پارس ایمپریا   گیفت کارت
 

امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

|رمان بسیار بسیار زیبای اگر چه اجبار بود !! |

#1
نگاهی بهم انداخت..خیلی سریع نگاشو ازم گرفت و به زمین دوخت! با بلایی که من سرش آورده بودم ، همین که نزد تو دهنم و منو جلوی آرایشگر و شیرین سکه ی یه پول نکرد نماز شکر داشت..!

شیرین نزدیکم شد دسته گلی که پُر بود از گلای لیلیوم و

رز قرمز به دستم داد..لبخند تلخی بهش زدم..

شیرین با اخم گفت: عروس عنق!

وارفتم..باورم نمیشد که عروس شدم و امشبم شب عروسیم بود! بعد 23سال..اونم اینجوری..!! دوباره همون غم همیشگی نشست تو نگام...شده بود کار هر روز و هر شبم!

شیرین شنلمو برام پوشید..حتی به خودش زحمت نداد بیاد تو و خودش به جای شیرین،

شنل و تنم کنه! اووووف....شیرین زیر بازومو گرفت و منو به سمت در خروجی کشوند..اینا وظیفه ی شیرین بود یا...!!

من با شیرین ازدواج کرده بودم یا اون!!؟ یه ندایی از درونم منو به خودم آورد

" این تازه اولشه ! وقتی اون غلط و میکردی باید به همه جاش فکر میکردی! بکِش راویس خانوم.."

جلوتر از من و شیرین راه افتاد و سوار مزدا 3 سفیدش شد..فیلمبردار ول کنم نبود مدام تذکر میداد که آروم و یواش راه بریم تا فیلمش خوب از آب دربیاد..بابا اصلاً من نخوام این فیلم خوب بشه کی و باید ببینم..؟!! اه..

این من و شیرین بودیم که داشتیم خرامان خرامان راه میرفتیم..

داماد با خیال راحت سوار ماشین گل زدش شده بود و داشت با چشاش مارو مسخره میکرد...مسخرم داشت

والا! داماد تو ماشینش بود و فیلمبردار به من و شیرین میگفت چطوری راه بریم!!..اینجوریشو تا حالا ندیده بودم..

شیرین درِ جلوی ماشین عروس و برام باز کرد..یه لحظه حس کردم شاید شیرین دوماد این مجلسه! اون آقا که لم داده بود رو صندلیشو حتی به خودش زحمت نداد بیاد کمک کنه چطوری من با این لباس سنگین سوار شم!!

نفسمو پرصدا بیرون دادم و با هر بدبختی بود سوار شدم..شیرین گونمو بوسید و گفت: تو باغ میبینمت خواهری!

در رو بست و رفت..حتی حال نداشتم بهش لبخند بزنم! هنوزم بوی عطر سرد و تلخش تو فضای ماشین بود..

پاشو گذاشت رو پدال گاز و ماشین از جا کـَنده شد..تموم حرصشو سر پدال بیچاره خالی کرده بود!

خوب میدونستم که نباید حرف بزنم چون فقط منتظر یه جرقه بود تا آتیش بگیره! از سکوت خفقان آور ماشین داشتم حرص میخوردم..

با ظبط ماشین ور رفتم اما همش آهنگای غمگین میخوند..خیر سرمون شب عروسیمون بود مثلاً.. داشتم دنبال آهنگ شاد میگشتم که صداشو شنیدم:

بیخود زحمت نکش! همه ی آهنگای من همین مدلین! پس هیچوقت اونی که میخوای و پیدا نمیکنی!

با حرص نگاش کردم..لعنتی! حالا نمیشد یه امشب یه آهنگ شاد میذاشت؟!! زیر لب غر زدم..

_ لعنت به این مراسم مسخره!

اخماش بیشتر رفت تو هم! چه رویی داشتم من! این آتیش و خودم به پا کرده بودم حالا داشتم ازش مینالیدم؟!!

همین که حرفی بهم نزد باید حسابی به خودم ببالم...شیشه ی ماشین و تا نصفه پایین کشیدم..چند تا نفس پی در پی و عمیق کشیدم..

نگام رو حلقه ی زرد و بدون نگین، دست چپم ثابت موند..اشک تو چشام حلقه بست..

با هر زوری بود بغضمو فرو خوردم..نه امشب وقت گریه نبود!! هیچ وقت فکر نمیکردم اینطوری ازدواج کنم..

بالاخره به باغی که مراسم توش برگزار شده بود رسیدیم..

اوووه چه خبر بود!! یه ایل مهمون ریخته بودن تو باغ..با دیدن ما، صدای جیغ و سوت و دست بلند شد..

بوی اسپند و صدای کر کننده ی ارکسترم که دیگه هیچی! لبخند مصنوعی رو لبام نشست..فیلمبردار سررسید..اصلاً معلوم نبود از کجا هی سر و کلش پیدا میشه..داشت کم کم کُفریم میکرد..

مجبور شد زودتر از من پیاده شه و بیاد و در سمت منو باز کنه..

نمیخواست بهونه دست بابام بده..بابام خوب حرکاتشو زیر نظر گرفته بود!
حداقل باید جلوی بابام وانمود میکرد که این ازدواج و قبول کرده..

دستام میلرزید..مثل مجسمه وایساده بود تا خودم پیاده شم..حرصم گرفت..پسره ی بیشـــــــور! خیر سرش دوماد مگه نبود؟!!

لعنت به تو! لااقل یه زحمت بکش دستِ مبارک و جلو بیار و کمک کن با این لباس سنگین پیاده شم...!

هیچ حرکتی نکرد..با غرغر و با سختی از ماشین پیاده شدم..حس کردم همه ی نگاه ها به منه! حس کردم همه سردیاشو دیدن و میخوان با چشم بهم ترحم کنن! بخاطر همین سرمو بلند نکردم..صدای فیلمبردار اومد:

_ آقا دوماد..دست عروس خانومو بگیرین و آروم آروم برین سر جاتون بشینین...

خشم و تو صورتش میدیدم..اگه بابا و نگاهای خیره ی مهمونا نبود قطعاً یه بلایی سر فیلمبردار میاورد..

الکی و خیلی سست بازومو گرفت و ادامه ی بلند لباسمو گرفت و کمک کرد تا راه برم! باز خدا پدر فیلمبردار و بیامرزه اگه اینو نمیگفت که این منو ول میکرد و خودش میرفت! ازش بعید نبود..

جلوتر رفتیم..انیس جون با خوشحالی نزدیکمون شد..نمیدونم چرا خوشحال بود؟؟ اون که میدونست عروسش چه غلطی کرده و با چه وقاحتی وارد خونوادشون شده! از اینکه یکی پیدا شده بود که به روم بخنده جون دوباره گرفتم!

انیس جون صورتمو گرفت و با دستش سرمو خم کرد و بوسه ای به پیشونیم زد..خیلی مهربون بود..جای مامان نداشتم دوسش داشتم..

با بغض گفت: خوشبخت بشید ایشالا...

بعد به پسرش نگاه کرد پیشونیه اونم با نرمی بوسید خواست چیزی بگه که اشکاش راه گرفت و بدون حرف کنار رفت..

عروسی بود یا عزا!!!

رادین و گیسو نزدیکمون شدن..گیسو دستای لرزون و سردمو گرفت و با لبخند گفت: ماه شدی راویس! دورت بگردم من!

آهسته تشکر کردم..گیسو خیلی هوامو داشت..شایدم دلش برام میسوخت و اینطوری بهم محبت میکرد! اما هر چی بود مهم این بود که طرفدارم بود ..

رادین با همون جدیتی که ازش سراغ داشتم گفت: امیدوارم فقط عاشق هم باشین...همین!

نگاش رو صورت برادر کوچیکترش ثابت موند..رادین با چشم خودش دیده بود که آروین چی کشیده! تو تموم این دو ماه شاهد زجر کشیدن و خشم و بی قراریای آروین بود..

رادین با لحن محکمی گفت: آروین! زندگیه تو از فردا شروع میشه! بازی نیس..حواستو جمع کن..

خواست چیز دیگه ای بگه که آروین خودشو تو بغلش انداخت و بهش اجازه ی حرف دیگه ای و نداد..

خوب از علاقه ی شدید آروین و رادین به هم، خبر داشتم..رادین، آروین و مثل جونش دوس داشت..آروینم هلاک برادر بزرگ و مغرورش بود!

گیسو بازوی رادین و کشید و ازش خواست کنار بره تا ما بریم سر جامون بشینیم..

رادین از بغل آروین خودشو کنار کشید و دستی به شونه ی آروین زد ..

من و آروین خرامان خرامان به جایگاه عروس و دوماد که تقریباً گوشه ای دنج که با درختای پرتقال و سیب، خوشگل، تزیین شده بود رسیدیم..

هر دو روی صندلیامون نشستیم..آروین سرش پایین بود..داشت با حلقه ی طلا سفید و بدون نگین دست چپش،بازی میکرد..

از زیر کلاه شنلم، به خوبی لرزش دستاشو میدیدم..

شیرین سررسید..کمک کرد تا شنلمو دربیارم..بابا جلو نیومده بود تا تبریک بگه! پوزخندی به فکرم زدم..تبریک؟!!!

برای چی باید تبریک بگه؟ برای اینکه آبروشو راحت برده بودم؟!!

حداقل میتونست برای حفظ ظاهرم که شده میومد جلو و صورت دومادشو میبوسید!

نگاهای سنگین تک تک فامیل و رو خودم حس میکردم..فامیلای ما که از شیراز اومده بودن و فامیلای آروینم که تک و توک میشناختم وبعضیاشون با حسادت و با گوشه چشم نازک کردن بهم نگاه میکردن..حس بدی داشتم..

بعضیام با نگاه های پر از تحسین، نگام میکردن..اما خوشحال نبودم..اگه هر موقعیتی غیر از الان بود شاید خوشحال میشدم و کلی ذوق میکردم..

اما امشب ...نه..!
پدر جون، بابای آروین نزدیکمون شد..به احترامش هردومون بلند شدیم..پدر جون دستی به شونه ی آروین زد خیلی از دستش دلخور بود و حتی جلو نیومد تا آروین و بغل کنه یا صورتشو ببوسه!

به همون ضربه رو شونه ی آروین اکتفا کرد..مرد خیلی فهیم و مقتدری بود..

اما باید درکش میکردیم..غرورش له شده بود..

سکوت بدی بینمون بود..پدر جون جعبه ای مخملی قرمز رنگ به سمتم گرفت و در حالیکه سعی میکرد لبخند بزنه گفت: خوشبخت باشید..

جعبه رو گرفت سمتم..در جعبه رو باز کردم یه زنجیر ظریف طلا سفید بود خیلی ناز بود..

لبخندی زدم و گفتم: مرسی پدر جون!

پدر جون بدون حرف دیگه ای رفت..

اسم "پدر جون" که از دهنم دراومد چشای عسلی رنگ آروین پر از خشم شد..دوس نداشت من انقدر خودمو راحت و صمیمی نشون بدم..

نگام میکرد..رگه های قرمز رنگی تو چشای درشت و عسلیش پیدا بود..یه لحظه ترسیدم..لب پایینیمو گاز گرفتم..

عجب شبی بود! فامیلای خیلی نزدیک از سوری بودن مراسم و اتفاقایی که افتاده بود خبر داشتن و با ناراحتی نگامون میکردن..

چقدر همه چیز هول هولکی و زود اتفاق افتاد..در عرض یه ماه! ..یه عقد ساده ی محضری و حالام یه مراسم عروسی...

از امشب دوره ی جهنمی زندگیم شروع میشد..خودم و برای همه چیز آماده کرده بودم..مقصر بودم و باید میساختم!

آروین پسری نبود که با بلاهایی که من به سرش آورده بودم باهام خوب باشه ! همین الانشم انتقام و خشم و تو چشاش به وضوح میدیدم..

هر دو نشستیم..به دستای کم مو و مردونه ی آروین زل زدم..کتشو درآورده بود گرمش شده بود..شاید از خشم زیاد، احساس داغی میکرد..

آستین پیراهن سفیدشو بالا زده بود..کلافه بود..ساعت مچی سیکوی بند سرامیکش فوق العاده شیک بود و به دستاش شدید میومد..

حلقه اش..تو انگشت دست چپش برق میزد..مطمئن بودم تا برسیم خونه و از شر نگاه ها راحت شه، پرتش میکنه یه گوشه!

همچنان غرق آنالیز تیپ و حرکاتش بودم که گیسو سررسید..

خیلی خوشگل شده بود پیراهن آبی رنگی که دکلته بود به تن داشت و از پشتم طرف کمرش لخت بود و حسابی اندامشو به رخ میکشید....دختر زیبایی بود.. دختر سفید پوست با چشمایی سبز و درشت بود..

_ چه عروس و دوماد ساکتی! پاشین بابا یه کم قِر بدین..به ارکستر سپردم یه آهنگ خوب بزنه به افتخارتون..

آروین اخم پررنگی کرد و گفت: لازم نکرده!

گیسو که میدونستم دست بردار نیس، دستمو کشید و بلندم کرد و گفت: آروین انقدر خشک بازی درنیار..تو فیلمتونم میفته و بعدها میشه خاطره!

پسر جوانی که مشغول خواندن بود آهنگ و لحظه ای قطع کرد و گفت: خب حالا میخوام یه آهنگ بخونم به افتخار عروس خانوم و ماه داماد امشب جشنمون..خواهشاً وسط و خالی کنین..

همه دست زدن..آروین تو عمل انجام شده قرار گرفته بود و با خشم بلند شد..گیسو لبخندی زد و دست منو تو دست آروین گذاشت..

هر دو به پیست رقص رفتیم..گیسو دختر شیطون و خیلی زبلی بود..بخاطر این کارش کلی دعاش کردم..داشتم میمردم از بی حوصلگی!

آهنگ پخش شد..آهنگ هنای اندی بود..من عاشق این آهنگ بودم..

با اینکه دامنم اذیتم میکرد و به زور میتونستم جُم بخورم اما خب انقدر وارد بودم که هماهنگ با آهنگ میرقصیدم..

چراغا خاموش شد و چند تا رقص نور، به رنگای سبز و قرمز و آبی رو صورت من و آروین پیدا شد..

فضای لایتی بود...تو این لحظه ی عاشقونه فرصتی برام شد که تک تک اجزای صورت آروین و آنالیز کنم..

قد بلندی داشت و من با اون کفشای پاشنه 10 سانیتم به زور به شونه هاش میرسیدم..من قدم کوتاه نبود، اون زیادی قد بلند بود!

خیلی خوش استایل بود..موهای مشکی ای داشت..اما چشماش..عاشق چشاش بودم..عسلی! عجب رنگی! آروین خوشگلی و جذابیت زیادی داشت.

لباش قلوه ای و به رنگ صورتی کمرنگ بود..نگاهاشو دقیق زیر نظر گرفتم..سرد و یخ بود! حقم داشت..با بلایی که من سرش آورده بودم..!!

مردونه و ناز میرقصید..اجبار رو از تو چشاش میخوندم..همه چی براش زورکی و اجبار بود..ازدواج با من..رقص با من! اووووف...

دلم شکست..حقم اینجور عروس شدن نبود..خودمم قربانی بودم..چرا باید اینجوری عروس میشدم؟ همونطور که بدنمو تکون میدادم قطره ای اشک، از چشام به روی گونم چکید..آروین با تعجب نگام میکرد..اما برای من مهم نبود..

آهنگ قطع شد و چراغا روشن شد..

آروین لبخند مصنوعی زد و منتظر شد تا باهاش برم سرجامون بشینیم..بابا بدجور نگاش میکرد وگرنه بدون من میرفت مینشست سر جاش!

از فرمالیته بودن مراسم خسته و عصبی بودم..کاش زودتر تموم میشد..داشت حالم بهم میخورد.. هر دو کنار هم نشستیم.

آروین کتشو پوشید..همزمان با پوشیدن کتش، سوییچش از جیبش دراومد و افتاد نزدیک صندلای من!

آخ جون عجب چیزی! خیلی دوس داشتم آروین ازم بخواد سوییچ و از زیر پام بدم بهش..آروین چپ چپ نگام کرد که یعنی سوییچمو بده..

منم که خیلی پررو بودم..خودمو زدم به اون راه و مشغول ور رفتن با دسته گلم شدم..

آروین عصبی شد زیر لب گفت: نزار روی سگم بالا بیاد!

آروین بدون اینکه به من اجازه ی کاری و بده..خم شد و سوییچ و با هر زحمتی بود از زیر پام برداشت و گذاشت تو جیبش!

قیافم اون لحظه دیدنی بود..خیلی ضایع شده بودم..تو دلم کلی بهش فحش دادم..

پسره ی بیشــــــــور! چی میشد اگه ازم میخواست سوییچشو بهش بدم؟ براش انقدر سخت بود؟

آخر شب شد..فکر کنم من تا آخر مراسم، از دست آروین و حرکاتش یه 5 کیلویی وزن کم کردم..

مهمونا رفتن و فقط خودمونیا موندن...

بابا بالاخره افتخار داد و نزدیکم شد.از روز محضر تا امشب، حاضر نشده بود باهام حرف بزنه..از دستم دلخور بود اینو خوب از تو چشمای غمگینش میخوندم...حقم داشت غرورش خورد شده بود

.نگام رو موهای سفید کنار شقیقه ش ثابت موند..الهی بمیرم برای بابام..پیرش کرده بودم..

تو این دوماهی که گذشت خیلی شکسته شده بود..بغض تو گلوم گیر کرده بود..

بابا که سعی میکرد لبخند بزنه با لحن گرمی گفت: راویس! مراقب خودت باش..هر مشکلی برات پیش اومد فوری با من تماس بگیر..سفارشتامویادت نره..

سرمو تکون دادم..میخواستم خیالشو راحت کنم...

بابا با غم و اندوهی که تو صداش موج میزد، گفت: کاش مادرت زنده بود و تو رو تو لباس عروس میدید..عین فرشته ها شدی!

این حرفش برام بس بود تا بغضی و که دو ماه بود تو گلوم گیر کرده بود و خالی کنم..اشکام بی صدا از چشام به روی گونه هام میریخت..

بابا با دستاش سرمو ثابت جلوی خودش نگه داشت و گفت: نه راویس گریه نکن! دیگه هیچ وقت گریه نکن..تموم شد..کابوسای هممون تموم شد..

دیگه نمیخوام از چشای نازت یه قطره اشک بریزه! من فردا دارم برمیگردم شیراز..

با تعجب به بابا نگاه کردم..با پشت دستم اشکامو پاک کردم و گفتم: چرا میرین شیراز؟ پیش من و شیرین بمونین..

بابا لبخندی زد و گفت: نه دخترم! بالاخره که باید برم..اینجا کاری ندارم..تموم کار و خونه و زندگیه من اونجاس..خوشحالم که توأم سر و سامون گرفتی..حالا با خیال راحت برمیگردم شیراز..کاری داشتی به شیرین بگو..

با بغض گفتم: چشم...مرسی بابا..من..واقعاً..

بابا دستشو روی لبم گذاشت و نذاشت ادامه بدم پیشونیمو بوسید و گفت: خوشبخت بشی عزیزم...خدافظ!

بابا از من دور شد و رفت..با آروین هیچ حرفی نزد..آروین از برخورد بابا شدید عصبی بود..خشم و از تو چشاش میخوندم..راستش خودِ منم، از بی محلی بابا نسبت به آروین رنجیدم..هر چی بود بالاخره دومادش بود..

.باید حداقل میومد و پیشونیش و میبوسید..

شیرین و شوهرش، آرسام، هم اومدن جلو و خدافظی کردن و رفتن...

انیس جون نزدیکمون شد و گفت: آروین مامان، شمام بهتره برین خونتون..دیگه دیروقته! خسته این..ما هم داریم کم کم آماده میشیم که بریم..

آروین در حالیکه داشت با حرص سوییچشو تو دستش میچرخوند گفت: نمیشه شمام با ما بیاین؟

لجم گرفت..پسره ی بی لیاقت! انگار میخواد با یه غول بی شاخ و دُم تنها باشه..مگه من چیکارش داشتم..؟ از چی میترسید؟

انیس جون غمگین نگاش کرد..گیسو که جمله ی آروین و شنیده بود نزدیکون شد و با خنده گفت:

مامان انیس بیاد چیکار؟ شما امشب کلی کار دارین با هم..لازمه که تنها باشین...

گیسو با شیطنت خندید..سرخ شدم..چه خوش خیال بود این! آروین از خشم قرمز شد و با حرص زل زد به گیسو..

رایدن سررسید بازوی گیسو و کشید و گفت: بیا بریم انقدر داداش منو حرص نده دختر!

رادین، گیسو رو برد..

آروین با حرص گفت: این گیسو نمیخواد دست از سر ما برداره؟

انیس جون لبخندی زد و گفت: چیکارش داری؟ تو که گیسو رو میشناسی..عادتشه! شیطونه!

آروین با خشم گفت: از وقتی شده زن رادین، بیشتر مزه میپرونه! کاش همون دختر عموم میموند..

پس گیسو دختر عموشم بود! میگم چرا انقدر با انیس جون و آروین صمیمی برخورد میکنه! فکر کنم همش یه سال از عروسیش میگذشت..

انیس جون دستمو با مهربونی گرفت و گفت: راویس جان! آروینمو به تو میسپرم عزیزم..مواظبش باش..تا به این سن رسیده خیلی هواشو داشتم..هم من هم باباش..از این به بعد تو مراقبش باش..

آروین نگاه پر از نفرتی بهم انداخت و رو به مامانش گفت: آدم قحطه منو دست این خانوم میسپرین؟!! من خودم میتونم مراقب خودم باشم مامان!

حرفی نزدم..میدونستم که اگه چیزی بگم بیشتر آروین و عصبی میکنم..اما دلم خیلی شکست..چقدر شرایطم بد بود..

به انیس جون لبخندی زدم تا خیالش راحت باشه..من و آروین از همه خدافظی کردیم و به سمت خونه ی جدید و مشترکمون!!! حرکت کردیم..

آروین بی توجه به حضور من، آهنگا رو عوض میکرد و بالاخره یکی و انتخاب کرد..بازم غمگین! اه..این تا امشب منو دق بده ول نمیکنه!

با دیدن اخمام، پوزخندی زد و صدای آهنگ و زیاد کرد..لعنت به تو!

از ناراحتی داشتم آتیش میگرفتم..شیشه رو پایین کشیدم تا یه کم آروم شم ..صدای امیر علی تو فضا پخش بود..

آرامش عجیبی تو صداش بود و دوسش داشتم..اما نه برای امشب...!

به خونه رسیدیم..یه خونه ی یه طبقه، با نمای سفید-مشکی..!

آروین با ریموت، در پارکینگ و باز کرد و ماشین و پارک کرد..بدون اینکه محلم بزاره راه افتاد..خیلی لجم گرفت..

با وجود لباس سنگین و مزخرفی که تنم بود اما بخاطر تاریکی ،حیاط بزرگی که خونه داشت و ترسی که من از تنهایی و تاریکی داشتم، مجبور شدم عین بچه اردکایی که پشت سر مامانشون راه میرن دنبال آروین راه برم..

انگار گذاشته بودن دنبالش، چنان با عجله راه میرفت که به ترسناک بودن خودم شک کردم! والا! روح که دنبالش نمیومد..

بالاخره رسیدیم به در اصلی! چقدر راه بود..اوووف...از بس راه رفته بودم اونم با چنین لباس بزرگ و سنگینی، نفس نفس میزدم..

آروین بی توجه به صدای نفسای تندم، کلیدشو در آورد و در رو باز کرد بدون اینکه تعارفی بکنه، زودتر داخل شد و لامپای خونه رو روشن کرد معلوم نیس انیس جون اینو چطوری تربیت کرده!

