15-05-2012، 15:39
کشیش یک کلیسا بعد از یک مدّت می بینه کسانی که میان پیشش برای اعتراف به گناهانشون،... معمولاً خجالت میکشن و براشون سخته که به خیانتی که بههمسرشون کردن اعتراف کنند،
برای همین یک یکشنبه اعلام میکنه که از این به بعد هر کی میخواد بیاد به خیانت به همسر اعتراف کنه برای اینکه راحت تر باشه، به جای اینکه بگه خیانت کردم بگهزمین خوردم.
ازاین موضوع سالها میگذره و کشیش پیر میشه و میمیره، کشیش بعدی که میاد بعد از یک مدّت میره سراغ شهر دار و بهش میگه: من فکر کنم شما باید یه فکری بهحال تعمیر خیابونهای محل بکنین، من از هر ۱۰۰تا اعترافی که میگیرم ۹۰ تاشون همین اطراف یه جایی خوردن زمین.
شهردار هم که دوزاریش میفته که قضیه چی بوده و هیچ کس جریان را به کشیش جدید نگفته از خنده روده بر میشه. کشیشه هم یک کم نگاهش میکنه و بعد میگه،هِه هِه هِه حالا هی بخند ولی همین زن خودت هفتهای نیست که دست کم ۳ بار زمین نخوره
برای همین یک یکشنبه اعلام میکنه که از این به بعد هر کی میخواد بیاد به خیانت به همسر اعتراف کنه برای اینکه راحت تر باشه، به جای اینکه بگه خیانت کردم بگهزمین خوردم.
ازاین موضوع سالها میگذره و کشیش پیر میشه و میمیره، کشیش بعدی که میاد بعد از یک مدّت میره سراغ شهر دار و بهش میگه: من فکر کنم شما باید یه فکری بهحال تعمیر خیابونهای محل بکنین، من از هر ۱۰۰تا اعترافی که میگیرم ۹۰ تاشون همین اطراف یه جایی خوردن زمین.
شهردار هم که دوزاریش میفته که قضیه چی بوده و هیچ کس جریان را به کشیش جدید نگفته از خنده روده بر میشه. کشیشه هم یک کم نگاهش میکنه و بعد میگه،هِه هِه هِه حالا هی بخند ولی همین زن خودت هفتهای نیست که دست کم ۳ بار زمین نخوره