امتیاز موضوع:
  • 62 رأی - میانگین امتیازات: 4.39
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

♥...:: بغــــــــــض قلــــــــــــم ::...♥ (نسخه ی 2)


حــــس خوبـــــي نيست

در رويــــاي کسي گـــــم شوي

کــــــه

فکــــر تـــــو

حتــــي

در خوابــــــش هم نميگنجـــــــد ... !
♥...:: بغــــــــــض قلــــــــــــم ::...♥ (نسخه ی 2) 268
 سپاس شده توسط ps3000
آگهی
رڪـَتــْــ مـے ڪـُنـــــَم وَ تـَنـهایـَتــْـ مےگـــ ـُـذارَمـ ..

تـآ بـیـــش اَز ایـن اِنـِرژے اَتـــــ را صـَرفـــــ نـَکـُنــــــ ـے بـَراےِ ،

صـــادِقـانـــِِ دروغــ گـُفتــ َــن ..

خـالـ ـِــصـانـﮧ خـیـانـَتـْــــ ڪـَردَن ؛

وَ عــاشــِــقــانــﮧ بـے وَفایـــــے ڪَردَنـــ ..

وَ چـﮧ حـس پــوچـــــے بــود ڪﮧ مـے پـنـداشـــتـمـ ..

لـایــــِق اِعْتـِمــــادے !!
خوب، ولی اشتباه...
حسادت میکنم به تو…


که آسان…


که آسوده…


فراموش میکنی اما….


فراموش نمیشوی!
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
♥...:: بغــــــــــض قلــــــــــــم ::...♥ (نسخه ی 2) 268
چـﮧ “شوری” میزنـב בلمِ …

وقتی در چشم دیگران

انقـבِر “شیرین” میشوﮯ !
♥...:: بغــــــــــض قلــــــــــــم ::...♥ (نسخه ی 2) 268
 سپاس شده توسط ps3000
فکرش را هم نميکردم

روزي سيگار بکشم

حالا… سالهاست که سيگار مرا ميکشد

چاي… مرا ميريزد

آينه… سراغ دندان هايم را ميگيرد

حال ريه ام را مي پرسد

من…

به ناچار با موهايم ور ميروم
 سپاس شده توسط سـمانـه♥
اگر من کافرم !! باشد ، ...!!

نمی خواهم خدایا ، زاهدی چون دیگران باشم ، ...

نمی خواهم خدایم را ، ...

به قدیسی بدل سازم ،

که ترسی باشد از او در دل و جانم ، ...!!
خــط زدنِ مَـــن ، پـایــآنِ من نبـــود !!!
آغـــاز بی لیاقتـــیِ تـو بــود!
 سپاس شده توسط Shawty Girl ، سـمانـه♥
چه سخت ميگذرد

اين روزا که همراهش

هم پاييز باشد

هم ابر باشد

وهم غروب جمعه باشد

تمامش را اين سيگآر لعنتي

ميداند و مي سوزد ...

اما اين زندگي کآر خودش را ميکند

واين زير سيگآري

هي پر مي شود

و هي خالي . . .
 سپاس شده توسط سـمانـه♥
✖ نـهــ لـیـوانــ بـزرگ پُــر از قـهـوهـ دارمــ
نـهــ سیـگـارﮮ کهـ لاﮮ انـگـشتـانـمــ بـگـذارمـــ
نـهــ آرایــش چـشـمـانـــمـ ریـخـتـﮧ اسـت
نـهــ مـوهـایمــ ڪوتــاه ِ ڪوتـاه اسـت
و نـهــ ڪافـﮧ اﮮ مـﮯ شنـاسمـــ ، سـرد و تـاریـکــ
کهـ پـــاتـوقـش ڪنـمـــ ...
منـــ هـیـچ چـیـزمــــ بـﮧ آدمـهـاﮮ افـسرده نـمـﮯخـورد
✔ امـــا افــسردگـﮯ ڪـﮧ شــاخ و دُمـ نــدارد
دلـیـل آن چـنـانـﮯ هـمـــ نـمـﮯخـواهـد
/ نـــبـودِ تـــــو / ...بــراﮮ یـکــ عـُمـر افـسردگـﮯ کـافـیـسـتــ ✖♥♥

✖نـهــ سیـگـارﮮ کهـ لاﮮ انـگـشتـانـمــ بـگـذارمـــ..
و نـهــ ڪافـﮧ اﮮ مـﮯ شنـاسمـــ ، سـرد و تـاریـکــ
کهـ پـــاتـوقـش ڪنـمـــ ...منـــ هـیـچ چـیـزمــــ بـﮧ آدمـهـاﮮ افـسرده نـمـﮯخـورد..
✔ امـــا افــسردگـﮯ ڪـﮧ شــاخ و دُمـ نــدارد...
دلـیـل آن چـنـانـﮯ هـمـــ نـمـﮯخـواهـد/ نـــبـودِ تـــــو / ...بــراﮮ یـکــ عـُمـر افـسردگـﮯ کـافـیـسـتــ ✖


به كوری چشم تو هم كه باشد حالم خوب ِ خوب است

اصلا هم دلم برایت تنگ نشده

حتی به تو فكر هم نمی‌كنم

باران هم تو را دیگر به یاد من نمی‌آورد

مثل همین حالا كه می‌بارد

لابد حالا داری زیر باران قدم می‌زنی

اما

.

.

چترت را فراموش نكن !

لباس گرم را هم......

عِشــق شُـב...
هَستـــے شُـב...
روزِگــآر شُـב...
خَــستـِـﮧ شُـב...
بـــے وَفــآ شُـב...
دور شُـב...
بیـگـآنـِﮧ شُـב...
حَســرَت شُـב...
فـَرآمــوش نـَـــشُـב...
فـَرآمــوش نـَـــشُـב...
فـَرآمــوش نـَـــشُـב

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها که در همه جا شناور بودند،دور هم جمع شده بودند،در حالی که از بیکاری،خسته و کسل شده بودند.
ناگهان دانایی ایستاد و گفت:بیایید یک بازی کنیم؛مثلا قایم موشک!
همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم میگذارم.
از آنجایی که هیچکس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد؛همه قبول کردند تا او چشم بگذارد تا به دنبال آنها بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن...یک...دو...سه...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند!لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.اصالت در میان ابرها پنهان شد.هوس به مرکز زمین رفت.دروغ گفت:زیر سنگی پنهان میشوم،اما به ته دریاچه رفت.طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود،هفتادونه...هشتاد...هشتادویک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست؛همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید،نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...
هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید در بین یک بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد:"آمدم" و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را پیدا کرد که به شاخ ماه آویزان بود،دروغ ته دریاچه،هوس در مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.او از یافتن عشق ناامید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه کرد:عشق پشت بوته گل رز است.دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان در بوته گل رز فرو کرد،ناگهان صدای ناله ای از میان بوته ها بلند شد.عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش خون بیرون میزد.چنگک به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند.عشق کور شده بود.دیوانگی فریاد زد:آه،خدایا!من چه کردم؟چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟
و عشق پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی،راهنمای من شو.و از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره کنار اوست.

خدایا

در اسمانی که نشسته ای همه چیز عادلانست

انسان شو

به زمین بیا

تا عمق فاجعه ای را که افریدی را حس کنی.......

HeartHeartیه سپاس بدین بزنم به درد دلتنگیهام شاید یکم دلم خوش شه که بخاطر این رنج هایی که به خاطرش کشیدم یکی هست که میگه مرسیHeartHeart
[img]دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
♥...:: بغــــــــــض قلــــــــــــم ::...♥ (نسخه ی 2) 268 [/img]
تــــ♥ــــو كه باشی

هــر روز نـــه

هر ثانیــه عـشــ ♥ـــ♥ــق اســـــت
♥...:: بغــــــــــض قلــــــــــــم ::...♥ (نسخه ی 2) 268
 سپاس شده توسط ps3000


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 41 مهمان