صندلای سفید و پاشنه 10 سانتیمو با اعصابی خراب، پرت کردم گوشه ی جا کفشی..ایشش کلافم کرده بود..پاهام خیلی درد میکرد..

زیادی باهاشون راه رفته بودم..داشتم از درد پام ناله میکردم که سرمو بلند کردم و چشمم به خونه افتاد..

کفم برید...اوووووووه...چی بود!!! درد پاهام یادم رفت..غرق خونه بودم..

آروین تا حالا نذاشته بود من پامو بزارم اینجا، البته خودمم هیچ ذوقی نشون نداده بودم..

جهیزیمو شیرین و گیسو چیده بودن! با هیجان و ذوقی کودکانه، تک تک اتاقا و آشپزخونه و هال و سرویس بهداشتی و دید زدم..

خیلی خوشم اومده بود..رنگ دیوارای پذیرایی، کرم قهوه ای بود .دوتا اتاق خواب ، روبروی هم داشت..یکی از اتاق خوابا که یه تختخواب دونفره توش بود، رنگ کاغذ دیواریش صورتی بود و کل وسایلش به رنگ، بنفش و سفید بود.

.رنگش خیلی آرامش بخش بود..

اتاق خواب بعدی هم ، تختخوابی یه نفره توش بود..کل وسایل داخل اتاق و رنگ کاغذ دیواریاش سبز کمرنگ بود..

پذیراییش که محشر بود..مبلای خوشگل کرم رنگی که به سلیقه ی شیرین خریده شده بود به صورت ال چیده شده بود..

گلدون بزرگ و خوشگلی پر از گلای مصنوعی رز قرمز، کنار ال ای دی مشکی رنگ خودنمایی میکرد..

حسابی همه جا رو دید زده بودم..رو دیوار هال، تابلو فرشی بزرگ از یه طبیعت زیبا، به چشم میخورد..

چند تا مجسمه هم گوشه ی هال گذاشته شده بود..البته مجسمه ها یه کم مشکل منکراتی داشتن! لبخندی زدم..

آروین بی توجه به چشمای پر ذوق و خوشحال من، روی مبل لم داد و گره ی کراواتشو شل کرد..خسته و کلافه بود..

کتشو درآورد و روی دسته ی مبل کناریش پرت کرد...

چه عروس بی ذوقی بودم من! درست شب عروسیم باید خونمومیدیدم؟!! نمیدونستم باید چیکار کنم..روبروی آروین رو مبل نشستم..

آروین گوشه ی چشاشو محکم با دستاش فشار داد..بعد به من خیره شد پوزخندی زد و گفت:

قصد ندارین لباس سپید عروسیتونو در بیارین؟!

آخ که اگه جرئتشو داشتم گردنشو میشکوندم! تا کِی میخواست کنایه بارم کنه؟

با لج گفتم: نــــــــــه!

اخماش رفت تو هم! خوب میدونستم که از حاضر جوابی متنفره! هر چی بود، ته تغاری و عزیز کرده ی خونوادشون بود و طاقت گستاخی و نداشت..

با خشم گفت: برو تو اتاق و این لباس مسخره رو از تنت در بیار! اصلاً خوشم نمیاد از این مراسم مسخره چیزی باقی بمونه!

با حرصی که تو صدامم آشکار بود گفتم: مراسم مسخره؟!! برات متأسفم!

خواستم بلند شم که با لحن جدی و عصبیش گفت: پس چی خیال کردی؟ هان؟ فکر کردی عاشق و سینه چاکت بودم که حاضر شدم باهات ازدواج کنم؟ تو با من بازی کردی راویس! هم با من هم با خونوادم..تو غرور خونوادمم خورد کردی.

.یه جوری ازت انتقام میگیرم که نابود شی..لیاقتت همینه! فکر کردی یام میره چی به سرم آوردی؟ فکر کردی اشکای مامانم یادم میره؟

با بغض گفتم: چی میخوای از جونم؟ چرا دست از سرم برنمیداری؟

آروین خنده ی بلندی از رو عصبانیت کرد..واقعاً ترسیدم ..وقتی خندش تموم شد گفت: حالا حالاها من و تو با هم کار داریم خانوم زرنگ! بهت نشون میدم که من کیَم و چه شوخی و بازیه مسخره ای با من شروع کردی..زندگیو برات جهنم میکنم! . یه جهنم واقعی!

دیگه طاقت نیاوردم..نمیخواستم جلوی آروین گریه کنم..اون همینجوریشم نزده میرقصید!

با سرعت به اتاق خوابی که تختخواب دو نفره توش بود رفتم و در رو قفل کردم..

رو تخت دراز کشیدم و زار زدم..این حق من نبود!! منم بازیچه بودم...من بی تقصیر بودم..!!

