04-01-2013، 21:51
یک ساعت که افتاب بتابد خاطره ان شبهای بارانی از یاد میرود.این است حکایت ادمها فرااااااااااااااااااااااااااااموووووووووووووووووووشی.

|
حدس تلخ خواستگاری... |
||||||||||||||||||||||||||||||||
04-01-2013، 21:51
یک ساعت که افتاب بتابد خاطره ان شبهای بارانی از یاد میرود.این است حکایت ادمها فرااااااااااااااااااااااااااااموووووووووووووووووووشی.
![]()
05-01-2013، 1:03
نـــﮧ ... نـــﮧ!
گــریـــﮧ نـمــے ڪـنـم یــڪـ چــیـزے رفــتـــﮧ تــوے چــشـمـم ! بــــﮧ گــمـانــم … یــڪـ خــاطــره اســت
05-01-2013، 8:43
چه فرقــــــــی داره،
من در دل ت بزنم، یا تو در دل من. ههم اینه که، یه روزی باشه که به فکر اومدن پیش هم بیفتیم
05-01-2013، 9:51
تو چه میفهمی از روزگارم…؟
از دلتنگی ام؟ گاهی به خدا التماس میکنم خوابت را ببینم… می فهمی؟ فقط خوابت را…
05-01-2013، 11:56
دωــتانم شـاید، امـا . . دلـَم نمے رود بـہ نوشتن.
ایـن ڪــلمات بـہ هم دوختـہ شده ڪــجا(!) احـωـــاωــات من ڪــجا(!) این بار، . . نخـوانده مـرا بفهم(!)
06-01-2013، 19:00
امشب انگار قرص ها هم آلزایمر گرفته اند!!!
لعنتی ها یادشان رفته که خواب آورن نه یاد آور...
24-01-2013، 10:24
حجم ِ בلتنگـﮯ ـهايَــــــ م
آنقــــــدر زيـــــــآد مـﮯ شـــــوב ڪــﮧ دنيــــــا با تمامــــــ ِ وسعـــــتش برايَــــــ م تنــــگ مـــــﮯشوב בلتنــــــگ ِ ڪــــــسـے ڪـﮧ گــــــردش ِ روزگـــارش بـﮧ مَــ טּ ڪـﮧ رسيـב از حرڪـت ايستاב دلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ בلتنگـﮯـهايَـ م رـآ نديـב בلتنگ ِ خوבمـ خوבے ڪـﮧ مدتهاست گم ڪـرבه ام
24-01-2013، 18:37
تــــو...
قلبـــــت برای همـــه زد؛ جز مــــــــن…!
04-02-2013، 18:38
دیدیم نمیشود درزمین عاشق شدبه اسمان پروازکردیم
وقتی برگشتیم مارادرقفس انداختند نتوانستیم ثابت کنیم پرنده نیستیم ماتنها عاشق شده بودیم
04-02-2013، 18:45
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی،زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم: شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
| ||||||||||||||||||||||||||||||||
|
![]() |
|||||||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید | ||
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید | ||
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
|
یا |
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.
|
موضوعات مرتبط با این موضوع... | |||||
چرا زنها خواستگاری شما را رد میکنند؟ |