امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 4.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان حرمت عشق (جلد دوم با من قدم بزن ، ناباورانه)

#6
چیزی نگفتم و با اخم نگاهش کردم ، گفتم:
- این دختره کی بود که انقدر خوب تورو میشناخت؟ حتی خواهر منو؟؟
- باز بچه شدیا ، خب عزیز من بذار برات توضیح بدم.
- منتظرم.
حرکت کرد ، یکمی که رفتیم گفت:
- تو آمریکا هم کلاسی بودیم ، الان هم خیلی اتفاقی دیدمش ، قراره یه قرارداد یک ساله باهاشون ببندیم ، همین.
- همین؟ میشا رو از کجا میشناخت؟
- عزیزدلم...
- بگو.
- خب از هم بدمون نمیومد ولی خب اون برگشت ایران و من هم قرار بود آمریکا بمونم که خیلی اتفاقی اومدم ایران ، همین.
- چیز دیگه ای مونده؟
- فقط همینا که گفتم.
- چرا بهم نگفته بودی؟
- داستان می بافتم که چی عزیزم؟
- باشه.
- خوبی الان؟
- نمیخوام باهاشون قرارداد ببندی.
- منم خیلیمایل نیستم ولی ما به یه تیزر تبلیغاتی معتبر نیاز داریم.
- چه جالب.
چیزی نگفت و جلوی یه رستوران نگه داشت ، دوتایی پیاده شدیم و رفتیم داخل ، گارسون منو رو آورد ، نگاهش کردم و گفتم:
- گشنم نیست.
آدرین- هیچی که نمیشه.
نگاهم رو ازش گرفتم ، سر تکون داد و به گارسون اشاره کرد ، گارسون بالای سرمون اومد و گفت:
- چی میل دارید؟
به سردی گفتم: یه قهوه ی تلخ.
آدرین چشم غره ای رفت و گفت:
- با دوپرس جوجه و نوشابه و سالاد و ماست ، یکیش رو میبریم.
گارسون تاکید کرد چیز دیگه ای نیاز نداریم؟ و آدرین با گفتن نه ممنون اگه لازم شد میگیم ، گارسون رو فرستاد بره ، با خودم فکر کردم ، ممکنه اینم عاشق باشه؟ آدرین گفت:
- الان اتفاقی افتاده که اینطوری میکنی؟
- نه... هیچی.
- مسخره نکن ، حرف بزن ، بگو ببینم چی شده؟
- من اصلا از این دختره خوشم نیومد.
- کوچولوی من ، ناراحت نباش دیگه ، باهام قهر نکن.
- حرفی ندارم باهات.
- بس کن دیگه ، عـه.
- بس کنم دیگه؟ چرا قبول نمیکنی باهاشون قرار داد نبندی؟
- چون به صلاح شرکته.
صدام رو بالاتر از حد معمول بردم و گفتم:
- انقدر ادای بابام رو درنیار.
خیره نگاهم کرد ، با عصبانیت ادامه دادم:
- کار ، کار ، کار ، کار ، کارشو به زندگیشم ترجیح میداد ، تو هم داری ادای اونو در میاری ، یعنی ناراحتی من از شرکت تو هم کمتر ارزش داره؟
- تو امروز یه چیزیت شده.
- برو بابا.
- نوشیکا.
- نمیخوام باهات حرف بزنم.
- بعدا صجبت میکنیم.
پوزخندی زدم و گفتم: هه ، بعدا.
- خنده داشت؟
- گفتم نمیخوام صداتو بشنوم.
- چت شده تو؟ ای بابا.
- من چیزیم نیست اما انگار تو یه چیزیت شده ، چرا با من اینطوری حرف میزنی؟
- طرز صجبت شما خیلی قشنگه الان؟
- آدرین حوصلتو ندارم.
- هروقت نتونی حرف بزنی ، همینو میگی.
- آره همین جوریه ، دیگه باهام حرف نزن.
و برای خاتمه دادن به موضوع سرم رو روی میز گذاشتم ، کمی بعد قهوه من با غذای آدرین رو آوردن ، آدرین شروع به خوردن کرد و گفت:
- نمیخوری؟
سرم رو از روی میز بلند کردم ، چشم غره ای بهش رفتم و لیوان قهوه ام رو برداشتم و سر کشیدم ، تلخ بود اما نه به تلخی زندگیم...
آخرین کلمات رد و بدل شده اینطوری بود:
- پس منتظرتما دیر نکنی.
- چشم بابا ، ممنون.
قطع که کردم ، به دنبال آدرین از اتاق بیرون رفتم ، از دیروز که دعوامون شد دیگه باهاش حرف نزدم ، از پله ها پایین رفتم ، رو کاناپه دراز کشیده بود و با موبایل حرف میزد ، صداش رو میشنیدم:
- ممنون ... حتما اگه برنامه ای پیش نیومد میایم ... خوشحال شدم ... خدافظ.
نشستم کنارش ، گفتم:
- بابا امشب شام دعوتمون کرده.
به سردی من گفت:
- باشه.
تلویزیون رو روشن کردم و کلافه مشغول جستجوی کانال مناسبم شدم ، هیچی پیدا نکردم ، آدرین متوجه حالم شد ، گفت:
- میشه صحبت کنیم؟
تلویزیون رو خاموش کردم و نگاهش کردم ، گفت:
- الان باید بگی از چی ناراحتی؟
- از همه چی ، چرا به حرف من گوش نمیدی؟
- به خدا به خاطر شرکته ، همین.
- مهم نیست.
- اگه واقعا ناراحتت میکنه...
- نه ، اشکالی نداره.
ته دلم واقعا راضی نبودم ، آدرین به من نزدیک شد ، من رو در آغوش گرفت و گفت:
- الان آشتی ایم؟
چیزی نگفتم ، محکم تر بغلم کرد و گفت:
- چقد دوست دارم فرشته ی من ، باهام قهر بودی دنیارو انگار ازم گرفتن.
- خب حالا پررو نشو.
- عزیزم.
- امشب یکی از دوستای بابام با خانوادشون هم هستن.
- که اینطور.
با لحن بچگونه گفتم: اوره.
خندید ، حس خوبی داشتم ، یه دفعه بهم حالت تهوع دست داد ، سریع به سمت دستشویی رفتم و هرچی تو معدم بود خالی کردم ، آدرین وقتی بیرون اومدم گفت:
- چی شد ، خوبی؟
- اه آره ، دیروزم اینجوری شدم.
- هوم...
- چیه؟
- شاید خدا بهمون یه هدیه داده.
و لبخند شیطانی که عاشقش بودم رو بهم هدیه داد ، چشمام برق زد ، یعنی میشد؟ گفتم:
- یعنی ممکنه؟
- خب آره.
- خوشحالم.
- منم همین طور عزیزم ، فردا میریم آزمایش بدی.
- باشه.
در کنار آدرین ساعت ها زودگذشت و هردو آماده شده بودیم ، تاپ مشکی رنگ با کت کوتاه مشکی و شلوار سرمه ای رنگی پوشیدم ، مانتو سرمه ایم رو پوشیدم و بعد هم شال مشکی رنگ چروک رو سرم کردم ، به خودم تو آینه نگاه کردم ، آرایشم کامل بود ، این رنگ مو واقعا بهم میومد ، کلا موی بلند صورتم رو قشنگ تر و جوون تر کرده بود ، چشمام و موهام با شال مشکی رو سرم در تضاد بودن ، موهام رو کنار زدم و از آینه دل کندم ، با آدرین از خونه بیرون رفتیم ، آدرین ماشینش رو دیروز دم شرکتش جا گذاشته بود برا همین با ماشین من رفتیم ، ساعت هفت بود که رسیدیم ، پدرم در رو باز کرد ، داخل شدیم ، با دیدن کفش ها فهمیدم مهمون ها رسیدن ، با لبخند به پدر که به استقبالمون اومده بود سلام گفتم و بعد هم آدرین ، رفتیم به سالن ، حاج آقا صادقی با همسر مهربونش همیشه لبخند به لب هام میاوردن ، بهشون خندیدم و سلام کردیم ، حال احوالم رو پرسیدن ، سه تا دختر هم داشتن ، سنا ، عسل و شیوا ، هرسه با شوهراشون بودن ، با عسل خیلی صمیمی بودم ، لبخندی بهش زدم ، همدیگه رو بغل کردیم ، گفتم:
- چه عجب شما رو دیدیم.
- کم سعادتیه مائه خانم.
- بله البته.
به همه سلام کردم ، رفتم اتاق قدیمی خودم که درست مثله گذشته بود ، لباس عوض کردم و دوباره برگشتم ، منتظر یه شب عالی بودم...
«کتایون»
اونقدر تو خونه قدم زدم که آخر گلسا با داد گفت:
- چته؟ عه. بگیر بشین ، به جهنم...
- فکر نمی کردم ازدواج کرده باشه.
- شما وقتی تنهاش گذاشتی و برگشتی ایران بهش فکر میکردی؟
- تو که خواهر منی بهتر میدونی شرایط پدر و مادرمون باعث شد که برگردم ، بعدم اون با اصرار می خواست که بمونه.
- پس بهش فکر نکن ، یه رابطه بوده که نتونسته موفق شه.
- هی... تو منظورت چیه؟
- پاپیچ زندگیشون نشو... باشه؟
پاسخ
 سپاس شده توسط ساچلين ، saba3 ، پری خانم ، [ niki ] ، sheytunak ، ✔✘ζoΘdY✘✔ ، Mᴏʙɪɴᴀ ، "تنها" ، elnaz-s ، Berserk ، мoвιɴα т ، عاغامحمدپارسا:الکی ، پایدارتاپای دار ، SOGOL.NM ، Nafas sam


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان حرمت عشق (جلد دوم با من قدم بزن ، ناباورانه) - ըoφsիīkα - 13-04-2014، 21:15

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟
  رمان تلخ و شیرین
  رمان فوق‌العاده ترسناک «فرزند ابلیس» | نوشته‌ی خودم
Heart رمان[انتقام شیرین]
  رمان تمنا برای نفس کشیدن

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان