14-07-2014، 8:26
علیرضا بهشتی فرزند شهید دکتر بهشتی با ذکر خاطره ای گفت: شهید بهشتی نسبت به برخی اتفاقات حساسیت زیادی داشت، آقای سرحدیزاده که در ابتدای انقلاب مسئولیت سازمان زندانها را به عهده داشتند ماجرایی تعریف کردند مبنی بر اینکه در آن زمان یک پزشک که در زندان اوین کار میکرده دو نفر بازجو نزد او میروند و دو جنازه را تحویل او میدهند. او وقتی آنها را معاینه میکند متوجه میشود مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند. بعد متوجه میشود یکی از آنها هنوز زنده است. پزشک مذکور به آن دو جوان میگوید یکی از این جنازهها زنده است. آیا شما درباره این دو نفر حکم اجرا کردهاید؟ میگویند بله حکم اجرا کردهایم. پزشک با این تصور که علی القاعده و بر اساس قانون و شرع اگر بعد از اجرای حکم محکوم زنده بماند حکم اجرا شده محسوب میشود، مساله زنده بودن یکی از آنها را مطرح میکند، ولی متاسفانه فردی که حاکم شرع بود شلیک میکند و او را میکشد.
او گفت: پزشک گزارش موضوع را به آقای سرحدیزاده میدهد و میگوید دیگر نمی تواند در زندان اوین کار کند. آقای سرحدیزاده این گزارش را به شهید بهشتی میدهد. ایشان می گفت برای اولین بار بود که صورت شهید بهشتی را چنین برافروخته دیده بود. شهید بهشتی نامه را روی میز انداخت و گفت یک نفر باید جلوی این آقا را بگیرد. تا کی ما باید رفتارهای بیضابطه این فرد را تحمل کنیم؟ این کشمکش ادامه داشت و در آن زمان خیلی هم به ثمر نرسید، البته بعدها حکم عزل آن قاضی صادر شد.
او گفت: پزشک گزارش موضوع را به آقای سرحدیزاده میدهد و میگوید دیگر نمی تواند در زندان اوین کار کند. آقای سرحدیزاده این گزارش را به شهید بهشتی میدهد. ایشان می گفت برای اولین بار بود که صورت شهید بهشتی را چنین برافروخته دیده بود. شهید بهشتی نامه را روی میز انداخت و گفت یک نفر باید جلوی این آقا را بگیرد. تا کی ما باید رفتارهای بیضابطه این فرد را تحمل کنیم؟ این کشمکش ادامه داشت و در آن زمان خیلی هم به ثمر نرسید، البته بعدها حکم عزل آن قاضی صادر شد.