میلان کوندرا:
«من یک خداناباور بار آمدم، و از این امر خرسند نیز بودم، تا آن روزی که در سیاهترین سالهای کمونیستم، دیدم که مسیحیان آزار میبینند. در یک لحظه، الحادِ تحریکآمیز و تعصبآلودِ نوجوانیام همچون حماقتی کودکانه، ناپدید شد. دوستانِ مؤمنام را درک کردم، و در تأثیر همبستگی و احساس، گاه همراه آنان به عشای ربانی میرفتم. امّا هرگز متقاعد نشدم که خدا به مفهومِ وجودی که تقدیر ما را رقم میزند در کار هست. در هرصورت، دربارة او چه میتوانستم بدانم؟ آیا دوستانِ مؤمنام یقین داشتند که یقین دارند؟ با این احساس غریب و شادیآمیز در کلیسا نشسته بودم که بیایمانیِ من و ایمانِ آنان، بهوجهی شگفت بههم نزدیکاند.»
«زندگی اما اینگونه میگذرد: انسان تصور میکند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا میکند، و هیچ ظن نمیبرد که در این اثنا بی آنکه به او خبر بدهند صحنه را تغییر دادهاند، و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت مییابد.»
«زندگی هر آدم جنبههای مختلفی دارد. گذشته هر یک از ما به همان آسانی که ممکن است به زندگی سیاستمداری محبوب تبدیل شود، به زندگی یک جنایتکار هم تبدیل شدنی است.»
«من یک خداناباور بار آمدم، و از این امر خرسند نیز بودم، تا آن روزی که در سیاهترین سالهای کمونیستم، دیدم که مسیحیان آزار میبینند. در یک لحظه، الحادِ تحریکآمیز و تعصبآلودِ نوجوانیام همچون حماقتی کودکانه، ناپدید شد. دوستانِ مؤمنام را درک کردم، و در تأثیر همبستگی و احساس، گاه همراه آنان به عشای ربانی میرفتم. امّا هرگز متقاعد نشدم که خدا به مفهومِ وجودی که تقدیر ما را رقم میزند در کار هست. در هرصورت، دربارة او چه میتوانستم بدانم؟ آیا دوستانِ مؤمنام یقین داشتند که یقین دارند؟ با این احساس غریب و شادیآمیز در کلیسا نشسته بودم که بیایمانیِ من و ایمانِ آنان، بهوجهی شگفت بههم نزدیکاند.»
- وصایای تحریفشده
«زندگی اما اینگونه میگذرد: انسان تصور میکند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا میکند، و هیچ ظن نمیبرد که در این اثنا بی آنکه به او خبر بدهند صحنه را تغییر دادهاند، و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت مییابد.»
«زندگی هر آدم جنبههای مختلفی دارد. گذشته هر یک از ما به همان آسانی که ممکن است به زندگی سیاستمداری محبوب تبدیل شود، به زندگی یک جنایتکار هم تبدیل شدنی است.»
- عشقهای خندهدار