند و انگشتر و پایین گوشواره هاش نگین های تراشیده ی آبی داشت. عسل:چه جالب دقیقا نگین هاش بالباسم سِته... یه نگاه به سورن کردم که یعنی بگیرمشون یانه؟که چشم هاش رو به نشونه ی موافقت بست. منم بالبخند رو به همون مرد گفتم:ممنون.می خوامش... مرده یکم رفت اونور تر و یه چیزایی تو جواهرات گذاشت و اون رو هم برام توی جعبه لباسم گذاشت و به سورن گفت:خیلی مراقب این سرویس باش..متوجه منظورم که می شی؟ سورن سرش رو تکون داد وگفت:خیالت راحت مراقب مراقبم... منم سرم رو تکون کردم و تایید کردم.پس دوربین و مایکروفون رو کار گذاشته بود. بعد از دست دادن اومدیم بیرون.
سورن:گشنه ات نیست؟ عسل:راستش رو بخوای چرا...سر صبحونه هم که نشد چیزی بخورم فقط داشتم به نیلوفردل گرمی می دادم سورن:آها راستی چی بهش می گفتی؟ عسل:هیچی بابا داشتم می گفتم متین پسر خوبیه اما اصلا تو قید وبند دوست دختر واین ها نیست توهم بهش دل نبند بی خودی...همین ها... سورن:پس کلا زدی نا امیدش کردی؟ عسل:نباید می کردم؟خودت می دونی که ما تا چند روز بیشتر اینجا نیستیم.این دختره نباید دل بسته ی متین بشه...چون متین قرار نیست باهاش بمونه سورن:کار خوبی کردی...فست فود یا رستوران عسل:اوم؟فست فود...دلم پیتزا می خواد سورن:خوش اشتهای شکمو...باشه بریم طبقه اول یه فست فود خوب داره عسل:تو زیاد میای این پاساژ؟ سورن:نه خیلی زیاد ولی بعضی از خریدهام رو اینجا می کنم.چطور؟ عسل:هیچی همینجوری پرسیدم رفتیم تویه فست فود شیک.گارسون اومد ورو به سورن ومن گفت:خیلی خوش اومدین.خانوم وآقا چی میل دارید؟ سورن:عسل چه پیتزایی می خوای؟ عسل:من مخلوط می خورم سورن:دوتا پیتزا مخلوط با نوشابه.بعد رو بهم کرد وگفت:نوشابه می خوری دیگه؟ عسل:آره سورن:چه رنگی؟ عسل:مشکی سورن:دوتا نوشابه مشکی.ممنون گارسون:خواهش می کنم.میارم خدمتتون. تا گارسون بیاد سورن از شیشه بغلمون به مردمی که داشتن خرید می کردن نگاه می کرد و روی میزبا انگشتاش رینگ گرفته بود... عسل:تو فکری؟ سورن:اوهوم عسل:اگه نمی گی بهم فوضولی می شه بپرسم تو چه فکری هستی؟ سورن:تا دوسه روز دیگه از هم جدا می شیم...فکر کنم دلم واسه کل کل کردن باتو تنگ بشه عسل:جدی؟ سورن:اوهوم... عسل:حتما بهم عادت کردی.بر گردی به روال زندگی عادیت منو یادت می ره بعد چند روز... سورن لبخند تلخی زد و چیزی نگفت.گارسون پیتزاهامون رو گذاشت روی میز وگفت:قربان چیز دیگه ای لازم ندارید؟ سورن:نه ممنون گارسون:خواهش می کنم نوش جان.با اجازه بعد از رفتن گارسون شروع کردیم به خوردن پیتزاهامون.پیتزای خوشمزه ای بود اما فکر وخیال نمی ذاشت زیاد به طعمش فکر کنم... یعنی سورنم دلش برام تنگ می شد؟یعنی همونطوری که بهش گفتم می شه بعد چند روز همدیگه رو فراموش کنیم؟یعنی جدی جدی بهم عادت کردیم یا...دلم می خواست همون عادت باشه...اون من رو به چشم یه دختر شیطون می دید که فقط باهاش کل کل کنه تا حوصله اش سرنره...نمی دونم...نمی دونم.فقط وقتی می تونم بفهمم این حس چیه که ازش دور باشم... اگر عادت بود که سریع فراموشش می کنم.اگرم دوست داشتن بود که... سورن:حالا تو تو فکری ها!به چی فکر می کنی؟ عسل:به حرف های تو... سورن با شیطنت گفت:به کدوم حرفام؟ عسل:همین قضیه که می گی دلم تنگ می شه دیگه سورن لبخند شیطنت باری زد و لبش رو با دستمال پاک کرد ودست هاش رو جلوی لبش بهم قفل کرد و گفت:خب؟حالا به چی این حرف فکر می کردی؟ منم با شیطنت و کمی خباثت ابروم رو انداختم بالاوگفتم:داشتم فکر می کردم منم دلم برات تنگ می شه یانه سورن:خب حالا به چه نتیجه ای رسیدید سرکارِِخانوم؟ عسل:فکر کردم دیدم نه تنها دلم برات تنگ نمی شه بلکه چقدر خوشحالم از اینکه از دستت خلاص می شم عین بادکنکی که بهش سوزن زده باشن بادش خالی شد وقیافه اش رنگ دلخوری گرفت. با خنده گفتم:بابا شوخی کردم به خدا...اتفاقا دلم خیلی هم برات تنگ می شه هنوز یکم دلخور بود.اما مشتاقانه بهم نگاه کرد و من هم ادامه دادم. -دلم واسه اذیت کردنت تنگ می شه.تونباشی کی رو دق بدم آخه؟ یه اخم شیرینی کرد ویه تیکه از پیتزاش رو گذاشت تودهنش.چشم ازم برنمی داشت.چندباری که سربلند کردم دیدم همچنان بهم نگاه می کنه و پیتزاش رو می خوره.
- چیه؟ شاخ درآوردم؟ سورن- نه چطور؟ - آخه یه طور عجیبی بهم خیره شدی. واسه همون پرسیدم. سورن- عسل تو تا حالا عاشق شدی؟ با تردید نگاهش کردم. - این سوال رو قبلا هم پرسیده بودیا. سورن- آره، ولی جوابت یادم نیست. دروغ می گفت. یه حافظه ای داره که نگو. یادشه، دوباره می خواد از زیر زبونم بکشه بیرون. - مهمه؟ سورن- دوست دارم بدونم؟ - بذار به وقتش بهت می گم، الان موقعش نیست. سورن- داری تلافی می کنی؟ - تو این طور فکر کن. سورن- باشه، باشه عسل خانوم، تلافی کن. - هر وقت تو اون قضیه رو برام تعریف کردی منم جواب این سوالت رو می دم. سورن- قول؟ - قول. بعد انگشتامون رو به نشونه ی قول دادن به هم قفل کردیم. - قولِ قولِ قول. سورن- قول مردونه. خب اگه غذات تموم شد پاشو بریم به بقیه کارهامون برسیم. - مگه باز هم کاری مونده؟ اومده بودیم خرید کنیم که کردیم دیگه. سورن- نه، یه کوچولو دیگه کار داریم. پاشو بسه، زیاد نخور چاق می شیا. با اخم گفتم: - من چاقم؟ سورن با خنده گفت: - نگفتم که چاقی، گفتم چاق می شی. از روی صندلی بلند شدم و دستم رو با دستمال کاغذی پاک کردم و کیفم رو از روی میز برداشتم. سورن هم خریدامون رو برداشت و بعد از پرداخت صورت حساب، رفتیم به سمت ماشین. سورن خریدها رو گذاشت روی صندلی های عقب و نشست تو ماشین. منم نشستم و بی حوصله گفتم: - کجا می خوایم بریم آخه؟ سورن- صبر کن، می ریم خودت می فهمی دیگه. بعد از بیست دقیقه جلوی یه ساختمون نگه داشت. ساختمون مسکونی بود. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: - این جا دیگه کجاست؟ سورن- پیاده شو. با تعجب و کنجکاوی پیاده شدم. تازه تونستم تابلوی جلوی در رو ببینم، "آرایشگاه سارینا". سورن زنگ طبقه ی دوم رو زد. زن جوونی آیفون رو برداشت. - بله؟ سورن- صادقی هستم، برای خانومم وقت گرفته بودم. زن- بله بفرمایید. سورن- عسل جان برو یه کم به سر وضع خودت برس. قبلا با خانوم آذری صحبت کردم که چه کارهایی بکنه. کارش حرف نداره، از آشناهای قدیممونه. من می رم. هر وقت کارت داشت تموم می شد، یه ده دقیقه قبلش بهم زنگ بزن میام دنبالت. می بینمت، فعلا. جای هیچ حرفی رو برام نذاشت و سریع سوار ماشین شد. یه دست تکون داد و رفت. برگشتم. در ساختمون باز بود. به ناچار رفتم بالا و طبقه ی دوم. روی یکی از درها اسم آرایشگاه رو نوشته بود. زنگ در رو زدم که دختر جوونی با موهای هایلایت شده و تاپ وشلوار در رو برام باز کرد و با خوشرویی دعوتم کرد برم تو.
دختر:سلام.خیلی خوش اومدی عزیزم.اونجا بشین تا ناهید خانوم رو صدا کنم روی صندلی هایی که دختر اشاره کرد نشستم.آرایشگاه بزرگ و شیکی بود.دخترهای زیادی هم اونجا بودن که هر کدوم یه مشتری داشتن وداشتن به اون ها می رسیدن. سرگرم دید زدن دور وبرم بودم که باصدای زن تقریبا میانسالی به خودم اومدم.موهای رنگ شده زیبایی داشت که خیلی ساده دم اسبی بسته بود.یکم تپل وسفید بود. ناهید:سلام دخترم.خوش اومدی به رسم ادب پاشدم وباهاش دست دادم. عسل:ممنونم ناهید:آقای صادقی از آشناهای خیلی خوب ما هستن.حسابی سفارشت کرده.عروسشی؟سهیلا جون نگفته بود که عروس گرفته؟ عسل:راستش من... ناهید خانوم خندید وزد به شونه ام وگفت:شایدم دوست دخترشی هان؟به هر حال باید بهش حسابی تبریک بگم چون خیلی خوش سلیقه اس.توخیلی نازی... عسل:ممنونم نظر لطفتونه ناهید:خب دخترم دوست داری اول چی کار کنم؟ عسل:والا من زیاد نمی دونم آخه سورن گفت شما همه چیز رو... ناهید:پس خودت نظر خاصی نداری؟اشکال نداره خودت رو بسپار دست من...خیالت راحت.موهات رو رنگ کنم؟ عسل:نه اگه می شه رنگشون نکنید بابا من دخترم.درسته الان همه دخترها موهاشون رو رنگ می کنن و مش و...هم می کنن.اما من خوشم نمی اومد.دوست داشتم وقتی عروس می شم یکم تغییرکنم. ناهید:باشه دخترم هر طور که خودت می خوای.اتفاقابه نظر منم رنگ نکنی بهتره.موهای مشکی خوشگلی داری آخه...ابروهات رو بردارم دیگه؟ عسل:بله یکم تمیز بشن بهتره بعد از برداشتن ابرو حسابی صورتم رو بند انداخت.یکم درد داشت.برعکس موهام وابروهام موهای صورتم بور بود یکم و دیده نمی شدن.به خاطرهمین زیاد اصلاح نمی کردم.اما الان که تو آینه خودم رو نگاه کردم حسابی ذوق کردم...سفیدتر از قبل شده بودم و پوستم عین آینه شده بود... ناهید:می گم دخترم یه چندتا مش تو موهات دربیارم خوشگل می شه ها.یه چندتا قهوه ای با فاصله زیاد درمیارم که موهات سایه روشن بشه...خیالت راحت زیاد روشن نمی شه.انجام بدم؟ بایکم دودلی قبول کردم.خودمم بدم نمی اومد یکمی تغییر کنم... بعد از یک ساعتی که رو موهام ور رفت وشست وخشکش کرد.صندلیم رو چرخوند رو به روی آیینه ناهید:چطوره؟ بلند شدم وباهیجان رفتم جلوی آیینه و به موهام دست کشیدم.زیاد تابلو نبود اما یه سایه روشن خوبی به موهام داده بود.امشبمجلسرو می ترکونم.با یاد آوری این موضوع بادم خالی شد.آی کیو تو مگه کلاه گیس نمی زاری امشب؟ مثل اینکه ناهید خانوم هم ذهن خون بود که گفت:آقای صادقی گفت امشب مهمونی دعوتید واسه مهمونی درستت کنم. اما نمی دونم چرا گفت برات کلاه گیس بزارم؟توکه خودت موهای به این قشنگی داری نیازی به کلاه گیس نیست؟ عسل:آخه مهمونیش یه جورایی بازه نمی تونم روسری سرم کنم....از یه طرفم نمی خوام موهام رو کسی... ناهید:آهان از اون لحاظ؟باشه دخترم تو شنیونت کلاه گیس رنگ موهای خودت می زارم طبیعی طبیعی که خودتم شک نکنی... این ناهید خانوم فکر کنم خیلی بی حوصله اس.آخه نمی زاره آدم حرفش رو بزنه هی می پره تو حرف آدم بعد از دوساعت میکاپ و شنیون بالاخره ناهید خانوم رضایت داد بنده خودم رو تو آیینه ببینم.انگار اومدم برنامه آیینه ممنوع!جو گرفتتش نمی زاره تو آیینه نگاه کنم. -وای خدای من چه خوشگل شدم یه شنیون ساده بود که یکمی از موهای کلاه گیسم بالاش جمع می شد و بقیه به صورت فر پایین می ریخت میکاپمم با لباسم سِت بود و رگه های آبی نقره ای داشت... همه ی دخترهایی که اونجا کار می کردن وسایر مشتری ها حتی خود ناهید خانوم که من رو درست کرده بود بهم خیره نگاه می کردن و زیرلب یه چیزایی پچ پچ می کردن... ناهید:ماشالله سهیلا جون عجب عروسی گرفته ها...حسابی دهن همه رو آب انداخته بعد با شوخی زد رو شونه ام و گونه ام رو بوسید... ناهید خانوم آروم دم گوشم گفت:بین خودمون باشه ها جز معدود دخترهایی هستی که قبل از اینکه بیان آرایشگاه و آرایش کنن هم عروسکی.اکثرا میان اینجا یکم قیافه شون رنگ و رو بگیره شوهر بیچاره بتونه یه نگاه تو صورتشون بیاندازه ولی تو اینقدر خوشگلی که من که زنم دارم وسوسه می شم بخورمت... باحنده گفتم:پس بهتر هر چه زودتر به سورن زنگ بزنم تامن و نخوردید... ناهید:آره والا بهش بگو زود برسه چون اگه دیر بیاد دیگه عروس نداره ها ناهید خانوم زن شوخی بود وصدالبته مهربون...باید از سورن بپرسم چه نسبتی باهاشون داره.بنده خدا فکر می کنه من زن سورنم...
بااین فکر ته دلم قنج رفت.یعنی فکر کن من زن جزیره ی گرینلند معروف،سورن بشم... ولی خودمونیم ها جدیدا دیگه یخ بازی در نمیاره.آقا یاد گرفته جدیدا به جای اخم وتخم،قهر کنه...تازه به این سن رسیده فهمیده بچگی نکرده لابد گفته بزار یکم لوس شم ببینم چه مزه ای می ده... فکرکن سورن از بچگی اخمو بوده باشه...مثلا وقتی می خواستن بهش شیر بدن با کلی ترس و لرز برش می داشتن از تو قنداق. اونم می گفته"به نام قانون بزاریدم زمین خودم می تونم بلند شم احتیاج به بغل کردن شما ندارم مادر محترم" باخنده سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا از فکر در بیام.گوشی موبایلم رو که تا حالا تو کیفم بود رو در آوردم. سه تا میسکال داشتم و چهارتا پیام.طبق معمول اول میسکال هام روچک کردم تا بعد با فرصت بیشتری پیام هارو بخونم.هر سه تا میسکال از سورن بود.بعد رفتم سراغ پیام ها.بازهم همش از سورن بود.به ترتیب از پایین پیام ها رو باز کردم. -سلام عزیزم کارت تموم نشد؟ - عسل خیلی طول کشیدها کارت کی تموم می شه بیام دنبالت؟ - چرا گوشیت رو برنمی داری؟حواب بده -عسل داری اعصابم رو خورد می کنی ها خب جواب بده دیگه. اوه اوه چه بداخلاق...حتما الان توپش پره...ترسیدم بهش زنگ بزنم.بین این حس که زنگ بزنم یا زنگ نزنم گیر کرده بودم که خدا خیرش بده خوش زنگ زد. با ترس و لرز گوشی رو برداشتم. - الو؟ - تو کجایی؟دوساعته دارم زنگ می زنم بهت پیام می دم انگار که نه انگار - ببخشید خب گوشیم توی کیفم بود متوجه نشدم - تو که من رو دق دادی.مردم از نگرانی دختر...چی شد؟ - چی چی شد؟ - بچه ی من!چی شد دختره یا پسر؟بابا منظورم کارته.چی شد؟تموم شد؟ - آهان بله تموم شد - خیلی خب نزدیکم الان می رسم.آماده باش همینجوری هم خیلی دیر شده دیگه دم آرایشگاه معطل نشم... - باشه باشه آماده می شم سریع تند تند لباس هام رو پوشیدم.سورن یکم عصبی بود نمی خواستم بیشتر از این عصبی بشه و امشبم رو زهرمار کنه. بعد از پرداخت مبلغ قابل توجهی که البته پولش رو سورن از جیب مبارک داده بود.از همه خداحافظی کردم واز پله ها اومدم پایین.سورن دو باره زنگ زد. - بله؟ - من پایینم زود بیا - باشه تلفن رو قطع کردم و آروم آروم از پله ها رفتم پایین.چون لباسم بلند بود با احتیاط قدم برمی داشتم که نیافتم.البته یه چندجایی نزدیک بود بخورم زمین که خدارو شکر نرده ها رو گرفتم.به هر زحمتی همون دوطبقه رو اومدم پایین و جلوی در رسیدم.سورن توی مزدا3 سفیدی که مانی بهمون داده بود،نشسته بود و به رو به رو خیره شده بود. تقه ای به شیشه زدم و سرم رو خم کردم تا بتونم از پنجره که نصفه ونیمه باز بودببینمش. عسل:سلام عرض شد سورن یه نگاه به صورتم انداخت وابروهاش رو باتعجب داد بالا.انگار باورش نشده بود من همون عسلم که ازاین در رفتم بالا. باخنده ای که به زور می خواست بخورتش وجاش روبه شک وتعجب بده گفت:ببخشید من شما رو می شناسم؟به جا نمیارم سرکار خانوم؟ بعد به نشونه ی نشناختن سرش رو تکون داد و دوباره پرسید:شما؟ عسل:سورن اذیت نکن در روبزن سوار شم.حسابی خسته ام خندید و"نچی"گفت و قفل رو زد ودرسمت خودش رو باز کرد وپیاده شد. عسل:قفل کودک زده بودی؟ سورن:آره خواستم بچه ها به زور سوار ماشین نشن که مثل اینکه نمی شه عسل:چطور؟ اشاره ای به من کرد وگفت:آخه یه جوری خودشون رو خوشگل می کنن که آدم نمی تونه در رو باز نکنه
بااخم ساختگی گفتم:من بچه ام درست به در سمت من تکیه داد وگفت:اوهوم بازباهمون اخم ساختگی که یکم غلیظترش کرده بودم گفتم:اگه نمی خواستی سوار شم چرا اومدی دنبالم اصلا؟ دیدم با یه لبخند ژکوند زل زده به من ودست به سینه نگاهم می کنه عسل:چیه آدم ندیدی؟ سورن:می گم این دست ناهید خانوم جادو می کنه ها عسل:چیه می خوای توهم بری پیشش؟ سورن:نه!گفتم اگه زد به سرم خواستم زن بگیرم بیارمش اینجا عسل:راستی چی بهش گفتی که فکر کرد قراره باهم ازدواج کنیم؟ سورن سری تکون داد وگفت:چیزی نگفتم.مردم رو نمی شناسی بیخودی شایعه درست می کنن عسل:قرار نیست بزاری من سوار شم؟ سورن تندتند چرا چرایی گفت و در رو برام باز کرد و دستم رو گرفت وکمکم کرد که بااون لباسم توی ماشین بشینم.خودش هم ماشین رو سریع دور زد ونشست. تازه متوجه تیپ دخترکشش شدم که همون کت وشلوار رو پوشیده بود وحسابی صورت وموهاش رو صفا داده بود.صورتش شده بود عین صورت دخترها صاف وسفید. البته نمی شه کتمان کردکه ته ریش بهش نمیاد.اتفاقا ته ریش های ظهرش حسابی جذاب و پر جذبه اش کرده بود.اما من کلا صورت اصلاح کرده رو ترجیح می دادم. تا اونجایی که یادمه این خصوصیت رو از مادرم به ارث برده بودم که نمی ذاشت بابا به جز اون ریش پرفسوری جوگندمیش موی دیگه ای رو صورتش باشه.هر روز صبح پدر رو مجبور می کردباقی صورتش رو اصلاح کنه. پدرم هر چه قدر می گفت:خانوم من قاضی ام.قاضی و ریشش مادرم می گفت:مگه قراره مراجعه کننده هات وهمکارات درموردت نظر بدن که این حرف رو می زنی؟اصل کار منم که دوست دارم شوهرم همیشه آراسته و خوشتیپ باشه. و این بحث همیشگی سر صبح پدرومادرمن بود.پدرومادری که حالا نزدیک به دوماهی می شد که ندیده بودمشون وحسابی دلم براشون تنگ بود. سورن باحالت مسخره ای در حالی که با یه دستش فرمون رو گرفته بود وبا مهارت رانندگی می کرد.(این کی راه افتاده بود اصلا من متوجه نشدم؟)دستی روی صورتش کشید وگفت:چیزی رو صورتمه؟ ازبهت در اومدم و سرم رو به چپ وراست تکون دادم که ازفکر بپرم بیرون.(دقت کردین من وقتی می رم تو فکر چقدر تابلو می شم؟باید یه فکری واسه این اخلاق خودم بکنم ها...) عسل:چی گفتی؟ سورن:دوساعته زل زدی به صورت من.گفتم لابد چیزی روی صورتمه این طوری داری نگاهم می کنی. عسل:نه چیزی نبود سورن با شیطنت گفت:راستش رو بگو پس چرا اینطوری نگام می کردی؟ عسل:چه جوری؟ سورن:یه جوری که انگار تا حالا پسر خوشگل ندیدی عسل:اتفاقا دیدم تا دلت بخواد سورن یه نگاه چپ بهم انداخت و دوباره به روبه روش خیره شد وبااخم گفت:آها.مثلا کی؟ عسل:بهت نمیاد غیرتی بشی.پس قیافه ات رو اونطوری نکن سورن:چرا بهم نمیاد؟ عسل:آخه اولا من وتو که نسبتی باهم نداریم.(اینو یکم باشیطونی گفتم.)بعد از گفتن این حرف دقت کردم که عکس العملش روببینم که فقط یکم گره اخم هاش بیشتر شد. -دوما من منظورم پسرهای غریبه نبود.نترس من به پسرهای مردم چشم بد ندارم.همشون رو مثل برادر خودم می دونم.بعد بلند زدم زیر خنده... یکم خیالش بهتر شد واخم هاش باز شد. سورن:حالا این پسرهای آشنای خوشگل که گفتی کی ها هستن؟ عسل:اوم؟خب فامیل ما که کلا خوشگل بازاره.ولی سر دسته همه شون عرشیاست.قربونش بشم من... سورن باتعجب از قربون صدقه من برگشت وچپ چپ نگاهم کردو گفت:خوشم باشه.حالا این آقا عرشیا کی تون هست که اینقدرسنگش رو به سینه می زنید؟ آرنجم رو مثل خوش تکیه دادم به لبه پنجره وباحالت متفکرانه ای دستم رو زدم زیر چونه ام.چشمام رو تیز کردم وبایه لبخند که نشانه ی خباثتم بود گفتم:چطور مگه فرقی می کنه؟ سورن:آره فرق می کنه.چون جنابعالی فعلا زن صیغه ای منی ومنم می خوام بدونم این آقا عرشیا کیه که وقتی ازش تعریف می کنی دلت قنج میره؟ صیغه؟آهان صیغه...از بس تواین چندمدته سرگرم پرونده وکل کل باهم و رو کم کنی بودیم اصلا حواسم نبودکه بینمون صیغه خونده شده والان محرمیم.
راستش شاید یکی از دلایل این که زیاد متوجه این صیغه بینمون نمی شدم وآزارم نمی داد این بود که سورن خوب حد خودش رو می دونست وکاری نمی کرد که اذیت بشم... صیغه!هه چه اسمی...نمی دونم چرا ولی از اسمش هم خوشم نمی اومد... باحالت تدافعی گفتم:سورن مثه اینکه تو زیادی این صیغه روجدی گرفتی ها؟خوبه تا چند روز دیگه ماموریت تموم می شه باید فسخش کنیم... نگاهش رنگ دلخوری گرفت.نمی خواستم ناراحتش کنم.ولی این حقیقت بود.به من چه که حقیقت براش تلخه؟ یعنی به راستی حقیقت براش تلخه؟یعنی اونم از اینکه ازم جدا بشه ناراحت می شه؟اونم؟مگه من هم ازاین جدایی ناراحت می شم؟ مثل همیشه سعی کردم از این مسئله فرار کنم و ذهنم رو مشغولش نکنم.گذاشتم یه وقتی روش فکر کنم که دغدغه های فکری دیگه ای نداشته باشم و بتونم بادید بازتری به نتیجه برسم. باقی راه رو سورن ساکت بود.نمی خواستم امشب برام تلخ باشه.بدون شک اگه ذهنمون مشغول باشه نمی تونیم خوب تصمیم گیری کنیم و به وظیفه اصلیمون یعنی ماموریتمون برسیم. دلم نمی خواست غرورمون باعث شه بچه هارو که الان چشم امیدشون به ماست رو ناامید کنیم.درسته لجبازم،مغرورم اما خودخواه که نیستم.البته من خودمم می دونم حرف اشتباهی نزدم و فقط حقیقت رو بهش گوشزد کردم.اما چه کنم که جدیدا آقا لوس شدن.لابد برای من تو ذهن خودش کلی نقشه کشیده و از این که فعلا زنشم تو دلش قند آب می کنن... عسل:سورن؟ سورن که پیاده شد بود و سمت ساختمون می رفت برگشت و یه نگاه بهم کرد که معلوم بود حسابی دلخوره... عسل:از چی ناراحت شدی؟ سورن:هیچی.فقط یکم از صبح زیادی اینور اونور رفتیم خسته ام. باز خواست راه بیافته که دستش رو از پشت کشیدم که باعث شد بایسته.رو به روش جلوی در ساختمون ایستادم.چونه اش رو تو دستم گرفتم وسرش رو بلند کردم. عسل:به من نگاه کن باز داشت سرش رو اینور اونور می کرد که چونه اش رو از دست من نجات بده.اما من محکم تر چونه اش رو گرفتم وگفتم: -گفتم به من نگاه کن کلافه بهم نگاه کرد. عسل:از کدوم حرفم ناراحت شدی؟ازاینکه گفتم بعد ازاینکه از اینجابریم باید صیغه مون رو فسخ کنیم؟مگه قرارمون همین نبوده از اول.دلیلی نداره که ناراحت شی.ما که چیزی بینمون نبوده که بخوایم ناراحت شیم ازتموم شدنش... واقعا همین طور بوده؟یعنی نباید ناراحت بشیم از تموم شدن این رابطه که هنوز خودمم نمی دونم یه رابطه می شه اسمش رو گذاشت یانه... سورن پوزخندی زد وگفت:نه از اون ناراحت نشدم عسل:چرا ازهمون ناراحت شدی سورن:گفتم که نه بالجبازی پام رو زمین کوبیدم وگفتم:نخیرم.قبل از اون حرفم خوب بودی سورن باخنده گفت:بابا چه اصراری داری بگی من ازاین قضیه ناراحتم؟ بعد باشیطنت چشمک زد. منم با لبخند خبیثانه ای نگاه خریدارانه ای بهش کردم وگفتم:خب چون ناراحتی دیگه.البته بهتم حق می دم.تو این مدت برای خودت زیاد خیال پردازی کردی دیدی همش داره میره برباد ناراحتی.درست گفتم نه؟ سورن نوک بینیم رو کشید و گفت:نه بعد از پله هارفت بالا وبدون اینکه برگرده نگاهم کنه گفت:تونمیای تو مگه؟ پوفی کشیدم و رفتم پشت سرش که باهم وارد شدیم.

پست دومم این یکیه برو حالشو ببر Heart  Heart

سورن:سلام مهندس هنوز کسی نیومده؟ نادرخان به پامون بلند شد و بعد از سلام وعلیک گفت:نه هنوز ساعت شیش مهمونی یه ساعت دیگه شروع میشه این مهمون هایماهم زیاد خوش قول نیستن می زارن یه دوساعت دیگه بیان که کلاس داشته باشه براشون...توچطوری دخترم؟چقدر زیبا شدی.این شوهرت باید حسابی حواسش رو جمع کنه که خانوم خوشگلش رو ازش ندزدن...یادم باشه به مریم خانوم بگم یه اسفندی برات دود کنه عسل:ممنون مهندس............. سورن:مهندس اگه اشکالی نداره ما بریم تو اتاقمون یکم استراحت کنیم نادرخان:برید مطمئنا خرید با خانوما خیلی آدم رو خسته می کنه بادلخوری واخم ساختگی گفتم:یعنی اینقدر ما خانوما خسته کننده ایم؟ نادرخان با خنده:نه خانوم زیبا اما سلیقه ی خوبتون وقت و انرژی رو از مردها می گیره عسل:خب آدم باید خوشگل پسند باشه دیگه بعد نگاهی به سرتا پای سورن انداختم و ابرویی انداختم بالا.که می دونم تو دل سورن کارخونه قند درسته رو آب کردن. نادرخان هم باشوخی گفت:برید تا حسودیم گل نکرده باخنده رفتیم بالا.یکم به دراز کشیدن نیاز داشتم.زیادی خسته شدم.با احتیاط روی تخت دراز کشیدم که سورن معترضانه گفت:اِ..اِ!کلی پول آرایشگاه خانوم رو ندادم بیاد ایجا بخوابه همه چیز رو بهم بریزه ها بادلخوری گفتم:خوبه من زورت نکردم ببریم آرایشگاه.خب خسته شدم دیگه بزار یه ده دقیقه دراز بکشم خستگیم در بره... سورن:خب منم خسته ام این که دلیل نمی شه بااین سر و وضع بری تو تخت دختر خوب عسل:چرا نمی شه بااین تیپ رفت تو تخت؟خوبم می شه توهم بیا دراز بکش ببین می شه یانه سورن:اصلاهر کاری دوست داری بکن عسل:چشم منتظر اجازه ی جنابعالی بودم سورن:آفرین دختر خوب همیشه از بزرگترت اجازه بگیر. عسل:می شه یکم بخوابم یانه؟جناب بزرگتر؟ سورن:یه نیم ساعتی بخواب ولی آرایشت بهم می خوره ها.از من گفتن بود عسل:تو نگران آرایش من نباش خیلی خسته بودم.اونقدری که حوصله کل کل کردن با سورن رو نداشتم.با احتیاط خوابیدم و گوشیم رو برای نیم ساعت دیگه زنگ گذاشتم که بیدارم کنه. وقتی صدای گوشیم اومد.با بی حوصلگی خاموشش کردم.خواستم یکم دیگه بخوابم که یادم افتاد مهمونی داریم.و با اکراه بلند شدم نشستم رو تخت.خواستم چشمام رو بادست بمالونم که یادم افتاد آرایشم خراب می شه... به سورن نگاه کردم که پایین تخت خوابیده بود.با دست تکونش دادم. عسل:سورن!سورن!پاشو مهمونی دیر می شه ها یکم غلط خورد.دوباره تکونش دادم که یکم لای چشم هاش رو باز کرد.خودمم بی حوصله بودم ولی چه می شه کرد باید این مهمونی رو می رفتیم اونم پر انرژی! عسل:سورن...سورن پاشو دیگه مهمونی دیر می شه سورن که انگاربهش برق سه فاز وصل کردن یهو از خواب پرید وهول به این ور اونور نگاه کرد با خنده گفتم:خیلی خب بابا اینطوری نپر از خواب بچه ات می افته خودمم نفهمیدم این چی بود گفتم یه چشم غره بهم رفت و سعی کرد خنده اش رو قورت بده متین:بچه ها آماده اید؟ سورن:نه متین بیا تو متین:سلام.خواب بودین؟ سورن:ازصبح رفتیم بیرون خسته شدیم گفتیم یکم بخوابیم.متین قربون دستت بیا این سرویس عسل رو خوشگلش کن متین سری تکون داد.ای به چشم سورن:عسل سرویس و وسایلش رو بیار سرویس و مایکروفون و دوربین رو که تو ی بسته های خودشون بودن رو دادم به متین.اونم با دقت مشغول کار گذاشتن مایکروفون و دوربین شد. متین:سورن انگشترت رو بده سورن:کدوم انگشتر؟ متین:اون عقیقی که دستته سورن با تردید انگشتر رو ازتو دستش در آورد و داد به متین متین:دمشون گرم.واسه همه فرستادن. بعد چشمکی زد و گفت:همه مجهز مجهزیم سورن:ایول... بعد از اینکه متین سیستم ها رو راه انداخت و چندتا توضیح کوچیک درباره شون داد رفتیم طبقه پایین.تقریبا بیشتر مهمون ها اومده بودن.با اکثرشون سلام وعلیک کردیم و ازشون عکس گرفتیم. مهندس با چندتا خر پولاشون که مشتری های اصلی محسوب می شدن آشنامون کرد و سورن ومتین رو برد تو جمع شون. دیگه حوصله ام داشت حسابی سر می رفت.درسته این بحث ها برامون مهم بود اما خب چیکار کنم؟حوصله سر بر بود دیگه... همینجوری که اطرافم رو نگاه می کردم.چندتا پسر بدجوری برام آشنا اومدن. نه؟اون اینجا چیکار می کنه؟ وای بهتر از این نمی شه...اگه همه چی لو بره...سردار سر روتنم نمی زاره...
متین:چیزی شده عسل جان؟چرا رنگت یهو پرید؟ عسل:هیچی عزیزم یکم خسته ام سورن یکم با اخم سرتکون داد که یعنی چته؟ منم سر تکون دادم که یعنی چیزیم نیست. می گم تو این اوضاع ما هم زبون واسه خودمون اختراع کردیما.من اینجوری سر تکون دادم اون اونجوری.هه!اسمش رو بزاریم زبون سرسری! بالاخره حرف های مهم ولی از نظر من چرت سورن ومتین با مهندس ومشتری هاتموم شد.ویه عده رفتن وسط که قر بدن.من نفهمیدم اینا مهمونی رسمی هاشون با پارتی هاشون چه فرقی می کنه؟ فقط خدا خدا می کردم که اون من رو ندیده باشه.اما مثه اینکه خدا داشت شانس تقسیم می کرد من رفته بودم پستونک بازی! با دیدن من چشم هاش چهارتا شد.دوستاش هم که متوجه شدن یه جارو سیخ داره نگاه می کنه رد نگاهش رو گرفتن وبه من خیره شدن. یکم اولش با شک بهم نگاه کردن.دوسه تاییشون رو که اصلا نمی شناختم.اما اون دو سه تایی رو که می شناختم بعد از کمی نگاه کردن خوشبختانه منو شناختن و اینطوری شد که گاومان دو قلو زایید!مبارکش باشه دیدم که راه افتاده بیاد سمتم. نمی خواستم مهندس اینا شک کنن.الان میاد جلوی اینا یه چی می گه لو می ریم.تصمیم گرفتم حالا که منو دیده خودم برم سراغش که از پیش آمدهای بد جلوگیری کنم. عسل:سلام.شما؟اینجا؟ کیوان با یه نیش شل زل زد بهم وگفت:تو اینجا چیکار می کنی؟توکه اهل اینجور مهمونی ها نبودی؟باورم نمی شه اینجا ببینمت.چقدر فرق کردی دختر؟ پارسا:عسل خانوم شماکه از اینجور مجلس ها خوشتون نمی اومد؟ یه چشم غره ای بهشون رفتم که دهنشون رو بستن. عسل:بچه ها می شه در مورد من اینجا صحبت نکنید؟ پارسا:چرا؟ آروم گفتم:لطف کنید هویت من رو آشکار نکنید.خواهش می کنم با تعجب به هم خیره شدن و یکم پچ پچ کردند. عسل:مربوط به شغلمه.بعد یه لبخند مسخره زدم که کسی شک نکنه کیوان یکم دور و بر رو با شک نگاه کرد ورو به دوستاش گفت:بچه ها چیزی نگید لابد مهمه دیگه عسل:آقا کیوان می شه باهاتون تنها صحبت کنم باز نیش این شل شد. کیوان:حتما عزیزم عق...حالم رو بهم نزن. عسل:پس دنبال من بیاید اینجا نمی شه صحبت کنم. نمی تونستم جلوی همه باهاش صحبت کنم.توی حیاط هم می ترسیدم یکی صدامون رو بشنوه.می دونستم تو طبقه خودمون همه پایین هستن و سرگرمن.به ناچار رفتیم تو اتاق خودمون.کیوان هم پشت سر من اومد. عسل:بفرمایید کیوان نشست روی کاناپه کنار تخت.منم تو آیینه یه نگاه به خودم انداختم وبادستمال کاغذی عرق رو از روی پیشونیم پاک کردم و برگشتم طرفش که دیدم زل زده بهم.
کیوان:چقدر خوشگل شدی کلافه نگاهش کردم و نشستم روی تخت رو به روش. عسل:واسه این حرف ها نیاوردمت بالا.آقا کیوان می خوام خوب دوستات رو توجیح کنی.این جا کسی نباید بفهمه من کی هستم. کیوان موشکافانه نگاهم کرد:چرا؟ باصدای خیلی آروم گفتم:من الان تو ماموریتم کیوان کیوان:واقعا؟واسه چی مگه مهندس نصیری هم خلاف می کنه؟ عسل:آره.تو اینجا چی کار می کردی؟ کیوان:یکی از بچه ها با مانی دوسته.مانی هم دعوتمون کرد بیایم مهمونی.من زیاد این جا کسی رو نمی شناسم عسل:کدوم دوستت؟ کیوان:تو نمی شناسی. فریبرز بازم آروم گفتم:کیوان مواظب باش چیزی نفهمه.ما چندماهه داریم واسه امشب نقشه می کشیم.اگه لو بریم زحمت چند ماهه یه گروه نابود می شه. کیوان هم به تبعیت از من صداش رو آورد پایین و گفت:باشه بهشون می گم چیزی نگن.ولی واسه چی اینجایید؟خطرناکن؟ یه نفس عمیق کشیدم و به دور و برم نگاه کردم و با احتیاط گفتم:قاچاق قرص روانگردان.تازگی هام که یه سری قرص مسموم قاطی قرص ها شده که قابل تشخیص نیست.کشنده اس.تا حالا تو دوشب سه تا قربانی گرفته... کیوان:یعنی اینقدر خطرناکه؟پس چرا می فروشنش عسل:چون نمی خوان به سرمایه شون لطمه بخوره. کیوان:چه آدمای کثیفی... عسل:امشب حواستون باشه اگه مانی یا هر کس دیگه بهتون قرص تعارف کنید نخورید.ممکنه هر کدومشون از اون کشنده ها باشه کیوان:باشه بهشون می گم برندارن عسل:نه...نه!بردارید اینجوری شک می کنن.الان چندتاشون دیدن من تو رو آوردم بالا دارم باهات صحبت می کنم برندارید تابلو می شه.بردارید اما بزارید تو جیبتون نخورید. کیوان:باشه عسل:خیلی خب بریم کیوان:عسل؟ عسل:بله؟ کیوان:دلم برات تنگ شده بود.عسل برگرد خواهش می کنم.من هنوز دوستت دارم عسل:کیوان خواهشا باز شروع نکن کیوان:چرا نمی خوای باور کنی که من دوستت دارم؟ پوزخند تلخی زدم و بهش خیره شدم.بالحن تلخی گفتم:کیوان اون فقط یه دوست داشتن ساده اول دانشگاه بود.من و تو به درد هم نمی خوردیم.تو یه دوست دختر می خواستی که همه جوره باهات باشه.اما من اون دختر نیستم.عقاید و خواسته هامون از زمین تا آسمون باهم فرق می کرد کیوان.اون قضیه تموم شده اس.خواهشا تمومش کن کیوان:اما من هنوز دوست دارم عسل:کیوان من الان تو ماموریتم.بزار بریم پایین من به کارم برسم کیوان با دلخوری گفت:تو از اولم دوستم نداشتی.مگه نه؟ عسل:کیوان من می خوام منطقی باشم.تو دوست دختر می خواستی.دوست دختری که همه جوره باهات باشه کیوان:نه من این رو نمی خوام.اگه بخوای میام خواستگاریت عسل:کیوان.دوباره شروع نکن.من نامزد کردم کیوان:داری دروغ می گی.این حرفا دیگه تکراری شده عسل:دروغ نمی گم.با یکی از همکارام نامزد کردم الانم پایینه. کیوان:باید ببینمش تا باورم بشه عسل:باشه باهم آشناتون می کنم تو چشم هاش غم رو می دیدم.اما من دیگه اون رو دوست نداشتم.یعنی همون موقع دانشگاهم که هر دومون زبان انگلیسی می خوندیم و اون بهم پیشنهاد دوستی داد علاقه خاصی بهش نداشتم.خب جوونی بود و منم دوست داشتم یکم شیطونی کنم.اما الان که یه پلیس بودم به این جور شیطنت ها علاقه ای نداشتم. عسل:کیوان سر لج ولجبازی ماموریتمون رو... کلافه دستی تو موهاش کرد وپاشد و رفت سمت در.برگشت سمتم و با یه نگاه غبار گرفته بهم خیره شد و پوزخندی زد:نترس.اونقدر بچه نیستم که سراین چیزها همه چیز رو خراب کنم.تو هم حق داشتی برای زندگی خودت تصمیم بگیری.اون ماجرا واسه سه سال پیش بود من زیادی خوش بین بودم که تو ازدواج نمی کنی و من بهت می رسم.بریم! شوهرت نباید بیشتر از این منتظرت بمونه بعد هم در رو بست و منم رفتم دنبالش.تا طبقه پایین ساکت بودیم و تقریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
وقتی اومدیم پایین کیوان رفت سمت دوستاش.منم رفتم پیش متین و سورن. سورن با اخم نگاهم کرد و با یه لحنی که خیلی خوب نبود گفت:اون یارو کی بود؟ عسل:یکی از آشناهامون سورن:خب واسه چی باهاش رفتی بالا.کجا رفتین؟ من ساده لوحم زود گفتم:تو اتاق سورن چشم هاش گرد شد و گفت:چی؟تو اتاق؟خوشم باشه چه چیزهایی دارم می شنوم عسل:سورن شروع نکن. آرومتر دم گوشش گفتم:اون من و می شناخت.باید بهش توضیح می دادم و توجیحش می کردم که یوقت چیزی از دهنش نپره متین با یکم نگرانی گفت:حالا چی شد؟ عسل:هیچی حله دیدم کیوان داره میاد سمتمون. سورن با طعنه گفت:مثه اینکه آشناتون دارن تشریف میارن کیوان با یه پوزخندی اومد سمتمون.فکر کرد الان دستم رو رو می کنه. کیوان:سلام عرض می کنم متین:سلام متین هستم.حال شما؟ کیوان:خوش وقتم.متشکرم خوبم.بعد رو کرد سورن که دست من رو گرفته بود . با یه اخمی بهش نگاه می کرد،گفت:افتخار آشنایی نمی دید؟ من زودتر گفتم:معرفی می کنم.سورن نامزد عزیزم.آقا کیوان هم از بچه های دانشکده سورن با یه پوزخندی نگاه خریدارانه ای به کیوان انداخت و رو به من گفت:دانشکده خودمون؟ ابروهام رو انداختم بالا. عسل:نه.دانشکده زبان سورن با کیوان دست و داد وگفت:از آشناییتون خوشوقتم آقا کیوان کیوان هم با غرور خاصی گقت:ممنون من هم همینطور.تبریک می گم سورن:ممنون کیوان:اومده بودم سلامی عرض کنم.با اجازه... عسل:کیوان؟ کیوان برگشت سمتم.هنوز اون پوزخند رو لبش بود. کیوان:بله؟ عسل:همه چی حله دیگه؟ کیوان آروم سری تکون داد وگفت:آره.حله عسل:ممنون سورن آروم دم گوشم گفت:باید بعدا همه چیز رو برام توضیح بدی یه طوری نگاهش کردم که توش یه جمله بود"ولم کن بابا" سورن یبار دیگه خشمگین تر نگاهم کرد.حس کردم اون جمله رو از تونگاهم خونده خشمگین شده.نیشخندی به افکارم زدم.دیوونه شدم من.اخه اون چطوری می خواد افکارمن و بخونه؟ تاثیر دیدن کیوان و شوکه شدنمه لابد زده به سرم دیگه! دوباره متین وسورن رفتن تو بحث نصیری و مشتری ها و منم به ناچار به دنبالشون کشیده شدم.این بار با دقت بیشتری به حرف هاشون گوش کردم و سعی کردم به وسیله دوربین توانگشترم حسابی ازشون عکس بیاندازم. آها یه ژست دیگه! حالا سرتو بالا کن. نه این خوب نشد یکی دیگه. آقا یه نگاه به ما کن همینجوری تو دلم می خندیدم و ازشون عکس می گرفتم چه حالی می داد. گفت گوی5+7 که تموم شد نتیجه این شد که... دِ.. دِ..دِدِن...خانوم ها و آقایان نتیجه براین شد که...فردا 5 تا مشتری کله گنده بیان توهمین ویلا معامله کنن و سود و حالش رو ببرن یه عده جوون هم بدبخت کنن دور همی خودشون خوش باشن.ای آدمای کثیف! یکم که دقت کردم دیدم یه چی خالیه تو جمع.بعد که یکم بیشتر دقت کردم دیدم "چی" نیست "کی"هست.یه ذره دیگه گشتم ببینم کی توجمع نیست.که دیدم مانی نیست.اصلا از سر شب زیاد تو مهمونی ندیده بودمش.نمی دونم چرا ولی دلم بدجور شور می زد
یهو فکرم رفت پیش مهشید.یادمه نصیری به مانی گفته بود شب مهمونی یه کاری کنه این دختره اینجا نباشه که سر و صدا کنه و لوشون بده که قرص ها آدم رو می کشه و این حرفا... چرا حالا یادم افتاد؟وای نکنه بلایی سر دختره آورده باشه.سورن اون و دست من سپرده بود. یه دفعه سرجام سیخ وایسادم.همه نگاهشون رو من چرخید.یه لبخند مسخره تحویلشون دادم و سریع دم گوش متین گفتم:کلید اتاق مهشید دست توهه؟ متین:آره می خوای چی کار؟ عسل:توبده به من کاریت نباشه. متین نگاه مشکوکی بهم انداخت و سعی کرد از تو چشمام چیزی بخونه که سریع پلک هام رو بستم و با یکم عصانیت کف دستم رو گرفتم مقابلش.سری تکون داد و با یکم شک و تردید کلید اتاق مهشید رو گذاشت کف دستم. با یه لبخند مسخره دیگه که احساس می کردم قیافه ام رو شبیه کودن ها کرده یه با اجازه ای زیر لب گفتم و رفتم.طبقه بالا.پله های اول رو که در تیر رس همه قرار داشتم آروم رفتم بالا و وقتی فهمیدم دیگه بقیه نمی تونن من رو ببینن دویدم سمت اتاق مهشید. دستام می لرزید.نمی دونم ولی حساس می کردم الان در رو باز کنم با جنازه مهشید رو به رو می شم. در اتاق رو باز کردم.پلک هام رو بسته بودم بعد آروم بازشون کردم.خدارو شکر جنازه مهشید اینجا نبود ولی اتاق یکم به هم ریخته بود.این بهم ریختگی یکم آشفته ام کرده بود.چون اصلا شبیه شلختگی نبود احساس می کردم یکی وارد اینجا شده وهمه چی رو بهم ریخته. یکم جلوتر که رفتم صدای خرد شدن شیشه رو زیر پاشنه کفشم حس کردم.پام رو بلند کردم که دیدم یه لیوان شکسته افتاده رو زمین.دنبال قطره های خونی چیزی می گشتم که خوش بختانه اونجا نبود. رفتم بیرون و توی سالن نگاهم رو به اتاق های دیگه چرخوندم.یه چندتاییش رو فال گوش ایستادم ولی دیدم صدایی نمیاد.بعدشم می دونستم مانی اینقدر خنگ نیست که مهشید رو از یه اتاق ببره تو اتاق بغل دستیش.این کار خنده دار بود. اتاق مانی! آره آره لابد بردتش اتاق خودش...بیشرف از فرصت استفاده کرده و برده اتاق خودش یه حالی هم باهاش بکنه.ولی چرا تا حالا این کاررو نکرده بود؟اصلا کلید از کجا آورده؟ لابد مهندس گفته این دختره رو یه کاریش بکنه بهش کلید داده اونم برده اتاق خودش.از اونجا هم که طبقه سومه صدا پایین نمیاد راحت داره عشق و حال می کنه رفتم بالا و جلوی در اتاق مانی فال گوش واستادم.دیدم نخیر.هیچ صدایی نمیاد.لابد صدای کفش های منو شنیده ساکت شدن. عسل:مانی!مانی جان بیا یه لحظه کارت دارم سکوت عسل:مانــــی!!! نیلوفر متعجب اومد بیرون و به من نگاه کرد. نیلوفر:توبا مانی چی کار داری؟ یکم با دستپاچه گفتم:چیزه...دیدم پایین تو مهمونی نیست دوستش فریبرز صداش می کرد.سراغش رو ازم گرفت گفتم بیام دنبالش تو اینجا چیکار می کنی ؟ نیلوفر یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که توام با تعجب بود:خب اتاقمه دیگه از خجالت سرخ شدم.خب بنده خدا راست می گه دیگه اتاقشه.این چه سوالی بود من پرسیدم؟ عسل:نه..نه منظورم اینه که چرا پایین نیستی نیلوفر:اومده بودم آرایشم رو تجدید کنم.زیادی عرق کرده بودم یکمش پاک شد آخ ناز بشی الهی موش نخورتت.یه لبخند ازهمون مسخره ها بهش زدم. نیلوفر:خب مانی که اینجا نبود بیا بریم پایین بعد دست من و کشید و کشون کشون برد پایین.باز تو سالن نگاه انداختم ندیدمش.