فصل دوم*** کش و قوسی یه بدنم دادم..چشمامو مالیدم..نگام رو لباس عروسم که دیشب درِش آورده بودم و لبه ی تخت انداخته بودم، ثابت موند.. پوزخندی زدم..چه شب عروسی باشکوهی! خدا امروز و به خیر کنه..چشمام هنوزم از گریه ی دیشب میسوخت.. خودمو تو آینه نگاه کردم..صد رحمت به روح! رنگم حسابی پریده بود..حالا هر کی ندونه فکر میکنه از درد زیاد بوده!! نیشخندی زدم.. موهام ژولیده و به هم چسبیده بود..دیشب وقت نکردم برم حموم..انواع و اقسام ژل مو و واکس مو و هزار کوفت و زهرمار دیگم به موهای نازنین و عسلی رنگم زده بودن.. با چه بدبختی ای دیشب اون گیرا و تاج و از رو موهام کندم..اوووف! موهامو شونه زدم..رنگشو خیلی دوس داشتم..تونسته بودم از رو ژورنالی که زن آرایشگر بهم داده بود رنگ عسلی و انتخاب کنم.. عاشق این رنگ بودم..رنگ چشای آروین! با آوردن اسمشم تنم لرزید.. از اتاق اومدم بیرون..وارد هال شدم..آروین بیدار شده بود تی شرت سبز کاهویی تنگی تنش بود..کت و شلوار خوش دوخت دیشبش رو مبل افتاده بود..میخواست نشون بده که تا چقدر از دیشب بیزار بوده.. چشماش از بیخوابی سرخ شده بود..اون چرا نخوابیده بود؟ اون که با شکستن دل من باید عشق دنیا رو میکرد؟ برای خودش قهوه ریخته بود و داشت با کیک میخورد..انگار نه انگار منم تو این خونه آدمم!! خواستم حرفی بزنم..که متوجه نگاه های غضبناکش شدم.. _ چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ فنجان قهوشو طوری پرت کرد کف آشپزخونه که هزار و یه تیکه شد..اینم کنترل اعصابشو نداره ها! داد زد: برو لباستو عوض کن..نکنه فکر کردی اومدی خونه ی خالت؟! به لباسم نگاه کردم..یه تاپ مشکی و تنگ پوشیده بودم با یه شلوارک سفید..از تعجب کم مونده بود شاخ دربیارم..وا..این کجاش دعوا داشت؟ حالا هر کی نمیدونست فکر میکرد من چی پوشیدم که این قاطی کرده!! وقتی دید زل زدم بهش ..عصبی تر شد و داد زد: نمیشنوی چی میگم؟ برو لباستو عوض کن.. با بی خیالی داخل آشپزخونه شدم و مشغول ریختن قهوه برای خودم شدم و گفتم: من که از حرفات سردرنمیارم.. داشتم قهوه جوش و میذاشتم رو گاز، که از پشت بازوم به شدت کشیده شد..خل شده بود..قهوه جوش از دستم افتاد و پخش زمین شد.. از عصبانیت داشت نفس نفس میزد..واقعاً روانی شده بود..خشم از چشاش میبارید.به سختی از لابلای دندونای به هم قفل شدش گفت: فکر کردی میتونی با پوشیدن چنین لباسایی منو خام کنی و کاری کنی که بهت دست بزنم؟ نه خانوم! من عقده ی این چیزا رو ندارم..ازتوام تا حد مرگ متنفرم و مطمئن باش نمیرسه روزی که بهت دست بزنم..لیاقتشم نداری... .پس برو لباستو عوض کن تا قاطی نکردم.. واقعاً درموردم اینطوری فکر میکرد؟ که من میخوام تحریکش کنم تا باهام...اوووف..خودشیفته! از ترس زبونم بند اومده بود.. آب دهنمو قورت دادم و گفتم: مگه..مگه لباسم چشه؟..من همیشه همین مدلی لباس میپوشم.. آروین فشار دستشو رو بازوم بیشتر کرد..خیلی دردم اومد..وحشی شده بود.. با خشم گفت: تو خونه ی بابات هر غلطی میکردی به من مربوط نیس..اینجا خونه ی منه و این من هستم که میگم چی بپوشی و چی نپوشی.. انقدر عصبی بود که ترسیدم سر به سرش بزارم..چند دیقه ای با خشم تو صورتم زل زده بود بعد که یه کم آروم شد بازومو ول کرد و گفت: زود عوضش کن! از اینکه بخوام تو سری خور باشم بیزار بودم اما خب..خیلی قیافش ترسناک شده بود..بدون اینکه حرفی بزنم به اتاق خوابی که مال من شده بود رفتم..اشکام راه گرفت.. این چه زندگی ای بود که حتی حق نداشتم اونطوری که دوس دارم لباس بپوشم؟!! اینم از روز اول!! خیر سرم تازه عروس بودم!! از تو کمد، تی شرت صورتی رنگی در آوردم..بهم زیادی گشاد بود و تو تنم زار میزد.. خودمو تو آینه نگاه کردم..بغض کرده بودم! من تو خونه ی بابام خیلی راحت بودم و هر چی دستم میومد میپوشیدم..اما از اینکه آروین لباس پوشیدنمو پیش خودش اونطوری تعبیر میکرد به همین راضی بودم..عجب موجودی بود! فقط میخواست با من سر هر چیزی دعوا راه بندازه ورو مخم، دراز نشست بره! میخواست زخم رو دلشو آروم کنه! با آزار دادن من!! برگشتم آشپزخونه..لبخند پیروزمندانه ای رو لباش بود..از آشپزخونه بیرون اومده بود و روی مبل لم داده بود و تی وی میدید.. حواسم به تیکه های فنجان شکسته شده نبود! پام رفت رو یه تیکه ی تیز! خون غلیظی از پام اومد.. با ناله گفتم: آخ پام..!! نگام کرد..هیچ نشونه ای از نگرانی تو صورتش معلوم نبود.. با خونسردی در حالیکه چشاش رو صفحه ی تی وی قفل شده بود گفت: سریع ببندش خونه رو به گند نکشی! بغض کردم..نگران خونه ش بود؟؟!! پس من چی؟ کشک بودم این وسط؟ چقدر بی توجهیش داشت لهم میکرد..لنگون لنگون داخل آشپزخونه شدم مراقب بودم که پای خونیمو زمین نزارم.. جعبه ی کمکای اولیه رو از تو کابینت برداشتم..حالا خوبه شیرین جای اینو بهم گفته بود! انگار اونم میدونست این خونه بیشتر شبیه میدون جنگه و این چیزا لازم میشه! با هر زحمتی بود پامو پانسمان کردم..خداروشکر زخمش سطحی بود! بلند شدم و تیکه های شکسته ی فنجون و با جارو و جمع کردم و تو سطل آشغال ریختم.. تقصیر اون بود که فنجونشو شکونده بود و پای من اینطوری زخمی شد..باید ازم عذرخواهی میکرد.. عذرخواهی؟!! هه..چه رویای محالی! میدونستم امروز مرخصی داشت و خونه بود! سوهان روح من! حوصله ی کنایه زدناشو نداشتم.. یه صبحونه ی سرسری خوردم و برای اینکه بازم مجبور نباشم با آروین همصحبت شم به اتاق برگشتم.. موبایلم زنگ میخورد..قبل اینکه قطع شه جواب دادم.. _ الو بله؟ انقدر عجله ای جواب دادم که نگاه نکردم ببینم اسم کی رو ال ای دی گوشیم حک شده بود.. _ الو و مرض! حُناق! مُردی؟ میدونی چقدر زنگ زدم..؟ آی جونم! مونا بود...چقدر دلم براش تنگ شده بود..ذوق کردم و با هیجان گفتم: _ وایـــــــــی سهلااااااام مونایی..چطوری؟ _ مرض و سلام.. _ خب ببخشید..تو آشپزخونه بودم نشنیدم صدای گوشیمو.. _ اوکی بخشیدم..خوفی تربچه؟ _ تربچه تویی بیشور..خوبم..چرا دیشب نیومدی؟ _باور کن تولد خواهر شهریار بود..نشد نریم..شهریار و که میشناسی رو خونوادش خیلی حساسه! خوش گذشت؟ _ چی؟ _ دیشب دیگه خنگ! پوزخندی زدم اما سعی کردم از لحنم چیزی نفهمه.. _ آره خیلی! _ کوفت و خیلی! چه خوششم اومده.. خندیدم..مونا دوست خیلی فابم بود..وقتی تازه دانشگاه تهران قبول شدم اولین نفری بود که باهاش دوست شدم و همیشه باهام بود.. _ از ساحل شنیدم پسر خوشگل و خوش تیپی و تور زدی شیطون..! _ آره دیگه! _ خیلی زود ازدواج کردیا..تا من یه دو ماه با شهریار رفتم ماه عسل، تو هم عقد کردی هم عروسی! زبل شدیا.. _ هول هولکی شد..آروین عجله داشت.. _ آخییی بچم طاقت یه لحظه دوریتو نداشته! کاش اینجوری که مونا میگفت، بود! _ شهریار چطوره؟ _ اونم خوبه..وقتی شنید عروسی کردی ماتش برد..میگفت راویس چه زبل شده! تا ما دوماه رفتیم ازدواج کرد! _ شهریار فکر کرده ترشیده بودم و مونده بودم رو دست بابام! _ نه خب..ولی حق داره! منو که یادته خودمو کشتم تا شهریار گیرم اومد..تو این قحطی شووور! اما تو در عرض 2ماه..ایول داری راویس.. دوس نداشتم این بحث کِش پیدا کنه..سعی کردم بحث و عوض کنم.. _ از بچه های دانشگاه خبر نداری؟ _ تو که مدرکتو گرفتی دیگه کنکورارشد ندادی که بیای..همه قدیما اکثرشون هستن..چند تا شهرستانی جدیدم داریم تو کلاس! همه سراغتو میگیرن.. تینا رو یادته؟ _ تینا؟!! اوووممم..بهادری؟ _ آره خودش! بالاخره با مهبد ازدواج کرد.. _ بابا اون که از اون اولش معلوم بود مال همَن! ندیدی چطوری سر کلاسا میچسبیدن به هم..؟ _ آره..اما بابای تینا راضی نبود..که راضی شد..ماه عسل رفتن ترکیه..عروسی نگرفتن! _ چه خوب! پس تینام مزدوج شد.. _ اوووی راویس! فکر نکنی چون مزدوج شدی باید قید منو بزنیا..به جون شهریار بخوای بی محلی کنی، حالتو بد میگیرما! _ باشه بابا..چرا جوش میاری؟ دیوونه من به جز تو و شیرین کسی و تهران ندارم.. _ شوهر جونتو از قلم انداختی.. _ خب غیر از آروین! _ عوضی چه اسم ناناسی هم داره! بلند خندیدم..مونا یه درصدم آدم نشده بود..همیشه همینطوری برای پسرای خوشگل و خوش اسم غش و ضعف میرفت..فکر میکردم عروسی کنه آدم میشه..عروسی نگرفته بود. .فقط یه مراسم عقد ساده بعدشم که 1ماه و خورده ای رفت کیش ماه عسل، و چند هفته ای هم رفتن ایلام پیش خونواده ی شهریار..شهریار ایلامی بود..همکلاس من و مونا بود..از همون ترم اول..چشمش دنبال مونا بود و چند باریم پررو بازی درآورد که مونا شدید حالشو گرفت.. بخاطر اینکه کلاساش با مونا یکی باشه شماره دانشجویی و رمزشو حفظ کرده بود و میرفت میدید مونا چه درسایی و گرفته اونم همونا رو میگرفت..البته بعد که با مونا نامزد شدن اینا رو بروز داد و منو مونا چقدر خندیدیم بهش! همیشه فکر میکردیم آقا علم غیب داره!! اوووف... _ یه روز میام دیدنت..دوس دارم شوهرتم ببینم..ببینم راویس! خیلی دوسِت داره نه؟ لبخند تلخی زدم..کاش مونا همه چیز و میدونست با حسرت گفتم: خیلی زیاد! _ بایدم دوسِت داشته باشه! دختر از تو بهتر گیرش نمیومد..نه تا حالا با کسی بودی نه هیچی! تو رو رو هوا میزدن.. _ خب شهریارم که برای تو میمیره.. _ اونکه گربه ی دم حجله ی خودمه! خندیدم..مونا وقتی بود تموم غم و غصه هام یادم میرفت.. _ اوووووپس..دختر من باید برم جایی..این شهریار گیر داده بریم پارک..بعداً میبینمت قربونت برم.. _ باشه گلم..به شهریارم سلام برسون..بای.. _ اوکی حتماً بای.. گوشیمو قطع کردم..کاش مونا الان پیشم بود..! به ساعت دیواری اتاق نگاه کردم..اوووه داشت ظهر میشد..باید یه فکری به حال ناهار میکردم.. به سمت آشپزخونه رفتم..آروین همچنان رو کاناپه ی لم داده بود و تی وی روشن بود..من نمیدونم این خسته نمیشد؟ میخ شده بود جلوی تی وی.. دوس داشتم اولین ناهار مشترکمون، با سلیقه و خوشمزه درست شه..هوس ماکارونی کرده بودم..جرئت نداشتم ازش بپرسم ماکارونی دوس داره یا نه؟..مثل بلانسبت سگ، پاچه میگرفت.. بی خیال نظر سنجی شدم و مشغول آشپزی شدم..حس خانومای کدبانو رو داشتم..جوگیر شده بودم دیگه! بالاخره بعد از گشت و گذار تو کابینت و یخچال، مواد مورد لازممو پیدا کردم و مشغول شدم! غذا درست کردن تو ظرف و ظروف جدیدم عجیب حال میدادا..اصلاً آدم حال میکرد..همه چی نو بود.. غذا آماده شد..سالادم درست کردم.. میز و خوشگل چیدم..پوشالای رنگی هم لابلای ظرفای غذا گذاشتم..دیس ماکارونی و با گوجه فرنگی های ریز تزیین کردم..دیس و وسط میزگذاشتم و گفتم: آروین! بیا ناهار.. به پذیرایی نگاه کردم..بدون توجه به من، هنوز پای اون تی وی لعنتی لم داده بود..دوس داشتم تی وی و روی سرش خورد کنم! دوباره صداش زدم..از رو کاناپه بلند شد..نیشم باز شد..بالاخره مَرده و نمیتونست جلوی شیکمشو بگیره و باید از راه شکم وارد میشدم.. خونسرد نگام کرد و رفت به سمت تلفن..گوشی و برداشت و بعد از چند لحظه گفت: سلام خسته نباشید..یه پرس کوبیده میخواستم..اشتراک 490..به اسم آروین مهرزاد..ممنونم.. گوشی تلفن و سرجاش گذاشت..برگشت نگام کرد..وقتی قیافه ی متعجبمو و دید پوزخندی زد و رفت سرجاش نشست.. لجم گرفت و گفتم: من غذا درست کردم..دوساعته تو آشپزخونم! صدای سرد و بی تفاوتش اومد: مگه من بهت گفتم غذا درست کنی؟ خودت درست کردی خودتم بخورش..به من مربوط نیس.. _ نمیشه بیای، اولین ناهار مشترکمون و با هم بخوریم..؟ _ لطفاً از این لوس بازیای بعد از عروسی درنیار که خوشم نمیاد..من بمیرمم با تو غذا نمیخورم.. بغض کردم..من این همه زحمت کشیده بودم! به حالت قهر به اتاقم رفتم و در رو محکم کوبیدم..نه خیــــر! این آروین به هیچ صراطی مستقیم نبود..حرف، حرفِ خودش بود فقط! چه زندگی ای داشتم من! همه ی دخترا از روز اول بعد از عروسیشون به خوبی و خاطره انگیزی یاد میکردن.. یادم میاد ساحل،همکلاس مشترک من و مونا،وقتی تازه عروسی کرده بود از خاطرات روز بعد از عروسیش میگفت که چطوری غذا رو سوزونده و شوهر بیچارش با، به به و چه چه خورده! کلی هم منو مونا خندیدیم..اما من! هیچ خاطره ی خوبی نداشتم..اگه بخوام تعریف کنم، باید چی رو تعریف کنم؟ بگم روز بعد از عروسیم، داد زد سرم که تاپ نپوش..یا بگم ناهار درست کردم اما رفت کباب سفارش داد؟؟ پوفی کشیدم..خیلی گشنم بود..ته دلم قار و قور میکرد..آروین داشت بدجوری لهم میکرد..براشم مهم نبود..چون تا حدودی حق و بهش میدادم زیاد باهاش لج نمیکردم و سعی میکردم عصبیش نکنم.. اما خدا کنه باهام کم کم راه بیاد..قبل اینکه از دستش سکته کنم! صدای زنگ تلفن اومد..بعد از چندبار زنگ زدن صدا قطع شد..معلوم بود آروین جواب داده.. از اتاق بیرون اومدم..به من چه که اون نمیخورد! به درک! خودم تنهایی میخوردم..گشنم بود خب! آروین داشت با تلفن حرف میزد..ظرف یه بار مصرف کوبیده و ماست موسیر و نوشابه ی زرد رنگش رو میز وسط هال بود.. بی توجه به آروین، به سمت آشپزخونه رفتم..به دیس ماکارونی نگاه کردم..بخاری که تا چند دیقه پیش از توش بلند میشد دیگه دیده نمیشد..معلوم بود که سرد شده..باز هر چی بود از گشنگی بهتر بود.. لبخند رو لبام ماسید..براش زحمت کشیده بودم..حیف بود اینطوری شه!
جلوتر رفتم و رو صندلی نشستم..مدل ماکارونی که داخل دیس کشیده بودم..فرق کرده بود! چند تا گوجه فرنگیای روش کم شده بود و از خود ماکارونی هم کم شده بود و با ناشی گری مخلفات ماکارونی هم نصف شده بود.. با حدس اینکه، آروین شکمویی کرده و چند قاشق از ماکارونیم نوش جان کرده، لبخند رو لبام پیدا شد..ا گر چه شاید، همش فکر و خیالِ من بود..اما هر چی بود خوشحالم کرد و تونستم با شادی، غذامو بخورم.. چی میشد یواشکی نمیخورد و میومد مثل آدمیزاد با هم اولین ناهار مشترکمون و کوفت میکردیم؟!! انقدر سخت بود؟؟ اولین چنگالمو که پراز رشته های دراز و زرد رنگ ماکارونی کردم و گذاشتم تو دهنم..اوووممم خیلی خوشمزه شده بود! بابا همیشه از دستپختم تعریف میکرد..بعد از اینکه شیرین ازدواج کرد و اومد تهران، من برای بابا تو شیراز غذا درست میکردم..همه ی غذاها رو بلد بودم از صدقه سری شیرین درست کنم..الحق که غذاهام خیلی خوشمزه میشد.. هر چند اولاش غذاهای شور و شفته و بدمزه به خورد بابای بیچارم میدادم و طفلی صداش درنمیومد اما کم کم یاد گرفتم و کدبانو شدم.. تماس تلفنی آروین تموم شد..اومد آشپزخونه و به اپن تکیه داد و گفت: شب دعوتیم! ابروهامو بالا زدم و گفتم: کجا؟ _ خونه ی رادین؟ _ به مناسبت؟! با کلافگی گفت: از این رسم و رسومات الکی و مزخرف دیگه..چی میگن بهش؟ آها پاگشا.. _ به این سرعت؟ لااقل میذاشتن چند روز بگذره.. اخم کرد و گفت: اصول دین میپرسی؟ حالا فکر میکنن دیشب چی شده و ماچقدر حال کردیم و یه شب رمانتیک و خاطره انگیزی بوده برامون، خواستن جشن بگیرن ! پوزخندی که گوشه ی لبش بود شدید آزارم میداد..میخواست بره که گفتم: نمیخوری؟ خوشمزه شده ها.. آروین نگام کرد و گفت: یه کمی بی نمک شده فقط! نگاش کردم..ماتم برد..تازه خودش فهمید چه سوتی ای داده.. اخماش غلیظ تر شد و با تته ته گفت: از شکلش معلومه که بی نمکه دیگه! خودشم ندونست چی گفت! فوری رفت تو هال..لبخندم غلیظ شد..پس حدسم درست بود!! آقا میل کرده بودن! آخ که چقدر حال کردم.. دوباره چنگالمو تو ماکارونی فروبردم و مزه مزه کردم..این کجاش بی نمک بود؟! شایدم بود.. یاد مهمونی امشب افتادم..حوصله ی اخمای رادین و نداشتم..از من خوشش نمیومد..شاید چون ناراحتیه آروین و دیده بود از من متنفر شده بود.. نفرت و بی محلی آروین کم بود حالا باید اخمای رادینم تحمل میکردم!! از جام بلند شدم..سیر شده بودم..ماکارونی باقیمونده رو تو قابلمه ی روی گاز، خالی کردم و ظرفا رو شستم..غذا خوردن آروینم تموم شده بود.. اومد تو آشپزخونه رو ظرف یه بار مصرف غذاشو انداخت تو سطل زباله! حداقل یه تعارف نکرده بود که کباب میخورم یا نه! هر چند لبم نمیزدم اما خب..قاشق و چنگالشو سرسری زیر سیر آب گرفت و رفت! این کارش نشون میداد که بین خودم و خودش باید یه خط درشت و پررنگ بکشم..هر کی باید کاراشو خودش انجام بده..دلم گرفت! مگه زندگیمون مشترک نشده بود..پس این همه جداسازی برای چی بود؟!! اصلاً با این اخلاقای قربونش برم ناز و با محبت آروین حوصله ی مهمونی رفتن و نداشتم! اما اینم مطمئن بودم که اون از من کلافه تره! همین که تو خونه ش منو تحمل میکرد خیلی بود! صدای تلفن دوباره بلند شد..اووف عجب صدای نکره و زشتی داشت! یادم باشه صداشو عوض کنم.. قبل از اینکه صداش گوشمو کر کنه جواب دادم.. _ الو؟ _ الو؟ راویس سلام.. _ شیرین تویی؟ سلام خواهری...خوبی؟ _ مرسی خوبم..تو چطوری؟ زنگ زدم حالتو بپرسم.. _ لطف کردی..منم خوبم! _ آروین چطوره؟ ناخودآگاه نگام به اروین افتاد..فارغ از هر چیزی خواب بود..چقدر مظلوم و ناز بود تو خواب! اصلاً انگار نه انگار که این همون آروینه که داشت برای تاپ پوشیدنم منو میکُشت! صدای شیرین اومد.. _ الو؟ راویس گوشی دستته؟ _ آره آره دستمه..چی میگفتی؟ _ زنگ زدم ببینم واسه شب گیسو دعوتتون کرده؟ _ آره رادین زنگ زد فکر کنم..به آروین گفت..شمام هستین؟ _ آره.. _ بابا برگشت شیراز؟ _ آره صبح زود رفت..هر کاریش کردم واینساد..راویس؟ _ جونم؟ _ تو خوبی؟ _ مگه قراره بد باشم؟ خوبم! _ آخه صدات خیلی غمگینه..میدونم که زندگی با آروین یه جورایی سخته..اما کم کم عادت میکنی.. زیر لب گفتم: کاش میتونست طلاقم بده! _ چیزی گفتی؟ _ نه چیز خاصی نبود.. _ باشه..مواظب خودت باش..شب میبینمت عزیزم..خدافظ.. _ باشه..به آقا آرسامم سلام برسون خدافظ.. گوشی و قطع کردم..به آروین نزدیک شدم..ریموت ماهواره رو سینش بود..ریموت و از رو سینش برداشتم و تی وی و خاموش کردم.. دکمه های لباسشو باز کرده بودوومعلوم بود که عادت نداره تو خونه لباس بپوشه! هوای اتاق یه کم سرد بود..نمیدونم چرا نگرانش شدم که سرما بخوره..هر چی بود شوهرم بود.. به اتاق خودم رفتم و پتو مسافرتی صورتی رنگی و آوردم و رو بدنش کشیدم..نمیگم عاشقش بودم...اما ازش متنفرم نبودم..دوسش داشتم. حالا جدا از اخلاق بدش با من ،.پسر جذاب و خوشگلی بود..نگام به حلقه ی دست چپش افتاد.. هنوز دستش بود!! فکر میکردم همون دیشب، هزار تا سوراخ سمبه قایمش کرده..نیشم وا شد.. فقط دنبال یه چیزی بودم که الکی دلمو خوش کنم که ممکنه آروینم منو دوس داشته باشه! اما...امکان نداشت..با حرکات صُبش! عمراً! 
  به اتاقم برگشتم..حوصلم بدجور سر رفته بود..از زندگی دلسرد شده بودم..اما تازه این اولش بود..رو تخت دراز کشیدم و خوابیدم..! ** با صدای تقه ای به در اتاق زده شد چشامو باز کردم..خوابم تقریباً سبک بود خیلی زود با کوچیکترین صدایی بیدار میشدم.. _ کیه؟ چه سؤال احمقانه ای!! خب خنگ خدا، غیر از آروین میخواستی کی پشت در باشه؟! روح که نیس.. در آروم باز شد..آروین چراغ و روشن کرد چشماش پف کرده بود معلوم بود اونم الان بیدار شده.. _ پاشو باید حاضر شیم بریم..داره کم کم دیر میشه! نگاش کردم..اصلاً یادم نبود شب دعوتیم خونه ی رادین! به ساعت دیواری زل زدم..اوه اوه داشت دیر میشد.. گفتم: الان زود حاضر میشم.. آروین حرفی نزد و رفت.موهامو شونه زدم و با گل سری بالا جمعشون کردم..شروع کردم به مراحل خوشگل سازی! اصلاً دوس نداشتم جلوی خونواده ی مهرزاد، دختری زشت و بدتیپ جلوه بدم..دوس داشتم اگر چه انتخاب هیچکدومشون نبودم اما لااقل اگه زمانی قبلاً تصمیم میگرفتن برای آروین زن انتخاب کنند..بازم دست رو من میذاشتن! دوس داشتم جلوی آروینم زیبایی هامو که مونا هم همیشه ازش حرف میزد نشون بدم..بعد از یه ربع، آرایش صورتم تموم شد..ملایم و دخترونه! از آرایشایی که چهرمو تغییر بده و بزنه تو چشم، زیاد خوشم نمیومد مگه اینکه شرایط طوری باشه که بخوام اون مدلی آرایش کنم.. رژ لب کرم رنگمم رو لبم مالیدم..یه کت و دامن مشکی با نوارای قرمزی که کناراش به صورت اُریب خورده بود و انتخاب کردم وکتشو پوشیدم و دامن و هم تو کیفم گذاشتم تا اونجا بپوشمش... دامنم زیاد کوتاه نبود و ساق پای خوش تراش و سفیدمو به خوبی نشون میداد..صندلای قرمزآتیشیمو هم پام کردم..مانتوی سفید رنگمو با شلوارزاپ دارمو تنم کردم و یه شال حریر قرمز- مشکی هم سرم انداختم و از اتاق اومدم بیرون.. آروین که تازه از حموم اومده بود جلوی آینه قدی وایساده بود و داشت موهاشو با سشوار خشک میکرد.. _ حاضر نشدی هنوز؟ _ مگه تو حاضر شدی؟ نگام کرد..چشاش 4 تا شد..زیر لب گفت: من فکر میکردم کارت زیاد طول میکشه! واسه همینم کارامو اسلُموشن انجام دادم.. گفتم: من همیشه زود حاضر میشم.. دوباره مشغول خشک کردن موهاش شد و گفت: همیشه وقتی با مامان قرار بود جایی برم یه ساعت حاضر شدنش طول میکشید..منم فکر کردم که اون که سن و سالی ازش میگذره اونقدر طول میداد حتماً تویی که مثلاً تازه عروسم هستی دیگه سه ساعتی طول میدی! از حرفش خوشم اومد..حس کردم داره ازم تعریف میکنه..نیشم وا شد..بی جنبه بودم دیگه! _ باید چند دیقه صبر کنی تا کارم تموم شه! _ باشه! من مشکلی ندارم.. نمیخواستم الکی بهش گیر بدم..بالا تنه ش لخت بود..هنوز لباسی نپوشیده بود..منم که بی جنبه! چشام رو بالا تنه ی لختش ثابت موند.. بدنش واقعاً خوش استایل بود..کمر باریک و بازوهای خیلی بزرگ و ورزشکاری داشت..پوستش سفید بود ..نه اونقدی که مثل شیر برنج وارفته باشه...تقریباً روشن بود..محو بدنش شده بودم.. آروین بی توجه به نگاهای خیره ی من، به اتاقش رفت و چند دست لباس آورد و جلوی آینه تک تکشونو پوشید و ژست گرفت.خندم گرفت.. ژستاش دقیقاً مثل مدلینگا بود..همشون خیلی خوشگل بودن و به اندامش خیلی میومدن..اما یکیشون حسابی چشممو گرفت.. چارخونه دار صورتی و مشکی بود..خیلی تنگ بود و وقتی پوشیده بودش کم مونده بود بازوهاش آستینشو جر بده! اما پیرهن و درآورد و یه لباس قرمز گوجه ای انتخاب کرد انگار میخواست اینو انتخاب کنه! داشت دکمه هاشو میبست که فوری گفتم: اون پیرهن چارخونه دار صورتی- مشکیه بیشتر بهت میاد.. چپ چپ نگام کرد..خب مگه چی گفتم؟ بهت خب این زیاد نمیاد؟ با اخم دکمه هاشو کامل بست و گفت: هر چی دلم بخواد میپوشم! مگه تو وقتی لباس انتخاب کردی نظر منو پرسیدی؟ _ خب من تو اتاقم آماده شدم..اگه میدیدی و نظر میدادی بهش توجه میکردم! آروین یقه ی بلیزشو مرتب کرد و گفت: اما من به نظر هیچکس توجه نمیکنم! لبامو محکم به هم فشار دادم..ول نمیکرد که! آخرش سکتم میدی من میدونم..بعد از اینکه با ادکلنش دوش گرفت سوییچشو برداشت و از خونه خارج شد.. منم مثل خانومای خونه، آب و برق و گاز و چک کردم و چراغا رو خاموش کردم و از خونه خارج شدم.. ماشین و از پارکینگ درآورد ..سوار ماشینش شدم..واقعاً با آروین بودن حس خیلی خوبی بهم میداد..جدا از اخلاق گندش، از بس خوشگل و جذاب بود آدم انرژی میگرفت.. پاشو رو پدال گاز گذاشت و ماشین حرکت کرد..صدای مازیار فلاحی تو فضا پخش بود..صداشو خیلی دوس داشتم..آرامش بخش بود..مثل صدای آب دریا، دلنشین بود.. لعنت به من، چه ساده دل سپردم.. لعنت به من، اگر واسش میمردم.. دست منو گرفت و بعد ولم کرد.. لعنت به اون کسیکه عاشقم کرد.. یکی بگه..یکی بگه که ماه من کی بوده؟.. مسبب گناه من کی بوده..؟ سهم من از نگاه تو همین بود.. عشق تو،بدترین قسمتِ بهترین بود.. تو دل بارون، منو عاشقم کرد.. بین زمین و آسمون ولم کرد.. یکی بگه چه جوری شد که این شد.. سهم تو آسمون و سهم من زمین شد.. آروین پنجره ی سمت خودشو تا نصفه پایین کشید و آرنجشو به صورت قائم لبه ی پنجره گذشاته بود..باد به موهای مشکی رنگش میخورد و یه دسته ای هم از موهاش رو پیشونیش ریخته بود و قیافشو خیلی جذاب تر میکرد.. صدای آروین اومد: دلم نمیخواد امشب، جلوی بقیه بحثمون بشه..بهتره مثل یه زوج خوشبخت رفتار کنیم.. _ چرا؟ _ چی چرا؟ _ چرا باید نقش بازی کنیم؟ اونا که همه چیز و میدونن.. _ چون من میگم! تو از وضع قلب مامانم خبر داری نه؟ _ خب..یه چیزایی گیسو بهم گفته.. _ پس بزار من کاملش کنم! مامانم و اندازه ی زندگیم دوس دارم و یه تارموشو به کل دنیا نمیدم..حاضرم هرکاری کنم تا یه خم به ابروشو نبینم.. همین ازدواج تلخ و مزخرفمونم بخاطر مامانم مجبور شدم قبول کنم..حالا تو مخت فرو کن که دلم نمیخواد با دیدن بدبختی و زندگیه به ظاهر خوب و شیرینم غصه بخوره..باید همه چی جلوش خوب نشون داده بشه! 2بار تاحالا قلبشو عمل کرده و هر هیجان و استرس و شوکی براش مثل سَمه! متوجه شدی؟ _ اوهوم! تو دلم به این همه عشقی که آروین به مامانش داشت حسودیم شد..کاش واقعاً آروین منو دوس داشت و مجبور نمیشدیم جلوی بقیه فیلم بازی کنیم.. بالاخره به خونه ی ویلایی و مدرن رادین رسیدیم..از ماشین پیاده شدم..آروینم پیاده شد و دزدگیر ماشین و زد.. آروین دکمه ی آیفن و فشار داد..آیفنشون تصویری بود و بدون هیچ حرفی با صدای تیک، در باز شد.. خواستم برم که آروین بازومو کشید و منو عقب برگردوند و گفت: حواست باشه که دوس ندارم امشب کسی متوجه دلخوری و کدورت بینمون بشه ..همه چیز شیک و رمانتیک..اوکی؟ سرمو به نشونه ی تأیید و قبول حرفاش تکون دادم..بازومو ول کرد و جلو از من راه افتاد..چی میشد بازومو میگرفتی با هم میرفتیم.. اینطوری تازه عاشقونه ترم میشد..اما من باید لمس بدنم توسط آروین و با خودم به گور میبردم..اون به جز مواقعی که عصبیه به من دست نمیزد. داخل شدیم..اوه..چه خبر بود! همه اومده بودن و منو آروین تقریباً آخرین نفر بودیم..بعد از کلی سلام و احوالپرسی که کم کم پاهام داشت خشک میشد و سرمم از بس تکونش داده بودم داشت از جا کنده میشد.. به همراه آروین روی مبلی دونفره نشستیم..تازه تونستم بقیه رو ببینم..شیرین و آرسام خیلی مظلومانه گوشه ای نشسته بودن..شیرین یه تونیک زیتونی با شال سبز پوشیده بود..آرسامم کت و شلوار توسی رنگش تنش بود.. گیسو خیلی ناز شده بود..بلیز و شلواری مشکی رنگ پوشیده بود موهای لَختشم بدون هیچ دیزاینی ، ساده رو شونه هاش ریخته بود.. بلیزش خیلی تنگ بود به خوبی اندام خوش فرم و کمر باریکشو به نمایش گذاشته بود..رادین بی توجه به من، مشغول گپ زدن با آروین بود.. انیس جون با نگاه مهربونش و لبخندی که گوشه ی لبش بود داشت من و آروین و نگاه میکرد..لبخندی بهش زدم..حتماً از اینکه منو آروین کنارهم نشسته بودیم کلی ذوق زده شده بود..!! پدرجون هم متین و جذاب نشسته بود و مشغول حرف زدن با آرسام بود.. گیسو گفت: راویس جون! بلند شو تو اتاقِ من، لباساتو عوض کن.. به اروین نگاه کردم..محو حرف زدن با رادین بود و اصلاً حواسش به من نبود..از جا بلند شدم و با راهنمایی گیسو وارد اتاقی شدم..گیسو لبخندی زد و گفت: من میرم..توام کارتو انجام دادی زود بیا عروس بانو! گیسو رفت..اتاق خواب مشترکش با رادین بود..اتاق خوشگل و دنجی بود..رنگ دیواراش آبی فیروزه ای بود و تموم وسایلشم ترکیبی بین رنگ سفید و آبی بود..مانتومو در آوردم.. از برخورد آروین بعد از دیدن لباسام میترسیدم..کاش تو خونه نشونش میدادم تا با خیال راحت اینجا لباسامو عوض کنم..اووووف..حوصله ی اخماشو نداشتم..صورتمو تو آینه ی میز توالت گیسو نگاه کردم..