پارس ایمپریا   گیفت کارت

امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان بسیار زیبای تاراج افعی به قلم نویسنده رمان سیگار صورتی ( زود بیاید تو )

#1
به نام خدا ❤
من اینجا براتون رمان رو به صورت روزانه می زارم . سهم هر روز یک پست
کپی از پست اول : 
 سلام .. بهار هستم و اومدم با یه رمان جدید = )
رمان سیگار صورتی رو به پایانه .. امیدوارم خوشتون اومده باشه .


خلاصه :

ژانر پلیسی یه ژانر ایده آله ..

به نظرم تا حدودی روی ژانر پلیسی استدلال وار کار کرده باشم .. یا بتونم چیزی که ازم تو رمان توقع دارید رو برآورده کنم .. و فکر کنم تا حدودی موفق بودم ..
در هر صورت .. نقد هایی که می کنید .. یا حتی لایک ها ...
همه و همه بهم انگیزه نوشتن میده ...
اسم رمان رو گذاشتم تاراج افعی ..
چرا ؟
تاراج از حکومت میاد .. افعی از قدرت .. قدرته حکومت توی 
سلطه تبحر می خواد ...
تاراج افعی .. نماد قدرته !
حکومت بی برو برگشت قدرت !
وقتی قدرت حاکم سلطه بشه .. ورق ها بر می گرده ..
اومدم با نماد قدرت ..
اومدم با ..

"تاراج افعی"


تاراج افعی داستان یه پلیسه .. ولی اینبار خبری از غم نیس .. این رمان سراسر خنده اس ..
رمانیه که فقط باهاش می خندید ..
دلم پوسید بس که از غم تو سیگار صورتی حرف زدم ! 
رمانیه که فقط باهاش می خندید ..
راجع به دختری به اسم مهتاب هستش ..
سروان مهتاب شاهوَران ..
در گیر ماموریت جدی خلافکار های بالا شهر میشه ..
خلافکار هایی که حمل مواد و.. از کوچکترین خلاف هاشون به حساب میاد
برای شروع قرار میشه مهتاب به کلاس موسیقی ماهان رئیس باند بره و در عین یاد گرفتن ویلن به ماهان نزدیک بشه .. ولی ماهان سرسخته و به هیچ دختری نزدیک نمیشه ....
مهتاب بعد از کلی تلاش میتونه وارد باند بشه .
مهتاب که دختر باهوشیه
متوجه یکی از سردسته های باند خلاف مانی میشه که سعی داره برای مهتاب پاپوش درست کنه .. و پی به هویت واقعی ببره ..
از طرفی رایان یکی از پسر های باند عاشق مهتاب میشه.. و همین عشق براش دردسر درست میکنه ..
ماهان که از اینهمه واکنش تعجب کرده بود به مهتاب پیشنهاد عجیبی میده .. 
پیشنهادی که مسیر مهتاب رو به کل عوض می کنه ‌.

شخصیت ها : 

مهتاب
ماهان
کوروش 
شبنم 
روژین
محدثه
مانی
رایان
آرالیا
فرانک
ترمه


پس .. همراه من باشید ❤
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان بسیار زیبای تاراج افعی به قلم نویسنده رمان سیگار صورتی ( زود بیاید تو ) 1
پاسخ
 سپاس شده توسط *yoksel* ، "IM DINA" ، ÆMÆշЇÑζ
آگهی
#2
مقدمه :

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند ..
خواب به چشم کس و لیک .
غم این خفته ی چند خواب .
در چشم ترم می شکند !

#نیما یوشیج

پارت اول

بوی تنباکوی میوه ای توی بینیم پیچید ..
غلتی توی جام زدم .. این عزیزم کشت من و با این قلیونش ! :/
صدای قل قل قلیون بلند شد و عزیز پتو رو از روی پاهام کشید : مهتاب خانوم سیر نشدی ؟! دِ بلند شو ننه ! باد کردی !
بالشم رو محکم بغل کردم .
انگار صد سال بود نخوابیده بودم : بلند میشم .. فقط یکم دیگه !
- ننه الان سه ساعته می خوای بلند شی !
جوابی ندادم تا خوابم نپره .. مچ پای راستم رو روی بالش بزرگ گذاشتم .. پام خنک شد .
عزیز با نی قلیونش بازوم رو قلقلک داد : بلند شدی ؟!
- ای بابا !
عزیز نی قلیون رو صاف کرد تو آستینم : حالا که بلند شدی روی خوبت رو از ما دریغ مکن !
نشستم و خواب آلود بالشم رو گذاشتم زیر آرنجم : بفرمایید ! اینم روی خوب ما !
عزیز دود قلیونش پرید تو گلوش و به سرفه افتاد : پناه بر خدا ! اینه روی خوبت ؟! وای به حال روی بدت !
لبامو جمع کردم : چشه ؟!!
- والا ننه چش نیس پُفه !
بهم برخورد .. این عزیزم امروز گیر داده ها !
طلبکارانه نگاهش کردم : وا عزیز ! خب به من چه ! دخترتون نوه این شکلی تحویلتون داده !
عزیز با انبر ذغال های قرمز رو جا به جا کرد : ننه .. قدرتی خدا نه چشای بابات اینقدر پُف داشت .. نه ننه ات ! یقینا به عمه هات رفتی !
دوباره دراز شدم و با شست پای چپم دکمه پنکه رو زدم : خب حالا زشتم مگه ؟!
- نه ننه ! قدرتی خدا دور بر ما زشت نیس ! تو ام عوض اینکه نا شکری کنی بیا زیر بال و پر منه پیرزن رو بگیر !
به ابروهام قری دادم و انگشت های کشیده ام رو توی موهام فرو کرد : حالا چرا من اد به عمه هام رفتم ؟ حالا چی میشد یه چشم آبی و موهای بور هم نصیب ما می شد ؟!
عزیز دود رو از دهانش بیرون داد : دوباره که دراز شدی ننه ؟!
بور می خوای چیکار ؟ بس که بور دیدیم دلمونو زده ! به قول دایی ات : چپ بگردیم بور ! راست بگردیم بور ! واسه همینه همه می گن چشای مهتاب یه چیز دیگه اس !
انگار یه کامیون قند تو دلم می ساییدن ! - کافیه ! ما از خیر بور بودن گذشتیم !
عزیز برای هزارمین مرتبه ذغال دست کاری کرد : پاشو دست و صورتت رو بشور که الانه داییت با این ریخت ببینتت میشی مضحکه خاص و عام !
- چمه مگه ؟!
- پُفه !
- ای بابا!.. شمام امروز گیر دادی ها ! دیشب وقت خواب شستم !
- وا ! دیشب چه ربطی داره ؟! بلند شو !
با غر غر از جا بلندشدم ...
مامان طبق معمول مطب بود و ما مجبور بودیم بازم تنها نهار بخوریم .
مامان پزشکه .. متخصص قلب و عروق ..
وقتایی که مامان مطبه و جای دکتر حراطی شیفته ..
عزیز و دایی کوروش میان خونه ما ..
وقتایی هم که مامان خونه اس .. نخود نخود هر که رود خانه خود !
ولی من غذا های سنتی و خوشمزه عزیز رو به سوسیس هایی که مامان وقتی از مطب مرخصه میاد خونه و پرت میکنه تو فریزر ترجیح میدم !
بخاطر همین در کمال بی انصافی ترجیح میدم مامان همیشه شیفت باشه !
یه بار که اینو به عزیز گفتم لباشو ورچید و اخم کرد : وا ننه ! این چه حرفیه ! خدا رو خوش نمیاد ها !
ولی خب تقصیر من چیه ؟!
من باید حرفام رو تازه به تازه مصرف کنم .. و الا خفه ام میکنه !
آب از سر و صورتم می چکید .. از همون حیاط صدام و انداختم پس کله ام : عزیز ؟؟؟ نهار چی داریم ؟
- داییت هوس کوفته کاری کرده بود .. منم واسش پختم ..
با خنده گفتم : کوفته کاری یا کوفت کاری ؟!
اخم کرد و از بالای عینک طبی نگاهم کرد : وا ننه ! خدا نکنه کوفت کاری !
عزیزم ضد حال ها !
برس رو برداشتم و نشستم روی نرده های لبه ایوون : حالا چرا کوفته کاری ؟ مگه دایی ویار داره ؟ نکنه حامله اس ؟
عزیز آستین هاشو بالا زد تا وضو بگیره : بچه ام مجرده.. می خوام تا وقتی که مجرده کیف و حالشو بکنه .. حیا نداری تو ؟؟!! دوس دارم بچه ام زیر دندونش باب دلش باشه ! تو ام عوض فضولی بیا کمک من پیر زن !
- حالا هی من بگم ! شما گل پسرتو لوس کن !
لبخندی نشست گوشه لبش : گل پسره کوروشم .. تاج سره کوروشم !
ای بابا ! این دایی ما هم کاری به جز هوس کردن بلد نیس !
این عزیز مام که پسری ! اوووفففف !
انگار دایی جلوی پیشرفت منو گرفته ! من از بچگی دوس داشتم مرکز توجه همه باشم ولی انگار دایی کوروش بیشتر از من روی سن توجهه !
البته عزیز هیچ فرقی بین من و دایی نمی زاره ..
همیشه هم میگه : مهتاب نفسمه .. کوروش جگرمه !
ولی خوب من که دست خودم نیس ..
اصولا دختر حسودی ام ..
از همون بچگی هم همیشه دور و بر همه فر می خوردم و زبون می ریختم .
عزیز همیشه میگه : مهتاب از بچگی عاشق رقابت بود !
وای انگار باز گند زدم !
چه ربطی به رقابت داشت ؟!
منم درگیرما !!!
برس رو لای موهام کشیدم ‌‌.. عجب سکوتی ! برای اینکه شلوغ کنم چنگی به موهام زدم : از موهام متنفرم ! مو باس بور و لاخ لاخ باشه !
نه مثه واسه من پر کلاغی فرفری !
عزیز جارو رو برداشت تا حیاطو جارو کنه : حالا هی چیز تو اعصاب من پیر زن کن ! مو به این قشنگی ! پر و مشکی .. براق و پر پشت !
- از موی فر بدم میاد !
- کجاش فره ؟! موهات حالت داره .. به این قشنگی ! بخدا ننه .. خاله ات اون روزی میگفت : موهای همه یه طرف ، موهای مهتاب یه طرف !
اینم از عزیز ! من چشای آبی می خوام به کی باید بگم ؟!!
یه سری این حرف و به مامان زدم .. اونم یه اخم غلیظ کرد و گفت : چشات رنگه چشای بابای خدا بیامرزته ! هیچ عیبی هم نداره !
منم یاد گرفتم دیگه با مامان در مورد شکل و شمایلم حرف نزنم ..
عزیز میگه پدرم مرد جذابی بوده ‌‌‌...
منم موهام و چشام رو از بابام به ارث بردم ‌
عزیز میگه مامانم خیلی بابام و دوس داشت ‌‌..
شاید بخاطر همونه که بعد از مرگ بابا ‌‌ مامان اینقدر شکسته شد .
دایی میگه : مهتاب به دست و پای مادرت نپیچ که دوتات میکنه ! مامانت با خودش هم قهره !
ادامه دارد ...

