23-05-2013، 18:56
حکمت تاریکی شب
آفتاب نگاه کوتاهی انداخت وسرش را برگرداند!
گفتم چرا به ما نگاه نمیکنی؟
گفت من از دیدن انسان هایی چون شما بیزارم!
گفتم حتی من هم بد هستم گفت نه! ولی تر و خشک باهم می سوزند!
از آن روز به بعد با تنفر به اطرافیانم نگاه می کردم تنها به خاطر تک نگاه آفتابی که آنان،آن را از من گرفته بوند....
وهر گاه از من میپرسیدن چرا آفتاب نیست جواب می دادم بخاطر تو ودیگران!
و آنان مرا یک دیوانه می پنداشتند گر چه نمی دانسند که خود دیوانه اند نه من.........
اینو2سال پیش نوشتم!
لطفا نظر بدییییییییییییییییییییییید!
آفتاب نگاه کوتاهی انداخت وسرش را برگرداند!
گفتم چرا به ما نگاه نمیکنی؟
گفت من از دیدن انسان هایی چون شما بیزارم!
گفتم حتی من هم بد هستم گفت نه! ولی تر و خشک باهم می سوزند!
از آن روز به بعد با تنفر به اطرافیانم نگاه می کردم تنها به خاطر تک نگاه آفتابی که آنان،آن را از من گرفته بوند....
وهر گاه از من میپرسیدن چرا آفتاب نیست جواب می دادم بخاطر تو ودیگران!
و آنان مرا یک دیوانه می پنداشتند گر چه نمی دانسند که خود دیوانه اند نه من.........
اینو2سال پیش نوشتم!
لطفا نظر بدییییییییییییییییییییییید!