19-06-2014، 6:32
پست های دیروز چـــــــــون یکـــم دیر شـــــــد ، مـــــــال امــــــروز رو اول وقـــــت میذارم 
«کتایون»
صبح خیلی پکر از خواب بیدار شدم ، شب قبل از زور گریه چشم هام باد کرده بود ، اگه گلسا با اون وضعیت من رو میدید سه ساعت میخواست ازم دلیل و برهان بخواد و بعدش هم نصیحتم کنه ، پس بیصدا به دستشویی رفتم ، نمیدونم دیشب چه مرگم شده بود اما حسابی گریه کردم و تمام این سال ها و اشک هایی که نریخته بودم رو جبران کردم ، خوشحال بودم که قراره آدرین رو ببینم ، از دستشویی بیرون اومدم ، صدایی از گلسا نمیومد ، داد کشیدم:
- گلی؟ گلسااااا؟
جوابی نشنیدم ، پس رفته بود ، اونم این روزا خیلی درگیر کارهای نمایشگاشه ، آماده شدم ، همه چیز رو از قبل آماده کرده بودیم ، واسه جلسه ، قرار بود اعضای شرکت آدرین به شرکت ما بیان و در مورد کار باهاشون صحبت کنیم ، من یه شرکت تبلیغاتی داشتم که البته یه شریک هم داشتم اما اون ایران نبود و در اصل تمام کارهای شرکت با خودم بود ، مانتو ی ساده ی مشکی رنگ پوشیدم ، شلوار لوله تفنگی مشکی رنگ و شال مشکی ، رنگ رسمی ای بود و کلا به من میومد ، از خونه بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم ، تو این مدت هم من و هم گلسا خوب تونسته بودیم زندگیمون رو جمع و جور کنیم ، حرکت کردم به سمت شرکت ، رفتم بالا ، بچه ها همه بودن ، رو به همشون گفتم:
- خب همه آماده اید برای جلسه امروز؟
و یک صدا شنیدم: بله.
خوشحال شدم به دفترم رفتم و مشغول چک کردن ایمیل هام شدم که ببینم کسی پیشنهاد کار بهمون داده یا نه ، ساعت نزدیک های 9 بود و قرار جلسه ی ما ساعت ده و نیم بود ، یک دفعه موبایلم زنگ خورد و شماره ی آدرین رو دیدم ، با یه لبخند که ناخواسته رو لب هام اومده بود ، جواب دادم:
- بله؟
- سلام.
- سلام.
- کتایون اگه امکان داره میشه جلسه رو یه روز دیگه برگزار کنید؟
خوشحال شدم که اسمم رو صدا زد اما به خاطر حرفش پکر و گرفته شدم و گفتم:
- اتفاقی افتاده؟
- نه... فقط مجبور شدم زنم رو ببرم بیمارستان ، مجبور شدم بستری اش کنم ، یه کسالت ساده اس اما خب اگه بیامم نمیتونم حواسم رو به کار بدم ، اگه امکانش هست جلسه باشه واسه سه شنبه.
- حالش خوبه؟ خیلی نگران به نظر میای.
- نه مورد خاصی نیست ، گفتم که یه کسالت جزئی.
- باشه حتما ، همون سه شنبه برگزار میکنیم.
- یه دنیا ممنون...
فکری کردم و آنی گفتم:
- امم... چیزه آدرین ، آدرس بیمارستانی که هستی رو بده تا منم بیام.
- نه بابا ، این چه حرفیه؟ من که از تو انتظاری ندارم.
- این چه حرفیه خودم میخوام بیام و ببینمش.
- اما لازم نیست اصلا...
- ای بابا ، دوستا به همین درد میخورن دیگه.
این جمله رو از قصد بهش گفتم ، اگه من هنوزم براش مهم بودم حتما با این جمله به هم ریخته...
- به خدا شرمنده ام میکنی...
- کار مهمی نمی کنم ، فقط آدرس و ساعت ملاقات رو بگو ، حتما میام.