ازیه چند نفری پرسیدم که اون ها هم ندیده بودنش.از یه پیشخدمت که داشته به چندتا دیگه شون امر و نهی می کرد و بهش می خورد سر پرست بقیه باشه پرسیدم. عسل:آقا مانی رو ندیدی؟ پیشخدمت:آقا مانی؟ عسل:منظورم مهندس کیانیه.همونی که باهاتون هماهنگ کرده واسه مهمونی پیشخدمت:آهان بله.نمی دونم رفتن تو حیاط.به نظرم رفتن پایین پیش خودم فکر کردم این دیگه کیه.مگه پایین تر از اینجاهم هست؟که یهو یادم افتاد... آره...زیر زمین... دیگه موندن رو جایز ندونستم.هر چه قدر سرم رو چرخوندم و دنبال سورن و متین گشتم نبودن.ناچارا تنهایی و بدون گفتن به کسی راه افتادم سمت زیر زمین. خب خونه قدیمی و عمارت نبود بگم که فکر می کردم الان وارد یه زیر زمین تاریک و مخوف می شم که در و دیوارش رو عنکبوت گرفته و از زیر پات موش رد می شه. می دونستم اینجا استخر داره... وای...استخر! نکنه دختره بیچاره رو تو استخر خفه کرده باشه.بیچاره مهشید! رفتم از پله ها پایین.خوب از اینجا که به پایین راه نداره.یادم افتاد یه در پشتی داره ساختمون که به زیر زمین می خوره! ساختمون رو دور زدم و رسیدم به دره! لای در کمی باز بود.آروم در رو باز کردم و در رو دوباره به همون حالت سابق رهاکردم.کفش هام رو در اوردم وگرفتم دستم.صدای تق تق کفشام لوم می داد. پله ها رو رفتم پایین.اولش یه راه روی باریک بود که نه چندان تاریک بود.یعنی لامپ داشت ولی کوچیک و کم نور بود.دیوار ها با کاشی های ریز و خوشگل پوشیده شده بود و با خورده کاشی طرح دلفین و ماهی و اینجور چیزها رو دیوار درست کرده بودن. رسیدم به ته راهرو معلوم بود به سالن استخر می خوره و یه سالن خیلی بزرگه. ریسکش زیاد بود که همین جوری می رفتم جلو. بنابراین تصمیم گرفتم با احتیاط از لبه ی دیوار سرک بکشم ببینم تو سالن چه خبره! وای خدای من!اینجا پراز لاشخوره! یه میز خیلی بزرگ یکم اونطرف تر از استخر بود که کلی آدم هیکلی و قلچماق دورش بودن و داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن!کلی بسته های قرص و کارتون اونجا بود.نفری یه قرص بیاندازین بالا ببینیم کدوم یکیتون می میره یکم خوشحال شیم.تن لش ها! پس مهشید کجاست؟یعنی اینجاهم نیست؟ نه ...نه داره صداش میاد یعنی کجاست؟ صدای داد مهشید رو می شنیدم که همش می گفت:ولم کنید لعنتی ها ولم کنید. و بعد صدای قهقهه های کریه چندتا مرد می اومد. قلبم داشت فشرده می شد.یعنی اون حیوون ها داشتن چی کار می کردن؟درسته مهشید دختر پاکی نبود که بترسم یوقت خدای نکرده باکره بودنش رو ازش بگیرن.ولی به هر حال هرکسی هر چقدر هم بد باشه دوست نداره چندین نفر بریزن سرش و آزارش بدن!اونم کسایی که یه جورایی قاتل بهترین دوستش محسوب می شن! تو فکر راه چاره بودم و زیر لب اون مردها و آبا واجدادشون رو به رگبار فحش بسته بودم که یهو دستی روشونه ام نشست.
صدای خنده ی یه قلچماق از پشتم اومد. مرد- تو این جا چی کار می کنی کوچولو؟ مامانت می دونه تو این جایی؟ بازوهام رو تو دستای زمختش گرفته بود و می خندید. ببند اون حلقت رو، خمیر دندون گرون میشه! آروم سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم. آب دهن نداشتم رو قورت دادم و سعی کردم جدی و با صلابت باشم. آروم، اما با تحکم و غرور خاص خودم گفتم: - ولم کن. مرد- نه نه نه، خانوم کوچولو شما که تا این جا اومدی دیگه زشته همین طوری بری. بعد چشمکی زد و لبش رو چسبوند به گردنم که نزدیک بود بالا بیارم. با صدای فریاد بلندی گفتم: - ولم کن آشغال لعنتی! بعد با آرنجم کوبیدم تو گردنش. ایشاا... شاهرگت قطع شه ننه ات به عزات بشینه. با صدای داد من، مانی داد زد: - چه خبره اون جا؟ مرده که با دست گردنش رو می مالید و زیر لب به من فحش می داد گفت: - هیچی نیست آقا مانی، یه گربه کوچولوست. مرتیکه به من میگه گربه! نمی دونه من چه ببر بنگالی هستم واسه خودم. حتما تا چهار تا پنجول نندازم رو صورتش حالیش نمیشه با کی طرفه! مانی که دیگه داشت کم کم می اومد سمت ما، رو به مرده گفت: - چه خبره شلوغش کردی؟ مرد- آقا گفتم که ... نذاشت مرده حرف بزنه، چون نگاه مانی افتاد به من و خندید. مانی- این گربه رو می گفتی؟ تو این جا چی کار می کنی عزیزم؟ من که حالا با دیدن مانی اون روح سرکش و حاضر جوابم فعال شده بود و انرژی دوباره گرفته بودم، با پرخاشگری و دست های مشت شده گفتم: - مهشید کجاست؟ مانی- اوه، چه گربه ی بداخلاقی! باید حواسمون باشه یه وقت چنگمون نندازه ... بعد دست منو آروم تو دستش گرفت و به ناخن هام دست کشید و یه چشمک زد و ادامه داد: - با این پنجه های کوچولوی ظریفش! با عصبانیت دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و تو چشم هاش که پر از شیطنت بود زل زدم و گفتم: - گفتم مهشید کجاست؟ نشنیدی؟ با خنده ی مستانه ای دست هاش رو برد بالا. مانی- باشه باشه تسلیم، اون جاست. داره با بچه ها عشق و حال می کنه. به طرف ته سالن که اشاره کرده بود راه افتادم که کمرم رو گرفت و انگشت اشارش رو تو هوا تکون داد. مانی- نچ نچ، قرار نیست خوشیشون رو به هم بزنیا. دستش رو از تنم جدا کردم و رفتم جلو. با خنده پشت سرم می اومد. حالا نگاه همه اون هایی که داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن رو من بود و با تعجب بهم خیره شده بودن. چیه؟ حتما فکر کردن یه لقمه ی جدید براشون رسیده. از بینشون مهشید رو دیدم که به صورت نیمه عریان به ستون بسته شده و یه عده لاشخور دورش هستن و دارن اذیتش می کنن. اون هم جیغ می زد و بهشون فحش می داد. میز رو دور زدم و رفتم جلو. یکیشون نگاه هیزش رو دوخت به اندامم و با لبخند زشتی گفت: - آقا مانی، عروسک جدیده؟ مانی از پشت سرم اومد و دستش رو گذاشت رو شونم و با لبخند گفت: - اوه نه نه، چشم هاتون رو درویش کنید. این یکی صاحاب داره! دستش رو از روی شونم کشیدم و دوباره به مهشید خیره شدم. لباس تنش به هم ریخته شده بودن و تقریبا کارآیی خودشون رو از دست داده بودن، جلوی اون همه مرد. مطمئن بودم اگه من جای اون بودم خودم رو می کشتم. حالا مردها با دیدن من دست از سر اون برداشته بودن و یه نور امیدی تو چشم های خسته و گریون مهشید پیدا شد. لباش ورم کرده بود و چند جای تن و گردنش کبود و خون مرده شده بود. - دِ لعنتی تو با این دختر چه کردی؟ مانی- مهندس گفت ساکتش کن. - مهندس گفت ساکتش کن یا این بلا رو سرش بیار؟ تو غلط کردی رفتی تو اتاق مهشید اصلا. کی به تو کلید داده بود؟ مگه کلید دست متین نبود؟ مانی که رنگ نگاهش عوض شده بود و یه کم خشم توش موج می زد با پوزخند گفت: - چیه؟ نکنه فکر کردی فقط همون یدونه کلیده؟ آره؟ نه خانوم کوچولو، مهندس کلید همه ی اتاق ها رو داره، حتی اتاق شما رو. بعدش هم نمی دونستم باید از جنابعالی اجازه بگیرم. - مانی یا همین الان این دختر رو ول می کنی بره تو اتاقش، یا من می رم بالا و جلوی همه آبرو و حیثیتت نداشتت رو می برم. تو واقعا فکر کردی کی هستی که این کار رو با این دختر می کنی؟
مانی عین این گاوها که جلوش پارچه قرمز می گیرن قرمز شده بود و از دماغش دود بیرون می زد.منم دست کمی از اون نداشتم! مانی چند بار با عصبانیت سرش رو تکون داد و به افرادش نگاه کرد که دست از کار کشیده بودن و انگار که یه فیلم جالب دیده باشن به ما خیره شده بودن. مانی سرشون فریاد زد:شما ها واسه چی دارین من و نگاه می کنین؟دِ به کارتون برسید احمق ها... همه از ترس دوباره خودشون رو سرگرم کار کردن.سعی کردم تو همون شلوغی چندتا عکس بیاندازم.بالاخره اصل جنس ها اینجا بود دیگه. مانی:عسل با من بیا عسل:مانی مهشید رو ول کن بره مانی:باشه ولش می کنم تو بیا بریم زل زدم تو چشم هاش و بایه پوزخندگفتم:فکر کردی من بچه ام؟که منو ببری و خر کنی و دوباره این بیچاره اینجا جیغ بزنه؟نه آقا من نه خرم نه گوشام مخملیه. مانی کلافه دستی تو موهاش کرد و رو به یکیشون گفت:بازش کن بفرستش بالا. مرده با اکراه بازش کرد.همه شون یه جوری نگاهم می کردن.اگه راه داشت مطمئنا خرخره م رو می جویدن که خوشی شون رو خراب کردم.اونم تو جاهای حساسش. مهشید با یه تن زخمی و کبود در حالی که تو چشم هاش برق تشکر رو می دیدم لباس هاش رو ازروی زمین برداشت و خواست بپوشه. رفتم جلو و کمکش کردم.دستش رو گذاشت روی شونه ام و آروم با صدای خش داری که از زور گریه وجیغ هایی که زده بود انگار از ته چاه در می اومد گفت:ممنون عسل...ممنون...خوب موقعی رسیدی...ممنون لبخند امیدوارانه ای بهش زدم وگفتم:خواهش می کنم.وظیفه ام بود.من و ببخش!باید بیشتر از این ها مراقبت می بودم.منو ببخش. خواستم ببرمش بالا که مانی نذاشت. مانی:اکبر می برتش تو بیا با من باهات کار دارم. نگاه پر خشمم رو بهش دوختم. عسل:نمی خواد.می خوای باز من و گول بزنی؟ مانی:نه..نه به خدا.می برتش بالا.قول می دم.باشه؟ با شک بهش نگاه کردم.مهشید نگاه خسته ش رو بهم دوخت و یه لبخند بی جونی زد. مهشید:برو عسل:اگه دوباره... مهشید:چیزی نیست...تو برو...نگران نباش... با دلی پر از شک وتردید دنبال مانی راه افتادم.نمی دونستم چی می خواد بهم بگه اما هم دلم شور می زد هم حسابی کنجکاو شده بودم... عسل:مانی کجا می ریم؟ مانی:یه چیز خیلی مهمی رو می خوام بهت بگم عسل:چی؟ مانی:اینجا نمی شه.باید یه جا بریم بتونم باهات حرف بزنم. حالا دیگه رسیده بودیم جلوی در زیر زمین.ایستادم رو به روش وبا یه پوزخند گفتم:فکر می کنی می تونی من و خر کنی؟مانی چرا اینقدر من و ساده فرض می کنی؟رو پیشونی من چیزی نوشته؟ مانی:نه اینطوری نیست که تو فکر می کنی.فقط یکم حرفام مهمه نمی خوام کسی بشنوه باور کن عسل.بریم یه جای خلوت که کسی نشنوه چی دارم بهت می گم دیوونه عسل:خب یکم می ریم جلوتر بگو مانی سری تکون داد وگفت:باشه عسل:حالا در مورد چی هست حرفت؟ مانی:خراب شدن قرص ها یه اشتباه ساده نبوده عمدی بوده عسل:چی؟تو از کجا می دونی؟
مانی- هیــس، یواش تر. گفتم که یه کم بریم جلوتر بهت می گم. نمی خوام کس دیگه ای بفهمه. باید از حرف هاش سر درمی آوردم. بدون شک این یه سر نخ خوب برای ما بود. نمی خواستم زیاد باهاش تنها باشم، اونم یه جایی دور از بقیه. خب مانی آدم خطرناکی بود، نمی خواستم همون بلایی که چند دقیقه پیش سر مهشید آورده بود سر منم بیاره. یه کم جلوتر رفتیم بین درخت ها. خیلی دور نبودیم، اما از دید همه پنهون شده بودیم. من جلوتر از مانی راه می رفتم و به حرف هاش گوش می کردم. دیدم مانی ساکت شد. یک آن ترسیدم. برگشتم طرفش که چندتا از همون قلچماق ها رو دیدم که تی شرت جذب مشکی پوشیده بودن با شلوار سیاه. هیکلشون سه برابر من بود. مانی وسط ایستاده بود و با لبخند ژکوند نگاهم می کرد. دوتا از قلچماق ها این ورش، دوتا هم اون ورش دست به سینه به من نگاه می کردن. اخم کردم و با جذبه ی خاصی گفتم: - خب داشتی می گفتی؟ مانی چند قدم اومد جلوتر که گفتم: - سرجات وایستا. من اون قدر وقت ندارم که تو بخوای دستم بندازی. سریع اون حرف مهمت رو بگو، می خوام به ادامه ی مهمونی برسم. پوزخندی زد و دست هاش رو فرو کرد تو جیب شلوارش.ک ج نگاهم کرد و گفت: - حالا هستیم در خدمتتون. با عصبانیت نگاهش کردم. بهتر بود هر چه زودتر برم پیش سورن. با عصبانیت از کنارش رد شدم که دستم رو محکم گرفت. احساس کردم استخوونام داره خرد میشه. آدم هاش هم حالا در حال آماده باش ایستاده بودن، اما من هنوز همون ژست جسورم رو داشتم. آروم، اما با تحکم گفتم: - ول کن دستم رو لعنتی. مانی پوزخندی زد و گوشش رو آورد جلوتر. مانی- چی گفتی عزیزم؟ صدات برام مفهوم نبود. با کف دست آزادم محکم خوابوندم توی سینش. از بس محکم زدم تکونی خورد، اما دوباره به همون حالت قبلیش ایستاد. با تحکم و این بار با صدای بلندتری گفتم: - دستم رو ول کن مهندس کیانی. مانی قیافش جدی شد و گفت: - شرمنده، حالا حالاها مهمون ما هستی. بعد با ابرو به گنده ها اشاره کرد و گفت: - این خانوم کوچولو رو ببرید. نه، مثل این که قضیه خیلی جدیه. دوتا از آدم هاش اومدن سمتم. مانی دستم رو ول کرد و رفت عقب و باز با همون لبخند مسخرش دست به سینه بهم نگاه کرد. - این جا چه خبره؟ دستتون بهم بخوره خودتون رو از الان مرده بمونید. مثل این که نمی دونید من کیم؟ مردها به مانی نگاه کردن، اونم ابرویی بالا انداخت و گفت: - بی خیال. دوباره اومدن سمتم. یهو خوابوندم تو صورت یکیشون. برگشتم سمت اون یکی و یه راناسیک زدم که جا خالی داد. یه لگد خابوندم تو جای حساسش و برگشتم سمت اولی. خر تو خری شده بود. هر چی حرص و قدرت داشتم سرشون خالی کردم. انگشترهای بزرگ تو دستم صورتشون رو بد جور خش می انداخت. پاشنه های تیز کفشم رو هم فرو می کردم تو بدنشون. دیگه این قدر دور شده بودیم که هیچ کس صدامون رو هم نمی شنید. اسلحه داشتم، اما نمی خواستم ازش استفاده کنم. اونا پنج نفر بودن، منم شش تا گلوله داشتم، اما نمی تونشم همشون رو بکشم. ماموریت به هم می خورد. چاقوم رو هم باید یه فرصت پیدا می کردم که از کنار ران پام برش دارم، اما اینا حتی یه ثانیه هم بهم فرصت نمی دادن. فکر نمی کردن یه جوجه بتونه این همه زخمیشون کنه. مانی هم که انگار داشت کارتون می دید، فقط با لبخند نگاه می کرد. انگار از زجر کشیدن من خوشش می اومد. به انگشترم نگاه کردم. دوربینش چیزیش نشده بود. با نگاه کردن به انگشتام یاد پنجه بکسم افتادم. سریع از زير لباسم درش آوردم و گذاشتم تو اون یکی دستم که خالی بود. ضربه های هوگم حالا موثرتر بود و صورت و بازوهاشون رو زخمی می کرد. یکیشون از پشت منو گرفت و یکی دیگه اشون داشت می اومد سمتم. دوتا پام رو بلند کردم و کوبوندم تو سینش. برگشتم و یه آپرگاد خوابوندم تو فک طرف که فکر کنم فکش در رفت. حسابی خیس عرق بودم. موهام به صورتم چسبیده بود و نفس نفس می زدم. یه کم هم تنم خراش و ضربه دیده بود و خون اومده بود. تا خواستم برم سراغ یکی دیگه اشون، یه چیز از پشت خورد تو سرم. آخ سرم!
سورن:متین عسل رو ندیدی؟ متین نگاهی به دور وبرش کرد وگفت:نه...ازم کلید اتاق مهشید رو خواست منم بهش دادم دیگه نفهمیدم کجا رفت دستی توی موهام فرو بردم و کلافه گفتم:اه لعنتی!ازش غافل شدیم پیداش نیست متین متین:همش دردسره به خدا این دختره.دنبالش گشتی سری تکون دادم و گوشیم رو برداشتم تا برای صدمین بار به عسل زنگ بزنم.باز صدای زن تو گوشم می پیچید."مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا بعدا شماره گیری فرمایید" سورن:اه برنمی داره...من میرم دنبالش متین:ببین با این پسره چی بود اسمش حیوانه کیوانه کیه با این نرفته جایی اخمام گره خورد توی هم. پوزخندی زدم و گفتم:باشه ازش می پرسم. با تمام غرور رفتم سمت همون پسره نمی دونم چرا ولی حس خوبی نسبت بهش نداشتم یعنی با عسل چه نسبتی داره؟یا چه نسبتی داشته؟ اخمام توی هم بود. درست شب به این مهمی این دختره غیبش زده. سورن:ببخشید آقا کیوان کیوان که سرگرم حرف زدن با دوستاش بود یه نگاه خریدارانه از سر تا پا بهم انداخت و با پوزخند گفت:بله؟ نفس عمیقی کشیدم.چطور ازش می پرسیدم عسل رو ندیده؟مطمئنا دستم می انداخت و می گفت زن توهه من چه بدونم صدام رو صاف کردم وگفتم:عسل رو ندیدین؟داشتم دنبالش می گشتم گفتم شاید بازم باشما... کیوان پرید وسط حرفم و گفت:نمی دونم زن شماست من خبری ندارم اه لعنتی همون که گفتم شد. دوباره با همون غرور گفتم:آخه دفعه پیش هم خیلی دنبالش گشتم بعد دیدم که با شماست فکر کردم ازش خبردارید کیوان با یه پوزخند بد نگام کرد و گفت:مثل این که خانومتون زیاد پابند شما نیستن که همش گم می شن دوستاش زدن زیر خنده.قسم می خورم خیلی جلوی خودم رو گرفتم که با مشت نزنم تو دهنش.یه اخم وحشتناک کردم که همه لبخنداشون رو خوردن و ساکت شدن.یه پوزخند به کیوان زدم و سری از روی تاسف براش تکون دادم. رفتم دوباره پیش متین. متین:چی شد؟ سورن:هیچی مردک نفهم منو دست انداخته نه نیست متین:اتاقای خودمون و مهشید رو هم سر زدم کسی نبود.سورن یه چیز می گم ولی هول نکنی ها با اضطراب نگاهش کردم که گفت:سورن مانی هم پیداش نیست باشنیدن این حرف دلم هری ریخت پایین.وای خدای من شب آخری عسل رو کجا برده؟خدایا خودت شاهدی که عین چشمام ازش نگه داری کردم.نذار امانت دار بدی باشم.کمکم کن بتونم پیداش کنم.
متین:سورن سورن خوبی پسر؟سورن چی کار کنیم حالا تو اتاق مانی هم کسی نبود با صدایی که از خشم می لرزید گفتم:تو همین جا بمون پیش مهندس اینجا بهت احتیاجه من می رم دنبالش متین:سورن کجا می خوای بری؟ کلافه سری تکون دادم و گفتم:نمی دونم نمی دونم متین... و قبل از این که منتظر جواب متین بمونم از ساختمون زدم بیرون زیر زمین شاید رفته باشه اونجا رفتم سمت در زیر زمین درش بسته بود و یه قلچماق که دو برابر من هیکل داشت با اسلحه جلوی در ایستاده بود. دستم رو کردم تو جیب شلوارم و یه ابهت خاصی به قیافه ام دادم. سورن:مهندس کیانی کجاست؟ مرد:نمی دونم قربان سورن:می خوام برم داخل مرد یه نگاهی بهم کرد و دوباره عین مجسمه ایستاد سرجای خودش. داد زدم:مگه کری؟گفتم می خوام برم تو سری تکون داد و در رو برام باز کرد. از تموم مکانها فیلم وعکس گرفتم.خوبه به همه مون از اون تجهیزات وصل بود...با دیدن من همه دست از کار کشیدن. سورن:مهندس کیانی کجاست؟ یکیشون گفت:نمی دونیم قربان. سورن:آخرین بار کی اینجا بود؟یعنی کی دیدینش؟ یکی دیگشون گفت:حدود نیم ساعت پیش.با اون خانومه رفتن. با صدای بلند گفتم:کدوم خانوم؟ -همون خانمی که لباس آبی تنشون بود اونقدری دست هام رو مشت کرده بودم که ناخن هام توی گوشم فرو می رفت و پارشون می کرد.به تندی از اون زیرزمین زدم بیرون.تموم باغ رو وجب به وجب گشتم اما دریغ از یه نشون! به سمت انباری ته باغ رفتم.تموم برق هاش خاموش بود چند باز داد زدم. -عسل...عســـل! اما هیچ صدایی نیومد جز پارس سگ هایی که در نزدیکی انباری لونه داشتن. با قفل آهنی در یکم ور رفتم اما باز نشد.با صدای ناصر خان به عقب برگشتم. ناصرخان با تعجب گفت:شما این جا چیکار می کنید مهندس؟این انباری خیلی وقته مخروبه ست. مستاصل نگاهش کردم و اومدم بالا.نفسی کشیدم که بیشتر شبیه آه بود ناصرخان:اتفاقی افتاده؟ سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت:چی شده بگید شاید بتونم کمکتون کنم سورن:باشه بعدا می گم.شما با من کاری داشتید؟ ناصرخان:مهمون ها دارن می رن خوبه شما هم در مراسم خداحافظی باشید به هر حال تا فردا باید به هر سازشون برقصیم پوزخند تلخی زدم و راه افتادم.چندبار در طول راه ازم پرسید که چی شده که منم چیزی نگفتم. بعد از اینکه با اون همه خلافکار عوضی خداحافظی کردیم و همه رفتن همه ولو شدن روی مبل...متین کنارم نشسته بود و دستم رو گرفته بود نادرخان:پس عسل کجاست خیلی وقته ندیدمش.از وسط مهمونی به این ور پیداش نیست لبم و به دندون گرفتم وگفتم:نیست...پیداش نیست همه با تعجب نگاهم کردن. نیلوفر:یعنی چی که نیست؟ ناصرخان:به گوشیش زنگ زدی؟ سورن:هزار بار...ولی خاموشه همه باغ رو گشتم حتی یه رد یه نشون هیچی.هیچی.مانی هم پیداش نیست قسم می خورم مانی رو می کشم.اون با زن من چی کار داره نادرخان:آروم باش پسر هر جا باشه پیداش می شه.مانی با اون چی کار داره؟ نیلوفر آروم به باباش گفت:خیلی وقته تو نخه عسله نفسام عصبی بود.تمام هیکلم با اون نفسای عمیق بالا و پایین می رفت.فقط به یه چیز فکر می کردم.به عسل.به این که الان کجاست و چه بلایی داره سرش میاد.
از همون موقع که گم شد به سردار خبر دادم.اونا قبل از من فهمیده بودن.چون تمامی ردیاب هایی که به عسل وصل ود از کار افتاده بودن.بدون شک تا الان دیگه لو رفته بودیم.اگرمانی عسل رو دزدیده باشه همین امشب کارمون تمومه و میاد همه چی رو لو می ده! در سالن باز شد و مانی اومد تو. با دیدن مانی رفتم جلو یقه اش رو با دستام گرفتم و با خشم فریاد زدم:زن من کجاست لعنتی؟ مانی دور و بر رو متعجب نگاه کرد وگفت:من چه می دونم می خوای جیب هام رو بگرد ببین هست یانه سورن:زر زیادی نزن همه دیدن که آخرین بار تو با عسل بودی عسل کجاست؟ اینقدر محکم قسمت آخر جمله ام رو گفتم که احساس کردم پرده ی گوشش پاره شده.با دستاش سعی کرد هلم بده اما من از اون قوی تر بودم و خشم باعث شده بود قدرتم دو برابر بشه مانی:ولم کن مهندس.آره عسل اومد تو زیر زمین بعدشم با من اومد بالا.بعد هم از هم جدا شدیم.من رفته بودم پیش مهندس سلطانی که امشب نیومده بود باید برای اونم جنس می بردم. پوزخندی زدم وگفتم:چرت نگو یعنی خودش نمی تونسته امشب بیاد مهمونی که تو براش جنس ببری؟ نادرخان از پشت سرم گفت:راست می گه سورن من بهش گفتم بره اونجا مهندس از پله های دفترش افتاده پاش شکسته اما فردا حتما میاد.به مانی گفتم یکم جنس ببره براش که اونم ببینه و فردا حتما بیاد واسه خرید.من مانی رو فرستادم با لحن کلافه ای گفتم:پس عسل کجاست؟همه دیدن اون باتو...اصلا عسل واسه چی باید بیاد زیرزمین؟هان؟ مانی سری تکون داد و گفت:من مهشید رو...من مهشید رو برده بودم پایین یعنی اینم دستور مهندس بوده من بی تقصیرم عسلم اومد دنبالش و داد و بیداد کرد.منم دستور دادم مهشید رو برگردونن سرجای اولش همین.بعد هم با عسل اومدیم بالا و اون اومد تو.باور کن سورن یقه اش رو ول کردم و کلافه خودم رو پرت کردم روی مبل.یه مسیج داشتم. بازش کردم که دیدم سرداره...نوشته بود "هنوز ردیاب ها فعال نشدن.ردی ازش پیدا نکردیم.اگه تونستی یه زنگ به من بزن" بلند شدم.. سورن:خواهش می کنم اگه پیداش شد به منم بگین دارم دیوونه می شم.شب بخیر همه جواب شب بخیرم رو دادن متین هم دنبال من پاشد و اومد... می دونستیم توی راهرو نا امن تر از اونه که بخوایم صحبت کنیم و همه ی دوربین هاتحت نظرمون دارن تا رفتن به اتاق هیچ صحبتی نکردیم.رفتیم داخل اتاق و در و قفل کردم. متین:وای سورن یعنی چی؟عسل کجاست؟یعنی مانی... سورن:راستش من زیادم مطمئن نیستم مانی کاری کرده باشه متین:یعنی دروغش رو باور کردی؟ سورن:نه من همچین حرفی نزدم...فقط اگر مانی این کارو کرده باشه باید الان لومون می داد...تمام ردیاب های عسل هوشمندانه غیر فعال شدن و گوشیش هم خاموشه پس یکی هست که می دونه ما...آروم تر ادامه دادم پلیسیم... متین سری تکون داد وگفت:نمی دونم شاید...شاید هم داره بازیمون می ده سورن:آره اینم ممکنه...ولی اون می تونست فرار کنه چرا مونده؟ متین:نمی دونم شاید کار اون نباشه...چرا اومدی بالا حالا؟دیگه نمی خوای دنبالش بگردی؟ خسته نگاهش کردم و گفتم:همه جا رو دنبالش گشتم هرجایی رو که فکرش رو بکنی اما نبود...نبود متین ..نبود گوشیم رو برداشتم به سردار زنگ زدم... - الو - سلام - سلام پسرم چرا صدات می لرزه - خبری نشد؟ - نه...هیچ نشونی ازش نیست...تو تونستی پیداش کنی؟ - نه هنوز...ازمانی هم پرسیدم نم پس نمی ده - بچه ها یه چیز می گم ولی امیدوارم خودتون رو بتونید کنترل کنید؟ - چی شده؟چی شده عسل مرده؟ - نه..نه پسرم...ما نمی تونیم ماموریت رو به خاطر عسل به هم بزنیم...باید تا فردا صبر کنید - چی دارید می گید؟یعنی می خواهید دست روی دست بذارید تا عسل رو بکشن یا یه بلایی سرش بیارن متین با دست اشاره می کرد که صدام رو بیارم پایین تر...اما من به قدری عصبی بودم که تمام طول اتاق رو راه می رفتم.دستام عرق کرده بود...صدام از شدت خشم می لرزید...هر چندثانیه گوشی رو می داد به دست دیگه ام.دستم مشت شده بود... - نه سورن جان اما ما نمی تونیم این همه زحمت شبانه روزی مون رو از بین ببریم اونم که حالا یک قدم بیشتر تا موفقیت فاصله نداریم.شما کیانی رو تحت نظر بگیرید...هر جا رفت دنبالش کنید اما نذارید مامورت لو بره این یه دستوره سرگرد می فهمی یه دستور - اگه تا فردا بکشنش چی؟اگه بلایی سرش بیارن؟ - من که نمی گم بگیرید راحت بخوابید.دنبالش باشید اما با احتیاط...منم به قدر تو نگران آرمانم اما نباید ماموریت به هم بخوره - چشم قربان.شب بخیر - شب بخیر.هر خبری شد در جریان قرارتون می دم.چشم امیدم شمایید موفق باشید.بدونید که از همه جا پشتیبانیتون می کنم...همین امشب هم کلی مامور تو اون مهمونی بود...اما نمی دونم چطور اونا هم از عسل غافل شدن...ببخشید بچه ها شب خوش گوشی رو قطع کردم مثل این که متین صحبت هامون رو شنید که چیزی نپرسید... تا صبح هیچکدوممون پلک رو هم نذاشتیم...وهر دو به یه چیز فکر می کردیم... که یعنی عسل الان کجاست؟
عسل آروم پلک هام رو باز کردم.تمام تنم درد می کرد وکوفته شده بود.موهام پخش شده بود روی پیشونیم و یکمش داشت تو چشم هام می رفت.خواستم با دستم کنارشون بزنم که دیدم دستم بسته اس. هنوزبه طور کامل به هوش نیومده بودم.مگه اصلا بیهوش بودم که به هوش بیام؟شایدم خواب بودم.نه..نه..اگه خواب بودم چرا اینقدر سر درد دارم. اصلا اینجا کجاست چرا اینقدر تاریکه؟وای خدایا شده عین این فیلم ها.الان لابد یه یارویی با سبیل های چخماقی و هیکل گنده میاد تو.سایه هیکلش عین بابالنگ دراز میافته تو اتاق.با یه لبخند پهن وگشاد یه ظرف غذا می اندازه جلوم... هه چه توهماتی دارم من... خب بهتره به جای خیال پردازی های مسخره بفهمم الان کجام که بتونم راحت تر خودم رو نجات بدم... من تا جایی که یادمه دیشب با مانی اومدم تو باغ و بعدش با کلی قلچماق در افتادم و بعدش... بعدش رو دیگه یادم نمیاد.همه چی تقصیر اون مرتیکه اس.آخر سرم گولم زد...وای نکنه بلایی سرم آورده باشه؟ وای نه!قسم می خورم خودم خره خره ش رو با دندون هام بجوم.نه بابا اگه تا الان اتفاقی افتاده بود که نباید همون لباس تنم باشه...خدارو شکر مثل اینکه سالمم!البته هنوز سالمم.معلوم نیست واسه چی من و آورده اینجا؟یعنی سورن نفهمیده من نیستم؟اصلا چقدر زمان گذشته؟من از کی اینجام؟یعنی تا الان فهمیدن من گم شدم ودنبالم بگردن؟ آها!یه پنجره اینجاست...یه پنجره ی کوچیک که با میله براش حفاظ درست کرده بودن.درست بالای دیوار بود.فکر نمی کنم بتونم از اونجا فرار کنم. اولا،خیلی کوچیکه من از اونجا نمی تونم رد شم! دوما،حفاظ داره میله هاش رو با چی ببرم؟ سوما،اصلا چجوری برم بالای دیوار صاف؟ چهارما،اول باید یه فکری به حال این دست و پای بسته بکنم... بزار ببینم چیزی هست بتونم این پارچه ها رو پاره کنم یانه؟ یه جارو و یکم آشغال گوشه اتاق بود.اتاق که اصلا فرش نداشت و همش موزاییک بود...یه چندتا بیل وکلنگ و وسایل باغبانی هم بود. نکنه خسرو من و دزدیده؟بیچاره خسرو تنها کسی که بهش نمی خوره همون خسروهه... جز یه سری خرت و پرت چیز دیگه ای تو اتاق نبود.من همیشه چاقو تو جیبم بود اما الان نمی دونم چاقوم کجاست...خب این لباسم که جیب نداشت یادمه بسته بودم چاقو رو به رون پام!اما حالا مگه با این دست ها می تونم برش دارم؟یکم اینور اونور کردم که دیدم خدارو شکر هنوزهست.ولی اسلحه ام؟وای خدایا یعنی اون رو هم برداشته؟ عسل:وای مانی می کشمت!کمک...کمـــــــک!یکی بیاد کمکم کنه من اینجا زندانی شدم. آهـــــــــای!کسی اینجا نیست؟یکی بیاد منو نجات بده... ســـــــــورن؟متـــــــین ؟کجایید شما ها؟بیاید کمکم کنید.... وای خدا!کسی اینجا نیست یعنی؟ در باز شد. نگاه عصبیم رو دوختم به در... ببند اون نیشت و مسواک گرون شد!چه لبخند ژکوندی هم می زنه عوضی.... باخنده گفت:چته خانوم موشه؟گلوت درد می کیره اینقدر داد می زنی ها؟مطمئن باش اینجا جز من وتو کس دیگه ای نیست...پس کسی هم نمی تونه نجاتت بده عروسک خوشگل.... عسل:واسه چی من و آوردی اینجا؟می دونی اگه سورن بفهمه چی کارت می کنه؟ مانی:اوه!نه نه قرار نیست بداخلاق بشی ها... عسل:گفتم واسه چی من و آوردی اینجا؟ مانی:فکر کردی من از تو می گذرم؟ عسل:چی؟ مانی:من تا حالا باهر دختری که خوشم اومده بود.بودم...سریع بدستش آرودم و بعد که عطشم خوابید و باهاش حال کردم فرستادمش رفت.تا حالا سابقه نداشته من از کسی خوشم بیاد و باهاش نباشم.یعنی از مادر زاییده نشده دست رد به سینه من بزنه
پوزخندی زدم وگفتم:خب؟این ها چه ربطی به من داره؟ مانی:ربطش اینه که من از تو خوشم اومده...چندبارم بهت گفتم اما تو سرکشی کردی...هر دفعه اومدم سمتت بی محلی کردی و گذاشتی رفتی!این منو تشنه تر می کرد خانوم موشه!من تو رو برای خودم می خواستم!قسم خورده بودم که بهت برسم حالا هم تو تو دستای منی... عسل:یعنی یه شب عشق وحال می ارزید که این کار رو بکنی؟ مانی:نه اشتباه نکن.من اون هایی رو که سریع پیشنهادم رو قبول می کردن فقط واسه یه شب می خواستم اما توی سرکش که هنوز رام نشدی رو واسه خودم می خوام نه برای یه شب...تو با گستاخی خودت من و دیوونه کردی دختر.هر یه اخم و عصبانیت تو من و تشنه تر می کنه... عسل:توی لعنتی دیشب بامن چیکار کردی؟ بلندتر داد زدم:دِ عوضی تو با من چی کار کردی؟ مانی دستاش رو برد بالا به نشونه ی تسلیم و خواست من و آروم کنه.با یه لبخند مسخره گفت:هیچ کاری عزیزم...من آدمی نیستم که به یه دختر کوچولوی ناز تو خواب دست بزنم.این گستاخی توِکه من و دیوونه تر می کنه...تو باید بیدار باشی تا من باهات حال کنم.اصلا از دست زدن به دخترهای خوابیده خوشم نمیاد...توباید بیدار باشی و پا به پای من لذت ببری هرچی نفرت وکینه تو این چند مدت ازش داشتم و ریختم تو چشم هام و با چشم هایی که از عصبانیت سرخ شده بودن و با فریادگفتم:خفه شو لعنتی!تو دستت به من نمی خوره... مانی با یه لبخند کجی روی لبش گفت:مطمئنی؟ پوزخندی زدم وگفتم:آره مطمئنم چون سورن نمی زاره من اینجا بمونم خندید.نه!قهقهه زد...یه قهقهه ی شیطانی و سرخوش دور خودش و اتاق می چرخید...سعی کرد خنده اش رو بخوره. اومد دسته های صندلی رو گرفت. دقیقا بالا سرم بود و صورتش نزدیک به صورتم.نفس های داغش پوستم رو اذیت می کرد.بایه دستش محکم چونه ام رو گرفت و مجبورم کرد که سرم رو بلند کنم.چندبار خواستم چونه ام رو از دستش بکشم بیرون که زورم بهش نرسید... دیگه نمی خندید.تو تمام اجزای صورتش خشم وعصبانیت موج می زد. با یه پوزخند گفت: سورن جونت الان نشسته پای معامله با مشتری ها...یکم دنبالت گشت.دید نیستی بیخیالت شد.فکر می کنی براش ارزش داری؟حتی همون متینی که اینقدر دوستش داشتی و داداش داداش می کردی حال بیخیال نشسته پای معامله با مشتری ها... عسل:ساکت شو دروغ می گی مانی قیافه مظلومی به خودش گرفت و با لحن بچگانه ای گفت:نه به خدا دوروخ نمی گم...سورن ومتین الان دارن معامله می کنن و حالش رو می برن...آخی!نازی...شوهر و داداش جونت به فکرت نیستن؟اشکالی نداله عزیزم خودم قوفونت می شم... بازم زد زیر خنده... آره راست می گفت. سورن ومتین الان پای معامله ان...یعنی حق هم دارن قرارمون هم از اول تو ماموریت همین بوده.منم که انتظار ندارم ماموریت رو ول کنن و بیافتن دنبال من... طبق قرارو نقشه مون قرار بود امروز آخرین روز باشه...
یعنی ما هنوز تو همون باغیم؟ اگه مانی منو آورده باشه یه جای دیگه و هیچ کس نفهمه من کجام چی؟ اگه همین جا سرم بلا بیاره و منو سر به نیست کنه چی؟ مانی- چی شد؟ ناراحت شدی؟ گفتم که، بهشون فکر نکن. من خودم همه جوره پشتتم. - تو چطور به خودت اجازه ی همچین کاری رو دادی؟ تو نمی دونی سورن بالاخره پیدات می کنه؟ من زن سورنم. من زن شریک نصیریم. این برات گرون تموم میشه مهندس بیخودی. تو فقط یه مهندس مسخره ای که هر چی باره می اندازن رو دوش تو و آخرش یه حقوق بخور و نمیر بهت می دن، اما من زن سورن سرمایه دارم. خیلی برات گرون تموم میشه، خیلی مانی. باز هم می خندید. - تو مستی؟ دوباره اومد جلو و دستاش رو گذاشت رو دسته های صندلیم. چشم هاش رو خمار کرد و یه کم شل شد و با لحن کشداری گفت: - آره ... عزیزم ... من مستم ... مست تو ... حسابی می خوام بخورمت خوشگله! بعد دوباره پاشد و خندید. - نه حرفم رو پس می گیرم، تو مست نیستی، دیوونه ای. مانی پوزخندی زد و گفت: - خوب هر چی دوست داری بهم می گیا خانوم موشه! یهو دیدی آقا گربه هه عصبانی شد و تو رو خورد کوچولو. - تو واقعا نمی ترسی؟ مانی شونه ای بالا انداخت و گفت: - از چی؟ - از این که سورن بفهمه تو چی کار کردی و این کار تو باعث بشه شراکتشون به هم بخوره. می دونی اون وقت نصیری با تو چی کار می کنه؟ مانی بی خیال شونه هاش رو بالا انداخت و یه صندلی از کنار کشید جلو و برعکس نشست روش و دست هاش رو گذاشت رو هم، روی لبه ی صندلی و چونش رو تکیه داد به دست هاش. مانی- چی کار می خواد بکنه؟ نصیری خودش داره سقوط می کنه. دیگه نصیری وجود نداره که بخواد منو دعوا کنه خانوم موشه. با تعجب گفتم: - منظورت چیه؟ یعنی چی نصیری داره سقوط می کنه؟ مانی- تو که بهتر می دونی خانوم پلیسه. گر گرفتم و داغ شدم. داشتم آتیش می گرفتم. این از کجا می دونست؟ خدایا، نکنه بلایی سر سورن و متین آورده باشه؟ انگار از قیافم حالات درونیم رو فهمیدکه خندید و گفت: - چیه؟ یه دستی خوردی، آره؟ سعی کردم خودم رو نبازم. سری تکون دادم و با لحنی که سعی می کردم خونسرد باشه گفتم: - چی می گی تو؟ حالت خوبه؟ خانوم پلیسه دیگه کیه؟ مانی- هه! بس کن عسل خانوم. من همه چیز رو می دونم. این که تو و متین و سورن هر سه تون پلیسید و اومدید این جا دست نصیری رو رو کنید. - تو توهّم زدی. مانی- اصلا هم این طور نیست. من همه چیز رو می دونم. - آها، اون وقت از کجا؟ مانی- یادته داشتی با کیوان دوست فریبرز تو اتاقت حرف می زدی خانوم کوچولو؟ وای، نکنه کیوان لج کرده و رفته همه چیز رو گذاشته کف دست این یارو؟ من که ازش خواهش کردم این کار رو نکنه. وای خدا، پس واقعا راست میگه همه چیز رو می دونه. بی اختیار از دهنم پرید: - کیوان؟ مانی- نه نترس، اون چیزی نگفته. وقتی اومدم بالا تا پیرهنم رو که روش نوشيدني ریخته بود عوض کنم، صدای تو و کیوان رو از تو اتاقتون شنیدم. با اجازتون فال گوش وایستادم و بعدش همه چی رو لو دادی. - پس چرا دمت رو نذاشتی رو کولت که فرار کنی؟ مانی- از کجا می دونی من الان فرار نکردم؟ البته با تو. راست می گفت. خودمم به این فکر کرده بودم که مانی منو بیهوش کرده باشه و بعد هم شبونه گذاشته باشه تو ماشین و الفرار.
