24-06-2014، 8:47

عباس کریمی عباسی/ امروز مصادف با تولد کن لوچ کارگردان بزرگ و آزادیخواه انگلیسی است که به دلیل مواضع ضداستعماری خود در فیلمهایش همیشه مورد انتقاد دولت استثمارگر انگلستان بوده است.
کن لوچ هفدهم ژوئن ۱۹۳۶ در انگلستان است. وی در بدو ورود به آکسفورد رشته حقوق را فراموش کرد و عضو کلوب تئاتر تجربی همانجا شد تا بازیگری را آغاز کند اما بعد با پیوستن به بی بی سی در سال ۱۹۶۱ کارگردانی را تجربه کرد.
فیلمسازی لوچ دو دوره شاخص دارد که به قبل و بعد سال 1990 تقسیم می شود. در دوره اول این کارگردان تمرکز زیادی بر مستند و فیلم های داستانی مورد علاقه خود دارد و مولفه هایی که پدیدار است اما در دوره دوم با فیلم ها به دفاع از آزادیخواهی و به ویژه جنبش آزادیخواه ایرلند می پردازد و در عین حال برخی اشتباهات ایدئولوژیک آنها را نقد می کند و این راه را تا امروز که به تبعات حاصله و اتفاقات جانسینی حوادث آن سالها منجر شده است ادامه داده است.
وی در سال ۱۹۶۸ با فیلم «گاو بدبخت» اولین فیلم بلند خود را کارگردانی کرد. این فیلم درباره دزدی است که به زندان فرستاده میشود و همسر این زندانی با مشکلات زیادی مواجه می شود که در یک دیدگاه رئالیستی به نمایش گذاشته میشود.
«قوش» دومین فیلم لوچ در سال ۱۹۷۰ ساخته شد که به عنوان یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای انگلستان شناخته شده است. داستان تکاندهنده پسر جوانی که از مدرسه بیزار است و با خانوادهاش مشکل دارد اما با یافتن یک قوش و دست آموز کردن آن زندگیاش زیر و رو میشود. تجربهای متفاوت برای این فیلمساز واقعیتگرا بود.
به دنبال موفقیت فیلم «قوش» حرفه فیلمسازی لوچ به واسطه توزیع ضعیف فیلمهایش و امتناع او از نمایش برخی فیلمهای تلویزیونیاش دچار فراز و نشیب شد با این حال در دهه نود میلادی تغییری بزرگ در حرفه فیلمسازی او به وجود آمد و فیلمهای منتقدپسند او یکی پس از دیگری به بازار آمدند.
این کارگردان 77 ساله برای اولینبار در سال 1979 با فیلم «جک سیاه» به جشنواره کن رفت که جایزه فیپرشی را دریافت کرد و در سال 1981 با فیلم «نگاهها و لبخندها» اولینبار نامزد نخل طلا شد.
این کارگردان سرشناس در سال 1990 با فیلم سیاسی «دستورکار پنهان» که هفته گذشته از شبکه نمایش پخش شد، بار دیگر نامزد نخل طلای کن شد اما در سال 1991 بود که با فیلم «Riff Raff» توانست جایزه فدراسیون بینالمللی منتقدین فیلم را در کن به دست آورد. پس از آن با فیلم «بارش سنگها» در سال 1993 دوباره نامزد نخل طلا شد و اینبار نیز جایزه هیات داوران به وی اعطا شد.
این کارگردان سه بار دیگر با فیلمهای «نام من جو است» (1998)، «نان و گلهای رز» (2000) و «شانزده سالگی شیرین» (2002) در جشنواره کن نامزد نخل طلا شد که به توفیقی دست نیافت.
برگزارکنندگان جشنواره کن در 2004 به پاس یک عمر دستاورد سینمایی «کن لوچ»، جایزه سیامین سال راهاندازی جایزه کلیسای جهانی را به وی اعطا کردند.
این کارگردان معروف بالاخره در سال 2006 با فیلم «بادی که در مرغزار میوزد» جایزه نخل طلای کن را تصاحب کرد. وی در سالهای 2009 با فیلم «در جستوجوی اریک» و در سال 2010 با فیلم «مسیر ایرلندی» نامزد نخل طلا بود و در آخرین حضور خود در سال 2012 با فیلم «سهم فرشته» جایزه هیات داوران جشنواره کن را از آن خود کرد.
داستان «بادی که در مرغزار میوزد» در سال ۱۹۲۰ به وقوع میپیوندد و شرح وقایعی است که به استقلال ایرلند و شکلگیری ایرلند شمالی منجر شد اما در پس این پوسته ظاهری و فیلمنامه حماسی «لوچ» دوربین سیاسی خود را روی اتفاقات و برگهایی از تاریخ متمرکز کرده که در بریتانیا و حتی آن سوی مرزها کمتر از آن حرفی زده میشود و همچنان پس از گذشت همه این سالها زخم کهنهای برای بسیاری از شهروندان ایرلندی است.
این فیلم درباره تلاشهای مردمی است که برای استقلال ایرلند مبارزه میکنند و از هر لحاظ میتوان این اثر را به فیلم سینمایی لوچ درباره جنگ داخلی اسپانیا «سرزمین و آزادی» تشبیه کرد اما به جای خورشید و غبار اسپانیا لوکیشن این فیلم در حومههای سرسبز و مهآلود کانتی کورک واقع شده است.
کن لوچ در مصاحبهای گفته است: وقتی ایرلند به استقلال کامل دست یافت، وقتی مردم همه یکپارچه برای استقلال رای دادند و بریتانیاییها حاضر نبودند این استقلال و دموکراسی را به آنها تفویض کنند. در نتیجه ارتش اشغالگر خود را فرستادند، جمعیت بسیاری را مورد خشونت قرار دادند و سپس نهضت مقاومت شکل گرفت. ما باید همه این حقایق تاریخی را بپذیریم و عمق فجایع را ببینیم اما انگلیسی ها سعی میکنند حقایق را طور دیگر جلوه بدهند یا آن را بپوشانند و برای ۸۰ سال این کار مشکلی را حل نکرده است. فکر میکنم آنچه در ایرلند اتفاق افتاد داستان کلاسیک نبرد برای استقلال و برقراری دموکراسی و مقابله با ارتش اشغالگر است. همچنین مبارزهای بود برای کشوری که ساختار اجتماعی جدیدی داشت. ارتش بریتانیا در سال ۲۱ ـ ۱۹۲۰ در ایرلند همان کاری را کرد که امروزه ارتشهای اشغالگر در سرتا سر جهان انجام میدهند و آن اتخاذ رفتاری نژادپرستانه در برابر مردمی است که به آنها حمله میکنند و کشورشان را اشغال میکنند. این ارتشها خانههای مردم را خراب میکنند، با آنان با خشونت رفتار میکنند و در یک کلام آنها را سرکوب میکنند. در عراق این دقیقا همان کاری است که ارتش بریتانیا انجام میدهد. با وجود تمام مشقاتی که در دستیابی به استقلال به تصویر کشیده میشود این حقیقت همچنان وجود دارد که بریتانیا خود را از خاک ایرلند عقب کشید و در همین باریکهای از امید هست.»