چشمم به عکس دونفره ی گیسو و رادین رو میز توالتش خورد..رادین با عشق داشت لب گیسو رو میبوسید.. یه لحظه بهشون حسودیم شد..خوش به حالشون! گیسو شوهر کرده بود منم خیر سرم شوهر کرده بودم!! شوهری که فقط اسمشو به یدک میکشید..! نفسمو پر صدا بیرون دادم و به هال برگشتم.. همه نگاه ها به روی من زوم شد..کنار آروین نشستم..آروین بهم زل زد..اما خیلی زود نگاشو دزدید و به حرفای رادین گوش داد.. حالا نمیشد یه امشب این رادین انقدر فک نزنه! چی میشد میذاشت آروین بیشتر نگام کنه!.. شیرین با تحسین نگام کرد و لبخندی بهم زد..جوابشو با لبخند دادم.. گیسو با سینی پر از شربت آلبالو سررسید..من شربت آلبالو دوس نداشتم..پرتقال دوس داشتم..اما خب زشت بود بگم! گیسو لبخندی زد و خم شد تا شربت بردارم..برداشتم و تشکر کردم..گیسو گفت: خیلی خوش اومدی عزیزم..ماه شدی راویس! واقعاً باید از ته دلم به آروین بخاطره انتخابش تبریک بگم! یخ کردم...حالا خوبه میدونست من انتخاب آروین نبودما..اما چرا اینو گفت؟ مطمئن بودم که قصد مسخره کردن یا طعنه زدن و نداشته! آروین ناراحت به نظر میرسی..اما گیسو به آشپزخونه رفت..در همین لحظه صدای آیفن به گوش رسید..مگه کس دیگه ایم مونده بود؟ تا اونجایی که من خبر داشتم..تکمیل بودیم.. آروین گفت: منتظر کسی هستین؟ گیسو با لبخند سررسید و گفت: خونواده ی خاله اعظمم دعوتن! چون نشده بود برای عروسیتون بیان این شد و که امشب دعوتشون کردم.. آروین آهسته طوریکه فقط من میشنیدم گفت: نمیشد اونا رو دعوت نکنی! اَه.. پس آروین از خونواده ی خاله ش خوشش نمیومد..باید حواسمو خوب جمع میکردم..رادین دکمه ی آیفن و فشار دادو بعد از دقایقی..زنی میانسال و دختر و پسر جوانی سررسیدن.. آروین خیلی سرد باهاشون احوالپرسی کرد..منم به دادن دستی کوتاه اکتفا کردم..بعد از چند دقیقه همه نشستن.. زن که خاله اعظم معرفی شده بود..زنی میانسال و خیلی خوش تیپی بود..موهاشو دودی رنگ کرده بود.. خاله اعظم رو به آروین گفت: هر چند نشد تو مراسم عروسیت باشم..اماخب..آروین جان! امیدوارم هیچوقت از کاری که کردی پشیمون نشی..انیس میگفت زنتو خیلی دوس داری و این شد که هول هولکی عروسی و راه انداختی! پس خاله اعظمم خبر نداشت..دختر جوون با کلی ناز و ادا و عشوه گفت: اصلاً باورم نمیشد اینطوری زن بگیری آروین! انقدر سوت و کور.. حس کردم الانه که آروین مثل کوه آتشفشان، گدازه پرت کنه..خیلی عصبی بود.. گیسو که اوضاع و خراب دید فوری گفت: همچین سوت و کورم نبودا مارال جون! یه شب خیلی به یادموندنی بود..دیشب به همه خوش گذشت.. جای شمام خیلی خالی بود..راستی آلمان خوش گذشت؟ آها پس واسه همین نیومده بودن عروسی! تشریف برده بودن آلمان! پسر جوون که معلوم بود ناز و ادا و عشوه های خواهر و مادرشو نداره گفت: آره خیلی خوش گذشت..جای شما خالی بود خیلی! ایشالا یه قراربزاریم اینبار با عروس خانوم جدید بریم آلمان..راستی آروین اولین روز مشترکتون چطور بود؟ آروین که سعی میکرد به زور لبخند بزنه گفت: خوب بود! مارال مانتوشو درآورد..راحت تر از گیسو بود..دامن کوتاهی تا بالای رونش پوشیده بود با یه تاپ تنگ و خیلی لختیه قرمز! موهای زیتونی رنگشم روی شونه های عریانش رها کرده بود.. .خاله اعظم هم بلیز بنفشی با آستین سه ربع و شلوار برمودای تنگ مشکی رنگی پوشیده بود.. مات تیپ خاله اعظم بودم..با این سن و سال اینطور لباس پوشینش یه کمی مضحک بود.. آروین چیزی در گوش رادین گفت و رادین به مارال نگاه کرد و پوزخندی زد..کاملاً دستگیرم شده بود که خونواده ی مهرزاد از خونواده ی خاله اعظم اصلاً دل خوشی ندارن.. آروینم اصلاً دوس نداشت جلوی اونا نشون بده که از ازدواجش ناراضیه! به نفع من بود! بهتر! شیرین نزدیکم نشست و آهسته گقت: چقدر لباسات بهت میاد راویس! _ مرسی عزیزم..خب شیرین نی نی کوشولوت چطوره؟ شیرین لبخندی زد و گفت: اونم خوبه! _ خاله فداش شه! نمیدونی چقدر منتظرم تا به دنیا بیاد.. _ اوووه راویس! چقدر عجله داری..بابا هنوز 6 ماه مونده! راستی مارال چرا اینجوریه؟ به مارال نگاه کردم..مشغول حرف زدن با انیس جون بود.. آهسته گفتم: خودمم جا خوردم.. _ از گیسو شنیدم که خاله اعظمش مارال و برای آروین لقمه گرفته بوده..بخاطر همینم وقتی شنیده که نامزد کرده با دلخوری میره آلمان.. _ جدی میگی؟ آروین که نشون نمیده از مارال خوشش بیاد.. _ خب یه جورایی فقط خاله اعظم حرفشو زده..گیسو میگفت مارالم بدش نمیومده که زن آروین شه! به نظر من که مارال و آروین اصلاً به هم نمیومدن..هر چند منم زیاد با آروین تفاهم نداشتم اما خب مارال خیلی با آروین تضاد داشت.. بعد از خوردن شام رنگارنگ و عجیب غریب و خوشمزه ای که گیسو خیلی براش زحمت کشیده بود.. همه روی مبل نشستیم..تو جمع احساس غریبی میکردم واسه همین کنار شیرین نشستم..مارالم که فرصت و مناسب دید کنار آروین روی مبل دونفره نشست..اگه میدونستم میخواد جامو بگیره پام میشکست و نمیومدم پیش شیرین بشینم! حرصم گرفته بود..مارال دیگه باید میفهمید که آروین زن داره و نباید مثل قبل با آروین گرم بگیره. .شیرین داشت یه ریز از مادرشوهرش و طعنه ها و کنایه هایی که بارش میکرد حرف میزد.. منم که اصلاً حواسم به حرفاش نبود اما بخاطر اینکه فکر کنه دارم گوش میدم سرمو هردیقه تکون میدادم..دیگه کم مونده بود سرم پرت شه جلوی پام! تموم حواسم پیش مارال وآروین بود.. آروین حرف میزد و مارالم با عشوه و ناز سرشو تکون میداد آخر سرم گفت: چطور حاضر شدی با این دختره ازدواج کنی آروین؟ آروین که مشخص بود از مارال بیزاره و فقط دلش میخواد حالشو بگیره با لحنی جدی گفت: اصلاً از انتخابش ناراحت نیستم.. تو دلم کیلو کیلو داشتن قند آب میکردن..! هر چند میدونستم حرفاش فورمالیته س اما برای من کلی ارزش داشت.. مارال فوری با اخم گفت: این دختره قیافش خیلی معمولیه! تو از اون صد برابر جذاب تر و خوشگل تری! تازه از مامانم شنیدم که وضعشون معمولیه و شهرستانیه! از حرفاش رنجیدم..مگه شهرستانیا دل نداشتن؟ یعنی چون شهرستانی بودم نباید آروین باهام ازدواج میکرد!! لجم گرفت..دختره ی بی ادب! تو که تهرونی هستی چه گلی به سر مامانت زدی؟!! داشتم از خشم منفجر میشدم..آخه یکی نیس بهش بگه تو رو سَنَن؟ تو ته پیازی یا سرش؟! آروین خیلی سرد گفت: حالا که زنم شده! همین؟! حالا که زنم شده؟!! نمیشد یه کم محکمتر از منی که حالا که زنت شدم دفاع کنی! گیسو گفت: خب راویس جون! خونه ی شوهر چطوره؟ خوش میگذره؟ اوووف این گیسو هم پیله کرده بودا..چشمکی برام زد..بیچاره چی درمورد دیشب فکر میکرد..خبر نداشت که تموم دیشب و، من وآروین تو دو اتاق مشترک خوابیدیم و هیچ تماسی با هم نداشتیم.. آهسته گفتم: خوبه! بد نیس.. مارال با عشوه گفت: چرا بهش بد بگذره گیسو جون؟ زیر یه سقف بودن با آروین آرزوی هر دختریه! البته باید لیاقتشو داشته باشن! حرصم گرفت..سریع گفتم: خوشحالم از اینکه از بین دخترایی که خودشونو واسه آروین جونم میکشتن، من شدم شریک زندگیش! مارال سرخ شد و حرفی نزد..با اینکه خودمم میدونستم انتخاب آروین نبودم اما نمیتونستم دست رو دست بزارم و طعنه های مارال و بشنوم.. تا آخر مهمونی دیگه مارال لال شد و منم کلی عشق کردم! کاش زودتر بهش میگفتم!ماهان، برادر مارال، پسر خونگرم و خیلی مهربونی بود.. اخلاقاش اصلاً شبیه مادر و خواهرش نبود..مهمونی تموم شد و من و آروین از همه خدافظی کردیم هردو سوار ماشین شدیم.. ماشین راه افتاد.. با حرص گفتم: این خاله اعظمت چطوری یهو سر و کلشون پیدا شد؟ _ شنیدی که رفته بودن آلمان.. _ چرا جدی و محکم جواب مارال و ندادی تا زبونش قیچی شه و بشینه سر جاش؟ _ ببخشید چی باید میگفتم؟ یه مشت دروغ که من عاشق زنمم و وقتی دیدمش یهو حس کردم نیمه ی گمشدمو پیدا کردم و از این چرندیات؟آره؟ دلم گرفت.. زده بود تو برجکم! با اخم گفتم: خب حداقل میتونستی واسه خلاص شدن از شرش این دروغا رو بگی! _ فعلاً که تو جوابشو دادی و تا آخر مهمونی لالش کردی..راستی تو انتخاب من بودی؟! سکوت کردم..طعنشو گرفتم..فقط بلد بود منو ضایع کنه! کار دیگه ای بلد نبود..بغض کردم و چیزی نگفتم... فصل سوم*** _ کیه؟ _ اوووه، صداتم که عین مرغا شده! خندیدم و گفتم: نمیری مونا! تو اینجا چه غلطی میکنی؟ _ نمیخوای در رو باز کنی بچه پررو؟ جلوی پام علف که هیچ، درخت سبز شد.. _ بیا تو.. دکمه رو فشار دادم! بعد از چند دقیقه، مونا سررسید.محکم بغلم کرد.دلم خیلی براش تنگ شده بود.انقدر محکم بغلم کرد که چند قدم به عقب برگشتم.. _ هووووی چه خبرته تو؟ مال مَردمم..اینطوری منو بغل نکن! مونا از بغلم بیرون اومد و با خنده گفت: اوووه..بابا مَردم! چطوری زن کدبانو؟ _ بشین کم مزخرف بگو.. مونا با دیدن خونه، سوت بلند و بالایی کشید و رو مبل نشست .. _ چه دَم و دَستکی بهم زدی بابا! روبروش نشستم و گفتم: شهریار و چرا نیاوردی؟ _ اون کجا بیاد؟ سر کاره! قیافه ی مونا خیلی تغییر کرده بود..ابروهاش کلفت تر شده بود..همیشه عاشق ابروهای کلفت و نصفه بود بالاخره به آرزوش رسید! موهاش مشکیه پر کلاغی بود و شال قرمز رنگیم سرش کرده بود رنگ تضاد موهاش و رنگ شالش، خیلی خوشگل بود! _ اصلاً باورم نمیشد در عرض دو ماه ازدواج کرده باشی راویس! _ منو دستِ کم گرفتی خانوم! _ خیلی نامردی ولی! انقدر عجله داشتی که نتونستی صبر کنی تا من از کیش برگردم!؟ _ انقدر غر نزن عین پیرزنا..برات که صد بار توضیح دادم..ولش کن این حرفا رو..تعریف کن ببینم، کیش خوش گذشت؟ _ اوووووه..خیلی زیاد! _ بشین برات یه چیزی بیارم بخوری.. _ بدو که میخوام ببینم چه کدبانویی شدی! از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم..خدا مونا رو خیر بده که اومد پیشم! دیگه داشتم میپوسیدم از بی حوصلگی و تنهایی! یه هفته از عروسیم گذشته بود و من مثل زندونیا اسیر خونه شده بودم..هر چند آروین با من کاری نداشت و براشم مهم نبود که خونه باشم یا نه! اما خب جایی و نداشتم برم،حوصله ی رفتن به خونه ی شیرینم اصلاً نداشتم..دوس نداشتم فعلاً برم خونه ی آشناها..چون تا میرفتم همه با دلسوزی زل میزدن بهم و منم خیلی اذیت میشدم..هرچند شیرین خیلی دوسم داشت ..اما من دوس نداشتم برم اونجا! یخچالم که قربونش برم پُرپُر بود..آروین عادت داشت که یخچال و پُر کنه..فهمیده بودم که از یخچال خالی بدش میاد و اصلاً اجازه نمیداد یخچال خالی شهاما کاش اینکار رو نمیکرد حداقل میرفتم خرید و یه کم دلم وا میشد... صدای سوت، چای ساز منو از افکارم جدا کرد..دو تا چای ریختم و ظرف بلوری هم پُر از میوه کردم و به هال برگشتم..مونا کمکم کرد و بشقابا رو روی میز گذاشت..کنارش نشستم.. _ راستی راویس! عکسای عروسیتون آماده نیس؟ شوکه شدم..حرف قحط بود؟ _ ها..؟ نه هنوز! چی و میخواستم نشونش بدم؟ اگه عکسا و فیلم آماده میشد؟ چهره ی اخمو و سرد آروین و؟ یا چهره ی ناراحت و رنگ پریده ی خودمو؟ _ پس یادت نره ها..وقتی آماده شدن باید اولین نفر باشم که میبینمشونا.. _ باشه..چاییتو بخور.. _ راویس! یه عکس از دوماد خوشبخت داری که نشونم بدی؟ _ صبر کن..اتاق آروین و بگردم شاید پیدا کردم.. مونا با تعجب گفت: مگه اتاقاتون جداس؟ لبمو گاز گرفتم..داشتم خرابکاری میکردما! دوس نداشتم فعلاً مونا چیزی بدونه..حوصله ی سرزنش و نداشتم.. _ نه بابا..اون اتاق کارشه! الان میام.. به سمت اتاق آروین رفتم..دعا دعا کردم که قفل نباشه و ضایع شم! دستمو رو دستگیره گذاشتم و به سمت پایین کشیدمش..نفس راحتی کشیدم.. در باز شد..عجب اتاقی بود! از اون اولشم که اینجا رو دیدم خیلی از نور و فضاش خوشم اومد..نگام رو تخت یه نفره ی گوشه ی اتاق افتاد.. تخت یه نفره؟!! دلم گرفت..بوی عطر تلخ و خنکش هنوزم تو اتاق پخش بود..نفس عمیقی کشیدم و عطرشو با جون و دل وارد ریه هام کردم.. روی میزش پر بود از انواع و اقسام لوازم بهداشتی..کرم مرطوب کننده، ادکلن،عطرهای گرون قیمت با ظرفای شیک! چشمم به کراواتای رنگارنگ که به گیره ای نزدیک کمدش آویزون بود،خورد..اصلاً یادم رفت واسه چی اومدم اتاقش؟ یه کمی فکر کردم و یادم اومد..قاب عکسش رو عسلی کنار تختش بود..به سمت قاب عکس رفتم..چقدر خوشگل افتاده بود! تی شرت مشکی رنگی که روش عکس دو تا دختر گرافیکی، طراحی شده بود و پوشیده بود و با حالت نازی لبخند میزد..محو عکسش شدم..چقدر جذاب بود! دستمو رو عکسش کشیدم و با حسرت نگاش کردم..عکس و برداشتم و از اتاقش اومدم بیرون! _ کجا بودی بابا؟ داشتم میومدم دنبالتا.. _ ببخشید..پیداش نمیکردم.. قاب عکس و بهش دادم..چشاش اندازه ی دوتا بشقاب شده بود..ماتش برده بود.. کنارش نشستم و دستمو جلوی چشاش تکون دادم و گفتم: چته بابا؟ کجا رفتی؟ مُردی؟ مونا آب دهنشو قورت داد و گفت: واااااااااااااو....چه کردی دختر؟ عین ماه میمونه..حوریه! خندیدم و گفتم: خاک تو سرت کنم..حوری به زن میگن نه مرد.. _ خب حالا هر چی! این قلوه رو از کجا پیدا کردی عوضی؟!!! خیلی خوشگله.. _ دیگه ما اینیم دیگه! _ عجب مامانیه! حتماً شب اول حسابی باهاش حال کردیا آره؟ لبخند تلخی رو لبام نشست..سکوت کردم..حرفی نداشتم بزنم! مونا بعد از کلی قربون صدقه رفتن، عکس و رو میز گذاشت و مشغول پوست گرفتن سیبی شد و گفت: راستی از گلاره چه خبر؟ از کیش برگشتم هر چی بهش زنگ زدم جواب نداد..کارش داشتم وگرنه عمراً نگرانش میشدم.. قلبم افتاد کفِ پام! گلاره؟! دوماهی بود که سعی کرده بودم کاری و که باهام کرد و فراموش کنم! اما انگار قسمت نبود من فراموشش کنم.. آخرش میمیرم و از این دنیا راحت میشم!

مونا صداشو بالا برد و گفت: راویس! کجایی؟
_ بگو..بگو چی گفتی؟
_ تو حالت خوبه دختر؟ میگم از گلاره خبر داری؟
_ نه خبر ندارم..
_ نمیدونی کجاس؟
میدونستم که بعد از اون افتضاحی که به بار آورد رفته بود اتریش! اما اگه به مونا میگفتم لابد ازم میپرسید از کجا میدونم و ممکن بود قضیه لو
بره..پس بدون اینکه از دروغی که دارم میگم خم به ابرو بیارم گفتم: نه خبر ندارم کجاس...
مونا لبخندی زد و گفت: از چه کسیَم دارم سراغشو میگیرم! هنوز یادم نرفته که سایه ی همو با تیر میزدین..
راست میگفت..من و گلاره همیشه با هم دعوامون بود و دلِ خوشی از هم نداشتیم..از اولشم نباید با گلاره زیاد رفت و آمد میکردم..مونا هم چند
باری بهم اخطار داده بود..حماقت از خودم بود! دودم کرد و رفت..نمیبخشمش! هیچ وقت! نه خودشو نه اون برادر بد ترکیبشو!
با یادآوری خاطرات تلخم، آه پرسوزی کشیدم..
_ ببینم راویس! تو، تو خونه چیکار میکنی؟ حوصلت سر نمیره؟
_ وای مونا، حرف دل منو زدی..پوسیدم تو خونه! از بی حوصلگی دارم میمیرم..یه هفتس ازدواج کردم اما هیچ کاری ندارم که انجام بدم و
سرمو یه جوری باهاش گرم کنم! این خونه ی کوفتیم که هیچ کاری نداره! خیلی بخوام خودمو سرگرم کنم ، همش یه ساعت میتونم!
_ خب بابا به آروین بگو اسمتو بنویسه کلاسی، جایی!
_ کلاس چی؟
_ چه میدونم..شنا..زبان..موسیقی!
_ اوووف نه مونا، حال و حوصله ی کلاس رفتن و ندارم! تو چیکار میکنی تو خونه؟
_ من که میرم یونی! زیاد خونه نیستم که تنهایی بکشم..سرگرم اونجام! یه پیشنهاد برات دارم..
_ چی؟
_ برگرد اکیپ خودمون..
از پیشنهادش کم مونده بود از خوحالی بال دربیارم..جیغ بلندی کشیدم و گفتم: واقعاً؟! میتونم؟
مونا درحالیکه گوشش و میمالید گفت: اووووی چه خبرته رَم کردی باز؟ دختر تو چرا انقدر زِر زِرویی؟ گوشم پاره شد..
_ اِ..مونا خیلی بیشـــــوری! خب دیوونه خوشحال شدم دیگه! یعنی میتونم برگردم؟
_ تو خودت کشیدی کنار، وگرنه کسی با حضور تو، تو اکیپ مخالف نبود و نیس! فقط به شوهرتم خبر بده ها یه وقتی مشکل نشه برات!
_ نه آروین راضیه! خیالت تخت..
مونا لبخندی پر از شیطنت زد و گفت: اِ؟ جدی؟ گربه رو دَم حجله کشتی؟
لبخند پر غروری زدم و گفتم: بلــــــــه!
_ اوکی! پس..فرداشب پارتی داریم خونه ی سامی..پایه ای دیگه؟
اسم "پارتی" تنمو لرزوند..شب آخر..جیغ..سوت..رقص..صدای ناله..! وای نه..اون کابوس لعنتی!
مونا تکونم داد و گفت: چته تو بابا؟ چرا انقدر گیرنده هات ضعیف شدن راویس؟ پایه ای ؟
_ نه..نه..پارتی و بیخیال!
_ وا..تو که عاشق، پارتیای سامی بودی..
_ بودم..اما حالا نیستم..فکر نکنم آروینم خوشش بیاد..
باز خداروشکر بهونه ی بهتری داشتم و میتونستم از آروین استفاده کنم! وگرنه خودم میدونستم برای آروین یه ذره هم مهم نیس..
مونده بودم چطور، شهریار به مونا اجازه میده راحت بره پارتیای سامی..خوب میدونستم که شهریارم تو پارتیا هست! اما خب حس میکردم اون
همه عشقی که تو یونی، این دو تا بهم داشتن بیشتر بود تا الان که زن و شوهر بودن..اون موقع تو یونی، شهریار خیلی هوای مونا رو داشت و
مدام کنارش بال بال میزد..اما حس میکردم اون کشش قبل و به مونا دیگه نداره! این مسئله رو خیلی خوب از قیافه و لحن دلخور مونا میفهمیدم
_ اوکی..پس فردا که نمیای پارتی! اما جمعه قراره بریم کوه..اونو که دیگه هستی آره؟
با ذوق گفتم: آره...چه جورررررررم!
عاشق کوهنوردی با اکیپ باحالمون بودم..خیلی خوش میگذشت..
_ کیا میان؟
_ همه! سامی،ملیحه ی نخود، کیانا، کوروش..
_ شهریار چی؟
_ وا..اون که رئیسمونه! مگه میشه اون نباشه؟
مونا چشمش به خیاری افتاد و خم شد و خیار و از تو ظرف بلوری برداشت و مشغول پوست گرفتنش شد..
_ مونا؟ ناهار و بمون اوکی؟
مونا با همون لحن شیطونش گفت: مگه تو ازم دعوت کردی و من گفتم نمیمونم؟!
هلاک این رُک بودنش، بودم!
خندیدم و گفتم: خوشم میاد هنوز همون اخلاق و داری! تا تو یه چیزی میخوری من میرم ناهار دست کنم..
_ ببینم راویس..شوهر جان میاد دیگه؟
_ آره..
_ کارش چیه؟
_ شرکت داره..
_ شرکت چی؟
چه آبروریزی ای! شرکت چی داشت؟ نمیدونستم..همینشم از شیرین پرسیدم..حالا چه گِلی به سرم بگیرم؟
از جا بلند شدم به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم: یه شرکتی هس دیگه! چه فرقی داره؟
_ مدیرشه؟
_ آره دیگه..شرکت مال خودشه!
_ ایول پول!
_ ندید بدید، میدونی که برای من اصلاً پول مهم نیس..
_ آره خب راس میگی..تو همیشه عاشق آدمای جذاب و قوی بودی! همیشه دوس داشتی زن کسی شی که بتونی بهش تکیه کنی!
لبخند تلخ و کمرنگی رو لبام نشست..آروین هم جذاب بود و هم مطمئنم که تکیه گاه قوی و مطمئنیه! اما..سهم من نیس!
سعی کردم دیگه به آروین فکر نکنم و مشغول پختن غذا شدم..باید با آروین حرف میزدم..دوس نداشتم مونا از جریان بین من و آروین باخبرشه!
_ مونا! به شهریارم بگو ناهار بیاد..دور هم خوش میگذره..
_ اون معمولاً ناهارا خونه نمیاد..دو ماهم سر کار نرفته حسابی سرش شلوغه! وقت برای دیدنش زیاده!
غذا رو آماده کردم..یه ساعتی گذشته بود..مشغول درست کردن سالاد شدم..
مونا برگی کاهو از تو سبدی که کنارم بود برداشت و مشغول خوردن شد..
_ مونا؟
_ هوووم؟
_ یه سؤال بپرسم ازت؟
_ آره بگو..
_ زندگیت خوبه؟ ازش راضی ای؟
مونا با لحن بامزه ای گفت: آره بچه ی خوبیه! میسازیم با هم..
مثل خنگا نگاش کردم..بلند خندید..فهمیدم دستم انداخته! اخمام رفت تو هم!
_ من جدی پرسیدم مسخره!
_ خب آخه این چه سؤالیه؟ خوبه دیگه..
_ اما.. من..فکر میکنم که...
داشتم حرفمو میزدم که در باز شد و آروین سررسید..حرفمو خوردم..ظرف سالاد و رو میز گذاشتم و به سمت آروین رفتم..
_ سلام عزیزم..خسته نباشی!

