پارس ایمپریا   گیفت کارت

امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.8
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان بی اجازه ی عقل بله/به قلم خودم ^_^

#31
[rtl]یه ماهی از جشن نامزدی آرمان و بهار میگذره دیروز هم ارشیا کارت عروسیش با ساحل رو که دو هفته ی دیگس پخش کرد تو این چند وقته با بهار و ساحل صمیمی شدم البته صمیمی صمیمی هم که نه اما خوب بالاخره مث خواهرای نداشتم میمونن و اما سامیار ...جدیدنا شدید مشکوک میزنه حضورش تو جلسات شعر  دانشگاه بیشتراز قبل شده وبه موسیقی بیشتر از درس  اهمیت میده و ازاون عجیب تر اینکه دیگه به شوخ و شنگی قدیم نیست هفته ی پیش به زور بردنش خواستگاری که قیافش دیدنی بود از صبحش با هیچ کودممون حرف نزد و بعدبا تلاش های من و ارشیا گفت مامانم یه دختره رو نشون کرده بریم خواستگاریش واس همونه تو فکرم ،حالا معلوم نیس به دختره چی گفته که فردای همون روز خانواده ی دختره اعلام مخالفت کردن...دیروز جواب آخرین امتحانم هم اومد و خداروشکر با نمره ۱۰.۵ پاس کردم و اگه ترم بعدی هم به خوبی خوشی بگذره دیگه باس برم سر وقته پایان نامه ارشد[/rtl]



[rtl]جلوی تلویزیون کانال هارو بالا و پایین میکردم که یهو گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم و عکس مامان مثل بچه ها ذوق کردم سینا همیشه اعتقاد داره که من یه بچه ننه ی لوسم در حالی که خودم این حرفو تکذیب میکنم [/rtl]



[rtl]ب محض برقراری تماس صدای مامان تو گوشی پیچید[/rtl]



[rtl]_الو مهرادم[/rtl]



[rtl]مگه میشه مادرت میم مالکیت بچسبونه کناره اسمتو ذوق نکنی؟[/rtl]



[rtl]_سلام مامان [/rtl]



[rtl]_سلام پسر خوشگلم خوبی؟[/rtl]



[rtl]مث بچه ها باهام حرف میزنه خو بچشم مگه چیه[/rtl]



[rtl]_ممنون شما خوبی؟بابا خوبه؟ [/rtl]



[rtl]_آره همه خوبیم [/rtl]



[rtl]_اون بهداد زن زلیل برادر به دور خوبه؟کتی خوبه؟[/rtl]



[rtl]مامان خندید و گفت :آره عزیز دلم خوبه میگما مهراد جان یه خبر خوش دارم حدس بزن چیه؟[/rtl]



[rtl]_برامن هیچ خبری جز برگشتن شما خوش نیس[/rtl]



[rtl]_آفرین باهوش مامان[/rtl]



[rtl]_مامان؟[/rtl]



[rtl]_جون مامان [/rtl]



[rtl] _دارین برمیگردین[/rtl]



[rtl]_آره دیگه[/rtl]



[rtl]_بهداد که گفت تا عید نمیاین[/rtl]



[rtl]_یهویی شد اولش قرار بود فقط منو بابات بیایم بعد گفتیم نگیم بهت سوپرایز شی ولی امروز بهداد چهارتا بلیط چارتر جور کرد پروازمون دوساعت دیگست چون قرار شد کتی هم  بیاد گفتم شاید بخوای خونه جمعو جور کنی و غذا درست کنی و اینا[/rtl]



[rtl]فکم چسبید کف زمین من تو دوساعت چه غلطی کنم؟؟ کتی واس چی میاد؟؟ ای خدا نکشتت بهداد باصدای مامان به خودم اومدم[/rtl]



[rtl]_مهراد؟؟[/rtl]



[rtl]_بله مامان [/rtl]



[rtl]_میگم نمیخواد واس غذا به خودت زحمت بدی [/rtl]



[rtl]_نه از بیرون میگیرم[/rtl]



[rtl]_باباتو چی میکنی[/rtl]



[rtl]اوه اوه اینجاشو فک نکرده بودم بابا غذای رستوران نمیخورد چون ناراحتی معده داشت[/rtl]



[rtl]مامان_اصن مگ تو خودت آشپزی نمیکنی؟نکنه هروز از بیرون غدا میخری[/rtl]



[rtl]اوه اوه داشتم سوتی میدادم اگه میگفتم آره کارم تموم بود بازم میخواست اون زن بداخلاقه رو بفرسته اینجا واس آشپزی واس همین گفتم[/rtl]



[rtl]_اونو که آره ولی خو دسپختم زیاد جالب نیس مامان جوجه خوبه آماده کنم موادشو اومدین بزنم؟[/rtl]



[rtl]خداروشکر این یه دونه  رو به لطف سینا بلد بودم[/rtl]



[rtl]مامان_نه صداشو آروم کرد و گفت:کتی جوجه کباب دوست نداره ینی کلا سینه مرغ نمیخوره[/rtl]



[rtl] مامان مام چش دنیارو کور کرد بااین عروس گرفتنش[/rtl]



[rtl]_حالا یه کاری میکنم مامانم پس تا ۳ساعت دیگه میبینمتون ؟[/rtl]



[rtl]_آره عزیزم [/rtl]



[rtl]_پس فعلا خدافظ[/rtl]



[rtl]گوشیو قطع کردمو دودستی کوبیدم تو فرق سرم اتاقو نیگا تو رو خدا ینی دارو ندام پخش زمین بود ...اول عرض بیس دقیقه جزوه ها لباسامو جمع کردمو چپوندم تو کمک بعدم نشستم فک کردم غذا چیکنممممم؟؟؟[/rtl]



[rtl]اولین فکری که به ذهنم رسید و عملی کردمو زنگ زدم به سینا:[/rtl]



[rtl]_به به داداش مهراد گوشیمون به اسمت منور شد[/rtl]



[rtl]_سلامت کو؟[/rtl]



[rtl]_پشت کوه[/rtl]



[rtl]_سینا وقتمو نگیر پاشو بیا اینجا[/rtl]



[rtl]_کجا؟[/rtl]



[rtl]_قفقاز? خو خونه ی ما دیگه[/rtl]



[rtl]_چیشده حالا؟[/rtl]



[rtl]_مامان بابامو بهداد و زنش دارن میان تا دوساعت دیگه پروازشونه[/rtl]



[rtl]_خاب چیکنم[/rtl]



[rtl]_خاک توسر من کن[/rtl]



[rtl]_چرا ؟؟[/rtl]



[rtl]_باو باید غذا بپزم غذااااا[/rtl]



[rtl]_خو از رستوران بگیر اینم غصه داره؟[/rtl]



[rtl]_بابام معدش مشکل دارع[/rtl]



[rtl]_خو جوج بزن تو که استادی [/rtl]



[rtl]_زن داداشم جوج نمیخوره[/rtl]



[rtl]_خاب من چی کنم؟[/rtl]



[rtl]_بیا آشپزی کن[/rtl]



[rtl]_برو بابا من شیفتم نمیتونم بیام[/rtl]



[rtl]_من چی کنمممم هااا؟؟[/rtl]



[rtl]_زنگ بزن ارشیا[/rtl]



[rtl]_اون درگیره عروسیه [/rtl]



[rtl]_خوب پس یا بزنگ به بهار یا بزنگ به آرمان [/rtl]



[rtl]بدون هیچ حرفی گفتم:خدافظ[/rtl]



[rtl]سینا_جون تو جونت کنن خری بای[/rtl]



[rtl]قطع کردم و بلافاصله شماره آرمانو گرفتم[/rtl]



[rtl]_جانم داداش؟[/rtl]



[rtl]_سلام آرمان به دادم برس مامان اینا دارن میان آشپزی انداختن گردنم[/rtl]



[rtl]_اووو نفس بگیرمنم خوبم تو خوبی[/rtl]



[rtl]_آرمان وقت ندارم کجایی؟[/rtl]



[rtl]_چالوس[/rtl]



[rtl]_ای توروحت الان میرن چالوس آخه۰؟؟[/rtl]



[rtl]_وا من کف دست بو کرده بودم تو میخوایی آشپزی کنی بعدشم من خودم سه روز تنها بودم پنج کیلو کم کردم[/rtl]



[rtl]صدای بهار اومد:[/rtl]



[rtl]کیه عشقم؟[/rtl]



[rtl]آرمان_مهراده عشقم[/rtl]



[rtl]بهار_سلام برسون عشقم[/rtl]



[rtl]آرمان _چشم عشقم[/rtl]



[rtl]زهرماروعشقم کوفتو عشقم[/rtl]



[rtl]_آرمان گوشیو بده بهار [/rtl]



[rtl]آرمان_باشه گوشی[/rtl]



[rtl]بهار_سلام داداش[/rtl]



[rtl]_سلام بهار جان خوبی؟[/rtl]



[rtl]_مرسی[/rtl]



[rtl]ماجرارو براش تلپاتی گفتم که گفت[/rtl]



[rtl]چرا از دختر همسایتون کمک نمیخوای؟[/rtl]



[rtl]گیج گفتم:ها؟[/rtl]



[rtl]بهار_میگم چرااز تارا کمک نمیخوای ؟[/rtl]



[rtl]بعد نامزدی بهار و آرمان همه فهمیدن باهمسایه ایم و به علا وه اینم فهمیدن که چش نداریم همو ببینیم[/rtl]



[rtl]_تاراااا؟؟ همینم مونده[/rtl]



[rtl]بهار_خو ماکه نیستیم به اون بگو حتما کمکت میکنه[/rtl]



[rtl]کثی کردم تا فکر کنم...حیف مجبورم حیف... بعد با کلافگی گفتم:من روم نمیشه تو بهش میگی؟[/rtl]



[rtl]بهار_من بگم؟؟ فک نکنم قبول کنه ها؟[/rtl]



[rtl] با حرص گفتم :تو بگو حالا اگه قبولم نکرد فدا سرم[/rtl]



[rtl]بهار_هوی آقا مهراد راجب رفیق من درست بحرفا[/rtl]



[rtl]حیف کارم گیره ممکنه کل بندازه نگه به تارا و گرنه یه زرشک کش دار تحویلش میدادم[/rtl]



[rtl]_اوکی بزنگ [/rtl]



[rtl]یهو یه چی تو ذهنم جرقه زد[/rtl]



[rtl]_فقط صداشو بذار رو آیفون منم بشنوم چی میگه[/rtl]



[rtl]بهار _چرا؟[/rtl]



[rtl]_همینطوری[/rtl]



[rtl]کلی اصرار کردم تاقبول کرد[/rtl]



[rtl]۰۰۰[/rtl]



[rtl]صدای خواب آلود تارا تو گوشی پیچید[/rtl]



[rtl]_ای خدا ای فلک من کی از دست تو راحت میشم ها؟[/rtl]



[rtl]بهار_ سلام خوابالو[/rtl]



[rtl]تارا_وعلیکم من تو رو شوهرتم دادم تو باز با مرغ و خروسا بیدار میشی نه؟[/rtl]



[rtl]بهار _هیع منحرف آرمان این جاستا[/rtl]



[rtl]_به درک گمشو میخوام بخوابم [/rtl]



[rtl]بهار _چقدر میخوای بخوابی؟[/rtl]



[rtl]تارا_چقدر چیه؟ من چهار صبح خوابیدم؟[/rtl]



[rtl]بهار_وا چرا؟[/rtl]



[rtl]تارا_خونه طاها بودم۸اومدم خونه[/rtl]



[rtl]یک لحظه ازین که میخواستم ازش کمکبخوام پشیمون شدم و تنفر عجیبی بهم دست داد آخه بی شرمی تا کجا؟ دختره پرو خجالت نمیکشه تا چهار صبح خونه پسـر غـریـــ...[/rtl]



[rtl]بهار_یه جور میگی انگار خونه دوس پسرت بودی حالا تا چهار صبح چی میکردی؟[/rtl]



[rtl]اگه خونه دوست پسرش نبود خونه کی بود؟[/rtl]



[rtl]تارا_ازین فیلم جن گیریا میدیدیم منو نگارزهره ترک شدیم طاهاهم هرهر بهمون میخندید حالا فک کن فیلم تموم شده من میخوام بیام خونه مگه این دوتا میذارن طاها کلی دعوام کرد [/rtl]



[rtl]یک پوزخند صدا دار زدم شرم هیچی آبروم نداره حالا نگار کیه این وسط[/rtl]



[rtl]بهار_چرا؟[/rtl]



[rtl]_گیر داده بود تو چرا خونه من رودر واستی داری نمیمونی[/rtl]



[rtl]هـــــه حالا خوبه رودرررررواستــــــی داره تا چهار صبح خونه پسر غریبه پلاسه[/rtl]



[rtl]بهار_خوب راست میگه دیه منم اگه یه داداش مث داداش تو داشتم وازون مهمتر یه زن داداش مث نگار داشتم بیس چاری خونشون ولو بودم[/rtl]



[rtl]قشنگگگگگ یه پارچ آب یخ خالی کردن روسرم طاها داداشش بود؟؟؟...برای اینکه جلو وجدانم زایع نشم باخودم گفتم:نه الان مده به هرکی میرسن میگن داداش اما یهو یادم اومد که...[/rtl]



[rtl]_توفرق داری خا مرض از مزاحمت رو بگو شرتو کم کن میخوام بکپم[/rtl]



[rtl]زیر لب گفتم چه عجب که انگار آرمان شنید و ریز خندید[/rtl]



[rtl]بهار_تارا جونم؟میدونستی خیلی دوستت دارم[/rtl]



[rtl]تارا_ببین یکبار منو با این عشوه خرکیات خر کردی کشوندی مبادله ی جزوه دوماه بعدش شوور رفتی  قضیه رو نپیچون یه راس برو سر اصل مطلب[/rtl]



[rtl]بااین حرفش جدا از خنده منفجر شدم[/rtl]



[rtl]آرمان با خنده گفت:کوفت نخند مهراد[/rtl]



[rtl]بهار_خیلی بی شعوری تارا [/rtl]



[rtl]تارا_بی شعور تویی که صدای منوگذاشتی رو آیفون[/rtl]



[rtl]عــــه از کجا فهمید[/rtl]



[rtl]بهار با صدایی که دست پاچگی توش موج میزد گفت:نه آیف نیست [/rtl]



[rtl]تارا_پژواک [/rtl]



[rtl]بهار_هان؟[/rtl]



[rtl]تارا_میگم پژواک صدا تابلوعه حالا کارتو بگو چرت خوشگلم پرید[/rtl]



[rtl]بهار _تارایی؟یکی ازت کمک میخواد[/rtl]



[rtl]هــــــه الان تیکه میندازه مطمئنم[/rtl]



[rtl]تارا باصدای جدی گفت:کی؟[/rtl]



[rtl]بهار _اممم چیزه یه بنده خدا که زیاد ازش خوشت نمیاد ینی بدت میاد ازش[/rtl]



[rtl]داشتم داغ میکردم ازون موقع که جفنگاشونو گوش میکردم حالام اینطوری خطابم میکنه با حرص پشت تلفن داد زدم [/rtl]



[rtl]هووووی آرمان به اون زنت بگو تارا به همینکه سلامشو علیک میگیرم باس افتخارم بکنه ها[/rtl]



[rtl]آرمان_ببند باو واس من لات بازی درنیار وگرنه مولوک جون میرسه خدمتتون[/rtl]



[rtl]مولوک همون خانوم آشپز بد اخلاقس[/rtl]



[rtl]_درد بی درمون مولوک جون[/rtl]



[rtl]تارا_نمیدونم بهار من به غیر از تیم بارسلونا و اعضاش از کس دیگه بدم نمیاد الانم مخم خوابه درست کار نمیکنه(ابنا عقاید تارائه به منم ربط نداره?)[/rtl]



[rtl] اوهوع خانوم فوتبالین رئالیم هستن ظاهرا یه خصوصیت مثبت تو این بشر پیدا شدتو کی مخت کار میکنه؟؟؟[/rtl]



[rtl]بهار_مهراد[/rtl]



[rtl]تارا_اووووو همـچین گفتی ازش بدت میاد گفتم دیودو سر و میگی که البته دیده شده من به اونم کمک کردم ولی خوبعدش به جاهای خوبی ختم نشد[/rtl]



[rtl]دیو دوسر کیه دیگه نکنه اون  استاد دورگه جوونه دیوید حسامی رو میگه [/rtl]



[rtl]_آرمان بگو وقت ندارم بدوعه یه ربعه  دارن میحرفن [/rtl]



[rtl]بهارخندیدوبعد گفت[/rtl]



[rtl]پایانش که خوش بود به خواستگاری ختم شدولی خوب از مهرادم دل خوشی نداری [/rtl]



[rtl]کلافه داد زدم :آرمانن[/rtl]



[rtl]آرمان با خونسردی :زهر مار[/rtl]



[rtl]تارا _حالا چه کمکی میخواد[/rtl]



[rtl]بهار_زنگ زده میگه ناهار مهمونه داره ینی زن داداشش داره با مامان باباش میان خونش بعد باید حتما غذا خونگی درست کنه من الان چالوسم تو میری خونشون کمکش کنی؟[/rtl]



[rtl]تارا_خوب چرا خودش زنگ نزد بگه شماره منم که داره[/rtl]



[rtl]بهار_نه خوب روش نمیشه[/rtl]



[rtl]یه جور بهار راجبم حرف میزد که یه لحظه احساس کردم من چقدر سر بزیر و مظلومم ...باز صدای تارا توگوشم پیچید [/rtl]



[rtl]_اوخی طفلکی چقدر این بچه خجالتیه بهار[/rtl]



[rtl]آرمان بازم با خنده هاش رفت رو نِروم[/rtl]



[rtl]تارا_باشه [/rtl]



[rtl]یه لحظه چشام گرد شدکه تارا گفت:[/rtl]



[rtl]فقط یه چی بهارالان  من برم زنگ خونه مهراد و بزنم بعد اون بگه کیه بعد من چی بگم بگم منم منم آشپزتون کمک آوردم براتون خوبه نه؟؟[/rtl]



[rtl]بهارو آرمان دو تایی هرهر میخندین و من این ور خط حرص میخوردم و دست آخر  با حرص گفتم :اصن نخواستم[/rtl]



[rtl]آرمان _باشه پس میگم یه زنگ به مولوک جون بزن هان؟[/rtl]



[rtl]_یه بار دیگه مولوک جون مولوک جون کنی من میدونم و تو[/rtl]



[rtl]تارا بحث ما و خنده ی بهار رو همزمان قطع کرد[/rtl]



[rtl]_بهااار به نظرت مهراد چه ری اکشنی نشون میده ها ؟؟؟فک کنم بیاد درو باز کنه بعد بره دورکعت نماز شکر بخونه یا از خوشحالی همونجا هی مث فنر بپره بالا بپره پایین[/rtl]



[rtl]باصدا بلند گفتم:فنر عمته بعدشم من تورو ببینم باید کفاره بدم  جای نماز شکر[/rtl]



[rtl]آرمان_تلاش نکن نمیشنوه[/rtl]



[rtl]بهار باخنده گفت:خو تارا میگی چی کنم[/rtl]



[rtl]صدای تارا جدی شد[/rtl]



[rtl]ببین بهار میدونی من کینه ای نیستم براهمه هم هر کاری از دستم برمیاد انجام  میدم مهراد و غضنفر و سکینه و بلقیس هم نداره سر جشن استاد زاهدی دیه خودت دیدی منتها همین که یه دختر مجرد به خونه ی پسره مجرد بره حالا به هر بهانه ای چه کار باشه چه کمک باشه چه هرچیز مثبت دیگه ای باشه به اندازه ی کافی وجهه ی بدی دارهاما خوب با شناختی که من از مهراد دارم حاضرم کمکش کنم حالا فرض کن من به درخواست یک واسطه بدون درخواست مستقیم خودش بدون اینکه خودطرف ازم چیزی بخواد برای کمک کردن بهش اقدام کنم وجهه ی بدش بدتر نمیشه به نظرت؟اصن زشت نیست؟آرمان میشنوی آیا؟[/rtl]



[rtl]آرمان_بله آجی[/rtl]



[rtl]تارا_علیک السلام [/rtl]



[rtl]آرمان_سلام [/rtl]



[rtl]بهار _من کاملا با حرفات موافقم[/rtl]



[rtl]آرمان آروم گفت :تحویل بگیر خان داداش[/rtl]



[rtl]تارا_آرمان به مهراد بگو اگه یه توکه پا تشریف بیاره پایین بدونه هیچ درنگی کمکش میکنم [/rtl]



[rtl]خداییش راست میگفت اما توکمک کردنش شک داشتم[/rtl]



[rtl]آرمان_مرسی چشم بش میگم[/rtl]



[rtl]تارا_خاب والیبالیستهای عشق بدرود[/rtl]



[rtl]و بی مکث قطع کرد فک کنم خوابش میومد[/rtl]



[rtl]آرمان_شنیدی که داداش[/rtl]



[rtl]_آره مث اینکه چاره نیس فیلا خدافظ[/rtl]



[rtl]به ساعت نگاه کردم زیاد وقت نداشتم از ته دل دعا میکردم تاخیر داشته باشه هواپیماشون...یه کم که فکر کردم دیدم حرفای تاراهمش حقه اماخوب بالاخره غرورمنم اجازه نمیداد که برم پایین بعد از چند دقیقه نبر افکار به سمت در رفتم دستم که به دستیگره در رفت پشیمون شدم اومدم برگردم که چشمم به ساعت افتاد و نظرم تغییر کرد بع افکار و غرورم لعنتی فرستادم و فورا  از در زدم  بیرون خودمو بااین حرف که اگه بخواد غرورمو خورد کنه یا به بازیم بگیره منم تلافی میکنم آروم کردم به سرعت زنگ درو زدم به دقیقه نکشید که قیافه ی تارا تو چهار چوب در معلوم شد ...یه چادر گل گلی سرش کرده بود با باز کردن در سلام کردم که در جوابم گفت:[/rtl]



[rtl]سلام خوبین؟[/rtl]



[rtl]همینطور که به چجوری مطرح کردن درخواستم فکر میکردم گفتم :بله خیلی ممنون شما خوبین[/rtl]



[rtl]_مرسی[/rtl]



[rtl]تا اومدم لب باز کنم و حرفی بزنم سریع گفت[/rtl]



[rtl]یه دودقیقه صبر کنین الان میام اومد درو ببنده انگار چیزی یادش افتاده باشع گفت[/rtl]



[rtl]میخواین بیاین تو[/rtl]



[rtl]_نه مرسی[/rtl]



[rtl]_باشه هرجور راحتین [/rtl]



[rtl]تعارفش واقعا شابدولعظیمی بود بعد سه چار دقیقه صبر کردن در حالی که یه مانتو ی معمولی کرم تنش بود   با شلوار مشکی و شال قهوه سر کرده بود اومد بیرون و دمپایی های لا انگشتی سفیدشو پوشید و گفت خوب بریم؟[/rtl]



[rtl]لبخند سپاس گزاری زدم و گفتم بریم[/rtl]



[rtl]خیلی عادی برخورد کرد همونطور که توmrlبرخورد میکرد عادیه عادی[/rtl]



[rtl]تیپشم همیشه داغون بود اما این بار سعی کرده بود راحت هم باشه درو باز کردم و تعارفش کردم بره تو بدون تیکه پاره کردن هیچ تعارفی رفت تو [/rtl]



[rtl]تارا:[/rtl]



[rtl]وارد خونش شدم خونش تیریپ خونه خودمون بود سمت راست در ورودی آشپزخونه بود و سمت چپش راهروی  اتاق خوابها  میتونم بگم نیم نگاه  که سهله یک سوم نگاه هم به خونش ننداختم خوب  خونه ای که مث مال ماس چه جذابیتی واس کنجکاوی داره ولی خو چیدمان خونشون یه کم بگی نگی توجهمو جلب کرد چیدمان خونشونم تفاوت چندانی با مال ما نداشت فقط اینا دور تا دور حال مستطیل شکل رو رو مبل چیده بودن یه سرویس مبل سلطنتی به رنگ آبی بالای اتاق بود و ی سرویس راحتی مخمل به همون رنگ پایین اتاق تلویزیونم رو بروی در ورودی  در محل تعبیه شده بود تلویزیونشون دوتای  مال ما بود  چیزی که این وسط توجهمو جلب کرد یه کاناپه دونفره بود که وسط حال رو بروی تی وی بود روشم دسته بازی بود با تعجب بش نیگا میکردم که مهراد گف ای وای یادم رف برش دارم[/rtl]



[rtl]مام خونمون همین شکلی بود فقط قسمت پایین خونمون مبل نداشت دو تا پشتی قدیدمی داشت سرویس مبل ما کرم قهوه ای بود و پردمون هم ساده ترین شکل ممکن به همون رنگ  بود اینا پردشون ازین گنده سلطنتی ها بود انقدر من ازین پرده ها بدم میاد مث موزه سعد آباد میکنه خونه رو ایش[/rtl]



[rtl]خا به تو چه؟ اینا اینجوری پرده دوس دارن[/rtl]



[rtl]مهرا به سمت کاناپه رفت و دسته هارو جمع کرد و چپوند تو کشوی زی میز تلویزیون قشنگگگگ معلوم بود دستش اورجینال و گرونه اما خو باش مث جعبه دستمال کاغذی رفتار کرد نفهم حالا خوبه خودمم شلختما[/rtl]



[rtl]اما خا دسته هه گناه داشت اومد کاناپه رو بلند کنه که رفتم کمکش خو کاناپه ی بزرگی بود شانس نداریم که یهو تنها بلند میکنه و قطع نخاع میشه [/rtl]



[rtl]مهراد_نیاز نیس خودم بلندش میکنم[/rtl]



[rtl]_اینطوری سریع تر انجام میشه وقت نداریم[/rtl]



[rtl]بی حرف سر کاناپه رو بلند کردیم و گذاشتیم سر جاش بعد گفتم بهتره بریم آشپز خونه[/rtl]



[rtl]خو واس اساس کشی نیومده بودم که اومده بودم تو آشپزی کمکش کنم[/rtl]



[rtl]_روبهش گفتم :خو چی میخواین تدارک ببینین؟[/rtl]



[rtl]مهراد دستی تو موهاش کشد و گفت نمیدونم بش فکر نکردم [/rtl]



[rtl]بزنم تو سرت ازون موقع چی میکردی پس؟سعی کردم خونسرد باشم [/rtl]



[rtl]_نظری هم ندارین؟[/rtl]



[rtl]با یه لبخند گفت قرمه سبزی خوبه؟[/rtl]



[rtl]_آره خوبه فقط سبزی دارین؟[/rtl]



[rtl]مهراد_اوهوم همه چی تو یخچال و فریزر هست برید ببینید خودتون [/rtl]



[rtl]یخچال فریزرشون ساید بود[/rtl]



[rtl]در فریزر و باز کردم اما خبری از سبزی قرمه سبزی نبود رو به مهراد گفتم سبزیِ قرمه ندارین که[/rtl]





