13-04-2014، 21:15
چیزی نگفتم و با اخم نگاهش کردم ، گفتم:
- این دختره کی بود که انقدر خوب تورو میشناخت؟ حتی خواهر منو؟؟
- باز بچه شدیا ، خب عزیز من بذار برات توضیح بدم.
- منتظرم.
حرکت کرد ، یکمی که رفتیم گفت:
- تو آمریکا هم کلاسی بودیم ، الان هم خیلی اتفاقی دیدمش ، قراره یه قرارداد یک ساله باهاشون ببندیم ، همین.
- همین؟ میشا رو از کجا میشناخت؟
- عزیزدلم...
- بگو.
- خب از هم بدمون نمیومد ولی خب اون برگشت ایران و من هم قرار بود آمریکا بمونم که خیلی اتفاقی اومدم ایران ، همین.
- چیز دیگه ای مونده؟
- فقط همینا که گفتم.
- چرا بهم نگفته بودی؟
- داستان می بافتم که چی عزیزم؟
- باشه.
- خوبی الان؟
- نمیخوام باهاشون قرارداد ببندی.
- منم خیلیمایل نیستم ولی ما به یه تیزر تبلیغاتی معتبر نیاز داریم.
- چه جالب.
چیزی نگفت و جلوی یه رستوران نگه داشت ، دوتایی پیاده شدیم و رفتیم داخل ، گارسون منو رو آورد ، نگاهش کردم و گفتم:
- گشنم نیست.
آدرین- هیچی که نمیشه.
نگاهم رو ازش گرفتم ، سر تکون داد و به گارسون اشاره کرد ، گارسون بالای سرمون اومد و گفت:
- چی میل دارید؟
به سردی گفتم: یه قهوه ی تلخ.
آدرین چشم غره ای رفت و گفت:
- با دوپرس جوجه و نوشابه و سالاد و ماست ، یکیش رو میبریم.
گارسون تاکید کرد چیز دیگه ای نیاز نداریم؟ و آدرین با گفتن نه ممنون اگه لازم شد میگیم ، گارسون رو فرستاد بره ، با خودم فکر کردم ، ممکنه اینم عاشق باشه؟ آدرین گفت:
- الان اتفاقی افتاده که اینطوری میکنی؟
- نه... هیچی.
- مسخره نکن ، حرف بزن ، بگو ببینم چی شده؟
- من اصلا از این دختره خوشم نیومد.
- کوچولوی من ، ناراحت نباش دیگه ، باهام قهر نکن.
- حرفی ندارم باهات.
- بس کن دیگه ، عـه.
- بس کنم دیگه؟ چرا قبول نمیکنی باهاشون قرار داد نبندی؟
- چون به صلاح شرکته.
صدام رو بالاتر از حد معمول بردم و گفتم:
- انقدر ادای بابام رو درنیار.
خیره نگاهم کرد ، با عصبانیت ادامه دادم:
- کار ، کار ، کار ، کار ، کارشو به زندگیشم ترجیح میداد ، تو هم داری ادای اونو در میاری ، یعنی ناراحتی من از شرکت تو هم کمتر ارزش داره؟
- تو امروز یه چیزیت شده.
- برو بابا.
- نوشیکا.
- نمیخوام باهات حرف بزنم.
- بعدا صجبت میکنیم.
پوزخندی زدم و گفتم: هه ، بعدا.
- خنده داشت؟
- گفتم نمیخوام صداتو بشنوم.
- چت شده تو؟ ای بابا.
- من چیزیم نیست اما انگار تو یه چیزیت شده ، چرا با من اینطوری حرف میزنی؟
- طرز صجبت شما خیلی قشنگه الان؟
- آدرین حوصلتو ندارم.
- هروقت نتونی حرف بزنی ، همینو میگی.
- آره همین جوریه ، دیگه باهام حرف نزن.
و برای خاتمه دادن به موضوع سرم رو روی میز گذاشتم ، کمی بعد قهوه من با غذای آدرین رو آوردن ، آدرین شروع به خوردن کرد و گفت:
- نمیخوری؟
سرم رو از روی میز بلند کردم ، چشم غره ای بهش رفتم و لیوان قهوه ام رو برداشتم و سر کشیدم ، تلخ بود اما نه به تلخی زندگیم...
آخرین کلمات رد و بدل شده اینطوری بود:
- پس منتظرتما دیر نکنی.
- چشم بابا ، ممنون.
قطع که کردم ، به دنبال آدرین از اتاق بیرون رفتم ، از دیروز که دعوامون شد دیگه باهاش حرف نزدم ، از پله ها پایین رفتم ، رو کاناپه دراز کشیده بود و با موبایل حرف میزد ، صداش رو میشنیدم:
- ممنون ... حتما اگه برنامه ای پیش نیومد میایم ... خوشحال شدم ... خدافظ.
نشستم کنارش ، گفتم:
- بابا امشب شام دعوتمون کرده.
به سردی من گفت:
- باشه.
تلویزیون رو روشن کردم و کلافه مشغول جستجوی کانال مناسبم شدم ، هیچی پیدا نکردم ، آدرین متوجه حالم شد ، گفت:
- میشه صحبت کنیم؟
تلویزیون رو خاموش کردم و نگاهش کردم ، گفت:
- الان باید بگی از چی ناراحتی؟
- از همه چی ، چرا به حرف من گوش نمیدی؟
- به خدا به خاطر شرکته ، همین.
- مهم نیست.
- اگه واقعا ناراحتت میکنه...
- نه ، اشکالی نداره.
ته دلم واقعا راضی نبودم ، آدرین به من نزدیک شد ، من رو در آغوش گرفت و گفت:
- الان آشتی ایم؟
چیزی نگفتم ، محکم تر بغلم کرد و گفت:
- چقد دوست دارم فرشته ی من ، باهام قهر بودی دنیارو انگار ازم گرفتن.
- خب حالا پررو نشو.
- عزیزم.
- امشب یکی از دوستای بابام با خانوادشون هم هستن.
- که اینطور.
با لحن بچگونه گفتم: اوره.
خندید ، حس خوبی داشتم ، یه دفعه بهم حالت تهوع دست داد ، سریع به سمت دستشویی رفتم و هرچی تو معدم بود خالی کردم ، آدرین وقتی بیرون اومدم گفت:
- چی شد ، خوبی؟
- اه آره ، دیروزم اینجوری شدم.
- هوم...
- چیه؟
- شاید خدا بهمون یه هدیه داده.
و لبخند شیطانی که عاشقش بودم رو بهم هدیه داد ، چشمام برق زد ، یعنی میشد؟ گفتم:
- یعنی ممکنه؟
- خب آره.
- خوشحالم.
- منم همین طور عزیزم ، فردا میریم آزمایش بدی.
- باشه.
در کنار آدرین ساعت ها زودگذشت و هردو آماده شده بودیم ، تاپ مشکی رنگ با کت کوتاه مشکی و شلوار سرمه ای رنگی پوشیدم ، مانتو سرمه ایم رو پوشیدم و بعد هم شال مشکی رنگ چروک رو سرم کردم ، به خودم تو آینه نگاه کردم ، آرایشم کامل بود ، این رنگ مو واقعا بهم میومد ، کلا موی بلند صورتم رو قشنگ تر و جوون تر کرده بود ، چشمام و موهام با شال مشکی رو سرم در تضاد بودن ، موهام رو کنار زدم و از آینه دل کندم ، با آدرین از خونه بیرون رفتیم ، آدرین ماشینش رو دیروز دم شرکتش جا گذاشته بود برا همین با ماشین من رفتیم ، ساعت هفت بود که رسیدیم ، پدرم در رو باز کرد ، داخل شدیم ، با دیدن کفش ها فهمیدم مهمون ها رسیدن ، با لبخند به پدر که به استقبالمون اومده بود سلام گفتم و بعد هم آدرین ، رفتیم به سالن ، حاج آقا صادقی با همسر مهربونش همیشه لبخند به لب هام میاوردن ، بهشون خندیدم و سلام کردیم ، حال احوالم رو پرسیدن ، سه تا دختر هم داشتن ، سنا ، عسل و شیوا ، هرسه با شوهراشون بودن ، با عسل خیلی صمیمی بودم ، لبخندی بهش زدم ، همدیگه رو بغل کردیم ، گفتم:
- چه عجب شما رو دیدیم.
- کم سعادتیه مائه خانم.
- بله البته.
به همه سلام کردم ، رفتم اتاق قدیمی خودم که درست مثله گذشته بود ، لباس عوض کردم و دوباره برگشتم ، منتظر یه شب عالی بودم...
«کتایون»
اونقدر تو خونه قدم زدم که آخر گلسا با داد گفت:
- چته؟ عه. بگیر بشین ، به جهنم...
- فکر نمی کردم ازدواج کرده باشه.
- شما وقتی تنهاش گذاشتی و برگشتی ایران بهش فکر میکردی؟
- تو که خواهر منی بهتر میدونی شرایط پدر و مادرمون باعث شد که برگردم ، بعدم اون با اصرار می خواست که بمونه.
- پس بهش فکر نکن ، یه رابطه بوده که نتونسته موفق شه.
- هی... تو منظورت چیه؟
- پاپیچ زندگیشون نشو... باشه؟
- این دختره کی بود که انقدر خوب تورو میشناخت؟ حتی خواهر منو؟؟
- باز بچه شدیا ، خب عزیز من بذار برات توضیح بدم.
- منتظرم.
حرکت کرد ، یکمی که رفتیم گفت:
- تو آمریکا هم کلاسی بودیم ، الان هم خیلی اتفاقی دیدمش ، قراره یه قرارداد یک ساله باهاشون ببندیم ، همین.
- همین؟ میشا رو از کجا میشناخت؟
- عزیزدلم...
- بگو.
- خب از هم بدمون نمیومد ولی خب اون برگشت ایران و من هم قرار بود آمریکا بمونم که خیلی اتفاقی اومدم ایران ، همین.
- چیز دیگه ای مونده؟
- فقط همینا که گفتم.
- چرا بهم نگفته بودی؟
- داستان می بافتم که چی عزیزم؟
- باشه.
- خوبی الان؟
- نمیخوام باهاشون قرارداد ببندی.
- منم خیلیمایل نیستم ولی ما به یه تیزر تبلیغاتی معتبر نیاز داریم.
- چه جالب.
چیزی نگفت و جلوی یه رستوران نگه داشت ، دوتایی پیاده شدیم و رفتیم داخل ، گارسون منو رو آورد ، نگاهش کردم و گفتم:
- گشنم نیست.
آدرین- هیچی که نمیشه.
نگاهم رو ازش گرفتم ، سر تکون داد و به گارسون اشاره کرد ، گارسون بالای سرمون اومد و گفت:
- چی میل دارید؟
به سردی گفتم: یه قهوه ی تلخ.
آدرین چشم غره ای رفت و گفت:
- با دوپرس جوجه و نوشابه و سالاد و ماست ، یکیش رو میبریم.
گارسون تاکید کرد چیز دیگه ای نیاز نداریم؟ و آدرین با گفتن نه ممنون اگه لازم شد میگیم ، گارسون رو فرستاد بره ، با خودم فکر کردم ، ممکنه اینم عاشق باشه؟ آدرین گفت:
- الان اتفاقی افتاده که اینطوری میکنی؟
- نه... هیچی.
- مسخره نکن ، حرف بزن ، بگو ببینم چی شده؟
- من اصلا از این دختره خوشم نیومد.
- کوچولوی من ، ناراحت نباش دیگه ، باهام قهر نکن.
- حرفی ندارم باهات.
- بس کن دیگه ، عـه.
- بس کنم دیگه؟ چرا قبول نمیکنی باهاشون قرار داد نبندی؟
- چون به صلاح شرکته.
صدام رو بالاتر از حد معمول بردم و گفتم:
- انقدر ادای بابام رو درنیار.
خیره نگاهم کرد ، با عصبانیت ادامه دادم:
- کار ، کار ، کار ، کار ، کارشو به زندگیشم ترجیح میداد ، تو هم داری ادای اونو در میاری ، یعنی ناراحتی من از شرکت تو هم کمتر ارزش داره؟
- تو امروز یه چیزیت شده.
- برو بابا.
- نوشیکا.
- نمیخوام باهات حرف بزنم.
- بعدا صجبت میکنیم.
پوزخندی زدم و گفتم: هه ، بعدا.
- خنده داشت؟
- گفتم نمیخوام صداتو بشنوم.
- چت شده تو؟ ای بابا.
- من چیزیم نیست اما انگار تو یه چیزیت شده ، چرا با من اینطوری حرف میزنی؟
- طرز صجبت شما خیلی قشنگه الان؟
- آدرین حوصلتو ندارم.
- هروقت نتونی حرف بزنی ، همینو میگی.
- آره همین جوریه ، دیگه باهام حرف نزن.
و برای خاتمه دادن به موضوع سرم رو روی میز گذاشتم ، کمی بعد قهوه من با غذای آدرین رو آوردن ، آدرین شروع به خوردن کرد و گفت:
- نمیخوری؟
سرم رو از روی میز بلند کردم ، چشم غره ای بهش رفتم و لیوان قهوه ام رو برداشتم و سر کشیدم ، تلخ بود اما نه به تلخی زندگیم...
آخرین کلمات رد و بدل شده اینطوری بود:
- پس منتظرتما دیر نکنی.
- چشم بابا ، ممنون.
قطع که کردم ، به دنبال آدرین از اتاق بیرون رفتم ، از دیروز که دعوامون شد دیگه باهاش حرف نزدم ، از پله ها پایین رفتم ، رو کاناپه دراز کشیده بود و با موبایل حرف میزد ، صداش رو میشنیدم:
- ممنون ... حتما اگه برنامه ای پیش نیومد میایم ... خوشحال شدم ... خدافظ.
نشستم کنارش ، گفتم:
- بابا امشب شام دعوتمون کرده.
به سردی من گفت:
- باشه.
تلویزیون رو روشن کردم و کلافه مشغول جستجوی کانال مناسبم شدم ، هیچی پیدا نکردم ، آدرین متوجه حالم شد ، گفت:
- میشه صحبت کنیم؟
تلویزیون رو خاموش کردم و نگاهش کردم ، گفت:
- الان باید بگی از چی ناراحتی؟
- از همه چی ، چرا به حرف من گوش نمیدی؟
- به خدا به خاطر شرکته ، همین.
- مهم نیست.
- اگه واقعا ناراحتت میکنه...
- نه ، اشکالی نداره.
ته دلم واقعا راضی نبودم ، آدرین به من نزدیک شد ، من رو در آغوش گرفت و گفت:
- الان آشتی ایم؟
چیزی نگفتم ، محکم تر بغلم کرد و گفت:
- چقد دوست دارم فرشته ی من ، باهام قهر بودی دنیارو انگار ازم گرفتن.
- خب حالا پررو نشو.
- عزیزم.
- امشب یکی از دوستای بابام با خانوادشون هم هستن.
- که اینطور.
با لحن بچگونه گفتم: اوره.
خندید ، حس خوبی داشتم ، یه دفعه بهم حالت تهوع دست داد ، سریع به سمت دستشویی رفتم و هرچی تو معدم بود خالی کردم ، آدرین وقتی بیرون اومدم گفت:
- چی شد ، خوبی؟
- اه آره ، دیروزم اینجوری شدم.
- هوم...
- چیه؟
- شاید خدا بهمون یه هدیه داده.
و لبخند شیطانی که عاشقش بودم رو بهم هدیه داد ، چشمام برق زد ، یعنی میشد؟ گفتم:
- یعنی ممکنه؟
- خب آره.
- خوشحالم.
- منم همین طور عزیزم ، فردا میریم آزمایش بدی.
- باشه.
در کنار آدرین ساعت ها زودگذشت و هردو آماده شده بودیم ، تاپ مشکی رنگ با کت کوتاه مشکی و شلوار سرمه ای رنگی پوشیدم ، مانتو سرمه ایم رو پوشیدم و بعد هم شال مشکی رنگ چروک رو سرم کردم ، به خودم تو آینه نگاه کردم ، آرایشم کامل بود ، این رنگ مو واقعا بهم میومد ، کلا موی بلند صورتم رو قشنگ تر و جوون تر کرده بود ، چشمام و موهام با شال مشکی رو سرم در تضاد بودن ، موهام رو کنار زدم و از آینه دل کندم ، با آدرین از خونه بیرون رفتیم ، آدرین ماشینش رو دیروز دم شرکتش جا گذاشته بود برا همین با ماشین من رفتیم ، ساعت هفت بود که رسیدیم ، پدرم در رو باز کرد ، داخل شدیم ، با دیدن کفش ها فهمیدم مهمون ها رسیدن ، با لبخند به پدر که به استقبالمون اومده بود سلام گفتم و بعد هم آدرین ، رفتیم به سالن ، حاج آقا صادقی با همسر مهربونش همیشه لبخند به لب هام میاوردن ، بهشون خندیدم و سلام کردیم ، حال احوالم رو پرسیدن ، سه تا دختر هم داشتن ، سنا ، عسل و شیوا ، هرسه با شوهراشون بودن ، با عسل خیلی صمیمی بودم ، لبخندی بهش زدم ، همدیگه رو بغل کردیم ، گفتم:
- چه عجب شما رو دیدیم.
- کم سعادتیه مائه خانم.
- بله البته.
به همه سلام کردم ، رفتم اتاق قدیمی خودم که درست مثله گذشته بود ، لباس عوض کردم و دوباره برگشتم ، منتظر یه شب عالی بودم...
«کتایون»
اونقدر تو خونه قدم زدم که آخر گلسا با داد گفت:
- چته؟ عه. بگیر بشین ، به جهنم...
- فکر نمی کردم ازدواج کرده باشه.
- شما وقتی تنهاش گذاشتی و برگشتی ایران بهش فکر میکردی؟
- تو که خواهر منی بهتر میدونی شرایط پدر و مادرمون باعث شد که برگردم ، بعدم اون با اصرار می خواست که بمونه.
- پس بهش فکر نکن ، یه رابطه بوده که نتونسته موفق شه.
- هی... تو منظورت چیه؟
- پاپیچ زندگیشون نشو... باشه؟