سلام بچه ها این داستان کاملا واقعی هستش که برای خوم اتفاق افتاده
داستان از این قراره که
توی ایام تعطیلی های عاشورا امسال رفته بودیم خونه ی مادر بزرگم
البته بعد ازاینکه رفتم پیش مامانم
خوب بگذریم
وقتی رفتیم دیدم جمع مون جمع
دختر خاله هام
پسرخاله هام
تیله میله ها ( بچه کوچولو ها)
خلاصه همه بودن
ماهم ی پسر خاله داریم خیلی شوخ تشریف داره و از ساعت 6تا 10 شب هممون
داشتیم می خندیدیم و بابا بزرگم می گفت : بس دیگه نخندید حالا جن زده می شید
ماهم باور نمی کردیم
تا اینکه شب وقتی خواستیم بخوابیم
ی هویی دیدم یکی داره بالشتم رو از زیر سرم میکشه تا اینکه
داد زدم بس دیگه مریم داری چیکار می کنی ( مریم دختر خالم)
اونم گفت چی داری میگی منم گفتم بس کن دیگه وگرنه به خاله میگم
بعدش چند بار دیگه هم بالشت های بقییه ی بچه ها از زیر سر شون کشیده شد
بعد ش هوا تاریک بود دیگه بارون هم می اومد با رعد وبرق
بعد ش هممون مثل چسب دوقولو چسبیده بودیم ب هم
تا اینکه دیدم یکی داره تکون می خوره بعد باهم دیگه رفتیم تا ب بینیم چیه
چشمتون روز بد نبینه
ی هویی تا چراغ رو روشن کردیم دیدیم پسر خاله هام دارن با ی نخ
بالشت هارو از زیرسرمون می کشن
ناراحت نشیدا
سپاس یادت نره


داستان از این قراره که
توی ایام تعطیلی های عاشورا امسال رفته بودیم خونه ی مادر بزرگم
البته بعد ازاینکه رفتم پیش مامانم
خوب بگذریم
وقتی رفتیم دیدم جمع مون جمع
دختر خاله هام
پسرخاله هام
تیله میله ها ( بچه کوچولو ها)
خلاصه همه بودن
ماهم ی پسر خاله داریم خیلی شوخ تشریف داره و از ساعت 6تا 10 شب هممون
داشتیم می خندیدیم و بابا بزرگم می گفت : بس دیگه نخندید حالا جن زده می شید
ماهم باور نمی کردیم
تا اینکه شب وقتی خواستیم بخوابیم
ی هویی دیدم یکی داره بالشتم رو از زیر سرم میکشه تا اینکه
داد زدم بس دیگه مریم داری چیکار می کنی ( مریم دختر خالم)
اونم گفت چی داری میگی منم گفتم بس کن دیگه وگرنه به خاله میگم
بعدش چند بار دیگه هم بالشت های بقییه ی بچه ها از زیر سر شون کشیده شد
بعد ش هوا تاریک بود دیگه بارون هم می اومد با رعد وبرق
بعد ش هممون مثل چسب دوقولو چسبیده بودیم ب هم
تا اینکه دیدم یکی داره تکون می خوره بعد باهم دیگه رفتیم تا ب بینیم چیه
چشمتون روز بد نبینه
ی هویی تا چراغ رو روشن کردیم دیدیم پسر خاله هام دارن با ی نخ
بالشت هارو از زیرسرمون می کشن

ناراحت نشیدا
سپاس یادت نره



