22-11-2013، 21:01
(22-11-2013، 15:18)mahrana 11 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
سلام بچه ها این داستان کاملا واقعی هستش که برای خوم اتفاق افتاده
داستان از این قراره که
توی ایام تعطیلی های عاشورا امسال رفته بودیم خونه ی مادر بزرگم
البته بعد ازاینکه رفتم پیش مامانم
خوب بگذریم
وقتی رفتیم دیدم جمع مون جمع
دختر خاله هام
پسرخاله هام
تیله میله ها ( بچه کوچولو ها)
خلاصه همه بودن
ماهم ی پسر خاله داریم خیلی شوخ تشریف داره و از ساعت 6تا 10 شب هممون
داشتیم می خندیدیم و بابا بزرگم می گفت : بس دیگه نخندید حالا جن زده می شید
ماهم باور نمی کردیم
تا اینکه شب وقتی خواستیم بخوابیم
ی هویی دیدم یکی داره بالشتم رو از زیر سرم میکشه تا اینکه
داد زدم بس دیگه مریم داری چیکار می کنی ( مریم دختر خالم)
اونم گفت چی داری میگی منم گفتم بس کن دیگه وگرنه به خاله میگم
بعدش چند بار دیگه هم بالشت های بقییه ی بچه ها از زیر سر شون کشیده شد
بعد ش هوا تاریک بود دیگه بارون هم می اومد با رعد وبرق
بعد ش هممون مثل چسب دوقولو چسبیده بودیم ب هم
تا اینکه دیدم یکی داره تکون می خوره بعد باهم دیگه رفتیم تا ب بینیم چیه
چشمتون روز بد نبینه
ی هویی تا چراغ رو روشن کردیم دیدیم پسر خاله هام دارن با ی نخ
بالشت هارو از زیرسرمون می کشن
ناراحت نشیدا
سپاس یادت نره