20-05-2018، 13:31
دیرگاهیست در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
لیک پاهایم در قیر شب است.
رخنهای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته.
سایهای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدمها
سر به سر افسردست.
روزگاریست در این گوشهی پژمرده هوا
هر نشاطی مردست .
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد.
میکنم هرچه تلاش
او به من میخندد.
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرحهایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنجه زدود .
دیرگاهیست که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دستها پاها در قیر شب است
♥♥سهراب سپهری♥♥
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
لیک پاهایم در قیر شب است.
رخنهای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته.
سایهای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدمها
سر به سر افسردست.
روزگاریست در این گوشهی پژمرده هوا
هر نشاطی مردست .
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد.
میکنم هرچه تلاش
او به من میخندد.
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرحهایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنجه زدود .
دیرگاهیست که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دستها پاها در قیر شب است
♥♥سهراب سپهری♥♥