روین مات و مبهوت بهم زل زد..ازم انتظار این همه محبت و نداشت..
ابروهاشو بالا انداخت..حرفی نزد..کتشو درآورد..هنوز مونا رو ندیده بود..هول شدم و گفتم: مرسی عزیزم..منم خوبم!
آروین شوکه شد..حالا فکر میکرد از تنهایی زده به سرم! خب بفهم دیگه خنگ! حتماً باید یه خرابکاری کنی !
یه دفعه، مونا اومد جلو و سلام داد..آروین چشاش 4 تا شد..تازه معنی محبتای منو میفهمید..
با لبخند جواب سلام مونا رو داد..مونا بهش تبریک گفت.آروینم با یه لبخند کمرنگ تشکر کرد..کت آروین و به چوب لباسی آویزون کردم..
مونا و آروین رو مبل نشستن..لیوانی شربت آبلیمو درست کردم و به هال رفتم براش گذاشتم رو میز! بدون تشکر لیوان و برداشت و یه نفس
سرکشید..لعنتی! میمیری یه تشکر جلوی مونا ازم بکنی؟مونا انگار حواسش نبود و یا بی خیالی نگامون میکرد...
آروین با لبخند مهربونی که من از ذوق دیدن لبخندش نیشم وا شده بود رو به مونا گفت:
خب..شما عروسی حضور نداشتین نه؟
من به جای مونا گفتم: نه..مونا جون و شوهرش رفته بودن ماه عسل!
آروین لبخند کمرنگی زد و رو به مونا گفت: با راویس، تهران دوست شدین؟
بازم زود جواب دادم: آره..من و مونا، تو یونی آشنا شدیم..
آروین زل زد بهم! دلیل این همه هول شدنامو نمیفهمید..
مونا لبخند کجی بهم زد و گفت: راویس جون! خودم زبون دارما..میتونم جواب سؤالای آقا آروین و بدم..
خجالت کشیدم و سکوت کردم..فقط نمیخواستم همه چی لو بره! آروین باید میفهمید که جلوی مونا نباید حرفی بزنه! دیگه حرفی نزدم..
تلفن زنگ خورد..بلند شدم و به سمت تلفن رفتم..مونا و آروینم مشغول حرف زدن شدن..
_ الو؟ بله؟
_ منزل آروین مهرزاد؟
_ بله..شما؟
_ ببخشید..شما..شما..
بریده بریده حرف میزد..انگار حرف زدن براش سخت بود..صدای ظریف و ملوسی داشت..
_ کاری داشتین خانوم؟
دختر به خودش مسلط شد و گفت: شما همسرشون هستین؟
جا خوردم..این کی بود که خبر نداشت زن آروینم!
_ بله! یه هفته ای میشه عروسی کردیم..اما..شما کی هستین؟
تماس تلفنی با شنیدن بوق آزاد، قطع شد..اوووف..ملت روانی شدن! این دیگه کی بود؟
نمیدونستم باید به آروین موضوع و بگم یا نه..اصلاً چرا باید بهش بگم؟ اون دختره که خودشو معرفی نکرد..یه خُل دیوونه بوده دیگه!
بی خیال دختره شدم و به آشپزخونه رفتم..زیر گاز و خاموش کردم..خواستم برم سمت یخچال که تا برگشتم با سینه ی پهنی برخورد کردم..
انقدر ترسیدم که جیغ کوتاهی کشیدم..آروین بود..پرت شدم تو بغلش! وقتی دیدم داره با تعجب نگام میکنه..خودمو جمع و جور کردم و از بغلش
جدا شدم..
_ مرض! چته تو؟ چرا انقده جیغ جیغویی؟ روح که ندیدی..خیر سرت مثلاً شوهرتم! گوشم کر شد..
واه واه..این چقدر عین پیرزنا غر میزد!..خودمو زدم به اون راه و گفتم: تو یهو عین روح سبز میشی به من چه؟
دستشو به نشونه ی سکوت جلوی بینیش گرفت و گفت: هــــــــیس! آرومتر! دوستت میشنوه!
آروم شدم.آروین زل زد تو چشام و گفت: ببینم راویس! این دوستت از قضیه ی تو و اتفاقایی که افتاده خبر نداره نه؟
آب دهنمو قورت دادم..وقتی اینجوری بهم زل میزد لال میشدم..چشاش سگ داشت عوضی!
_ اوووی..حواست کجاس؟ با تواما..
به خودم اومدم و سعی کردم حواسمو جمع کنم و عین مُنگولا زل نزنم تو چشاش..
پاسخ
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان