24-07-2013، 8:07
مقدمه
پدرمن يك زن است يك زن نقاش.
يك شب يك زن نقاش مادرم رانقاشي كرد.يك شب ديگرنقاشي راگرفت بغلش وخوابيد.رنگ هاباهم قاطي شد.گفت بشو!شدم.خيلي چيزهاميدانم.اخرمن ازنقاشي امده ام.بي تاب قصه گفتنم.بس كه ميدانم.چيزهايي كه هيچ كس نميداند.من دخترم.ميدانم كه پسربه دنيانمي ايم.اخرمن ازنواده هاي بي بي شهرزادهستم.بي بي همه ي مارازن ارزوكرد.خداارزوي اوراشنيدوماراافريد.نام تماام اجداد من حتي اگربه نام هاي ديگرصداشان زده باشندشهرزاداست.حتي مادرمن مريرم كه ازشهرزادبودن چيزي سرش نميشد وقتي مراباردارميشدنامش شهرزادبود.صبح كه ازخواب بيدارميشدويه راست ميرفت جلوي ايينه حمام كه ميگرفت لباس هاي قشنگ راكه به تنش امتحان مي كردباصداي هرموسيقي شادي رقصش كه ميگرفت غم موسيقي ديگربي خودي به گريه اش كه ميانداخت دلش براي هربچه كوچولويي كه ميرفت سرمه راازاين سرمه دان هاي زمانه ي خودش بيرون ميكشيدووان طورمريمانه ميماليدبه موژه هاي صاف و بي حالش تافربخورندوخوشگل شوندبه پدرمن شهرزادنقاش كه نگاه ميكرد حسرت همسرخشاياربودن راكه ميخورد ازباخشاياربودنش باشهرزادنقاش كه حرف ميزدنامش شهرزادبود.وقتي درخانه ي خشاياربراي اوغذامي پخت ويادش ميامدكه همسرش نيست...ووقتي من راباردارشدوخشايارخيال كردكه پدرمن است.......
اگه سپاس اوردم بقيه اشم ميزارم
پدرمن يك زن است يك زن نقاش.
يك شب يك زن نقاش مادرم رانقاشي كرد.يك شب ديگرنقاشي راگرفت بغلش وخوابيد.رنگ هاباهم قاطي شد.گفت بشو!شدم.خيلي چيزهاميدانم.اخرمن ازنقاشي امده ام.بي تاب قصه گفتنم.بس كه ميدانم.چيزهايي كه هيچ كس نميداند.من دخترم.ميدانم كه پسربه دنيانمي ايم.اخرمن ازنواده هاي بي بي شهرزادهستم.بي بي همه ي مارازن ارزوكرد.خداارزوي اوراشنيدوماراافريد.نام تماام اجداد من حتي اگربه نام هاي ديگرصداشان زده باشندشهرزاداست.حتي مادرمن مريرم كه ازشهرزادبودن چيزي سرش نميشد وقتي مراباردارميشدنامش شهرزادبود.صبح كه ازخواب بيدارميشدويه راست ميرفت جلوي ايينه حمام كه ميگرفت لباس هاي قشنگ راكه به تنش امتحان مي كردباصداي هرموسيقي شادي رقصش كه ميگرفت غم موسيقي ديگربي خودي به گريه اش كه ميانداخت دلش براي هربچه كوچولويي كه ميرفت سرمه راازاين سرمه دان هاي زمانه ي خودش بيرون ميكشيدووان طورمريمانه ميماليدبه موژه هاي صاف و بي حالش تافربخورندوخوشگل شوندبه پدرمن شهرزادنقاش كه نگاه ميكرد حسرت همسرخشاياربودن راكه ميخورد ازباخشاياربودنش باشهرزادنقاش كه حرف ميزدنامش شهرزادبود.وقتي درخانه ي خشاياربراي اوغذامي پخت ويادش ميامدكه همسرش نيست...ووقتي من راباردارشدوخشايارخيال كردكه پدرمن است.......
اگه سپاس اوردم بقيه اشم ميزارم