[rtl]اومدسر یخچال و گفت چرا سبزی داریم فریزر و بست و در یخچال رو باز کرد و یه ظرف یه بار مصرف ازین سبزیای پاک شده دراورد بیرونو گفت :ایناهاش سبزی ...کمه برم بخرم بیام[/rtl]
رمان بی اجازه ی عقل بله/به قلم خودم ^_^ 4
پاسخ
 سپاس شده توسط sama00 ، hastiiiiiii ، جوجه کوچول موچولو ، space
آگهی
#32
بقیش کووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور ؟
اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت
پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت ؟
بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست
چه کسی تنهانیست ؟ همه از هم دورند
همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد
من که در تردیدم تو چطور ؟ نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت
پاسخ
#33
ممنون
تو را من “تو” کردم
وگرنه “او” هم زیادت است
پس اینقدر برایم ،شما,شما نکن…
پاسخ
#34
رمااااااااااااااااااااان خیلی خوبیه
[img]دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان بی اجازه ی عقل بله/به قلم خودم ^_^ 4 [/img] Heart
پاسخ
#35
THANKS
رمان بی اجازه ی عقل بله/به قلم خودم ^_^ 4
پاسخ
#36
[rtl]یه ظرف یه بار مصرف ازین سبزیای پاک شده دراورد بیرونو گفت :ایناهاش سبزی ...کمه برم بخرم بیام چقدر این پرته الان توقع داره سبزی خوردن رو خورد کتم بریزم تو آب بپزه درحالی که سعی داشتم خندم روقورت بدم گفتم :آقا مهراد با سبزی خوردن قرمه سبزی نمیپزن[/rtl]
[rtl]چشاش شده بود اندازه کاسه:پس با چی میپزن؟[/rtl]
[rtl]_سبزی مخصوص داره سبزیشو خورد میکنن سرخ میکنن بسته بندی میکنن فریز میکنن هروقت بخوان استفاده میکنن[/rtl]
[rtl]مهراد _واس یه دونه قرمه سبزی اینهمه کار میکنن؟[/rtl]
[rtl]دیه این بار نتونستم نخندم داشتم منفجر میشدم ... قیافش عین بچه مونگولا شده بود یه لحظه شک کردم این همون مهراد غفاری نابغه ی بچه های دانشگاه باشه...کوتاه و بی صدا خندیدم و گفتم :همینه انقدر خوشمزس دیگه[/rtl]
[rtl]دوباره در فریزر و باز کردم چشمم به کوشت چرخ کرده های تو ی فریزر افتاد رو به مهراد گفتم:سیبزمینی دارین؟[/rtl]
[rtl]مهراد_آره دیشب خریدم [/rtl]
[rtl]_کتلت خوبه [/rtl]
[rtl]یه مکثی کرد و بالبخند گفت آره خوبه [/rtl]
[rtl]گوشت رو گذاشتم تا یخش آب شه و بعدشم رفتم سراغ سیبزمینی ها که دیدم این مهراد واستاده عین چی منو نیگا میکنه درحال پوس کندن سیبزمینی گفتم:آقا مهراد به نظرم بهتره به جای اینکه اینجا واستین یه گردگیری چیزی بکنین نظرتون چیه؟[/rtl]
[rtl]مهراد_امممم نمیشه گردگیری نکنم؟[/rtl]
[rtl]_پس میخواین بیکار واستین منو نگاه کنین؟[/rtl]
[rtl]مهراد_خوب گردگیری سخته[/rtl]
[rtl]یه چپ نگاهی بهش کردم و گفتم :سالاد درست کردنم سخته؟[/rtl]
[rtl]مهراد_باز اون قابل تحمله[/rtl]
[rtl] فک کنم داشت ملاحظمو میکرد وگرنه هرجای دیگه بود و کسی بهش دستور میاد کله ی طرفو میکند [/rtl]
[rtl]داشت وسایل سالاد آماده میکرد و منم خمیر کتلتو حاظر میکردم که گوشیش زنگ خورد [/rtl]
[rtl]صدای گوشیش زیاد بود به قدری که میشد صدای کسی که پشته خط حرف میزنه رو شنید منم که فوضول نیستم فقط گاهی تکرار میکنم گاهی یعنی خیلی کم پیش میاد که گوشام تیز بشه[/rtl]
[rtl]مهراد_هان چیه سینا؟[/rtl]
[rtl]+سلامت کو؟[/rtl]
[rtl]مهراد_پشت کوه[/rtl]
[rtl]بیتربیت خوب درست جوابشو بده[/rtl]
[rtl]+چته چرا پاچه میگری؟[/rtl]
[rtl]مهراد_خیلی اومدی کمک حالا توقع داری قربون صدقتم برم اصن همش تقصیر توعه [/rtl]
[rtl]+خوب به من چه مگه تقصیر منه که بابات غذارستوران نمیخوره و زن داداشتم جوجه نمیخوره شاید بدبخت آلرژی  بیماری چیزی داره[/rtl]
[rtl]_بیماریییی؟بیماری چی چیه...از نظر من کسی که جوجه نخوره یه پا فلج مغزیه [/rtl]
[rtl]واقعا نتونستم خودمو کنترل کنم ولی سعی کردم آروم بخندم چقدر حال میده این مهراد حرص میخوره ها[/rtl]
[rtl]_ببین منکار دارم بعدا میزنگم بت[/rtl]
[rtl]+حالا بهار اومد[/rtl]
[rtl]_نه تاراخانم اومدن کمک[/rtl]
[rtl]+وات ؟؟؟؟ تاررررااااا خانممممم تا پریروز که وروره جـ....[/rtl]
[rtl]_باشه قربونت داداش یاعلی خدافظ[/rtl]
[rtl]وااااا ...فک کنم فهمید داره گند میزنه....به من میگه وروره جادوووو؟من کجام شبیه وروره جادوعه؟[/rtl]
[rtl]با حرص به کارم ادامه دادم حس کردم داره نیگام میکنه سعی کردم عادی نشون باشم ولی خوب تا حدودی موفق نبودم ...کتلت هارو چیدم تو تابه مهراد هم سالاد رو حاضر کرد و بعد رفت سراغ برنج سمت راستم مهراد درحال برنج گذاشت فاصلمون زیادی کم بود یهویی یادم افتاد سیبزمینی سرخ نکردم یه دفعه باهول روبه مهراد گفتم[/rtl]
[rtl]وای سیبزمینییییی[/rtl]
[rtl]مهراد با تعجب وکمی قیض برگشت سمتمو گفت:چیی؟؟؟[/rtl]
[rtl]فکر کنم فکر کرد بهش تو هین کردم[/rtl]
[rtl]به درک مگه اون به من گفت وروره جادو من حرف زدم هرچند مستقیم نگفت ولی بالاخره که گفت بیخیال روبهش گفتم[/rtl]
[rtl]سییب زمینی یادمون رفت سرخ کنیم[/rtl]
[rtl]مهراد_آها نمیخواد چیپس خلالی گرفتم[/rtl]
[rtl]همونطور که کتلتهارو برمیگردوندم گفتم_خوب خداروشکر[/rtl]
[rtl]بعد از بیست دقیقه کتلتارو از تابه دراوردم و تو یه بشقاب چیدم...ووویی دستم طلا چی پختم... به شدت دلم میخواس بهش ناخونک بزنم اما خوب خجالت کشیدم با خودم عهد بستم همین که رغتم خونمون یه کتلت مشت واس خودم بپزم و بعد روبه مهراد گفتم یه دیس بیارین من اینارو بچینم توش[/rtl]
[rtl]مهراد_نمیخواد شما زحمت نکشین [/rtl]
[rtl]اومد سمتم به بشقاب کتلتا نگاه کرد و گفت میشه امتحان کنم [/rtl]
[rtl]_حتما[/rtl]
[rtl]بشقابو گرفتم سمتش یه دونه برداشت[/rtl]
[rtl]مهراد_شما امتحان کردین؟[/rtl]
[rtl]_نه[/rtl]
[rtl]کتلت تو دستشو نصف کرد و گفت:خوب پس شمام امتحان کنین که اگه من مسموم شدم شما بشین [/rtl]
[rtl] باحرص بهش نگاه کردم که خندید و نصفه کتلت تودستشو سمتم گرفت[/rtl]
[rtl]با غیض کتلت بیـچاره رو جوییدم و قورت دادم خیلیم خوشمزه بود [/rtl]
[rtl]مهرادهم انگاری خوشش اومده بود اومد یکی دیگه برداره که گفتم:مسموم نشین یه وقت[/rtl]
[rtl]خندید و کتلته رو چپوند تو دهنش [/rtl]
[rtl]مهراد _ خوش مزس به مسموم شدنش میرزه[/rtl]
[rtl]خواستم تیکشو جواب بدم اما یه لحظه فکر کردم ممکنه فکر کنه دارم منت میذارم سرش بخاطر همین حرفمو پس گرفتم و ففط خندیدم دستامو شستم و خشک کردم بعد رو به مهراد گفتم:من دیگه میرم الاناست که مهموناتون بیان[/rtl]
[rtl]مهراد_آره دیگه باید برسن[/rtl]
[rtl]الان باید تشکر میکرد ولی نکرد منم رفتم سمت در و گفتم خدافظ [/rtl]
[rtl]دستم رو رو در گذاشتم تادرو پشت سرم  ببندم که یهو با در به سمت داخل کشیده شدم ... پام به چهار چوب گیر کرد کم موند بچد با مخ برم[/rtl]
[rtl]یه ظرف یه بار مصرف ازین سبزیای پاک شده دراورد بیرونو گفت :ایناهاش سبزی ...کمه برم بخرم بیام چقدر این پرته الان توقع داره سبزی خوردن رو خورد کتم بریزم تو آب بپزه درحالی که سعی داشتم خندم روقورت بدم گفتم :آقا مهراد با سبزی خوردن قرمه سبزی نمیپزن[/rtl]
[rtl]چشاش شده بود اندازه کاسه:پس با چی میپزن؟[/rtl]
[rtl]_سبزی مخصوص داره سبزیشو خورد میکنن سرخ میکنن بسته بندی میکنن فریز میکنن هروقت بخوان استفاده میکنن[/rtl]
[rtl]مهراد _واس یه دونه قرمه سبزی اینهمه کار میکنن؟[/rtl]
[rtl]دیه این بار نتونستم نخندم داشتم منفجر میشدم ... قیافش عین بچه مونگولا شده بود یه لحظه شک کردم این همون مهراد غفاری نابغه ی بچه های دانشگاه باشه...کوتاه و بی صدا خندیدم و گفتم :همینه انقدر خوشمزس دیگه[/rtl]
[rtl]دوباره در فریزر و باز کردم چشمم به کوشت چرخ کرده های تو ی فریزر افتاد رو به مهراد گفتم:سیبزمینی دارین؟[/rtl]
[rtl]مهراد_آره دیشب خریدم [/rtl]
[rtl]_کتلت خوبه [/rtl]
[rtl]یه مکثی کرد و بالبخند گفت آره خوبه [/rtl]
[rtl]گوشت رو گذاشتم تا یخش آب شه و بعدشم رفتم سراغ سیبزمینی ها که دیدم این مهراد واستاده عین چی منو نیگا میکنه درحال پوس کندن سیبزمینی گفتم:آقا مهراد به نظرم بهتره به جای اینکه اینجا واستین یه گردگیری چیزی بکنین نظرتون چیه؟[/rtl]
[rtl]مهراد_امممم نمیشه گردگیری نکنم؟[/rtl]
[rtl]_پس میخواین بیکار واستین منو نگاه کنین؟[/rtl]
[rtl]مهراد_خوب گردگیری سخته[/rtl]
[rtl]یه چپ نگاهی بهش کردم و گفتم :سالاد درست کردنم سخته؟[/rtl]
[rtl]مهراد_باز اون قابل تحمله[/rtl]
[rtl] فک کنم داشت ملاحظمو میکرد وگرنه هرجای دیگه بود و کسی بهش دستور میاد کله ی طرفو میکند [/rtl]
[rtl]داشت وسایل سالاد آماده میکرد و منم خمیر کتلتو حاظر میکردم که گوشیش زنگ خورد [/rtl]
[rtl]صدای گوشیش زیاد بود به قدری که میشد صدای کسی که پشته خط حرف میزنه رو شنید منم که فوضول نیستم فقط گاهی تکرار میکنم گاهی یعنی خیلی کم پیش میاد که گوشام تیز بشه[/rtl]
[rtl]مهراد_هان چیه سینا؟[/rtl]
[rtl]+سلامت کو؟[/rtl]
[rtl]مهراد_پشت کوه[/rtl]
[rtl]بیتربیت خوب درست جوابشو بده[/rtl]
[rtl]+چته چرا پاچه میگری؟[/rtl]
[rtl]مهراد_خیلی اومدی کمک حالا توقع داری قربون صدقتم برم اصن همش تقصیر توعه [/rtl]
[rtl]+خوب به من چه مگه تقصیر منه که بابات غذارستوران نمیخوره و زن داداشتم جوجه نمیخوره شاید بدبخت آلرژی  بیماری چیزی داره[/rtl]
[rtl]_بیماریییی؟بیماری چی چیه...از نظر من کسی که جوجه نخوره یه پا فلج مغزیه [/rtl]
[rtl]واقعا نتونستم خودمو کنترل کنم ولی سعی کردم آروم بخندم چقدر حال میده این مهراد حرص میخوره ها[/rtl]
[rtl]_ببین منکار دارم بعدا میزنگم بت[/rtl]
[rtl]+حالا بهار اومد[/rtl]
[rtl]_نه تاراخانم اومدن کمک[/rtl]
[rtl]+وات ؟؟؟؟ تاررررااااا خانممممم تا پریروز که وروره جـ....[/rtl]
[rtl]_باشه قربونت داداش یاعلی خدافظ[/rtl]
[rtl]وااااا ...فک کنم فهمید داره گند میزنه....به من میگه وروره جادوووو؟من کجام شبیه وروره جادوعه؟[/rtl]
[rtl]با حرص به کارم ادامه دادم حس کردم داره نیگام میکنه سعی کردم عادی نشون باشم ولی خوب تا حدودی موفق نبودم ...کتلت هارو چیدم تو تابه مهراد هم سالاد رو حاضر کرد و بعد رفت سراغ برنج سمت راستم مهراد درحال برنج گذاشت فاصلمون زیادی کم بود یهویی یادم افتاد سیبزمینی سرخ نکردم یه دفعه باهول روبه مهراد گفتم[/rtl]
[rtl]وای سیبزمینییییی[/rtl]
[rtl]مهراد با تعجب وکمی قیض برگشت سمتمو گفت:چیی؟؟؟[/rtl]
[rtl]فکر کنم فکر کرد بهش تو هین کردم[/rtl]
[rtl]به درک مگه اون به من گفت وروره جادو من حرف زدم هرچند مستقیم نگفت ولی بالاخره که گفت بیخیال روبهش گفتم[/rtl]
[rtl]سییب زمینی یادمون رفت سرخ کنیم[/rtl]
[rtl]مهراد_آها نمیخواد چیپس خلالی گرفتم[/rtl]
[rtl]همونطور که کتلتهارو برمیگردوندم گفتم_خوب خداروشکر[/rtl]
[rtl]بعد از بیست دقیقه کتلتارو از تابه دراوردم و تو یه بشقاب چیدم...ووویی دستم طلا چی پختم... به شدت دلم میخواس بهش ناخونک بزنم اما خوب خجالت کشیدم با خودم عهد بستم همین که رغتم خونمون یه کتلت مشت واس خودم بپزم و بعد روبه مهراد گفتم یه دیس بیارین من اینارو بچینم توش[/rtl]
[rtl]مهراد_نمیخواد شما زحمت نکشین [/rtl]
[rtl]اومد سمتم به بشقاب کتلتا نگاه کرد و گفت میشه امتحان کنم [/rtl]
[rtl]_حتما[/rtl]
[rtl]بشقابو گرفتم سمتش یه دونه برداشت[/rtl]
[rtl]مهراد_شما امتحان کردین؟[/rtl]
[rtl]_نه[/rtl]
[rtl]کتلت تو دستشو نصف کرد و گفت:خوب پس شمام امتحان کنین که اگه من مسموم شدم شما بشین [/rtl]
[rtl] باحرص بهش نگاه کردم که خندید و نصفه کتلت تودستشو سمتم گرفت[/rtl]
[rtl]با غیض کتلت بیـچاره رو جوییدم و قورت دادم خیلیم خوشمزه بود [/rtl]
[rtl]مهرادهم انگاری خوشش اومده بود اومد یکی دیگه برداره که گفتم:مسموم نشین یه وقت[/rtl]
[rtl]خندید و کتلته رو چپوند تو دهنش [/rtl]
[rtl]مهراد _ خوش مزس به مسموم شدنش میرزه[/rtl]
[rtl]خواستم تیکشو جواب بدم اما یه لحظه فکر کردم ممکنه فکر کنه دارم منت میذارم سرش بخاطر همین حرفمو پس گرفتم و ففط خندیدم دستامو شستم و خشک کردم بعد رو به مهراد گفتم:من دیگه میرم الاناست که مهموناتون بیان[/rtl]
[rtl]مهراد_آره دیگه باید برسن[/rtl]
[rtl]الان باید تشکر میکرد ولی نکرد منم رفتم سمت در و گفتم خدافظ [/rtl]
[rtl]دستم رو رو در گذاشتم تادرو پشت سرم  ببندم که یهو با در به سمت داخل کشیده شدم ... پام به چهار چوب گیر کرد کم موند بچد با مخ برم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]تو زمین که مهراد گرفتم میخواستم دهنمو باز کنم هرچی بلدم بارش کنم که با من من گفت:چیزه میدونین ینی نمیدونستم دستتون رو دستگیرس اومدم بگم [/rtl]
[rtl]مکث طولانی کرد و بعد گفت اومدم بگم خدافظ[/rtl]
[rtl]میمردی اینو همون موقع میگفتی؟؟؟؟[/rtl]
[rtl]با حرص گفتم:اینو میشد همون موقعم بگینا [/rtl]
[rtl]مهراد_اوهوم میشد[/rtl]
[rtl]_اینجور موقع ها عذر خواهی میکننا[/rtl]
[rtl]مهراد_اوهوم[/rtl]
[rtl]_خوب میشی ایشالا[/rtl]
[rtl]مهراد _یه چیز دیگم میخواستم بگم[/rtl]
[rtl]_بفرما[/rtl]
[rtl]مهراد_بابت امروز ممنون[/rtl]
[rtl]_خواهش میکنم[/rtl]
[rtl]قیافش یه جوری بود انگاری میخواست یه چیزی بگه ...این چرا انقدر مغروره؟...یه تشکر انقدر سخته؟؟ دکمه آسانسورو زدم که گفت:بابت درم معذرت[/rtl]
[rtl]از اینهمه غرورش خندم گرفت روبهش با خنده گفتم:خواهش [/rtl]
[rtl]اونم نفس عمیقی از سر آسودگی کشید و گفت:خدافظ [/rtl]
[rtl]_خدافظ[/rtl]
[rtl]سوار آسانسور شدم و به واحد خودم برگشتم لباسامو عوض کردم و خوابیدم[/rtl]
[rtl]مهراد:[/rtl]
[rtl]کتی و بهداد از وقتی اومدن اتاق منو تصاحب کردن همینطوری پیش بره شب باید تو هال بخوابم  [/rtl]
[rtl]مامان لباساشو عوض کرد و رفت تو آشپزخونه منم پشت سرش رفتم[/rtl]
[rtl]د دلم تنگ شده بود مامان [/rtl]
[rtl]مامان _قربونت برم پسر گلم [/rtl]
[rtl]بهداد _مامان انقدر لوسش نکن پرو میشع[/rtl]
[rtl]_داداش لطف کردی از اتاق بیرون اومدی چشممون به جمالت روشن شد[/rtl]
[rtl]بهداد_حالا که چشمت روشن شده چشم روشنی بده[/rtl]
[rtl]مامان _مهراد چه کتلتی درست کردی [/rtl]
[rtl]اینو گفت و یه کتلت گذاشت تو دهنش [/rtl]
[rtl]بهداد هم یه کتلت خورد و گفت: عجب چیزیه ...کد بانویی شدیا[/rtl]
[rtl]_خفه بیشعور[/rtl]
[rtl]مامان خندید و دیس برنج و برد سر میز [/rtl]
[rtl]بهداد:ناموسا خودت درست کردی یا یکی اومده برات درست کرده [/rtl]
[rtl]پشت بند این حرفش چشمکی حوالم کرد [/rtl]
[rtl]یه کم دست پاچه شدم اما به روی خودم نیاوردم رو به بهداد گفتم:[/rtl]
[rtl]به تو چه اصن [/rtl]
[rtl]کتایون وارد آشپزخونه شد و به کلکلمون خاتمه داد هنوز باهاش رو درواستی داشتم آخه چهار پنج بار بیشتر ندیدمش[/rtl]
[rtl]رو به من گفت: به زحمت افتادینا من میومدم یه چی درست میکردم[/rtl]
[rtl] تودلم گفتم تو جوجه کباب بخور ماممنون میشیم غذا درست کردن پیش کشت [/rtl]
[rtl]_نه بابا وظیفست[/rtl]
[rtl]کتایون_کاری نیست من اجام بدم؟[/rtl]
[rtl]بهداد_نه گلم تو برو بشین سر میز منو مهرادم میایم[/rtl]
[rtl]کتی_پس با اجازه[/rtl]
[rtl] بعد صرف ناهار بابا با خنده گفت:میگم نسرین جان فک کنم باید فکر جهزیه باشم [/rtl]
[rtl]همه با تعجب به دهن بابا نگاه کردیم که گفت :چرا اینجوری نگاه میکنین این مهراد ما از هر انگشتش یه هنر میباره موسیقی شاعری ربات سازی برق کاری یه آشپزیش خوب نبود که اونم به حول و قوه ی الهی تکمیل شد دیگه وقت شوهرشه[/rtl]
[rtl]همه زدن زیر خنده[/rtl]
[rtl]اصن همش تقصیر این تاراعه دستپختش خوب نبود الان من مصیبت نداشتم[/rtl]
[rtl]بهداد با خنده گفت:من که میگم کار خودش نیس کار یکی دیگس[/rtl]
[rtl]بابا:نه بهداد  این استعداد آشپریش به من رفته[/rtl]
[rtl]مامان_آره تو که خیلی تو آشپزی استعداد داری یک نیمروهای میذاری دوروش میسوزه[/rtl]
[rtl]بابا_داشتیمممم؟؟[/rtl]
[rtl]بعد شام ظرفارو جمع کردم که کتی گفت :آقا مهراد اجازه بدین من جمع کنم شما بفرمایین[/rtl]
[rtl]آقا مهراد گفتنش منو یاد تارا مینداخت[/rtl]
[rtl]_نه کتی جان زحمت میشه برات  کتی_نه بابا چه زحمتی[/rtl]
[rtl]_ خو پس بیا باهم جمع کنیم راستی بامن راحت باش تو چرا اینقدر تعارف میکنی؟ به منم نگو آقا مهراد راحت صدام کن[/rtl]
[rtl]کتی لبخندی زد گفت:باشه مهراد[/rtl]
[rtl]_آفرین[/rtl]
[rtl]بهداد_چیه مخ خانوممو خوردی؟[/rtl]
[rtl]_بِهی میدونستی خیلی احتمال داره که منو تو تنها شیم؟[/rtl]
[rtl]بهداد_مِهی تنها نمیشیم چون من همه جا با خانومم هستم[/rtl]
[rtl]_عه؟کتی جون چند لحظه مارو تنها میذاری؟[/rtl]
[rtl]کتی_نه[/rtl]
[rtl]بعد دوتایی خندیدن[/rtl]
[rtl]ـــ خیلی ...[/rtl]
[rtl]بهداد_خیلی چی هاااا؟[/rtl]
[rtl]_هیچی فقط جفتتون بیشعورین[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]با پارمیس درحال قدم زدن به سمت پار کینگ پاساژ بودیم که سوار ماشین شیم و بریم سمت خونه دست جفتمون پر بود از پلاستیکای رنگا ورنگ ....امروز با پارمیس اومدیم واسه عروسی ساحل خرید کنیم[/rtl]
[rtl]پارمیس:به چی فکر میکنی؟[/rtl]
[rtl]_به هیچی چطور؟[/rtl]
[rtl]وای خدایا چجوری بهش بگم که سینا میخواد باهاش بحرفه؟ااااه اصن همش تقصیر این سیناست دیگه مث آدم برو خواستگاریش دیگه[/rtl]
[rtl]پارمیس_آخه تو فکری؟[/rtl]
[rtl]_نه بابا فکر کجا بود؟[/rtl]
[rtl]پارمیس_ به من دروغ نگوها من خوب میشناسمت بعد با خنده گفت:عاشق شدی؟[/rtl]
[rtl]بی معطلی گفتم:آره[/rtl]
[rtl]پارمیس_ژوون حالا این بد بخت کی هست؟[/rtl]
[rtl]+خانوما جایی تشریف میبرین برسونمتون؟[/rtl]
[rtl]جفتمون به سمت صدا برگشتیم که با یه جفت پسر مزاحم روبرو شدیم یکیشون دماغ عملیو نفله و سوسول بود و تابلو بود دولیتر آمپول تو بازو هاش خالی کرده که پف کنه بغلیشم یه جور چشاشو لنز گذاشته بود که لنزه داد میزد توروخدا منو درار شبیه جن شدی یه پسره برنزه با موهای قهوه ای روشن رنگ شده چشمای آبیِ کمرنگ به رنگ لامپ مهتابی یعنی تابلو بود مال خودش نیستا دماغشم عمل میزد فک کنم این صدامون زد[/rtl]
[rtl]ایششش چندشااا چشم غره ای براشون رفتم و رومو برگردوندم پارمیسم همین کارو کرد ولی اون دوتا ول کن نبودن[/rtl]
[rtl]این دفعه اونیکی صداش درومد :خانوما ناز دارن میگم زیاد ناز نکنین کیس مناسب کم پیدا میشه اونم به این خوشگلی و خوش تیپی[/rtl]
[rtl]یعنی یه طور دماغشو عمل کرده بود که میخواس حرف بزنه صدا سوت میداد یه حسی درونم میگفت اگه جواب اینارو ندی میمیری ...روبه پارمیس باصدای بلند گفتم: میبینی آجی یارو قیافش شبیه دمپایی لای انگشی از نیمرخ میمونه به خودش میگه خوشگل اصن ملت اعتماد به اتمسفر دارن[/rtl]
[rtl]پارمیس بااین حرفم از خنده سیاه شد و پسره  یه لحظه ماتش برد حس کردم دیگه دنبالمون نمیاد نفسی از سر آسودگی کشیدم وبا پارمیس وارد پارکینگ سر پوشیده شدیم به سمت ماشین میرفتیم که یهو سه تا پسرا جلومونو گرفتن دوتا همون قبلیا و یه نفر دیگه که فک کنم از کار کنای پارکینگ بود و پیرهن سبز تنش بود[/rtl]
[rtl]پارمیس با ترس نگاهی به من انداخت خودمم حسابی تر سیده بودم اما سعی کردم به رو خودم نیارم راهمو کج کردم از کنارش رد شم که یهو پیرن سبزه جلومو گرفت و گفت:کجا کجا؟ بودین حالا[/rtl]
[rtl]اون پسر چشم لامپ مهتابیه گفت:البرز ولش کن اون واس جمشیدِ[/rtl]
[rtl]و بعد روبه دمپایی سوتی گفت :جمشید جون تقدیم به شما[/rtl]
[rtl]جمشیداومد سمتم پارمیسم اومد محکم بازومو چسبید[/rtl]
[rtl]جمشید دمپایی_اسمت چیه؟[/rtl]
[rtl]با پرویی؟زل زدم تو چشماشو گفتم :به تو چه؟مفتشی؟[/rtl]
[rtl]باخنده گفت:میدونی جواب جمشید و ندادن چه عواقبی داره؟[/rtl]
[rtl]دستمو کردم تو جیبمو سعی کردم خونسرد باشم که یهو یادم افتاد گوشیم تو جیبمه ولییی لعنتی قفله [/rtl]
[rtl]حالت تفکر به خودم گرفتم و سعی کردم قفلو باز کنم اما نشد؟[/rtl]
[rtl]جمشید_لالی؟[/rtl]
[rtl]_آره عواقبشو میدونم انقدر فوضوله دوباره جملشو تکرار میکنه بعد تو مجبوری صدای نحضشو دوباره بشنوی[/rtl]
[rtl]نزدیکم شد و گفت بیشتر از کپنت حرف زدی خانومی حالا وقتشه جریمشو بدی[/rtl]
[rtl] پارمیسو ازم جدا کرد بیشتر نزدیکم شد ترسیدمو یه قدم به عقب برداشتم [/rtl]
[rtl]البرز_میگم تا جمشید خان حساب این دختره ی نکبتو میرسه مام بریم یه حالی به این خوشگله بدیم  نظرت حمید؟[/rtl]
[rtl]حمید_ موافقمم شدید[/rtl]
[rtl]جمشید_نـــه دو دور سه تایی[/rtl]
[rtl]و بعد سه تایی خندیدن [/rtl]
[rtl]گوشیم تو جیبم لرزید حس کردم دنیا رو بهم دادن باید هواسشونو پرت میکردم تا جواب بدم حدس میزدم که سینا باشه چون قرار شد من به پارمیس بگم و بعد اون زنگ بزنه...اما نشد...شخص پشت خط مهم نبود...جمشید اومد سمتم و یقه ی پالتوم رو تو دسش گرفت دستم رو روی صفحه ی گوشی کشیدم و سعی کردم تماس رو برقرار کنم با قطع شدن لرزش گوشیم حس کردم تماس رو بر قرار کردم[/rtl]
[rtl]جمشید_چیه رنگو روت پریده؟[/rtl]
[rtl]باید یه جور به کسی که پشت خط بود میفهموندم:هیچ وقت فکر نیمکردم پارکینگ این پاساژ اونم خروجی دومش انقدر بی درو پیکر باشه[/rtl]
[rtl]صدای قهقش بلند شد[/rtl]
[rtl]جمشید_نگران نباش ما میریم اتاق نگهبانا[/rtl]
[rtl]دستمو گرفت و کشید...عصبی شدم و نتونستم خودمو کنترل کنم دستمو کشیدم و جیغ زدم به من دست نزن کثافت عوضی[/rtl]
[rtl]زهر خندی کرد و روشو برگردوند و بعد داد کشید :چه زری زدی هان؟[/rtl]
[rtl]با پرویی گفتم :همون که شنفتی بکشکنار دست نجستو[/rtl]
[rtl]داد زد خفه شو و بعد دستشو برد بالا تابزنه تو صورتم که پارمیس جیغ کشید[/rtl]
[rtl]برگشت سمت پارمیس تا حرفی بزنه که برای پرت کردن هواسش از پارمیس واتلاف وقت گفتم:نه خوشم اومد فهمیدی نباس به من دست بزنی جذبم گرفتت نه؟[/rtl]
[rtl]جمشید:حمید چاقوتو بده باس زبون اینو کوتاه کنم [/rtl]
[rtl]از شنیدن اسم چاقو وحشت عجیبی تو دلم افتاد اما سعی کردم خونسرد باشم و به خودم دلداری بدم تو دلم مدام خدارو صدا میکردم و کمک میخواستم [/rtl]
[rtl]حمید چاقورو به دست جمشید داد و گفت:چی شد دیگه زرزر نمیکنی؟[/rtl]
[rtl]باشجاعت کاذبی که نمیدونم از کودوم قبرستونی آوردم رو بهش گفتم:فکر کردی شر هرته؟[/rtl]
[rtl]جمشید_فعلا که هست[/rtl]
[rtl]خواست دوباره دستمو بگیره که گفتم:دستت به من بخوره خودت میدونیا[/rtl]
[rtl]خندید و رو به البرز و حمید گفت اونو ببرین این با[/rtl]
[rtl] [/rtl]
من البرز رفت سمت پار میس که
رمان بی اجازه ی عقل بله/به قلم خودم ^_^ 4
پاسخ
 سپاس شده توسط جوجه کوچول موچولو
#37
[rtl]البرز رفت سمت پار میس که یهو صدای فریاد عصبانی یه کی تو پارکینگ پیچید[/rtl]


[rtl]_میکشمت مرتیکه ی.....(سانسور)[/rtl]


[rtl]صدا متعلق به کسی نبود جز سینا...به سمت البرز رفت که یهو حمید مانعش شد...یه هِدِ جانانه ے زلاتانی رفت تو صورت حمید(همون با کله رفت توصورتش) بعدم با البرز دست به یقه شد...جمشید با دیدن این وضعیت چاقو ساچمه ایشو باز کرد و سمت من اومد پارمیس با جیغ گفت:تارااااااا[/rtl]


[rtl]با دیدن جمشید که داره به سمتم این بار واقعا ترسیدم چاقوی توی دستش ترس عجیبی انداخت تو دلم به یه قدمیم که رسید از ترس یه جیغ بلند کشیدم همراه با جیغم نمیدونم چی شد ولی جمشید  افتاد زمین از ترس فقط میلرزیدم چاقوش پرت شد جلو ی پام و خودشم با یه کوچولو فاصله ازم افتاده بود سرمو گرفتم بالا که با یه مرد عصبانی با کت مشکی مواجه شدم توی دسش یه میله بود با دیدنش از ترس فقط میلرزیدم دلم میخواست جیغ بزنم ولی نمیتونسم میخواستم گریه کنم ولی بازم نمیتونستم یکم که نگاهش کردم باقیافه ی برزخی مهراد رو به رو شدم مهرادباجمشیدکه روی زمین افتاده بود دست به یقه شدند مهراد  نه داد میزد نه فحش میداپ قیافش ترسناک شده بود رگای گردنش بیرون زده بود و پوست سفیدش قرمز شده بود هر آن حس میکردم منفجر میشه من اونقدر حالم بد بود که هیچکاری نمیتونستم بکنم فقط با بیچارگی کنار دیوار سر خوردم و نشستم زمین دورو اطرافم رو نگاه کردم و متوجه شدم البرز روی زمین افتاده و حمید و سینا دست به یقن سینا یه جور فحش میداد و دا میزد که پار میس از ترس تو خودش جمع شد بالاخره با هر بد بختی بود آروم نالیدم:بسه توروخدا بسه[/rtl]


[rtl]سینا کنار کشید و اون دوتا جسم بی جون رو روی زمین ول کرد اما مهراد هیچ تغییری تو رفتارش نشون نداد و همچنان به زدن جمشید ادامه دادجمشید اولاش فحش میداد ولی الان دیگه نای حرف زدنم نداشت مهراد از اول تا الان یک کلمه هم حرف نزدو فقط[/rtl]


[rtl]نفس نفس میزد دستمو به زور به دیوار گرفتم و رفتم سمتش:آقای غفاری[/rtl]


[rtl]بی توجه به کارش ادامه داد[/rtl]


[rtl]_آقا مهراد[/rtl]


[rtl]سینا رفت سمتشو دستشو گذاشت رو شونشو سعی کرد بکشتش کنار با شونش سینا رو کنار زد[/rtl]


[rtl]سینا داد زد_مهرااااادددد [/rtl]


[rtl]فک کنم این فریاد رو هم نشنید اصن چرا اینقدر عصبانیه؟به خاطر من؟شایدم به خاطر فحش های رکیک جمشید[/rtl]


[rtl]اینبار باگریه نالیدم_مهراد بسه تورو خدا کشتیش بسه آروم باش داری داری به خودت فشار میاری توروخدا ولش کن[/rtl]


[rtl]چشماشو رو هم فشار داد و بلند شد دماغش خون اومده بود [/rtl]


[rtl]با پشت دستش خون بینیشو پاک کرد و بلند شد و رفت جایی که تو دید ما نباشه با بیچارگی سر خوردم روی زمین و سرمو بین دستام گرفتم :خدا این دیگه چه بلایی بود؟[/rtl]


[rtl] [/rtl]


[rtl]باصدای سینا و پارمیس که صدام میزدن به خودم اومدم[/rtl]


[rtl]پارمیس باگریه:تاراییی خوبیییی؟[/rtl]


[rtl]سینا_تاراخانم ؟[/rtl]


[rtl]جوابی ازم درنیومد [/rtl]


[rtl]سینا_تارا جان؟[/rtl]


[rtl]پارمیس چپ چپ نگاش کردو با داد روبهش گفت:خییییرررر سرتتت دکترری یه کارییی بکننننن[/rtl]


[rtl]سینا_آروم باش چرا داد میزنی ؟[/rtl]


[rtl]پارمیس_کوری؟ داره سکته میکنه؟[/rtl]


[rtl]سینا _یه چند دقیقه باس بهش مهلت بدی[/rtl]


[rtl]پارمیس_بیا برو کنار باو اصن منو بگو از کی کمک میخوام تو اگه خنگ نبودی که پزشکی قبول میشدی نه هوشبری[/rtl]


[rtl]سینااااا از کورهههه در رفتتتت[/rtl]


[rtl]سینا_هوووو حد خودتو نگه داراااا هی هیچی بهت نمیگممما[/rtl]


[rtl]پارمیس_برو گمشو حوصله تو یکیووو ندارم[/rtl]


[rtl]بعدم زد زیر گریه و نشست جلو من و دوباره صدام زد اینبار نگاهش کردم یهو محکم بوسم کرد...صدای آژیر ماشین پلیس همه جارو پر کرد و بعد پلیسا اومدن و جمشید والبرز و حمید رو بردم اصن نفهمیدم سینا چجوری جفت اینارو ناکار کرده؟اصن کی پلیس خبر کرد؟[/rtl]


[rtl]صدای پای یک نفر اومد و بعدم یه سایه روی سرم افتاد:حالتون خوبه خانوم؟[/rtl]


[rtl]سرمو بالا آوردم و به طرفین به معنی نه تکون دادم یه مرد حدودا چهل و خورده ای ساله بالباسه نظامی و ریش و سیبیلای قهوه ای رو به سینا گفت :مهراد کجاس؟[/rtl]


[rtl]سینا:شما مهراد و از کجا میشناسین؟[/rtl]


[rtl]مهراد_من اینجام دایی [/rtl]


[rtl]دایی_سلامت کو بچه این چه وضعیه برا خودت درس کردی؟[/rtl]


[rtl]مهراد_من درست کردم یا اون احمدکثافت عوضی؟[/rtl]


[rtl] زیرلب با حرص گفتم:احمد دیه کودوم خریه؟[/rtl]


[rtl]مهراد_احمد همون خریه که این بلارو سر شماآورد[/rtl]


[rtl]دایی_بسه مهراد[/rtl]


[rtl]با حرص گفتم :چیچیو بسه یکی به منم بگه اینجا چه خبره جون ما تو خطر بود اگه دومین دیر تر اومده بودن ممکن اتفاقایی برای منو دوستم بیوفته که نشه حتی جبرانش کرد اونوقت شما میگین...[/rtl]


[rtl]دایی_شاید واسه تواتفاقی میوفتاد ولی واسه دوستت نه[/rtl]


[rtl]پارمیس_چییییی؟ینی میگین برنامه ریزی شده بوده؟[/rtl]


[rtl]_آره پارمیس جان نیس من دختر رییس جمهورم خیلی مهمم میخواستن بدزدنم[/rtl]


[rtl]دایی_تو خودتم نمیدونی دختر کی نه؟[/rtl]


[rtl]_من دختر فرهاد درگاهیم غیر ازاینه؟نکنه مثل این فیلمای هندی میخواین یه آدم مفلوک و بیارین جلوم و بگین این باباته بعد منم بپرم بغلش بگم پدررررتو کجابودیییی؟[/rtl]


[rtl]مهراد_میدونی فرهاد درگاهی کیه؟[/rtl]


[rtl]_بابامه؟[/rtl]


[rtl]مهراد_میدونم باباته[/rtl]


[rtl] [/rtl]


[rtl] [/rtl]


[rtl]کارشم میدونی؟[/rtl]


[rtl]_مهندس نفته تو عسلویه داره کار میکنه میخواین مدرکشو نشونتون بدم؟[/rtl]


[rtl]دایی_نه دختر جون ما خودمون ازین بابت مطمئنیم منتها بابات یه سمته دیگم داره[/rtl]


[rtl]پوزخندی زدمو گفتم:اطلاعاتیه یا پلیس مخفی؟[/rtl]


[rtl]دایی_نه[/rtl]


[rtl]_پس لابد میخوای بگی قاچاقچیه؟[/rtl]


[rtl]دایی_نه[/rtl]


[rtl]_پس چی؟[/rtl]


[rtl]دایی_بابات مدیر بخش خصویه احداث پالایشگاهه[/rtl]


[rtl]_چییییییییهههههه؟[/rtl]


[rtl]مهراد_چرا جیغ میزنی؟[/rtl]


[rtl]_چراااا دری وری میگین بابای من رفته ماموریت که پول دسش بیاد خونمونو عوض کنیم [/rtl]


[rtl]دایی سری تکون داد و گفت:به هر حال سمت پدرت اینه[/rtl]


[rtl]_به حق چیزای ندیده بابافرهادِمن؟؟؟[/rtl]


[rtl]مهرادبا پوزخند_برادرت میدونه چطور تو نمیدونی؟[/rtl]


[rtl]_چیییی اصن تو از کجا میدونی اینارو؟[/rtl]


[rtl]مهراد_میدونی من پسر کیم؟[/rtl]


[rtl]خندیدمو گفتم: توهم باید پسر بیل گیتس یا استیو جابز باشی نه؟[/rtl]


[rtl]مهراد_نه من پسر یکی از شرکای باباتم [/rtl]


[rtl]یا جد سادات فامیل شدیم با این نره غول البته فامیل که نه آشنا درومدیم اصن شاید اینا منو اوسکول کردن؟این مسخره بازیا چیه؟[/rtl]


[rtl]_ببین برادر غفاری اون موجود گوش دراز مورد نظرت من نیستم تو آیینه دنبالش بگرد خوب؟اصن بینم تو الان یادت افتاده ما آشناییم ما الان دست کم شیش هفت ماهه همو میشناسـ...[/rtl]


[rtl]مهراد_من همون روز اول سر کلاس زاهدی از رو اسمت فهمیدم[/rtl]


[rtl]_پس چرا بهم نگفتی[/rtl]


[rtl]مهراد_مهم نبودی[/rtl]


[rtl]_الان هستم؟[/rtl]


[rtl]مهراد_نچ[/rtl]


[rtl]_پس مریض بودی گفتی؟اصن این عوضیایی که اومدن سراغم کی بودن؟[/rtl]


[rtl]دایی_اونا دارو دسته ی احمدن الان میخوای بگی احمد کیه؟احمد توکار قاچاق بنزین یعنی بزرگترین قاچاقـچی موجودِ که دستگیر نشده تا حالا که ایشالا با کار امروزش حتما میشه[/rtl]


[rtl]_چرا اینکارو کرد؟[/rtl]


[rtl]_به بابات پیشنهاد رشوه داد تا باهاش همکاری کنه بابات پذیرفت اما بعدش به مامورای اطلاع داد و برای دستگیری احمد باما همکاری کرد احمد سه روز پیش پدرتو تهدید کرد یا مدارکو تحویل نده یا باتو و آبروش خدافظی کنه خداروشکر داریوش زود به ما خبر داد[/rtl]


[rtl]پارمیس_داریوش دیگه کودوم...[/rtl]


[rtl]سینا_بابای مهراد[/rtl]


[rtl]خندم گرفته بود اینا قاط زدن نه؟آخه بابای منننن؟ بابافرهاد؟[/rtl]


[rtl]بلند شدم از جام و مانتوم رو تکوندم و به سمت داییِ مهراد رفتم و گفتم:[/rtl]


[rtl]آقایِ...[/rtl]


[rtl]دایی_ سرهنگ محمودی هستم[/rtl]


[rtl]_بله جناب سرهنگ شما خودتونو بذارین جای من باورت میشه تو یه ساعت بابات بشه مدیر و مهم بعد یکی که چشم دیدنتم نداشت بشه دوست خانوادگیت بعد پسر اوسکولِ سر خیابونتون بشه صاحب باند قاچاقچیا و دشمن بابات؟نه جان من باورتون میشه؟اصن دوربین مخفیه؟آره؟جون من دوربینتون کجاس[/rtl]


[rtl]دایی از کوره در رفت:دختر جون فک کردی من با اینهمه دبدبه کبکبه میام سر به سر یه جوجه مثل تو بشم؟اصن زنگ بزن از بابات بپرس[/rtl]


[rtl]_مگه نمیگین میشناسینش پس حتما شمارشو دارین خودتون زنگ بزنین[/rtl]


[rtl]گوشیشو دراورد یکم باهاش ور رفت و بعد گرفتش سمتم:بیا اینم بابات حرف بزن[/rtl]


[rtl]+تارا بابا[/rtl]


[rtl]_عههه بابا؟[/rtl]


[rtl]+سلام دخترم خوبی؟[/rtl]


[rtl]_بابا میگن هایزِن بِرگ شدی یه شب کلی تغییر کردی[/rtl]


[rtl]+یه شبه نبود عزیزم[/rtl]


[rtl]یهویی گریم گرفت:بابا اینقدر این کاره مهم بود میدونی یه عوضی که قیافش شبیه دمپایی حموم بود منو...[/rtl]


[rtl]حرفمو قطع کرد و داد زد[/rtl]


[rtl]+تارااا اگه اونجا بودم بابا چنان بلایی....[/rtl]


[rtl]مثل خودش حرفشو قطع کردم و گفتم:آره اگه بودییی ولی نیستیییی[/rtl]


[rtl]+آروم باش یادته چقدر گفتیم تنها نمون برو پیش طاها؟[/rtl]


[rtl]_به خونمون حمله نکردن که تو خیابون اونم وقتی بادوستم بودم...[/rtl]


[rtl]+تموم شد دیگه بهش فک نکن گلم[/rtl]


[rtl]_برگردین شما تو خطرین[/rtl]


[rtl]+نگران نباش دستگیر شدن[/rtl]


[rtl]_احمدینا؟[/rtl]


[rtl]+آره اسمشو از کجا میدونی[/rtl]


[rtl]_سرهنگ گفتن[/rtl]


[rtl]_برگردین[/rtl]


[rtl]+باشه فقط امشب تنها نمون برو پیش طاها یا برو خونه عموت [/rtl]


[rtl]_نه[/rtl]


[rtl]+تارا همینکه گفتم بحثم نباشه[/rtl]


[rtl]_نهههه[/rtl]


[rtl]+تارااااا[/rtl]


[rtl]_نمیخوام[/rtl]


[rtl]+لج نکن[/rtl]


[rtl]_خدافظ[/rtl]


[rtl]+تارا؟[/rtl]


[rtl]جواب ندادمو گوشیو دادم به سرهنگ ینی همون دایی و بعد سمت در خروج راه افتادم[/rtl]


[rtl]سینا و پارمیسم دنبالم راه افتادن با حرص رو بهشون گفتم:چیههه؟چرا دنبالم میاین؟[/rtl]


[rtl]پارمیس:تنهات نمیذارم[/rtl]


[rtl]سینا_منم جفتتونو تنها نمیذارم چون دردسر درست میکنین[/rtl]


[rtl]_ولی من میخوام تنها باشممم[/rtl]


[rtl]پارمیس_مگه من مردم؟[/rtl]


[rtl]_ولی به خاطر منِ عوضی داشتی میمردی[/rtl]


[rtl]پارمیس_حالا که به لطف بعضیا جفتمون سالمیم[/rtl]


[rtl]سینا_الان منو میگین دیگه؟[/rtl]


[rtl]پارمیس پشت چشمی برای سینا نازک کردوبعد اومد سمتمو بغلم کرد:تارایی عزیزم ولشون کن ببین رفتیم کلی لباسهای خوجل خریدیم؟هفته دیه عروسی ساحلِِ[/rtl]


[rtl]_پارمیس اصن خریدا مون کو؟[/rtl]


[rtl]پارمیس_وایییی نهههه[/rtl]


[rtl]سینا_فک کنم اونجاس[/rtl]


[rtl]و بعد با دستش به جایی اشاره کرد نگاهم به جای مورد نظرش کشیده شد...مهراد در حالی که خریدامونو حمل میکرد سمتمون میومد[/rtl]


[rtl]مهراد_یعنی شما دوتا اصن لباس نداشتین؟تو راه که میومدم چند نفر فک کردن دستفروشم[/rtl]


[rtl]***[/rtl]


[rtl]تارا:[/rtl]


[rtl]ولوم ضبط رو روشن کردم و مشغول تنظیم آهنگ شدم و روبه بچه ها گفتم:دخیای گلم میترکونینا[/rtl]


[rtl]سپیده که جلو نشسته بود گفت:ما میتروکنیم تو فقط بپا عقب نیوفتیم ازماشین عروس تصادفم نکنیم[/rtl]


[rtl]پارمیس:میگما تارا به رانندگی تو اعتماد نیست من برم تو ماشین سینا اینا بهتر نیست [/rtl]


[rtl]بهار به شوخی گفت _ماشین سینا نیست شمام جات خوبه جایی نمیری[/rtl]


[rtl]پارمیس باخنده گفت_اولا آقای ما خودش ماشین خوجگل شاسی بلند داره بعدشم ماشین شوور تو هم نیستا[/rtl]


[rtl]بهار_خاب آقای مام ماشین داره[/rtl]


[rtl]_یه سوال فنی این ماکسیمایی که اینا سوارشن بی صاحبه؟[/rtl]


[rtl]کیانا_واسه آقا مهراده[/rtl]


[rtl]بهار_خواهرم آقا مهراد چیه مهراد خودمونه دیگه[/rtl]


[rtl]_تاپریروز فرغون سوار میشدا حالا واسه من آدم شده پسره ی....[/rtl]


[rtl]سپیده_ اهم اهم بیخیال اون اصت چرا ماشین عروس راه نمیوفته[/rtl]


[rtl]کیانا_چون عروس ساحله ساحلی که در مواقع عادی دیر میکرد الان که عروسیشه میخواد سریع باشه[/rtl]


[rtl]سپیده_لایک داریییییی کیانا جان لایکککک[/rtl]


[rtl] از ماجرای اونروز نحس  چند روزی میگذره سیا بالاخره به پارمیس گفت که عاشقشه وقراره تا چند روز دیگه نشونش میکنن تا عید یه هفته بیشتر نمونده واما امشب,امشب عروسی آجی منه عروسی آجی ساحلمه باورم نمیشه همش احساس میکنم خواب میبینم اصن ما کی اینقدر بزرگ شدیم؟چی شد که ساحل عروس شد؟از خوشحالی هیشکودممون روی پا بند نبودیم[/rtl]


[rtl]_وووییی من انقدر رقصیدم پام درد میکنه[/rtl]


[rtl]بهار_منمممم[/rtl]


[rtl]سپیده_آهو ناله تاطیل که روایت داریم  عروس کشون از خود عروسی مهم تره[/rtl]


[rtl]پارمیس_ بچه ها ارشیا راه افتاد[/rtl]


[rtl]ماشینو روشن کردم و صدای ضبط رو تا ته زیاد کردم و پدال گاز رو محکم فشار دادم [/rtl]


[rtl]خدارو شکر مامان اینا رو پیچوندمو موندم پروازشون امروز بود و به خاطر خستگی واسه عروس کشون نموندن بقیه ی برو بکس هم مث من پیچیده بودن[/rtl]


[rtl]آهنگ اصلا دلم خواست از پازل بند در حال پخش بود بچه ها جیغ میزدن و منم با سرعت زیاد درحال حرکت بودم که رسیدیم به یه بولوار از اول  تا آخر بلوارو ارشیا با سرعت لاکپشت آرامبخش خورده میروند ماشین مهراد اینا از سمت راستشون رد شدو سامیار که جلو نشسته بود سرشو از ماشین بیرون آورد وگفت گاز بده اون لامصبو ارشیا بابد جنسی سرعتشو کم کرد و مهراد ازش جلو افتاد تا اومدم سرعتمو زیاد کنم چشمم به یه بریدگی خورد ارشیا گاز داد و سریع سر بریدگی پیچید به اونور خیابون من یه کوچول در حد یه قدم از بریدگی جلوتر بودم سریع دنده عقب گرفتمو بریدگی رو پیچیدم و دنبال ارشیا افتادم سرعتشو زیاد کرد منم سر عتمو زیاد کردم و دنبالش میرفتم آهنگ عوض شده بو حالا آهنگ درکم کن از محسن یگانه درحال پخش بود و بچه هاهم جیغ میزدن و میرقصیدن منو تشویق میکردن به آینه نگاه کردم دیدم مهرادو برو بکسشون با سرعت دارن پشتمون میان به سه مین نکشید که رسیدن بهمون ارشیا راه خونشونو پیش گرفته بود وارد یه خیابون فرعی شدن مهراد پیچید جلوشونوراهشون رو از جلو سد کرد منم از پشت کم کم دوسه  تا دیگه از مهووناشونم رسیدن بهمون اول از همه مهراد پیاده شد و سامیارم صدای ضبط رو زیاد کرد و پیاده شد ماو بقیه مهموناشون هم پیاده شدیم دور ماشینشونو گرفتیم مجلس اخاذی راه انداخته بود سینا و آرمان سعی داشتن به زور جیب ارشیای بد بختو خالی کنن ساحلم فقط میخندید بهارم از این اخاذی پر افتخار با گوشی اپل جدیدش که آقاشون براش خریده بود فیلم میگرفت[/rtl]


[rtl]آرمان_جیبتو خالی کن زود باش[/rtl]


[rtl]ارشیا_عمرا برو بابایا خانمم میبینی چه دوستای جلفی دارم؟[/rtl]


[rtl]سامیار اداشو دراورد فک کنم جمله آخرشو تکرار کرد ولی چیزی که از دهنش خارج شد این بود:عانومم میبییی شه دوتای جفی دام[/rtl]


[rtl]سینا_خالی کنننن زوددد[/rtl]


[rtl]ساحل_وویی انقدر اذیت نکنین آقامونو ایشششش [/rtl]


[rtl]مهراد_اذیت کودومه ما فقط خواستیم جیباشو خالی کنه چیز زیادیه؟[/rtl]


[rtl]سامیار_نچ [/rtl]


[rtl]ساحل_ خوب دیر اومدین دیگه جیبشو من خودم وسط مجلس به عنوان شاباش خالی کردم[/rtl]


[rtl]با این حرف ساحل هممون ترکیدیم از خنده و بعد سیناگفت:من نمیخواستم این کارو باهات بکنم ولی مجبورم[/rtl]


[rtl]آهی کشید و با چشمای تنگ شده و لبخندی مرموز گفت:گوشیت؟[/rtl]


[rtl]ارشیا با داد_چیییییی؟؟[/rtl]


[rtl]آرمان_یاپول یا گوشی انتخاب کن[/rtl]


[rtl]ارشیا بدون هیچ حرفی جیباشو گشت و سه تا تراول پنجاهی پیدا کرد و گرفت سمتشونو گفت بیاین این ته موندش بود[/rtl]


[rtl]مهراد _نه نشد کمه[/rtl]


[rtl]ارشیا_همینو داشتم فقط[/rtl]


[rtl]مهراد_گوشیتم بده[/rtl]


[rtl]ارشیا دوباره گشت و چهارتا تراول دیگه دراورد و گرفت سمت مهراد _آقا به جون خودم دیگه ندارم[/rtl]


[rtl]سامیار_گوشیت[/rtl]


[rtl]ارشیا _بستونه دیگه برید کنار[/rtl]


[rtl]سینا خوب پس تا طلوع آفتاب هستیم همینجا[/rtl]


[rtl]بعد هم شروع کرد به سوت بلبلی زدن[/rtl]


[rtl]همین حین فامیلاشونم رسیدن و صدا ضبط و زیاد کردن و پیاده شدنو بزن برقص راه انداختن کلیم از دست اونا خندیدیم[/rtl]


[rtl]یعنی خیابون بند اومده بودا[/rtl]


[rtl]مهراد_ بدو گوشیتو بده که الاناس پلیس بیاد[/rtl]


[rtl]ارشیا_حیف که  شب عروسیمه[/rtl]


[rtl]بعد گوشیو گرفت سمت مهراد و گفت:دارم برات نوبت توهم میشه[/rtl]


[rtl]مهراد گوشیو گرفت بالا و مثل کاپ قهرمانی تکون داد و همه تشویقش کردن بعد  گوشیو پس داد به ارشیا و پولارو تکون داد و گفت:بگیر داداش مطمئن شدم دیگه نداری[/rtl]


[rtl]پولارو هم داد به ساحل و گفت:آجی اینجوری جیب خالی میکنن [/rtl]


[rtl]سامیار_یاد بگیر[/rtl]


[rtl]ساحل پولارو گرفت و گفت مرسی ایشلا عروسی شما جبران کنیم [/rtl]


[rtl]ارشیا با حرص گفت :ایشااااالااااا[/rtl]


[rtl]سینا_ایشالا که الهی آمین[/rtl]


[rtl]بعد با خنده سوار ماشین شدیم و بعد از گذروندن تراژدی دم در خونه ی عروس همه عزم برگشت کردن و کسی بالا نرفت.انقدر دلم میخواست برم بالا یه گوشه قایم شم همه مهمونا که رفتن کن همچنان بمونم تا صبحاما متاسفانه نذاشتن[/rtl]


[rtl]****[/rtl]


[rtl]مامان_طاها بیشتر بکش مادر نگار جان تعارف میکنی؟[/rtl]


[rtl]نگار_نه مرسی مامان مینو شامه کمتر بخوریم بهتره [/rtl]


[rtl]مامان_تارا بگو امروز کی زنگ زد؟[/rtl]


[rtl]_خاستگار؟[/rtl]


[rtl]مامان با خنده گفت:آره[/rtl]


[rtl]_بگو دخترم حال نداره شوور داری کنه [/rtl]


[rtl]مامان_دیر شده دیگه آخر هفته میان[/rtl]


[rtl]_بیان فدا سرم من نمیام [/rtl]


[rtl]مامان _یعنی چی تارا دختر تایه سنی خواستگار خوب داره [/rtl]


[rtl]_مامان شهاب خوب بود یا دیو دوسر یا اونیکی مردکِ نفهم؟[/rtl]


[rtl]مامان_یکی که دیوه اونیکی خره اونیکی گاوه یهویی بگو ملت باطویلشون میان خواستگاری شر کار الیه[/rtl]


[rtl]_مادر من بچه خرمگس که زنبور عسل نمیشه وقتی طرف مامانش داغونه باباش داغونتر بچشون شاهزاده سوار براسب سفید نیس[/rtl]


[rtl]مامان _حالا من شاهزاده ی سوار بر اسب شفید از کجا برا خانوم گیر بیارم؟[/rtl]


[rtl]-گشتم نبود نگرد نیست مامان جان[/rtl]


[rtl]مامان-بامن یکه به دو نکن گفتم میان دیگم حرف نباشه [/rtl]


[rtl]-منم گفتم به درک که میان من نمیام[/rtl]


[rtl]بیرون آورد وگفت گاز بده اون لامصبو ارشیا بابد جنسی سرعتشو کم کرد و مهراد ازش جلو افتاد تا اومدم سرعتمو زیاد کنم چشمم به یه بریدگی خورد ارشیا گاز داد و سریع سر بریدگی پیچید به اونور خیابون من یه کوچول در حد یه قدم از بریدگی جلوتر بودم سریع دنده عقب گرفتمو بریدگی رو پیچیدم و دنبال ارشیا افتادم سرعتشو زیاد کرد منم سر عتمو زیاد کردم و دنبالش میرفتم آهنگ عوض شده بو حالا آهنگ درکم کن از محسن یگانه درحال پخش بود و بچه هاهم جیغ میزدن و میرقصیدن منو تشویق میکردن به آینه نگاه کردم دیدم مهرادو برو بکسشون با سرعت دارن پشتمون میان به سه مین نکشید که رسیدن بهمون ارشیا راه خونشونو پیش گرفته بود وارد یه خیابون فرعی شدن مهراد پیچید جلوشونوراهشون رو از جلو سد کرد منم از پشت کم کم دوسه  تا دیگه از مهووناشونم رسیدن بهمون اول از همه مهراد پیاده شد و سامیارم صدای ضبط رو زیاد کرد و پیاده شد ماو بقیه مهموناشون هم پیاده شدیم دور ماشینشونو گرفتیم مجلس اخاذی راه انداخته بود سینا و آرمان سعی داشتن به زور جیب ارشیای بد بختو خالی کنن ساحلم فقط میخندید بهارم از این اخاذی پر افتخار با گوشی اپل جدیدش که آقاشون براش خریده بود فیلم میگرفت[/rtl]


[rtl]آرمان_جیبتو خالی کن زود باش[/rtl]


[rtl]ارشیا_عمرا برو بابایا خانمم میبینی چه دوستای جلفی دارم؟[/rtl]


[rtl]سامیار اداشو دراورد فک کنم جمله آخرشو تکرار کرد ولی چیزی که از دهنش خارج شد این بود:عانومم میبییی شه دوتای جفی دام[/rtl]


[rtl]سینا_خالی کنننن زوددد[/rtl]


[rtl]ساحل_وویی انقدر اذیت نکنین آقامونو ایشششش [/rtl]


[rtl]مهراد_اذیت کودومه ما فقط خواستیم جیباشو خالی کنه چیز زیادیه؟[/rtl]


[rtl]سامیار_نچ [/rtl]


[rtl]ساحل_ خوب دیر اومدین دیگه جیبشو من خودم وسط مجلس به عنوان شاباش خالی کردم[/rtl]


[rtl]با این حرف ساحل هممون ترکیدیم از خنده و بعد سیناگفت:من نمیخواستم این کارو باهات بکنم ولی مجبورم[/rtl]


[rtl]آهی کشید و با چشمای تنگ شده و لبخندی مرموز گفت:گوشیت؟[/rtl]


[rtl]ارشیا با داد_چیییییی؟؟[/rtl]


[rtl]آرمان_یاپول یا گوشی انتخاب کن[/rtl]


[rtl]ارشیا بدون هیچ حرفی جیباشو گشت و سه تا تراول پنجاهی پیدا کرد و گرفت سمتشونو گفت بیاین این ته موندش بود[/rtl]


[rtl]مهراد _نه نشد کمه[/rtl]


[rtl]ارشیا_همینو داشتم فقط[/rtl]


[rtl]مهراد_گوشیتم بده[/rtl]


[rtl]ارشیا دوباره گشت و چهارتا تراول دیگه دراورد و گرفت سمت مهراد _آقا به جون خودم دیگه ندارم[/rtl]


[rtl]سامیار_گوشیت[/rtl]


[rtl]ارشیا _بستونه دیگه برید کنار[/rtl]


[rtl]سینا خوب پس تا طلوع آفتاب هستیم همینجا[/rtl]


[rtl]بعد هم شروع کرد به سوت بلبلی زدن[/rtl]


[rtl]همین حین فامیلاشونم رسیدن و صدا ضبط و زیاد کردن و پیاده شدنو بزن برقص راه انداختن کلیم از دست اونا خندیدیم[/rtl]


[rtl]یعنی خیابون بند اومده بودا[/rtl]


[rtl]مهراد_ بدو گوشیتو بده که الاناس پلیس بیاد[/rtl]


[rtl]ارشیا_حیف که  شب عروسیمه[/rtl]


[rtl]بعد گوشیو گرفت سمت مهراد و گفت:دارم برات نوبت توهم میشه[/rtl]


[rtl]مهراد گوشیو گرفت بالا و مثل کاپ قهرمانی تکون داد و همه تشویقش کردن بعد  گوشیو پس داد به ارشیا و پولارو تکون داد و گفت:بگیر داداش مطمئن شدم دیگه نداری[/rtl]


[rtl]پولارو هم داد به ساحل و گفت:آجی اینجوری جیب خالی میکنن [/rtl]


[rtl]سامیار_یاد بگیر[/rtl]


[rtl]ساحل پولارو گرفت و گفت مرسی ایشلا عروسی شما جبران کنیم [/rtl]


[rtl]ارشیا با حرص گفت :ایشااااالااااا[/rtl]


[rtl]سینا_ایشالا که الهی آمین[/rtl]


[rtl]بعد با خنده سوار ماشین شدیم و بعد از گذروندن تراژدی دم در خونه ی عروس همه عزم برگشت کردن و کسی بالا نرفت.انقدر دلم میخواست برم بالا یه گوشه قایم شم همه مهمونا که رفتن کن همچنان بمونم تا صبحاما متاسفانه نذاشتن[/rtl]


[rtl]****[/rtl]


[rtl]مامان_طاها بیشتر بکش مادر نگار جان تعارف میکنی؟[/rtl]


[rtl]نگار_نه مرسی مامان مینو شامه کمتر بخوریم بهتره [/rtl]


[rtl]مامان_تارا بگو امروز کی زنگ زد؟[/rtl]


[rtl]_خاستگار؟[/rtl]


[rtl]مامان با خنده گفت:آره[/rtl]


[rtl]_بگو دخترم حال نداره شوور داری کنه [/rtl]


[rtl]مامان_دیر شده دیگه آخر هفته میان[/rtl]


[rtl]_بیان فدا سرم من نمیام [/rtl]


[rtl]مامان _یعنی چی تارا دختر تایه سنی خواستگار خوب داره [/rtl]


[rtl]_مامان شهاب خوب بود یا دیو دوسر یا اونیکی مردکِ نفهم؟[/rtl]


[rtl]مامان_یکی که دیوه اونیکی خره اونیکی گاوه یهویی بگو ملت باطویلشون میان خواستگاری شر کار الیه[/rtl]


[rtl]_مادر من بچه خرمگس که زنبور عسل نمیشه وقتی طرف مامانش داغونه باباش داغونتر بچشون شاهزاده سوار براسب سفید نیس[/rtl]


[rtl]مامان _حالا من شاهزاده ی سوار بر اسب سفید از کجا برا خانوم گیر بیارم؟[/rtl]


[rtl]-گشتم نبود نگرد نیست مامان جان[/rtl]


[rtl]مامان-بامن یکه به دو نکن گفتم میان دیگم حرف نباشه [/rtl]


[rtl]-منم گفتم به درک که میان من نمیام[/rtl]


[rtl]مامان_تو غلط میکنی نیای[/rtl]


[rtl]_چرا ولم نمیکنین ها؟بس کنین تورو خدا من دیگه نمیکشم خسته شدم هرروز یه جنجال جدید هر روز یه بد بختی جدید هنوز موضوع کار بابا واسه من جا نیوفتاده من هنوز باشماها که خانوادمین کنار نیومدم حالا بیام یه بدبخت دیگرو هم وارد زندگیم کنم؟[/rtl]


[rtl]بابا_تارا من که همه چیو واست توضیح دادم[/rtl]


[rtl]_مرسی از توضیحاتتون اما چیزایی که گفتین رو سرهنگ محمودی هم گفته بود[/rtl]


[rtl]بابا_خوب چی دوست داری بشنوی من بگم بهت[/rtl]


[rtl]_من هیچی تو ضیحی نمیخوام از شما بشنوم فقط دلم[/rtl]


[rtl] [/rtl]


[rtl]میخواد یکی بیاد بهم بگه همه چی برگشته به حالت قبل[/rtl]


[rtl]طاها_تارا هیچی به عقب بر نمیگرده[/rtl]


[rtl]_من میخوام که برگرده[/rtl]


[rtl]بابا_چند ماه دیگه تحمل کن ما بر میگردیم[/rtl]


[rtl]_چند ماه یعنی چقدر؟این چند ماه میتونه ده سال باشه[/rtl]


[rtl]بابا_قبول دارم سخته برات اما این چند ماه از مرز یه سال نمیگذره[/rtl]


[rtl]_باشه من که هشت ماهه تنهام یه سالم روش فقط تورو خدا دست از سر کچلم بردارین من نمیخوام شوهر کنم[/rtl]


[rtl]بابا دستمو که روی میز بود گرفت و گفت:باشه هیچ اجباری نیست[/rtl]


[rtl]مامان_اتفاقا اینبار اجبار هست[/rtl]


[rtl]بابا_مینو جان[/rtl]


[rtl]مامان_ببین تارا داری با لجبازیات با آبروی ما بازی میکنی اون از تنها موندنت تو این خونه که داشتبه قیمت جون خودت و آبروی ماتموم میشد اینم از الانت که میگی قرار از قبل تعیین شده ی خواستگاری رو لغو کن[/rtl]


[rtl]با تموم شدن جملات مامان احساس کردم یه ظرف قیر داغ ریختن روم بغض عجیبی به گلوم چنگ انداخت و باصدای وارفته ای گفتم:باشه بگو بیان هرچیم باشه قبوله هرچی[/rtl]


[rtl]بعدم از پشت میز شام بلند شدم و گفتم:مرسی مامان خوشمزه بودSmile[/rtl]


[rtl]راهمو به سمت اتاقم کج کردم که طاها صدام زد_کجا مثل بچه ها قهر میکنی؟تارا بزرگ شدی زشته ۲۱سالته[/rtl]


[rtl]هــــــه اینم از خان داداشم که تعریف و تمجیدایی که ازش میکردم گوش عالم و آدم و کر کرده بود [/rtl]


[rtl]"چه بی رحمانه تنهایت میگذارند زمانی که دلت را به بودنشان گرم کرده ای"[/rtl]


[rtl]وارد اتاقم شدم یکم گریه کردم همیشه وقتایی که دلم میگرفت با یکی از دوستام حرف میزدم اول خواستم به ساحل یادم افتاد ماه عسلن? بعد خواستم بزنگم به بهار یادم افتاد امشب خونه عمه شوهرش پا گشا شدن پارمیسم که امشب قرار بود نشونشو بیان کیانا هم که هرچی میزنگیدمم در دسرس نبود ایشششش چل تیکه جمع کردم دوره خودم یه خریم پیدا نمیشه بزنگیم بهش بگیم مارم دارن به زور شوور میدن اصن فردا میبینمشون میگم بهشون الانم یه زنگ به سپیده ی عذب اوقلی بزنم که مث خودم هنوز در دسترسه شمارشو گرفتم بعد از هف هشتا بوق برداشت:[/rtl]


[rtl]سپده:به به سلام علیکم چه عجب یه بارم تو زنگیدی[/rtl]


[rtl]_سلام سپید خوبی[/rtl]


[rtl]سپید_هعی بگی نگی [/rtl]


[rtl]_چیزی شده؟[/rtl]


[rtl]سپید_امممم خو راستش آره[/rtl]


[rtl]_نگرانم کردی سپید چی شده[/rtl]


[rtl]سپید_شماره منو تو دادی به اون پسر عموی الاغت[/rtl]


[rtl]_نه کودوم پسر عموم[/rtl]


[rtl]سپید_چنتا پسر عمو داری؟[/rtl]


[rtl]_چهار تا[/rtl]


[rtl]سپید_ماشالا ماشالا خدا بیشترش کنه من اون آقا پلیسه رو میگم[/rtl]


[rtl]_پوریا؟اون که پلیس نیس اون سربازیش اونجا بود[/rtl]


[rtl]سپید_میدونم باو[/rtl]


[rtl]_حالا چی شده؟[/rtl]


[rtl]سپید_زنگ زده به بنده[/rtl]


[rtl]_واس چی خو؟[/rtl]


[rtl]سپید_هیچی دعوتم کردن به یه کافه واسه فردا عصر[/rtl]


[rtl]_اوووهوع پوریا مگه کافه هم میره؟[/rtl]


[rtl]سپید_من چه میدونم پسر عموی توعه [/rtl]


[rtl]_والا تا جایی که من یادمه اون کلا فقط میره  ساندویچی قاسم سگ پز[/rtl]


[rtl]سپید_چیییییی ینی گوشتتتت سگگگگ میخوره؟[/rtl]


[rtl]از لحنش خندم گرفت...خدایا شکرت هنوز یه اوشکول داریم باش بحرفیم روحمون شادشه[/rtl]


[rtl]_نه خنگول من طرف اسمشه[/rtl]


[rtl]سپید_ملت چه اسما دارنا[/rtl]


[rtl]_دارن دیگه...حالا کودوم کافه به چه مناسبت[/rtl]


[rtl]سپید_تو فک کردی من قبول کردم باهاش برم؟[/rtl]


[rtl]_از خداتم باشه با یه درگاهی بری بیرون[/rtl]


[rtl]سپید_اییشششش برید گمشیدا حالا هیچی دیگه گفتم نمیتونم بیام بذارین هفته بعد گفت صبحش کلاس داری گفتم نه گفت پس صبح بیا گفتم چرا پاشم بیام اونجا گفت کارت دارم [/rtl]


[rtl]_عجب به حق چیزای ندیده [/rtl]


[rtl]سپید_بله دیه الانم میخوام بخوابم که فردا اگه با دوس دخترش اومد چشام ور قلمبیده نباشه[/rtl]


[rtl]_پوریا دوست دختر نداره ینی کلا تنها اسم دختری که به جز خواهرش تو گوشیش سیوه منم که اونم آجی تارا سیویده بعدشم تو مگه مرغی میخوای ساعت نه بخوابی؟[/rtl]


[rtl]سپید_اگه دوزار اخلاق داشت دوس دخترم داشت بعدشم خوابم میادخاب[/rtl]


[rtl]_برو بخواب اوشگول پوریا خیلیم خوبه خودش چون خیلی معتقده دوس دختر نداره ها تازه یه بارم جلو خودم دختره اومد بهش پیشنهاد داد[/rtl]


[rtl]سپید_دختره ....خورد خجالتم خوب چیزیه بی حیا شدن ملت[/rtl]


[rtl]_حالا تو چرا حرص میخوری؟[/rtl]


[rtl]سپید_فرهنگ جامعمون دخترم[/rtl]


[rtl]_باشه بابا گمشو بگیر بکپ فردا شکل وزق نباشی میری جلو پسرعموم آبروم نرههه[/rtl]


[rtl]سپید_وزغ خودتی شبت گوگولی بای بای[/rtl]


[rtl]گوگولیه همین با این وضعم[/rtl]


[rtl]_بای بای[/rtl]


[rtl]هوففف یادم باشه اینبار پوری رو دیدم از زیر زبونش بکشم[/rtl]




[rtl]***[/rtl]

[rtl]مامان_تارا مادر حاضری میان الانا[/rtl]
[rtl]هووووف خستم کرد اینقدر گفت این کارو کن اون کارو نکن این لباس رو بپوش اونو نپوش شاید حتی قابل باور هم نباشه منی که تو هرزمینه نظر خودم حرف اول و آخر بود منی که از چهار سالگیم کیف و کفش و لباسمو خودم انتخاب میکردم امروز مامان و نگار برام لباس انتخاب کردن به هیچکس نگفتم امروز قراره برام خواستگار بیاد به هیچ کس لباس های منتخب یه دست کت و دامن سبز ومشکی بود بایه روسری سبز ابریشم بزرگ و  کفش مشکی و ساپورت مشکی هــــه سبز رنگی که بی دلیل ازش متنفرم[/rtl]
[rtl]مامان_تارا بیا بیرون دم درن[/rtl]
[rtl]با حرص در اتاقو باز کردم که اینبار مامان گفت:تارا خوب حواستو جمع کن امشب آبرو ریزی نکنی که دیگه اینبار [/rtl]
[rtl]صدای زنگ آیفون[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]] مجال گفتن ادامشو بهش نداد[/rtl]
[rtl]مامان_ تارا سلام و علیک کردی میری تو آشپزخونه تا صدات کنم[/rtl]
[rtl]ینی چی اصن چرا مراسما ی خواستگاری اینقدر مزخرفن که عروس نباید تو مرحله ی اولش حضور داشته باشه؟از خواستگاریای سنتی متنفرم خودشون میبرن و میدوزن عروس هم باید مثل مترسک بشینه و نگاهشون کنه تا ببینه خانواده ها به چه نتیجه ای میرسن عروس هر جوری که باشه باید تو این مراسم فقط خجالت بکشه و سرخ و سفید شه و در جواب هر نظر سنجی که ازش میکنن هم بگه هرچی بابام میگه هرچی مامانم میگه هرچی داداشم بگه هرچی عمه بزرگه ی زن دایی عموم میگه بعد آخرشم میگن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد حالا چه علف سبز باشه چه زرد باتوجه به نظرات خانواده ها باید شیرین بیاد عروسم فقط مث بز نیگا کنه تا تعیین کنن علفش شیرینه یا نه دامادم که مث عضو بی اثر میمونه اصن مث همون علف میمونه اونم هیچ نقشی نداره [/rtl]
[rtl]باصدای سلام و علیک به خودم اومدم[/rtl]
[rtl]یه خانوم خوش پوش میان سال اول از همه سمت مامان اومد و باهاش سلام علیک و روبوسی کرد و گفت:به به مینو جون ماشالا چه دختر خانومی چه کمالاتی خوبی عزیزم؟[/rtl]
[rtl]ایییی چه لوسسس[/rtl]
[rtl]تو دلم صادقانه روبهش گفتم نه خوب نیسم حالم از تو و پسرمسخرت بهم میخوره...اما نامربوط ترین پاسخ ممکن رو دادم تا حس واقعیم رو نفهمه:[/rtl]
[rtl]مرسی[/rtl]
[rtl]بعدم سرمو پایی انداختم[/rtl]
[rtl]مامان داماد_عزیزممم چه خجالتیم میکشه[/rtl]
[rtl]به جرعت میتونم بگم چشام دایره ای به شعاع ۵سانتی متر تشکیل داد و سرمو گرفتم بالا [/rtl]
[rtl]مامان نیمچه چش غره ای به من رفت و بعد روبه همون زن لوسه گفت:لطف داری ناهید جون [/rtl]
[rtl]نمیدونم چرا ازشون بدم میومد حس میکردم تحمل کردنشون بهم تحمیل شده[/rtl]
[rtl]بعد از ناهید جووون یه مرد میانسالی به اسم آقا محسن اومد باهمه سلام و علیک کردو بعدم دوتا پسر جوون وارد شدن که به شدت هم کپی هم بودن فک کنم دوقولو باشن خوالان کودوم اینا داماده؟[/rtl]
[rtl]آها اونیکه گل وشیرینی دسشه[/rtl]
[rtl]خو الان شیرینی دست یه کودومشونه گلم دست اونیکی[/rtl]
[rtl]بدبختی اینجا بود که لباساشونم خیلیییی شبیه هم بود یکیشون گل رو داد دست اونیکی و با خشرویی با همه سلام و علیک کردو وارد شد اما اونیکی با غرور با همه سلام عایک کرد و بعد اومد طرف منو گلو شیرینیو داد دستم و رفت اونطرف [/rtl]
[rtl]از شدت شباهتشون دوباره دامادو گم کردم با سر درگمی وارد آشپز خونه شدم و همچنان سر گرم فک کردن به داماد بودم که صدام زدن برم چایی ببرم[/rtl]
[rtl]از آقا محسن که روی مبل دونفره ی بالای حال کنار ناهیدجووون نشسته بود شروع کردم به تعارف کردن وبعد هم ناهید جون بعد برگشتم به یکی از پسرا که کنار آقا محسن بود تعارف کردم و بعدم به اونیکی که کنار ناهید نشسته بود خو این چه وضعه نشستنه؟من چجوری دامادو تشخیص بدم ای خدا توی این حد فاصل به قیافه هاشونم دقت کردم چشمای جفتشون قهوه ای بود دماغاشون متوسط بود لباشونم قلوه ای بود فقط فرقشون این بود موهای یکیشون یکم تیره تر بود بدیختی اینجا بود که مدل موهاشونم یکی بود ولی مدل ابروهاشونم فرق داشت مال اونی که موهاش رو شن تر بود شبیه چکش بود ما اونیکی شبیه موشک ای خاک بر سرم چرا از اول دقت نکردم؟[/rtl]
[rtl]بعد از تعارف کردن به خانوادم در حالی که سینی چایی رو جلوی طاها گرفته بود تا برداره ناهید جون صدام زد_عروس گلم بیا اینجا بشین پیش آقا سپهر ما[/rtl]
[rtl]یا کل امام زاده ها آمد به سرم از آنچه چه میترسیدم حالا من اصن نمیدونم کی هست اینی که میگه؟لابد داماده دیگه؟حالا کودومشون بود آخه؟روبه طاها لب زدم :کودومه؟[/rtl]
[rtl]طاها شونشو بالا انداخت... آخه الان وقت نشان دادن نوع حرکت استخوان ترقوس؟[/rtl]
[rtl]روبه مامان سرمو علامت سوالی تکون دادم و چشمامم شبیه علامت سوال کردم مامان هم حرکتمو تکرار کرد باباو نگارم نگاه کردم ولی اونام نفهمیدن چی میگ سینی رو روی عسلی گذاشتم و همون وسط مثل مجسمه ابولهول ایستادم که ناهید جوووووون دوباره تکرار کرد بیا دیگه[/rtl]
[rtl]بابد بختی یه نگاه به دوقولو ها کردم ببینم کودومشون منتظرتره برم سمت همون اما دیدم جفتشون بی تفاوت مثل بز زل زدن به من [/rtl]
[rtl]یه لبخند ملیح تحویل ناهید دادم بعد سرمو انداختم پایین میخواستم از راه شرم وارد شم شاید اینبار یه اشاره ای به داماد کنه[/rtl]
[rtl]ناهید با ذوق گفت:الهیییی عزیزم اینقدر خجالتی نباش بیا[/rtl]
[rtl]آخه داری به کی میگی؟وای خدایا تو اون لحظه دلم میخواس خفش کنم بالاخره زدم به سیم آخر و محترمانه گفتم:ببخشید من خجالتی نیستم فقط نمیدونم آقا سپهر کودومه؟[/rtl]
[rtl]دوثانیه همه پوکر شدن بعد دسته جمعی زدن زیر خنده آخه خنده داره؟باحرص به همه نگاه میکردم که همه داشتن میخندیدن نگاهم افتاد به مامان که هم داشت میخندید هم داشت با چشماش خطونشون میکشید[/rtl]
[rtl]ایششششش انگاری چیشده حالا با قیافه حق به جانبی روبه مامان لب زدم:خوب چی کنم نمیدونم؟[/rtl]
[rtl]آقا محسن درحالی که اشکایی که اززور خنده تو چشماش جمع شده بود رو پاک میکرد گفت_حق داری دخترم ماباید اینا رو به شما[/rtl]
[rtl]زودتر ازینا معرفی میکردیم بعد به همونی که کنارش نشسته بود وموهاش تیره تر بود و ابروهاش موشکی اشاره کردو گفت: این سپهره اونم سهیل قرار نبود سهیل باما بیاد اما به خواست سپهر اومد لباساشونم نود درصد مواقع مشابه همه حالا اینبار یکم مدلاشون تفاوت داره[/rtl]
[rtl]الحق و والانصاف جفتشون خوشگل بودن ولی سپهر خوشگل تر بود[/rtl]
[rtl]بعد از چنددقیقه مارو به زور فرستادن تو اتاقی که قبلا واس طاها بود تا باهم بحرفیم یه میز کوچولو وسط بود روشم کلی وسایل پذیرایی بود[/rtl]
[rtl]سپهرتا دم در اتاق پشت سر من و با بفرماییدهای من راه میومد اما همین که در اتاق رو باز کردم قبل از تعارف مثل گاو کلشو انداخت زیر و وارد اتاق شد وصندلی رو از پشت میز با یه دست کشید بیرونو نشست روش منم اول یکم با تعجب نگاش کردم اما بعدش درو بستمو نشستم روبروش[/rtl]
[rtl]سپر_حرف داری بزن نداری من بگم[/rtl]
[rtl]با تعجب نگاهش کردمو بعد گفتم[/rtl]
[rtl]_لطفا مودبانه عرضتون رو بفرمایین[/rtl]
[rtl]سپهر_من مودبانه پودبانه حالیم نیس[/rtl]
[rtl]_کاملاتابلوعه[/rtl]
[rtl]سپهر_ببین خانم من اصلا حال و حوصله زن داری ندارم خو؟[/rtl]
[rtl]پسره ی بیشعور پررو[/rtl]
[rtl]_آخ آخ الهی باشه چشم پس ما و خانواده از خدمتتون مرخص میشیم ببخشید مزاحمتون شدیما[/rtl]
[rtl]سپهر_مزه نپرون با منم کل ننداز ببین خانوم منی که میبینی اینجام صدتا مثل تو واسم سرودست میشکنم[/rtl]
[rtl]_چه خوب پس به عبارتی درامد ارتوپت ها آروبندای شهر دست شماس[/rtl]
[rtl]دستشو کوبید رو میزو گفت[/rtl]
[rtl]سپهر_گفته بودم واسم مزه نپرون نه؟[/rtl]
[rtl]از حرکاتش متعجب بودم که ادامه داد[/rtl]
[rtl]سپهر_من حساب داری میخونم تو شرکت بابامم کار میکنم اینارو بهت میگم تا وقتی رفتیم ازین خراب شده بیرون جلو خونوادم سوتی ندی خوب گوش کن ما ده مین دیگه از در این اتاق میریم بیرون خب؟بعدش م میرم پیش خانوادم تورو تایید میکنم اما تو میگی چی؟[/rtl]
[rtl]_میگم این یه روانیه از خود راضیه به تمام معناست[/rtl]
[rtl]سپهر_نه مثل اینکه خر فهم نشدی[/rtl]
[rtl]_نه من زبون خرایی مثل تورو اصلا نمیفهمم[/rtl]
[rtl]سپهر_بیین دخی اگه چیزی نمیگم بهت به خاطر حضور خونوادمه وگرنه بلایی سرت میاوردم که...[/rtl]
[rtl]_توخونه ی من باهام درست صحبت کن[/rtl]
[rtl]سپهر_واو خشم اژدها ماازین در میریم بیرون تورم میری به خانوادت میگی آقا سپهر زیادی خوبن من لیاقتشوندارم[/rtl]
[rtl]خیلی انگشتامو کنترل کردم خیلییی روبهش با حرص گفتم:اگه نکنم؟[/rtl]
[rtl]سپر_آها زدی تو خال اونموقس که چی میشی زن من دست بزنم که اوفففف کلا خوش دارم زنم صورتش ارغوانی باشه بعد دیگه ادامشم باس در عمل ثابت کرد پوزخندی بهش زدم و هیچی نگفتم و ده دقیقه بعد از اتاق زدیم بیرون[/rtl]
[rtl]***[/rtl]
[rtl]مامان:دیدی چه پسرآقاییه؟من که بدیه تورو نمیخوام مامان جان خوشت اومده ازش نه؟[/rtl]
[rtl]_نه[/rtl]
[rtl]مامان_چرا شغلش بده درامدش بده؟[/rtl]
[rtl]_اخلاقشه که بده[/rtl]
[rtl]طاها_چی میگی تو پسره اخلاقش حرف نداره[/rtl]
[rtl]_میشناسیش؟![/rtl]
[rtl]طاها_آره یه مدت من پیش باباش کارمیکردم اینم اونجا تازه مشغول شده بود دوماهی پیشم بود بچه خوبیه[/rtl]
[rtl]مامان_بیا طاها هم تاییدش کرد[/rtl]
[rtl]نگار طبق معمول همیشه فقط نظاره گر بودو دخالتی نداشت[/rtl]
[rtl]نیم ساعتی چهارتایی بحث کردیم ولی من نتونستم بهشون ثابت کنم اخلاقش مشکل داره آخر سر بابا عصبانی شد و رو بهم گفت:تارا این تویی که اخلاقت مشکل داره بیخود رو پسر مردم عیب نذار[/rtl]
[rtl]اینم از بابا...همه پشتمو خالی کردن همه...با شنیدن این حرف از بابا روبه مامان گفتم :واسه ده روز دیگه باهاشون قرار بذار جواب منم مثبت[/rtl]
[rtl]مامان_ده روز زیاده میگم هفته بعد جمعه بیان [/rtl]
[rtl]بابا_مااونموقع نمیتونیم بیایم بذارش همون ده روز دیگه[/rtl]
[rtl]مامان_حق با توعه باشه[/rtl]
[rtl]"شرط میبندن سر تباه کردن زندگیت آنهایی که پشتوانه ی ادامه ی زندگی ات بودند"[/rtl]
[rtl]*** [/rtl]
[rtl]مهراد:[/rtl]
[rtl]_سامیار چرا جفنگ میگی؟[/rtl]
[rtl]سامیار_بخدا زن گرفتم چرا باور نمیکنین؟[/rtl]
[rtl]سینا_کی خو؟[/rtl]
[rtl]سامیار_دیشب[/rtl]
[rtl]ارشیا_زرتی یه شبه؟[/rtl]
[rtl]سامیار_نبابا مامانم میشناختش از قبل خودمم دوسش دارم اونم دوسم داره[/rtl]
[rtl]_کی هست این بیچاره حالا؟[/rtl]
[rtl]سامیار_بیاین بریم میفهمین[/rtl]
[rtl]***[/rtl]
[rtl]تارا:[/rtl]
[rtl]کیانا_خوب نیومد بگه همش نگام میکرد[/rtl]
[rtl]_ینی چی نیومد بگه دوستت داره بعد تو رفتی گفتی بیا منو بگیر؟[/rtl]
[rtl]بهار_دیگه نه با این غلظت[/rtl]
[rtl]کیانا_خوب اون خیلی مغرور بود[/rtl]
[rtl]پارمیس_تونبودی؟[/rtl]
[rtl]کیانا_خو چرا اما من دیگه نمیتونستم ادامه بدم به وجودش نیاز داشتم نمیخواستم از دستش بدم خو[/rtl]
[rtl]این اعترافات به شدت برام شیرین بود اونقدری که واسه چند لحظه احساس خوشبختی کردم[/rtl]
[rtl]کیانای مهربون و بی ریا ی خجالتی ابراز احساسات به فرد مجهول دوست داشتی...شبیه رویا بود ای کاش منم به جای تحمل سپهر عاشق یکی بودم که از تمام وجودم میخواستمش اونوقت شاید منم کار کیانا رو میکردم[/rtl]
[rtl]ساحل_دوسش داری؟[/rtl]
[rtl]کیانا_خیلی[/rtl]
[rtl]سپید_دوستان سلام به همه ببخشید دیر شد[/rtl]
[rtl]بهار_کودوم گوری بودی؟[/rtl]
[rtl]ساحل_راست میگه بنال بینم[/rtl]
[rtl]سپید لبخندی زد و گفت:هیچ جا وللش [/rtl]
[rtl]توهمین حین صدای Sms گوشی کیانا اومد وبعد یه لبخند عمیق نشس رو لبش[/rtl]
[rtl]سپید_آقا داماده[/rtl]
[rtl]کلشو به معنی آره تکون داد[/rtl]
[rtl]_نمیخوای نشون بدی اینی که خر شده اومده تورو گرفته رو؟[/rtl]
[rtl]کیانا_[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]یک خر شوهر خودته دو داره میاد[/rtl]
[rtl]ساحل_از بچه های دانشگاس؟[/rtl]
[rtl]کیانا_اوهوم[/rtl]
[rtl]سپید_مهراده[/rtl]
[rtl]بهار_نبابا اصن امکان نداره[/rtl]
[rtl]کیانا_خو بصبرین[/rtl]
[rtl]یهو صدای حرف زدن از پشت بوته های مجمع اومد[/rtl]
[rtl]مهراد_گرفتی مارو سامی؟[/rtl]
[rtl]آرمان_ینی اوسکولمون کرده باشی یه توپ والیبال رو میکنم تو حلقلت[/rtl]
[rtl]سینا_منم یه جور بزنمتتتاااا[/rtl]
[rtl]ارشیا_دهنتـ...[/rtl]
[rtl]صدای سامیار حرفشو قطع کرد[/rtl]
[rtl]سامیار_عه خفه شین دیگه[/rtl]
[rtl]بعدم چهرشون نمایان شد[/rtl]
[rtl]***مهراد[/rtl]
[rtl]سامیار جلوی چشمای از حدقه بیرون زده ی ما سمت کیانا رفت و دستشو گرفتو گفت:اینم خانومم[/rtl]
[rtl]یکم همه شوک زده نگاهشون کردن بعد یهو با جیغ تارا به خودمون اومدیم[/rtl]
[rtl]تارا_وایییی سامی و کیانا چقدر بهم میاینننن[/rtl]
[rtl] بعدم پرید بغل کیانا و شالاپ شالاپ بوسش کرد بغیم ریختن سرشون مام رفتیم سمت سامی من اول یه پس گردنی بهش زدم بعدم پیشونیشو بوسیدم بعد بغلش کردمو گفتم:مبارکا باشه داداش سامی[/rtl]
[rtl]سامی_نوکرتم داداش[/rtl]
[rtl]_تاج سری برادر[/rtl]
[rtl]واقعا حتی باورشم سخت بود همه از خوشحالی داشتن بال در میاوردن[/rtl]
[rtl]فقط این وسط حس میکردم خنده های تارا یکم شیشه خورده داره مثل همیشش سر حال و شیطون نیس یعنی ازون روزی که شغل باباشو فهمید تا الان نتونسته باهاش کناذ بیاد؟اصن اونکه خیلی سرحال بود؟[/rtl]
[rtl]بمن چه ربطی داره اصن فدا سرم[/rtl]
[rtl]نکنه سامی رو میخواسته حالا داره حسادت میکنه ...این فکرمثل خوره تو جونم زخنه کرد چند مین بعد وقتی همه سر گرم سربه سر گذاشتن با سامی و کیانا بودند خیلی نامحسوس سمتش رفتم و گفتم:تو چرا اینجوری هستی امروز[/rtl]
[rtl]تارا_چجوریم؟[/rtl]
[rtl]_یه جوری هستی انگار ناراحتی یا دلت پره چیزی شده؟[/rtl]
[rtl]بی مکث و صادقانه گفت:تو خونه حرفم شده[/rtl]
[rtl]بعد یه آه غلیظ کشید که دلم شور زد[/rtl]
[rtl]اون قدر صادقانه اینو گفت که همهدی اون افکار از ذهنم پر کشید اما آهش ینی اینقدر ناراحته؟سعی کردم لحنم آرامش بخش باشه[/rtl]
[rtl]_چیزی که زیاده مشکله مهم اینه که نذاری هیچ نوع مشکلی هیچ نوع بحثی از پادرت بیاره خانم مهندس[/rtl]
[rtl]تارا_یه چیزی بگم؟[/rtl]
[rtl]_بگو[/rtl]
[rtl]تارا_امروز فقط تو فهمیدی که ناراحتم فقط تو سعی کردی بهم دلداری بدی ممنونم ازت[/rtl]
[rtl]لحنش بغض داشت و بوی تنهایی میداد[/rtl]
[rtl]_وظیفس[/rtl]
[rtl]تارا_نه نیست لطفه[/rtl]
[rtl]صدای سامیار حسن ختام بحثمون شد[/rtl]
[rtl]سامیار_بچه ها ما جشن نامزدی نداریم چون هنوز نوعید پدر بزرگم نشده اما یه پیشنهاد براتون دارم نظرتون چیه این سه شنبه بریم ویلای ما یه روز کامل رو دور هم باشیم[/rtl]
[rtl]با موافقت همه قرار شد این هفته با هم بریم ویلای سامیار اینا قبلا یه بار اونجا رفتم جای خوش آب وهواییه تو ی یکی از روستاها اطراف شهره[/rtl]
[rtl]***[/rtl]
[rtl]از در آسانسور بیرون اومدم که دیدم تارا نشسته سر پله ی دوم راه پله و داره گریه میکنه و با تلفن حرف میزنه[/rtl]
[rtl]تارا_حالا من چی کنم؟بدون ماشین که نمیشه...باشه اگه نشدم کلا غیدشو میزنم....اوکی خدافظ[/rtl]
[rtl]رفتم سمتش و گفتم:سلام چیشده[/rtl]
[rtl]تارا_ماشینم روشن نمیشه؟[/rtl]
[rtl]_چشه؟[/rtl]
[rtl]تارا_نمیدونم زنگ زدم داداشم گفت عصری یکی از دوستای میکانیکشو میاره درستش کنن [/rtl]
[rtl]_خوب دیگه ناراحتیت چیه؟[/rtl]
[rtl]تارا با بغض گفت:خوب الان من با چی بیام[/rtl]
[rtl]بی مکس گفتم:بامن[/rtl]
[rtl]تارا_چیییییییی؟نه بابا زنگ میزنم پارمیس و سینا مزاحمت نمیشک[/rtl]
[rtl]_خو با اونا بری که بیشتر مزاحمی حدالقل من تک سر نشینم با کسیم حرفی ندارم شاید اونا بخوان یکم حرفی سخن عاشقانه چیزی بزنن[/rtl]
[rtl]تارا_خوب اصن نمیام[/rtl]
[rtl]_اینم فکر خوبیه ولی ازونجایی که دوستات امکان داره کلمو بکنن باید باهام بیای ...نگران نباش بلایی سرت نمیارم[/rtl]
[rtl]تارا_مزاحم نیستم؟[/rtl]
[rtl]_سوار میشی یا بازور سوارت کنم؟[/rtl]
[rtl]یه لبخند مغموم تحویلم داد و گفت:اولی[/rtl]
[rtl]کولشو انداخت رو دوشش و سوار شد قرار بود بغل عوارضی بچه هارو ببینیم[/rtl]
[rtl]همین که راه افتادیم ضبط رو روشن کردم[/rtl]
[rtl]آهنگ نوازش تتلو پخش شد[/rtl]
[rtl]***[/rtl]
[rtl]تارا[/rtl]
[rtl]"غصه ها کوهن"[/rtl]
[rtl]واقعا لطف کرد که گذاشت باهاش بیام ازش ممنون بودم ایکاش سپهرهم مثل مهراد باشه ظاهرش بداخلاق و سر اما دلش مهربون دلم نمیخواس به سپهر فکر کنم الان فقط مهم اینه که امروز بهم خوش بگذره بعد از چند دقیقه رسیدیم به عوارضی و بقیه ی بچه هارودیدیم و بعد به سمت ویلای سامی اینا راه افتادیم یک ساعتی کشید تا به ویلا رسیدیم ویلاشون توی یه بغ خوشگل و پر درخت بود واقعا قشنگ بود توراه فقط آهنگ گوش دادیم و هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد اون رانند گی میکرد منم هردری وری که از ضبط پخش میشد رو گوش میدادم اونقدر عصبی بودم که هیچی واسم مهم نبود بین راه فقط یه سوپری نگه داشت چیپس و پفک خرید جالب اینجا بود که از هرچی دوتا خرید بعد وقتی بازمی کرد به جا اینکه بهم تعارف کنه اون یکی بسته رو مینداخت بغلم[/rtl]
[rtl]من نمیفهمم اینکه عین گاو میخوره چرا چاق نمیشه؟[/rtl]
[rtl]خلاصه همه از ماشین پیاده شدیم و سمت ویلا رفتیم[/rtl]
[rtl]بهار:وایی اینجا چقدر خوشگله[/rtl]
[rtl]کیانا_اوهوم دیگه سلیقه آقامونه[/rtl]
[rtl]سامی یه لبخند مکش مرگ تحویل کیانا داد و بعد هم سمت در رفت و تابازش کنه همینطور مشغول دید زدن اطراف بودم که یهو صدای مرغ خروس از فاصله ی نزدیک به گوشم خورد چشم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]چرخوندم که بایه مرغ بغل پام مواجه شدم یک جیغ بنفش کشیدم  که هم یه قد پریدند سامیار مثل برق زده ها کلید از دسش افتاد و برگشت سمت من بادو از مرغه فاصله گرفتم که با یه خروس مواجه شدم چند تا جوجه هم بودند دورو برم اونم بدون اینکه تو قفس باشن باز هم باترس شروع کردم به جیغ زدن اینبار رفقای خرم فقط میخندیدند و پسرا با تعجب نگاهم میکردن یهو سینا گفت:تارا تو از مرغ میترسییی؟؟ [/rtl]
[rtl]بعدم هرهر زد زیر خنده ای مرگ رو آب بخندی دقیقا مثل همون شب اولی که تو پیلوت دیدمش پهن زمین شده بود و میخندید بقیم از خنده داشتن زمین رو گاز میزدن [/rtl]
[rtl]از ترس زبونم بند اومده بود و میلرزیدم یهو یه مرغه دیگه نزدیکم شد بازم جیغ زدم هیچ کودومشون نیومدن کمکم چون داشتن از خنده میمردن پشت پامم هم مرغ وخروس بود از چهار طرف احاطم کرده بودند دست خودم نبود از بچگیم از حیوونا میترسیدم یهو مهراد با خنده اومد سمتم و گفت نترس الان میگم برن [/rtl]
[rtl]اولش فک کردم مسخرم کرده اما بعدش یه تیکه نون از سبدی که رو زمین بود برداشت و از جلو مرغا رد شد مرغام رفتن سمت مهراد همین که شروع به حرکت کردند دوباره من جیغ کشیدم که یهو سرو کله ی یه زن روستایی پیدا شد فک کنم سرایدار باغ بود و با لهجه ی با نمکش گفت:[/rtl]
[rtl]ای خاک بر سر کافر خانم جان من رِ خیال برداشته که این زنه پابه ماهه همسایه قابله نیاز شده[/rtl]
[rtl](منظورش اینه داره بچش دنیا میاد)[/rtl]
[rtl]سکته دادیم دختر مرغه دیگه دایناسور نیس که [/rtl]
[rtl]مهراد مرغ و خروس هارو کشوند اون سمت باغ و برگشت سمت ما و روبه زن گفت:سلام سرور خانوم خوبین؟[/rtl]
[rtl]سرور خانوم_سلام آقاجان شکر[/rtl]
[rtl]مهراد_ببخشید سرصبحی زابه راهتون کردیم[/rtl]
[rtl]سرور_نه آقا این چه حرفیه قدمتان سره چشم خانوم شما خوبین؟[/rtl]
[rtl]مهراد_تارا خوبی؟چرا اینقدر رنگت پریده[/rtl]
[rtl]بهار_بابا این تارای ما ازهمه ی حیوونا میترسه اللخصوص پرنده ها چند بار تو خیابونم آبروریزی راه انداخته[/rtl]
[rtl]پارمیس_ینی یه طور میترسه که اگه یه مرغ بندازین دنباش رکورد دوی جهانو میشکونه[/rtl]
[rtl]دوباره همه خندیدن دوست نداشتم بخندن بهم احساس میکردم داره غرورم خورد میشه جلوشون هر چند با رفقای خودم رودربایستی نداشتم اما با شوهراشون که داشتم دلمم که پر بود بغضم گرفت احساس تنهایی کردم خودمم نمیفهمیدم چرا انقدر حساس شدم [/rtl]
[rtl]مهراد و سرور اومدن سمتم سامی هم درو باز کرد تابریم تو [/rtl]
[rtl]مهراد_تارا چرا حرف نمیزنی؟[/rtl]
[rtl]_چی بگم خوب؟[/rtl]
[rtl]همه رفتن تو فقط پارمیس وقتی داشت میرفت گفت بچه ها زو بیاین[/rtl]
[rtl]مهراد_میایم الان[/rtl]
[rtl]بعد رو به من گفت :ببینم تو چته چند روزه همش توخودتی؟ همش ناراحتی؟از صبحم هیچ ذوقی نداری قدیما اینطوری نبودیا همش رو اعصاب من پیاده روی میکردی[/rtl]
[rtl]_خستم دیگه نای پیاده روی ندارم[/rtl]
[rtl]بعدم راهمو کشیدم برم تو که گفت:وایستا حدالقل چهار تا دونه وسیله ببر[/rtl]
[rtl]***[/rtl]
[rtl]مهراد[/rtl]
[rtl]انتظار داشتم یه اعتراضی بکنه یه متلکی بگه اما باشه ای گفت و رفت سراغ چمدوناش و رفت تو به شدت تعجب کردم دلم میخواست برم به زور از زیر زبونش بکشم چشه؟اما غرورم نذاشت آخه اصلا بمن چه ربطی داره؟چرا مهم شده واسم؟[/rtl]
[rtl]خوب چون قدیم اینطوری نبود تغییر رفتارش متعجبم کرده حالا همچین رابطه ی صمیمی هم باهم نداشتیما شایدم اینطوری بودنشو ما ندیدیم[/rtl]
[rtl]وارد ویلا شدم همه رفتن لباساشونو عوض کنن ویلاشون دوتا اتاق خواب  داشت و یه سالن و یه آشپزخونه کوچیک یکی از اتاق خواب ها بغل آشپزخونه بود که دخترا اونجا بودن و اونیکی هم ته سالن بغل حموم و دستشویی بود حالشونم ساده ترین شکل ممکن بود فقط چند تا پشتی داشت حتی مبلم نداشت این ویلا مال بابای سامی بود هرچند وقت یکبار با بچه ها دسته جمعی میومدیم اینجا[/rtl]
[rtl]بعد از تعویض لباسا درومدیم از اتاق بیرون پیرهن مردونه و شلوار جینم رو بایه شلوار ورزشی مشکی بدون خط خاکستری و تی شرت سرمه ای که روش خط های سفید داشت تعویض کردم[/rtl]
[rtl]از دراتاق درومدم بیرون چشمم به تارا افتاد یه تونیک خاکستری آستین بلند پوشیده بود که فک کنم ۴سایز از خودش بزرگتر بود رنگو روشم هنوز برنگشته بود [/rtl]
[rtl]سامیار_میگم برو بچ ساعت نهه بیاین یه صبحونه مختصر بزنیم ناهارو بریم یه رستوران کوچولو بین راهی که نزدیک همینجاس[/rtl]
[rtl]_رستوران مش رحیم؟[/rtl]
[rtl]سامیار باخنده_آره[/rtl]
[rtl]_خو چرا کلاس الکی میذاری[/rtl]
[rtl]همه خندیدن و سامی هم حرفی نزد بازم نگاهم به تارا افتاد که داشت میخندیدخداروشکر  لبخندی به روش زدم اونم نگاهم کرد  یه لبخند خوشگل تحویلم داد نه مثل اینکه بهتر شده[/rtl]
[rtl]بعد از خوردن صبحونه عجیب خوابم گرفت از زور بیخوابی داشتم میمردم تو دو روز گذشته همش شیش ساعت خوابیدم بقیشو مشغول انجام دادن کار های شرکت بودم بچه ها میخواستن برن بازارچه ی صنایع دستی روستاتارا گفت نمیره و حال نداره و رفت تو اتاق منم هم دیدم خیلی خوابم میاد هم حوصله بازار رفتن ندارم گفتم  میخوام یه ساعت بخوابم قرار شد اونام زود برگردن تا بریم والی بزنیم تو باغ[/rtl]
[rtl]رفتم تو اتاق تا بخوابم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]هوازیادی گرم بود تی شرتو از تنم کندم و خوابیدم سرم به بالش نرسیده بود که خوابم برد[/rtl]
[rtl]باصدای فریاد زنونه از خواب پریدم[/rtl]
[rtl]_خاککککک بر سرتتتت خاکککک گمشو اونور بدو پارو ول کنننن نفهممم وقت تموم شد بدوووو[/rtl]
[rtl]من این صدارو خیلی خوب میشناختم مسلما مال تارا بود اما به جز تارا که کسی خونه نبود اصن[/rtl]
[rtl]_ول کن وحشیییی نزنننن واییییی چرا مث بی عرضه ها واستادی نگاه میکنی بجنب وقت کمه بدو ...هوی الاغ ول کن عههههه چرا گاز میگیریییی؟پوووفففف بمیرینننن دسته جمعی آهاااا برووو بگیررر ای جونممم دمتتت گرمممم[/rtl]
[rtl] بعد شروع کرد از ده تا یک شمردن[/rtl]
[rtl]از چیزایی که تو ذهنم میگذشت خونم به جوش اومد و با عصبابنیت در عرض دوثانیه خودمو رسوندم به سمت صدا[/rtl]
[rtl]تارا_چهار.سه دو....[/rtl]
[rtl]تقریبا داد زدم:اینجا چخبره؟[/rtl]
[rtl]یهو چشمم به تلویزیون قدیمی روبروی تاراافتاد که داشت کشتی نشون میداد[/rtl]
[rtl]تارا وحشت زده یه جیغی زد که از جیغای صبحشم بدتر بود بعد مثل جن زده ها برگشت سمتمو گفت: تو ازکجا پیدات شد؟؟[/rtl]
[rtl]با دیدنمممم دوباره جیغ زد و جفت دستاشو رو چشماش گذاشت[/rtl]
[rtl]با عصبانت نزدیکش شدم و داد زدم[/rtl]
[rtl]_تو چتهههه آدم میبینی جیغ میزنی ورزش میبینی جیغ میزنی مرغ میبینی جیغ میزنی خر میبینی جیغ میزنی خوب چهههه مرگتههه؟؟[/rtl]
[rtl]لای انگشتای دست راستشو باز کرد و نگاه کرد وبعد وحشت زده دستاشو برداشت و یه قدم به سمت عقب رفت و چشماشو بست و گفت:جلونیاااا کجااابودییی تو آخه؟[/rtl]
[rtl]_خبر مرگم مونده بودم خونه بگیرم بکپم که جنابعالی نذاشتی[/rtl]
[rtl]تارا_تو چرا لخت میکپی؟[/rtl]
[rtl]_هااا؟[/rtl]
[rtl]یه نگاه به خودم انداختم که یا م افتاد تی شرتمو قبل خواب دراورده بودم محکم با کف دستم کوبوندم تو پیشونیم یه نگاه به تارا انداختم که دیدم یه چشماشو محم روی هم فشار میده هر چند ثانیه یک بار لای یکی از چشماشو باز میکرد و دپباره میبست از دیدنش خندم گرفت تصمیم گرفتم یکم اذیتش کنم تا انتقام خوابی که پرونده رو بگیرم[/rtl]
[rtl]اولش قشنگ قهقهه زدمو خندیدم بعد روبهش گفتم:همچین چشماتو گرفتی انگاری چیشده حالا اصن ببینم تو که تا دودقیقه پیش داشتی کشتی میدی دیدن بدن کشتی گیرا مشکل نداره فقط مال من مشکل داره؟[/rtl]
[rtl]تارا_یک اونا انقدر نزدیک نبودن دو من بدنشونو نمیدیدم که داشتم کشتیشونو میدیدم[/rtl]
[rtl]ازین حرفش بیشتر خندم گرفت بعد گفتم:اصن نمیخواد بدنمو ببینی خودمو ببین[/rtl]
[rtl]تارا_چجوری خودتو ببینم خوب همه چی رو باهم میبینم دیگه[/rtl]
[rtl]_همونجوری که فقط کشتی اونارو میبینی بدنشونو نمیبینی[/rtl]
[rtl]تارا این بار جفت چشماشو باز کرد بعد یه دستشو با فاصله از صورتش گرفت بعد کلاه لباسشو گذاشت رو سرشو گفت:توروخدا بیا برو یه چی تنت کن[/rtl]
[rtl]بی توجه به حرفش گفتم: الان دستتو اینطوری جلو صورتت گرفتی که چی بشه؟[/rtl]
[rtl]تارا_که سانسورت کنم[/rtl]
[rtl]وایی خدا این چرا اینقدر خنگه دوباره زدم زیر خنده که با حرص داد زد:ای درد حلاحل ای زهر مار پاشو گمشو یه چی تنت کن[/rtl]
[rtl]_نکنم چی میشه تو که کشتی دیدی منم ببین[/rtl]
[rtl]تارا_خوب نفهم اون کشتی گیره یه کوفتی تنش بود حدالقل شیکمشو پوشونده بود بعد تو تلویزیون بود این طوری هشت بُعدی جلوم وای نستاده بود زرِمفت بزنه که[/rtl]
[rtl]_خوب کوفتی که اون تنش بود از کوفتی که منم تنمه بدتر بودکه...[/rtl]
[rtl]تارا_میری چیزی تن کنی یا برم چیزی بیارم تن کنم[/rtl]
[rtl]خندیدمو گفتم_امممم گزینه دو[/rtl]
[rtl]تارا_اصن من میرم تو اتاق [/rtl]
[rtl]_این گزینه جزو گزینه های روی میز نبود[/rtl]
[rtl]تارا_حالا هست[/rtl]
[rtl]_بری منم میام[/rtl]
[rtl]بی توجه به من راه افتاد سمت اتاق منم دنبالش رفتم[/rtl]
[rtl]تارا چشم بسته برگشت سمتمو گفت_هوییی کجا؟[/rtl]
[rtl]_خونه آقا شجاع[/rtl]
[rtl]تارا_خونه ی آقا شجاع انتهای راهرو سمت چپ[/rtl]
[rtl]_خوب اول تو گزینه ی دوم رو انجام بده اینجوری که نمیشه برم[/rtl]
[rtl]تارا_تو چرا امروز اینطوری شدی؟[/rtl]
[rtl]خودمم جوابشو نمیدونستم فقط میدونم سر به سر گذاشتن باهاش حال میداد[/rtl]
[rtl]_چطوری شدم؟[/rtl]
[rtl]تارا_بی حیا شدی[/rtl]
[rtl]فقط در جوابش خندیدم برا پروندن بحث گفتم :یه سوال هیکلم خوبه؟[/rtl]
[rtl]تارا_چیزه یکم خیلی خوشگل و سفیـ...یعنی من چه میدونم برو از یکی بپرس که دیدتت من که ندیدم[/rtl]
[rtl]مهراد_بدن اون کشتیگیره بهتر ازمال من بود[/rtl]
[rtl]تارا_نه اون سیاه بود[/rtl]
[rtl]مهراد_من چه رنگیم [/rtl]
[rtl]تارا_یه دستی نزن که رومن جواب نمیده منم ندیدمت حالام لطف کن برو یه چی بپوش بچه ها میان مغزاشونم که منحرفه حرف درمیارن برامون[/rtl]
[rtl]_خوابمو پروندی یکی طلبت[/rtl]
[rtl]تارا_مهراد اذیتم نکن لطفا[/rtl]
[rtl]_باشه فقط یه شرط داره[/rtl]
[rtl]تارا_چی؟[/rtl]
[rtl]_بگی چرا تو خودتی[/rtl]
[rtl]تارا_من تو خودم نیستم[/rtl]
[rtl]_باشه منم نمیپوشم بیان حرف درآرن[/rtl]
[rtl]تارا_باوش میگم حالا برو[/rtl]
[rtl]_قول؟[/rtl]
[rtl]تارا_مهراااددد[/rtl]
[rtl]_قول؟[/rtl]
[rtl]تارا_اوکی [/rtl]
[rtl]سریع رفتم تو اتاق و تیشرتمو پوشیدمو درومدم بیرون تارا سرویس بود دومین نکشیده درومد یه شالم سرش کرده بود از حق نگذریم موهای مشکی و بلندش زیادی خوشگل بودن فکر نمیکردم تا کمرش باشه خیلی خوب قایمشون میکرد [/rtl]
[rtl]_بیا اینجا بگو[/rtl]
[rtl]تارا_نگم چی؟[/rtl]
[rtl]لبه های تیشرتمو گرفتم که گفت_خوب باشه میگم[/rtl]
[rtl]_زود[/rtl]
[rtl]تارا_چی میخوای بشنوی؟[/rtl]
[rtl]_اول بیا بشینیم[/rtl]
[rtl]جفتمون روی زمین نشستیم خیلی ازم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]فاصله گرفت اینهمه فاصله هم نیاز نبود سعی کردم حرفی نزنم رو بهش گفتم:چیشده که اینقدر ناراحتی[/rtl]
[rtl]بغض کرد[/rtl]
[rtl]تارا_چی بگم؟ازکجا بگم؟کودوم مشکلمو بگم؟[/rtl]
[rtl]_همه چیو بگو هرکودومو دوست داری بگو[/rtl]
[rtl]تارا_خیلی تنهام خیلی دوری مامان و بابام بهم فشار میاره اما نزدیکیشونم آرامش نسبیمو بهم میزنه میدونی چرا؟چون هربار که یا میان کره الاغ کدخدا میاد یا گوساله ی از طویله در رفته ی مش سلیمون مامان و بابای منم همه رو شاهزاده ی سوار بر اسب سفید میبینن[/rtl]
[rtl]با جمله ی آخرش تازه منظورشو فهمیدم یعنی اینهمه خواستگار داره؟اخمام ناخودآگاه رفت توهم[/rtl]
[rtl]تارا_این بار حتی طاها که همیشه پشتم بود هم پشتمو خالی کرده طرف هم خودش... هــه ولش کن اصن اما به اصرار مامان وبابام قبولش کردم پنج روز دیگه میان نشونم کنن من از یارو بدم نمیاد ولی اون...[/rtl]
[rtl]_اون چی؟[/rtl]
[rtl]تارا_هیچی[/rtl]
[rtl]اون به درک خودش مهمه[/rtl]
[rtl]با غیض گفتم_عاشقشی؟[/rtl]
[rtl]بی مکث گفت:نه[/rtl]
[rtl]اونقدر قاطعانه گفن که دیگه دهنم بسته شد[/rtl]
[rtl]_همینا ناراحتت کرده؟[/rtl]
[rtl]تارا_به علاوه ی شغل تازه رو شده ی بابا ببینم نکنه کمه؟[/rtl]
[rtl]_نه[/rtl]
[rtl]تا خواستم ادامه ی حرفمو بگم صدای در اومد و بلافاصله تارا گفت:بهتره من برم تو اتاق[/rtl]
[rtl]_منم میرم[/rtl]
[rtl]بعد از رفتن تارا تا بچه ها بیان تو منم رفتم تو اتاق و خودمو انداختم رو تخت[/rtl]
[rtl]ارشیا_هوی خره پاشو[/rtl]
[rtl]سینا_مث خرس خوابیده ها[/rtl]
[rtl]سامیار_سینا داداش شما که هوشبری خوندی یه چک کن ببین زندس[/rtl]
[rtl]سینا_دهن منو سرویس کردین شماها به جان خودم برگردم عقب میرم پرورش زنبور میخونم[/rtl]
[rtl]_درد خفه شین گمشین بذارین بخوابم[/rtl]
[rtl]آرمان از دراومد تو و صداشو انداخت سرشو گفت:چقدر میخوابی آخه ماکل بازارو خریدیم توهنوز خوابی[/rtl]
[rtl]آرررره خیلی نبودی داداش ابنجا دورافتخار بعد کشتی داشتیم [/rtl]
[rtl]سعی کردم صدام خوابالو باشه:[/rtl]
[rtl]خاک تو سر زن ذلیلتون ورشکست شدین نه[/rtl]
[rtl]آرمان_زدی تو خال[/rtl]
[rtl]بچه ها که لباساشونو عوض کردن دسته جمعی رفتیم تو باغ والی زدیم همه تقریبا بلد بودن بازی کنن اما بهار و آرمان یه چی دیگه بودن اول دخترا یه تیم شدن پسرا یه تیم[/rtl]
[rtl]هر دو تیم خوب بازی میکردیم جز تارا خوب بازی نمیکرد که هیچی افتضاح بود...دوسه بار که بچه ها به  خاطر امتیاز از دست دادن بهش اعتراض کردن عصبی شد و گفت:اصن من بازی نمیکنم میرم تو[/rtl]
[rtl]سپیده_قهر نکن حالا[/rtl]
[rtl]تارا_قهر نکردم[/rtl]
[rtl]بهار_آره تابلوعه[/rtl]
[rtl]_تارا میخوای جاتو با سینا عوض کن[/rtl]
[rtl]تارا_نه[/rtl]
[rtl]سینا_بیا برو اونور لوس نکن خودتو [/rtl]
[rtl]بهار_راست میگه یه ذره بری اونور تعادل برقرار میشه[/rtl]
[rtl]باناراحتی اومد سمت ما و جاشو با سینا عوض کرد اخماش حساب توهم بود[/rtl]
[rtl]آرمان_تارا بیا برو سرویس بزن[/rtl]
[rtl]تارا بی هیچ حرفی توپ رو از آرمان گرفت و رفت پشت خط سرویس...سرویس تنیسی هم بلد نبود فقط سرویس آبگوشتی میتونست بزنه اولین سرویسو که زد رفت خورد لبه ی تور و بعد رفت تو زمین اونور و امتیاز شد...آرمان بلند دست زد و گفت:این امتیاز اول[/rtl]
[rtl]دومین سویسشم رد شد از تور و بچه ها گرفتنش اما از دستشون در رفت...یه لبخند عمیقی زد فکر کنم دلش خنک شد...سرویس سومشم رو گرفتن و با اسپک آرمان امتیاز شد[/rtl]
[rtl]پارمیس:آقا قبول نیست زمین اونور جادوییه[/rtl]
[rtl]همینه که هست ست بعدیم رو هم تانصفه بازی کردیم وسطش دیگه همه بریدن و با پیشنهاد آرمان همگی حاضر شدیم تا بریم رستوران مورد نظر یاهمون رستوران مش رحیم[/rtl]
[rtl]وارد رستوران شدیم و پشت یه میز هشت نفره نشستیم رستوران ساده و قدیمی و تمیزی بود میزو صندلی هاش پلاستیکی بود اما نظافت و کیفت غذاهش خوب بودهمه برو بر همو نگاه میکردن که گفتم:نکنه واقعا انتظار دارین الان گارسون با لباس ویژه بیاد یه منوی جلد مخملی بذاره جلوتون؟[/rtl]
[rtl]همشون خندیدن و باز منو نگاه کردن انگاری ازهم خجالت میکشیدن که سفارش بدن [/rtl]
[rtl]_خوب بگین چی میخورین[/rtl]
[rtl]تارا به محض تموم شدن حرفم گفت:جوجه هاش خوبه؟[/rtl]
[rtl]_اوهوم جوجه ها باقالی پلوهاش حرف نداره[/rtl]
[rtl]تارا_من یه سیخ جوجه میخورم با یه دلستر خانواده پلو نداشته باشه جوجش[/rtl]
[rtl]_چرا؟[/rtl]
[rtl]آهی کشید و گفت:میل ندارم[/rtl]
[rtl]لبخندی زدمو گفتم:مش رحیم ناراحت میشه پلو نخوری باس بخوری [/rtl]
[rtl]تارا_عیب نداره خودم از دلش در میارم راستی ماست موسیر یادم رفت دلسترشم حتما لیمویی باشه[/rtl]
[rtl]_امر دیگه؟[/rtl]
[rtl]تارا_لیوانم بگو بذاره حتما[/rtl]
[rtl]_خوب این سفارش خانوم مهندس شما چی میخورین؟[/rtl]
[rtl]سپیده_من باقالی پلو میخوام[/rtl]
[rtl]بهار_منو آرمانم باقالی پلو[/rtl]
[rtl]_شماهاچی [/rtl]
[rtl]نگاهی بهم کردن و سینا_به نیابتشون گفت:مام باقالی پلو[/rtl]
[rtl]تارا_یعنی فقط من باقالی دوست ندارم؟[/rtl]
[rtl]_راست میگه آرمان تو نبودی میگفتی ایی این چیه شما میخوری معدتون...[/rtl]
[rtl]جفت زد تو حرفمو گفت:نه باو منننن؟[/rtl]
[rtl]دیالوگش جالب نبود مثلا خواس ماست مالی کنه[/rtl]
[rtl]سینا_نه پس عمه ی من[/rtl]
[rtl]پارمیس_توکه عمه نداری[/rtl]
[rtl]سینا_همون ندارم میگم دیه داشتم که نمیگفتم[/rtl]
[rtl]_من برم سفارش بدم بیام[/rtl]
[rtl]سامیار_بگو دونفر یکی فاکتور کنه[/rtl]
[rtl]_همه مهمون من[/rtl]
[rtl]سینا_تعارف تیکه پاره نکن میام تیکه پارت میکنما[/rtl]
[rtl]سامیار_اهم اهم خانواده نشسته ها[/rtl]
[rtl]سینا_وا مگه من چی گفتم؟خانمم من حرف بدی زدم؟[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]پارمیس_نه عشقم[/rtl]
[rtl]سینا_وقتی خانمم بگه نه یعنی نه زایع شدی سامیار؟[/rtl]
[rtl]تارا و سپیده همزمان یه اوق مصلحتی زدن منم سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و بعد همه خندیدن[/rtl]
[rtl]رفتم پشت پیشخون مش رحیم و سفارشهارو دادم برا خودمم یه پرس جوجه سفارش دادم[/rtl]
[rtl]بیست دقیقه نکشید که غذاها رو آوردن[/rtl]
[rtl]_تارا بشقابتو بیار جلو[/rtl]
[rtl]تارا_چرا؟[/rtl]
[rtl]_نصف این برنجه مال توعه[/rtl]
[rtl]تارا_واچرا خو؟من میل ندارم همینم به زور بتونم بخورم[/rtl]
[rtl]_ببین واسه من لوس بازی در نیار [/rtl]
[rtl]بعد شروع کردم به ریختن برنج تو بشقابش[/rtl]
[rtl]_زود بخور تا از دهن نیوفتاده[/rtl]
[rtl]تارا_مرسی[/rtl]
[rtl]سپید_از محبت خارها گل میشود[/rtl]
[rtl]بهار_وا فازت چیه داداچ؟[/rtl]
[rtl]ساحل_با آرمان گشتی لات شدیا[/rtl]
[rtl]سپید_ملت چه صلحی برقرار کردند[/rtl]
[rtl] یهو گوشی تارا زنگ خوردو برداشت همه ساکت شدن[/rtl]
[rtl]تارا_بله؟...سلام بفرماین...عه تویی پوریا؟[/rtl]
[rtl]پوریا دیگه کودوم خریه نکنه همون خواستگارشه؟نمیدونم چرا ولی بااین فکر دلم میخواس کسی که پشت خطه رو له کنم[/rtl]
[rtl]تارا_مرسی تو خوبی؟خواهرات خوبن؟[/rtl]
[rtl]لقمه ی تو دهنم رو به زور قورت دادم و با اخم نگاهش کردم[/rtl]
[rtl]یهو چشاش گرد شد و گفت:گوشی بعدم بلند شد از پشت میز و رفت[/rtl]
[rtl]***تارا[/rtl]
[rtl]_پورییییااااااااااا؟؟؟؟[/rtl]
[rtl]+جیغ نزن[/rtl]
[rtl]_یه بار دیگه بگو[/rtl]
[rtl]+شماره ی خونه ی سپیده رو بده مامانم میخواد[/rtl]
[rtl]_تا همه چیو نگی عمرا[/rtl]
[rtl]+میخوام زنم شه[/rtl]
[rtl]_چیییییییی؟[/rtl]
[rtl]+بده شماره رو[/rtl]
[rtl]_از خودش بگیر[/rtl]
[rtl]+تارااا[/rtl]
[rtl]_درد[/rtl]
[rtl]+تارا منو سپیده دوست نبودیم چند بار اتفاقی باهم برخورد  داشتیم من ازش خوشم اومد بهش پیش دادم خیلی شیک ردم کرد حالامیخوام برم خواستگاریش[/rtl]
[rtl]_تو که میدونی جواب رد میده چرا[/rtl]
[rtl]جفت زد تو حرفم:نه اون گفت با کسی دوست نمیشه نگفت ازدواج نمیکنه منم نمیتونم ولش کنم بقیشو نمیتونم بگم بده اون شماره رو[/rtl]
[rtl]بعد از دادن شماره ب پوریا برگشتم سر میز قیافه مهراد یه جوری بود که انگاری دعوا داره[/rtl]
[rtl]بهار_کی بود تارا؟[/rtl]
[rtl]نگاهی به سپیده کردم و گفتم:پسر عموم بود پوریا شماره ی یه جایی رو میخواست[/rtl]
[rtl]آنچنان غذا در گلوی سپیده پرید که رکورد پرش جهان رو زد داشت خفه میشد[/rtl]
[rtl]ساحل_سپید خوبی؟[/rtl]
[rtl]سپید بعد از یکم سرفه_اوهوم[/rtl]
[rtl]مهراد_بهتره بخوریم غذامونو تا از دهن نیوفتاده[/rtl]
[rtl]***مهراد[/rtl]
[rtl] بعد از ناهار رفتیم لب رود خونه ی پشت ویلای سامی اینا[/rtl]
[rtl]سامی_خوب میرسیم به بحث همیشگی خودمون[/rtl]
[rtl]ساحل_بحثتون چیه؟[/rtl]
[rtl]ارشیا_ماهمیشه وقتایی ک میومدیم اینجا مسابقه آواز میذاشتیم[/rtl]
[rtl]ساحل_اونوقت با کیا میومدین؟[/rtl]
[rtl]ارشیا_به جان خودم فقط منو مهراد و سامی و سینا بودیم[/rtl]
[rtl]با لحن شوخی گفتم:ساحل جان بقیه رو هم دیگه نمیشه گفت[/rtl]
[rtl]کیانا_چیییییییی؟[/rtl]
[rtl]سامی_این داره کرم میریزه فقط خودمون بودیم باور کن[/rtl]
[rtl]پارمیس_سینا مهراد چی میگه[/rtl]
[rtl]سینا_مهراد اصولا چرت میگه[/rtl]
[rtl]تارا خندید و بد جنس نگاهم کرد [/rtl]
[rtl]خوبه دیگه بعد حرف زدن با پسر عموش شارژ شد قشنگ اصن ببینم نکنه پسر عموش خواستگارشه؟[/rtl]
[rtl]تارا_کی میادآب بازی؟؟[/rtl]
[rtl]سپید_تارا مگه بچه ای؟[/rtl]
[rtl]تارا_تویکی ببند دهنتو که دارم برات خوبشم دارم برات[/rtl]
[rtl]سپید_چی داری برام[/rtl]
[rtl]تارا_باصدا بلند بگم یا بیام دم گوشت بگم؟[/rtl]
[rtl]سپید_بلند بگو بینم[/rtl]
[rtl]تارا_یک روز سر یک چهار راه پلیس راهنمایی و رانندگی...[/rtl]
[rtl]سپید_تاراجان غلط کردم[/rtl]
[rtl]تارا_بعله داشتم میگفتم که پلیس های  راهنمایی و رانندگی خیلی زحمت میکشند[/rtl]
[rtl]_خدایا میشه شفابدی[/rtl]
[rtl]سامیار_نه خدا شفانده بذار بخندیم[/rtl]
[rtl]تارا دوقدمی ازمون دور شد و رفت لب رود خونه[/rtl]
[rtl]تارا_آقامهراد[/rtl]
[rtl]برگشتم سمتش که یهو خیس شدمممم[/rtl]
[rtl]_تارااااا[/rtl]
[rtl]خندید خوشگل میخنده ها[/rtl]
[rtl]بعدشم زبونشو دراورد بیرون و مشت دیگه ای آب ریخت[/rtl]
[rtl]_مریضی[/rtl]
[rtl]تارا_آره آلرژی دارم حالتو بگیرم بعد آروم گفت:صبح رو یادته؟؟؟[/rtl]
[rtl]بعد تمو شدن حرفش یه مشت دیگم ریخت تا اومدم برم سمتش دویید و ازم فاصله گفت کنار رودخونه میدوییدیم و تا نزدیکش میشدم آب میپاشید بار سوم بود که یه قدمیش بودم اصلا نمیدونستم هدفم چیه که دارم دنبالش میکنم؟ فقط دنبالش میکردم که فرار کنه نزدیکش شدم بازم آب پاشید منم یه مشت آب سمتش پاشیدم و دوباره فرار کرد و منم رفتم دنبالش رودخونه ی پهنی بود ولی از یه جایی به بعد از روش پل رد میشد  و دیگه رو خونه کامل معلوم نبود[/rtl]
[rtl]_تارا خانم بیا برگردیم دیگه بسه زیادی دور شدیم[/rtl]
[rtl]تارا_راست میگی دلمم خنک شد دیگه بریم قبلش آتش بس اعلام کن[/rtl]
[rtl]_آتش بس[/rtl]
[rtl]اومد سمتم و گفت بریم [/rtl]
[rtl]یکی دوقدم راه رفتیم آخر سرم نتونستم خودمو کنترل کنم گفتم:ظاهرا پسر عموی گلتون یه انقلابی درحال خرابتون کردن نه؟[/rtl]
[rtl]تارا_اوهوم به کسی نگیا ولی میخواد بره خواستگاری[/rtl]
[rtl]یه لحظه کپ کردم ولی بعدش یه نفس عمیق کشیدم و [/rtl]
[rtl]گفتم:به سلامتی[/rtl]
[rtl]تارا_خیلی خوشحالم مثل داداشم میمونه از بچگی باهم بزرگ شدیم و یه جورایی خواهر برادریم یعنی خواهر و برادر رضایی[/rtl]
[rtl]دیگه واقعا میخواستم طوری سرمو بکوبم به درخت روبرویژ که کلا مخم کار نکنه[/rtl]
[rtl]چیزی نگفتم خودش ادامه داد:از اونطرف عروسو بگو اوففف حدس بزن کیه؟[/rtl]
[rtl]مخش معیوبه دیگه خو اوسکول من از کجا باید بدونم؟[/rtl]
[rtl]_کیه؟[/rtl]
[rtl]تارا_نمیگی به کسی؟[/rtl]
[rtl]_نه[/rtl]
[rtl]تارا_قول[/rtl]
[rtl]_قول[/rtl]
[rtl]تارا_سپیده[/rtl]
[rtl] رسما[/rtl]
[rtl]مخم سوت کشید[/rtl]
[rtl]با دستش که جلو چشام تکون میخورد به خودم اومدم[/rtl]
[rtl]تارا_میشنوی ایا؟[/rtl]
[rtl]_باور نکردنیه[/rtl]
[rtl]تارا_ پس میشنوی فک کردم باید آتش بس و نقض کنم روت آب بریزم باز [/rtl]
[rtl]یه نگاه به سرتا پای خودم انداختم یه جور خیسم کرده بود که اگه میچلوندنم نصف بحران کم آبی رفع میشد با عصبانیت گفتم:[/rtl]
[rtl]_ببین چیکارم کردی سرما بخورم چی؟[/rtl]
[rtl]تارا_ایششش بچه سوسول منم همچین وضعیت بهتری ندارما[/rtl]
[rtl]_تو شادیاتم دردسره[/rtl]
[rtl]تارا_خیلی بدی اصلا دیگه باهات حرف نمیزنم[/rtl]
[rtl]ازم فاصله گرفت[/rtl]
[rtl]_قهر میکنی الان مثلا؟[/rtl]
[rtl]حرفی نزد خوب چیکارش کنم الان؟ عه آهان[/rtl]
[rtl]_تارا اونوری نرو رو اون درخته هم لونه کلاغه هم کندو زنبور[/rtl]
[rtl]حرفم تموم نشده بود برگشت کنارم خندم گرفته بود تازه دارم فکر میکنم چقدر بچست[/rtl]
[rtl]تارا_فک نکنی میترسما فقط اومدم پیشت تنهایی افسردگی نگیری[/rtl]
[rtl]_میگما یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟[/rtl]
[rtl]تارا_نچ بگو [/rtl]
[rtl]_واقعا میخوای با اون یارو ازدو...[/rtl]
[rtl]تارا_آره چون خسته شدم از همه[/rtl]
[rtl]_آخه با چه عقلی میخوای گند بزنی به زندگیت؟[/rtl]
[rtl]تارا_میدونی چیه؟عقل خوبه ولی بعضی جاها ارور میده اصولا هم در مواقع حساس ارور میده وقتایی که هیچکی دورت نیست هیچکی نمیخوادت هیچ پشتوانه ای هم نداری و همه کسایی که فک میکردی مثل کوه محکم پشتتن ولت میکنن تازه کاشکی فقط ولت کنن بعضی اوقات روبروت هم وا میستن اونموقعس که دیگه از عقلت اجازه نمیگیری فقط به پیشنهادات بقیه جواب مثبت میدی[/rtl]
[rtl]_تارا[/rtl]
[rtl]تارا_بیخیال بیا امروزه رو بیخیال عقل شیم و بهش اهمیت ندیم یکم خوش بگذره[/rtl]
[rtl]یکی دو قدمیه بقیه بودیم که صداشونو شنیدم:[/rtl]
[rtl]بهار_مشکوکن چه یهو صمیمی شدن حالا تارا کلا بیخیاله مهراد چی؟[/rtl]
[rtl]سینا_ببین هرچی باشه تارا شروع کرد[/rtl]
[rtl]سامی_بابا بیخیال بسه دیگه ازون موقع دارین پشت سرشون حرف میزنین[/rtl]
[rtl]ساحل_ماهمه باهم اومدیم پس چرا اونا دوتایی رفتن...[/rtl]
[rtl]فک کنم چشمش به ما افتاد ادامشو خورد[/rtl]
[rtl]تارا دوید سمتشونو پرید بغل پارمیس و با شادی گفت:میاین یه دور دست جمعی آب بازی بزنیم؟[/rtl]
[rtl]یعنی اصلا نشنید چیا پشت سرش گفتن؟[/rtl]
[rtl]پارمیس_بچه بازی در نیار تارا[/rtl]
[rtl]بی توجه به حرف پارمیس گفت:خوب پس بریم سراغ پیشنهاد سامی[/rtl]
[rtl]سینا_فکر خوبیه[/rtl]
[rtl]با قدمای شمرده و اخمی که خیال کنار رفتن از صورتم رو نداشت سمتشون رفتم یاد حرفای تارا افتادم حق داشت[/rtl]
[rtl]مسلمابچه ها با دیدن اخمم متوجه شدن که شنیدم[/rtl]
[rtl]بعد چند دقیقه سامیار گیتار به دست اومد پیشمون و گفت خوب کی اول شروع کنه؟[/rtl]
[rtl]تارا_قرعه کشی کنیم[/rtl]
[rtl]سامی_اوکی اما منو کیانا باهم میخونیم[/rtl]
[rtl]سینا_خومام باهم میخونیم[/rtl]
[rtl]ساحل_مام باهم[/rtl]
[rtl]سپید_ایشششش[/rtl]
[rtl]دلم میخواس بگم منو تاراهم باهم ولی یاد حرفای مسخرشون افتادم تارا اسمهارو یاد داشت کرد و برگه های تو دستشو گرفت جلو کیانا و گفت برداره[/rtl]
[rtl]اولین نفر ساحل و ارشیا شدن ارشیا دست و پا شکسته گیتار بلد بود و شروع کرد به نواختن[/rtl]
[rtl]آهنگ توی راه عشقیم۲۵باند رو خوندن[/rtl]
[rtl]دومین نفر سپیده شد[/rtl]
[rtl]سپیده_من گیتار میتار بلد نیسم[/rtl]
[rtl]تارا_میخوای من بزنم؟[/rtl]
[rtl]سپیده_ باوشه روانی بهت مریضم رو میخوام بخونم[/rtl]
[rtl]بعدشم کیانا سامی[/rtl]
[rtl]افتادن که کیانازد تازگیا سامیار بهش گیتار درس میداد آهنگ نوازش تتلو زو خوندن [/rtl]
[rtl]گروه بعدی پارمیس و سینا بودن که فوق العاده ی علیشمس و مهدی جهانی رو خوندن[/rtl]
[rtl]فقط موندیم منو تارا همچنان قرعه هارو کیانا در میاورد[/rtl]
[rtl]کیانا:نوبت مهرادِ[/rtl]
[rtl]گیتار سامی رو گرفتم دستم ویکم فک کردم بعد شروع کردم به خوندن[/rtl]
[rtl]وقتی دیدم شکستن به این سادگی بود[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]وقتی نمیدونم بینمون چی واقعی بود[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]وقتی نمیدونم چی واسم بهتره[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]وقتی میگن تحمل کن باید بگذره ، باید بگذره[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]باید بگذرم از حسی که دارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]با حسِ تازت تنهات بزارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]دلتنگیامو یادم نیارم ، تنهات بزارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]باید بگذرم از حسی که دارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]با حسِ تازت تنهات بزارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]دلتنگیامو یادم نیارم ، تنهات بزارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]♫♫♫♫♫♫[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]وقتی صدایِ شکستنِ غرورم یادمه[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]پایِ تو موندم خیانت به خودمه[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]دیگه نمیزارم به چیزی وابسته شم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]دارم از دوست داشتنت دست میکِشم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]دست میکِشم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]باید بگذرم از حسی که دارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]با حسِ تازت تنهات بزارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]دلتنگیامو یادم نیارم ، تنهات بزارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]باید بگذرم از حسی که دارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]با حسِ تازت تنهات بزارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]دلتنگیامو یادم نیارم ، تنهات بزارم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]سامی_خوب دیگه مثل اینکه نوبت تاراست[/rtl]
[rtl]لبخندی زد که تلخیش محسوس تر از خندش بود [/rtl]
[rtl]دستاش روی تارها لغزیدند و صداشژ پیچید اعتراف میکنم صداش عالی بود[/rtl]
[rtl]بی تو مثل یه دریام که غرقم توی دردام[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]خستم از این همه بغض بی سر انجام[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]غمت تنهاترم کرد رفاقت کن و برگرد[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]که از تو جز خودت چیزی نمیخوام[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]من لب یه پرتگاهمو غربته یه بی راهمو[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]تو حواست نیست غم دائما” دنبالمو[/rtl]
[rtl]حرف یه شهر حالمو[/rtl]
[rtl]تو حواست نیست، تو حواست نیست[/rtl]
[rtl]مثه پنجره ای کهنه که وا میشه رو به دیوار[/rtl]
[rtl]یا عکسی خاطره انگیز که جا مونده زیر آوار[/rtl]
[rtl]دلم خیلی گرفته من از خودم که بی چشمات[/rtl]
[rtl]توزندگیم فقط مردم منی که خودمم گاهی[/rtl]
[rtl]بی تو به جا نیاوردم دلم خیلی گرفته[/rtl]
من،لب یه پرتگاهمو غربته یه بی راهموتوحواست نیست

[rtl]تارا[/rtl]
[rtl]_من نمیخوام بیام[/rtl]
[rtl]سپهر_ببین من با داداشتم هماهنگ کردم تو غلژ میکنی نیای اصن مگه دست توعه[/rtl]
[rtl]_یعنی چی [/rtl]
[rtl]سپهر_یعنی همینکه گفتم یادته بهت هشدار داده بودم که مزاحمت ایجاد نکنی واسم یادتهههه[/rtl]
[rtl]_داد نزن سرم[/rtl]
[rtl]سپهر_من هرطور دلم بخواد باهات رفتار میکنم حق اعتراضم نداری [/rtl]
[rtl]بغضم گرفت با بغض و داد گفتم:[/rtl]
[rtl]مگه من چیکارت کردم عوضیییی؟[/rtl]
[rtl]سپهر_خفه شو عوضی تویی که خودتو چسبوندی به من عوضی هفت جد و آبادته حالام امشب بامن به این مهمونی میای میخوام با نوع زندگیم آشناشی تم مهمونی زردِ وای به حالت حتی اگه طلایی بپوشی به ریختتم برس بشه نگاهت کرد نمیخوام آبرومو ببری[/rtl]
[rtl]و تماس رو قطع کرد هنوز ده روز از مراسم مسخره ی خواستگاری نگذشته حتی ده روز هنوز نه بله برون گرفتیم نه حتی نشونم کردن هنوز نه به دارِ نه به بارِ داره اینطوری باهام تا میکنه آخه من چرا باید با اینی که هیچ سنمی هم باهاش ندارم پاشم کودوم گوری برم؟از طاها بعیده بذاره معلوم نیس چی گفته بهش که راضی شده...پسره ی عوضی زنگ زده بدون سلام و احوال پرسی میگه ساعت هفتونیم میام دنبالت بریم مهمونی یکی از دوستام...با حرص شماره طاهارو گرفتم:+سلام خواهری بی معرفت[/rtl]
[rtl]_سلام طاها خوبی؟[/rtl]
[rtl]+بله تو خوبی؟[/rtl]
[rtl]_نه[/rtl]
[rtl]+چرا چیشده[/rtl]
[rtl]_این پسره سپهر زنگ زده میگه عصری بیا بریم مهمونی[/rtl]
[rtl]+آره به منم  گفت یه جشنه میخوام به دوستام معرفیش کنم به عنوان همسر آیندم گفت قبل از یازده خونه ای[/rtl]
[rtl]_تو چی گفتی[/rtl]
[rtl]+گفتم باشه[/rtl]
[rtl]_طاها؟؟؟؟من نمیخوام برم[/rtl]
[rtl]+لج نکن انقدر تارا ما صلاحتو میخوایم باور کن اگه سپهر بچه خوبی نبود من نمیذاشتم اسمتم بیاره[/rtl]
[rtl]ازینکه همه سپهرو پسر پیغمبر میدونستن جوش آوردم[/rtl]
[rtl]_مشکلتون اینه که سطحی نگرین مشکلتون اینه که فقط رفتارش تو اجتماع رو درنظر میگیرین ایکاش یه ذره فقط یه ذره فک میکردین چیشده که تو یه برخورد ازش متنفر شدم طاها من عصری با سپهر میرم مهمونی ازین به بعدم هرچی بگین روحرفتون حرف نمیارم اصلا دیگه خودم فکر نمیکنم و نظر نمیدم مِن بعد تا زمانی که مامان بابا عسلوین سر موضوع هایی که پیش میاد میگم هرچی خاننننننن داداشم بگه دیگم شکایت نمیکنم از هیچی خداحافظ خاننن داداش[/rtl]
[rtl]+تارا[/rtl]
[rtl]مهلت حرف زدن ندادم و گوشیو قطع کردم حتی زنگم نزد از دلم دربیاره...بلند شدم یه نگاه به لباسای توی کمدم انداختم و ازبینشون یه پیراهن زرد رنگ با آستینای زرد ازبینشون پیدا کردم آخه زرد هم شد رنگ نکبت ها با این تم گذاشتنشون من الان کفش زرد از کجا بیارم به ناچار یه جفت کفش مشکی پاشنه دار و کیف ستش رو گذاشتم پیش لباسام قد پیرهن زیادی کوتاه بود تصمیم گرفتم با ساپورت مشکی بپوشمش تاهم به کفشام بیاد هم پوشیده باشه وقتی میخواد منو به دوستاش معرفی کنه مسلما مرد هم دارن دیگه یه شال حریر زردم گذاشتم روش ناخونامو لاک زرد زدم و انگشت انگشتریمو با لاک طراحی مشکی خال خالی کردم بعدم موهامو حصیری بافتم تا کاملا جمع شه ساعت شیشو نیم رو نشون میداد زود اون لباسایه داغونو پوشیدم یه گل سر زرد هم زدم به موهام بعدم روی لباسام یه مانتوی بلند مشکی پوشیدم از لباسهام متنفر بودم علی الخصوص مانتوی مسخرم یه ذره کرم سفید کننده زدم ورژ گلبهی و رژ گونه آجری یه کوچولو هم مداد کشیدم چشمامو بعد از اتمام کارم نگاهی به ساعت انداختم هنوز هفتو ربع بود یه ربع مونده بود تا تشریفشو بیاره امیدوارم یا این آدم شه یا مامان اینا بیخیال شن[/rtl]
[rtl]گوشیم زنگ خورد نگاخی صفحش انداختمو با دیدن اسم بابا تماس رو برقرار کردم:[/rtl]
[rtl]+الو تارا[/rtl]
[rtl]_سلام بابا[/rtl]
[rtl]+سلام خوبی؟[/rtl]
[rtl]_ممنون شما مامان خوبین؟[/rtl]
[rtl]+بله میگم طاها زنگ زد گفت داری با سپهر میری مهمونی آره؟[/rtl]
[rtl]_بعله [/rtl]
[rtl]+خوش بگذره مواظب خودت باشیا بیا گوشی رو میدم مامانت کارت داره؟[/rtl]
[rtl]مامان_سلام دختر گلم[/rtl]
[rtl]صداش شاد بود حتما فکر میکنه انقدر با سپهر صمیمی شدم که دارم باهاش میرم[/rtl]
[rtl]_سلام خوبین؟[/rtl]
[rtl]+مرسی عزیزم خوش میگذره؟[/rtl]
[rtl]نه اصلا تازه بدم میگذره[/rtl]
[rtl]_مرسی[/rtl]
[rtl]+تارایی میدونم خودت خانومیا اما حتما لباس خوشگل هاتو بپوش باشه؟؟کتونی نپوشیا[/rtl]
[rtl]_سپهر گفت همه میخوان زرد بپوشن تو هم باید زرد بپوشی منم به جز اون پیرهن زرد لباس زرد دیگه ای نداشتم[/rtl]
[rtl]+واااا چیچی مهمونیه که همه باید همرنگ بپوشن[/rtl]
[rtl]_مهمونی مسخــ....[/rtl]
[rtl]حرفمو خوردم چون عواقبی جز نصیحت و تعریف از سپهر نداشت[/rtl]
[rtl]_گفته که مراسم تودیع و معارفه[/rtl]
[rtl]مامان خندید و گفت:خیلی خوب مواظب خودت باش[/rtl]
[rtl]_هستم[/rtl]
[rtl]مواظب خودم نباشم کی مواظبم باشه؟[/rtl]
[rtl]+برو که دیرت نشه خدافظ[/rtl]
[rtl]_خدافظ[/rtl]
[rtl]کیفمو ورداشتمو از خونه زدم بیرون سپهر با زانتیا ی مشکیش دم دره[/rtl]
[rtl]ازون ور هم مهراد داشت وارد پارکینگ میشد بی توجه بهش سوار ماشین سپهر شدم و سلام دادم حتی جواب سلاممو هم نداد یه کم که گذشت گفت[/rtl]
[rtl]سپهر_این چه ریخت و قیافه ایه؟[/rtl]
[rtl]_وا چشه؟[/rtl]
[rtl]سپهر_خودتو تو آیینه نگاه کردی؟[/rtl]
[rtl]_آره خودت گفتی به خودت برس[/rtl]
[rtl]سپهر_آره گفتم الان مثلا رسیدی به خودت [/rtl]
[rtl]_وا منظورت چیه؟[/rtl]
[rtl]سپهر_منظورم اینه که بلد[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]نیستی درست آرایش کنی که حداقل بشه بهت نگاه کرد؟[/rtl]
[rtl]بغضم گرفت تو آیینه خودمو نگاه کردم:چشمای مشکی عادی بینی و لبای خیلی معمولی...الان از قیافم ایراد گرفت؟؟[/rtl]
[rtl]_تو کی هستی که از قیافه ی من ایرادمیگیری هان؟اصن تو که انقدر ازمن بدت میاد چرا میخوای به بقیه معرفیم کنی؟[/rtl]
[rtl]مثل دیوونه ها شروع کرد به خندیدن...جوک که نگفتم براش هان؟[/rtl]
[rtl]_چرا میخندی؟[/rtl]
[rtl]سپهر_تو واقعا خلی چی فکر کردی؟؟فکر کردی میخوام معرفیت کنم نه تو فقط میای به اون پارتی تا با من و دوروبریام و کارام آشنا شی میدونی چرا ازت متنفرم؟[/rtl]
[rtl]چه راحت ابراز احساسات کرد[/rtl]
[rtl]_چون زشتم[/rtl]
[rtl]سپهر_این فقط یه دلیلشه تو توسط مادرم انتخاب شدی تا مثلا منو عوض کنی فقط میخوام بدونی که نمیتونی من هرکاری که دلم میخواد انجام میدم هرکاری توهم هیچ غلطی نمیتونی بکنی تو فقط یه مزاحمی همین[/rtl]
[rtl]احساس شکستن میکردم یعنی هیچ کس هیچ علاقه ای به من نداشت هیچکس حتی اون ناهید چاپلوس که مدام قربون صدقم میرفت[/rtl]
[rtl]_منم علاقه ای به بودن باتو ندارم اما مجبورم چون خانوادم توی این مسئله جام تصمیم گرفتن[/rtl]
[rtl]سپهر_آره اونا طبق گفته های مامانم فکر میکنن من عاشق سینه چاکتم هــه[/rtl]
[rtl]ناخوداگاه زیر لب گفتم:زهر مار[/rtl]
[rtl]سپهر_نشنیدم[/rtl]
[rtl]باپرویی گفتم _گفتم زهرمار[/rtl]
[rtl]سپهر_دفعه آخرت باشه با من اینطوری حرف میزنی دفعه بعدی بد میبینیا حالام از ماشین پیاده شو اینجا به بعد ماشین نمیره[/rtl]
[rtl]پوزخندی زدم و گفتم[/rtl]
[rtl]_یعنی جا قحط بود که وسط جاده ی مال رو(محل عبور چهارپایان) مهمونی گرفتن[/rtl]
[rtl]بعدم جلوی چشمای عصبی سپهر خر از ماشین پیاده شدم...کنار جاده پارک کرد و از ماشین پیاده شد و گفت:دنبالم بیا[/rtl]
[rtl]انگاری با نوکر آقاش حرف میزنه نکبت[/rtl]
[rtl]انتهای مسیر مال رو پشت انبوهی از درختان  ناگهان خانه ای نمایان شد...خونه نمای زیاد جالبی نداشت فک کنم وضع مالی دوستش زیاد خوب نیس خوب بخاطر همینم عصبی شد که مسیر خونه دوستشو مسخره کردم...اصن خوب کردم حقش بود اون اینهمه منو مسخره کرد...ولی تو اونو مسخره نکردی دوستشو مسخره کردی...یعنی برم عذرخواهی؟...یس...حالا برگشتنا میرم تارسیدن به خونه با خودم درگیر بودم اما با صدای سپهر از فکر کردن دست کشیدم[/rtl]
[rtl]سپهر_اینجا زیاد به من نمیچسبی فقط یه همراهی سمتم بیای کارت با کرام الکاتبینه وقت رفتن هم تعین نمیکنی[/rtl]
[rtl]باتموم شدن حرفش زنگ رو زد [/rtl]
[rtl]بروبابا اوسکول عقده ای ببین از اینجا که بریم بیرون با کلی مدرک ثابت میکنم چه موجود کثافتی هستی صبر کن...از خونه سرو صدای زیادی میومد... نکنه واقعا اینتو پارتی باشه؟من نمیخوام تو یه همچین جایی باشم [/rtl]
[rtl]_هوی من نمیام[/rtl]
[rtl]بعد از زدن این حرف یهو در باز شد و سپهر دستمو کشید و برد توخونه و در رو بست خونه جنوبی بود و ماالان تو پیلوت بودیم.,..باکلی تلاش دستمو آزاد کردم و باصدای بلند گفتم:دفعه ی آخرت باشه به من دست میزنی فهمیدی؟[/rtl]
[rtl]***سپهر[/rtl]
[rtl]یه سیلی نه چندان محکم زدم تو گوشش و گفتم تو برای من تعیین و تکلیف نمیکنی اینم خوردی تا بفهمی حق نداری  سر من داد بزنی[/rtl]
[rtl]یکم شک زده نگاهم کرد پوزخندی زدم و دستشو کشیدم به سمت راه پله...یه خونه ی دو طبقه ی بزرگ بود که طبقه بالاش چهارتا اتاق خواب داشت و مخصوص آخرشب بود و طبقه پایینش یه سالن بزرگ و یه آشپزخونه و دوتا اتاق واسه لباس عوض کردن با رد شدن از هر پله  صدای آهنگ بیشتر میشد[/rtl]
[rtl]تارا_دستمو ول کن [/rtl]
[rtl]وایستادمو برگشتم سمتش...نگاهم به صورتش افتاد بد جوری قرمز شده بود اگه کبود شه چی؟ جواب اون داداش حساسشو چی بدم؟[/rtl]
[rtl]درسته میخواستم حال تارا رو بگیرم اما نمیخواستم آبروم بره...همه ی اینا زیر سر مامانه اگه از دوسال پیش با رفتنم از ایران موافقت کرده بود اینجوری نمیشد تا الان پنج بار تصمیم گرفته که بازن گرفتن منو درست کنه و پنجمین نفر تاراست قبلی ها همون شب خواستگاری با حرفام پس میکشیدن اما این نه اصلا انگاری با بقیه فرق داره مثلا باهر دختر دیگه ای این رفتارو میکردم حتما گریه میکرد یا حدالقل بغض میکرد اما این...[/rtl]
[rtl] از فکر بیرون اومدم باید موضع خودمو حفظ میکردم پس چشم غره ای بهش رفتمو بدون ول کردن دستش به راهم ادامه دادم دیگه اعتراض هم نکرد چند تا پله ی آخر دستشو ول کردم چون مسلما بچه ها دم در میان استقبال بدون هیچ حرفی دنبالم اومد به پشت سرم نگاه نکردم فقط از صدا کفشاش فهمیدم داره میاد بالاخره به دم در ورودی رسیدیم یاسی و نفس و کمال اومده بودن دم در استقبال اول یه سلام بلند به همگی دادم وباهاشون دست دادم و بعد به دلیل زیاد بودن ولوم آهنگ باداد رو به کمال گفتم:احوال داداش سروش خودم[/rtl]
[rtl]رو سروش تشدید گذاشتم تا بفهمه واسه من همون کمال سابقه فقط به خواست خودش جلو دخترا کلاس میام [/rtl]
[rtl]بعد از من تارا سلام داد[/rtl]
[rtl]کسی جز کمال بهش جواب نداد که اونم بلافاصله بعدش گفت قدیما خوش سلیقه تر بودی؟[/rtl]
[rtl]روبه نفس گفتم یه کم یخ بریز تو پلاستیک و بده بهم[/rtl]
[rtl]نفس با عشوه گفت:چشم آقایی حتما[/rtl]
[rtl]چشمکی بهش زدمو بعد[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]برگشتم سمت تارا تا واکنشش رو ببینم که دیدم به هیچ کودوممون نگاه هم نمیکنه فقط به زمین خیرست[/rtl]
[rtl]یاسی_میگم این دوستمون کلا خنثی تشریف دارن نه سپهر جان[/rtl]
[rtl]تارا بلافاصله خیره شد به سیما ویه پوزخندی زد که یاسی حسابی آتیش گرفت بعد دوباره نگاهشو به زمین دوخت[/rtl]
[rtl]کمال_نمیای تو؟[/rtl]
[rtl]_نفس بیاره یخ رو بعد[/rtl]
[rtl]کمال_یخ واسه چی[/rtl]
[rtl]به صورت تارا اشاره کردم کمال چشماش چهارتا شد و یاسی زد زیر خنده[/rtl]
[rtl]نفس یخ رو آورد و داد بهم و پشت سرش هم سهیل اومد و مثل همیشه با خوش اخلاقی سلام داد[/rtl]
[rtl]سهیل:خوبی داداش؟[/rtl]
[rtl]_بد نیستم[/rtl]
[rtl]سهیل با دلسوزی به تارا نگاه کرد و بعد رو به بچه ها گفت: برید تو ماهم میایم[/rtl]
[rtl]همه رفتن تو قالب یخ تو دستمو رو به تارا گرفتمو گفتم:اینو بذار رو صورتت[/rtl]
[rtl]وبعدروبه سهیل گفتم بمون پیشش بعد باهم بیاین تو[/rtl]
[rtl]***تارا:[/rtl]
[rtl]سپهر رفت تو یخ رو گذاشتم رو صورتم تا کبود نشه داشتم به این فکر میکردم که یه جوری بپیچونم و برگردم اما تو این نا کجا آباد از کجا راه برگشت رو پیدا کنم فقط میدونم ازینجا که برم بیرون دیگه نه خودمو دست سرنوشت میسپارم نه تصمیمات خونوادم...حتی اگه شده توروشون می ایستم و نمیذارم مهمونی دوروز دیگه شکل بگیره[/rtl]
[rtl]سهیل_اممم تارا[/rtl]
[rtl]اینم مثل همونه فقط یکم اخلاقش قابل تحمل تره[/rtl]
[rtl]سهیل_ببین سپهر اصلا...[/rtl]
[rtl]باجدیت تمام روبهش گفتم[/rtl]
[rtl]_اسمشم جلوم نیار خوب؟[/rtl]
[rtl]سهیل_اون راضی به ازدواج باتو نیست اما بابا تهدیدش کرده که اگه زن نگیره از ارث محرومش میکنه[/rtl]
[rtl]_منم کشته مردش نیستم[/rtl]
[rtl]سهیل_ببین تارا تو توزندگی اون اختلال...[/rtl]
[rtl]_گوش کن امشب که تموم شه نه من دیگه تو و داداشت و خانوادتو میبینم نه شما منو میبینید خوب؟ خونواده ی من با خوش خیالی فکر میکردن من و سپهر خوشبخت میشیم واسه همینم منو به این ازدواج وادار کردن اما از اینجا که بریم بیرون به هرقیمتی که شده من سپهر واقعی رو به همه نشون میدم راستی به سپهر بگو نباید منو میاورداینجا ونباید دست روم بلند میکرد حالا که اینکارو کرد براش خیلی گرونتر از اون چیزی که فکر کنی تموم میشه[/rtl]
[rtl]سهیل_پاشو بریم تو دیگه ظاهرا اثر سیلی سپهر رفته زبونت باز شده داری چرند میگی توفعلا دعا کن امشب بلایی سرت نیاد[/rtl]
[rtl]دلم خیلی برای خودم میسوخت خیلی[/rtl]
[rtl]پوزخندی تحویل سهیل دادم و بلند شدم و کیسه ی یخ رو انداختم تو سطل زباله ی کنار راهرو و تو دلم خودمو به خدا سپردم و همراه سهیل وارد اون مجلس مسخره شدیم صدای آهنگ خیلی بلند بود کاشکی فقط صدای آهنگ بود صدای جیغ و داد هم بود همون دختره ی چندش که یاسی صداش میزدن اومد سمت سهیل یه نگاهی به لباساش کردم یه دکلته ی کوتاه زرد که رسما جایی از بدن برنزش رو نپوشونده بود موهای بلند طلایی دماغ عملی و گونه های کاشته شده و لبای پروتزی قدش خیلی کوتاه بود طوری که با پونزده سانت پاشنه تازه هم قد من شده بود[/rtl]
[rtl]اونیکی دختره نفس حدالقل قدش بلند تر بود ولی دماغش زایع تر عمل شده بود یعنی یه ظور دماغشو عمل کرده بود که میخواست حرف بزنه صدای سوت میداد موهاشم کوتاه و شرابی بودلباس اون حلقه ای زرد بود باز یکم پوشیده تر بود[/rtl]
[rtl]یعنی یکی الان وارد این مجلس میشد حس میکرد اینجا جوجه کِشی راه انداختن انقدر که همه زرد بودن سهیل تی شرت زرد پوشیده بود و  سپهر پیرهن مردونه ی زرد[/rtl]
[rtl]بین اون جمعیت یهو صدای آشنایی توجهم رو جلب کرد که اسمم رو صدا میزد برگشتم سمت صدا مه با روشنا مواجه شدم اومد سمتم و محکم بغلم کرد[/rtl]
[rtl]روشنا_دلم برات یه ذره شده بود بهت نمیومد به اینجور مهونیا علاقه ای داشته باشی[/rtl]
[rtl]_زورکی اومدم تو باکی اومدی؟[/rtl]
[rtl]روشنا_صاحب مجلسم گل من[/rtl]
[rtl]_چیییی؟[/rtl]
[rtl]روشنا به یه مردی که کنار سپهر و سهیل ایستاده بود اشاره کرد و گفت:اون عرفان همسرمه[/rtl]
[rtl]_واقعاااا[/rtl]
[rtl]روشنا_بیا بریم لباستو عوض کن اول[/rtl]
[rtl]وبعد منو برد به سمت یه اتاق که توش دوتا دختره دیگه هم غیر ما بودند[/rtl]
[rtl]مانتوم رودراوردم و تحویل روشنا دادم بعد باهم از اتاق زدیم بیرون... همیشه توی رمانا خونه هایی که توش یه همچین مهوونیایی بود خونه های ویلایی و شیک توصیف میشدند اما اینجا اصلا این شکلی نبود خیلی ساده بود خیلیم کوچیک مسلمافقط هدف از انتخاب اینجا دوربودن از شهربود همین یکمی باروشنا تو اون سرو صدا حرف زدیم اون از ازدواجش گفت و من فقط گفتم با سپهر اومدم اولش حسابی تعجب کرد که منو انتخاب کرده نگاه اونم یه طوری بود که انگاری سپهر ازمن سر تره روشنا من رو به عرفان به عنوان دوستش معرفی کرد و بعد یکی صداش زد و رفت...خیلی ها اون وسط درحال رقصیدن بودند ازجمله سپهر و نفس و سهیل و یاسی تو دلم آرزو کردم ایکاش سپهر آدم بود و زندگیمون رو باهم شروع میکردیم...گوشیمو دراوردم و باهاش یواشکی از سپهر و سهیل فیلم گرفتم تا اگه بازم همه و بی نقصی سپهر اصرار کردند به راحتی متقاعدشون کنم...اولای مهمونی دی جی داشتن ولی بعد ارکست اومد این یاروویی که میخونه صداش مثل کفتر لای لوله بخاری گیر کرده میمونه و رو شکسته ها ی[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]اعصاب من قدم میزنه...قیافشم تو اون تاریکی قابل رویت نبود آخه از وقتی این یارو اومپه جای لامپ رقص نور روشن کردن...داشت مثلا آهنگ چتر خیس حامد همایون رو میخوند دلم میخواست سرمو بکوبم تودیوار با اون خوندنش:یه چتر خیس و دریا کنارو ...آماشالااااا[/rtl]
[rtl]یه چتر خیس و دریا کنارو پرسه های عاشقاووونه [/rtl]
[rtl]زل میزنم بهت... انرژیا کمهههه[/rtl]
[rtl]بعد از تموم شدن این آهنگ روشنا اومد سمت منو گفت :ازون موقع اصلا ازخودت پذیرایی نکردیا[/rtl]
[rtl]روشنا خیلی خیلی مهربون بود دختر خوبی بود یه لباس ماکسی پوشید بود که آستینای سه ربع حریر مشکی داشت رو لباسشم کلی مشکی کار شده بود موهاشم خیلی خوشگل بسته بود  فکر کنم فهمیده بود دلم نمیخواست اونجا باشم خوب من به زور اونجا بودم اما روشنا چه تقصری داشت؟نباید با ترش رویی باهاش بر خورد میکردم...این یارو دوباره شروع کرد به خوندن دیگه داشت گریم درمیود سعی کردم بهش توجه نکنم[/rtl]
[rtl]_ممنونم روشنا جونی[/rtl]
[rtl]روشنا_ناراحتی؟[/rtl]
[rtl]_بیخیال باو مهم نیست[/rtl]
[rtl]یه کوچولو دوباره باهم حرف زدیم و شوخی کردیم سعی کردم خودمو خوشحال نشون بدم تا سپهر یه وقت فکر نکنه تونسته منو بشکنه چون روشنا پیشم بودی کسی سمتم نمیومد اما وقتی نبود دونفر بهم پیشنهاد رقص دادن که گفتم پام درد میاد و رد کردم یاسی هم چند تا متاک بارم کرد... اینبار آهنگ که قطع شد یه نفس عمیقی کشیدم و نا خوداگاه گفتم: آخیششششش[/rtl]
[rtl]برقارو هم روشن کردند [/rtl]
[rtl]روشنا با خنده گفت_تموم نشده هنوز زوده بگی آخیش الان میخوایم شام بخوریم[/rtl]
[rtl]_نبابا من که با مهمونی مشکل ندارم [/rtl]
[rtl]روشنا_پس با چی مشکل داری؟[/rtl]
[rtl]_بااین یارو که داشت میخوند صداش رو اعصابم یورتمه میرفت یعنی صدای لولای در ازصدای این بهتر بود بعد حالا نیست خیلی خوب میخونه وسطش پارازیتم میندازه صدامو کلفت کردمو گفتم: آماشالا ,انرژیییی بدین بابا,همه باهممممم[/rtl]
[rtl]ایششش[/rtl]
[rtl]یه نگاه به روشنا کردم که دیدم لبشو گاز گرفت و چشماشو محکم بسته[/rtl]
[rtl]_روشنا خوبی؟[/rtl]
[rtl]یهو سرو کله ی یه پسره پیدا شد برعکس همه سرتاپاش مشکی بود یه زنجیر کوتاه و یه زنجیر بلند هم تو گردنش بود[/rtl]
[rtl]+سلام روشنا جان[/rtl]
[rtl]روشنا_سلام امیر خوبی؟[/rtl]
[rtl]+به لطف شما[/rtl]
[rtl]بعد به من اشاره کرد و گفت:معرفی نمیکنی؟[/rtl]
[rtl]روشنا_تارا دوستم [/rtl]
[rtl]امیر_خوشبختم[/rtl]
[rtl]_همچنین[/rtl]
[rtl]امیر_منتقد خوبی هستید[/rtl]
[rtl]_بله؟؟[/rtl]
[rtl]امیر_انتقادتون راجب موزیک و ارکست رو شنیدم[/rtl]
[rtl]_پس فالگوش واستادین[/rtl]
[rtl]امیر_یه جورایی[/rtl]
[rtl]_کار خوبی نکردین[/rtl]
[rtl]روشنا و امیر همزمان خندیدند[/rtl]
[rtl]امیر_ببخشید شما موزیک کار کردین[/rtl]
[rtl]_گیتار میزنم[/rtl]
[rtl]امیر_خوندن چطور؟[/rtl]
[rtl]_مسلما ازاین بنده خدایی که میخوند بهترم ولی حرفه ای نیستم[/rtl]
[rtl]با حرص نگاهم کرد و گفت_یعنی از من بهترین؟[/rtl]
[rtl]اوه اوه گند زدی تارا خاک بر سرت ازون موقع داری مسخرش میکنی جلو روی خودش...خوب من چه میدونستم اینه اصلا مگه دروغ میگم؟[/rtl]
[rtl]امیر_منتظر جوابما[/rtl]
[rtl]با پرویی گفتم[/rtl]
[rtl]_چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است[/rtl]
[rtl]روشنا خندید و به امیر گفت:باتارا درنیوفت کسی از پس زبونش برنمیاد[/rtl]
[rtl]امیر خندید و بعد رو به جمع باصدای بلند گفت:آقایون خانوما مسابقه خوانندگی داریم [/rtl]
[rtl]اشاره ای بهم کرد و گفت:ایشون میگن از من بهترن[/rtl]
[rtl]همه زدن زیر خنده[/rtl]
[rtl]روشنا اعتراض گونه گفت:امییییررررر[/rtl]
[rtl]امیر_آقا ما جفتمون یه آهنگ رو میخونیم شما نظر بدین[/rtl]
[rtl]واسه یه لحظه هنگ کردم اما بعدش فکر کردم اولا که من ازاین سر ترم دوما من که دیگه اینارو نمیبینم چه فرقی میکنه بخونم یانه[/rtl]
[rtl]روشنا_میگم میخواین بذاریمش بعداز شام[/rtl]
[rtl]عرفان_نه عزیزم هیجانش میره[/rtl]
[rtl]روشنا نگاهی پرازگله به من انداخت[/rtl]
[rtl]منم بیخیال نگاهش کردم و لبخند زدم[/rtl]
[rtl]امیر_خوب پس لطفا تشریف بیارین بریم پشت میکروفون[/rtl]
[rtl]با اعتماد به عرش و غرور کاذب گفتم:اوکی[/rtl]
[rtl]اما تو دلم خودمو فحش میدادم اصلا هرچی میکشم از همین زبون درازمه[/rtl]
[rtl]با این امیر خر رفتیم مقر بساطشون یعنی همونجایی که بند و بساطشون بود البته بند و بساطی هم نداشت همچین فقط یه ارگ بود و میکروفون و رقص نور [/rtl]
[rtl]امیر_خب شروع میکنین یا شروع کنم؟[/rtl]
[rtl]_گیتار دارین؟[/rtl]
[rtl]امیر_خیر بدون ساز میخونیم[/rtl]
[rtl]ووووایییییی نه حدالقل اگه یه ساز بود آروم تر میخوندم تا صدام بین صدای ساز گم شه نفهمن مبتدی ام...مسیری هم به اسم غلط کردم وجود نداشت...آروم باش تارا صدای این یارو مثل بلند گو نون خشکیه صدای تو خیلی خوبه همه ازش تعریف میکنن یادته اونسری که تو ویلای سامیار اینا خوندی مهراد بهت گفت صدات خوبه بقیه هم تاییدت کردند وقتی مهراد و سامیار تاییدت کردن یعنی خوبی دیگه این یارو هم که صداش بده مسلما به همه ثابت میشه تو بهتری...چشمم افتاد به سپهر که با اخم و پوزخند نگاهم میکرد به من چه اصلا پیشنهاد امیر بود...به درک که نگاهم میکرد فقط اونکه نیس همه نگاهم میکنن از جمله اون دوتا دختر نچسب...انقدر نگاه کنن چشماشون دربیاد...نفس عمیقی کشیدم[/rtl]
[rtl]امیر_خوب نگفتید کی شروع کنه[/rtl]
[rtl]بلند طوری که همه بشنون گفتم:[/rtl]
[rtl]ازونجایی که پیشنهاد شما بود خودتون شروع میکنین فقط یه آهنگی رو بگین که منم[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]بلد باشم[/rtl]
[rtl]امیریکم فکر کرد و گفت_عشقم این روزای محمد علیزاده خوبه[/rtl]
[rtl]خوندنش سخت بود ولی حفظ بودم[/rtl]
[rtl]_آره بلدم خوبه شروع کنین[/rtl]
[rtl]شروع کرد به خوندن نصفش رو بیشتر نخوند و بعد سکوت کرد خداییش خیلی بهتر از قبل خوند...میبازم ولی عیب نداره[/rtl]
[rtl]امیر با پوزخند_نوبت شماست بانو [/rtl]
[rtl]سعی کردم تمرکز کنم و همه ی اون نکاتی رو که طاها بهم یاد داد داده بود رو رعایت کنم[/rtl]
[rtl]_ دلی رو زیر پا گذاشتی که قبل تو شکستگی داشت[/rtl]
[rtl]حال منه عاشق به کی به جز تو بستگی داشت[/rtl]
[rtl]تهش واسه من و تو چی داشت[/rtl]
[rtl]یه گوشه از تمام دنیا تو قلب تو برای من بود[/rtl]
[rtl]کفره ولی میگم چشای تو خدای من بود[/rtl]
[rtl]شروعت انتهای من بود[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]عشقم این روزا هوای تو هوامو بد کرده[/rtl]
[rtl]یکی برات دوباره تب کرده باور کن[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]عشقم باور کن که باورم نمیشه تنهایی[/rtl]
[rtl]می بینمت هنوزم اینجایی باور کن[/rtl]
[rtl](اینجاشو امیر نخوند?)[/rtl]
[rtl]دلتنگی یعنی تو دلشوره یعنی تو[/rtl]
[rtl]تو بی من میمیری می میرم من بی تو[/rtl]
[rtl]همین که خوندنم تموم شد ملت در سکوت با تعجب بهم خیره شدن[/rtl]
[rtl]نه دستی نه سوتی ...گند زدی تارا گند داشت گریم میگرفت که یهو با صدای دست و جیغ جمعیت رفتم رو هوا حتی امیر هم برام دست میزد[/rtl]
[rtl]نگاهی به مهمونا کردم همه دست میزدن سپهر هم با تعجب مثل بز نگاهم میکرد که با دیدن نگاه خیرم لبخند زد و شروع کرد دست زدن یه بار پوزخند میزنه یه بار لبخند میزنه یه بار تعجب میکنه ایش هر دقیقه در یه حالت متفاوت به سرمیبره...مرتیکه اِموجی(emojiشکلک در فضای مجازی)[/rtl]
[rtl]روشنا_امیر من گفته بودم با تارا درنیوفت گوش ندادی [/rtl]
[rtl]امیر_من تسلیمم عالی بود حالا که فکر میکنم میبینم حق داشت به من بگه صدا لولای در میدی[/rtl]
[rtl]همه زدن زیر خنده[/rtl]
[rtl]_دیگه حالا تااین حدم بد نیستین فقط این پارزیت ها ی وسطشو حذف کنین حله[/rtl]
[rtl]امیر_همون آماشالا ,انرژیییی بدین بابا,همه باهممممم[/rtl]
[rtl]ایششش[/rtl]
[rtl]با مسخره بازی اینارو میگفت و همه هم میخندیدن[/rtl]
[rtl]_ایش آخرش مال من بود تقلب نکنین[/rtl]
[rtl]امیر_بله چشم[/rtl]
[rtl]از مقرِبند و بساط دور شدم و سمت روشنا رفتم[/rtl]
[rtl]روشنا_عالی بود تارایییی دمت گرم[/rtl]
[rtl]عرفان_آره خیلی خوب بود[/rtl]
[rtl]_ممنون[/rtl]
[rtl]دلم میخواست واکنش سپهر رو هم ببینم باچشم دنبالش گشتم که آقا رو در کنارِ یک دوشیزه ی معظمه ی مکرمه ی پاکدامن یافتم[/rtl]
[rtl]به درک اصلا بره بمیره[/rtl]
[rtl]رو به روشنا گفتم:روشی جونی؟[/rtl]
[rtl]روشنا_روشنااااااا روشیییی چیه آخه؟؟[/rtl]
[rtl]_خو حالا هرچی میشه یه لطفی کنی؟[/rtl]
[rtl]روشنا_جونم گلم؟[/rtl]
[rtl]_آدرس اینجارو میدی با آژانس برگردم خونمون؟[/rtl]
[rtl]روشنا_این موقع شب آژانس خیلی خطر داره خوب میگم عرفان برسونتت[/rtl]
[rtl]_نه راننده شخصی دارم[/rtl]
[rtl]راست میگفت اما من تصمیم گرفتم ازسرویس دوران دبیرستانم کمک بخوام خیلی اوقات که ماشینم خراب بود یا کسی نبود برسونتم میومد دنبالم[/rtl]
[rtl]روشنا_مطمئن؟[/rtl]
[rtl]_آره باور کن اصلا جلو خودت باهاش میحرفم[/rtl]
[rtl]***سپهر[/rtl]
[rtl]شام رو درکنار نفس و یاسی خوردیم...تواین مدت به تارا نگاهم نکردم تا پیش خودش فکر بیخود نکنه اصلا نباید تشویقش میکردم...  بعد شام نگاهی به ساعت کردم که دهو ربع رو نشون میداد دیگه وقت رفتن بود باچشم دنبال تارا گشتم اما پیداش نکردم روبه سهیل گفتم:تارارو ندیدی؟[/rtl]
[rtl]سهیل_نه[/rtl]
[rtl]_یاسی تو چی؟[/rtl]
[rtl]یاسی_ایششش میدیدمش که باید کفاره میدادم دختره ی هر...[/rtl]
[rtl]_راجب تارا که حرف میزنی مواظب حرف دهنت باش چون بد بگی بد میبینی[/rtl]
[rtl]یاسی_واو چه تعصبی[/rtl]
[rtl]_این تعصب نیست فقط خوش ندارم کسی تهمت ناروا بزنه بهش[/rtl]
[rtl]یاسی_جلو چشمات خودشو چسبوند به امیر ها تازه ندیدی چجوری دلبری کرد همه شاخ ها رفتن پیشنهاد دادن از دم همه رو هم رد کرده عقده ای[/rtl]
[rtl]سهیل_عقده ای اون ندید پدیدیه که  تا یکیو میبینه میچسبه بهش ولشم نمیکنه بریم داداش همین جاها باید باشه[/rtl]
[rtl]همه جارو گشتم حتی اتاقا و آشپزخونه[/rtl]
[rtl]سهیل_پیدا نشد؟[/rtl]
[rtl]_نه[/rtl]
[rtl]فکر بدی توسرم رژه میرفت و آزارم میداد از به زبون آوردنش واهمه داشتم اما روبه سهیل گفتم:[/rtl]
[rtl]میگم چطوره بالا رو هم ببینیم[/rtl]
[rtl]سهیل_حرفای مزخرف یاسی روت تاثیر گذاشته ها[/rtl]
[rtl]_آخه پایین که نیست[/rtl]
[rtl]سهیل_آخرین بار پیش روشنا بود ازش پرسیدی؟[/rtl]
[rtl]با عجله رفتم سمت روشنا استرس و نگرانی مثل خوره افتاده بود به جونم عجب غلطی کردم غافل شدم ازش دختره ی خیره سر بلایی سرش نیومده باشه کلی پسر بعد از خوندنش واسش دندون تیز کردن اما یاسی که میگفت همه رو رد کرده[/rtl]
[rtl]_روشنا تو تارا رو ندیدی[/rtl]
[rtl]روشنا_رفت[/rtl]
[rtl]_چی؟ کجا رفت؟[/rtl]
[rtl]روشنا_رفت خونشون[/rtl]
[rtl]_چرا بهم چیزی نگفت[/rtl]
[rtl]روشنا باطعنه گفت_سرت زیادی شلوغ بود مزاحمت نشد راستی دیدی جلو چشما کمال...نه ببخشید یادم رفته بود سروش بهش پیشنهاد داد؟[/rtl]
[rtl]_چییییی؟[/rtl]
[rtl]روشنا_تارا زیادی پاکه به درد یکی مثل تو نمیخوره میدونی لیاقتشو نداری سپهر یکی مثل نفس و یاسی به دردتو میخورن[/rtl]
[rtl]با عصبانیت گفتم:تارا حتی تیپ و قیافه درست درمونم نداره چی میگی واسه خودت؟[/rtl]
[rtl]روشنا_خیلیم خوشگله حدالقل عملی نیس از دورو بریات هم خیلی بهتره تازه هم صدای خوبی داره هم استعدادش بینظیره تو mrlبا یه نابغه کار میکرد[/rtl]
[rtl]پوزخندی بی معنی تحویل روشنا دادم که معنی دارشو بهم پس داد[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]یعنی تارا کجاست این موقع شب چجوری رفته؟...به من چه اصلا میخواست نره...بلایی سرش بیاد چی؟...بازهم به من چه....اما من قول دادم به طاها نباید بذارم بلایی سرش بیاد بعد از مطلع کردن سهیل به سمت خونشون راه افتادم[/rtl]
[rtl]پشت در واحدشون بودم که هس کردم صدای گریه میاد؟[/rtl]
[rtl]یعنی صدای تاراست؟چرا گریه میکنه؟بی مکث زنگو زدم بعد از دوسه دقیقه تارا درو باز کرد هلش دادم تو و خودمم پشت بندش رفتم تو ودر رو بستم ترسیده نگاهم میکرد...با حرص سرش داد زدم:به چه حقی بدون اجازه ی من از مهمونی زدی بیرون؟هااااان؟[/rtl]
[rtl]باترس چشماشو روهم فشار داد که یهو صدای فریاد طاها ازپشت سرم اومد:[/rtl]
[rtl]به همون حقی که تو سرش داد میزنی به همون حقی که بردیش تو اون مهمونی کوفتی به همون حقی که بازخواستش میکنی اصن تو چیکارشی؟[/rtl]
[rtl]_شوهرشـَ...[/rtl]
[rtl]طاها_خفه شوووو نسل مردای زمین منقرضم بشه من تارا رو دست تو نمیدم[/rtl]
[rtl]قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم و سعی کردم بی گناه به نظر بیام حتما تارا یه چقولی درست و درمون کرده اما مدرک که نداره[/rtl]
[rtl]_تارا نباید بدون هماهنگی بامن برمیگشت من نگرانش شدم[/rtl]
[rtl]طاها_تو اگه نگرانش بودی که نمیبردیش به اون مهمونی[/rtl]
[rtl]_من فقط بردمش تا به دوستام معرفیش کنم [/rtl]
[rtl]طاها_ببند اون دهنتو مرتیکه...تو پارتی معرفیش کنی؟[/rtl]
[rtl]_پارتی کودومه؟[/rtl]
[rtl]طاها_تارا گوشیتو بده[/rtl]
[rtl]***تارا[/rtl]
[rtl]طاها_تارا گوشیتو بده[/rtl]
[rtl]وایی نه نباید فیلمی که گرفته بودم رو نشونش میدادم...اما اگه نشون نمیدادم که باور نمیکرد[/rtl]
[rtl]طاها_گفتممم اون گوشیه بی صاحاب رو بیاااار[/rtl]

[rtl]از دادی که زد دستپاچه شدم و با هول گوشیمو از رو میز دادم دستش[/rtl]
[rtl]***[/rtl]

[rtl]بازم با بغض به آیینه نگاه کردم...اینبار دیگه حتی دلم نمیخواست از در اتاقم برم بیرون...ای کاش مامان و بابا حرفامو قبول میکردن ایکاش این جلسه ی خواستگاری تحمیلی مسخره وجود نداشت...اصلا موندم سپهر با اون قیافه ای که چند شب پیش طاها براش ساخت چجوری و با چه رویی الان میخواد بیاد با من و خونوادم چشم تو چشم بشه حالا همه ی اینا به درک پسره ی کثافت گوشیمو زد شکست اصلا طاها خوب کرد کتکش زد حقش بود باید بابت گوشیم قصاص میشد حالا با کمک دوست طاها به سختی  موفق شدم اطلاعاتشو برگردونم البته دوسوم اطلاعاتشو یه سری عکسا فیلمام از جمله فیلم سپهر حذف شد بدون مدرک هم مامان و بابا حرفامو قبول نکرد البته اولش همه چی خوب پیشرفت اما بعدش نظرشون برگشت البته بابا گفت بعد ازین جلسه اگه ازش بازم نفرت داشتی میتونی ردش کنی اجباری تو ازدواجت نیست...دعوای طاها و سپهر برام مثل کابوس بود نکنه امشب بازم تکرار شه نکنه طاها به تهدیدش عمل کنه و نیاد...داشتم به اون شب نحض و عکس العمل طاها و سپهر نسبت به هم فکر میکردم که صدای در نجاتم داد[/rtl]
[rtl]نگار_آجی اجازه هست؟[/rtl]
[rtl]بادیدن نگار به سمتش پر کشیدم و محکم بغلش کردم[/rtl]
[rtl]_نگاری داشتم از اومدنتون ناامید میشدم[/rtl]
[rtl]طاها_ناامیدی گناه است آبجی خانوم[/rtl]
[rtl]با دیدن طاها و نگار نصف غمام پر کشید[/rtl]
[rtl]طاها_بیا بغلم ببینم چشمات چرا پف کرده گریه کردی؟[/rtl]
[rtl]_حرف من واسه هیشکی ارزش نداره[/rtl]
[rtl]طاها_نزن این حرفو... چقدر خوشگل شدی...نه نگار؟ خوشگل نشده؟[/rtl]
[rtl]نگار_چرا خیلی لباست بهت میاد تارایی بیا یه کوچولو رو چشمات کار کنم پفش بخوابه[/rtl]
[rtl]_نمیخوام[/rtl]
[rtl]مامان از در اومد تو و گفت:تو که میخوای بگی نه حدالقل یکم به خودت برس که پس فردا نگن دخترشون گر و گور بود[/rtl]
[rtl]با بغض گفتم_مامان خیلی بدی[/rtl]
[rtl]مامان اومد دستمو گرفت و گفت:به خدا من خوبیتو میخوام عزیزدلم اگه میدونستم انقدر از سپهر بدت میاد هیچوقت نمیگفتم بیاد حالام که چیزی نشده میگیم نه بهشون هان؟مگه به بقیه نگفتیم؟حالام لج نکن یکم خوشگل کن باشه؟[/rtl]
[rtl]نگار یه کوچولو آرایشم کرد اینبار خودمو نگاه کردم بولیز صورتی چرک و دامن مشکی حسابی بهم میومد صدای زنگ در فرصت برسی بیشتر رو ازم گرفت[/rtl]
[rtl]نگار:تارایی اومدن [/rtl]
[rtl]_درک که اومدن بریم بیرون ببینم با چه رویی دست از دا دراز تر باند شده اومده اینجا؟[/rtl]
[rtl]با عصبانیت از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت در ورودی همین که به در رسیدم یه خانوم خوشرویی از در وارد شد عـــــه ناهید چه تغییر قیافه ای داد...این کجاش شبیه ناهیده ابله؟....پس کیه؟...پشت سرش یه آقای خوشتیپ اتو کشیده ای وارد شد و بالبخند به بابا وطاها دست داد بابا شاهرخ صداش میکرد مثل گیج ها به این خانوم و آقا نگاه میکردم که خانومه برگشت سمتم و گفت:سلام خانومی خوبی عزیزم؟[/rtl]
[rtl]چقدر صمیمی و خوش برخورد بود [/rtl]
[rtl]_سلام خوش اومدین ممنون[/rtl]
[rtl]حتما فک و فامیلای  سپهرن [/rtl]
[rtl]+سلام[/rtl]
[rtl]به جرعت میتونم بگم چشمام از حدقه زد بیرون[/rtl]
[rtl]بعد از سلام و علیک با بقیه سمت من اومد و دسته گل توی دستشو گرفت سمتم...یه کت و شلوار نوک مدادی خوش دوخت تنش بود با پیرهن سفید[/rtl]
[rtl]مهراد_دسته گل رو ازم نمیگیرین؟جواب سلامم رو هم ندادین[/rtl]
[rtl]_تو...مِهـ...[/rtl]
[rtl]نه باو امکان نداره مهراد باشه اصلا سپهر کو؟[/rtl]
[rtl]_سپـ[/rtl]
[rtl]مهراد چشمکی زد و دسته گل رو انداخت بغلم و رفت تو هال[/rtl]
[rtl]بازم شوکه[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]بودم دلم میخواست بزنم لهش کنم اینبار به پنج دقیقه نکشید که چایی رو بردم و بعد هم بلافاصله گفتن که بریم حرف بزنیم من هنوز هنگ بودم که مهراد گفت:[/rtl]
[rtl]چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟[/rtl]
[rtl]_باورم نمیشه تو اینجایی اونم واسه...[/rtl]
[rtl]مهراد_دوستت دارم[/rtl]
[rtl]باتعجب نگاهش کردم ادامه داد:[/rtl]
[rtl]خیلیم زیاددوستت دارم[/rtl]
[rtl]_مخت جایی نخورده حس میکنم عقلت آسیب دیده[/rtl]
[rtl]مهراد_نه عزیزم همه چی خوبه[/rtl]
[rtl]عزیزمممم؟؟؟ نهههه عزیزم؟؟؟؟[/rtl]
[rtl]مگه داریم؟مگه میشه؟[/rtl]
[rtl]مهراد_چیه باز که مث علامت تعجب نگام میکنی؟[/rtl]
[rtl]_واقعا؟[/rtl]
[rtl]مهراد_چی واقعا؟[/rtl]
[rtl]_دوستم داری؟[/rtl]
[rtl]خندید و گفت:اوهوم چیه بهم نمیاد انقدرکم عقل باشم که پاشم بیام خواستگاریت و دستی دستی خودمو بدبخت کنم؟[/rtl]
[rtl]_تو کلا کم عقلی بعدشم من بهت جواب رد میدم تا بدبخت نشی[/rtl]
[rtl]مثل فشنگ از جاش پرید و گفت:چی میگی من به خاطر تو غرورمو زیر پا گذاشتم من به خاطر تو خودمو به آب و آتیش زدم که الان اینجا باشم من...[/rtl]
[rtl]پریدم تو حرفش[/rtl]
[rtl]_خوب حالا یه چی گفتم درضمن منت نذار[/rtl]
[rtl]نشست سرجاش و گفت:منت نمیذارم[/rtl]
[rtl]_سپهر چیشد؟مگه قرار نبود...[/rtl]
[rtl]مهراد باعصبانیت گفت:ببینم نکنه عاشق اون مرتیکه ی ـــــــــــــــــــــ(سانسور)شدی؟خیلی دلت میخواست الان اینجا بود ؟آرررره[/rtl]
[rtl]_دادنزن صدامون میره بیرون درضمن محض کنجکاوی پرسیدم[/rtl]
[rtl]یه سکوت دودقیقه ای بوجود اومد که باصدای مهراد شکست:ماجرای سپهر رو همون شب طاها به خونوادت گفت اونا هم فرداش دَکشون کردن[/rtl]
[rtl]_تو از کجا میدونی؟[/rtl]
[rtl]مهراد_تو که اونشب به طاها زنگ نزدی پس طاها چجوری اومد پیشت؟؟؟[/rtl]
[rtl]_هااان؟خو همینطوری اومد سر بزنه بهم بعدشم خبر داشت که با سپهر[/rtl]
[rtl]مهراد_اسمشو جلوم نیار[/rtl]
[rtl]_خو حالا چرا رم میکنی؟[/rtl]
[rtl]مهراد_وقتی رفتی دیدمت و تا برگشتنت منتظرت موندم برگشتنا هم دیدم گریه میکنی اولش خودم خواستم بیام پیشت اما دیدم بهتره به طاها بگم واسه همین زنگ زدم به طاها[/rtl]
[rtl]_شمارشو...[/rtl]
[rtl]مهراد_من قبل از دیدن تو طاها رو میشناختم...تورو هم جلسه اول کلاس سر حضور و غیاب از رو اسمت شناختم اما به روی خودم نیاوردم... بعد دعوای طاها و سپهر طاها به خونوادت خبر داد و اوناهم فردای اونروز خونواده سپهر رو جواب کردن...ازونجایی که مطمئن بودم تا مدتی به هیچکس فکر نخواهی کرد از طاها خواستم یه طور هماهنگ کنه که مجلس امروز برگزار شه[/rtl]
[rtl]_چرا قبلش بهم نگفتی؟[/rtl]
[rtl]مهراد_نمیدونم[/rtl]
[rtl]به سکوت احتیاج داشتم تا اتفاقات دورو برم رو حلاجی کنم...خیلی بعد همه رو قضاوت کردم خیلی بد...جواب مهراد رو چی بدم؟...بله....چیچیو بله من بااین اصن بهم جور درمیایم؟...یس...نمیشه خیلی فرق داریم اصلا باعقل جوردرنمیاد نکنه الکی میگه دوسم داره؟...به درک ردش کن مهراد هم میره یکی دیگه رو میگیره...غلطط میییکنهههه[/rtl]
[rtl]مهراد_تارا[/rtl]
[rtl]اونقدرخوشگل گفت تارا که بی هوا گفتم:جونم؟[/rtl]
[rtl]یه لبخند دخترکشی تحویلم داد و گفت:یه خواهش میشه جوابمو الان بدی؟[/rtl]
[rtl]مثل خنگا گفتم:جواب چیو؟تو که سوال نکردی[/rtl]
[rtl]عاقل اند سفیه نگاهم کرد وبعد گفت:حق با توعه سوال نکرد ولی الان میپرسم بامن ازدواج میکنی؟[/rtl]
[rtl]دلم میخواست کلمو بکوبم تو دیوار منطقی نبود که یه روزه بهش جواب بدم اونم جواب سخت ترین سوال دنیا رو[/rtl]
[rtl]_آخه خودتو بذار جای من ببین عقلت اجازه میده جواب سوال به این سختی رو عرض دودقیقه بدی؟[/rtl]
[rtl]مهراد_تو که گفتی خیلی وقته با عقل کار نداری وازش اجازه نمیگیری[/rtl]
[rtl]راست میگفت شاید اگه عقلمو بذارم کنار راحت تر تصمیم بگیرم[/rtl]
[rtl]مهراد_باورکن خیلی دوستت دارم باورکن تارا ...میشه رسما بیای تو زندگیم؟میشه خانوم خونم شی؟میشه؟[/rtl]
[rtl]یکم مکث کردم و گفتم:بی اجازه ی عقل,بله![/rtl]
[rtl]لبخند روی صورتش وصف ناپذیر بود...چند دقیقه ای بی حرف لبخند زد...بعد از پشت میز بلند شد...فک کردم میخواد بریم بیرون واسه همین منم بلند شدم همین که خواستم صندلی رو درست کنم دستمو گرفت و مضطرب گفت:دوستم داری؟[/rtl]
[rtl]دوسش دارم؟...آره خوب دارم روم نشد بگم آره واس همین سرمو تکون دادم که گفت:نشد داری یا نه؟[/rtl]
[rtl]_یه جورایی...خوب میدونی... چجوری بگم آخهههه؟[/rtl]
[rtl]مهراد_ همونطوری که من گفتم[/rtl]
[rtl]_آره دوستت دارم[/rtl]
[rtl]***[/rtl]
[rtl]لباش رو پیشونیم نشست و آروم بوسیدم...ازش خجالت میکشیدم هنوز عادت نداشتم شوهرم باشه...ایندفعه محکم بغلم کرد حرف نمیزد فقط یه جوری بغلم کرده بود که انگاری میخوان منو ازش بگیرن تو دلم قند و شکر و نبات رو باهم آب میکردن از شدت ذوق[/rtl]
[rtl]+خانوم و آقا چه نسبتی دارین؟[/rtl]
[rtl]ایشششش شانس نداریم که ذوق کردن هم به مانیومده[/rtl]
[rtl]مهراد منو ول کرد و روبه مردی که با لباس نیروی انتظامی جلومون ایستاده بود و ازمون این سوال رو کرد گفت:خانوممِ سرکار[/rtl]
[rtl]ووویییی منوووو میگگگههههه هاااااا مننن خااااانومشمممم[/rtl]
[rtl]+یعنی چی؟[/rtl]
[rtl]از تو کیفم عقد نامه و شناسنامه هامون رو دراوردم و گرفتم سمتش و گفتم:این عقد نامه و شناسنامه هامونه نیم ساعت پیش عقد کردیم الان هم از محضر میایم[/rtl]
[rtl]یکم مدارک رو برسی کرد و گفت:مبارکتون باشه چرا نمیرین خونتون و اومدین پارک[/rtl]
[rtl]مهراد با اخم غلیظش چشم غره ای به یارو[/rtl]
[rtl] [/rtl]
[rtl]رفت ولی من درجوابش گفتم: میریم حالا[/rtl]
[rtl]+بازم تبریک میگم و بابت سوتفاهم هم معذرت میخوام[/rtl]
[rtl]بعد از رفتن مرد روبه مهراد که هنوز اخمش رو صورتش بود گفتم:قیافشو نیگا چه اخمی کرده آقامون[/rtl]
[rtl]اخمش رفت کنار و نیشش تا بنا گوشش باز شد بعد گونمو بوسید[/rtl]
[rtl]_مهراد میگم پاشو بریم الان دوباره گشت ارشاد میاد جمعمون میکنه[/rtl]
[rtl]بلند بلند خندید و بعد گفت:بیاد ماکه مدارکمون همراهمونه[/rtl]
[rtl]_بهت میگم پاشو بریم زشته اینجا نشستیم[/rtl]
[rtl]مهراد_نچ نمیخوام[/rtl]
[rtl]_مهرررراااااددد[/rtl]
[rtl]مهراد_جونم خانومم؟[/rtl]
[rtl]وووووییییییییی بازممم منووو میگهههه هااااا[/rtl]
[rtl]ذوق زده گفتم_هرچی تو بگی اصن[/rtl]
[rtl]یه نگاه به هم کردیم بعد دوتایی زدیم زیر خنده[/rtl]
[rtl]***مهراد[/rtl]
[rtl]تو لباس سفید عروسی مثل فرشته ها شده بود همینطوری نگاهش میکردم که پرید بغلم و بعد یه مشت محکم زد تو بازومو گفت:چرا اینقدر خوشگل شدی هااااننننن؟لابد اینطوری میخوای بیای تو زنونه آره؟[/rtl]
[rtl]همیشه من بودم که وقتی آرایش میکرد این حرفو بهش میگفتم حالا داشت حرفاو به خودم پس میداد؟[/rtl]
[rtl]خندیدم و محکم بغلش کردم آروم زیر گوشش گفتم:ادای منو درمیاری خانوم خوشگله؟راستی مثل فرشته ها شدی[/rtl]
[rtl]اونم خندید دسته گل توی دستو بهش دادم و به سمت در خرو جی راه افتادیم که فیلم بردار گفت[/rtl]
[rtl]فیلم بردار_مسلما این تیکه نمیتونه تو فیلم عروسیتون باشه چون خوب نشد پس آقا داماد لطفا برید بیرون دوباره بیاین تو[/rtl]
[rtl]تارا مثل خنگا گفت:ازون موقع دارین فیلم میگیرین؟[/rtl]
[rtl]+بله آقا داماد سریعتر وقت نداریم[/rtl]
[rtl]تارا با حرص گفت:من نمیخوام فیلمم مصنوعی باشه پس لطفا بدون هیچ کم و زیاد و ادا اطواری از اتفاقات فیلم بگیرین هم کار شما راحت تره هم ماراحت تریم[/rtl]
[rtl]+باشه هرطور میلتونه[/rtl]
[rtl]زیر لب آروم غر زد:همه جورشو دیده بودیم  جز این مدلش که عروس بیاد دامادو بزنه[/rtl]
[rtl]***تارا[/rtl]
[rtl]بعد تموم شدن مراسم عروسی و عروس کشون همه ی مهمونا اومدن خونه ی منو مهراد تاهم جهزیه رو ببینن هم خدافظی کنن چون ما نه جهاز بینی گرفتیم نه پاتختی بعد از دید زدن خونه همه اومدن واسه خداحافظی ازبین دوستام بهار اولین نفر بغلم کرد[/rtl]
[rtl]بهار_ ایشالا خوشبخت بشین جفتتون[/rtl]
[rtl]بعد آروم زیر گوشم گفت:حتما فردا یه کاسه کاچی روتا ته بخور خوب؟[/rtl]
[rtl]باحرص سقلمه ای به پهلوش زدم که گفت:اصلا خوبی به تو نیومده شوهرم کردی هنوز وحشی بیچاره مهراد[/rtl]
[rtl]بعد خندید و محکم تو بغلش فشارم داد[/rtl]
[rtl]پشت بندش پارمیس بغلم کرد و گریه کرد[/rtl]
[rtl]منم گریم گرفت یکم بغلم کرد بعد گفت:خوشبخت بشی خواهریم[/rtl]
[rtl]بعد از پارمیس ساحل بغلم کرد یکم تپلی شده بود ولی نه اونقدر که تیپش به هم بخوره...ماه های اول بارداریش بود[/rtl]
[rtl]ساحل_مشاوره خواستی من هستما دستور کاچی هم خواستی بگو خوب؟[/rtl]
[rtl]_توهم مث اون بهار بیشعوری مواظب گرد و قلمبه ی خاله باش[/rtl]
[rtl]بعد ساحل کیانا بغلم کرد و آهی کشید وگفت:دلم واسه خل بازیات تنگ میشه[/rtl]
[rtl]_کیانا خوبی؟من قندهار نمیرما[/rtl]
[rtl]کیانا_گفتم شاید شوهر کنی سرعقل بیای[/rtl]
[rtl]سپیده_برید کنار چسبیدین به خواهر شوهرم[/rtl]
[rtl]کیانارو کنار زد و منو بغل کرد و گفت:خواهرشوهر گلم خوشبخت بشی[/rtl]
[rtl]ازوقتی با پوریا نامزد کردن به من میگه خواهر شوهر[/rtl]
[rtl]_دست به شما باشه ایشالا [/rtl]
[rtl]پوریا_ایشالا[/rtl]
[rtl]سپید چپ چپی بهش نگاه کرد[/rtl]
[rtl]پوریا_آجی خوشبخت شی بعد رو به مهراد گفت:دادا مواظب خودت باش این یکم خطرناکه[/rtl]
[rtl]بعدش دوتایی خندیدن[/rtl]
[rtl]نگار با چشمای اشکی اومد سمتم:خوشبخت شی خواهر بعد محکم بغلم کرد[/rtl]
[rtl]بعدشم طاها اومد و پیشونیمو بوس کرد:خواهر کوچولوی غرغروی خودم خیلی دوستت دارما امید وارم خوشبخت شی[/rtl]
[rtl]بعد هم مامانو بابارو بغل کردم بابا از مهراد قول گرفت که مواظبم باشه و خوشبختم کنه بعد از مامان بابای خودم بابا شاهرخ و مامان نسرین اومدن بابا شاهرخ خیلی شوخ و سرزنده بود و چون دختر نداشت به منو کتی خیلی محبت میکرد[/rtl]
[rtl]باباشاهرخ_تاراجان هروقت این مهراد حوصلتو سربرد پس بفرستش خونمون خوب؟[/rtl]
[rtl]خندیدم[/rtl]
[rtl]مهراد اعتراض گونه گفت:بابا[/rtl]
[rtl]باباشاهرخ_بیا بغلم پدر سوخته دامادی چقدر بهت میاد[/rtl]
[rtl]مامان نسرین_ایشالا سفید بخت بشین [/rtl]
[rtl] منو بغل کرد و بعدم محکم مهراد و بغل کرد [/rtl]
[rtl]بهداد و کتی هم اومدن:[/rtl]
[rtl]کتی_امید وار بهترین اتفاقات ممکن براتون بیوفته و همیشه کنار هم پایدار باشین [/rtl]
[rtl]_مرسی عزیزم[/rtl]
[rtl]رابطم با کتی عالی بود مثل یه دوست بود برام تا یه جاری[/rtl]
[rtl]بهداد_همینایی که کتی گفت و پای منم حساب کنین حرف زدنم نمیاد[/rtl]
[rtl]همه خندیدیم[/rtl]
[rtl]بعداز یک ساعت همه ی مهمونا رفتن وعلی موند و حوضش ...یعنی تارا موند و مهرادش[/rtl]
[rtl]مهراد بعد از رفتن مهمونا رفت تو اتاق تا لباسشو عوض کنه دل تو دلم نبود یه دلشوره ی خاصی داشتم[/rtl]
[rtl]صدای غر زدنش افکارمو پروند:آخیش قربون بیجامه چیه این کت و شلوار آدم نمیتونه وول بخوره تارا تو بااین لباس راحتی؟[/rtl]
[rtl]دستپاچه گفتم:امممم آره[/rtl]
[rtl]مهراد_یعنی احساس نمیکنی باید شنلتو دربیاری؟[/rtl]
[rtl]هم موقعیت ناجور بود هم لباسم دکلته[/rtl]
[rtl]_نچ خوبه[/rtl]
[rtl]مهراد خندید و گفت: پاشو برو لباساتو عوض کن یه آبم به صورتت بزن دور چشمت انقدر سیاه شده شبیه پاندای کنکفو کار شدی[/rtl]
[rtl]] _پاندا عمته[/rtl]
[rtl]خودمو تو آینه نگاه کردم حق داشت بهم بگه پاندای کنکفو کار همه ی ریملم در اثر گریه کردن پخش شده بود روی صورتم[/rtl]
[rtl]_اینطور که این آرایش[/rtl]
[rtl]ره رو صورتم ماله کشید باید برم حموم تا پاک شه[/rtl]
[rtl]بیخیال گفت:خوب برو فقط قبلش بیا اینجا[/rtl]
[rtl]وایی نه آمد به سرم همانچه میترسیدم[/rtl]
[rtl]مهراد_کوشی پس؟[/rtl]
[rtl]رفتم سمتش تو آشپز خونه کنار اپن واستاده بود[/rtl]
[rtl]با صدای تحلیل رفته گفتم:ب..بله کارم داشتی؟[/rtl]
[rtl]مهراد_اوهوم میگم اینی خرگوشه تو یخچال خوردنیه؟[/rtl]
[rtl]_آره باو کیک کاکائوییه[/rtl]
[rtl]مهراد_خب دیگه برو لباساتو عوض کن بیا دخل خوراکیای اون تو رو بیاریم[/rtl]
[rtl]یخچالم رو باکمک بچه ها تزیین کرده بودیم و توش یه کیم کاکائوییه به شکل خرگوش بود[/rtl]
[rtl]مهراد_لفتش بدی سرت کلاه میره ها[/rtl]
[rtl]با استرس گفتم:مهراااد[/rtl]
[rtl]مهراد_جونم؟[/rtl]
[rtl]_زیپ لباسمو باز میکنی؟[/rtl]
[rtl]مهراد آب دهنشو قورت داد و گفت:باشه[/rtl]
[rtl]اومد سمت من که پشت اپن واستاده بودم و زیپ لباسمو باز کرد[/rtl]
[rtl]_مرسی[/rtl]
[rtl]برگشتم تا برم سمت اتاق که صدام زد:تارا؟![/rtl]
[rtl]_جونم؟[/rtl]
[rtl]مهراد_هیچی برو دوش بگیر زود بیا به زور لباسمو تا اتاق نگه داشتم که نیوفته بعد از دوش گرفتن یه تاپ حلقه ای زرد با یه شلوار چشب مشکی پوشیدم تا لباسم شبیه مهراد شه و بعد رفتم تو هال[/rtl]
[rtl]_من اومدمممم[/rtl]
[rtl]مهراد رو مبل دراز کشیدن بود[/rtl]
[rtl]مهراد_بیا اینجا پیش من [/rtl]
[rtl]رفتم کنارش نشستم[/rtl]
[rtl]تصمیم گرفتم با خودم کنار بیام و امشبمو خراب نکنم؟[/rtl]
[rtl]مهراد_وای دلم واس چشمای خوشگل خودت تنگ شده بودا[/rtl]
[rtl]خندیدم و بزور خودمو بغلش جا کردم[/rtl]
[rtl]مهراد_تارا آمادگیشو داری؟[/rtl]
[rtl]_نمیدونم فک کنم[/rtl]
[rtl]مهراد_بریم اتاق خودمون؟[/rtl]
[rtl]یه لبخند دستپاچه تحویلش دادم که با بوسه های کوتاهش جای جای صورتم رو نوازش کردو بعد بغلم کرد و به سمت اتاق خوابمون رفتیم[/rtl]
[rtl]یه جا تسلیم عشق بودن [/rtl]
[rtl]همه دیوونگیت میشه[/rtl]
[rtl]کسی که فکر نمیکردی [/rtl]
[rtl]تموم زندگیت میشه[/rtl]
[rtl]چه دنیایی به من دادی [/rtl]
[rtl]منی که دل نمیدادم [/rtl]
[rtl]چه عشقی تو دلم گم بود[/rtl]
[rtl]که با تو یادش افتادم[/rtl]
[rtl]پایان[/rtl]

[rtl]۷/١١/٩۵[/rtl]
رمان بی اجازه ی عقل بله/به قلم خودم ^_^ 4
پاسخ
 سپاس شده توسط جوجه کوچول موچولو
#38
مرسی از اونایی که کلشو میخونن عاشقتونم Tongue
رمان بی اجازه ی عقل بله/به قلم خودم ^_^ 4
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  ادامه ی رمان زیبای عشق دردناک
  رمان فوق العاده ترسناك و البته عاشقانه(جنگيري عاشقانه)نخوني از دستت رفته ها
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  رمان بسیار زیبای تاراج افعی به قلم نویسنده رمان سیگار صورتی ( زود بیاید تو )
Rainbow رمان شیطنت های دخترانه {هم خنده داره همم باحل بدو بیا)
  رمان گل من
Wink رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه)
  رمان ملکه عشق(ی رمان فوق العاده و متفاوت)ازدستش ندید
Rainbow رمان من مامانم رو دوست نداشتم |:*
  رمان بازی خطرناک

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان