29-01-2013، 18:26
>>> ما يك رفيقي داشتيم كه از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود (ديگر حسابش
>>> را بكنيد كه او كي بود)
>>> اين بنده خدا به خاطر مشكلات زيادي كه داشت نتوانست درس بخواند و در
>>> دبيرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگيش.
>>> زده بود توي كار بنائي و عملگي ساختمان (از همين كارگرهائي كه كنار
>>> خيابان مي ايستند تا كسي براي بنائي بيايد دنبالشان)
>>>
>>> از اينجاي داستان به بعد را خود اين بنده خدا تعريف مي كند:
>>>
>>> يه روز صبح زود زدم بيرون خيلي سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل،
>>> پنجاه هزار تومن كار ميكنم. حالا ببين! اگه كار نكردم! نشونت ميدم!
>>> (اينگفتگو ها را دقيقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خيابون مثل هميشه منتظر
>>> بوديم تا يه ماشين نگه داره و مثل مور و ملخ بريزيم سرش كه ما رو انتخاب
>>> كنه. يه دفعه ديديم يه خانم سانتال مانتال با يه پرشياي نقره اي نگه داشت
>>> اولش همه فكر كرديم ميخواد آدرس بپرسه واسه همينم كسي به طرف ماشينش حمله
>>> نكرد. ولي يهو ديدم از ماشين پياده شد و يه نگاه عاقل اندر سفيهي به
>>> كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بيايد
>>> لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنايت قرار مي دادم.
>>> رسيدم نزديكش كه بهم گفت: ميخواستم يه كار كوچيكي برام انجام بديد. من كه
>>> حسابي جا خورده بود گفتم خواهش مي كنم در خدمتم.
>>>
>>> سوار شديم رفتيم به سمت خونه ش. تو راه هي با خودم مي گفتم با قيافه اي
>>> كه اين خانم داره هيچي بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم ميده! آخ
>>> جون عجب نوني امروز گيرم اومد. ديدي گفتم امروز كارم مي گيره؟ حالت جا
>>> اومد داداش؟! (مكالمت دروني ايشان است اينها!)
>>>
>>> وقتي رسيديم خونه بهم گفت آقا يه چند لحظه منتظر بمونيد لطفا.
>>> بعد با صداي بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتين! پسرم! عسل! دختر عزيزم!
>>> بيايد بچه ها كارتون دارم!
>>> پيش خودم مي گفتم با بچه هاش چي كار دار ديگه؟ البته از حق نگذريم بچه
>>> هاش هم مودب بودن هم هلو!!
>>>
>>> بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه هاي گلم
>>> اين آقا رو مي بينيد؟ ببينيد چه وضعي داره! دوست داريد مثل اين آقا
>>> باشيد؟ شما هم اگر درس نخونيد اينطوري مي شيدا! فهميديد؟! آفرين بچه هاي
>>> گلم حالا بريد سر درستون!
>>>
>>> بچه هاش هم يه نگاه عاقل اندر احمقي! به من انداختن و گفتن چشم مامي جون!
>>> و بعد رفتند.
>>>
>>> بعد زنه بهم گفت آقا خيلي ممنون لطف كرديد! چقدر بدم خدمتتون؟
>>> منم كه حسابي كف و خون قاطي كرده بودم گفتم:
>>> - همين؟
>>> گفت:
>>> - بله
>>> گفتم:
>>> - ميخوايد يه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون
>>> بديد تا بترسن و بخوابن؟
>>> گفت:
>>> - نه ممنونم نيازي نيست! فقط شما معمولا همون اطراف هستيد ديگه؟!!
>
>>> را بكنيد كه او كي بود)
>>> اين بنده خدا به خاطر مشكلات زيادي كه داشت نتوانست درس بخواند و در
>>> دبيرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگيش.
>>> زده بود توي كار بنائي و عملگي ساختمان (از همين كارگرهائي كه كنار
>>> خيابان مي ايستند تا كسي براي بنائي بيايد دنبالشان)
>>>
>>> از اينجاي داستان به بعد را خود اين بنده خدا تعريف مي كند:
>>>
>>> يه روز صبح زود زدم بيرون خيلي سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل،
>>> پنجاه هزار تومن كار ميكنم. حالا ببين! اگه كار نكردم! نشونت ميدم!
>>> (اينگفتگو ها را دقيقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خيابون مثل هميشه منتظر
>>> بوديم تا يه ماشين نگه داره و مثل مور و ملخ بريزيم سرش كه ما رو انتخاب
>>> كنه. يه دفعه ديديم يه خانم سانتال مانتال با يه پرشياي نقره اي نگه داشت
>>> اولش همه فكر كرديم ميخواد آدرس بپرسه واسه همينم كسي به طرف ماشينش حمله
>>> نكرد. ولي يهو ديدم از ماشين پياده شد و يه نگاه عاقل اندر سفيهي به
>>> كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بيايد
>>> لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنايت قرار مي دادم.
>>> رسيدم نزديكش كه بهم گفت: ميخواستم يه كار كوچيكي برام انجام بديد. من كه
>>> حسابي جا خورده بود گفتم خواهش مي كنم در خدمتم.
>>>
>>> سوار شديم رفتيم به سمت خونه ش. تو راه هي با خودم مي گفتم با قيافه اي
>>> كه اين خانم داره هيچي بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم ميده! آخ
>>> جون عجب نوني امروز گيرم اومد. ديدي گفتم امروز كارم مي گيره؟ حالت جا
>>> اومد داداش؟! (مكالمت دروني ايشان است اينها!)
>>>
>>> وقتي رسيديم خونه بهم گفت آقا يه چند لحظه منتظر بمونيد لطفا.
>>> بعد با صداي بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتين! پسرم! عسل! دختر عزيزم!
>>> بيايد بچه ها كارتون دارم!
>>> پيش خودم مي گفتم با بچه هاش چي كار دار ديگه؟ البته از حق نگذريم بچه
>>> هاش هم مودب بودن هم هلو!!
>>>
>>> بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه هاي گلم
>>> اين آقا رو مي بينيد؟ ببينيد چه وضعي داره! دوست داريد مثل اين آقا
>>> باشيد؟ شما هم اگر درس نخونيد اينطوري مي شيدا! فهميديد؟! آفرين بچه هاي
>>> گلم حالا بريد سر درستون!
>>>
>>> بچه هاش هم يه نگاه عاقل اندر احمقي! به من انداختن و گفتن چشم مامي جون!
>>> و بعد رفتند.
>>>
>>> بعد زنه بهم گفت آقا خيلي ممنون لطف كرديد! چقدر بدم خدمتتون؟
>>> منم كه حسابي كف و خون قاطي كرده بودم گفتم:
>>> - همين؟
>>> گفت:
>>> - بله
>>> گفتم:
>>> - ميخوايد يه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون
>>> بديد تا بترسن و بخوابن؟
>>> گفت:
>>> - نه ممنونم نيازي نيست! فقط شما معمولا همون اطراف هستيد ديگه؟!!
>