نمی دونم یکم به مغزم فشار آوردم.مانی که دید دیگه چیزی نمی گم و ساکتم.پوزخندی زد و رفت بیرون... خدایا الان کجام یعنی؟صدای پارس سگ من و از فکر آورد بیرون... بعدش صدای چندتا مرد اومد که داشتن باهم صحبت می کردن...البته خیلی واضح نبود.اما می دونستم که نزدیکه همینجان...از پنجره صداشون می اومد تو...همه وجودم گوش شد که به حرف هاشون گوش کنم. -دِ خفه کن این لامصب هارو سرمو رو بردن - لابد گشنه شونه...بزار یکم گوشت واسشون بزارم -خوب زنجیرشون کن. -واسه چی حالا داری حرص می خوری؟مگه چه خبره -مهندس امروز کلی مهمون کله گنده داره...نباید این سگ ها جلو دست و پا باشن... وای آخ جونمی...پس من هنوز تو ویلام...خدایا شکرت...بزار ببیم دقیقا الان کجام...خب اگه قراره سگ ها رو این بالا ببنده و براشون گوشت بزاره پس حتما اینجا لونه ی سگ هاست... آره..آره!یادم اومد...تو اون نقشه که اونروز خودم کشیدم ته باغ یه لونه ی سگ بود.جلوی باغ هم یه لونه ی دیگه...الان باید بفهمم این کدوم لونه اس.به احتمال زیاد جلوییه نیست.چون مانی می دونست که اگه همون جلو من و بزاره داد می زنم وهمه صدام رو می شنون...پس باید الان تو لون آخریه باشم...آره خودِ خودشه...بغل دست لونه ی سگ ها یه انباری خراب بود که چندتا پله می خورد به زیر زمین...پس من اونجام...اینجوری هیچکس صدام رو نمی شنوه چون خیلی از ساختمون ویلا دورم.باز خدارو شکر که هنوز تو ویلام ومن و جای دیگه ای نبرده اینجوری احتمال نجات پیداکردنم بیشتره...اگه بچه ها نوپو بریزن اینجا بدون شک من و پیدا می کنن... سورن پای میز معامله نشسته بودیم تمام فکر و ذکرم پیش عسل بود.لعنتی مانی رفت بیرون اما اونقدر این تو پای من و متین گیر بود که هیچکدوم نمی تونستیم بریم دنبالش.تا 1ساعت دیگه بچه ها می ریختن اینجا دعا دعا می کردم عسل طوریش نشده باشه و بچه ها بتونن سالم پیداش کنن. نادرخان که دید تو فکرم چندباری سری از روی تاسف تکون داد و سرگرم خوش وبش با مهموناش شد.6 تا مرد کت و شلواری و آراسته که اگه زیاد هم دقت می کردی می دیدی خیلی هم به قیافه اشون نمی خورد خلافکار باشن. نه خبری از اون سبیل های از بناگوش در رفته و پرپشت بود.نه هیکل غول آسا و بوی گند. خنده ام گرفته بود.همه تیپ دکتری و مهندسی. خوش تیپ اتو کشیده سر میز قمار.قماری که جون جووون ها توش شرط بندی می شه.این قرص ها همین طوری کشنده بودن وای به حالا که درصد ها قاطی شده و هر روز داره قربانی می گیره.کاش عسل اینجا بود کاش بود و نتیجه ی ماموریت رو می دید.هعی عسل...توکجایی دختر؟ با صدای متین به خودم اومدم. متین:کجایی سورن؟خیلی پکری؟ نگاهی بهش انداختم.نگاهی پر از غصه...دوباره به جمع پیوستم و تمام صحبت هاشون رو سخاوتمندانه ظبط کردم. با دیدن مانی دوباره قلبم ریخت یه پوزخند کثیف روی لباش بود.نشست پیشمون و وارد بحث شد. سلطانی:خب نصیری جان...من مشتری دائم قرصات بودم چه قرص های لاغری چه شادی آورها. شادی آور یا پیام آور مرگ؟نماینده ی عزرائیل بگید فکر کنم بهتر باشه.حتی خودشون هم بعد از به کار بردن این اسم می خندیدن. سلطانی ادامه داد:اما شنیدم جدیدا قرص هاتون مشکل پیدا کرده.شنیدم چند نفری... مانی خونسردانه پرید وسط حرفش و گفت:از شما بعیده جناب سلطانی.شما که از دوستان گرمابه و گلستان مهندس هستید چرا این حرف رو می زنید؟مهندس هیچوقت کاری نکرده که بخواد ضرری واسه دیگران داشته باشه.اون ها هم یه مشت شایعاته.خودتون که می دونید تو این بازار دیگه دست زیاد شده.رقیب ها هم چشم ندارن موفقیت ما رو ببینن و سعی در خراب کردن وجهه مهندس پیش شما دارن.نفرمایید این حرفا رو مهندس...نفرمایید نصیری لبخندی به مانی زد و سرش رو به معنای آفرین تکون داد. مانی هم سرش رو به معنای احترام آورد پایین و لبخند زد.اما من بیشتر حس کردم یه پوزخند بوده.
فاضلی که یکی دیگه از خلافکار ها بود و تقریبا سنش بیشتر از همه بود گفت: - در درستکاری مهندس نصیری که شکی نیست، اما این شایعات خیلی ما رو ترسونده. الان هم تمام آقایون تا حدودی دو دلن که معامله کنن یا نه. کسرایی یه مرد حدود چهل وپنج ساله با چشم های نافذ و مشکی، در تایید حرف فاضلی گفت: - درست می گن. شما که می دونید از نظر قانون ما دارین کاری خلاف قانون می کنیم. این قرص ها رو مورد دار می دونن و کلی جرم داره، چه برسه حالا که دیگه این قرص ها احتمال می ره کشنده هم باشه. شما باید ما رو درک کنید مهندس. ما نمی خوایم با این قرص ها کسی رو به کشتن بدیم که آتویی بشه دست پلیس. محتشم- این قرص ها دردسرشون هم زیاده. مهندس نصیری که حالا حسابی شاکی شده بود، با یه ابهت خاصی گفت: - میل خودتونه. من به شما اطمینان می دم که این قرص ها سالم سالمه. پاپوش دوختن برای ما. شما هم اگر قصد دارید با این حرفا قیمت رو بیارید پایین، باید بگم که نمیشه. حالا میل خودتونه که معامله کنید یا نه. سورن- شما می دونید مهندس بزرگ ترین شرکت تولید قرص شادی آور رو داره. اگر بخواید از شرکت های کوچیک تر که نه نامی تو این عرصه دارن نه از کیفیت محصولاتشون خبر دارید خرید کنید مطمئنا سرمایه بیشتری رو از دست می دید. به نظر من رقیب های مهندس خودشون رو در حد شرکت ما ندونستن و با این شایعات و کارهای مسخره می خوان خودشون رو بکشن بالا. جز این دلیل دیگه ای نداره. آقایون با سر حرفم رو تایید کردن و بعد از کمی صحبت کردن با هم، در آخر قرارداد رو امضا کردن.
*** مانی دوباره اومد تو. سعی کردم یه قیافه ی خونسرد به خودم بگیرم. مانی- گشنت نیست؟ - نه. مانی- ولی سگ های ما خیلی گشنن. بعد چشمکی زد و خندید. - منظور از سگ ها خودتی دیگه؟ آره؟ مانی با یه لحن تهاجمی گفت: - عسل داری خیلی بلبل زبونی می کنیا، مراقب خودت باش چون یهو دیدی مجبور شدم زبونت رو درسته بخورم. آره، من قد همون سگ ها گشنمه. می خوای بهت نشون بدم؟ بعد با یه پوزخند مسخره اومد سمتم. صورت هامون پنج سانت بیشتر با هم فاصله نداشت. نگاهش بین چشم هام و لب هام سرگردون بود. می خواست با این کارش منو بترسونه. اگه دستام باز بود تا الان حقش رو گذاشته بودم کف دستش. دست که هیچی، با همون پاهامم می تونستم کار دستش بدم، ولی حیف که دست و پاهام بسته بود و نمی تونستم تکون بخورم. تو یه حرکت ناگهانی صورتش اورد نزديك صورتم،حالم داشت به هم می خورد. دندونام که بسته نبود!یه گاز محکم گرفتم. مزه ی شوری خون رو تو دهنم حس می کردم و این بیشتر حالم رو به هم می زد. انگار که زیاد دردش نیومده بود. تمام قدرت و نفرتم رو جمع کردم و یه گاز محکم تر از قبلی گرفتم. این دفعه علاوه بر مزه ی خون احساس کردم پوستش هم کنده شده، البته فقط احساس کردم. سریع صورتش رو پس کشید و منم تمام آب دهنم رو که خونی شده بود تف کردم رو زمین. با دستمال کاغذی هی صورتش رو پاک می کرد و دوباره خون می اومد. مانی- تو وحشی هستی دختر، نگاه کن چی کار کردی؟ نه، انگار این طوری نمیشه، باید یه طور دیگه حالیت کنم. اومد سمتم و دستم رو باز کرد. پاهامم باز کرد و منو کشون کشون برد تو یه اتاق دیگه. نه، انگار انباری بزرگی بود. یه راهروی نسبتا بزرگ داشت که دو سه تا اتاق این ور و اون ورش بود. لابد انباری نبوده، یه خونه بوده. نمی دونم برای چی این جا رو ساخته بودن، آخه به خونه هم نمی خورد. بیشتر شبیه زندان بود. شایدم یه جای مخصوصه واسه گروگان گیری. منو برد تو یه اتاق دیگه که ته راهرو بود. در رو باز کرد و من و پرت کرد تو اتاق.
نه این یکی انگار سرش به تنش می ارزه.یه اتاق ساده که اکثر وسایلاش سفید ومشکی بود.تو این به اصطلاح انباری همچین اتاقی تقریبا عجیب بود. مانی با یه لحن مسخره ای گفت:ببینم حالا می خوای چی کار کنی خانوم کوچولو؟ببینم هنوزم فکر می کنی سورن جونت میاد نجاتت بده؟ عسل:آره به کوری چشم تو میاد. مانی:فکر می کنی خیلی شجاعی آره؟ عسل:خب آره من یه پلیسم خیلی خوب می تونم از خودم دفاع کنم. مانی:هر چقدرم که زرنگ و باهوش باشی نمی تونی ازدست من فرار کنی عسل خانوم.من از تو قوی ترم بعدشم...در اتاق که قفله. به درنگاه کردم که مانی توی چارچوبش ایستاده بود و در باز بود. عسل:نه این در که قفل نیست؟ اومد جلو و با پشت دستش در و بست و همین طور که روش به طرف من بود دستاش رو برد پشتش و در رو قفل کرد. بایه لبخند مسخره و چشم های پراز شرارت گفت:حالا که قفله عسل:تو دستت به من نمی خوره داغ خودم و به دلت می زارم مانی با چشم هایی که داشت از کاسه در می اومد گفت:عجب آدمی هستی تو دختر!یعنی حالا هم فکر می کنی من نمی تونم کاری بکنم؟نه مثل اینکه زیادی باهات خوب برخورد کردم پررو شدی...حالا بهت نشون می دم که می تونم یا نمی تونم. دستش رو برد سمت کمربندش و باز کرد و انداخت گوشه اتاق دکمه های بلیزشم دونه دونه باز کرد و پیرهنش رو در آورد. دستش رو برد سمت شلوارش که... داد زدم:خودم و می کشم.اونوقت نمی تونی بهم دست بزنی مانی قهقهه ای سر داد وگفت:یعنی حاضری بمیری ولی با من نباشی؟بهم بر می خوره ها عسل:من واسه دفاع از ناموس خودم هر کاری می کنم.حتی تو رو هم می کشم. مانی:خب بکش!ببینم با چی می خوای من و بکشی؟با اسلحه ات؟ بعد اسلحه ام رو از جیبش در آورد و گرفت توی هوا و باسر بهش اشاره کرد:این که دست منه نکنه با اون پنجه های کوچولوت می خوای من و خفه کنی پیشی ملوس؟ من نفهمیدم به خدا!دودقیقه خانوم موشه ام دو دقیقه پیشی ملوس!حیوون ها رو قاطی کرده انگار حیوون! خب چاقوم رو دربیارم و بزنم تو شکمش.اولا می گم داشتم از ناموس خودم دفاع می کردم. دوما هرچی باشه مانی یه خلافکاره بزرگه و دست راست نادرخان!اعدام رو شاخشه پس بود و نبودش دیگه زیاد مهم نیست.الکی ده تا دادگاه هم بره بیاد باز اعدامه حکمش دیگه.یه متهم کم تر بهتر!وقت قاضی بنده خدا هم گرفته نمی شه اما اگه چاقو رو ازم بگیره چی؟اون وقت دلم رو به چی خوش کنم؟دیگه اون وقت راهی جز مرگ خودم نمی بینم.پس بذارم تو یه موقعیت خوب دخلش رو بیارم. -کی می خوای دخلش رو بیاری؟وفتی زد ناکارت کرد؟ - خودت که داری خوب می بینی وجدان جان.الان اگه بزنمش ممکنه تو یه حرکت چاقو رو ازم بگیره و بدبختم کنه - نمی دونم می خوای چی کار کنی ولی هر کاری می کنی مراقب خودت باش.موفق باشی -باشه ممنون. مانی آروم اومد سمتم.نمی دونستم درست و حسابی باید چی کار کنم.خیلی آموزش دیده بودم ولی انگار از یادم رفته بودن. با یه لبخند شیطانی و پر از شهوت داشت می اومد سراغم. دور و برم رو نگاه کردم.یه گلدون شیشه ای روی میز کنار تخت بود که توش گل های مصنوعی بود.سریع برداشتمش و عین یه شمشیر تو هوا چرخوندمش و گل هاش ریخت رو زمین.انگار دارم واسه مانی فیلم بازی می کنم که این طور بالذت بهم خیره شده و می خنده. اومد جلوتر.
- نیا جلو، وگرنه تو کله ات خردش می کنم. مانی- جوجه تر ازاین حرف هایی که بخوای منو بزنی. خیالت راحت، تو عرضه ی این کارها رو نداری پلیس کوچولو. - نیا جلو. جدی جدی می زنما! با یه حرکت پرید سمتم و منو تو بغلش گرفت. با زور و زحمت دستم رو گرفتم بالا و گلدون رو تو کمرش خرد کردم. مانی- آی، وحشی! - گفتم که نیا جلو. ازم جدا شد و به کمرش دست کشید. چون به غیر از یه رکابی چیزی تنش نبود، گلدونه زخمیش کرده بود و رکابی سفیدش یه کم خونی شده بود. اما این منو راضی نمی کرد، چون هنوز سر پا بود و اون زخم ها خیلی سطحی و کوچولو بودن و از پا نمی انداختنش. یه کم که شیشه ها رو از خودش جدا کرد، دوباره اومد سمتم. این بار یه تیکه شیشه شکسته تو دستم بود که به مراتب خطرناک تر از دفعه ی قبل بود. هر چقدر که پسش می زدم و بهش فحش می دادم حریص تر می شد عوضی. باز همون نگاه برگشت تو چشم هاش، همون هوس، همون شرارت و همون شیطنت. - لعنتی نیا جلو. نمی خوام بکشمت مانی، پس نیا جلو. مانی با لبخند نگاهم می کرد و این بیشتر حرصم می داد. دست برد سمت رکابیش و با یه حرکت سریع از تنش درآورد. اومد سمت من. رفتم عقب. اون یه قدم می اومد جلو و من یه قدم می رفتم عقب. اون قدری رفتم عقب که افتادم روی تخت. مانی- آخ، موش کوچولو افتاد سر جاش! و با لبخند صورتش رو بهم نزدیک کرد. - مانی شاهرگت رو می زنم. به خدا قسم می زنم. مانی- دِ بزن لعنتی، پس چرا همش زر مفت می زنی؟ دیدی گفتم عرضه اش رو نداری؟ سعی کرد شیشه رو از دستم بگیره. شیشه رو کشیدم که خورد به بازوش و یه زخم سطحی دیگه رو دستش ایجاد شد. البته خیلی هم سطحی نبود، خیلی بریده بود. لعنتی هم شانسی داره ها، اگه من بودم الان دستم از جاش قطع شده بود، ولی این هرکول فقط دستش برید. ولی بدجوری برید ها، خون فواره می زد. زیر لب چندتا فحش داد و رفت عقب. رکابیش رو از زمین برداشت و خون دستش رو باهاش پاک کرد. از روی تخت بلند شدم. یه جون دیگه گرفته بودم. من به همین ضربه های کوچیک هم راضی بودم. می دونستم از پا درش میارم. رکابی سفیدش رو که حالا چیزی از اون سفیدی باقی نمونده بود و خونی شده بود، انداخت روی زمین و باز هم وحشی تر اومد سراغم. این دفعه برق نگاهش فرق داشت. اون هوس بود، اما عصبانیت هم بود. با نگاهش بهم فهموند که تیکه پارم می کنه. مثل نگاه گرگ گرسنه ای بود که به بره ی کوچیکی چشم دوخته بود و می خواست با دندوناش تیکه تیکش بکنه و گوشتش رو بخوره. این بار واقعا نگاهش ترسناک بود. باز یه تیکه از گلدون رو با احتیاط دستم گرفتم و گرفتم رو به روش. لباش رو می جوید.شیشه رو گذاشتم روی مچ دست چپم. - نیا جلو، خودم رو می کشم. مانی پوزخندی زد و گفت: - بکش. فکر کردی خیلی واسم مهمی؟ یا فکر کردی عاشق چشم و ابروتم که می خوام باهات باشم؟ نه خانوم، این خبرا نیست. من می خوام باهات باشم چون تو سرکشی، گستاخی و وحشی و بهم رو نمی دی. منم می خواستم هم به خودت هم به خودم ثابت کنم که اگر تو رو بخوام بهت می رسم و حالش رو می برم. - چرا فرار نکردی؟ چرا موندی؟ می خوای دستگیرت کنن؟ موندی با من حال کنی و بگیرنت اعدام بشی؟
مانی- نه، من عشق وحالم رو با تو می کنم و بعدش سر نصیری و سورن و متین رو می کنم زیر آب، بعد هم با پول ها و قرص ها فرار می کنم. - به همین راحتی؟ مانی با لحن مسخره ای گفت: - به همین راحتی! - تو واقعا کودنی! من واقعا نمی فهمم تو چرا هنوز موندی؟ از تویی که دم از زرنگی می زدی و خودت رو خیلی ماهر و کار کشته می دونستی بعیده که بمونی و دم به تله بدی. تو واقعا احمقی، یه احمق بزرگ! مانی پوزخندی زد و گفت: - من دیگه آخر خطم. برام مهم نبود برم یا بمونم. - چرا؟ می تونستی فرار کنی و بری و خودت رو نجات بدی. باز تلخ خندید و گفت: - از دست شماها خودم رو نجات بدم، از دست این مرضی که تو وجودمه چی؟ می تونم فرار کنم؟ با تعجب گفتم: - مرض؟ اومد جلو و سریع شیشه رو از دستم کشید و پرتش کرد کنار.بهم نزديك شد و با اون دستش موهام رو نوازش می کرد. با چشم های هیزش زل زده بود تو چشم هام. لب هاش به قدری به صورتم نزدیک بود که وقتی حرف می زد نفسش به لب هام می خورد. دهنش بوی بد می داد و این حالم رو بدتر می کرد. مانی- دیگه شیشه دستت نگیر، ممکنه دستت رو زخمی کنی خانوم کوچولو، عین دست من که زخمیش کردی. و بعد با سر به دستش اشاره کرد. هر چقدر سعی کردم خودم رو از حصار دست هاش آزاد کنم نشد که نشد. هر لحظه حلقه ی دست هاش رو تنگ تر می کرد. داشت احساس خفگی بهم دست می داد. فقط دنبال یه امداد غیبی بودم. - ولم کن عوضی. چه مرضی؟آروم دم گوشم گفت: - من تومور دارم، یه تومور بدخیم که دکترها جوابم کردن. فکر می کنی واسه چی زود عصبی می شم؟ واسه همین توموری که تو سرمه و سرم رو درد میاره. فکر می کنی سارا واسه چی رفت؟ واسه همین دیگه. می موندم یا می رفتم فرق نمی کرد که بالاخره دارم می میرم دیگه. سعی کردم تقلا کنم و خودم رو ازكنارش بکشم بیرون. باورم نمی شد. یعنی مریض بود؟ حتما بوده دیگه. اما این چه ربطی به من داره؟ الان این مهمه که خودم رو از توی آغوش کثیف این مرد دربیارم. حسابی تقلا کردم. به زحمت پام رو آوردم بالا و زدم وسط پاش. افتاد روی زمین. فقط فحش می داد و ناله می کرد. از درد داشت می مرد. آخه بدجوری زدم، یعنی تواین کار تبحر خاصی داشتم! یه کم که بهتر شد، پا شد و لنگان لنگان اومد سمت من. نفس نفس می زدم. دیگه طاقت نداشتم. اومد سمتم. هولش دادم و با هاش در گیر شدم. یکی اون می زد یکی من. حالا دیگه وقتش بود. یه راناسیک خوابوندم تو گردنش و با پام زدم توی دلش. اونم با مشت و لگد افتاده بود به جونم. چندتا هوگ زدم تو صورتش که حسابی منگش کرد. مشت ها و لگدهام رو با قدرت می زدم، اما نفسم داشت بند می اومد. با اون لباس نمی تونستم زیاد کاری بکنم.

پست اخر هم اینه بیا و ببینید حال کنید...

چاقوم رو درآوردم و گرفتم دستم. اومد جلو. چندتا ضربه زدم که جا خالی داد و خواست چاقو رو ازم بگیره. چاقو رو محکم کشیدم و دستش باز برید و رفت عقب. حالا هر دو تا دستش زخمی بود. از دیدن اون همه خون چندشم شد، اما مهم نبود، باید می مرد. می مرد تا من زنده بمونم. این بهترین راه بود. چاقو رو گرفتم دستم و قلبش رو نشونه گرفتم. سریع جا خالی داد و چاقو فرو رفت تو گچ دیوار. با تمام قدرتش دوید سمت من و هولم داد که خوردم به دیوار. از درد و خستگی سر خوردم و پایین دیوار نشستم. نفس نفس می زدم. سرخ شده بودم و به سرفه افتاده بودم. اونم دست کمی از من نداشت. هنوز وسط اتاق ایستاده بود. نگاه کردن بهش هم کفاره می خواست، چه برسه به این که باهاش تن به تن درگیر بشی. دست هاش رو گذاشته بود روی زانوش و نفس نفس می زد و به خس خس افتاده بود که یه دفعه از بالا صدای شلیک اومد. بعدش هم صدای "ایست ایست" اومد و باز هم صدای شلیک. صدای پارس سگ ها هم می اومد که معلوم بود حسابی وحشی شدن. مانی- یعنی چی شده؟ با لبخند گفتم: - نمی دونم. نگاه مشکوکش رو بهم دوخت و من بی خیال، شونه هام رو انداختم بالا. سریع شلوارش رو پوشید و دکمه هاش رو بست. پیراهنش رو برداشت و در حالی که می پوشیدش گفت: - از این جاتکون نمی خوری. فکر نکن کارم باهات تموم شده. نه، هنوز باهات کار دارم خانوم کوچولو. سریع پیراهنش رو تنش کرد و دکمه هاش رو بسته نبسته رفت بالا.
*** بچه های نوپو اومده بودن. همه ی خلافکارها رنگ به رخساره نداشتن و داشتن با گچ دیوار خودشون رو استتار می کردن. نمی ارزید ریسک کنیم و ما هم به سمتشون اسلحه بگیریم و خودمون رو لو بدیم. به هر حال من و متین دو نفر بودیم و اونا هشت نفر، به علاوه ی کلی بادیگارد که همراه آقایون تشریف آورده بودن و کلی هم محافظ خود ویلا. منم قیافم رو مضطرب نشون دادم. سلطانی- چی شده؟ یکی از محافظ ها که رفته بود پشت پنجره و داشت از لای پرده به حیاط نگاه می کرد گفت: - گیر افتادیم. نیروهای ویژه محاصرمون کردن. فاضلی- همش تقصیر شماست مهندس. باید می فهمیدیم دیگه لو رفتید و مهره ی سوخته شدید. محتشم- نباید بهتون اعتماد می کردیم. کسرایی- همه ی ما به خاطر شما گیر افتادیم. ناصرخان- به جای این حرف ها فکر راه چاره باشید. دیگه نمی خواستم اون جا بمونم. سریع دویدم از در پشتی برم بیرون. نادرخان- کجا سورن؟ سورن- باید فکر فرار باشید، وایستادید حرف می زنید؟ من رفتم. دویدم بیرون. اسلحم دستم بود. چند نفری بهم شلیک کردن که جا خالی دادم. نادری- نزنید، سرگرده. دستی براش تکون دادم و دویدم تو باغ که دیدم مانی سریع از انباری زد بیرون. پس حدسم درست بود، عسل رو اون جا قایم کرده، اما چرا نرفته؟ یادش رفت در رو قفل کنه. داشت اون ور سر و گوش آب می داد. سورن- نادری همشون تو هستن. برید تو. بیست و سه نفرن و همه مسلح. نادری از اون سر باغ داد زد: - چشم قربان. همه ی محافظ های توی حیاط کشته شده بودن. خوشبختانه مثل این که ما خیلی تلفات نداشتیم. با احتیاط که مانی متوجه من نشه، رفتم داخل انباری. خدا کنه عسل این جا باشه، اونم صحیح و سالم.
عسل اینقدر خوشحال بودم که می خواستم بپر بپر کنم و جیغ بکشم...کاش حداقل در و دوباره قفل نمی کرد یعنی بالا چه خبر بود؟اون صدای ایست ایست مال برو بچه های نوپو بود...آخ جون بالاخره رسیدن...خدارو شکر که بلایی سرم نیاورد مانی مگرنه دیگه اومدنشون خوشحالم نمی کرد. با صدای کسی که تو راهرو می دوید،همه وجودم رو گوش کردم تا ببینم کیه؟حتما مانی عوضی سر و گوش آب داده و برگشته تا نگرفتنش یه بلایی سر من بیاره که دلش نمونه یوقت. باصدای یه آشنا دلم گرم شد. سورن:عسل.عســـــل!توکجایی؟ توی راهرو می دوید و من رو صدا می زد.تمام نیرویی رو که برم باقی مونده بود جمع کردم و صداش زدم. -ســـــــــورن.سورن من اینجام. سورن:الان میام پیشت همونجا بمون. صدای نفس هاش رو از پشت در می شنیدم.این نفس ها دلم رو گرم می کرد.خدایا دلم چقدر براش تنگ شده...کاش هر چه زودتر بیاد تو و ببینمش. سورن:عسل درو باز کن. عسل:مانی درو قفل کرده.سورن واقعا بالا چه خبره؟چی شده؟ سورن با خنده گفت:همه چی تموم شد.همه رو گرفتن...دیگه یه نفس راحت می کشیم. عسل:خدایا شکرت!نادر وناصر هم گرفتید؟ سورن:بله سرکار خانوم!همه رو گرفتن جز این مانی گور به گور شده...که از دیشب باتو غیبش زده...ولی ناراحت نباش اونم می گیریم.عسل برو کنار می خوام در و بشکنمش. رفتم عقب. سورن چندتا ضربه ی بزرگ با پا به در زد.اما درش محکم تر از این حرف ها بود که با لگد باز بشه. سورن:عسل.خانومی برو یه گوشه واصلا جلوی در نباش...اینطوری در باز نمی شه می خوام به قفل شلیک کنم.باشه؟برو یه گوشه بهت نخوره عسل:باشه باشه رفتم کنار و خودم رو چسبوندم به دیوار. دوب. در باز شد و هیکل مردونه ی سورن تمام قاب در و پرکرد.عین یه پیشی ملوس خودم رو کنج دیوار جمع کرده بودم و دست هام رو گذاشته بودم رو گوش هام وجمع شده بودم. شایدم دلم می خواست یکم خودم رو لوس کنم که سورن بغلم کنه. سورن آروم نشست کنارم و دستش رو کشید رو بازوهام.سرم رو بلند کردم.چشم هام رو دوختم به چشم های عسلی شیرینش.هیچ کلمه ای بینمون رد و بدل نشد.فقط به هم نگاه می کردیم.سورن سرم و روی سینه اش بغل کرد و آروم موهام رو نوازش کرد.پیش خودم فکر می کردم چقدر این آغوش با آغوش مانی فرق می کنه.آغوش سورن پر از امنیت و آرامشه و آغوش مانی پر از شهوت و ترس. سورن بلند شد و منم وادار کرد که بلند شم.هنوز سرم روی سینه اش بود و اونم دست هاش رو حصار تنم کرده بود.چقدر بهش احتیاج داشتم. دلم می خواست توی بغلش بمونم.الان بعد ازاون همه تنش و درگیری به یه آغوش که بی هیچ چشم داشتی بغلم کنه احتیاج داشتم. انگار نه انگار من همون کسی بودم که چنددقیقه پیش می خواست خودش رو جلوی مانی بکشه و حالا همون جام.اما هنوز هم پاک و دست نخورده ام.
صدای هق هقم بلند شد.دیگه از ترس نبود...در واقع من جلوی مانی هم اصلا ضعف نشون نداده بودم و گریه نکرده بودم.اما الان دلم می خواست گریه کنم.اون هم از خوشحالی! سورن با ترس من و ازخودش جدا کرد و با دست هاش صورتم رو قاب گرفت.با ترس به چشم هام خیره شد. سورن:چی شده عسل؟تو خوبی؟اتفاقی افتاده؟ سرم رو تکون می دادم و گریه می کردم. سورن:عسل تو رو خدا بهم بگو تو سالمی؟اون مانی بلایی سرت آورده؟به خدا قسم خودم زنده اش نمی ذارم تو میون گریه هام خندیدم.یکم از اضطرابش کم شده بود.اما هنوز آروم نشده بود عسل:نه!چیزیم نشده...خیالت راحت.من سالم سالمم! نفس راحتی کشید و با اخم گفت:پس چرا گریه می کنی؟ عسل:از خوشحالیه.از اینکه اون لعنتی نتونست به خواسته اش برسه خوشحالم و گریه می کنم.آرزو به دل می میره با یه لبخند شیرین و آرامش بخش موهام رو از روی صورتم کنار زدو با انگشت های شصتش اشک هام رو از کونه هام پاک کرد و پیشونی ام رو بوسید. سورن:منم خوشحالم خانومی...بعد با یه صدای جدی گفت:جناب سروان؟ صاف ایستادم وبا پشت دست اشکام رو پاک کردم و با صدای محکم گفتم:بله قربان؟ سورن:زود باشید که بریم این جا اصلا برامون امن نیست عسل:چشم قربان. بعد هر دو زدیم زیرخنده و سورن دستم رو گرفت و دویدیم توی راهرو.مانی هم از رو به رو داشت می دوید که ما رو دید. سورن سریع اسلحه اش رو گرفت سمت مانی.مانی هم همین کار رو کرد سورن:اون و بیانداز زمین مانی دیگه همه چیزتموم شده...خودت می دونی که راه فرار نداری پس به نفعته تسلیم بشی(دیالوگ تکراری همه فیلم ها...هه هه!) مانی با یه پوزخند گفت:تسلیم؟هرگز!من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم...می دونستم شما پلیسید.یعنی دیشب فهمیدم!عسل خانومت رو دزدیم چون حسابی رفتم تو نخش و تا به دستش نیارم ولش نمی کنم.مگرنه هر کی جای من بود همون موقع که می فهمید پلیسید دمش رو می ذاشت رو کولشو در می رفت.من چیزی برای از دست دادن ندارم من دارم می میرم. سورن:تو دستت به اون نمی رسه.دوستام رو که بالا دیدی؟اون ها و صد البته من خوب به خدمتت می رسیم مهندس کیانی! مانی:برام مهم نیست!من فقط می خوام با اون باشم سورن:گفتم که دستت بهش نمی رسه!پس بی خودی خودت رو اذیت نکن اسلحه ات رو بیانداز زمین مانی.جرمت روسنگین تر از این نکن. مانی بلند خندید.اونقدر بلند که احساس می کردم دیوارها داره می لرزه. مانی:جوک می گی سرگرد؟همتون خوب می دونید من و می کشن پس سبک و سنگین شدن چه فرقی به حال من داره؟من می خوام با عسل باشم.فقط چند دقیقه بعد بهت پسش می دم سرگرد جون مطمئن باش.و بازهم بلند خندید. سورن:خفه شو آشغال. تو دستت به این نمی خوره مانی دیوونه شده بود. اسلحه اش رو گرفت سمت من.دیگه نمی خندید.یه حالت جنون بهش دست داده بود. چشم هاش قرمز بود و انگار داشت از کاسه در می اومد. مانی:پس اگه قرار نیست مال من باشه بهترکه اونم بمیره. سورن:نــــــــــــه! دوب...و صدای شلیک!
صدای شلیک گلوله اومد ومن چشم هام رو بستم.فکر می کردم الان باید قلبم سوراخ شده باشه و من وقتی چشم باز می کنم تو بهشت باشم اما هیچ چیزی رو حس نکردم به سورن که من و بغل کرده بود و طوری قرار گرفته بود که بدنش جلوم سپر شده بود نگاه کردم نه خدای من... چشم هاش رو بسته بود و صداش در نمی اومد...نفس هاش منظم بود و این یکم آرومم می کرد.بازوهاش رو تو دستم گرفتم و یکم تکونش دادم. دست هام داغ شد.حرکت یه مایع گرم روی دستم دلم رو لرزوند... مانی هنوز با چشم های قرمز داشت به ما نگاه می کرد نفس نفس می زد.منم نفس نفس می زدم.دستام که از خون سورن سرخ شده بود می لرزید.اسلحه سورن رو که هنوز تو دستش بود ازش گرفتم.هنوز سورن توی بغلم بود و صدای ناله اش رو می شنیدم واین دل گرمم می کرد که هنوز زنده اس. با دستای خونی و لرزون اسلحه رو آوردم بالا و به سمت مانی نشونه گرفتم. مانی بی رمق تر از این بود که بخواد کاری کنه.شاید حمله عصبی و سر درد بهش دست داده بود که گیج می زد.با تمام خشم وکینه ای که تو این مدت نسبت به مانی داشتم چشم هام رو بستم و ماشه رو کشیدم...صدای آخ مانی در اومد و بعد از اون هم مامورهامون ریختن تو و مانی رو که کتفش گلوله خورده بود رو بردن... عسل:سورن!سورن چی شده چشم هاتو باز کن...سورن تو رو خدا... سورن لبش رو گزید ولبخند آرومی زد که مطمئنا با کلی درد همراه بود.چون قیافه اش حسابی جمع شد... سورن:نترس هنوز زنده ام... دستش رو گرفتم وهمونجا کنار دیوار نشست.منم جلوش زانو زدم و چشم به لب هاش دوخته بودم که خشک بودن و به سختی تکون می خوردن... سورن:توچیزیت نشد؟سالمی؟ با بغض فقط تونستم سر تکون بدم و بعد سیل اشک هام بود که رو گونه ام روون می شد.. سورن:قرار نیست گریه کنی ها عسل:ببخشید همش تقصیر من بود سورن:مهم نیست!من خوبم...ببین چیزیم نیست فقط یه گلوله کوچیکه من بزرگتر از این ها رو دیدم...گریه نکن عزیزم عسل:اون گلوله باید الان تو تن من باشه نه تو سورن با لحن لوتی گفت:چی؟همشیره واسه ما افت داره ما اینجا باشیم وچی؟شوما گلوله بخوری...بابا به ما می گن سورن سوراخ سوراخ... بعد لبخند تلخی زد و دوباره از درد قیافه اش جمع شد و چشم هاش روبست و با لحن خودش ادامه داد:یه جای تنم سالم نیست...تو خودت رو ناراحت نکن عزیز...من عادت کردم به این گلوله ها و زخم ها عسل:پاشو داره از دستت خون می ره پاشو بریم حتما آمبولانسم اومده سورن:می دونی یاد چی افتادم؟ عسل:نه،یادچی؟ سورن:یاد اولین باری که دیدمت.اون دفعه هم همین دستم همینجاش گلوله خورده بود.فکر کنم با تو هر ماموریتی بیام این دسته بخواد گلوله نوش جون کنه ها... عسل:خو تقصیر من چیه؟این دستت هی خودش و می اندازه جلو...دفعه قبل که تقصیر من نبود. سورن آروم دست سالمش رو گرفت به دیوار و بلند شد. سورن:منم که نگفتم تقصیر توهه خانمی عسل:ولی خداییش این دفعه دیگه تقصیر من بود سورن با یه اخم شیرین و ساختگی نگاهم کرد وگفت:دیگه بهش فکر نکن باشه؟وظیفه ام بود.من دوست ندارم افرادم تو ماموریت زخمی بشن...خصوصا توکه دختری...
بعد باخنده روش و برگردوند و رفت.از پشت دویدم و بهش رسیدم وقدم هام رو باهاش تنظیم کردم و با اخم گفتم:منظورت چی بود که گفتی خصوصا من که دخترم؟مگه دخترها چشونه؟ با یه لبخند دختر کش گفت:آخه می دونی دخترها لطیفن.حیف بدنشون گلوله بخوره اوف بشن عسل:سورن؟ سورن:جونم؟ عسل:بی مزه! سورن:خیلی خب بی مزه هم شدیم دیگه؟بریم پیش سردارکه حسابی منتظرمونه؟ عسل:مگه اومده اینجا؟ سورن:سردار آخر هر ماموریتی که براش مهم باشه میاد تو خود صحنه.عادتشه دیگه...چه می شه کرد... عسل:هه.یاد اولین بار افتادم.یادته چجوری من و گرفته بودی؟عین موش... سورن لباش و تر کرد و یه چشمک شیطون زد وگفت:آره یه موش شیطون که حسابی خوردنی بود.کاش ازهمون اول می دونستم این موش موشی خانوم قراره چه بلاهایی سرم بیاره تو همین جا وایسا من الان میام.همینجا بمونی ها. عسل:کجا می ری؟ سورن:الان میام. بعد از چند دقیقه سورن با یه چادر و یه دست لباس اومد سمتم. سورنکبیا عسل.اینارو بپوش زشته اینطوری بری بالا. سری تکون دادم و رفتم تو همون اتاقه.هنوز خون مانی رو زمین ریخته بود.سریع لباس هام رو پوشیدم و اومدم بیرون. سورن پشت در منتظرم بود.با دیدن من لبخندی زد و گفت:چقدر چادر بهت میاد. نگاهی به سرتا پای خودم انداختم و بهش لبخندی زدم. سورن:بریم؟ عسل:بریم رییس اومدیم بالا حسابی شلوغ شده بود.با چشم دنبال سردار گشتیم.پیداشون کردیم و رفتیم طرفشون. احترام نظامی گذاشتیم. سردار توچشم هاش حلقه اشک بود و به خوبی می تونستیم ببینیمش.سرهنگ محمدی و سرهنگ طلوعی هم دست کمی از سردار نداشتن... سردار:خسته نباشید امیدهای من!من بهتون افتخار می کنم واقعا رو سفیدم کردید... سورن:وظیفه بود قربان...همه می دونستیم آخرش قراره این بشه. طلوعی:واقعا بهتون تبریک می گم بچه ها بهترین نتیجه رو گرفتین سرهنگ محمدی من و تو آغوش گرفته بود و چسبونده بود به خودش. محمدی:آخ قربوت بشه دایی...خوبی تو؟ طلوعی:خفه شد دخترمون مرتضی محمدی:چیکار کنم؟دلم برای عزیزدردونه تنگ شده بود دیگه سردار باخنده سری تکون داد وگفت:سرگرد پویا کجاست؟ یهو هردو باترس به هم خیره شدیم.متین وپاک فراموش کرده بودیم.نکنه بلایی سرش اومده باشه.تو دلم فقط دعا دعا می کردم چیزیش نشده باشه که سرهنگ طلوعی گفت:اوناهاش داره میاد همه به جایی که سرهنگ طلوعی اشاره کرده بود برگشتیم ومتین رو دیدیم که خوشحال و شنگول داره میاد طرفمون...ازته دلم خدارو شکر کردم که سالمه... سورن نفس راحتی کشید وباخنده گفت:بی خودی ترسیدیما...بادمجون بم آفت نداره متین از دور اومد و دوید بغل سردار.همه از این حرکتش خنده مون گرفت.سردارکاشانی خیلی مهربون بود اما کسی به خودش اجازه نمی داد اینطوری برخوردکنه باهاش اما متین هرکسی نبود دیگه...متین بود...همون پسر شیطون ودوست داشتنی... سردار:پسر خفه ام کردی متین خودش و از بغل سردار کشید بیرون و بازوهای سردار وگرفت وگفت:وای نمی دونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود ددی جون سردار با تعجب به ماها نگاه کرد وگفت:چی چی؟ددی جون دیگه کیه؟ متین بااخم ساختگی لبش روگاز گرفت و به نادرخان که دوتا مامور داشتن می بردنش اشاره کرد وگفت:هیس!می فهمن ها نقش بازی کنید نفهمن ما پلیسیم... بعد همه زدیم زیر خنده ونادرخان با اخم وعصبانیت بهمون نگاه می کرد.انگارکه با نگاهش برامون شاخ وشونه می کشید... سردار زد رو شونه ی متین وگفت:امان از دست تو
متین بالحن جدی که یکم رنگ غم داشت گفت:واقعا نمی دونید قدر دلم براتون تنگ شده بود.چندماهی نبودم واقعا برام سخت بود...بعدیکم با ترس ادامه داد:دیگه که ماموریت خارج نمی فرستیدم؟بابا خسته شدم به خدا ازبس نقش بازی کردم.دلم می خواد بشینم تو اتاقم سردار دستش رو گذاشت رو شونه اش و گفت:نه پسرم تو برمی گردی سر پست قبلیت.خیالت راحت طلوعی:بچه ها ده روزهم مرخصی دارید که استراحت کنید عسل:فقط ده روز؟ محمدی:بله فقط ده روز.همینجوریش هم نبودید یه دوماهی کلی دلمون براتون تنگ شده بیشتراز این مرخصی نمی شه سورن:باشه اشکالی نداره طلوعی یه نگاه به دست سورن انداخت وگفت:پسرتو بازم زخمی شدی؟ سورن بالبخند به من نگاه کرد منم باخجالت سرم روانداختم پایین. سورن:چیزی نیست یه زخم سطحیه... سردار گفت:خون زیادی ازت رفته پسرم.تو برو بیمارستان بچه ها میان گزارش ها رو می نویسن و می رن... سورن:آخه مشکل جدی نیست سردار:برو پسر...گفتم برو بگو چشم سورن سری تکون داد وگفت:چشم.امر دیگه ای نیست؟ سردار لبخندی زد وگفت:نه عرضی نیست پسرم... سورن رفت سمت آمبولانس و بقیه هم رفتن سمت ماشین هاشون...دودل مونده بودم خواستم با سورن برم که تا دویدم طرفش از همون دور گفت:نه!تو برو گزارش ها رو بنویس عسل:آخه... سورن:آخه بی آخه برو مگرنه متین چرت و پرت می نویسه ها برو... به نا چار سری تکون دادم وگفتم:چشم قربان سورن لبخند شیرینی زد و منم رفتم طرف ماشین ها. محمدی:دایی بیا سوار ماشین دایی شدیم و رفتیم اداره.به محض ورود به اداره سریع خودم رو به اتاقم رسوندم و لباسام رو با یونیفرمم عوض کردم. چقدر دلم برای این لباس تنگ شده بود.برای رنگ سبز تیره اش و اون در جه های رو آستینش...رو درجه هاش دست کشیدم...یه ماموریت دیگه هم خوب تموم شد...هربار که به یه ماموریت می رفتم و خوب تمومش می کردم احساس می کردم لیاقت اون درجه هارو دارم... چقدردلم برای اتاقم تنگ شده بود...برای صندلیم که حس ریاست بهم می داد. با ذوق عین بچه ها نشستم رو صندلیم و چرخ چرخ زدم.وای که عاشق این کار بودم.آخرشم با یه سرگیجه بد بلند می شدم وتلو تلو می خوردم.عین مست ها... با باز شدن ناگهانی در عین این جن زده ها دستم رو گرفتم به به میزو صندلیم وایساد... بادیدن متین دستم رو گذاشتم رو قلبم و چندتا زیر لب بهش فحش دادم که اینطوری منو ترسونده... متین غرغر کنان گفت:بدو دیگه.نگاه کن توروخدا نشسته واسه من چرخ چرخ می زنه من باید بشینم یه گزارش بلندبالا بنویسم. پاشو بیا کمک ببینم مگه تو معاون من نیستی؟بدو ببینم عسل:بگم خدا چی کارت کنه پسر...قلبم ریخت متین:بدو ببینم.بهتر... عسل:خیلی خب بابا اومدم متین:بدو سریع می خوام برم خونه دلم حسابی تنگ شده.بدو این گزارش رو بنویسیم بریم... با خنده رفتم سمتش و رفتیم تو اتاق اون...یه گزارش بلندبالاهم از ماموریتمون نوشتیم ودادیم سردار...
جلوی در ساختمون مرکز آگاهی متین گفت:می خوای برسونمت؟ عسل:تو مگه ماشین داری؟ متین:اوا راست می گی حواسم نبود عسل:راستی چمدون ها و وسایلامون چی می شه؟ متین:اداره می فرسته دم خونه برامون خیالت راحت.حالا میای بامن؟ عسل:ماکه راهمون به هم نمی خوره.نه برو داداش به سلامت متین:باشه.خسته نباشی فعلا خداحافظ عسل:خداحافظ... چند قدم رفت جلوتر ویه ماشین گرفت و رفت.... خیلی دلم برای خانواده ام تنگ شده بود اما نگران سورن بودم...گفتم اول یه سری به سورن می زنم بعد می رم خونه...می دونستم کدوم بیمارستان می برنش.سریع یه تاکسی گرفتم ورفتم بیمارستان... سر راه یه دسته گل هم گرفتم...یه دسته گل با گلهای رز قرمز و سفید ونارنجی...خنده ام گرفته بود انگار که دارم می رم عروسی.خب چیه؟بزار سورن فکر کنه دیوونه ام...خب خوشگله دیگه...حسابی هم گفتم به گل فروش تزیینش کنه... رفتم بیمارستان و یه راست رفتم سمت پذیرش. عسل:ببخشید خانوم یه آقایی که تازه گلوله خوردن پرستاره سرش هم بلند نکرد که بهم نگاه کنه.همینطور که دستش رو کیبورد بود گفت:اسمش؟ عسل:سورن صادقی پرستار:طبقه دوم اتاق 225 عسل:ممنون آسانسور گیر بود و حوصله منتظرموندن نداشتم.یه طبقه هم که بیشتر نبود.از پله ها رفتم بالا و جلوی ایستگاه پرستاری ایستادم. عسل:سلام خانوم.آقای صادقی... پرستاره که معلوم بود خیلی عجله داره و داره دنبال یه چیزی می گرده تندتند گفت:اتاق225 عسل:می تونم ببینمشون یه نگاه بهم انداخت. پرستار:شوهرته؟ موندم چی بگم.پیش خودم فکر کردم خب هنوز باهم زن و شوهریم دیگه. سرم رو تکون دادم و گفت:اشکالی نداره!می تونی ببینیش عسل:ممنون رفتم سمت اتاقش.درش بسته بود. یکی دوبار به شماره اتاق نگاه کردم که یوقت اشتباه نیومده باشم.در زدم و بعد رفتم تو...سورن دراز کشیده بود و ساعد دست سالمش رو روی چشم هاش گذاشته بود.دوتا تخت بغلیش خالی بود خدای شکر...نمی خواستم بیدارش کنم به خاطر همین آروم رفتم سمتش و دسته گل رو گذاشتم تو گلدون... سورن:متین تویی؟ بعد آروم چشم هاش رو باز کرد و به من نگاه کرد. ابروهاش رو انداخت بالا و یه لبخند شیرین مهمون لب هاش شد. سورن:تو اینجا چی کار می کنی؟الان باید پیش خانواده ات باشی که منم یه لبخند مهربون زدم و دست سالمش و تو دستم گرفتم و نشستم لبه تخت. عسل:خب دلم طاغت نیاورد.گفتم اول به شما سر بزنم بعد برم خونه... سورن اخم شیرینی کرد وگفت:آخه چرا؟اون بنده خداها الان منتظرتن... عسل:خب خانواده توهم منتظرتن...به خاطرمن شما گلوله خوردید.پس تا وقتی شما نرفتید خونه منم نمی رم...شما فکر کنید یه تنبیه واسه خودم سورن:عســـــــل؟ عسل:خب چی کار کنم عذاب وجدان گرفتم دیگه سورن:چه عذاب وجدانی دختر؟مانی می خواست تیرو بزنه به قلبت.باید صاف صاف می ایستادم کارش و بکنه؟ عسل:خب نه ولی اِند شجاعت بودی ها... بعد چشمکی زدم بهش و دستم رو تو دستاش فشارداد.