عزیز تفکراتم رو بهم ریخت - چلچلی بسه .. بلند شو برو تو وسایل نهار رو آماده کن ...
موهامو دم اسبی بستم و پاهامو دراز کردم تو ایوون ؛ با دستم چشامو مالوندم : عزیز امروز چند شنبه اس ؟
- ننه شنبه اس .. شنبه !
با استرس از جا پریدم : وای ! پاک فراموش کرده بودم ! پس چرا زودتر نگفتی ؟!
عزیز مات و مبهوت نگاهم کرد : چی شد ننه ؟!
- باید برم کلانتری ! وای که بدبخت شدم !
عزیز لباشو جمع کرد : می خوای بری ؟
- آره ... ساعت چنده ؟
عزیز ظرف هندونه رو از روی زمین برداشت : دلم خوش بود می خوام با نوه ام گپ بزنم ! ساعت ۱ و نیمه ..
مثل فشنگ پرت شدم تو سالن و مایوسانه به ساعت خیره شدم : ای بابا ! اینم که بدتر از من خوابه !
عزیز رفت تو آشپزخونه : آره ننه .. به کوروش گفتم اومدنی باتری بگیره .. اینم عمرش رو کرده !
یکی کوبیدم تو سرم : عزیز چه خاکی تو سرم کنم ؟!
- دِ آخه ننه ! اینم شغله تو داری ؟ تا بیای خونه نصفه جون شدم .. هی با خودم میگم نزنن ای مهتابمو ناقص کنن ؟!
- نترسی چیزی نمیشه ‌‌... دایی دیر نکرد ؟!
عزیز رفت تو آشپزخونه : چه میدونم ننه ! بچه بی چاره ام اونقدر غرق کار شده که فرصت سر خاروندن هم نداره ‌‌..
دکمه های مانتوم رو سرسری بستم : کلاس بالا حرف می زنین عزیز !
ذوق کرد و ریز ریزو ملوس خندید : از کوروشم یاد گرفتم !
تو دلم گفتم : حتما عزیز همینجوری واسه شوهرشم تو دیدار اول خندیده که اینقدر عاشقش شده دیگه ! عزیز ملوسه ما داریم ؟!!
لبخندی نشست گوشه لبم .. حالا چرا نیشمو باز میکنم ؟! نیم ساعت بیشتر وقت ندارم !
همیشه به همین منواله ! من همیشه دیر میرسم !
صدای در حیاط بلند شد و عزیز رفت تا در و برای دایی باز کنه ‌‌..
امروز با دوستام توی کلانتری قرار داشتیم .. تازه سرهنگ دیشب تماس گرفت و قرارمون رو یاد آوری کرد .. منم قول دادم زود برسم !
گاهی وقتا با خودم فکر می کنم که شدم گاو پیشونی سفید !
سرهنگ هم می دونه همیشه دیر میرسم بخاطر همین زنگ میزنه قرار ها رو یاد آوری میکنه !
داشتم کمربند مانتوم رو می بستم که دایی اومد تو اتاق : سلا ملکم... به ! مهتاب خوشگله ! چطوری شما ؟
زدم زیر خنده : سلام دایی . از شب تاحالا مدلینگ شدم ؟ هر کی از راه میرسه میگه خوشگلم ؟
عزیز برگشت و چپ چپ نگاهم کرد ..
دایی ابروهاش رو بالا داد : حلالزاده به داییش میره !
- پس چرا من به عمه هام رفتم ؟!
عزی لب به دندان گزید !
خاک تو سرم !
بازم گند زدم !
دایی اومد ماست مالی کنه - پُُفت آره .. ولی خوشگلیت نوچ !
عزیز - مهتابمو اذیت مکن ! کسی ندونه فکر می کنه بچه ام بربریه !
ادامه دارد ...

