امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعطیلات تابستـــــونی(آپـــــدیتـ شد)

#11
خب سلامی مجدد ^_____^

در باز شد من خیلی سریع رفتم پشت قفسه کتابا قایم شدم در کمال تعجب دیدم صاحب صدای پا ی پسر بود :| .. ولی چون همه جا تاریک بود نتونستم ببینم کیه.

یکم که جلو تر اومد نور ماه از پنجره روی صورتش افتاد و دیدم این پسره مایکله -_- .. من همیشه با این رقابت داشتم نمیدونم مشکلش با من چی بود از روز اولی که اومدم تو مدرسه همش سعی داشت منو ضایع کنه ازم بالاتر باشه :| البته منم بیکار نمیشستم و تلافی میکردم (((:
دیدم صاف داره میره سمت قفسه ای که کتاب مورد نظر من توشه و پشتش قایم شدم o_O .. اگه نزدیک تر میشد میفهمید منم یهو عین این جن زده آ از پشت قفسه پریدم بیرون و گفتم شما اینجا چیکار میکنی o_O ؟؟؟..
مایکل بعد اینکه صد متر پرید بالا گفتش : املیا ؟؟ تو اینجا چیکار میکنی جلبک :|| ؟ نمیگی سکته میکنم میوفتم رو دستت آخه این چ کاری بود احمق >_< ؟
دیدم اگه بزارم بیشتر حرف بزنه فوشای بدتری میگه و دعوامون میشه ! بخواطر همین حرفشو قطع کردم گفتم :
اهه بسه دیگه همینجوری ادامه بدی دعوامون میشه آ .. بعدشم نگفتی اینجا چیکار میکنی ؟ چرا دزدکی اومدی تو ؟ هان ؟؟؟
مایکل : عه عه خودت اینجا چیکار میکنی وروجک ؟
- نه دیگه نشد ! من اول سوال پرسیدم -_-
- تا تو جواب ندی منم جواب نمیدم !
- باشه نده به درک!|:
با گفتن این جمله رفتم سمت کتابا و برشون داشتم و صدای مایکل دوباره از پشتم شنیدم :
- اهه این کتابا رو من میخوام بدشون ب من >_<
با ی قیافه حق به جانبی نگاش کردم و گفتم : میخوای چیکار  Dodgy ؟
مایکلم گفتش : میخوام برم باهاشون آتیش درس کنم ^_^ !
- اهه مسخره بازی در نیار دیگه ! ایش ..
- خب باشه .. کتابامو دزدیدن ( ._.  )
- چجوری ؟
- ب سختی |: تو پارک نشسته بودم ک یهو دیدم کیفم نیست ..
- آهان .. خب .. نمیتونم اینا رو بدم بهت !
- وا چرا ؟ اصن مگه دست توعه جیقیلی ؟ بدشون بینم ..
- خب خودمم لازمشون دارم .. نمیتونم ک از خودم بخواطر تو بگذرم -_-
- مگه خودت کتاب نداری ؟
سرمو ب نشونه نه تکون دادم و به زمین خیره شدم (  ._. )
مایکل : چرا ؟ چیکارشون کردی ؟!
- اینش دیگه به تو ربطی نداره ..
- خب املیا .. میخوای من بیام خونتون باهم درس بخونیم یا تو بیای خونه ما ؟ ..
فکر بدی هم نبود .. ناپدری احمقم ک ساعت 11 میخوابید تا ساعت 10 هم بیدار نمیشد .. میتونستم برم با مایکل درس بخونم .. در جوابش گفتم :
- نه نه من میام خونتون ! ساعت 11:30 اونجام .. ولی مادر و پدرت چی ؟
- اونا تو کل امتحانا خونه نیستن فقط منم و ی پرستار ک هرشب فقط پای تلوزیونه تا ساعت 12 بعدشم میخوابه .. میتونی از در پشتی بیای تا نبینتت.
- خب باشه پس منتظرم باش .. آدرس خونتونم بده راستی چرا مامان بابات نیستن ؟
مایکل ی تیکه کاغذ پیدا کرد و در حین نوشتن آدرس خونشون گفت :
- بابام برای چشمش ی مشکلی پیش اومده نمیدونم چی بخواطر همینم رفتن ی شهر دیگه تا دو سه ماه دیگه هم برنمی گردن !
بعدشم کاغذ رو داد بهم
- عه چ بد .. امید وارم بابات زودتر خوب بشه ! پس ساعت 11:30 میبینمت ! خدافظ ..
و کتابا رو برداشتم ک برم بیرون یهو مایکل گفت :
- عه زرنگی ؟ کتابا رو بر میداری و میری ؟؟ من ک ب ت اعتماد ندارم :| ! بدشون ب من -_-
- نکنه فکر کردی من خیلی بت اعتماد دارم o___O ؟؟ دست خودم میمونن ..
- اصن چطوره نصفشون کنیم .. نصف کتابا برا من نصفشونم برا تو ؟
- آره فکر خوبیه .. نصف منو رد کن بیاد -_- !
- ایش چ طلب کار .. بیا بگیر (-_-)--× ..
نصف کتابا رو برداشتم و از کتابخونه زدم بیرون بیشتر از این حوصله سر و کله زدن رو باش نداشتم .. هوووف پیش به سوی جهنم =| ! امیدوارم ناپدریم کتابا رو نبینه ..

سپاس ._.بشود


نویسنده ی قسمت بعد  ♪Rιнαηηα♪

تچکر :|
|:my nfc

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
تعطیلات تابستـــــونی(آپـــــدیتـ شد) 2

















پاسخ
 سپاس شده توسط Silver Sun ، Berserk
آگهی
#12
خوب بود
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://dl.akskhor.ir/uploads1/image_6dae4.jpg
(:
پاسخ
 سپاس شده توسط Silver Sun


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان