پسری با کلافگی تمام به دختری که مقابلش نشسته است نگاه می کند!نمیداند که دختر چرا پیشنهادش را رد کرده است.دختر سکوت را می شکند
مطئنی که چیزی نمیخوری؟؟
پسر در جواب رویش را به سمت پیشخدمت میکند که با لجاجت تمام بالای سرش ایستاده است و با نگاهی پرسشگر نگاهش میکند.رو به دختر میگوید
خودت چی میخوری؟
دختر گفت
قهوه
پسر به پیشخدمت می گوید دو قهوه
تاپیشخدمت میرود پسر که انگار چیزی را یاذش آمده باشد هیجان زده به پیشخدمت که دور میشود میگوید
توی یکی از قهوه ها نمک بریز!
دختر با تعجب از پسر می پرسد
چرا نمک؟؟؟؟
پسر پاسخ میدهد
من دوران کودکی خودمو کنار دریا گذروندم و مامان و بابام همون جا مردن من هم به خاطره اونا به جای اینکه توی قهوه ام شکر بریزم نمک میریزم!
دختر با خود فکر کرد
این همون مردیه که من برای زندگیم بهش احتیاج دارمو میتونم بهش تکیه کنم این مرد خیلی خونواده دوسته پس چرا پیشنهادشو قبول نکنم؟؟
رو به پسر میگوید
قبول میکنم
و اجازه میدهد که پسر حلقه برلیان را درون انگشت باریکش کند
اکنون آن ها میتوانند زندگی مشترکشان را شروع کنند
زن هروقت که میخواهد برای همسرش قهوه درست کند درون قهوه اش نمک میریزد چرا که میداند همسرش لذت میبرد
حالا از زندگی مشترکشان 50 سال میگذرد و تمام بچه هایشان سروسامان گرفته اند مرد چندی پیش بدلیل یک بیماری میمیرد
پیرزن منتظر وکیل همسرش است تا نامه ای را که همسرش قولش را به او داده بود تحویل بگیرد
پیرزن نامه را باز میکند
ای همسر عزیز تر از جانم
آن روز که از تو تقاضای ازدواج کردم را یادت می آید؟؟؟
من آن روز خیلی از جواب اول تو عصبی و ناراحت بودم به همین دلیل به جای شکر به پیشخدمت گفتم که برای من توی قهوه ام نمک بریزد
من در تمام این سال ها نتوانتستم که حقیقت را به تو بگویم ولی اکنون که میدانم تنها چند روز به مرگم نمانده این حقیقت را در نامه ام مینویسم
و این راهم بدان که این تنها دروغی بود که به تو گفته بودم
مراعفو کن!
پیرزن در حالی که قطره های اشکش روی نامه میچکد نامه را می بندد!!
بچه ها حتما توی نظر سنجی شرکت کنید مرسی
مطئنی که چیزی نمیخوری؟؟
پسر در جواب رویش را به سمت پیشخدمت میکند که با لجاجت تمام بالای سرش ایستاده است و با نگاهی پرسشگر نگاهش میکند.رو به دختر میگوید
خودت چی میخوری؟
دختر گفت
قهوه
پسر به پیشخدمت می گوید دو قهوه
تاپیشخدمت میرود پسر که انگار چیزی را یاذش آمده باشد هیجان زده به پیشخدمت که دور میشود میگوید
توی یکی از قهوه ها نمک بریز!
دختر با تعجب از پسر می پرسد
چرا نمک؟؟؟؟
پسر پاسخ میدهد
من دوران کودکی خودمو کنار دریا گذروندم و مامان و بابام همون جا مردن من هم به خاطره اونا به جای اینکه توی قهوه ام شکر بریزم نمک میریزم!
دختر با خود فکر کرد
این همون مردیه که من برای زندگیم بهش احتیاج دارمو میتونم بهش تکیه کنم این مرد خیلی خونواده دوسته پس چرا پیشنهادشو قبول نکنم؟؟
رو به پسر میگوید
قبول میکنم
و اجازه میدهد که پسر حلقه برلیان را درون انگشت باریکش کند
اکنون آن ها میتوانند زندگی مشترکشان را شروع کنند
زن هروقت که میخواهد برای همسرش قهوه درست کند درون قهوه اش نمک میریزد چرا که میداند همسرش لذت میبرد
حالا از زندگی مشترکشان 50 سال میگذرد و تمام بچه هایشان سروسامان گرفته اند مرد چندی پیش بدلیل یک بیماری میمیرد
پیرزن منتظر وکیل همسرش است تا نامه ای را که همسرش قولش را به او داده بود تحویل بگیرد
پیرزن نامه را باز میکند
ای همسر عزیز تر از جانم
آن روز که از تو تقاضای ازدواج کردم را یادت می آید؟؟؟
من آن روز خیلی از جواب اول تو عصبی و ناراحت بودم به همین دلیل به جای شکر به پیشخدمت گفتم که برای من توی قهوه ام نمک بریزد
من در تمام این سال ها نتوانتستم که حقیقت را به تو بگویم ولی اکنون که میدانم تنها چند روز به مرگم نمانده این حقیقت را در نامه ام مینویسم
و این راهم بدان که این تنها دروغی بود که به تو گفته بودم
مراعفو کن!
پیرزن در حالی که قطره های اشکش روی نامه میچکد نامه را می بندد!!
بچه ها حتما توی نظر سنجی شرکت کنید مرسی