بار به بابام ذل زده بودم یهو برگشت گفت چته مثه بز منو نیگا میکنی حیفه نون ؟؟؟
گفتم هیچی میخاستم مثه سوباسا با ذهنم باهات حرف بزنم
بزرگوار پاشد مثه کاکرو شوتم کرد تو کوچه
پسر خالم اول ابتدایی بود و بنده خدا تازه خوندن رو یاد گرفته بود . یه روز که رفته بودیم مسافرت تو جاده تابلوی “با دنده سنگین حرکت کنید” رو خوند: ” باد نده سنگین حرکت کنید” آقا تا چند سال ما سوژه خنده داشتیم
گفتم هیچی میخاستم مثه سوباسا با ذهنم باهات حرف بزنم
بزرگوار پاشد مثه کاکرو شوتم کرد تو کوچه
پسر خالم اول ابتدایی بود و بنده خدا تازه خوندن رو یاد گرفته بود . یه روز که رفته بودیم مسافرت تو جاده تابلوی “با دنده سنگین حرکت کنید” رو خوند: ” باد نده سنگین حرکت کنید” آقا تا چند سال ما سوژه خنده داشتیم