- مرسی ، ساعت ملاقات سه تا پنجه ، آدرس هم...
آدرس رو گفت و من سرسری رو کاغذی که جلوی دستم بود نوشتمش ، دوباره تشکر کرد و من هم گفتم که کاری نمیکنم و قطع کردم ، جلسه کنسل شده بود و باید به بچه ها میگفتم ، رفتم بیرون از اتاق و گفتم:
- بچه ها جلسه کنسل شد ، افتاد برای سه شنبه.
بچه ها پکر شدن و داد همشون درومد ، حق داشتن ، واسه این جلسه به همشون خیلی استرس داده بودم ، شایلین گفت:
- چرا کنسل شد؟
- انگار زنش مریض شده ، بچه ها ناراحت نباشید دیگه ، فقط یکم دیرتر برگزار میشه.
همه غرغر میکردن اما من برگشتم به اتاقم ، به موبایل گلسا زنگ زدم ، جواب داد:
- بله؟
- گلسا؟ کجایی؟
- سلام ، هیچی اومدیم محل نمایشگاه رو ببینیم ، خوبه... دیگه دارم میرم خونه ، جلستون هنوز شروع نشده؟
- نه ، آدرین زنگ زد کنسلش کرد.
- وا ، چرا؟
- انگار زنش مریض شده خبر مرگش.
- عــه ، کتی؟؟؟
- باشه بابا ، حالا ساعت سه میخوام برم بیمارستان ملاقات.
- به تو چه آخه؟؟ باز داری حرص منو در میاریاااا.
- ای بابا ، تو چی کار داری؟ زن دوست قدیمیه.
- هر غلطی میخوای بکنی بکن.
- کاری نداری؟
- نخیر ، خدافظ.
- خدافظ.
و قطع کردم ، تا بعد از ظهر به همه ی کارها رسیدگی کردم و ساعت دو و نیم از شرکت بیرون رفتم و سوار ماشین شدم ، عینک آفتابی به چشم هام زدم و حرکت کردم ، تو اون ترافیک لعنتی ، یک ساعت بعد رسیدم به بیمارستانی که آدرین آدرسش رو داده بود ، یه جای پارک خوب بعد از کلی گشتن پیدا کردم و از ماشین پیاده شدم ، سر و وضعم رو چک کردم و به سمت بیمارستان رفتم...
«نوشیکا»
شب تا صبح رو زیر اون بارون داشتم جون میدادم ، اما آدرین صبح رسید و من رو به بیمارستان رسوند ، اون طور که دکتر ها گفته بودن یه فشار و شوک قوی عصبی بهم وارد شده بود که اونطور از حال رفتم ، هم من و هم آدرین میدونستیم موضوع خیلی حادی نیست و فقط من یاد آرتیمان افتادم اما به اصرار دکتر قرار شد دو روز بستری بمونم تا مطمئن بشن حالم کاملا خوب شده ، یه سرمای خیلی شدید هم خورده بودم ، تست بارداری هم ازم گرفتن ، جوابش منفی بود ، گفتن اون حالت تهوع ها هم به همین موضوع ربط داره ، بهم سرم زده بودن و رو تخت بیمارستان دراز کشیده بودم ، آدرین اومد بالا سرم و گفت:
- خوبی عزیزم؟ ببخشید ، نباید دیشب میذاشتن تنها برگردی خونه.
یه لبخند زدم ، گلوم از شدت گلودرد میسوخت ، با صدای خیلی آرومی گفتم:
- نه... تقصیر تو نیست ، تقصیر خودمه ، دیشب یکدفعه کنترلم رو از دست دادم.
آدرین نشست رو صندلی کنار تخت و دستش رو به پیشانیم کشید ، چندتا عطسه پشت سرهم کردم و بعد به سرفه افتادم ، بغض گلوم رو احاطه کرده بود ، با همون صدای آروم و لرزشی که تو صدام اومده بود ، گفتم:
- آدرین... فکر کنم دوباره باید بستری...
با اخمی ظریف رو به من گفت: هیســ ، این چه حرفیه؟ معلومه که تو سالمی ، فقط نباید بذارم هیچی ناراحتت کنه ، قول میدم.
چیزی نگفتم ، تقه ای به در خورد ، آدرین با خوشحالی گفت:
- انگار مهمون داری.
- وااای به کسی گفتی من اینجام؟ من که چیزیم نیست.
- نخیر خودش خواست بیاد.
منتظر شدم تا در رو باز کنه و ببینم کی پشت دره ، در باز شد ، با ناباوری به کسی که اومده بود تو اتاق نگاه کردم ، با لبخند گفت:
- سلام.
گنگ نگاش کردم و با لبخند محوی گفتم: سلام.
و چشم هام رو گرد کردم تا بفهمه از حضورش متعجب شدم ، گفت:
- یعنی من نباید میومدم؟ ناراحت شدی؟
خندیدم ، آخه چند ماهی میشد باهاش هیچ رابطه ای نداشتم و از دیدنش تعجب کرده بودم ، خوشحال بودم که براش ارزش دارم ، با صدای ضعیفم گفتم:
- یعنی باور کنم من هنوز برای کسی مهمم؟؟
- معلومه شازده خانوم ، شرمنده نتونستم ازت خبری بگیرم.
لبخند زدم و گفتم: امیرعلی... مرسی که اومدی ولی من که چیزیم نیست.
- میدونم اما میخواستم ببینمت ، زنگ زدم به گوشیت ، آدرین برداشت گفت انگار دیشب حالت بد شده ، آوردتت بیمارستان قراره دوروز بستری باشی ، برا همین اومدم اینجا که ببینمت.
آدرین از اتاق بیرون رفت ، شاید میخواست ما راحت تر صحبت کنیم اما ما که حرف خاصی نداشتیم.
- خب به سلامتی... یادی از ما کردی.
- ای بابا ، ما که همیشه به یاد شما و زخمی که به دلمون گذاشتی هستیم.
ناراحت شدم از حرفی که زد ، یعنی به خاطر ازدواج حوا من رو مقصر میدونست؟ بعد این همه سال و با وجود اینکه حوا بچه دار هم شده بود هنوز امیرعلی نتونسته بود یه زندگی درست و حسابی برای خودش درست کنه ، قبل از اینکه من حرفی بزنم خودش خندید و گفت:
- ناراحت که نشدی؟
- ای بابا...
- چه مظلوم شدی تو دختر ، اصلا باورم نمیشی تو همون آدم سابق باشی.
- خیلی چیزا فرق کرده... حالا نگفتی چی شد افتخار دادی سراغی از دوست دیوونه ات بگیری ، بقیه که به کل مارو از خاطرشون محو کردن.
- این حرفو نزن ، فقط یکم گرفتار بودم.
- گرفتاره؟
- گرفتار عقد و عروسی و زن و زندگی و این چیزا دیگه.
- یعنی تو میخوای ازدواج کنی؟
- خب باید یه روزی ازدواج میکردم دیگه ، گرچه دیر جنبیدم ولی پوپک سخت عجله داشت...
- گردن دختر مردم ننداز ، الان مشخص نیست چقدر خوشحالمااا ، ولی خیلی خوشحالم ، متاسفانه صدام گرفته وگرنه داد میزدم ، درضمن میخوام هرچه زودتر همسر آینده ات رو ببینم.
- اونم به چشم ، خبر عقد رو بهت میدم ، ولی خواستم هم ببینمت و این رو حضوری بهت بگم.
- خیلی خوشحالم کردی ، بالاخره توهم عاقبت به خیر شدی مادر.
- هه ، آره دیگه.
- ناهید رو یادته؟
- همون که دوست دبیرستانت بود دیگه ، آره.
- چند وقت پیش عروسیش بود ، با برادرشوهر خواهر آدرین ازدواج کرد.
- به سلامتی.
- که اینطور ، چقدر عروسی های شیرینی داره برگزار میشه.
- گفتی از کسی خبر نداری؟
- ای بابا... نه.
- ناراحت نباش دختر.
- به خدا بین اون همه دوست ، یدونه تویی که چند ماه چند ماه میری خبری ازت نیست ، یدونه همین ناهیدِ که اونم تو نسبت فامیلی مونده به خدا رودروایسی میکنه ، یدونه هم حوا.
اینبار با شنیدن اسم حوا ، حالت خاصی بهش دست نداد و فقط یه لبخند تلخ زد ، گفت:
- حالا اینجوری نکن ، هرکسی مشغله های خودش رو داره ، اینجور مواقع همه دلیل دارن واسه خودشون.
- میدونم ، منم حرفی ندارم.
آدرین اومد تو و تو دستش دوتا چای بود ، یکیش رو به امیرعلی داد و اون یکیش رو میخواست به من بده که نگرفتم ، شیرینی نداشتیم اونجا ، بهش قند تعارف کرد و امیر علی هم چای رو خورد و بعد یکدفعه گفت:
- راستی چیستا هم ازدواج کرد.
اصلا خوشحال نشدم ، برام مهم نبود اون آدم چیکار میکنه ، حتی یه حال ساده هم از من نپرسید بعد از مرخص شدنم ، حیف من که به اون دوستا اون همه پروبال میدادم ، گفتم:
- که اینطور... اونم منو دعوت نکرد ، با اینکه از دبیرستان باهم دوست بودیم ولی نمیدونم چرا ناهید چیزی بهم نگفت.
- ناهید هم نبود ، تنها کسی که میشناختم ، چندتا از بچه های همون کلاس کنکور بودن که دعوت کرده بود.
- که اینطور ، ناهید هم تو عروسیش دعوتش نکرد ، اونا چرا دوست نیستن دیگه؟
- نمیدونم.
آدرین نشست رو صندلی کنار امیرعلی ، امیرعلی رو بهش گفت:
- خدا بخواد سه ماه دیگه مراسم عقدمون دعوتتون میکنیم از خجالتتون در میایم.
آدرین- نـه بابا؟ زن گرفتی پسر؟ حالا زود بود که.
امیرعلی- ای بابا شمام از ما ایراد بگیر حالا ، تا آخر عمر که نمیشد مجرد بمونم.
آدرین خندید ، منم خندیدم ، امیرعلی هم خندید اما فکر نکنم خنده های هیچ کدوممون واقعی بوده باشه ، موبایلم رو میز کنار تخت بیمارستان بود ، زنگ خورد ، امیرعلی گوشی رو داد دستم ، شماره رو دیدم ، خوشحال شدم ، سریع جواب دادم:
- جانم؟
- سلام خانم.
- سلام عزیزم ، خوبی؟ چه خبرا؟
- تازه از کنسرت آنتالیا برگشتیم ، دیروز رسیدیم تهران.
- خب به سلامتی ، حتما مثل همیشه ترکوندین؟
- بد نبود ، یکی از همکارامون ، دختره ، میخواد برای همیشه بره اونور بخونه ، خلاصه یکم گرفته ام.
- که اینطور.
- کجایی تو؟ یه سر بیا ببینمت.
- من بیمارستانم ، حالم خوبه ولی گفتن دو روز بستری بمونم.
- ای وای اتفاقی افتاده؟
- نه چیزی نیست.
- آخه همون اول فهمیدم صدات خیلی بده.
- فقط سرما خوردم.
- من ولی حتما میخوام ببینمت.
- منم دلم خیلی برات تنگ شده دریا.
- پس هروقت خوب شدی یه زنگ بزن ، یه مهمونی خودمونی زنونه بگیرم تو خونمون.
- حتما.
- خب کاری نداری عزیزم؟ حالتم خوب نیست انگار ، برو استراحت کن.
- ممنون ، خدافظ.
- خدافظ.
قطع کردم ، ساعت دو و نیم بود ، امیرعلی ازم خدافظی کرد و رفت ، بهم یه آرام بخش تو سرم تزریق کردن و من هم سریع خوابم برد...

«کتایون»
صبح خیلی پکر از خواب بیدار شدم ، شب قبل از زور گریه چشم هام باد کرده بود ، اگه گلسا با اون وضعیت من رو میدید سه ساعت میخواست ازم دلیل و برهان بخواد و بعدش هم نصیحتم کنه ، پس بیصدا به دستشویی رفتم ، نمیدونم دیشب چه مرگم شده بود اما حسابی گریه کردم و تمام این سال ها و اشک هایی که نریخته بودم رو جبران کردم ، خوشحال بودم که قراره آدرین رو ببینم ، از دستشویی بیرون اومدم ، صدایی از گلسا نمیومد ، داد کشیدم:
- گلی؟ گلسااااا؟
جوابی نشنیدم ، پس رفته بود ، اونم این روزا خیلی درگیر کارهای نمایشگاشه ، آماده شدم ، همه چیز رو از قبل آماده کرده بودیم ، واسه جلسه ، قرار بود اعضای شرکت آدرین به شرکت ما بیان و در مورد کار باهاشون صحبت کنیم ، من یه شرکت تبلیغاتی داشتم که البته یه شریک هم داشتم اما اون ایران نبود و در اصل تمام کارهای شرکت با خودم بود ، مانتو ی ساده ی مشکی رنگ پوشیدم ، شلوار لوله تفنگی مشکی رنگ و شال مشکی ، رنگ رسمی ای بود و کلا به من میومد ، از خونه بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم ، تو این مدت هم من و هم گلسا خوب تونسته بودیم زندگیمون رو جمع و جور کنیم ، حرکت کردم به سمت شرکت ، رفتم بالا ، بچه ها همه بودن ، رو به همشون گفتم:
- خب همه آماده اید برای جلسه امروز؟
و یک صدا شنیدم: بله.
خوشحال شدم به دفترم رفتم و مشغول چک کردن ایمیل هام شدم که ببینم کسی پیشنهاد کار بهمون داده یا نه ، ساعت نزدیک های 9 بود و قرار جلسه ی ما ساعت ده و نیم بود ، یک دفعه موبایلم زنگ خورد و شماره ی آدرین رو دیدم ، با یه لبخند که ناخواسته رو لب هام اومده بود ، جواب دادم:
- بله؟
- سلام.
- سلام.
- کتایون اگه امکان داره میشه جلسه رو یه روز دیگه برگزار کنید؟
خوشحال شدم که اسمم رو صدا زد اما به خاطر حرفش پکر و گرفته شدم و گفتم:
- اتفاقی افتاده؟
- نه... فقط مجبور شدم زنم رو ببرم بیمارستان ، مجبور شدم بستری اش کنم ، یه کسالت ساده اس اما خب اگه بیامم نمیتونم حواسم رو به کار بدم ، اگه امکانش هست جلسه باشه واسه سه شنبه.
- حالش خوبه؟ خیلی نگران به نظر میای.
- نه مورد خاصی نیست ، گفتم که یه کسالت جزئی.
- باشه حتما ، همون سه شنبه برگزار میکنیم.
- یه دنیا ممنون...
فکری کردم و آنی گفتم:
- امم... چیزه آدرین ، آدرس بیمارستانی که هستی رو بده تا منم بیام.
- نه بابا ، این چه حرفیه؟ من که از تو انتظاری ندارم.
- این چه حرفیه خودم میخوام بیام و ببینمش.
- اما لازم نیست اصلا...
- ای بابا ، دوستا به همین درد میخورن دیگه.
این جمله رو از قصد بهش گفتم ، اگه من هنوزم براش مهم بودم حتما با این جمله به هم ریخته...
- به خدا شرمنده ام میکنی...
- کار مهمی نمی کنم ، فقط آدرس و ساعت ملاقات رو بگو ، حتما میام.
- مرسی ، ساعت ملاقات سه تا پنجه ، آدرس هم...
آدرس رو گفت و من سرسری رو کاغذی که جلوی دستم بود نوشتمش ، دوباره تشکر کرد و من هم گفتم که کاری نمیکنم و قطع کردم ، جلسه کنسل شده بود و باید به بچه ها میگفتم ، رفتم بیرون از اتاق و گفتم:
- بچه ها جلسه کنسل شد ، افتاد برای سه شنبه.
بچه ها پکر شدن و داد همشون درومد ، حق داشتن ، واسه این جلسه به همشون خیلی استرس داده بودم ، شایلین گفت:
- چرا کنسل شد؟
- انگار زنش مریض شده ، بچه ها ناراحت نباشید دیگه ، فقط یکم دیرتر برگزار میشه.
همه غرغر میکردن اما من برگشتم به اتاقم ، به موبایل گلسا زنگ زدم ، جواب داد:
- بله؟
- گلسا؟ کجایی؟
- سلام ، هیچی اومدیم محل نمایشگاه رو ببینیم ، خوبه... دیگه دارم میرم خونه ، جلستون هنوز شروع نشده؟
- نه ، آدرین زنگ زد کنسلش کرد.
- وا ، چرا؟
- انگار زنش مریض شده خبر مرگش.
- عــه ، کتی؟؟؟
- باشه بابا ، حالا ساعت سه میخوام برم بیمارستان ملاقات.
- به تو چه آخه؟؟ باز داری حرص منو در میاریاااا.
- ای بابا ، تو چی کار داری؟ زن دوست قدیمیه.
- هر غلطی میخوای بکنی بکن.
- کاری نداری؟
- نخیر ، خدافظ.
- خدافظ.
و قطع کردم ، تا بعد از ظهر به همه ی کارها رسیدگی کردم و ساعت دو و نیم از شرکت بیرون رفتم و سوار ماشین شدم ، عینک آفتابی به چشم هام زدم و حرکت کردم ، تو اون ترافیک لعنتی ، یک ساعت بعد رسیدم به بیمارستانی که آدرین آدرسش رو داده بود ، یه جای پارک خوب بعد از کلی گشتن پیدا کردم و از ماشین پیاده شدم ، سر و وضعم رو چک کردم و به سمت بیمارستان رفتم...
«نوشیکا»
شب تا صبح رو زیر اون بارون داشتم جون میدادم ، اما آدرین صبح رسید و من رو به بیمارستان رسوند ، اون طور که دکتر ها گفته بودن یه فشار و شوک قوی عصبی بهم وارد شده بود که اونطور از حال رفتم ، هم من و هم آدرین میدونستیم موضوع خیلی حادی نیست و فقط من یاد آرتیمان افتادم اما به اصرار دکتر قرار شد دو روز بستری بمونم تا مطمئن بشن حالم کاملا خوب شده ، یه سرمای خیلی شدید هم خورده بودم ، تست بارداری هم ازم گرفتن ، جوابش منفی بود ، گفتن اون حالت تهوع ها هم به همین موضوع ربط داره ، بهم سرم زده بودن و رو تخت بیمارستان دراز کشیده بودم ، آدرین اومد بالا سرم و گفت:
- خوبی عزیزم؟ ببخشید ، نباید دیشب میذاشتن تنها برگردی خونه.
یه لبخند زدم ، گلوم از شدت گلودرد میسوخت ، با صدای خیلی آرومی گفتم:
- نه... تقصیر تو نیست ، تقصیر خودمه ، دیشب یکدفعه کنترلم رو از دست دادم.
آدرین نشست رو صندلی کنار تخت و دستش رو به پیشانیم کشید ، چندتا عطسه پشت سرهم کردم و بعد به سرفه افتادم ، بغض گلوم رو احاطه کرده بود ، با همون صدای آروم و لرزشی که تو صدام اومده بود ، گفتم:
- آدرین... فکر کنم دوباره باید بستری...
با اخمی ظریف رو به من گفت: هیســ ، این چه حرفیه؟ معلومه که تو سالمی ، فقط نباید بذارم هیچی ناراحتت کنه ، قول میدم.
چیزی نگفتم ، تقه ای به در خورد ، آدرین با خوشحالی گفت:
- انگار مهمون داری.
- وااای به کسی گفتی من اینجام؟ من که چیزیم نیست.
- نخیر خودش خواست بیاد.
منتظر شدم تا در رو باز کنه و ببینم کی پشت دره ، در باز شد ، با ناباوری به کسی که اومده بود تو اتاق نگاه کردم ، با لبخند گفت:
- سلام.
گنگ نگاش کردم و با لبخند محوی گفتم: سلام.
و چشم هام رو گرد کردم تا بفهمه از حضورش متعجب شدم ، گفت:
- یعنی من نباید میومدم؟ ناراحت شدی؟
خندیدم ، آخه چند ماهی میشد باهاش هیچ رابطه ای نداشتم و از دیدنش تعجب کرده بودم ، خوشحال بودم که براش ارزش دارم ، با صدای ضعیفم گفتم:
- یعنی باور کنم من هنوز برای کسی مهمم؟؟
- معلومه شازده خانوم ، شرمنده نتونستم ازت خبری بگیرم.
لبخند زدم و گفتم: امیرعلی... مرسی که اومدی ولی من که چیزیم نیست.
- میدونم اما میخواستم ببینمت ، زنگ زدم به گوشیت ، آدرین برداشت گفت انگار دیشب حالت بد شده ، آوردتت بیمارستان قراره دوروز بستری باشی ، برا همین اومدم اینجا که ببینمت.
آدرین از اتاق بیرون رفت ، شاید میخواست ما راحت تر صحبت کنیم اما ما که حرف خاصی نداشتیم.
- خب به سلامتی... یادی از ما کردی.
- ای بابا ، ما که همیشه به یاد شما و زخمی که به دلمون گذاشتی هستیم.
ناراحت شدم از حرفی که زد ، یعنی به خاطر ازدواج حوا من رو مقصر میدونست؟ بعد این همه سال و با وجود اینکه حوا بچه دار هم شده بود هنوز امیرعلی نتونسته بود یه زندگی درست و حسابی برای خودش درست کنه ، قبل از اینکه من حرفی بزنم خودش خندید و گفت:
- ناراحت که نشدی؟
- ای بابا...
- چه مظلوم شدی تو دختر ، اصلا باورم نمیشی تو همون آدم سابق باشی.
- خیلی چیزا فرق کرده... حالا نگفتی چی شد افتخار دادی سراغی از دوست دیوونه ات بگیری ، بقیه که به کل مارو از خاطرشون محو کردن.
- این حرفو نزن ، فقط یکم گرفتار بودم.
- گرفتاره؟
- گرفتار عقد و عروسی و زن و زندگی و این چیزا دیگه.
- یعنی تو میخوای ازدواج کنی؟
- خب باید یه روزی ازدواج میکردم دیگه ، گرچه دیر جنبیدم ولی پوپک سخت عجله داشت...
- گردن دختر مردم ننداز ، الان مشخص نیست چقدر خوشحالمااا ، ولی خیلی خوشحالم ، متاسفانه صدام گرفته وگرنه داد میزدم ، درضمن میخوام هرچه زودتر همسر آینده ات رو ببینم.
- اونم به چشم ، خبر عقد رو بهت میدم ، ولی خواستم هم ببینمت و این رو حضوری بهت بگم.
- خیلی خوشحالم کردی ، بالاخره توهم عاقبت به خیر شدی مادر.
- هه ، آره دیگه.
- ناهید رو یادته؟
- همون که دوست دبیرستانت بود دیگه ، آره.
- چند وقت پیش عروسیش بود ، با برادرشوهر خواهر آدرین ازدواج کرد.
- به سلامتی.
- که اینطور ، چقدر عروسی های شیرینی داره برگزار میشه.
- گفتی از کسی خبر نداری؟
- ای بابا... نه.
- ناراحت نباش دختر.
- به خدا بین اون همه دوست ، یدونه تویی که چند ماه چند ماه میری خبری ازت نیست ، یدونه همین ناهیدِ که اونم تو نسبت فامیلی مونده به خدا رودروایسی میکنه ، یدونه هم حوا.
اینبار با شنیدن اسم حوا ، حالت خاصی بهش دست نداد و فقط یه لبخند تلخ زد ، گفت:
- حالا اینجوری نکن ، هرکسی مشغله های خودش رو داره ، اینجور مواقع همه دلیل دارن واسه خودشون.
- میدونم ، منم حرفی ندارم.
آدرین اومد تو و تو دستش دوتا چای بود ، یکیش رو به امیرعلی داد و اون یکیش رو میخواست به من بده که نگرفتم ، شیرینی نداشتیم اونجا ، بهش قند تعارف کرد و امیر علی هم چای رو خورد و بعد یکدفعه گفت:
- راستی چیستا هم ازدواج کرد.
اصلا خوشحال نشدم ، برام مهم نبود اون آدم چیکار میکنه ، حتی یه حال ساده هم از من نپرسید بعد از مرخص شدنم ، حیف من که به اون دوستا اون همه پروبال میدادم ، گفتم:
- که اینطور... اونم منو دعوت نکرد ، با اینکه از دبیرستان باهم دوست بودیم ولی نمیدونم چرا ناهید چیزی بهم نگفت.
- ناهید هم نبود ، تنها کسی که میشناختم ، چندتا از بچه های همون کلاس کنکور بودن که دعوت کرده بود.
- که اینطور ، ناهید هم تو عروسیش دعوتش نکرد ، اونا چرا دوست نیستن دیگه؟
- نمیدونم.
آدرین نشست رو صندلی کنار امیرعلی ، امیرعلی رو بهش گفت:
- خدا بخواد سه ماه دیگه مراسم عقدمون دعوتتون میکنیم از خجالتتون در میایم.
آدرین- نـه بابا؟ زن گرفتی پسر؟ حالا زود بود که.
امیرعلی- ای بابا شمام از ما ایراد بگیر حالا ، تا آخر عمر که نمیشد مجرد بمونم.
آدرین خندید ، منم خندیدم ، امیرعلی هم خندید اما فکر نکنم خنده های هیچ کدوممون واقعی بوده باشه ، موبایلم رو میز کنار تخت بیمارستان بود ، زنگ خورد ، امیرعلی گوشی رو داد دستم ، شماره رو دیدم ، خوشحال شدم ، سریع جواب دادم:
- جانم؟
- سلام خانم.
- سلام عزیزم ، خوبی؟ چه خبرا؟
- تازه از کنسرت آنتالیا برگشتیم ، دیروز رسیدیم تهران.
- خب به سلامتی ، حتما مثل همیشه ترکوندین؟
- بد نبود ، یکی از همکارامون ، دختره ، میخواد برای همیشه بره اونور بخونه ، خلاصه یکم گرفته ام.
- که اینطور.
- کجایی تو؟ یه سر بیا ببینمت.
- من بیمارستانم ، حالم خوبه ولی گفتن دو روز بستری بمونم.
- ای وای اتفاقی افتاده؟
- نه چیزی نیست.
- آخه همون اول فهمیدم صدات خیلی بده.
- فقط سرما خوردم.
- من ولی حتما میخوام ببینمت.
- منم دلم خیلی برات تنگ شده دریا.
- پس هروقت خوب شدی یه زنگ بزن ، یه مهمونی خودمونی زنونه بگیرم تو خونمون.
- حتما.
- خب کاری نداری عزیزم؟ حالتم خوب نیست انگار ، برو استراحت کن.
- ممنون ، خدافظ.
- خدافظ.
قطع کردم ، ساعت دو و نیم بود ، امیرعلی ازم خدافظی کرد و رفت ، بهم یه آرام بخش تو سرم تزریق کردن و من هم سریع خوابم برد...