سورن:چی کار کنم واسه یه همکار شیطون باید این کارهارم بکنیم دیگه سرم و انداختم پایین و تا جایی که ممکن بود صورتم رو مظلوم کرم و زیر لب گفتم.ببخشید سورن با خنده دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو بلند کرد. با خنده بریده بریده گفت:وای نه!یعنی..توهم..بلدی..خجالت ..بکشی؟فکر نمی کردم..این جوری بخوای...مظلوم بشی... بعد بلند بلند خندید.خودمم خنده ام گرفته بود.حق داره بنده خدا همیشه من و پررو وسرکش دیده حالا دیدن قیافه مظلومم واسش عجیبه. درحالی که سعی می کردم خنده ام رو بخورم گفتم:خب چیه نمی تونم مظلوم باشم؟ سورن با شیطنت ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:نُچ.نمی تونی... یه اخم ساختگی کردم که با انگشت اشاره اش از روی پیشونیم پاکش کرد. دروغ نگم ازاین همه توجه خوشم می اومد... عسل:تاکی اینجایی؟ سورن:دکتر گفت یه روز بمونم.ولی می خوام یه یکی دوساعت دیگه برم... عسل:چرا آخه؟ سورن:خب هم حالم خوبه هم می خوام برم خونه... رفتم توی فکر که با دست زد بهم. سورن:چته خانومی؟نترس بابا تو نمی خواد تا دوساعت دیگه صبر کنی برو خونه باحالت تهاجمی گفتم:لازم نکرده باهم می ریم دستش رو به حالت تسلیم گرفت بالا. سورن:خیلی خب.خیلی خب!نزن مارو باهم می ریم.این تازه به نفع منه یه پرستار خوشجلم دارم دیگه خنده ام گرفت. سورن:به چی می خندی؟ عسل:به روز اولی که داشتیم می رفتیم ماموریت. سورن باخنده گفت:چه دعواهایی داشتیما...همش به این فکر می کردم که آخر ماموریت یامن تورو می کشم یاتو...نه نه همون اولیه من تو رو می کشم بااخم و یکم دلخوری گفتم:نخیرم.ازکجا معلوم من تورو نمی کشتم؟الانم می خوای من وبکشی؟ سورن با یه حالتی نگاهم کرد که حس کردم هر آن ممکنه زیر نگاهش ذوب بشم.به سختی آب دهنم و قورت دادم و سرم روانداختم پایین... سورن:آخ خجالتیه من...اگه می خواستم بکشمت می پریدم جلوی گلوله که تو چیزیت نشه؟ عسل:خب..نه! سورن چشمکی زد وبعد گفت:به این پرستار بداخلاقه بگو بیاد سرمم تموم شده عسل:باشه رفتم بیرون ازاتاق.یه لحظه ایستادم و یه نفس راحت کشیدم و باخنده رفتم سمت ایستگاه پرستاری عسل:خانوم سرمش تموم شد پرستاره سری تکون داد و جلوتر ازمن راه افتاد و رفت تو اتاق.منم پشت سرش رفتم. سورن:می تونم برم خونه؟ پرستار:باید دکتربگه اما فکر نکنم بتونید برید سورن:من حالم خوبه پرستار:دست من نیست بعدشم ازاتاق رفت بیرون.
عسل:وا چه بداخلاق سورن:شما خودت و ناراحت نکن.گفتم که من یه پرستار مهربون دارم اونم شمایی...عسل می ری ببینی دکترم اومده یانه؟ عسل:باشه باشه ازاتاق رفتم بیرون.ازهمون پرستاره پرسیدم دکترش کجاست که گفت فعلا سرش شلوغه و یه نیم ساعت دیگه میاد.دوباره برگشتم اتاق سورن. سورن:چی شد؟ عسل:گفت سرش شلوغه یه نیم ساعت دیگه میاد یه نیم ساعتی باهم حرف زدیم وگرم بحث بودیم که دکتر آقا سورن تشریف آوردن.با صدای در زدن برگشتم به عقب که یه پسر جوون حدودا 30 ساله با روپوش سفید وارد اتاق شد. قدبلند و هیکل متناسبی داشت.با چشم های قهوه ای روشن و پوست نسبتاسبزه.بینی استخوانی و لب های خوشفرم...موهای خرماییش هم که صاف بود کمی روی پیشونیش ریخته شده بود... درکل خوشگل بود وبه قول غزل واسه خودش تیکه ای بود.اونقدر سرگرم دید زدن دکتر شدم که پسر لبخند دختر کشی زد وسری تکون داد. دکتر:بهتری؟ سورن:اوهوم عالی عالیم فقط مرخصم کنی بهترم می شم دکتر:یعنی اینقدر بهت بد می گذره اینجا؟ سورن:بابا بد واسه یه دقه شه.با این پرستاراتون آدم می گه مرده بود بهتر بود حداقل مرده شور ها خوش اخلاق تربودن دکتر دستی به موهای سورن کشید و بوسه کوتاهی رو پیشونیش زد. دکتر:خدا نکنه.زبونت و گاز بگیر مثه این که خیلی باهم صمیمی بودن.خب سورن می گفت عادت به گلوله خوردن داره حتما اینقدر اومده اینجاورفته با دکتره دوست شده دکتر:خانوم و معرفی نمی کنید جناب سرگرد؟ سورن نگاهی به من انداخت وبالبخند گفت:عسله دیگه! همچین می گفت عسله انگار یارو خبر داره من کی ام.ولی نه انگار می شناخت چون بالبخند برگشت طرفم و باخوش رویی گفت:به به پس این عسل خانوم که می گن شمایید.خیلی خوش وقتم از آشناییتون سرکارخانوم عسل:ممنون ببخشید شما منو می شناسید؟ دکتر:آخ ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی می کنم.سروش هستم بردار کوچیک سورن آها پس داداششه اینقدر خودمونی ان.چرا خودم نفهمیدم این ها که خیلی شبیه همن.فقط سورن یکم هیکلی تره و خوشگل تره...سروش هم خوشگله ها اما خب من دوست دارم بگم سورن خوشگل تره مشکلیه؟ عسل:از آشناییتون خوش وقتم آقای صادقی سروش:ممنون.شما که امروز ماموریتتون تموم شده.خونه نرفتید؟ عسل:راستش نه...منتظر بودم سرگرد مرخص بشن باهم بریم ابروهاش رو باتعجب بالا انداخت و یه چشمکم به سورن زد.تازه فهمیدم چی گفتم یارو فکر کرده حتما خبریه سورن:سروش مرخصم دیگه؟ سروش:یه امشب واینجا بمون.با این وضع بری خونه مامان نگران می شه ها سورن:تو صداش رودرنیاری مامان نمی فهمه سروش:یعنی باز می خوای فیلم بازی کنی؟ سورن:سروش خواهش می کنم همین الان من و مرخص کن بفرست خونه تا خودم فرار نکردم از بیمارستان آبروت بره سروش سری تکون داد و گفت:الحق والانصاف که هنوزم همون سورن لجبازی.خب یه دوساعت دیگه وایسا شیفتم تموم شه باهم بریم. سورن:نِ..می...خوام سروش:از دست تو باشه الان میام. بارفتن سروش،سورن لبخند بدجنسانه ای زد و گفت:آخ جون
عسل:من فکر کردم بامن اینقدر لجبازی می کنی.نگو باهمه همین طوری هستی سورن ابرویی بالا انداخت وگفت:خب هر کسی یه اخلاقی داره دیگه منم لجبازم.ولی تو ازمن لجبازتری ها عسل:اوهوم منم لجبازم.حوصله شنیدن حرف زور روندارم.تو بیشتر از این که لجباز باشی مغروری سورن:مغرور بودن بده؟ عسل:آره،یه جاهایی بده سروش اومد و حرف هامون رو نصفه کاره گذاشت.یه برگه داد دست سورن وگفت:پاشو آقا.آزادی...فقط جان داداش به اون دست زیادفشار نیار... سورن در حالی که از تخت بلندمی شد و کفش هاش رو می پوشید گفت:چشم.امر دیگه؟ سروش:عرضی نیس.مراقب خودت باش.خونه می بینمت. سورن:باشه خداحافظ سروش:خداحافظ.خداحافظ خانوم عسل:خداحافظ آقای دکتر... با سورن از بیمارستان اومدیم بیرون. سورن:خب تو کجا می ری؟ عسل:خونه سورن نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت وگفت:می دونم خونه.منظورم اینه که خونه تون کجاست؟ عسل:آهان.الهیه سورن:بیا من می رسونمت عسل:مگه تو ماشین داری؟ سورن زد تو پیشونیش و گفت:اصلا حواسم نبود باخنده گفتم:اثرات داروهاییه که خوردی.متینم همینطوری بود.اشکال نداره خداحافظ سورن:وایسا برات ماشین بگیرم عسل:لازم نیس سورن رفت جلوتر و واسه یه تاکسی دست تکون داد. سورن:الهیه؟ راننده:راهم نمی خوره.در بست میرم. سورن:اشکال نداره.عسل بیا برو.رسیدی خونه بهم زنگ بزن...من فردا می رم اداره دوست داشتی بیا عسل:واسه چی؟مگه مرخصی نیستیم؟ سورن:می خوام خودم تو بازجویی ها باشم عسل:باشه اگه تونستم میام.خداحافظ سورن کرایه رو حساب کرد. عسل:این چه کاریه؟خودم حساب می کردم سورن یه اخم شیرینی کرد وگفت:دیگه چی؟خداحافظ سری تکون دادم و خداحافظی کردم و راننده راه افتاد. دل تو دلم نبود.کلی دلم واسه خونوادم تنگ شده بود...آخ جون رسیدیم.بعد از تشکر زوری و مختصر از راننده که پول خون پدر مرحومش رو از سورن گرفته بود.پیاده شدم. دستم رو گذاشتم روی زنگ. عرشیا:کیه؟زنگ سوخت به خدا.کرکه نیستیم عسل:مطمئنی؟ عرشیا:عسل تویی؟مامان بابا عسله عسل:خیلی خب درو باز کن دیگه عرسیا:ببخشید حواسم نبود.بدو بیا تو... درو که زد.رفتم تو...چقدر دلم واسه خونه مون تنگ شده بود.واسه این حیاط پر دار ودرخت و اون بوته های گل سرخ...به حیاط نگاه کردم.هنوز همونطور خوشگل و دست نخورده...یه جوری می گم انگار ده ساله تو این خونه نبودم.خوبه دوماه بیشتر نبودا! حیاط بزرگی نداشتیم ولی برای خودمون بزرگ جلوه داده می شد.یه استخر کوچیک نزدیک ساختمون که محل بازی من و بچه ها بود.یه راه که با سنگ ریزه درست شده بود و دو طرفش پر از بوته های گل بود که هر چند متر چراغ های قارچی شکل خوشگل ازهم جداشون می کرد...چشم هام رو بستم و نفس کشیدم!یه نفس عمیق که رایحه ی گل ها رو تا بطن وجودم می برد...
عرشیا:بابا بس کن رمانتیک بازی هارو.بدو بغل داداشی چشم هام رو باز کردم.طبق معمول پرید وسط عشق کردنای من!ولی این دفعه خوشحال بودم وچیزی نگفتم به جاش دویدم به سمت عرشیا که به سمت من می دوید.وقتی به هم رسیدیم بغلم کرد و تو هوا من و چرخوند.چقدر دلم براش تنگ شده بود.دلم برای همه تنگ شده بودا!ولی واسه عرشیا یکم بیشتر!آخه یه چهارماهی بود نتونسته بودم ببینمش.چون دانشگاه بود ودانشگاهشم که دوره واسه همون عرشیا:آخ بیا پایین بیا پایین.آی مامان کمرم... به شوخی دستش رو گذاشته بود رو کمرش و آی و وای می کرد.مامانم که بالای پله ها وایساده بود میون گریه می خندید.می دونستم اشک شوقه.یدونه زدم تو بازوی عرشیا که دادش رفت هوا عرشیا:از بس رفتی خرچنگ و غورباقه دادن بهت سنگین شدی ها بابا:کم اذیت کن دخترمو.بیا بغل بابا. رفتم جلو بابا رو بغل کردم.عطرش وکشیدم تو ریه هام چقدر دلم برای این آغوش مردونه تنگ شده بود.بابا منو محکم چسبوند به خودش و بعد ازخودش جدام کرد و پیشونیمو بوسید. بابا:چطوری عمر بابا؟ عسل:الان که پیشتونم عالیه عالی مامان:می زارید دخترم به منم برسه یا نه؟ از بغل بابا اومدم بیرون و مامان رو محکم بغل کردم. عسل:آخ قربون مامانی خودم بشم که همیشه اشکاش جاریه... مامان:خدا نکنه مامان جان.آخ قربونت بشم دلم برات تنگ شده بود گل دخترم. عسل:منم دلم برای همه تون تنگ شده بود مامان صورتم رو غرق بوسه کرد وگفت:بیا تودخترم.خسته ای رفتم تو وخودم و پرت کردم رو مبل.مامان هم سریع برام یه شربت خنک آوردکه تو اون هوای گرم حسابی می چسبید. عسل:پس این غزلی کو؟ عرشیا:رفته کلاس ویالون عسل:آفرین! عرشیا:ببینم تو چرا دست خالی؟پس سوغاتی هامون کو؟ عسل:مگه می شد سوغاتی خرید اونجا؟همش سرگرم کار بودیم عرشیا:بیا برو برگرد بخر.پاشو پاشو اومد سمتم و دستم رو گرفت وخواست بلندم کنه.خندیدم -دستمو ول کن بابا...یکم گرفتم.می دونستم واسه تو یکی که نگیرم کچلم می کنی عرشیا نشیت سرجاش و گفت:خب پس کو؟ عسل:تو ماموریت بودیم دیگه نتونستم چمدون ها رو جمع کنم.بچه ها جمع می کنن می فرستن جلوی در بابا:حالا چی شد دخترم؟ماموریتتون خوب پیش رفت؟ عسل:عالــــــــــی!همه چیز خوب خوب.همه شون رو گرفتن.فقط این وسط دوسه تا قربانی گرفت این قرص ها بابا سری از روی تاسف تکون داد وگفت:واقعا تیشه زدن به ریشه ی این جوونا مامان:چرا اینقدر دیر کردی مامان؟من گفتم ظهر میای عسل:تا ظهر که در گیر ماموریت بودیم.بعدشم رفتم اداره ویه سری کار داشتم طول کشید داشتم حرف می زدم که گوشیم زنگ خورد.با دیدن اسم سورن لبم رو گاز گرفتم.تازه یادم افتاد گفته بود رسیدی خونه زنگ بزن.گوشی رو برداشتم وبا استرس گفتم: - الو - سلام.رسیدی؟ - سلام آره - مگه نگفتم بهم زنگ بزن - ببخشید یادم رفت.شما رسیدی؟ - آره!می خواستم ببینم فردا میای اداره یانه؟ - گفتم که.نمی دونم اگه کاری پیش نیاد میام.چطور؟ - آخه... - آخه چی؟ - سردار بهم زنگ زد گفت که... - چرا حرفت و می خوری؟چیزی شده؟انگار ناراحتی؟ - نه..نه..سردار گفت فردا بیای بریم صیغه رو باطل کنیم حالا که ماموریت تموم شده راست می گفت.اصلا حواسم به این یکی نبود.دلم نمی خواست این اتفاق بیافته.نه به اون اول که زوری صیغه کرده بودیم نه به الان که ناراحتیم داره باطل م یشه... - کجا رفتی؟ - ها؟هیچی هیچی...باشه کدوم محضر کی؟ - همون محضرکه رفتیم.واسه غروب وقت گرفتم - غروب؟ - آره آشناهه.گفت اشکال نداره.آخه تا غروب اداره ام به احتمال زیاد.گفتم که خودم دوست دارم تو باز جویی باشم - باشه میام - بیام دنبالت؟ - نه..ممنون.آدرس بده خودم میام...شایدم اومدم اداره باهم رفتیم. - باشه.پس تا فردا خداحافظ - خداحافظ گوشی رو گذاشتم روی میز.احساس می کردم تو همین یه ساعته دلم براش تنگ شده.احساس می کردم یه بغض بدی چنگ انداخت تو گلوم...
عرشیا:کی بود؟ نگام به میز بود وبه عکس صورتم توی میز نگاه می کردم.بی اختیار گفتم:سورن عرشیا:خوشم باشه.این سورن دیگه کیه؟ بابا لبخندی زد وگفت:همون همکارش که مجبور شد باهاش محرم شه.خب چی می گفت بابا؟ عسل:هیچی!گفت فردا بریم محضر صیغه رو باطل کنیم بابا چونه ام رو گرفت وگفت:واسه همین اینقدر ناراحت شدی؟ سرم و تکون دادم وگفتم:نه..نه...واسه این ناراحتم که... عرشیا:ببینم این همونه که می گفتن چشم نداشتید همدیگه رو ببینید؟چجوری باهم کنار اومدید حالا؟ بابا چشم غره ای به عرشیا رفت و رو به من گفت:داشتی می گفتی دخترم واسه چی ناراحتی؟ عسل:امروز به خاطر این که من چیزیم نشه تیر خورد... عرشیا:اوه اوه...نکنه داستان فیلم هندیه؟توهم از دست رفتی خواهر خانوم؟ عسل:عرشیا؟نخیرم اینطور نیست.فقط عذاب وجدان گرفتم همین! بابا دست کشید رو کمرم و گفت:یادم باشه ازش تشکر کنم که دخترم رو صحیح و سالم بهم تحویل داد.آخه بهم قول داده بود. با تعجب تو چشم های بابا خیره شدم.پس همین بود که سورن همش می گفت توامانتی،امانتی...پس بابا ازش قول گرفته بود.چه جالب! خمیازه ای کشیدم که مامان با خنده گفت:برو دخترم.برو تو اتاقت استراحت کن.شام حاضر شد صدات می کنم با یه ببخشیدی رفتم بالا تو اتاقم...وای دلم برای اینجاهم تنگ شده بود.دکور اتاقم صورتی روشن و آلبالویی بود.یه میز تحریر با صندلی آلبالویی کنار تختم بود.تختم آلبالویی بود و رو تختی خوشگلم صورتی بود.تمام دیوار ها کاغذ دیواری صورتی با گل های مات زرشکی داشت.لوستر فانتزی آلبالویی و فرش فانتزی خوشگلم که تر کیبی از رنگ های سفید و صورتی و آلبالویی و زرشکی بود سرامیک های سفید رو پوشونده بود. نفهمیدم کی خوابم برد ازبس خسته بودم.بعد از این همه مدت ماموریت و اضطراب.یه خواب شیرین و راحت خیلی بهم می چسبید. بااحساس خفه شدن توسط یه نفر از خواب پریدم و سیخ نشستم رو تخت. عسل:غزل این چه وضع بیدار کردنه؟توهنوز آدم نشدی؟ غزل دوباره سفت بغلم کرد وگفت:بی عاطفه!دلم برات تنگ شده خب. با خنده بغلش کردم وموهاش رو بوسیدم. -منم دلم برات تنگ شده خانوم خانوم ها غزل:آخ چه خبرا؟شوهرت پس کو عزیز دل خاله خوبه؟ بعد باخنده رو شکمم دست کشید که با اخم ساختگی زدم رو دستش. -خجالت بکش دختر...این حرفا کدومه؟شوهر چیه؟فردا می ریم صیغه رو باطل می کنیم و خلاص! خلاص آخر رو با یه بغضی که پشت خنده مخفی شده بود گفتم.جدی جدی دارم خلاص می شم یعنی؟ غزل:آره تو گفتی و من باور کردم.زود باش بریم پایین.چندبار خواستم بیام بیدارت کنم مامان نذاشت.الانم برای شام گذاشته بیام بیدارت کنم.بدو بریم شام که بعدش کلی می خوام از زیر زبونت حرف بکشم. سری تکون دادم و باخنده رفتم پایین.بعد از خوردن شام ومیوه و یکم بگو وبخند همه رفتن تو اتاق هاشون تا بخوابن.من و غزل هم رفتیم تواتاق من تا کلی براش حرف بزنم. غزل رازدار خیلی خوبی بود.همه ی حرف هام رو بهش می گفتم.مخصوصا این که روانشناسی می خوند و شنونده خیلی خوبی بود.
ازهمه چیزبراش گفتم.ازتموم اتفاقات این چند مدت.ازاین که نمی دونم سورن رو دوست دارم یانه.این که حسم بهش چیه؟ اونم از حرف های من نتیجه گرفته بود که با اون چیزهایی که براش تعریف کردم از خودم و کارهای سورن.که یه عشق دو طرفه داره شکل می گیره.این حرفش بهم دل گرمی می داد.هرچند خیلی هم بهش اطمینان نداشتم.اما نمی دونم چرا ولی خیلی دوست داشتم راست باشه و دلم می خواست قبولش کنم. با رفتن غزل یبار دیگه به حرف ها وکارهامون تو این مدت فکرکردم و دیدم غزل هم بد بیراه نمی گه.سورن تو این مدت یه کارهایی کرده که اگه یکم روش فکر کنی،می شه عشق برداشتش کنی...خداکنه اینجوری باشه. با یه عالمه فکرهای شیرین و امیدهایی که به خودم می دادم به خواب رفتم. صبح ساعت 11 از خواب بیدار شدم.می دونستم مامان اصلا از این که دیربیدار بشی خوشش نمیاد.ولی حتما گذاشته رو حساب خستگیم و اجازه داده که تا این ساعت بخوابم... یه دوش گرفتم و سرحال نشستم پای میز آرایشم.یه تاپ وشلوارک سورمه ای و سفید پوشیدم که خیلی هم باز نبود.آخه عادت نداشتم جلوی بابا وعرشیا باز بگردم.خب عادتمه دیگه! یه کم آرایش کردم و رفتم پایین. عسل:سلام به همگی. روی همه شون رو بوسیدم و رفتم تو آشپز خونه.میز هنوزچیده شده بود.یه استکان چای خوشرنگ واسه خودم ریختم ونشستم رو صندلی... عرشیا:ساعت خواب مامان:چیکارش داری دخترم رو؟خب خسته بود دیگه عرشیا:خدا بده شانس.اگه ما حالا خوابیده بودیم و با کتک بیدارمون می کردین.ارشدی و سالاریه دیگه...هی خدا! همه زدیم زیر خنده عسل:بابا کجاست؟ غزل:فکر کردی همه مثل خودتن تا لنگ ظهر بخوابن؟سرکاره دیگه می خوای کجا باشه عرشیا:راستی بابت سوغاتی ها ممنون عسل:مگه چمدون رو آوردن؟ غزل:آره.توکه خواب بودی یه سربازه آوردش. عرشیا:منم با اجازه درش رو باز کردم وسوغاتی خودم رو برداشتم. یه بلیز خوشگل براش خریده بودم و یه عطر که می دونستم خیلی دوست داره.واسه مامانم یه پیراهن بلند خوشگل مشکی مجلسی گرفته بودم که حسابی برق می زد و به سنش هم می خورد.واسه بابا هم چندتا بلیز گرفته بودم که خوشگل بود و مناسب سنش بود.واسه غزل هم چنددست تاب وشلوارک و عطر ویه سری خورده ریز گرفته بودم. عسل:خب سوغاتی هاتون رو برداشتین پس؟ مامان:آره مامان دستت درد نکنه کلی تو خرج افتادی ها. عسل:این حرفا چیه مامان جان قابل شما رو نداشت. غزل:عسل امروز برنامه ات چیه؟ عسل:می رم اداره بعدم می رم محضر عرشیا:مگه مرخصی نیستی؟ عسل:یه امروز رو می رم ببینم آخرش چی می شه.ازفردا می مونم خونه غزل:راستی دوسه روزپیش اون دوستت رو دیدم.اسمش چی بود آهان آهان یاسمین. عسل:اِ جدی؟خیلی وقته ازش خبرندارم.چی می گفت؟ غزل:هیچی ازتوپرسید.گفتم ماموریتی و این حرفا...می گفت یکی ازاستاداشون تورو تو ماموریت دیده عسل:استاداشون؟مگه یاسمین دوباره درس می خونه؟اون که بامن لیسانس گرفت گفت ادامه نمی ده دیگه غزل:آره.مثل اینکه بعد لیسانسش رفته بوده آمریکا پیش عمه اش.دوباره برگشته اینجا درس بخونه عرشیا:خب آمریکاکه زبان می خوند راحت تر بود غزل:گفت بابام نذاشته بمونم و اونجا رفته بودم تفریح کنم نه درس بخونم واین حرفا.یه ماهه برگشته داره واسه ارشد می خونه.گفت بهت بگم بیای ارشد بخونی حیفه عسل:خودمم تو همین فکر بودم.ولی یه ماه دیگه کنکور ارشده من که چیزی نخوندم.درضمن کارمم هست به دانشگاه دیگه نمی رسم مامان:دخترم تو عاشق زبان بودی.برو ادامه بده.لیسانست رو که گرفتی گفتی تو نیرو انتظامی جابیافتم می رم ادامه می دم.الان که ماشالله جاهم فتادی.دیگه چی می گی؟ عسل:والا چی بگم.امتحان می دم ولی فکرنکنم تهران قبول بشما
عرشیا:فوقش میافتی شیراز پیش خودم عسل:اینم حرفیه غزل:چی چیو اینم حرفیه من تنها می مونم اون وقت عرشیا:بابا گفتیم شاید نگفتیم که حتما شاید اصلا تهران قبول شد.یا اصلا افتاد یه شهردیگه عسل:راستی این استادشون رو نگفت کیه؟ غزل چشمکی زد و گفت:کیوان کبیریه.مثل اینکه الان دیگه درس میده سری تکون دادم و گفتم:چه جالب!یاسمین الان دانشگاه می ره؟ غزل:نه کلاس آمادگی می ره واسه کنکورش.کیوان استادشه عسل:باشه روش فکر می کنم.فردا می رم اقدام می کنم واسه کنکور مامان:خیر ببینی دخترم بعدناهارو شستن ظرف ها رفتم تو اتاقم. به ساعت نگاه کردم که دیدم 4.هنوز یکم وقت داشتم.چمدونم رو مرتب کردم و لباس هام رو چیدم.یه ساعتی گذشت.دیگه باید آماده می شدم.لباس فرمم رو پوشیدم و یه آرایش ملایم هم کردم.رفتم پایین. مامان:کجا دخترم؟ -می رم اداره بعدشم محضر مامان:خدا پشت و پناهت دخترم. صورتش رو بوسیدم و از خونه زدم بیرون.206کوجه ای رنگم رو ازتو پارکینگ در آوردم و به سمت اداره راه افتادم.ساعت 6 رسیدم دم اداره.گوشیم رو برداشتم خواستم ببینم سورن اداره هست برم بالا یانه. - الو.سلام صدای سورن بی هیچ ملاطفتی تو گوشم پیچید.لابد کسی پیششه نمی تونه خوب حرف بزنه یا بازم اومده اداره جو رئیس بودن گرفتتش.هر چی فکر بد بود رو ازذهنم دور کردم و گفتم. - سلام - امرتون؟ - دم ادره ام.گفتم بیام بالا یا... - لازم نیس. دارم میام پایین واسه ساعت 7 وقت گرفتم.دارم میام منتظر بمون. بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. از این کارش خیلی دل خور شدم.همونطور عصبی تکیه دادم به ماشینم و با انگشتام بازی کردم.هرچقدرهم دلش از جای دیگه پر باشه نباید سر من خالی کنه که. پیش خودم فکر کردم لابد حالا که ماموریت تموم شده و صیغه مونم داره باطل می شه.چرا دیگه باید با من باشه؟ تا الان خوش گذرونده عین دوست دخترش بودم حالا هم داره ولم می کنه.تموم اون فکر های خوب دیشب از سرم پرید و جاش رو به کلی فکر پلید داد. سورن رو دیدم که کیف بدست با یه اخم عمیق داره میاد سمت من.یه شلوار مردونه مشکی جذب پوشیده بودبا یه پیرهن مردونه آبی آسمانی که تیپش رو رسمی ودرعین حال شیک می کرد. سورن:سلام.ماشین آوردی؟ عسل:سلام.آره سورن:ماشینت رو بذار پارکینگ با ماشین من می ریم. عسل:خب باماشین من بریم مگه چی می شه؟ سورن:گفتم با ماشین من می ریم.الانم ماشینت رو ببر تو پارکینگ اینقدر لحنش دستوری بود که مجبورم کرد انجامش بدم.بماند که چقدر زیر لب فحش بارش کردم. برگشتم که دیدم تو یه سانتافه مشکی نشسته و دستاش رو گذاشته روهم و نگاهش رو با اخم دوخته به رو به روش. سوار ماشین شدم که یه نیم نگاهی بهم انداخت و ماشین رو روشن کرد.تموم راه ساکت بود و چیزی نمی گفت.بهش نگاه کردم که با دست سالمش فرمون رو گرفته بود واون یکی دستش رو گذاشته بود رو لبه ی پنجره.خسته شدم بالاخره سکوت رو شکستم.
چیزی شده؟ سورن- نه، چطور؟ - آخه خیلی عصبی به نظر میای. بازجویی کردی ازشون؟ سورن- آره. - خب چی شد؟ سورن- تو پرونده نوشتم. - الان این جاست؟ سورن- چی؟ - پرونده دیگه؟ سورن- نه. - نمی خوای بگی چی گفتن؟ سورن- حرف زیاد زدن، الان حوصله ندارم برات تعریف کنم. رفتی اداره بگیر بخون. - چی شده؟ سورن- هیچی. - گفتم چی شده؟ سورن اخمی بهم کرد و گفت: - من بهت اجازه نمی دم صدات رو برام بلند کنیا! - چرا همچین می کنی؟ من فقط ازت پرسیدم چته. سورن- داشتم با مانی حرف می زدم. -خب؟ سورن نگاهی با اخم بهم انداخت و عصبی نفسش رو فوت کرد بیرون و گفت: - ازش پرسیدم از کجا شب مهمونی فهمیده ما پلیسیم. - خب اون چی گفت؟ یه نگاه با خشم بهم انداخت و با پوزخند گفت: - گفت وقتی عسل خانوم داشتن با عشق سابقشون صحبت می کردن که لوشون نده، شنیده که ما پلیسیم. تو توی اون اتاق لعنتی چی به اون پسره می گفتی؟ با تعجب بهش زل زده بودم. - کدوم پسره؟ سورن- همون کیوان خان. دوستش داری نه؟ مانی می گفت با هم رابطه داشتید. - تو حرف مانی رو باور می کنی؟ سورن- نه، ولی از رفتارت با اون پسره معلوم بود مانی همچین دروغم نمیگه. حالا می خوام از دهن خودت بشنوم. اون یارو کی بود؟ دستام رو زدم زیر بغلم و با بغض تلخی همراه یه پوزخند گفتم: - همون که مانی گفت. سورن ماشین رو بغل خیابون نگه داشت. فرمون رو توی دست هاش فشرد و گفت: - پس حقیقته. بعد سرش رو چرخوند سمتم و داد زد: - به من نگاه کن. می گم به من نگاه کن. تو چشماش خیره شدم. - چیه؟ آره، همونی بود که مانی گفت. البته نه به اون شدت، ولی یه چیزی تو همون مایه ها. سورن- دوستش داری؟ -نه. سورن- دوستش داشتی؟ با هم رابطه داشتید؟ -فقط یه دوستی ساده بود که گذشت و تموم شد. الانم هیچ چیزی بینمون نیست. سورن با پوزخند گفت: - مانی می گفت شنیده عاشق و معشوق بودید. -این طور نیست. من همون موقع هم دوستش نداشتم. اون بود که اصرار داشت باهام باشه و منم به شرط این که یه رابطه معمولی باشه قبول کردم، همین. سورن- خب چرا به هم خورد؟ -اون یه دوست دختر می خواست که پا به پاش راه بیاد، منم این رو نمی خواستم. علاقه ی زیادی هم به کیوان نداشتم، چون خیلی وقت بود دنبالم بود و هر کاری که تونست برام کرد، باهاش دوست شدم. بعضی وقت ها دلم براش می سوخت که اون قدر بهم محبت می کنه و من نمی تونم جواب محبت هاش رو بدم. سورن یه پوزخند بزرگ زد و با لحن تلخی گفت: - خب اون که این قدر دوستت داشت چرا ولت کرد؟ با عصبانیت گفتم: - اون منو ول نکرد. اون دوست داشت دوست دخترش رو بغل کنه و ببوسه و مهمونی های آن چنانی. منم بهش گفتم اگه دوستم داری بیا خواستگاری، من اهل این کارها نیستم. اونم گفت یه مدت با هم باشیم بعد میاد. منم گفتم من اهل این جور برنامه ها نیستم که هر کاری دلت خواست بکنی و بعدم بگی ببخشید، به هم نمی خوردیم. گفتم من آدمش نیستم و کشیدم کنار، همین. عصبانیت تو چشم های سورن جای خودش رو به یه آرامش داده بود که احساس می کردم تحسینم باهاشه. اما حالا این من بودم که عصبی بودم. سورن هیچ حقی نداشت بخواد در موردم بد فکر کنه. من فقط برای این که پاک بمونم با کیوان به هم زدم.حالا اون منو به چی متهم می کنه؟
سورن:نمی خواستم ناراحتت کنم با فریاد گفتم:حالا که کردی.توچی در مورد من فکر کردی؟اصلا دوست پسرم بوده که بوده.یعنی تو دوست دختر نداشتی که اینجوری باهام حرف می زنی؟خوبه من واسه این که چیزی بینمون نباشه به هم زدم مگرنه معلوم نبود چی ها می خواستی پشت سرم بگی سورن:عسل؟ -عسل مرد!زودتر برو اون محضرکوفتی و خلاصمون کن نگاهش رنگ دلخوری گرفت.ولی تو اون لحظه هیچی برام مهم نبود.احساس می کردم سورن دوستم داره اما حالا با اون رفتارش تموم اون افکار قشنگ از ذهنم پریده.می خواستم تنها باشم. سورن بی حرف راه افتاد.چشم هام رو بستم.نمی خواستم اشکام بریزه.اما حرکت دونه های اشک رو زیر پلکم حس می کردم.یکی دو قطره از دستم در رفت.ولی خدارو شکر تونستم بقیه شون و مهار کنم.خوش بختانه انگار سورن ذهنش مشغول تر از این حرف ها بود که بخواد قطره های اشک من و ببینه دم یه ساختمون نگه داشت.سرم رو که بلند کردم دیدم محضره.بدون حرف پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم.سورنم ماشین رو قفل کرد و اومد دنبال من. داشتم از سورن جدا می شدم.دیگه از فردا اگه دستش بهم می خورد نامحرم بود و گناه داشت.دلم نمی خواست با این اخم و تخم ازهم جداشیم.مگه ازدواج کرده بودیم که جداشیم؟من همه چیز رو بزرگ کردم.فقط یه صیغه محرمیت ساده بود حالاهم کارمون انجام شده و باید باطلش کنیم.به همین راحتی...هنوز به در ساختمون نرسیده بودیم که سورن دستم و از پشت گرفت.ایستادم ولی برنگشتم. اومد نزدیک تر.جوری که احساس می کردم نفس هاش به پوستم می خوره. آروم دم گوشم گفت:نمی خوام اینطوری ازت جدا شم.ببخشید بابت اون حرف ها.وقتی مانی داشت اون حرف ها رو می زد و توهم گفتی راست می گه عصبی شدم.ببخشید نباید تو زندگی شخصیت دخالت می کردم.حالاهم ازدستم عصبی نباش. برگشتم تو چشم هاش نگاه کردم.سرد و بی تفاوت بودم.همه اطرافیانم می دونستم نباید اینطوری ناراحتم کنن چون وقتی دلم سرد بشه ازشون دیگه تو دلم جایی ندارن.حالا سورنی که فکر می کردم دارم عاشقش می شم ناراحتم کرده بود. -مهم نیست.بریم بالا دیر می شه سورن سری تکون داد و منم زودتر از اون حرکت کردم.تو محضرفقط سر دفتر و یکی از کارمندهاش بودن و بقیه رفته بودن.سورن با هر دو دست داد. سورن:ببخشید حاج ابراهیم اگه این موقع مزاحمتون شدیم. سردفتر:اشکالی نداره پسرم.صیغه نامه همراهتنونه؟ *****
از ساختمون اومدیم بیرون...حالا دیگه هیچ نسبتی باهم نداریم.تونگاه من یه حس خلا بود.هیچ حسی نداشتم.یه بغض بد فقط تو گلوم نشسته بود که خیلی اذیتم می کرد.نگاه سورن ناراحت و غمگین بود. نشستم تو ماشین و اونم نشست.به رو به رو نگاه می کرد. باپوزخند گفت:هه!همه چی تموم شد.به همین راحتی! پوزخند صدا داری زدم وگفتم:آره.یادته چه جنجالی واسه این صیغه راه انداختیم لبخند تلخی زد و تو چشم هام نگاه کرد. سورن:آره...هیچکدوممون راضی نبودیم.بیچاره سردار! -الان خوشحالی؟ سورن:ازچی؟ -از این که راحت شدی؟ سورن باز همون تلخی سابقش رو پیدا کرد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.یه دستش رو گذاشته بود رو لبه ی پنجره و سرش رو بهش تکیه داده بود و با دست دیگه اش فرمون رو گرفته بود.باد می خورد به موهای صافش و تو هوا تکونشون می داد. سورن:نه! -چرا؟ سورن:چون من همون دردسرهارم دوست داشتم. پوزخندی زدم وتو دلم گفتم.دیدی عسل خانوم!فقط تورو واسه سرگرمی می خواست. سورن من و رسوند دم اداره و منم سوار ماشینم شدم و اومدم خونه.حوصله هیچکس رو نداشتم.با یه سلام رفتم تواتاقم و در اتاقم رو قفل کردم.می دونستم غزل اینقدر فوضوله که با دیدن حالم می پره تواتاق.الان حتی حوصله اونم نداشتم.می خواستم تنها باشم. اونقدری گریه کردم تا با یه سردرد بد به خواب رفتم.
صبح بی حال بیدار شدم و بعد از یه دوش و حاضر شدن رفتم پایین.امروز جمعه بود و بابا هم نرفته بود دادگاه. -سلام بابا:سلام گل دختر.صبحت بخیر بابا -صبح شما هم بخیر.خبریه؟ عرشیا:من بگم من بگم! غزل:کشتی خودتو عرشیا چاقوی پنیریشو گرفت جلوی غزل به نشونه ی تهدید. عرشیا:اوه!بار آخرت باشه باداداش بزرگترت اینطوری حرف می زنی ها! عسل:خب کجا می خوایم بریم؟ بابا:بشین صبحونه ات رو بخور تا این بچه بگه بهت عرشیا:بابا داشتیم؟دیگه شدیم بچه؟ عسل:عرشیا دق می دی یه چیزیو بگی ها... عرشیا:ما تصمیم گرفتیم حالا که من اینجام و توهم مرخصی هستی بریم شمال یه 3-4 روزی! غزل:چطوره؟ عسل:خوبه من حرفی ندارم مامان:مثه این که زیاد خوشحال نشدی مامان؟ عسل:نه اتفاقا خیلی خوشحالم رو حیه ام یکم عوض میشه بابا:فقط شرمنده بچه ها زودباید بریم و برگردیم چون من مرخصی ندارم زیاد عسل:کی می ریم؟ بابا:امروز ظهر راه می افتیم.فردا و پس فردا رو می مونیم بعد برمی گردیم.وسایل هاتون رو جمع کنید بچه ها. عرشیا:چشم.با ماشین کی می ریم؟ بابا:ماشین من غزل:همه با یه ماشین؟ بابا:باهم باشیم که بهتره مامان:ولی بچه ها دیگه بزرگ شدن. عرشیا:جا یکم تنگ می شه ها... بابا:باشه یه کدومتون ماشین بیارین عرشیا:من میارم. مامان:خیلی خب صبحونه تون رو که خوردید برید وسایل هاتون رو جمع کنید که دیرمون نشه بعد ازخوردم صبحونه رفتیم تو اتاقامون که یکم ساک بچینیم.من یه ساک دستی مشکی برداشتم و یه چنددست لباس تو خونه ای و مانتو چیدم توش. غزل:اجازه هست؟ -بیاتو آجی غزل:ساکتو چیدی؟ -آره تو چیدی؟ غزل:آره.دیشب چرا حالت بدبود؟چیزی شده بود؟ -نه چیزی نشده بود غزل نگاه موشکافانه ای بهم انداخت و با یه لحن بامزه گفت:اگه تو پلیسی و باهوش منم روانشناسم و آدم شناس.تو یه چیزیت شده خندیدم و زدم رو نوک بینیش و گفتم:پس تورو ببرم اداره واسه بازجویی به دردمون می خوری! غزل:واسه چی گریه می کردی؟ -هیچی بابا سورن قضیه کیوان رو فهمید فکر کرد چی بینمون بوده کلی باز خواستم کرد غزل:به اون چه ربطی داره؟ -من چه می دونم فوضوله دیگه غزل:آجی خودتو ناراحت نکن.بدو بریم پایین مامان کمک لازم داره.داره ناهار درست می کنه -باشه همه داشتیم سوار ماشین می شدیم. من و غزل وسایلامون رو تو ماشین عرشیا چیدیم وبابا ومامان هم تو ماشین بابا.
عرشیا چشمکی زد وگفت:بچه ها بیاین توماشین من!بزارید اون مرغ عشق های عاشق یه سفر بدون سرخر برن غزل با خنده زد تو بازوی عرشیا و گفت:دیوونه عرشیا:چی می گی عسل؟ با خنده دستام رو به نشونه تسلیم بردم بالا ونشستم صندلی جلو. -من که تسلیمم عرشیا برای بابا دست تکون داد وگفت:بابا من دختراتون و می برم.شما راحت باشید بابا با خنده سری تکون داد وگفت:ای پدر سوخته!مراقب باشی ها عرشیا:چشم باباجون.ویلای خاله می بینمتون عرشیا نشست پشت فرمون و یه بسم الله گفت و ماشین رو روشن کرد.غزل هم نشست پشت و دستاش رو گذاشت رو صندلی من و عرشیا. -مگه می ریم ویلای خاله؟ غزل:آره.گفتن ما رفتیم شما هم بیاین اونجا.بابا هم قبول کرد. -بچه هاشم هستن؟ عرشیا:فعلا که نه!زن و شوهری رفتن عشق وحال... یه دوساعتی تو راه بودیم که کم کم داشت حالم بد می شد.همیشه مقابل این پیچ های جاده کندوان کم می اوردم.واقعا حال آدمو بد می کرد.تصمیم گرفتم بخوابم.البته قبلش صدای ظبط ماشین رو که رو اعصابم تاتی تاتی می کرد و کم کردم و بعد تخت گرفتم خوابیدم. عرشیا:عسلی خوابالو.پاشو رسیدیم بعد صدای بسته شدن در اومدو کلی جیغ و داد.چشم هام رو آروم باز کردم که دیدم غزل پریده تو بغل خاله و از خوشحالی جیغ جیغ می کنه.عادتشه دیگه.هنوز داشتم به هوش می اومدمو دور و برم و آنالیز می کردم که ضربه ای خورد به پنجره.سرم و بلند کردم که دیدم. وای این اینجا چی کار می کنه؟ لبخند تصنعی زدم و از ماشین پیاده شدم.با چشم دنبال عرشیا گشتم که دیدم جلوتر ساک به دست داره می ره.طفلی هم ساک من دستش بود هم مال خودش.سنگین بود عین پنگوئن راه می رفت.طفلی داداشم. کیوان:سلام خانوم.شما اینجا؟ دست به سینه ایستادم و اخم کردم.کیوان رو باعث بانی همه ی بلاهایی که این چند روزه سرم اومد،می دونستم. عسل:سلام.ویلای خالمه شما اینجا چی کار می کنی؟ کیوان:پس مهناز خانوم خالتونه؟ عسل:درسته.نگفتید شما اینجا چی کار می کنید؟خالم رو می شناسید؟ کیوان:پدرم با شوهرخالتون شریکن.یه دو سالی می شه.شما نمی دونستی؟ عسل:نه متاسفانه کیوان:چند روز اینجایی؟ عسل:فکر کنم دو روز کیوان:خوبه پس تنها نمی مونم وایسادم و یه نگاه خریدارانه بهش کردم و یه پوفی کشیدم و رامو گرفتم سمت ویلا. عسل:ببخشید من خسته ام. جلوتر از اون رفتم تو ساختمون و با خاله رو بوسی کردم. خاله:سلام دخترم.خوبی خاله؟خیلی خوش اومدی... عسل:ممنون خاله جون. خاله رو به خانوم تقریبا 46-7ساله ای کرد و گفت:خانوم کبیری عسل جون خواهرزادم که خیلی براتون ازش تعریف کردم متوجه شدم مادر کیوانه.یه لبخند مصنوعی زدم و باهاش دست دادم. خانم کبیری:به به.واقعا دختر خوشگل و برازنده ای دارید بهناز خانوم. مامان:ممنون... با تعارف خاله نشستیم و با پدر کیوان هم که بهش می خورد55 رو داشته باشه یه سلام واحوال پرسی خشک وخالی کردم.نمی خواستم باهاشون گرم بگیرم چون می دونستم در اون صورت دوباره گیرهای کیوان شروع می شه.
با تعارف خاله نشستیم و با پدر کیوان هم که بهش می خورد55 رو داشته باشه یه سلام واحوال پرسی خشک وخالی کردم.نمی خواستم باهاشون گرم بگیرم چون می دونستم در اون صورت دوباره گیرهای کیوان شروع می شه. کیوان رو به جمع گفت:راستی مامان می دونستید عسل خانوم از هم دوره ای های من بودن؟ مادرش با تعجب بهم خیره شد. -نه مادر؟جدا؟شما هم استادی دخترم؟ عسل:نه.من تا لیسانس خوندم خانم کبیری:اوا حیف شد که.اگه الان ادامه می دادی مثه کیوان من استاد می شدی وای مامانمینا.حالا خوبه یه استاد زپرتیه ها.لبخند پر رنگی زدم.ازاون هایی که تا تهش و بسوزونه -راستش من کارهای مهیج و بیشتر دوست داشتم.از اینکه بشینم پشت یه میز و با چهارتا بچه دانشجو سر و کله بزنم خوشم نمی اومد. مادرش خواست من و ضایع کنه و بگه حالا مگه چی کاره ای ،گفت:مگه شغلت الان چیه؟ عسل:سروان آگاهی ام.بخش مامورین مخفی ابروهاش رو داد بالا.یکم تعجب کرده بود.کیوان یهو انگار چیزی یادش اومده باشه رو به من گفت:راستی عسل خانوم نامزدتون کجاست؟اسمش چی بود؟آها آها...آقا سورن.درست گفتم دیگه؟نمی بینمشون خاله با تعجب بهم نگاه کرد.همه چشمشون به دهن من بود.خونسردی خودم رو حفظ کردم و با یه لبخند گفتم:سورن همکارم بود.برای ماموریت باهم محرم شدیم حالا هم جداشدیم کیوان یه برقی تو چشم هاش نشست.نمی دونم از چی بود.خوشحالی یا...؟ مادرش با لحن مسخره ای گفت:وا؟واسه هر ماموریت که بخوای با همکارات نامزد کنی که کسی نمیاد بگیرتت عزیزم اینبار قبل از اینکه من دهنم رو باز کنم.مامان گفت:نه ماشالله عسل اینقدر خواستگار داره نگران این چیزا نیستیم.بعدشم اولین بارش بوده.پسره هم فوق العاده بود و ماهم بهش اطمینان داشتیم. خاله که متوجه متشنج بودن فضا شده بود همه رو به شام دعوت کرد و ماهم سعی کردیم موقع شام چرت و پرت نگیم و با خانواده کبیری هم کلام نشیم. بعد شام جوون ها نشستیم یه ور و عرشیا گیتار زد.همچین می گم جوون ها انگار کی بودیم.یه من بودم و غزل وعرشیا.کیوان و خواهرش کیانا...اوا شعر شد! تو کل شب نگاه خیره کیوان رو روی خودم حس می کردم.غزل هم که از رابطه ما خبر داشت همش زیر چشمی مارو می پایید.مثه اینکه اونا هم قراره دو روز بمونن.به نظرم برم فردا خونه بهتره.نمی تونم اینجا رو اینجوری تحمل کنم. بعد از یکم خوش گذرونی که برای من بیشتر عذاب بود رفتیم تو اتاق هایی که خاله برامون حاضر کرده بود.من و غزل اتاق هامون یکی بود. خدارو شکر راحت خوابیدم و صبح با صدای خاله که همه رو به صبحونه فرا می خوند بیدار شدم.یه بلیز دامن سرمه ای پوشیدم و روسری آبی گذاشتم و رفتم پایین. عسل:صبح همگی بخیر... همه جواب دادن و نشستیم پشت میز. غزل:به خاله چه کردی دمت گرم غزل راست می گفت همه چیز روی میز بود. مربای بهار نارنج که من عاشقش بودم.مربای توت فرنگی و پرتقال خونی. کره،خامه،پنیر،گردو،سبزی،ت خم مرغ های عسلی و شیر و ... خاله:نوش جونتون.بچه ها برنامه امروزتون چیه؟ بابا:بریم دریا عرشیا:خاله دریا کجا نزدیکه اینجا؟ غزل:بریم پلاژ حسینی بابا:باشه دخترم خاله:خب پس می رید پلاژ. آقای کبیری:آقا علیرضا اگه اشکال نداره ماهم با شما میایم بابا:چه اشکالی؟تشریف بیارید خوش حال می شیم. بعد از خوردن صبحونه همه رفتیم که حاضر شیم.یه مانتو نخی سفید پوشیدم با شلوار گرم کن مشکی.یه شال مشکی هم گذاشتم و عینک آفتابی خوشجلم و زدم. بماند که چقدر هم من هم غزل رو خودمون کرم ضد آفتاب خالی کردیم.غزل هم یه مانتو گل دار آبی پوشیده بود با شلوار جین و شال آبی.جیگر من دیگه خواهری!
عرشیا- بدویید بچه ها، پایین منتظرم. بعد از یه کم برانداز کردن خودمون تو آیینه، رفتیم پایین. همه حاضر بودن. کیانا یه مانتو ... نه نه، بهتره بگم یه بلیز سبز پوشیده بود با جین . از همون اولم که اومدیم دور و بر عرشیا می گشت. خوشم می اومد عرشیا تا می تونست بی محلش می کرد. کیوان هم یه تی شرت آستین کوتاه طوسی پوشیده بود با شلوار جین مشکی. مثل همیشه خوشتیپ بود، اما برای من مهم نبود. یهو یاد سورن افتادم. آخی، بچه ام الان داره چی کار می کنه؟ بچه ام؟ سورن با اون هیکل؟ هه هه. دلم براش تنگ شد. دو روز بود صداشم نشنیده بودم. عرشیا- بدویید بچه ها. با صدای عرشیا سوار ماشین شدیم و تا خود پلاژ با ضبط ماشین هم خونی کردیم و خوش گذروندیم. عرشیا- بپرید پایین که دریا صداتون می کنه. خیلی این جا رو دوست داشتم. همیشه می اومدم و این جا کلی با غزل و عرشیا خوش می گذروندم. غزل- من گفته باشم، می خوام کشتی صبا سوار شم، اونم نوک نوکش. عرشیا- ریز می بینمت. غزل- خب عینک بگیر عزیزم، چشم هات مشکل پیدا کرده ها. - خیلی خب بابا، دعوا نکنید. جلوی اینا آبرومون می ره. کیانا اومد سمت ما و گفت: - می خواین شنا کنید؟ - نه، پرده های قسمت بانوان رو هنوز نزدن، نمیشه که. کیانا با دلخوری گفت: - یعنی نمیشه این جا شنا کرد؟ عرشیا- نه خواهرم، اون وقت برادران محترم بسیجی با دست خودشون غرقت می کنن. ما خندیدیم و کیانا با لب های غنچه کرده و ابروهای گره خورده برگشت پیش داداشش. غزل هی غرغر می کرد که بریم کشتی صبا. عرشیا و کیوان رو فرستادیم تا بلیط بگیرن. بعد از این که تو صف وایستادیم تا نوبتمون بشه، رفتیم بالا. کیانا و غزل که می ترسیدن، رفتن پله ی دوم و از بالا سوار شدن. غزل هر چی اصرار کرد که منم برم پایین قبول نکردم. اون جا هیجانش کم بود. من و کیوان و عرشیا رفتیم بالا. متاسفانه جوری نشستم که وسط کیوان و عرشیا بودم. عرشیا که می دونست من پایه ی همه چیزهای خطرناکم و هیچ جا تنهاش نمی ذارم، خوشحال بود. کیوان دم گوشم گفت: - نمی ترسی؟ پوزخندی زدم و گفتم: - عمرا! با روشن شدن دستگاه جیغ و سوت بود که می زدیم و حال می کردیم. من و عرشیا پاهامون رو می کوبوندیم و دستامون رو از روی میله ول می کردیم، اما کیوان چشم هاش رو از اول تا آخر بسته بود و سفت چسبیده بود به میله. خندم گرفته بود. یعنی الان اگه سورن بود چی کار می کرد؟ می دونستم اون خیلی شجاعه، اما این کیوان؟ نباید سورن رو با کیوان مقایسه کنم. کیوان یه پسر مامانی و پاستوریزه بود که الحق و الانصاف همون استادی بهش می اومد که پشت میز بشینه و درس بده، اما سورن معلوم بود عین خودمه، عشق هیجان. کاش می شد برم تهران. دیگه این شمال رو هم که عاشقش بودم، دوست نداشتم. دلم برای سورن تنگ شده بود. رفته بودم تو فکر و نفهمیدم کی دستگاه وایستاد. بعد از یه کم گشت زدن برگشتیم خونه.


سپاسسسسسسسسسسسسسسسسسس یادتون نره هاااا


RE: یه رمان توووووووووپ دارم براتون - 1207 - 14-08-2016

قدیمیه بخواطر همین کسی نظر نمیده


RE: یه رمان توووووووووپ دارم براتون - نفسممممممم - 14-08-2016

(14-08-2016، 19:41)1207 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
قدیمیه بخواطر همین کسی نظر نمیده

خب نمی زارمش میسی که نظر دادی...


RE: یه رمان توووووووووپ دارم براتون - 1207 - 15-08-2016

(14-08-2016، 22:22)نفسممممممم نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
(14-08-2016، 19:41)1207 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
قدیمیه بخواطر همین کسی نظر نمیده

خب نمی زارمش میسی که نظر دادی...

خواهش عزیزم


RE: یه رمان توووووووووپ دارم براتون - نفسممممممم - 15-08-2016

(15-08-2016، 12:35)1207 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
(14-08-2016، 22:22)نفسممممممم نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
(14-08-2016، 19:41)1207 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
قدیمیه بخواطر همین کسی نظر نمیده

خب نمی زارمش میسی که نظر دادی...

خواهش عزیزم

خب همین امروز تمومش میکنم..