بعد خوردن نهار ظرفها رو سرسری جمع کردم ..
عزیز کمی نگاهم کرد : ننه تو دور سفره بندری می رقصیدی چی شد یهو وقت شناس شدی..؟
به سرعت بند کتونی هام رو بستم : دیرم شده .. شبنم و روژین منو می کشن!
- هی ننه ! مراقب خودت باش ها ! تا ساعت ۸ برگرد خونه .. فرزانه بیاد خونه ببینه تحفه دردونه اش نیس قال میکنه !

نفس عمیقی کشیدم: حالا ببینیم چی میشه ..
روی پله ها عقب گرد کردم و با دستم براش بوس فرستادم : بای !
با نگرانی نگاهم کرد و دستش رو بالا آورد: بای !

در خونه رو بستم با سوءیچ در پراید داغونم رو باز کردم .. آدم گه حتما نباید لامبورگینی داشته باشه !
سوار شدم و نگاهی به ساعت انداختم .. ۲ و نیم !
خدا رحم کنه !

*****

جلوی کلانتری ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم ..
رفتم جلوی نگهبانی ..
سرباز احترام نظامی گذاشت و از جلوی در کنار رفت .. لبخند ژکوندی نشست گوشه لبم .. شروع کردم به خوندن اشهدم !
سوءیچ رو دادم دستش و وارد سالن اطلاعات شدم ..
بدم میاد از این سالن ! توش پره متهمه .. همه شون هم از سر تا پا قورتت میدن ..
میچیدم توی راهروی باریک منتهی به اتاقم ..
داشتم راهمو می رفتم که یکی از پشت با پا محکم زد تو پام ..
آخ آخ ..!
- حقته ! عوضی چلمنگ!
این دیگه کیه ؟!
با شناسایی صدای روژین نیشم تا بنا گوش باز شد و با یه حرکت غافلگیر کننده برگشتم سمتش رو با پام زدم به زانوش..
- آخ آخ ! الانم وقته اومدنه؟! یه ساعته منو اینجا کاشتی ؟!
- گفتم چی ؟ اول سلام ! دوم علیک ! من خوبم !
- روانی ! مهتاب خدا وکیلی می خواستم بکشمت ! ولی بس که امروز با نمک شدی دلم نیومد !
بفرما ! من نمیدونم وقتی خواب بودم خدا یه دستی به سر و روم کشیده یا چم شده که با این پُف نفرت انگیزم .. یه شبه مدلینگ شدم !
- خو داشتم نهار می خوردم !
اخماشو کشید تو هم : دیگه بدتر ! من و اینجا کاشتی واسه شکم طغاری؟
نگاه لحبازم و تو چشم های عصبی و خوشرنگش دوختم : آخ ننه ! بمیرم واسه شکم سیرت !
جلوی خنده اش رو گرفت : مریض!
نگاهی به تیپش انداختم .. اینجا ما سه تا چادر چاقچور نمی پوشیم .. آخه ما نیروی مخفی هستیم .. کلانتری دو بخش داره .. قسمت اشغالی .. قسمت مفرد .. ما تو قسمت مفرد هستیم .‌ یعنی قسمتی که توش فعالیت های مخفیانه داریم .‌
- به به ! ببین کی اینجاست !
با شنیدن صدای شبنم برگشتم و نیشخند زدم : سلووومممم !
- سلام ملکم مهتاب خله!
گوشش رو محکم گرفتم : چی ؟
- مهتاب خله !
- نه دیگه نشد ! ۱۲۳ آزمایش می کنیم ! چی ؟
- مهتاب خله !
- میام تو صورتت هان ؟؟؟ چی ؟
- آییی گوشم کنده شد ! غلط کردم . مهتاب گله .. خوب شد !؟
- خوب شد ! ولی باید بیشتر تمرین کنی ! چخبر ؟
- خبرا پیش شماست! ۴۳ دقیقه تاخیر برای ؟!
پوفی کشیدم : حالا هی پاچه بگیر ! بزار از گرد راه برسم !
ادامه دارد ...

_ سرهنگ می کشتت !
روی صندلی چرخ دار ولو شدم .. چقد هوا گرم بود ..
اصن هر وقت وارد این کلانتری می شدم هیجان خاصی داشتم و دلم قیلی ویلی میرفت ! نفس عمیقی کشیدم _ چه خبر ؟!
_ یه پرونده فوری داریم !
خودم رو با صندلی تاب دادم ..
- خب ؟
- سرهنگ گفت ماموریت خصوصیه .. باید با خودت صحبت کنه ..
چشامو ریز کردم و با شیطنت به روژین خیره شدم : آها یعنی تو نمی دونی ؟!
لبخندی زد : چرا .. کم و بیش !
شبنم آهی کشید : خوش به حالت مهتاب ! هر چی ماموریت باحاله می خوره به پست تو !
- حسودیت میشه ؟!
- دروغ چرا آره ! شاخ ترین ماموریت ما ماموریت صد و سی و دو بود که اونم به سرانجام نرسید !
زدم زیر خنده : اوخی ! جوجو !
روژین بهم چشم غره رفت : زهر مار !
ابرویی بالا انداختم : تو دلت !
شبنم زد به شونه ام : مادمازل عوض اینکه زهرمار تو دل روژین کنی بهتر نیس بفرمایید اتاق سرهنگ ؟!
با هول از جا پریدم : ساعت چنده ؟!
روژین پوزخندی زد : چهار و نیم !
محک زدم رو پیشونیم : ای وای !
ادامه دارد ..

با هول به سمت در اتاق سرهنگ دویدم ...
ستوان احمدی احترام نظامی گذاشت و از جلوی در کنار رفت ..
بدون اینکه در بزنم درو باز کردم .. این جزو یکی از عادت های نا پسند منه !
عزیز همیشه میگه : وا ! ننه ! یه اهنی یه اوهومی ! مگه همه جا ملک باباته که سرتو می اندازی پایین و میری تو ؟!
اینجور مواقع مامان سرشو به علامت تاسف تکون میده و میگه : تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود !
ولی من نمی دونم با این ضرب و المثل دقیقا داره به من توهین می کنه یا به خودش ؟!
روژین نیشگون کوچکی از بازوم گرفت : تفکراتت رو نگه دار واسهwc !
شبنم زد زیر خنده که روژین بهش چشم غره رفت و اونم فکش رو بست !
با قدم های آروم و شمرده وارد اتاق شدم ..

حتی جرعت نداشتم سرم رو بگیرم بالا ..
صدای نفس های محکم سرهنگ قفاری توی گوشم پیچیده بود !
حالا چرا احترام نظامی نزاشتم ؟! مگه اتاق عمه امه ؟
یهو جیغ زد - شاهوران !
به تته پته افتادم : توضیح میدم !!
- نیازی به توضیح نیس ! ۱ ساعت و نیم تاخیرتون همه چیز رو عنوان می کنه !
- سرهنگ !
- کافیه !
نفس عمیقی کشیدم : متاسفم ..!
کمی نگاهم کرد و از روی صندلیش بلند شد و پیش پنجره رفت .
چشمک کوچولویی به شبنم زدم ..
سرهنگ برگشت و توی چشمای مظلومم زل زد .. دهنش رو باز کرد که حرفی بزنه ولی انگار از گفتنش امتناع کرد ..
- سرهنگ ؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و توی چشم هام خیره شد .. انگار که جادو شده باشه ..
مات توی چشم هام زل زد ..
رد کدورت توی چشم هاش نشسته بود و گره اخم بین ابروهاش با خشم می لرزید ..
ادامه دارد ..

سرم رو با تاسف تکون دادم : متاسفم ..!
آهی کشید : من با شما چی کار کنم سروان شهوران ؟!
سرم رو پایین تر گرفتم ..
عجب بازیگری هستم من !
- سروان .. در صورت تکرار ..
حرفش رو قطع کردم : تکرار نمیشه !
نگاه اندر سهیفانه ای بهم انداخت ! لابد الان تو دلش میگه : آخه دختر خوب ! تو که دفعه قبل هم همینو گفتی ! دفعه قبل .. دفعه قبل تر و دفعه قبل تر از قبل و دفعه .. ای بابا !
- قول میدم !
آهی کشید .. اینم امروز دلش پره ها !
با دست به صندلی اشاره کرد .. که یعنی بشین !
بعد هم نگاه تیزش رو به روژین و شبنم که مثه موش لای در وایساده بودن داد زد : جانم ؟!
خنده ام گرفت .. روژین سرخ شد و از جلوی در کنار رفت .. ولی شبنم با پررویی انگشتش رو روی هوا تاب داد ..
این به صورت رمزی یعنی : اومدی بیرون باید هر چی شنیدی و نشنیدی رو برام بگی ! ...
منم با خنده بهش چشمک زدم ..
در بسته شد و سرهنگ نفس راحتی کشید ‌... اینم از وقتی اومدم داره نفس عمیق می کشه ! بابا آخه مگه تنگی نفس داری ؟!
بیام بهت نفس مصنوعی بدم ؟!
ای وای خاک عالم ! دیگه چی ؟!
حیام کجا رفته ؟!
سرهنگ تک سرفه ای کرد : بسیار خب !
این یعنی : وفتی دارم باهات حرف میزنم تو آسمونا سیر نکن !
برگشتم سمتش و چشم به دهانش دوختم ..
- یه ماموریت کاملا فوری داریم ! ..ماموریت راجع به یه سری خلافکار بالا شهره .. تا الان نتونستیم ردشون رو بزنیم .. ولی یه اطلاعات کمی راجع به آموزشگاه موسیقی لالوند به دست آوردیم .. صاحب عمارت تو اینجا اموزش رسمی ویلن میده .. راستش رو بخوای این تنها پرونده ای که گزارش یک صفحه ای داره !
با حیرت زمزمه کردم : یک صفحه ؟!
- متاسفانه بله ! من به هوش شما ایمان دارم دوشیزه شاهوران .. امیدوارم بتونی کمکمون کنی ! ..
منگ نگاهش کردم : باید چی کار کنم ؟!
- به عنوان نفوذی برامون فعالیت می کنید !
با تعجب نگاهش کردم : با یک صفحه ...
وسط حرفم پرید : کمکمون می کنید یا نه ؟!
دیدم خیلی عصبیه .. اگه قبول نکنم حکم اخراجم رو می زاره کف دستم
سرم رو پایین انداختم : از کی شروع میشه ؟!
- فردا .. آموزشگاه موسیقی لالوند ..
- زود نیس ؟!
- نه خیر ..
ادامه دارد ...

چقدر عصبیه این ! ارث باباشو بالا کشیدم ؟!
با اخم نگاهش کردم - آدرس آموزشگاه رو به من بدین من فردا شخصا وارد عمل میشم !
کارت کوچکی رو به سمتم گرفت در همون حال ادامه داد : سروان شاهوران .. لازم به ذکره که صاحب عمارت مرد خشنیه .. اگه بتونی با حربه و ماهرانه بهش نفوذ کنید ..
حرفش رو قطع کردم : بله متوجهم .. تمام سعی خودم رو می کنم .
از جا بلند شد .. کارت رو از دستش گرفتم .
- امیدوارم نا امیدمون نکنید !
- قول میدم !
ابرویی بالا انداخت .. اصن منم کاری جز وعده های سر خرمن دادن بلدم ؟!
- تمام امید ما به نیرو های جوانی مثل شماست !
خواستم بگم اینا رو میگی که چی کار کنم ؟! شاباش می خوای ؟!
ولی حیا کردم !
به قول دایی : چه عجب !
عقب گرد کردم از اتاق خارج شدم ..
همین که از اتاق خارج شدم روژین و شبنم پریدن جلوم : خب چی شد ؟
- فضول و بردن زیر زمین پله نداشت خورد زمین ! :/
- اِ اذیت نکن !
- به تو چه آخه ؟! اگه می خواست تو بفهمی می گفت بیاید تو دیگه !
- اِ ! قراره مون چی بود ؟!
دیگه دیدم یه ذره دیگه بگذره از فوضولی سکته می کنن شروع کردم به تعریف کردن .
حرفم که تموم شد روژین مات نگاهم کرد : وای که چه ماموریت خفنیه !
شبنم متفکرانه چونه اش رو با انگشت خاروند : از یه جهت خیلی خوبه .. ویلن هم یاد می گیری !
ادامه دارد ....
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان بسیار زیبای تاراج افعی به قلم نویسنده رمان سیگار صورتی ( زود بیاید تو ) 1
پاسخ
 سپاس شده توسط *yoksel*
#3
نگاه اندر سفیهانه ای بهش انداختم .. خدایا !
من به چی فکر می کنم این در چه فازی به سر میبره !
- خب .. نظر بود !
روژین چشم غره ای بهش رفت و رو به من کرد : میگم مهتاب حالا از کی می خوای بری ؟!
پام رو روی پام انداختم : اگه بتونم عزیز رو راضی کنم فردا میرم !
چشماشو ریز کرد : اطلاعاتت در چه حده ؟!
کش و قوسی به بدنم دادم : هیچی !
هر دو با هم جیغ زدن : هیچی ؟!!!!!
- یه پرونده اس .. عرض و طول یه صفحه بیشتر نیس ! اطلاعات رو از خودم نمی تونم در بیارم که !
_ تو دیوونه ای مهتاب !
از جا بلند شدم : آره اینو عزیز هم میگه !
روژین بازم برام چشم غره رفت .. چشاش چپ نشه یه وقت ؟!
پرونده یه صفحه ای !
تا حالا از این مورد ها نداشتیم .. عزیز رو کجای دلم بزارم ؟!
از جا بلند شدم و بی مقدمه به سمت باجه اطلاعات رفتم ..
آقای فخر با دیدن من عینک طبی اش رو روی بینی جا به جا کرد و برام احترام نظامی گذاشت ..
بهش آزاد دادم و رو بهش کردم : پرونده ۲۳۴ رو لطف کنید .
سرش رو کرد تو قفسه به گشتن .. بعد از چند ثانیه سرش رو آورد بالا و یه پوشه کاغذی رو گذاشت رو میز ..
بعدم با تعجب به صفحاتش که همون یه صفحه بود خیره شد : عجیبه .. انگار این پرونده برگ برگ شده !
- نه مدلشه ! سر جمع یه صفحه ایه !
- مگه میشه ؟!
بعدم با تعجب پرونده رو بررسی کرد ..
دیدم بخوام این آقای فخر رو ول کنم کل پرونده رو می خونه پرونده رو از زیر دستش کشیدم بیرون .
- موفق باشید سروان شاهوران .
_ شمام همینطور .
از باجه اطلاعات فاصله گرفتم و پرونده رو زدم زیر بغلم ..
خب .. اینم از این !
به سمت بچه ها رفتم و با روژین و شبنم به سمت پراید داغونم راه افتادیم ..
ادامه دارد ...

لایک ها کوشن ؟!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان بسیار زیبای تاراج افعی به قلم نویسنده رمان سیگار صورتی ( زود بیاید تو ) 1
پاسخ
 سپاس شده توسط *yoksel*
#4
بچه ها رو رسوندم خونه اشون ..
دیگه تقریبا ساعت هشت اینا رسیدم جلوی در .. از ماشین پیاده شدم و چشمم به عزیز افتاد که داشت جلوی در آب بازی می کرد !
لبخند پت و پهنی نشست تو صورتم و خودم رو محکم پرت کردم بغلش و شروع کردم به ماچ کردن ..
عزیز هم لوس می شد و خودشو می کشید عقب و هی می گفت : مکن ننه ! .. زشته .‌.. مکن !
خودمو کشیدم عقب و با عزیز وارد حیاط بزرگ خونه شدیم .
عزیز با تعجب نگاهم کرد : ننه چرا تو یهو وحشی میشی آخه ؟!
نشستم لبه و حوض و دست و صورتم رو آب زدم .. بعدم همونجا چمباته زدم و دکمه ها یه مانتوم رو یکی درمیون باز کردم ..
- عزیز مامان نیومده ؟!
- نه ننه .. زنگ زد گفت جای دکتر حراطی شیفته ما غذامون رو بخوریم ..
- دایی کجاست ؟
- نرسیده منه پیرزن و گرفته به حرف ! رفته بار خالی کنه !
کش مو هام رو باز کردم : دایی خسته نمیشه اینهمه تو کار غرق ؟!
- مرد باید کار کنه ننه ! مرد کار نکنه کی کار کنه ؟!
- نه متظورم اون نیس ! نمی خواید واسه عزیز دردونه اتون آستین بالا بزنید ؟! ۲۷ سالشه ها !!! لنگه های این نمک زندگیشون رو هم دیدن ! همش خودشو تو کار غرق کرده !
عزیز جارو رو برداشت و شروع کرد به جارو کردن حیاط : ننه ای حرفو مزن ! مرد سر چهل سالگی چلچلشه !
از جا بلند شدم و روی تاب گوشه حیاط نشستم : یعنی نمی خواید واسش زن بگیرید ؟!
دست به کمر زد : مورد خوب سراغ داری ؟!
چشمام برق زد و رفتم تو فکر .. مورد خوب ؟!
نه والا ! مورد خوبم کجا بود ؟!
- شما خودتون مورد خوب سراغ ندارید ؟!
نشست لبه ایوون _ والا ننه راستشو بخوای نه ! حالا چه عجله ای ؟! یکم صبر کن خودم براش یه زن می ستونم پنجه آفتاب !
بعد یکم تو فکر فرو رفت ... یهو جیغ زد : تو ام اومدی خون به جگرم کنی ؟!
زدم زیر خنده : بنده غلط بکنم ! حالا بلند شید بریم خونه که پوسیدم تو این گرمای لعنتی !
- آره ننه .. بلند شو بریم یه شربتی چیزی بدم بخور ..
همراه عزیز وارد خونه شدیم و منم که ننه قمر ! ولو سدم حلوی پنکه ..
ادامه دارد ..
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان بسیار زیبای تاراج افعی به قلم نویسنده رمان سیگار صورتی ( زود بیاید تو ) 1
پاسخ
 سپاس شده توسط *yoksel*
#5
تو این فکر بودم چطور مخ عزیز رو بزنم که عزیز با لیوان شربت سر رسید ..
لیوان رو از دستش گرفتم و تشکر کردم ..
داشت میرفت که با دستم اشاره کردم بشینه .. شربت رو یه سره سر کشیدم و گذاشتم تو پیش دستی ..
- عزیز میشه یه دقه بشینید ؟! کارتون دارم !
عزیز مشکوک نگاهم کرد و با کمی مکث نشست ..
مغزم سوت می کشید و مثل یه بادکنک سبک شده بود ..
چی کار کنم ؟!
از کجا شروع کنم ؟!
قبول میکنه ؟!
اگه نکنه ؟!
چشمام تار تاری میزد ..
آب دهانم رو پر سر و صدا قورت دادم ..
- والا ننه ! هر وقت از این ادابازی ها در میاری زهره ترک میشم ! جون به سر شدم ! دهن وا کن دیگه !
انگشتام رو توی هم قفل کردم ..
زبونم مثل چوب خشک چسبیده بود به سقم !
- عزیز ..من ..
عزیز زل زد به دهنم .. حس کردم می دونه چی می خوام بگم ..
- عزیز..
- د بگو دیگه ننه !
- عز..
عزیز عصبانی بهم پرید : ای داد ! نصفه عمر شدم ! بگو دیگه !
- ماموریت ..
کلمه درست از دهنم بیرون نیومده بود که عزیز منفجر شد : چی گفتی ؟؟؟؟؟
نفس راحتی کشیده بودم .. آخیش ! کل و از شانه خلاص !
چه ربطی داشت ؟!!
- می خوام برم ..
چشماش از حدقه داشت بیرون میزد : چی ؟!
- می خوام برم .. ماموریت !
عزیز با حرص از جا بلند شد : بی جا میکنی !
- اما عزیز !
- همین که گفتم ! کم بدبختی دارم ؟!!!
- این ماموریت خطری نداره .. بزارید برم !
- باید از رو جنازه من رد بشی !
- عزیززز ! تو رو خدا !
با خشم به سمتم برگشت : گفتم نمیشه !
- این شغل منه !
'- شغلت غلط کرده با تو !
ادامه دارد ..
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان بسیار زیبای تاراج افعی به قلم نویسنده رمان سیگار صورتی ( زود بیاید تو ) 1
پاسخ
 سپاس شده توسط *yoksel*


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان فوق العاده ترسناك و البته عاشقانه(جنگيري عاشقانه)نخوني از دستت رفته ها
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
Rainbow رمان شیطنت های دخترانه {هم خنده داره همم باحل بدو بیا)
  رمان گل من
Wink رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه)
  رمان ملکه عشق(ی رمان فوق العاده و متفاوت)ازدستش ندید
Rainbow رمان من مامانم رو دوست نداشتم |:*
  رمان بازی خطرناک
  ادامه ی رمان زیبای عشق دردناک
Heart عکس نوشته های خوشگل رمان طالع ماه ! حتما ببینید ! : )

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان