انجمن های تخصصی  فلش خور
رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) (/showthread.php?tid=96525)

صفحه‌ها: 1 2


رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) - m love f - 18-03-2014

طرفاي ده صبح بود كه با صداي زنگ ساعت گوشيم از خواب پاشدم يك كش و قوسي به بدنم دادم و زنگ و قطع كردم ديدم ۱۲ تاsms دارم. يك نگاه به عكس خودم و محمد كه روي پاتختي بود انداختم پيش خودم گفتم حتما باز ديشب دلش برام تنگ شده آخه از بعد از نامزديمون هر وقت دلتنگ ميشد شبا كه ميخوابيدم واسم از دلتنگياشو آيندمون مينوشت و sms میداد تا به قول خودش هر وقت صبح پاشدم با خوندنشون انرژي بگيرم..با ذوق اولين sms رو خوندم دلم گواه بد میداد هر sms رو ک باز میکردم قلبم کند تر میزد... دهنم خشک شده بود... حتی صدام در نمیاومد... بغض چنگ انداخته بود به گلوم.
محمد گفته بود به دلايلي منو نميخواد .. گفته بود ناراحت نشم .. گفته بود من آرزوي هر پسريم و اشكال از اونه و اونه كه لياقته منو نداره.دلم ميخواست گريه كنم ولي جون گريه كردنم نداشتم سريع دكمه ي
call رو زدم و صدايي كه تو گوشم پيچيد انگار ناقوس مرگم بود ... شماره ي مشترك مورد نظر در شبكه موجود نميباشد .. حالم غير قابل توصيف بود..منو محمد كه يه زماني همه ي دوستامون خوشبخت ترين زوج ميدونستن.حقش نبود اينجوري بشه اونم درست وقتي كه با هزار مصيبت رضايت خونوادهمون جلب كرديم و نامزد شديم...اين حقم نبود .. احساس كردم تمام اتاق دور سرم ميچرخه .. حتي جون نداشتم مامان يا كتي رو صدا كنم....يه آن فقط از جام بلند شدم و ديگه چيزي نفهميدم...
فصل يك :
تقريبا 4 ماهي از اون صبح كذايي ميگذره .. اون روز صبح مامان به هواي اينكه بيدارم كنه مياد توي اتاقم و و ميبينه وسط اتاق بيهوش افتادم و هر كاري ميكنه بهوش نميام خلاصه با كمك كتي خواهرم دوباره منو رو تخت ميكشونن و زنگ ميزنن اورژانس و پزشك اورژانس بلافاصله با تشخيص شوك شديد روحي منو منتقل ميكنه به بخش اعصاب يكي از بيمارستان هاي مطرح شهر با پيشنهاد بابا با محمد تماس ميگيرن كه هم در جريانش بگذارن هم اينكه شايد دليل بيهوش شدن من رو بدونه كه اونام دقيقا با همون چيزي كه من مواجه شدم مواجه ميشن يعني خط از شبكه خارج شده ي محمد . اين وسط فقط كتي به ذهنش ميرسه كه شاید توی sms هاي گوشي يا كامپيوترم چيزي پيدا شه كه كليد اين معما باشه و دليل اين شوك روشن بشه كه با sms های محمد مواجه ميشه و تقريبا همه چيز براشون روشن ميشه بعدها فهميدم توي مدت بيهوشيه من پدرم به هر دري ميزنه تا ردي از محمد و خونوادش پيدا كنه .. دم خونشون ميره كه همسايشون ميگه سه روز پيش بدون گذاشتن آدرس يا شماره تلفن از اينجا نقل مكان كردن .به نمايشگاه ماشين عموش ميره كه نوچه هاي عموش باباي نازنينمو از مغازه بيرون ميكنن خلاصه دليل رفتن ناگهاني محمد براي من و تك تك اعضاي خونوادم يه معما ميشه ... منم كه تقريبا بعد از دو هفته از بيهوشي در اومدم با حال زارم با تك تك دوستاش تماس گرفتم و متاسفانه هيچكس هيچ خبري از اون نداشت ..انگار محمد يه قطره آب بود و توي زمين فرو رفته بود...از اون روزا هر چي بگم كم گفتم ... از همه درد آورتر بي خبري بود .. اينكه دليل رفتن يه عزيز رو ندوني...چندين دفعه بهش e-mail زدم كه لا اقل بگه چرا چي شده و...نامردي بود فاصله ي بين خوشبختي و بد بختيت فقط يه sms
باشه..محمد جوري رفت انگار از اول اصلا نبوده ..ولي خدارو شكر از اونجايي كه آدم قوي و خودداري بودم تا حدودي تونستم كنار بيام ولي حرف حديث هاي آدما گاهي بد جور دلمو ميسوزوند ... اينكه خالم آروم به مامانم بگه نكنه عيب و ايراد از كيانا بوده و من ناخواسته بشنوم .. اينكه دوستام با يه حالت دلسوزي همراه با هزارتا شك و ترديد نگام كنن.. خلاصه .. دو ماه ديگه به همين منوال گذشت و توي اون روزها تنها خبر خوبي كه تونست تا حدودي حال و هواي منو عوض كنه ..خبر قبوليم تو مقطع فوق ليسانس معماري توي يكي از بهترين دانشگاههاي تهران بود .. با اينكه ليسانسم رو هم توي بهترين دانشگاه شهرمون شيراز گرفته بودم ولی تهران همیشه برام یه آرزو بود... بعد از اون هم به فاصله دو روز از محمد یه e-mail دريافت كردم كه بكل آب پاكي رو رو دستم ريخت و همه چي برام روشن شد يه ايميل دون متن كه فقط عكساي عروسي اون با دختر همون عمويي كه پدر منو از در
مغازش بيرون كرد بود..بعد از ديدن اونا دوروز خودمو توي اتاق حبس كردم و توي اون دوروز براي اولين بار توي مدت گريستم از ته دل بعدشم با اراده تمام وسايل و عكسها و چيزايي كه از محمد داشتم و توي يه گون ريختم و دادم دست بابا تا از بين
ببرتشون اونجور كه خودش صلاح ميدونه..محمد ديگه تموم شد و خوشحال بودم كه هنوز بينمون اتفاقي نيوفتاده شايد قسمت اين چنين بود و شايد بقول مامان بزرگم صلاح من در اين بود و يه آزمايش الهي بود..بهر حال تمام اينها مقدمه اي بود براي چيزي كه قرار بود از اين به بعد اتفاق بيفته و زندگيه منو دستخوش تغييراته بزرگي كنه..


فصل دوم :
جلوي آينه وايساده بودم و داشتم به صورتم نگاه ميكردم .. چقدر توي اين چند ماه لاغر شده بودم زير چشمام گود افتاده بود به
موهام كه عين يه چادر مشكي دورمو گرفته بود نگاهي انداختم هيچوقت از سر شونم بلند تر نشده بودن و الان تقريبا تا وسطاي
شونم رسيده بود .. بنظرم بيشتر بهم ميومد .. با خودم زمزمه كردم كيانا؟ به خودت بيا .. قوي باش دختر .. خدا بزرگه .. با اين
حرف توي دلم يه نسيم خنكي پيچيد ... رفتم سمت دستشويي و وضو گرفتم از دستشويي كه اومدم بيرون كتي در و باز كرد.
خنديد گفت : وضو گرفتي واسه ي نماز؟
به نشانه ي بله آروم سرمو تكون دادم..
گفت : باشه كيانا جوني بعد نمازت برو بالا توي اتاق بابا , كارت داره ...فكر كنم واسه آبجي جوني خوشگلم نقشه ها كشيده ..
آروم بغلش كردم .. زير گوشش گفتم به خوشگليه تو كه نيستم جغله ..هنوز 20 سالت نشده پاشنه ي خونرو از جا كندن اين
خاطر خواهات ...
محكم تر بغلم كرد و گفت : وااااي كيانا دلم براي شيطنتات شده قده يه عدس...
چشمام يهو غمگين شد و آروم نگامو دزديدم..گفتم : بهم وقت بده كتي ..خودم ميشم قول مردونه..
آروم گفت :بهت ايمان دارم كيانا ... بهپعد بلند گفت : اهوي سفارش مارم پيش اوس كريم بكنا ميگن دعاي آبجي بزرگا ميگيره .
با لحن خودش گفتم : ما مخلص شماييم..
از در كه داشت ميرفت بيرون يه نگاه بهش انداختم .. چقدر واسم عزيز بود با اينكه سه سالي تفاوت سن داشتيم ولي همه ي جيك
و پوكمون يكي بود ندار ..ندار بوديم ..و بر خلاف باطن يكي مون دوتا ظاهر كاملا متضاد داشتيم ... من قدم به زور 160 سانت
ميشد هيكل ظريفي داشتم و موهاي مشكي با پوست سبزه كه از خانواده ي مادريم ارث داشتم با گونه ي برجسته ولباي قلبي
شكل كه زينت بخششون يه چال گونه كنار لپ چپم بود و هر وقت ميخنديدم خودنمايي ميكرد و ابرو و چشم مشكيه تيله اي كه از
بابام به ارث برده ام و به قول مامان نوشين: هر وقت بهم خيره ميشي ياد نگاه هاي محسن ميفتم ....بر خلاف من ,كتي قد بلند و
درشت با پوست سفيد و موهاي خرمايي روشن كه تا دم كمرش بود, همه ميگفتن به مامان بزرگ پدريم رفته و بر عكس من
چشماي سبز تيره اش رو از خانواده ي مادريم ارث داشت و در كل جز خوشگل ترين دختراي فاميل محسوب ميشد و واقعا هم

لوند بود درست بر عكس من كه از بچگي عين پسرها بودم .با اين فكرا يه خنده ي محو رو لبم نشست و با گفتن الله اكبر نمازمو
شروع كردم.. بعد نماز با يه آرامش عجيبي رفتم بالا سمت اتاق بابا محسن .. آروم در زدم .. كه از اتاق صداشو شنيدم ... مثل
هميشه گفت : جان بابا تويي؟
رفتم تو و با خنده گفتم : آخه از كجا ميفهمين ؟
با مهربوني از زير عينكش نگام كرد و گفت آخه توي اين خونه فقط تويي در اين اتاق رو ميزنه بعد وارد ميشه مامانت كه سروره
در زدن نميخواد كتيم كه عين ...
همون موقع بود كه كتي با يه سيني چايي پريد تو اتاق با خنده گفت نه بابا بگو عين ؟؟؟؟ بابام با خنده گفت : گوش وايساده بودي
فضول ؟؟ عين اجل معلق عين جن.. همينه ديگه سكتمون دادي دختر .
كتي با اشاره به سيني چاي گفت : بيا و خوبي كنه بده نخواستم بذارم گلوتون خشك شه؟ بابا آرم گونشو بوسيد و گفت دستت
درد نكنه بابا البته اكه به بهانه چايي نيومده باشي فضولي كتيم خودشو به مظلوميت زد و گفت وا ؟ بابا منو فضولي ؟ با اين حرفش
منو بابا بلند زديم زير خنده خودشم مثلا ناراحت شده بود ولي ميخنديد .. آخه كل فاميل ميدونستن كتي ذاتا فضول كه نه ولي يكم
كنجكاوه !!!!!
بعد از اينكه خنديدم وچايي خورديم كتي به هواي بردن سيني منو بابا رو تنها گذاشت و رفت... بعد از رفتن كتي بابا رو به من كرد
و گفت : كيانا جون ميدونم سه روز ديگه موعد ثبت نامته..واسه ي همين پس فردا عازم تهرانيم شب رو هتل ميمونيم و صبح كه
ثبت نامت كرديم ميريم خونه اي رو كه از چند وقت پيش به يكي از دوستام سپردم رو برات قول نامه كنيم..
با تعجب به بابا نگاه كردم و گفتم : مگه نميرم خونه ي عمو اينا؟
بابا در كمال خونسردي گفت : نميخوام كسي بدونه تو رفتي تهران ... نميخوام كسي سوال پيچت كنه يا زخم زبونت بزنه مردم
عادت دارن زود قضاوت كنن ..بعدشم يه ماه دوماه نيست حرف دوساله دوست ندارم سر بار كسي باشي .. بعدم انگار كه با
خودش حرف ميزد زير لب گفت : تازه توي اين چند وقت دوست و از دشمن شناختم..
بابا راست ميگفت توي اين چند وقته همه به نوعي فقط نيش و كنايه زدن و مامان يا به نحوي بابا رو چزونده بودن..بر خلاف تصور
اينكه خانواده مرهمين روي زخمامون همه از دو تا خاله ام تا سه تا داييام و زناشون و عموم و زن عموم فقط نمك رو زخممون


پاشيدم..حتي با اينكه مامان سعي ميكرد من بويي نبرم ولي بازم از نگاهها و پچ پچا ميشد فهميد حرفم شده نقل مجالس .. از اينكه
ميديدم پدرم اينقدر منو خوب درك ميكنه چشمام پر اشك شد و با بغضي كه تو صدام بود گفتم : بابا نميدونم چجوري ازتون
تشكر كنم...
بابا آروم سرمو به سينش گرفت و گفت : تا وقتي من هستم نبايد اشك تو چشمات بشينه الانم برو ببين برا سفرت چيا ميخواي
كه قراره دو سال از اينجا دور باشي و روي پاي ودت وايسي دوست دارم بشي همون كياناي قوي قديم .. در ضمن يه خبر خوب
ديگم دارم كه به شرط يه بوس بهت ميگم..
با ذوق سريع گ.نه ي بابا رو بوسيدم و گفتم بگو بابا..
گفت : به يكي از دوستام كه از هم دوره اي هاي قديمم عست سپردم يه كارم در ارتباط با رشتت برات دست و پا كنه تا بصورت
پاره وقت روزايي كه دانشگاه نداري بري سره كار و بقول معروف يكم دست به آچار شي هم واسه آينده ي شغليت خوبه همم
اينكه از وقتت به حو احسن استفاده ميكني..
با شنيدن اين حرف جيغ كوتاهي كشيدم و بلند شدم شروع كردم بپر بپر .. باورم نميشد باباي گلم فكر همه چي رو كرده بود ولي
يه لحظه به خودم اومدم و گفتم بابا ؟ به نظرت از پس تنها زندگي كردن بر ميام نميشه مامان يا كتيم..
وسط حرفم پريد گفت كتي كه درس داره مامانتم تمام زندگيش شوهرش و يه بچه ي ديگش كه از تو كوچكتره اينجاست اونم
راضي باشه من اجازه نميدم بياد تو بايد رو پاي خودت وايسي ...اينكار دارم ميكنم تا بفهمي وقتي شكست خوردي چجوري دست
به زانو بزني وبا يه يا علي از جا بلند شي..ميخوام از شكستت درس بگيري ديگه زود به آدما اعتماد نكني و تمام اينا موقعي به
فعليت مي رسه كه روي پاي خودت وايسي..
الانم برو كه بايد كلي حساب كتاب كنمو برنامه ريزي..بازم ازش تشكر كردم و از اتاق اومدم بيرون .. با هزار تا فكر و خيال و
دلواپسي ..بايد خودمو همه جوره آماده ميكردم...

فصل سوم :
روز حركت رسيد..بابا خودش زحمت توضيح دادن كل ماجرارو براي مامان و كتي بعهده گرفت و با تمام دلگرمي هايي كه
بهشون داده بود هنوزم نگراني تو چشم هاي مامان نوشين موج ميزد. ولي در عوض كتي هي نيشگوناي ريز مي گرفت منو و مي
گفت : اي پدر صلواتي ديگه كويته كويته ديگه بعدم غش غش مي خنديد و در جواب خودش ميگفت : نه بابا .. بابام مي دونه تو با
همه ي شيطنتاي ذاتيت دركل بي بخاري..از حرفاش خندم .. گرفت ولي ميون خنده يه بغض بدي تو گلوم نشست ...چقدر دلم
براي عطر تن مامان نوشين و شيرين زبونياي كتي تنگ ميشد بعد از اينكه همه ي سايل رو پشت ماشين و صندوق عقب جا داديم
مامان آروم منو كشيد تو بغلش و طبق معمول به آيت الكرسي زير لب زمزمه كرد از لرزيدن صداش حين خوندن معلوم بود
داره گريه ميكنه..واسه ي همين بغض منم تركيد ..
كتي ام بغض كرده بود ولي بازم دست بر نميداشت ميگفت هركي ندونه فكر ميكنه مجلس ترحيمه آخي جوون خوبي بود ناكام از
دنيا رفت بابا ول كنيد اين حرفارو بايد واسه ي من گريه كنيد اين كه داره ميره صفا .. بيخودي داره اشك تمساح ميريزه..
مامان ميون گريه از حرفاي يه ريز كتي خندش گرفت گفت : امان از زبون تو آخر با اين زبونت هم منو بيچاره ميكني هم خودتو..
توي اين موقعيتم ول كن نيستي مادري نه؟؟؟
كتي سر و گردني تكون داد و با عشوه گفت : بگو ماشا.. همين موقع هاست كه تفاوت ها احساس ميشه..
يادت نره ميدونم پرونده ي همه زير email اينبار من كتي رو كشيدم تو بغلم و .. گفتم : تفاوت خوب اومدي .. هر شب زنگ
بغلت پس منتظر اخبار داغ داغ هستما...
كتي غش غش خنديد گفت خيالت راحت سر خط با تلفن مشروح و با ايميل خدمتت ارائه ميدم بي كم وكاست ..
خلاصه ميون گريه و خنده بالاخره خداحافظي كرديم و من بهمذاه بابا عازم تهران شديم .. به محض اينكه ماشي از سر كوچه
پيچيد احساس دلتنگي به همه ي وجودم چنگ انداخت براي خنده هاي تي صداي ذكر گفتن هاي مامان عطر بهارنارنج توي
حياط..بابام كه انگار حالمو فهميده بود رو بهم كرد و گفت : ديشب از چراغ روشن اتاقت فهميدم تا صبح نخوابيدي صندليو
بخوابون و يكم استراحت كن بابا جون.. روزاي پر زحمتي پيش روته..
با تكون دادن سر ازش تشكر كردم و چشمامو رو هم گذاشتم..توي افكار و دلتنگيام غوطه ور بودم كه نفهميدم كي خواب

رفتم.وقتي بيدار شدم تقريبا طرفاي كاشان بوديم .. بعد از خوردن ناهاري كه مامان تو را برامون تدارك ديده بود مسيرمون رو به
سمت تهران ادامه داديم.نميدونم چرا تمام مدت راه فكرم مشغول بود بابا محسنم كه متوجه شده بود دارم به نحوي سعي ميكنم
با شرايط جديد كنار بيام حرفي نميزد و سكوت كرده بود.
وقتي رسيديم تهران بابا به سمت يكي از هتل هاي خوب كه نزديك دانشگاهمم بود رفت تا فردا صبح براي ثبت نام مشكل خاصي
پيش نياد..
ساعت نزديكاي دو شب بود بابا خيلي وقت بود كه بخاطر خستگيت راه و رانندگي بخواب رفته بود ولي من كلافه از اين دنده به
اون دنده ميشدم..نزديكاي اذان صبح بود بدون اينكه چشم رو هم گذاشته باشم پاشدم وضو گرفتم و نماز خوندم .. توي راز و نياز
با خدا فقط يه چيزي و واسه ي خودم خواستم , اينكه توي اي دو سال بتونم روي پاي خودم وايسم و تواناييهامو به بابا نشون بدم
وتوي درس و كار موفق بشم و بگوشه اي از محبتاشون رو جبران كنم..
ساعت طرفاي 7 بود بابارم بيدار كردم .. و بعد از خوردن صبحانه طرفاي 8 كه نوبت ثبت نامم بود دانشگاه بوديم ..كل كاراي
دانشگاه 45 دقيقه بيشتر طول نكشيد ..طبق برنامه ي دانشگاه دوروز بيشتر كلاس نداشتم ... شنبه ها و دوشنبه ها از 8 تا 3 يعد
از ظهربرنامه ي خوبي بود بقول بابا 4 روز هم براي كار يك روزم يعني جمعه ها رو براي استراحت و درس اختصاص ميدادم.
ساعت طرفاي 9 بود كه به سمت دفتر املاكي كه صاحبش دوست بابا بود براي نوشتن قول نامه وقتي رسيديم يه انوم يه آقاي
مسن اونجا بودن كه يكي صاحب دفتر املاك بود و ديگري صاحب سوئيتي كه قرار بود بابا برام بخره ...نميدونم چرا ولي زن مسن
و نگاهاش اصلا به دلم نشست بخصوص كه تا نشستيم گفت اگه آشنايي شما با آقاي سخاوت تعريف ها ي ايشون از دختر
خانومتون نبود محال بود اون خونه رو به دست يه دختر مجرد مي دادم.. بابا هم در كمال آرامش گفت : حرفاي شما كاملا متين
دوره زمونه بدي شده و نميشه به هر كسي اطمينان كرد ولي من خيال شمارو از طرف دخترم راحت ميكنم كياناي من دانشجوي
فوق دانشگاه ... رشته ي معماري .. وقتي بابا اين حرف رو زد موجي از تحسين فقط براي چند صدم ثانيه توي صورت اون خانوم
ديدم كه زود جاشو به همون نگاه بي تفاوت و سرد داد .. بابا در ادامه گفت كه من دوروز توي هفته دانشگاه ميرم و 4 روزه ديگم
قرار جايي مشغول به كار بشم كه زحمت پيدا كردنشو آقاي سخاوت كشيدن بره..
نمي دونم چرا ولي وقتي بابا جمله ي آخر راجع به كار منو زد رو لباي اين خانوم كه بعدا خودشو فرخي معرفي كرد يه لبخند

تمسخر آميز نشست...بگذريم...
قرارداد بسته شد ... و بابا در كمال سخاوت خونه رو بنام من قول نامه كرد دو سوم مبلغ خونه رو نقد پرداخت كرد قرار شد ما
بقيم طي يك فقره چك بانكي طي يك هفته آينده به خانوم فرخي پرداخت كنه اونجوري كهمن از لابلاي صحبت هاي اين خانوم
فهميدم يك هفته ي ديگه براي هميشه عازم پاريس بود . قرار شد هفته ديگه درس همين موقع بغد از اطمينان از وصول چك
كليدها كه نزد آقاي سخاوت به امانت ميمونند بهمون تحويل داده بشه.. در خلال حرف هاي خانوم فرخي متوجه شدم كه سه تا
پسر داره كه دو تاشون سالهاست مقيم پاريس هستند و همونجام تشكيل خانواده دادن و فقط پسر كوچيكش شروين ايران مونده
و البته الانم براي بستن يه قرارداد كاري به تركيه رفته سوييتيم كه ما از اين خانوم خريداري كرديم مطلق به همين پسرش بوده و
با رفتن خانوم فرخي پسرش به آپارتمان 400 متري ايشون كه درست واحد روبري سوئيت من بود نقل مكان كرده و اين خانوم
براي اينكه تو پاريس در آمدي نداشته و از طرفي هم نميخواسته سر بار دوتا پسر و عروسش باشه تصميم به فروش اين ملك
كرده تا بتونه با پولش براي خودش توي كشور غريب خونه اي خريداري كنه. با شنيدن اين حرف ها دوزاريم افتاد كه اين نگاه
هاي غير دوستانه و مشكوك از كجا آب ميخوره و چرا اين خانوم از اينكه داره آپارتمان رو به مجرد واگذار ميكنه ناراحته و دليل
اصلي راضي شدنش رو هم نياز مالي و كمبود وقت بيان كرد.
بهر حال از حرفاش حس ناخوشايندي بهم دست داد.. انگار قرار بود من پسرشو از راه بدر كنم و با يه سيب سرخ از بهشت
برونمش.. بقول كتي : ني كه پسرام عينه نوزاد پاك ومعصومن .. با اين فكرا با خودم عهد بستم اگه پسرش از زيبايي عين برد
پيت و از نجابت عين عيسي بن مريم بود تا اونجايي كه ممكن باهاش روبرو هم نشم چه برسه سلام و عليك همسايگي البته بعدش
پيش خودم فكر كردم اگه اين بابام عين مادرش گوشت تلخ باشه كه اه اه اصلا همسايگي رو بي خيال ..پيش خودم فكر كردم الان
اگه كتي اين افكار منو ميشنيد ميگفت كيانا توام آب نميبين ها ... شايد بعد از اون اتفاق اين اولين بار بود داشتم يه پسري كه حتي
نديده بودم رو سبك سنگين ميكردم توي اين عوالم بودم كه آقاي سخاوت با يه مبارك باشه ي بهمون شيريني قول نامه رو
تعارف كرد من ناخودآگاه با يك خنده شيريني رو برداشتم ..توي همين حين متوجه نگاه خصمانه ي خانوم فرخي به خودم شدم..
لامصب چشماش عين ليزر بود انگار افكار آدمم ميخوند با اين تشبيه خودم لبخندم پررنگ تر شد و اين همزمان شد با تعارف
شريني از سوي آقاي سخاوت بهش و اونم با يه لحن عصبي : نميخورم .. قند دارم و روشو از من گرفت..بيچاره آقاي سخاوت در

حالي كه شوكه شده بود از لحن خانوم فرخي عذر خواهي كرد و سر جاش نشست بلافاصه ام بعد حرف آقاي كيفشو انداخت رو
دوشش گفت خوب ديگه رنانده منتظرمه برم كه هزار تا كار دارم اميدوارم هفته ي ديگه چكتون پاس شه خدا حافظ.
با رفتن خانوم فرخي به پيشنهاد آقاي سخاوت براي بازديد ملك رفتيم ..آپارتمان توي يكي از مناطق شمال شهر بود و ته يك
كوچه باغ قرار داشت كه واقعا زيبا بود و الحق حرف آقاي سخاوت كه ميگفت عروس اين منطقست كاملا درست بود .آپارتمان به
دليل دوبلكس بودن واحدها از بيرون بنظر 4 ظبقه ميومد و با توضيح آقاي سخاوت فهميديم كلا سه واحد بيشتر نداره طبقه اول
2 ماهي - شامل يك واحد 500 متري كه متعلق به يك خانوم و آقاي مسن مقيم آمريكا ست و اونجور كه سخاوت گفت معمولا 1
كه در سال كه براي بازديد اقوام ميومدن اينجا ساكن ميشدند و طبقه ي دو هم كه آپارتمان 400 متري خانوم فرخي و سوئيت
45 متري من قرار داشت .وقتي وارد آپارتمان شديم باورم نميشد اينجا مال يه پسر بوده باشه..فوق العاده رنگ آميزي شده بود ..
طبقه ي اول آشپز خونه ي چوبي خوشگل سالن ياسي رنگ با پرده ها بنفش كمرنگ ..يه دستشويي با كاشي هاي زرشكي و طبقه
ي دوم يه حال ليمويي كوچولو با يه اتاق خواب سرمه اي سفيد و يه اتاق كرم آجري كه كاملا نشون ميداد كه براي اتاق كار رنگ
آميزي شده همه و همه نشون از يه صاحب با سليقه داشت..با ديدن اين همه سليقه كنجكاويم براي ديدن پسر خانوم فرخي بيشتر
و بيشتر شد و اونقدر مو اطراف شده بودم كه با حرف بابا كه گفت : پسنديدي بابا از جام پريدم وب ا خنده گفتم : عااااليه بابا..
خيلي ماهه ... نميدومنم چجوري ازتون تشكر كنم..بابام در كمال سخاوت گفت : قابله تورو نداره ...تو ارزشت برام بيش از
ايناست.. نميدونم چند در صد آدما هستن كه طعم حمايت پدرا نرو اونجور كه بايد ميچشن ولي من همونجا تو دلم خدارو شكر
كردم كه سايه ي پدر به اين خوبي بالا ي سرمه.. و جز اون چند درصدم.
به هر صورت بعد از بازديد از ملك بو گذاشتن قرار با آقاي سخاوت براي دريافت كليد بابا بابا راهي هتل شديم تا هم ناهار
بخوريم همم ليست چيزايي كه براي خونه ميخوام رو بنويسم تا از فردا بريم دنبال خريد خيالمم از طري راحت بود كه به شروع
دانشگاه ده روزي مونده توي اين ده روز ميتونم جا بيفتم و همه وسايل آسايشي رو فراهم كنم.
فرداي اونروز به اتفاق بابا رفتيم دنبال كارا خريدام شامل نيم ست شيري براي سالن يه تخت ميز توالت سفيد با روتختيه آبي
كمرنگ براي اتاق خواب بعلاوه ي يه كتابخونه ي و ميز تحرير و ميز نقشه كشي چوبي براي اتاق كار كه قرار بود اتاق مطالعمم
باشه خلاصه گاز و يخچال و ماشين لباسشويي و اتو و جارو برقيو دو دست فرش شش متري..كه قرار شد همه توي هقته ي آينده

دم خونه ارسال بشه يا بيان نصبشون كنن..
يه هفته ام مثل برق گذشت و با تماس آقاي سخاوت فهميدن اينكه چك پاس شده قرار محضر و تحويل كليد گذاشته شد. موقعي
كه رسيديم محضر آقاي سخاوت توضيح داد كه گويا خانوم فرخي صبح زور بعد از حصول اطمينان از پاس شدن چك بلافاصله
سندارو امضا كرده و ازون طرفم رفته فرودگاه بنابر اين فقمونده بود من پاي برگه هارو امضا كنم.. با گرفتن كليد به پيشنهاد بابا
يه حساب توي يه بانك نزديك خونم باز كردم و بابا براي سه چهار ماهم مبلغي رو توش سپرده كرد و قرار بر اين شد هر وقت به
پولي احتياج داشتم بابا به حسايم حواله كنه ..
عصر و فرداي همون روزم همه ي وسايل اومر در خونه و با كمك بابا همرو چيديم .. خوشبختانه خونه پرده داشت و گويا قبل از
فروش همرو شسته وتميز آويزون كرده بودن اين باعث شد يه قدمم جلو بيفتيم و خونه ي جديد من از هر لحاظ آماده باشه
طرفاي نه شب يكشنبه بود و من از فرداش كلاسام شروع ميشد كه بابا من رو با يه دنيا دلتنگي و مسئوليت تنها گذاشت و عازم
شيراز شد ...من موندم و شروعي دوباره... بدون اينكه بدونم آينده چه چيزي برام رقم زده..
فصل چهارم :
دو هفته از مستقر شدنم توي خونه جديد ميگذشت . تقريبا هر روز با مامان و كتي تلفني حرف ميزدمو از اوضاع اينجا براشون
ميگفتم. كلاسام از فرداي روزي كه بابا رفت شروع شده بود درس هام از همون اول سنگين بود و توجه زيادي رو مي طلبيد ولي
13 ساعت بيشتر وقتم رو نميگرفت. با محله ام بيشتر آشنا شده بودم و اين - بازم بخاطر كم بودن واحد ها سر جمع هفته اي 12
چند وقته تقريبا جاها ي كه براي خريد منزل مناسب بودن و آژانس محله و .. رو پيدا كرده بودم. همه چي رو روال افتاده بود و
تنها مشكلم خالي از سكنه بودن خونه بود .. با اينكه منطقه ي امني بود و خود خونم مجهز به سيستم دزدگير بود ولي باز هم شبا
احساس بدي داشتم و با هر تقي از خواب ميپريدم البته اين موضوع رو به مامان اينا نگفته بودم نميخواستم هنوز هيچي نشده فكر
كنن دارم ترس رو بهانه ميكنم..از طرفيم هنوز آقاي سخاوت بابت كاري كه قرار بود منو معرفي كنه تماسي نگرفته بود و همين
باعث شده بود بيشتر روزا خونه باشم و توهماتمم نسبت به صداهاي اطرافم بيشتر .. تا اينكه يه شب با صداي گرومپي از خواب
پريدم..ايندفعه بر خلاف دفعه هاي قبل كه يه جورايي مطمئن بودم توهمه.. اطمينان داشتم صدارو درست و واضح شنيدم بخاطر

همين سريع با همون تاپ و شلوار خوابم دوييدم سمت در و با برداشتم يه چوب كه از قبل براي دفاع شخصي كنار گذاشته بودم
زدم از توي خونه بيرون و از پله هاي راهرو سرازير شدم كه صداي پايي رو كه ميومد بالا رو شنيدم.. چشمتون روز بد نبينه تمام
دل و جراتم ته كشيد و تمام بدنم يخ بست ,صداي ضربان قلبم رو به وضوح ميشنيدم و توي اين حين صداي پا هم هي نزديك و
نزديكتر ميشد با ديدن سايه ي يه مرد توي پيچ پله ها تصميم گرفتم قايم بشم اما درست همون موقع از حركتم چوب دستم
خورد به ديوار و صدا داد. با اين صدا قدم هاي مرد تند تر شد و من كه مطمئن بودم توان مقابله ندارم با تمام قوا شروع كردم
دوييدن و بالا رفتن از پله ها كه درست دم پاگرد آخر احساس كردم يكي از پشت گرفتتم منم تعادلم بهم خورد و خوردم زمين
در حالي كه جيغ ميزدم سريع برگشتم تا دوباره پاشم بدوام كه سايه ي يه مرد بلند قد و چهارشونرو بالاي سرم ديدم و اين باعث
شد دوباره جيغ بزنم وبا اينكارم خم شد رو من و دهنم محكم گرفت و با لحن عصبي گفت اينجا چه غلطي ميكني؟ بغضم گرفته
بود بايد يه كاري ميكردم واسه ي همين شروع كردم لگد پرت كردن و توي يه لحظه دستشو گاز گرفتم وچون لاغر بودم از كنار
ش در رفتم كه با روشن شدن چراغ تونستم صورتشو ببينم به ظاهر و تيپش نميومد دزد باشه در حالي كه ابروهاش گره كرده
بود و داشت كف دستشو كه گاز گرفته بودم نگاه ميكرد با لحن عصبي گفت :
- ازتون ميشه بپرسم تو خونه ي من چه غلطي مي كنين؟؟؟
با شنيدن اين حرف دوزاريم افتا د كه اين پسر خانوم فرخي كه از ماموريت اومده .. ولي خودمو نباختم با كمال پررويي چواب
دادم :
-شما توي خونه ي من چه غلطي ميكنيد اصلا شما كي هستيد؟؟
با عصبانيت دو قدم سمت من برداشت و گفت :
-من؟ بعدم انگار كه دوزاريش افتاده باشه با لحن ملايم تري گفت :
-من مجد هستم پسر خانوم مچد واحد 2 و شما؟ يادم نيماد توي اين ساختمون خانوم جوان جيغ جيغو داشته باشيم..
جمله ي آخر رو از قصد با غيظ و تمسخر ادا كرد..
پيش خودم فكر كردم ... هووومم.. پس شروين مجد اينه .. بنازم خلقت خدارو ..الحقم تيكه اي بود ..قدي حدودا 185 به بالا
موهاي پر مشك چشم ابروي مشكي و پوست گندمي هيكلم كه ديگه نگو .. توي تي شرت چسبون طوسي و شلوار خاكستريش بد
جوري خود نمايي ميكرد.. چهار شونه و عضله اي..
يهو با صداي بلند گفت :
-خانوم ميشه بپرسم به چي اينجور زل زدين ؟
ناخود آگاه جواب دادم :
-به شما
ولي بلافاصله به خودم اومدم و با ديدن قيافه ي متعجب و ابروهاي بالا رفتش چشم ازش يرداشتم كه با لحن خاص گفت :
-به چيه من؟
كلافه گفتم :
-به چي شما چي؟
اينبار ابروهاش توهم رفت و گفت :
-منو دست انداختين نصفه شبي ازتون پرسيدم شما كي هستيد و اينجا چي كار ميكنيد ..
لحن كلامش خيلي بد بود از خود راضي و مستبد انگار داشت با خدمه ي خونش حرف ميزدواسه ي همين در كمال خونسردي
جواب دادم :
-بايد به عرضتون برسونم اين دختر بچه ي جيغ جيغو ساكن واحد روبروي شماست خواهشا از اين به بعد اگه هوس كردين شب
گردي كنيد اينقدر سر و صدا راه نندازين و فرهنگ آپارتمان نشيني داشته باشيد!!!
با عصبانيت تقريبا داد زد :
-چي؟؟؟ مگه اونجا فروخته شده؟؟
-منم در كمال آرامش و با لحني كه سعي ميكردم تحقير توش باشه گفتم :
- -بله مي تونيد با والده تماس بگيريد و بپرسيد!!
در حالي كه يه تا ابروشو ميداد بالا يه نگاه به من كرد و رفته رفته نگاهش رو پايين برد و روي سينه و سر شونه هاي من براي چند
ثانيه ثابت نگه داشت بعدم با لبخند مرموزي به چشام زل زد و گفت :

- بابت خونه ي جديد تبريك ... در ضمن شمام بهتره توي خونه اي كه واحد روبروش يه مرد مجرده با لباس مناسب تري
بگرديد..
با اين حرفش احساس كردم صورتم گر گرفت و بدون اينكه نگاهش كنم از پله ها سرازير شدم ولي پشتم صداي خنده ي بلند و
مردونشو شنيدم و اونقدر از دست خودم كه بدون اينكه حواسم به ظاهرم باشه وايساده بودم و با يه مرد غريبه يكي بدو ميكردم
عصبي بودم كه ناخودآگاه تمام عصبانيتم رو سر در خونه خالي كردم..محكم اونو بستم.. بعد پشت در تكيه دادم ..بغضم گرفته
بود..ناخود آگاه چشمام پر اشك شد.. درست كه توي خانواده ي بي حجابي بودم ولي تقريبا بزرگ و كوچيكمون جلو ي غريبه ها
اين چيزارو رعايت ميكردم .. از تصور اينكه مجد پيش خودش راجع بهم چي فكر ميكنه موهاي تنم سيخ شد ..توي اين افكار بودم
كه از پشت در صداشو شنيدم كه گفت :
- خانوم نينجاسلاحتو جا گذاشتي بعدم نترس و در نرو من به جوجه خونگيا كاري ندارم و يه قهقه ي بلند سر داد و در
آپارتمانشو بست..
نميدونم چرا بغضم تركيد..اشكام بي مهابا روي گونه هام ريخت توي دلم گفتم : خدا لعنتت كنه محمد كه منو اينجوري كردي..
ضعيف شدم .. خيلي ضعيف شدم..
اونشب تا صبح فقط از اين دنده به اون دنده شدم تمام مدت به اتفاقي كه افتاده بود فكر مي كردم ..نميدونم چرا ولي احساس
ميكردم غرور بدي تو چشماش ازون غرورا كه همرو از پا در مياره خوشحال بودم ازينكه فقط همسايمه..خوشحال بودم بابا برام
خونه خريد .. و مستاجرشون نيستم و گرنه با اون غرور و خودخواهي آزارم ميداد حالا به هر طريقي اونشب بازم با خودم عهد
بستم كه حتي در حد يه همسايم باهاش روبرو نشم..
فكر خيالا باعث شد فرداش تقريبا كل كلاسامو چرت بزنم و آخرم سر كلاس 1 تا 3 كه استاد سخت گير و جدييم داشت تذكر
بشنوم.. و تمام اينارو از چشم مجد ميدونستم .. عصر طرفاي ساعت 4 بود كه رسيدم و به محض اينكه كليد انداختم صداي زنگ
تلفن بلند شد از شوق اينكه نكنه از خونه باشه با عجله خواستم برم سمت تلفن كه جيب مانتوم به دستگيره ي در گير كرد و
خوردم زمين به هر بدبختي كه بود رسيدم با نفس نفس گفتم :
-ب..له.
صداي مردونه اي پشت خط پيچيد در حالي كه تو صداش خنده بود و تا حدودي ام آشنا ميزد گفت :
-سلام
-سلام .. شما؟
- مجد هستم نميدونستم اينقدر زنگ تلفنم شمارو از خود بيخود ميكنه .. احتياط كنيد خانوم..
كارد ميزدي خونم در نميومد مرتيكه... از تو چشمي كشيك منو ميكشيده و تا رسيدم زنگ زده كه هول شم بهم بخنده ... با لحني
كه سعي ميكردم آروم و خونسرد باشه گفتم :
- امرتون..
خنده اي كرد گفت :
-چه بد اخلاق .. بگذريم خواستم بگم رمز جديد دزدگيز چيه؟ امروز براي قطعش ..
وسط حرفش پريدم و گفتم :
664567-
در جوابم جدي گفت :
-اوه وايسا خانم چه خبره دوباره لطفا بگيد
شمرده گفتم :
7..6..5..4...6..6-
-آهان مرسي..
با لحن سردي گفتم :
- خواهش مي كنم.
- چيه بابت ديشي ناراحتين ؟ دليل اصلي تماسم اين بود كه ازتون عذر خواهي كنم اگه ترسوندمتون... اگه كاري نداريد .. روز
بخير

به آرومي خداحافظي كردم .. باورم نميشد .. حس بدي كه داشتم با معذرت خواهي كه كرد تا حدودي بهتر شد ..پيش خودم فكر
كردم اونقدرام آدم بدي نيست...ولي بازم يكي ا ز درون بهم نهيب زد بايد ازش خيلي خيلي دوري كنم..
3 بار با همراهم تماس - تقريبا يك ساعت بعد از تماس مجد بابا تماس گرفت و شماره ي آقاي سخاوت رو داد گفت گويا 2
گرفته بوده تا راجع به شركتي كه قرار بود معرفي كنه بگه و من جواب نداده بودم..
بر نداشتم واسه ي همين بلافاصله كه با بابا silent بابا خواست تا باهاش تماس بگيرم يادم افتاد گوشيم رو از بعد از كلاس از رو
قطع كردم شماره ي سخاوت رو گرفتم و با اولين زنگ گوشي رو برداشت.. بعد از سلام و احوالپرسي و تشكر دوباره بابت خونه و
عذر خواهي اينكه همراهمو جواب ندادم .. گفت زنگ زده تا بهم خبر بده فردا براي مصاحبه برم شركت آتيه بعد از يادداشت
آدرس بهم گفت كه راس ساعت 8 بايد اونجا باشم و بهتره مدارك و چندتا از نمونه كارهامو براشون ببرم!!در آخرم اضافه كرد كه
تا اونجا كه ميشده برام سپرده اونجا و ديگه باقيش بستگي به توانايي خودم داره و اينكه چجوري خودم رو نشون بدم! بعد از
تشكر دوباره و خدا حافطي . يه نگاه به كاغذ آدرس كردم تقريبا مركز شهر بود اسم آتيم برام آشنا بود جز اون دسته از شركتا
5 سال شكل گرفته ولي توي همين چند سال تونسته بود خودي نشون بده و اسمشو پاي خيلي از قرارداد - بود كه با وجود اينكه 4
هاي بزرگ بياره.
صبح روز بعد ساعت 6 از خواب پاشدم و بعد از خوردن صبحانه لباسم رو كه از ديشب آماده كرده بودم رو پوشيدم يه مانتوي
مشكي كه لبه ي آستيناش نوار پهن زرشكي داشت و يه شال زرشكي با شلوار مشكي و كيف و كفش مشكي ورني .. بعدم يه دستي
به صورتم بردم بعد از مدت ها يه آرايشي كردم .. در كل بدك نشدم و بالاخره بعد يه ربع دل از آينه كندم
ساعت 7:15 بود كه زنگ زدم آژانس و بعد از برداشتن مدارك و نمونه كارها با خيال راحت رفتم دم در .. 15 دقيقه اي منتظر
بودم .. كم كم احساس كردم داره ديرم ميشه واسه ي همين مجدد شماره آژانس رو با موبايلم گرفتم كه مسئولش گفت متاسفانه
ماشين طرح دار نداشتيم و هرچيم باهاتو ن تماس گرفتيم جواب ندادين .. با عصبانيت گوشي رو قطع كردم و راه افتادم تا برم لا
اقل سر خيابون در بست بگيرم داشتم از استرس ميمردم 7:40 دقيقه بود من تازه سر خيابون منتظر دربست بودم در همين حين
يه پاجروي مشكي از جلوم رد شد و يكم جلو تر از من زد رو ترمز و دنده عقب اومد درست جلوم وايساد اول ترسيدم ولي
بلافاصله با پايين اومدن شيشه ي ماشين مجد رو شناختم .. چه تيپيم زده بود .. يه عينك آفتابي شيك به چشمش بود , موهاي مرتب و براق كه نشون ميداد تازه از حوم اومده صورت سه تيغ يه كت اسپرت سرمه اي با بلوز سفيد م پوشيده بود كه خيلي
بهش ميومد.. عينكشو از چشمش برداشت و گفت :
-سلام ..اگه جايي ميري برسونمت ..
پيش خودم گفنم چه صميمي .. چه زود خودموني شد!!! با اينكه از خدام بود بپرم بالا و بگم بگاز كه ديره ولي با يه لحن جدي و
رسمي واسه ي ينكه حساب كار دستش بياد گفتم :
-مرسي از لطفتون!!! تاكسي رو ترجيح ميدم..
احساس كردم يه لبخند مرموزي زد و در حالي كه دوباره عينكشو به چشمش ميزد شونه هاشو بالا انداخت با گفتن : هرجور
3 دقيقه بعد از رفتن مجد تاكسي نيومد تقريبا داشتم به خودم فحش ميدادم كه چرا باهاش نرفتم - راحتين گاز داد و رفت ..تا 2
كه يهو يه تاكسي از دور ديدم و واسش دست تكون دادم وقتي وايساد مسيرو كه گفتم ..گفت : 10 تومان مخم سوت كشيد ولي
بي خيال چونه زدن شدم و پريدم بالا بهش گفتم آقا زود باش فقط ولي خوب ترافيك بدي بود .. بالاخره با هزار بد بختي ساعت
8:45 رسيدم دم در شركت و پول و دادم سريع پريدم بيرون .. وارد ساختمون كه شدم از آقايي كه پشت ميز اطلاعات نشسته
بود پرسيدم شركت آتيه كدوم طبقه است كه يه نگاه بهم انداخت و با خونسردي به تابلو ي پشتش اشاره كرد .. يعني كور كه
نيستي خودت نگاه كن ...چشم انداختم به تابلو و ديدم طبقه 4.. به طرف آسانسور رفتم كه با ديدن شلوغي و اينكه آسانسور تازه
طبقه ي 21 بود بي خيالش شدم و بدو رفتم سمت پله ها وقتي رسيدم پشت در شركت نفسم بالا نميومد يه چند ثانيه وايسادم
نفسم بيا سر جاش .. با ديدن تابلوي شركت آتيه سهامي خاص بسم ا.. گفتم و زنگ رو فشار دادم..
بلافاصله در باز شد ..نفس عميقي كشيدم و رفتم تو....يه لحظه از اون چيزي كه ميديدم شوكه شدم عجب ديزايني داشت ياد يكي
از شركت هاي امريكايي افتادم كه توي مجله ي معماري برتر ديده بودم تقريبا به سبك اون طراحي شده بود اونقدر محو اطراف
بودم كه صداي منشي رو نشنيدم و وقتي به خودم اومدم كه داشت ميگفت :
- خانوم ؟؟ حواستون كجاست ؟؟
- ها؟!؟! بله .. چيزي فرموديد ؟
پشت چشمي نازك كرد و گفت :
- عرض كردم امرتون ...
- معذرت ميخوام متوجه نشدم .. مشفق هستم براي مصاحبه ي شغلي اومدم ..
با بي حوصلگي گفت :
ساعت 8 بايد اينجا ميبوديد خانوم!! آقاي رييس روي وقت شناسي خيلي حساسند و بعد اشاره كرد بشينم و تلفن رو برداشت و
شماره اي گرفت حدس زم بايد به رييسش زنگ بزنه كه حدسم درست بود چون گفت :
- جناب رئيس خانوم مشفق تشريف آوردن ....... بله ......بله چشم!! گوشي رو كه گذاشت رو كرد به من و گفت :
- فرمودن الان كار دارن فعلا منتظر باشيد. و سرشو انداخت پايين و مشغول كارش شد منم از فرصت استفاده كردم وشروع كردم
اطراف رو ديد زدن..طراحي فضاي اونجا كاملا مدرن بود از تركيب چوب و فلز كه در يونان باستان نشانه ي اقتدار بود استفاده
شده بود در ها همه چوب هاي تيره كه روشون خراطي شده بود ديوارها تركيب رنگ كرم و قهوه اي و توي ديوارها با فرفوژه
قاب هايي ساخته بودن و داخل قاب ها نمونه كارهاي برتر شركت به چشم ميخورد كه اكثرشون جوايز متعددي رو به خودشون
اختصاص داده بودن واز در كه وارد ميشدي سمت راست ميز منشي و چند تا صندلي به چشم ميخورد و روبرو يه سالن نيم دايره
كه سه تا در رو شامل ميشد كه روي تابلوهاي كنارشون نوشته شده بود اتاقهاي بايگاني و امور مالي و امور اداري.. سمت چپ در
درست روبروي ميز منشي دوتا پله ميخورد وارد يه كريدور مانند ميشد كه اتاق معاون توي يك سمتش و اتاق كنفرانس سمت
ديگرش قرار داشت و بين اين دو اتاق يه راهروي كوتاه بود كه تهش منتهي به يه در ميشد كه نقش خراطيش با ساير در هاي
شركت متفاوت و البته چشم نواز تر بود بالاش نوشته شده بود رياست.. كنار ميز منشيم دوتا پله ميخورد به سمت پايين كه يه
راهرو و بود توي تيررس من قرار نداشت .. ولي ميشد حدس زد به سمت ساير اتاق ها قسمت هاي ديگه شركت ميره ..بعد از
اينكه خوب اطراف رو بررسي كردم به ساعت نگاهي انداختم تقريبا 9:30 بود رو كردم به منشي و گفتم :
- ببخشيد جناب رئيس تماس نگرفتند ؟
با غيظ جواب داد :
-نخير جلسه دارن ....مشكل خودتون دير اومديد بايد منتظر باشيد!!

يعني حرف زياد موقوف بشين سر جات!!!!
پيش خودم گفتم اه اه اين ديگه كيه فكر كنم اگه همكارش بشم نتونم باهاش كنار بيام با اين فكر رفتم تو نخش دختر نازي بود
چشماي درشته آبي موهاي بلوند كه البته رنگ شده بود و پوست عين برف..ولي خوب خروارها آرايشم داشت .. ولي بنظرم بدون
آرايششم ناز بود ولي اخلاق اصلا نداشت!! ياد حرف مامان بزرگم افتادم ..نه نه سيرت چيز ديگست ..از افكارم خندم گرفت با
اين فكرا 45 دقيقه ديگم گذاشت ديگه داشتم كلافه ميشدم گاه گداريم يكي ميومد مي رفت اتاق معاون يا ميرفت سمت اون
راهرويي كه بهش ديد نداشتم .. ولي در كل شركت آرومي بود ساعت حدوداي 10:20 بود كه صداي زنگ تلفن اومد و منشي بعد
از اينكه جواب داد با چشمي گوشي رو گذاشت و رو كرد به من و گفت :
-آقاي رييس منتظرن از اين سمت لطفا .
گفتم بلدم اون در ديگه بي توجه به حرف من راه افتاد و منم پشتش الحق عجب قد و هيكليم داشت من فكر كنم تا سر شونشم
نبودم ...توي اين افكار بودم كه رسيديم دم اتاق در زد و بعد از شنيدن كلمه ي بفرماييد رو به من اشاره كرد ... يعني برو تو تا
لهت نكردم بعدم درو پشت سرم بست و رفت .
يه نگاه به اطراف انداختم رييس روي صندلي پشت به من نشسته بود اهمي كردم بلكه برگرده كه برنگشت خندم گرفته بود از
اينكه منشي ميگفت جلسه داره و هيچكس تو اتاقش نبود و هيچكسم نديده بودم از اتاقش خارج شه..يه چند ثانيه ي ديگم منتظر
موندم و ديدم نخير بر نميگرده واسه ي همين سرفه ي الكي كردم كه يهو گفت :
- تا اونجا كه من ميدونم وقتي يكي به دفتر رياست مياد اول سلام ميكنه نه اينكه اهن و اوهون راه بندازه و منتظر باشه بهش
سلام كنن..
داشتم فكر ميكردم اين صدا زيادي آشناست كه با چرخيدن صندلي رو به من و خيره شدن دوتا چشم تيله اي مشكي بهم دليل
آشنا بودن صدا واضح شد ... يه جورايي شوكه شده بودم باورم نميشد مجد روبروم نشسته .. يه نيشگون از پام گرفتم .. ديدم نه
مثل اينكه كابوس نيست .. خود خودشه ..يه جورايي شده بود عين زبل خان !!! همه جا بود!!! در حالي كه يه لبخند محوي رو لبش
بود گفت :
-چرا خشكتون زده خانوم مشفق ؟

با بي حالي روي صندلي كنار ميزش نشستم .. كه باز با يه لبخنده موزماري گفت :
-فكر نميكنم آقاي رييس اجازه داده باشه بشينيد ..
يهو عصبي گفتم :
-شما ميدونستيد من امروز ميام اينجا نه ؟ روي من تاكيد كردم! ديدم صبح با يه لبخند مرموزي گفتين هرجور راحتيا و گازشو
گرفتينو رفتين بعدم يك ساعت و نيم منو پشت در اتاقتون معطل كرديد واسه جلسه اونم چه جلسه اي و به اتاق خاليش اشاره
كردم...
بلند زد زير خنده و گفت :
-وقتي عصباني ميشي چشمات ديدنيه ...تا حالا چشم اينقدر مشكيه نديده بودم مي دونستي ؟؟!
كارد ميزدي خونم در نميومد واسه ي اينكه در وري بارش نكنم نفسم رو محكم دادم بيرون ..
موقعي كه ديد چيزي نميگم گفت :
- ببخشيد ولي براي اينكه كارمند اين شركت بشي بايد آن تايم بودن رو ياد بگيري خوش قول بودن شرط اول براي موفقيت در
كاره چون باعث جلب اطمينان ميشه حالام بگو ببينم چي ميل داري چاي يا قهوه ؟
سرمو تكون دادم و گفتم :
-مرسي چيزي ميل ندارم
بدون توجه به حرف من تلفن رو برداشت شماره اي گرفت و گفت :
-مش رحيم دوتا نسكافه با كيك بيار اتاقم
بعدم كه گوشي رو گذاشت رو به من كرد و گفت :
- يك ساعت ونيم توي اين اتاق نشستم چيزي نخوردم معدم داره ضعف ميره فكر كنم توام دست كمي از من نداشته باشي ..
بيراهم نميگفت فشار منم همچين بگي نگي افتاده بود پايين بخصوص با حرصيم كه خورده بودم!!!
موفعي كه سكوتم رو ديد خيلي جدي گفت :
- خوب ميشه مدارك نمونه كارهاتو ببينم ؟ سخاوت خيلي ازت تعريف ميكرد!! البته ميدونم يه حور بازار گرمي بود واسه دختر

رفيقش ميگفت فوق دانشگاه ... قبول شدي!! منم درسمو اونجا خوندم!!
بدون اينكه نگاش كنم پوشه ي كارامو گذاشتم رو ميزش و اونم توي سكوت شروع كرد به ورق زدن ..
زير چشمي نگاش مي كردم سر بعضي از پلانام مكثي ميكرد و سري تكون ميداد توي همين حين تقه اي به در خورد و پيرمردي
كه حدس ميزدم مش رحيم باشه با سيني نسكافه و كيك وارد شد با ديدن من لبخندي زد و گفت :
-سلام دخترم
و نسكافه رو جلوم گذاشت منم در جواب لبخند مهربونش لبخندي زدم گفتم :
-سلام پدر جان زحمت كشيديد..ممنون..
اونم گفت :
- نوش جونت بابا...و با گرفتن اجازه بيرون رفت..
وقتي رومو كردم سمت مجد ديدم با يه لبخند محوي داره نگام ميكنه تا نگاه منو ديد سرشو انداخت پايين روي نقشه ها و گفت :
- كارهاتون در حد يه دانشجو بد نيست ولي من اينجا توقع بيشتري از شما دارم بخصوص با توجه به اسم و رسمي كه شركت
داره..من بر خلاف زندگي شخصيم كه توش آدم اصلا خوشنامي نيستم ولي توي زندگي شغليم فوق العاده موفق و مشهورم
5 سال بيشتر نيست كه ثبت شده ولي توي همين چند - نميدونم ميدونيد يا نه شركت من نسبت به اينكه شركت نوظهوريه و 4
سال كم تونسته مشتري هاي خوبي براي خودش دست و پا كنه و پروژه هاي بزرگي رو در دست بگيره ..علاوه بر اينا تونسته توي
عرصه ي رقابت برنده ي جوايز متعدديم بشه ..نميخوام از خودم تعريف كنم ولي يه جورايي برنامه ريزي و شيوه ي مديريتي من
باعث اين همه پيشرفت شده البته تلاش بچه هاي شركتم غير قابل اغماض ولي شيوه ي عملكرد من باعث شده اين تلاش ها به
ثمر برسه.....
با اين حرفاش پوزخندي زدم پيش خودم گفتم نميخوام از خودم تعريف كنم رو خوب اومدي جناب مجد اگه خدايي ناكرده
ميخواستي تعريف كني چيكار ميكردي!!!!
يهو با تن صدايي عصبي گفت : خانوم مشفق حواستون كجاست ؟؟؟
در كمال خونسردي گفتم :

-داشتم به اين فكر ميكردم شما نميخواستيد از خودتون تعريف كيد اگه ميخواستيد چيا ميگفتيد پس!!
بر خلاف تصورم كه الان حالش گرفته و عصبي ميشه بلند زد زير خنده ... خنده اش قوي و مردونه پر از غرور بود و چهرشو از
اونچه بود جذاب تر ميكرد ..از اينكه جذابيتش رو هيچ جوره نميشد انكار كرد لجم ميگرفت و از خودم بدم ميومد..
بعد از اينكه دست از خنديدن برداشت رو كرد بهم و مستقيم زل زد به چشامو گفت :
-خوشم مياد زبونت درازه و من عاشق كوتاه كردن زبون كارمنداي زبون درازم!!!
اخمام رفت توهم و گفتم :
-حالا از كجا ميدونيد من قبول كنم كه كارمند شما بشم ؟
لبخندي زد و گفت :
- از اونجا كه توي چشمات ميتونم بخونم چقدر توي كار و درست جاه طلبي و اينجام سكوي پرتاب خوبيه براي امثال تو..
يه چند ثانيه اي توي چشماش خيره شدم .. بعدم كم آوردم و سرمو انداختم پاين.. اونم ديگه ادامه ي حرشفو نگرفت و گفت :
-نسكافتو بخور يخ كرد .
بعد از خوردن نسكافه پوشه ي كارامو سمتم گرفت و در كمال ادب گفت :
- خوشحال ميشم از فردا بياي سر كار ساعت كاري قانوني اينجا 8 صبح تا 5 بعد از ظهره و بشتر از اين اضافه كاري محسوب
ميشه فقط پنج شنبه ها تا ساعت 12 كه اين در مورد تو كه تازه كاري صدق نميكنه يعني پنج شنبه هام تا 5 ميموني ...در ضمن
يك ماه بصورت آزمايشي هستي و اگه راضي بودم همكاريتو با ما ادامه ميدي ..سخاوت گفته شنبه و دوشنبه دانشگاهي تا 3 از
دانشگات تا اينجا يه ربع راه بايد بياي و تا 7 بموني .. و كارهاي عقب افتادت رو انجام بدي !
نگاش كردم با حن جدي گفتم :
-از فردا راس 8 اينجام !!
سري تكون داد و گفت :
- خوبه ! در ضمن هيچكس!!! تاكيد ميكنم هيچكس نبايد بفهمه منو تو همسايه ايم!!! چون بفهمن در درجه ي اول واسه ي خودت

بد ميشه !دوست ندارم آش نخورده و دهن سوخته بشي!!!
با اينكه از حرفش درست و حسابي چيزي سر در نياوردم ولي قبول كردم و بعد از خداحافظي از شركت زدم بيرون ...
فصل پنجم :
اولين صبح كاريم از ترس اينكه خواب بمونم ساعت 5.5 از خواب پاشدم و يه صبحانه ي مفصل براي خودم درست كردم تا بقول
كتي مغزم مشعوف شه ..و مشغول خوردن شدم ..يه چيزي بد جوري فكرمو درگير كرده بود ديروز بعد از اينكه از شركت مجد بر
گشتم اول به مامان اينا زنگ زدم تا بهشون خبر بدم كه كه كارم جور شده و بعد از اون با سخاوت تماس گرفت تا ازش بابت
لطفي كه كرده بود تشكر كنم اما سخاوت چيزي بهم گفت كه خيلي فكريم كرد اون گفت :
5 تا دختر پسر از آشناها معرفي كردم ولي - - آقاي مجد توي اينكار جز بهتريناست بخاطر همين خيلي سخت گيره تا حالا 4
هيچكدوم رو قبول نكرده با اينكه همشون سابقه ي كارم داشتن و حداقل يكي از پلاناشون به بهره برداري رسيده , حتي من چون
اين ديد رو داشتم چند جا ديگم برات سپرده بودم..
بعدم گفت كه تعجب كرده من دانشجو , بدون هيچ سابقه ي كاري رو پذيرفته و اضافه كرد كه حتما كارام خيلي عالي بوده و ازين
بابت كلي خوشحاله و عين بچش بهم افتخار ميكنه.
از وقتي كه گوشي رو با سخاوت قطع كردم يه ترسي مثل خوره افتاد به جونم اونم اينكه چرا منو قبول كرده ... ولي بالاخره با
خودم كنار اومدم كه فعلا هيچي مهم تر از اينكه خودي نشون بدم و با كار كردن توي اون شركت رزومه ي كاري خوبي داشته
باشم نبود.
بلند شدم ميز صبحانه رو جمع كردم ساعت حدود 6:15 بود , از اونجا كه ديروز با توجه به كاركنان اونجا متوجه شده بودم ظاهر
آراسته توي شركت مهمه تصميم گرفتم توي ظاهرم سخت گيري كنم و وسواس بيشتري به خرج بدم ..
يه مانتوي فيروزه اي خيلي خوشرنگ با يك شلوار جين آبي كمرنگ به اضافه ي روسري ابريشم قهوه اي با خال هاي همرنگ

مانتوم كه يه كيف كفش قهوه اي تكميلش كرد رو پوشيدم ..
پشت چشمم يكم سايه ي آبي خيلي كمرنگ زدم مژه هاي مشكيمم با ريمل كمي حالت دادم..
وقتي رفتم جلوي آينه قدي دم در تا حدودي از خودم راضي بودم!با بسم ا.. رفتم سمت در همزمان با من مجدم از در اومد بيرون و
سوتي زد با خنده گفت :
-چيه خانوم مشفق با رئيس شركت لباساتون رو ست كردين ؟
يه نگاه به ظاهرش كردم ديدم بيراهم نميگه يه كت قهوه اي اسپرت پوشيده بود با بلوز شلوار جين آبي كمرنگ و يه كفش
قهوه اي اسپرت خيلي شيك..
خندم گرفت ... كه فهميد و ادامه داد : جوابمو ندادين از كجا ميدونستين من تيپ آبي قهوه اي ميزنم كه شمام همون تيپ رو
زدين؟؟
نگاه گذرايي بهش كردم و گفتم :
-اين فيروزه اي نه آبي
- از نظر ما آقايون كلا آبي ابيه .. حالا فيروزه اي آسماني لاجوردي .. همش آبي محسوب ميشه ما از اين قرتي بازيا نداريم ...
راست ميگفت مامان نوشين و بابام هميشه سر اينكه بابا پرده ي اتاق رو صورتي ميديد و مامان اصرار داشت گل بهيه بگو مگو
داشتن !! حتي بابا رنگ اتاق كتي رو كه ياسي بود رو هم صورتي ميديد واسه ي همين حرص كتي در ميومد و ميگفت بابا چنان
ميگه صورتي ياد اتاق باربي ميفتم ..
موقعي كه لبخند رو رو لبم ديد يه جور مهربوني كه منو ياد خنده هاي بابا محسن انداخت خنديد و گفت :
-ديدي بالاخره خنديدي..
سري تكون دادم كه ادامه داد مسيرمون يكيه با من مياي ؟
ياد ديروز افتادم دوباره يكم اخم كردم و گفتم : نه مرسي خودم ميام ..
مرموز نگام كرد و جدي گفت:
- پس دير نكن!

گفتم :
-سعي ميكنم!!!
يهو انگار چيزي يادش افتاده باشه گفت :
-راستي من تو شركت اينقدر شوخ نيستم ...خواستم گفته باشم..
نخير انگار اصلا اموراتش نميگذشت اگه سر به سر من نميذاشت ..
با لحن جدي گفتم :
بله ..متوجه ام
و از در رفتم بيرون اواسط كوچه بودم كه پاجروي مشكيش با سرعت از كنارم گذشت و سر پيچ كوچه نا پديد شد!!!
نميدونم چرا ولي يه حسي بهش داشتم !!! نميگم توي يه نگاه عاشق شدم و از اين مزخرفات ولي وقتي ميديدمش حول ميشدم
..حسي رو كه هيچوقت به محمد نداشتم!! البته خيلي خوب خودمو كنترل ميكردم .. نميدونم شايد همه ي اينا مال برخورد اولمون
يا صميمي حرف زدن اون بود بهر حال نبايد اجازه ميدادم از حدش خارج بشه!!!
وقتي رسيدم سر كوچه تازه يادم افتاد من بلد نيستم با تاكسي خطي برم اونجا ديروزم آدرسو داده بودم دست راننده واسه ي
همين بي خيال مال دنيا شدم و دوباره دربست گرفتم راننده كه پيرمرد خوبي بود و بقول خودش تمام كوچه پس كوچه هاي
تهرون رو ميشناخت بهم گفت نزديكترين و ارزون ترين راه اينه با اتوبوس سر خيابون برم تا فلان ميدون و از اونجا خطي هايي
هست كه درست از جلوي ساختمون شركت كه ساختمون تجاري معروفيم بود عبور ميكنه..و در حدود 30 دقيقم بيشتر طول
نميكشه ..
ساعت طرفاي 7:45 بود كه رسيدم دم در شركت از پيرمرد تشكر كردم و پياده شدم اينبار بر خلاف ديروز با آسانسور رفتم وقتي
جلوي در رسيدم با نام خدا زنگ زدم و وارد شدم به خانوم منشي كه انگار تازه رسيده بود سلام دادم.. يك نگاه خيره بهم كرد و
سري تكون داد (يعني بازم تويي كه!!! ) بلافاصله تلفن رو برداشت حضور منو به مجد اعلام كرد! بعد از ربع ساعت مجد به همراه
يه دختر كه از قيافه و چشمهاي سرخش معلوم بود گريه كرده از دفترش بيرون اومد احساس كردم عصبيه موقعي كه به ميز

منشي رسيد بدون توجه به حضور من رو كرد به منشي و گفت :
خانوم شمس خانوم كرامت رو بعد از كارگزيني ببريد واحد مالي تا تسويه حساب كنن ايشون از امروز با ما همكاري نميكنند!!!
دختر يهو با يه صداي بغض دار تقريبا ناله كرد :
- شروين جان ...
مجد عصبي نگاهي بهش انداخت كه دختر ديگه چيزي نگفت و فقط بغضش تبديل به هق هق خفه اي شد...
منشي كه حالا ديگه فهميده بودم فاميليش شمسه انگار كه به يه همچين صحنه هايي عادت داره با خونسردي دستمالي دست
كرامت داد و گفت :
-بسه ديگه دنبالم بيا
وقتي تو پيچ راهرو از نظر ناپديد شدن مجد تازه متوجه من كه تو بهت بودم شد در حالي كه هنوز برق عصبانيت تو چشماش با
لحن خشني گفت :
- خانوم مشفق ميخوان همين جا وايسين .. نمايش درام تموم شد دنبالم بياين تا با وظايفتون آشنا شيد!! ريزه كاري هاشم همكار
جديدتون خانوم فرهمند براتون توضيح ميدن!!
مجد راه افتاد سمت اون قسمتي كه ديروز توي زاويه ديدم نبود و از بعد از پايين رفتن از دو تا پله وارد يه راهرو شديم كه به
ترتيب روي در ها نوشته شده بود آشپرخانه ,نمازخانه , كارگزيني بعد, از راهروي اول به سمت چپ پيچيديم وارد يه راهروي
ديگه شديم كه اونجام به ترتيب كارگاه كامپيوتر و كارگاه ماكت سازي و اتاق مهندسين قرار داشت منتهي اليه اين راهروي يه
سالن بزرگ دايره مانند بود كه وسطش با يه ماكت بزرگ تزيين شده بود. بعدها از بچه ها شنيدم كه ماكت اولين پروژه ي بزرگي
كه شركت در اون همكاري كرده و يه جورايي باعث رونق گرفتن شركت هم شده . دور تا دور سالن 4 در قرار دشت و به
ترتيب روي تابلوهاي كنارشون نوشته شده بود بازبيني, محاسبه ي خطا , طراحي داخلي و سرويس بهداشتي ..
مجدبا سرفه اي من رو كه محو اطراف و ماكت وسط سالن بودم رو متوجه خودش كرد و در حالي كه هنوز لحنش عصبي و بي
حوصله بود گفت:

- كار شما تو قسمت محاسبه ي خطاست در واقع وظيفه ي اصليتون اينجا اينه كه طرحها و پلان هاي دستي و كامپيوتري مهندسين
رو از همه جهت بررسي كنيد و در صورت داشتن مشكل به اطلاعشون برسونيد در غير اينصورت به بخش بازبيني نهايي بفرستيد.
بعدم با يه تقه وارد اتاق شد و منم پشت سرش.. با ورود ما سه تا خانوم سريع از جاهاشون بلند شدن و سلام كردند.. مجد جدي و
رئيس مابانه جوابشون رو داد و بلافاصله رو كرد به يكي از اون خانوما كه از بقيه كوتاه تر و فربه تر بود و صورت بانمكي داشت و
به نظر از من كمي بزرگتر ميومد و گفت :
- خانوم فرهمند ايشون خانوم مشفق هستند و از اين به بعد به جاي خانوم كرامت با ما همكاري ميكنند. راهنمايي ها لازم رو در
ارتباط با كارشون در اختيارشون بگذاريد لطفا .
و بدون حرف اضافه اتاق رو ترك كرد .
نگاهي به اطراف انداختم اتاق كار جديدم اتاق بزرگ ودلبازي بود كه از چهارتا ميز كار و يك ميز بزرگ نقشه كشي تشكيل شده
بود و روي هر ميزم يه سيستم كامل كامپيوتري و پشت هر ميز يك تخته ي وايت برد قرار داشت!!
بعد از رفتن مجد خانوم فرهمند لبخندي بهم زد و گفت :
- به آتيه خوش اومدي عزيزم من فاطمه فرهمند هستم مسئول اين قسمت البته اينجا تيمي كار ميكنيم ولي خوب دستور آقا ي
مجد اينه كه هر تيم يه مسئولم داشته باشه .
نميدونم توي نگاهش چي بود كه منو ياد نگاههاي كتي اداخت شايد يه جور محبت خالصانه و اين باعث شد منم در جوابش با
لبخند بگم :
-خوش وقتم منم كيانا مشفقم و خوشحالم توي تيم شما هستم .
فرهمند رو كرد به دوتا خانوم ديگه و گفت بچه ها نميخواين خودتونو معرفي كنيد ؟
اولي يه دختر قد بلند با چشم و ابروي قهوه اي موهايي به همين رنگ و پوست گندمي كه تقريبا هم سن و سال خودمم نشون
ميداد سلامي كرد و با يه خنده ي مليح گفت :
-من آتوسا محمدي هستم , روز اول كارتون رو بهتون تبريك ميگم .

لبخندي زدم و باهاش دست دادم و گفتم :
-خوشبختم , ممنون از لطفت.
نفر بعد يه دختر تقريبا هم هيكل خودم و كم سن و سال تر با موهاي روشن چشم سبز روشن بود كه به نظر كمي هم خجالتي
ميومد , آهسته سلام كرد و گفت :
-منم سحر اميري هستم .
با اونم دست دادم و گفتم :
-از آشنايي باهاتون خوشوقتم خانوم اميري
با اين حرفم خانوم فرهمند گفت :
- كيانا جون خانوم اميري چيه هر كي ندونه فكر ميكنه با مادر بزرگه دوستت داري حال و احوال ميكني ... ما توي اين اتاق عادت
داريم خودمون رو به اسم كوچيك صدا ميزنيم پس راحت باش .
بعدم منو به سمت ميزم راهنمايي كرد و وقتي همه سر جاهامون نشستيم آتوسا گفت :
- كيانا جون امروز شانست خوب بوده امروز تا طرفاي ظهر بيكاريم و تا ساعت 1 قراره از اتاق مهندسين يه نقشه بياد كه
بررسي گروهيش كنيم فرصت داريم يكم باهم بيشتر آشنا بشيم. اولم از خودت شروع ميكنيم .
خنديدم و گفتم :
-چي بگم آخه ؟
فاطمه گفت :
- از خودت تحصيلاتت خانوادت اينكه چي شد اومدي اينجا بگو تا از فضولي نمرديم . با حرف فاطمه هر 4 تامون زديم زير خنده
سري تكون دادم و شروع كردم :
- كيانا , 24 سالمه و شيرازيم و در واقع 1 ماهه كه اومدم تهران براي ادامه ي تحصيل توي مقطع فوق معماري دانشگاه ... و واسه
ي اينكه خرج زندگيم رو خودم درآرم بقولي روي پاي خودم وايسم به پيشنهاد دوست پدرم كه از آشنايان آقاي مجد بودم اومدم

اينجا.
آتوسا گفت : باريك ا.. پس ارشدي اونم چه دانشگاهي فكر كنم خود مجدم ليسانسشو از همين دانشگاه گرفته البته فوق و
دكتراش رو ميدونم از سوربن فرانسه گرفته!!
فاطمه حرف آتوسا رو تاييد كرد و گفت : آره ليسانسشو از دانشگاه تو گرفته .
بعدم رو كرد به آتوسا گفت :
-خوب نوبت تو
آتوسا لبخندي زد و گفت :
-منم همسن توام و ليسانس معماري از دانشگاه آزاد دارم و يك سال ونيم كه اينجا مشغول به كارم.
فاطمه گفت :
-نمي خواي بگي كي معرفيت كرده ؟ بعدم با يه خنده ي ريزي ادامه داد نامزد عاشق و شيداش ..
آتوسا گونه هاش گل انداخت با يه خنده ي مليحي در ادامه ي حرف فاطمه گفت :
2 سال عقد پسر داييمم و الان منتظريم سر بازيش تموم شه تا عروسي كنيم و از طريق پسر داييم كه هم دوره اي ليسانس -
آقاي مجد بود اينجا مشغول شدم البته خود كاوه ام تا سه ماه ديگه كه خدمتش تموم بشه بر ميگرده سر كارش توي همين
شركت!
با ذوف گفتم : به سلامتي ايشا.. خوشبخت بشين.
بعد فاطمه رو كرد به منو گفت حالا نوبت منه :
- منم 27 سالمه و عين آتوسا ليسانس معماريم و 4 ساله با يكي از بچه هاي حسابداري دانشگاهمون ازدواج كردم ولي هنوز
بچه مچه خبري نيست كه خودمون بچه ايم دو سالي ميشه اينجا كار ميكنم و از طريق شوهرم كه حسابدار همين شركت و توي

بخش ماليه به آقاي مجد معرفي شدم.
گفتم :
- چقدر خوب كه كنار همين .
فاطمه خنده اي كرد و گفت :
-واسه ي من خوبه ولي واسه ي اون نه چون دست از پا خطا كنه
بعد انگشتشو كشيد روي گلوش ..كه باعث شد هممون بزنيم زير خنده ..
رو كرد م به سحر و گفتم:
- ام باشه نوبت شماست ..
سحر با خجالت لبخندي زد و گفت :
- منم 2 سالمه و تقريبا 4 ماهي ميشه كه اينجا كار ميكنم فوق ديپلمه معماريم و از طريق پدر بزرگم به اين شركت معرفي
شدم.
آتوسا گفت :
-پدر بزرگش جز مرداي گل روزگار و خودشونم اينجا كار ميكنن..
يهو بي هوا گفتم :
-نكنه مش رحيم رو ميگين ؟
هر سه با تعجب تاييد كردن حرف من رو منم داستان ديروز اينكه مش رحيم با يه نگاه چه جوري به دل من نشسته بود رو
تعريف كردم و توي همين حين احساس كردم كه سحر ميخواد حرفي بزنه ولي روش نميشه رو كردم بهش و گفتم :
-سحر جون چيزي ميخواي بگي ؟
-كيانا جون ميشه لطف كني و به كسي نگي مش رحيم پدر بزرگمه .. آخه اينجا جوش يه جوريه كه..
سري به نشونه ي تاييد تكون دادم و گفتم :

-خيالت راحت هر چند كه من اگه يه همچين آدمي پدر بزرگم بود همه جا جار ميزدم ..
احساس كردم ديگه نميخواد بحث و ادامه بده واسه ي همين منم پي گير نشدم اونروز تا نزديكاي ظهر با بچه ها از هر دري حرف
زديم منم راجع به خودم بيشتر براشون گفتم البته داستان محمد و همسايه بودن با مجد رو از همه ي حرفام فاكتور گرفتم نميدونم
چرا ولي دلم ميخواست به هر نحوي شده محمد و اون برهه از زمان رو به طور كلي از زندگيم پاك كنم!
توي اون چند ساعت تنها چيزي كه روم نشد از بچه ها بپرسم و يه جورايي از كنجكاوي داشتم ميمردم داستان كرامت و دليل
اخراجش بود از طرفي دوست نداشتم از سحر و آتوسا بپرسم چون نامزد آتوسا دوست صميمي مجد بود و پدر بزرگ سحرم
مش رحيم ,امين اون.
طرفاي ساعت 12 بود كه كه فاطمه گفت :
-بچه ها بهتره بريم ناهار الانه كه سر و كله ي آقاي فراست پيدا بشه و نقشه رو بياره براي بررسي.
سحر و آتوسا حرف فاطمه رو تاييد كردن و هرسه قابلمه هاي كوچكي رو از كيفاشون بيرون آوردن و به من نگاه كردن من كه
غذايي نداشتم گفتم :
-بچه ها من غذا نياوردم ديگه وايميسم يه باركي رفتم خونه ميخورم .
فاطمه گفت :
- وا دختر مگه ميشه تا عصر ضعف ميكني اونم بعد از سرو كله زدن با پلان جديد بيا نا هر كدوم يه سهمم از غذامون بهت بديم
يه پرس كامل ميشه تعارف معارفم بگذاركنار چون ما اهل اين حرفا نيستيم.
ديدم بيراه نميگه قبول كردم و همگي راه افتاديم سمت آشپرخونه موقعي كه رفتيم تو از تعجب شاخام داشت در ميمود صرفنظر
از تميز ومرتب بودن اونجا سه تا مايكروويو و يخچال سايد باي سايد و 2تا گازرو ميزي برقي و سماور و كتري ويه ميز بزرگ 12
نفره .. خلاصه همه چي پيدا ميشد اونم چند تا چند تا پيش خودم فكر كردم بيخود نيست شركت موفقي داره چقدر به كارمنداش
ميرسه .


RE: رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) - s1368 - 18-03-2014

Smileرمان خیلی قشنگیه ولی فریبا جون فکر کنم قبلا یکی دیگه گذاشته....Sad


RE: رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) - m love f - 22-03-2014

(18-03-2014، 10:42)s1368 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
Smileرمان خیلی قشنگیه ولی فریبا جون فکر کنم قبلا یکی دیگه گذاشته....Sad
اره ولی کاملش نکرده من کامل میکنمشBig Grin


RE: رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) - hanieyh - 22-03-2014

رمان خيلي قشنگيه من خوندمش خيلي جالبه


RE: رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) - m love f - 22-03-2014

همسایه ی من ... 2
بچه ها ظرفاشون رو تو مايكروويوا گذاشتن و بعد از گرم شدن از توي يكي كابينت ها بشقاب درآوردن و هر كدوم يه سهم ازغذا شون رو بهم داد و مشغول شديم . موقع خوردن از هر دري حرف زديم بعد از مدت ها تنهايي غذا خوردن اونروز توي جمع غذا خيلي بهم چسبيد از طرفيم دلم براي خونوادم يه ذره شد و تصميم گرفتم توي اولن تعطيلي رسمي حتما يه سر بهشون بزنم.
بعد از اينكه ناهارمون تموم شد بچه ها ظرفارو توي سينك دست شويي گذاشتن با ناراحتي به ظرف ها نگاهي انداختم كه فاطمه آروم زير گوشم گفت :
-مش رحيم دوست نداره ببينه كسي ظرف ميشوره ميگه ما به اندازه ي كافي خودمون كار داريم .
-ولي آخه .
وسط حرفم پريد و گفت :
-مش رحيمه ديگه
بعدم اشاره كرد به سحرو انگشتشو به علامت سكوت جلوي بينيش گرفت .
موقعي كه از آشپز خونه اومديم بيرون با ديدن تابلوي نمازخونه ياد نمازم افتادم نگاهي به ساعت انداختم ساعت 12:30 بود
هنوز نيم ساعتي تا بررسي پلان وقت داشتم و بعيدم ميدونستن با اين ترافيك تهران عصري ميرسيدم تا برم خونه بخونم .
روم نشد به بچه ها بگم ميرم نماز گفتم پيش خودشون ميگن چه رياكاره رو كردم بهشون و گفتم :
-شما بريد من يه دستشويي برم وبيام.
با رفتنشون منم وارد دستشويي شدم بعد از وضو گرفتن رفتم سمت نماز خونه همزمان با ورود من يه پسر جوون با قد متوسط
موهاي قهوه اي روشن و پوست مهتابي داشت ميومد از اونجا بيرون نا خودآگاه چشم تو چشم هم شديم لبخندي زد و سلام كرد
بعد از اينكه جوابشو دادم ازم پرسيد :
-شما همكار جديدمون هستيد ؟
-بله
-من مصفا هستم از مهندساي واحد بازبيني نهايي .
-مشفق هستم . بخش محاسبه
-خوشوقتم از آشناييتون,التماس دعا.
و با گفتن با اجازتون در و بست ورفت .
بعد از نماز نگاهي به ساعت انداختم يه ربع به يك بود با خيال راحت مانتوم رو مرتب كردمو و كفشم و پوشيدم رفتم سمت اتاق
كارم دم در اتاق با مجد سينه به سينه شدم نميدونم چرا ولي امروز صبح از بعد از داستان كرامت چشماش يه خون نشسته بود
نيم نگاه عصبي بهم انداخت و گفت :
-ممكنه بپرسم كجاييد؟ آقاي فراست و خانوماي ديگه 10 دقيقه اي هست منتظرتونن..
نميدونم چرا زبونم نميچرخيد بگم نمازخونه توي دودوتا چهارتاي اين بودم كه بگم يا نه كه عصباني تر در حالي كه سعي ميكرد
تن صداشو بلند نكنه زير لب غريد :
- روز اول و بي نظمي خدا آخرش بخير كنه مي ترسم راجع به توام اشتباه كرده باشم!! توي همين حين مصفا از اتاق بازبيني
بيرون اومد و با لبخند به مجد و من رو كرد بهم وگفت :
- قبول باشه خانم مشفق .
وبعدم راهشو كشيد ورفت ..مجد منتظر موند تا مصفا از پيچ راهرو بپيچه بلافاصله صورتشو رو به من كرد و گفت :
-چي قبول باشه ؟؟ چه زود با همه ام آشنا شدين ...
از اين حالتش خوشم اومد يه حرصي تو چشماش بود!!! واسه ي اينكه از حرص بتركونمش خيلي خونسرد گفتم :
- اتفاقا ميخواستم بهتون تبريكم بگم كارمنداي شايسته اي دارين .. در ضمن يكم فكر كنيد ميفهمين در مقابل چه كارهايي قبول
باشه ميگن!!!
بعدم بي توجه به خودش و چشماش كه با زبوني بي زبوني ميگفت گردنتو ميشكنم با يه لبخندي رفتم تو اتاق ..
موقعي كه وارد شدم فاطمه با دستپاچگي گفت :
-آقاي مجد رو نديدي اومد ديد نيستي خيلي عصباني شد .
-چرا ديدمش
-خوب؟
-چيزي نگفتن فقط پرسيدن كجا بودي گفتم دستشويي همين.
بعد خودش وبقيه نفس راحتي كشيدن كه آتوسا گفت :
-اخه اونجوري كه اون قاطي كرد از نبودنت گفتيم توبيخت حتميه .
بعدم فاطمه با گفتن بخير گذشت من رو به آقاي فراست معرفي كرد فراستم بد از خوش آمد گويي توضيحي روي پلان ها داد و
رفت .
با رفتن فراست فاطمه پلان ها رو به چهار قسمت تقسيم كرديم و هر قسمت رو به يكي از ماها داد آتوسا و سحر رفتن پشت
ميزشونو مشغول كار شدن و خودشم بعد از توضيحات لازم رو راجع به روند محاسبات گفت و قرار شد اگه مشكلي داشتم از
خودش بپيرسم .
اونقدر محو كار شده بودم كه با صداي آتوسا كه گفت :
-كيانا جون ساعت 5 نمياي بريم ؟
به خودم اومد و كش و قوسي به تنم دادم و گفتم :
-يكم ديگه مونده شماها تموم كردين ؟
فاطمه در جوابم گفت :
-آره عزيزم اولشه يكم دستت كنده بعدا سريع تر ميشي.
گفتم :
-خسته نباشيد . خوش بحالتون ,منم ميمونم وقتي تموم شد ميرم .
هر سه لبخندي زدن و با گفتن مواظب خودت باش خداحافظي كردن و رفتن.
منم مشغول كار شدم تا بالاخره تموم شد . چشمام ميسوخت هوام تاريك شده بود تقريبا, به ساعت نگاهي انداخنم و با ديدن
7:30 شب تقريبا از جام پريدم و بعد از مرتب كردن ميز چراغارو خاموش كردم و از اتاق زدم بيرون ..
هيچ كس توي شركت نبود سريع رفتم سمت دستگيره ي در كه با صداي مجد سر جام ميخكوب شدم ...
-كلا انگار قسمته منو و شما باهم تنها بمونيم ..
بي تفاوت نگاش كردم و گفتم :
-من متوجه گذر زمان نشدم وگرنه اين افتخار نصيبتون نميشد .
خنديد .. ولي برخلاف دفعه ها ي قبل خندش عصبي بود ,اومد سمت در و گفت :
-مسيرمون يكيه هوام تاريك شده با من مياي؟
-نه مرسي
-باشه اين آخرين دفعه اي بود كه گفتم!!
خواستم برم كه ديدم درباز نميشه يكم تقلا كردم كه با لحن ريلكسي گفت :
-درو نشكن قفله ...
من همش يه هفته بود ميشناختمش و يه هفته براي اعتماد به آدما خيلي كم بود تمام تنم عرق يخ كرد بر گشتم سمتش و ديدم
دست يه سينه وايساده و با لبخند موذيانه اي داره منو نگاه ميكنه ... انگار كه از ترسيدن من لذت ميبرد شايدم يه جورايي
ميخواست بهم بفهمونه اون قوي تره ..با اينكه داشتم از ترس سكته ميكردم وشايد حتي رنگمم پريده بود تكيه دادم به در و خيره
شدم به چشماش چند ثانيه اي به همين منوال گذشت يهو اومد سمتم ناخود آگاه جيغ زدم كه با جيغ من شروع كرد بلند خنديدن
اينبار خندش عصبي نبود و از ته دل بود رو كرد بهم و گفت :
- بهت گفتم من با جوجه خونگيا كاري ندارم .. اينم تلافيه زبون درازي امروزت بود .. در ضمن من فكر ميكردم همه رفتن كه در
رو قفل كرده بودم .
با غضب نگاش كردم ... بي توجه به من كليد انداخت و قفل در رو باز كرد بعدم دستگيره ي در رو گرفت و خود درو باز كرد و
بعد سر خم كرد و گفت :
-بفرماييد ...
بغض چنگ انداخته بود تو گلوم اونقدر با عجله از در رفتم بيرون كه بهش كه كنار در وايساده بود تنه زدم ..
توي راهرو صداي خندشو شنيدم ....
اول از همه حالم از ضعف ناتوانيه خودم بهم ميخورد و بدم از اون , عقده ي امروز رو خالي كرده بود اونم به بدترين نحو ..
بايد نشونش ميدادم ...
هزار تا نقشه ي مختلف تو ذهنم ميچرخيد اونقدر تو فكر بودم كه نفهميدم كي رسيدم دم در خونه ... يه لحظه از تصور همسايه
بودنمون موهاي تنم سيخ شد .. ولي بدش به خودم نهيب زدم كيانا قوي باش...
كليد انداختم وارد شدم اول از همه به پاركينگ نگاه انداختم ماشينش نبود نميدونم چرا ولي نفس راحتي كشيدم و رفتم بالا ..
ساعت 9:30 دقيقه شب رو نشون ميداد كه وارد خونه شدم دررو بستم و قفل كردم .. اونقدر اعصابم داغون بودو فكر انتقام ذهنم
رو به خودش مشغول كرده بود كه حتي حوصله ي اينكه به خونه هم زنگ بزنم نداشتم ... اولين روز كاريم رو به گند كشيده بود..
شام نون و پنير خوردم و غذايي كه ديشب درست كرده بودم رو گذاشتم براي فردا سر كار ...
با تني خسته و ذهني درگير رفتم تو تخت و نفهميدم درست كي خوابم برد.
فصل ششم :
دو سه روز بعد از اون ماجرا انقدر درگير كاراي شركت و كار هاي دانشگام بودم كه نه مجد و ديدم نه فرصت كردم با مامان اينا
تماس بگيرم تا اينكه يكشنبه عصر به محض اينكه وارد خونه شدم تلفن زنگ زد اول با سابقه ي ذهني كه داشتم خيال كردم مجده
ولي بعد يادم افتاد از در كه اومدم , ماشينش توي پاركينگ نبود واسه ي همين بدو رفتم سمت تلفن. به محض اينكه گوشي رو
برداشتم صداي جيغ كتي پيچيد تو گوشم :
- هيچ معلوم هست كجايي بي وفا؟؟؟ ديگه رفتي سر كار خودتو گرفتي دريغ از يه زنگ !! نميگي اين خواهر تنهاست ؟؟ تو
رفتي عشق و صفا ديگه منو يادت رفت ..
خندم گرفته بود راست ميگفت خيلي وقت بود با خونه تماس نگرفته بودم واسه ي همين گفتم :
-باشه باشه تسليم ... حالام نميخواي به بزرگترت سلام كني ؟
-خيلي پرويي كيانا .. خيلي... بعدم خنديد گفت :
-سلامي به گرميه آفتاب شيراز , شهر عشاق ...
وسط حرفش پريدم و با خنده گفتم :
- اووووه بسه توام , حالت چطوره ؟ كتي بخدا نميدوني چقدر دلم هواتو كرده, اينكه بشينيم با هم ساعت ها حرف بزنيم .
-آره خواهر بشينيم ساعت ها به كله پاچه ي مردم كه تو ديگ غل غل ميخوره نگاه كنيم ..
-كوفت !! ما كجا غيبت ميكنيم ؟
-آره اصلا فقط بيان واقعيته عزيزم!!!
-عاشقتم ! يعني لودگي نكني اموراتت نميگذره ها ! مامان بابا چطورن ؟
-همه سر و مرو گنده ان و دارن منو چپ چپ نگاه ميكنن .
بعدم خنديد و گفت :
- بيا اول با خانوم والده و ابوي صحبت كن بعد من باهات حرف ميزنم فعلا!
مامان در حالي كه داشت به كيانا غر غر ميكرد گوشي رو گرفت و تا صداي منو شنيد گفت :
-سلام مادري , قربون چشماي قشنگت برم . خوبي ؟
حرف ها و صداي مامان بعد از مدت ها يه آرامش عجيبي بهم داد اونقدر كه براي بار هزارم ازينكه سايشون بالاي سرمه تو دلم
خدارو شكر كردم و در جواب مامان گفتم :
-سلام مامان گلم .. خوبم الحمدا.. .. فقط دوري از شما و باباست كه اذيتم ميكنه.
-بخدا منم همش تو فكرتم .. مادر نشدي بفهمي وقتي بچه ي آدم ازش جدا ميشه چه حالي پيدا ميكنه .
تقريبا ده دقيقه اي با مامان حرف زدم و كلي نصيحت كرد كه مواظب خورد و خوراكم باشم الان كه اواسط مهر و هوا سرد گرم
ميشه مواظب باشم سرما نخورم و....بعدم به سختي راضي شد گوشيرو به بابا بده ..
وقتي صداي بابا توي گوشم پيچيد اون آرامش صد برابر شد نميدونم چرا ولي از همون بچه گيم بابايي بودم نه اينكه از مامان
نوشين بيشتر دوستش داشته باشم نه فقط باهاش راحت تر بودم درست عكس كتي ..
بابا گفت :
-سلام بابا جان احوالت چطوره اين مامانت مهلت نميده آدم صداي قشنگه دخترشو بشنوه..كجايي بابا پيدات نيست؟
- سلام بابا محسنم خوبين شما ؟؟؟ بخدا بابا نميدوني چقدر درگيرم از شركت كه نميتونم زنگ بزنم خونم كه ميام تا غذايي
درست كنم و يه سري كاراي دانشگامو انجام بدم شده 11 ديگه جوني واسم نمونده.
- خسته نكن خودتو بابايي, تو كه به اين پول نيازي نداري منم اگه پيشنهادشو دادم واسه خاطر خودت بود هروقت احساس
كردي از پسش بر نمياي بگو..
- نه بابا خوبه فقط يكم هنوز دستم نيومده چجوري برنامه ريزي كنم راستي بابا ؟ شما ميدونستيد رئيس شركتي كه من ميرم
پسر خانوميه كه اين خونرو ازش خريديم ؟
-آره بابا سخاوت بهم گفته بود مگه به تو نگفته بود ؟
-نه من نميدونستم
-حالا چطور مگه ؟
-هيچي بابا همينجوري ...
باورم نميشدبابا ميدونسته و هيچي بهم نگفته البته پيش خودش فكر كرده بود كه سخاوت ميگه ... ولي اون چرا نگفته ؟؟؟...با
صداي بابا به خودم اومد كه ميگفت :
- بهر حال بابا زياد به خودت فشار نيار و در آرامش كامل به كارات برس. اينم بدون من و مامانت هميشه بهت افتخار ميكنيم
دوست داريم ... اگه كاري نداري گوشيو بدم كتي ..
-نه بابا مرسي به خاطر همه ي محببتاتون ... مواظب خودتون باشيد ..
بعدم خداحافظي كرديم و با كتي نزديك يك ساعت از هر دري حرف زديم از فاميل و شركت گرفته تا دانشگاه اونو دانشگاه
خودم فقط نميدونم چرا زبونم نچر خيد راجع به مجد حرفي بزنم قرار شد اولين تعطيلي پشت هم يا كتي بياد تهران يا من برم
شيراز و ترجيح دادم وقتي ديدمش همه چي رو براش تعريف كنم.
روز بعد نميدونم چرا ساعت موبايلم زنگ نزد و شايد زنگ زده بود و من نشنيده بودم طرفاي 7:15 بود از خواب پريدم داشتم
سكته ميكردم با جتم ميرفتم 8 نميرسيدم واسه ي همين بلافاصله زنگ زدم به فاطمه و بهش گفتم خواب موندم اونم گفت:
- ايرادي نداره اگه تونستم برات كارت ميزنم.
-آخه شمس رو چيكار ميكني؟
-به ظاهرش نگاه نكن , آدم بدي نيست فقط توام گوله بيايا !
بعد از حرف زدن با فاطمه يكم خيالم را حت شد.. بدو بدو حاضر شدم و يه لقمه نون گذاشتم دهنمو بزور آب فرو دادم تا فشارم
نيفته و ساعت 7:45 از خونه زدم بيرون .
از شانس بدم مجد توي پاركينگ بود و داشت سوار ماشينش ميشد منم بدون اينكه نيم گاهي بهش كنم بدو از در رفتم بيرون ...
به محض اينكه سر خيابون رسيدم مجدم از كنارم رد شد و رفت خدا خدا ميكردم نره شركت آخه بعضي روزا صبح ها ميرفت
شهرداري .. دوباره بي خيال مال دنيا شدم اولين تاكسي كه از جلوم رد شد دربست گرفتم....به محض اينكه راننده پيچيد توي
اتوبان نزديك بود گريم بگيره ...اتوبان قفل شده بود از ترافيك ..خودمو كلي فحش دادم كه چرا با همون اتوبوس نرفتم حداقل تا
يه مسيري خط ويژه بود و سريع تر ميرفت ..خلاصه با هر بد بختي بود ساعت 9 رسيدم شركت راه پله هارو كه داشتم ميرفتم يه
پيام به فاطمه كه توي راه كچلم كرده بود با زنگ و پيام, زدم كه من رسيدم ! و تا رفتم تو , شمس آروم بهم گفت بدو تو اتاقت
مجد شك كرده به كارتي كه فرهمند جات زده . بعدم روشو كرد انور و بي خيال مشغول كارش شد . پيش خودم گفتم : اگه شك
كرده پس به احتمال زياد الان يا تو اتاقمه يا داره ميره اونجا . با هزار ترس و استرس راهروي اول رو پيچيدم و يواشكي سرك
كشيدم كه ديدم بله.. داره ميره سمت در قسمت محاسبه به محض اينكه رفتش تو گوله رفتم سمت دستشويي و كيفم گذاشتم
توي قسمت زنونه و دستمو خيس كردم و رفتم سمت اتاقم.
با وارد شدن من فاطمه و آتوسا وسحر سه تايي گفتن :
-ايناهاشن خانوم مشفق.
منم بدون اينكه خودم رو ببازم رو كردم بهش و گفتم:
- با بنده امري داشتين ؟
در عين حالي كه عصبي بود با شك پرسيد :
-شما امروز كي تشريف آوردين شركت ؟ الان كجا بوديد؟
با خونسردي گفتم :
-مثل هميشه ساعت 8 , الانم شرمنده رفته بودم دستشويي , چطور مگه ؟ مشكلي پيش اومده؟
در حالي كه ابروهاشو به نشانه ي تعجب داد بالا رو كرد به فاطمه و با لحن تندي گفت :
-پس چرا وقتي از شما ميپرسم خانوم مشفق كجان م?ن م?ن ميكنيد ؟
فاطمم كه ديگه خيالش از بابت من راحت شده بود با آرامش گفت :
- چون نميدونستم!! آخه معمولا كسي ميخواد بره دستشويي اعلام عمومي نميكنه جناب مجد !!
كارد ميزدي خونش در نميومد ولي خودشو كنترل كرد و با لحن عادي گفت :
-آهان .. حق با شماست
بعدم رو كرد به من و با طعنه گفت :
- راستش شما چون به طور موقت اينجا مشغوليد.. خواستم بگم توي اين يك ماه من تمركز زيادي روي عملكردتون دارم پس
حواستون جمع تك تك كاراتون باشه .
پوزخندي زدم كه از چشمش دور نموند ومثل خودش با طعنه گفتم :
- صد البته اين نشانه ي درايت شما در امر رياسته الانم اگه با بنده كاري نداريد برم پشت ميزم كه كارم نيمه تموم مونده.
با گفتن بفرماييد ..از اتاق بيرون رفت و به محض بسته شدن در هر چهار نفرمون از خنده ولو شديم روي صندليامون در حالي كه
سعي ميكردم بي صدا بخندم رو كردم به فاطمه و گفتم :
-دستت طلا دختر كارت عالي بود!!!
فاطمم در حالي كه ريسه رفته بود از خنده گفت :
- خدا نكشدت , وقتي شمس زنگ زد گفت مجد داره مياد اونجا نزديك بود شلوارمو خيس كنم واسه ي همين بهش گفتم اگه تو
اومدي بگه بهت مجد شك كرده كه تو همون لحظه پيام زدي .. ولي بازم شك داشتم بتوني كاري كني كه نفهمه ... نميدونستم
اينقدر فيلمي ...
آتوسا و سحرم حرفاي فاطمه رو تاييد كردن و كردن بعد از كلي خنديدن و شكر گزاري بابت اينكه لو نرفتيم مشغول كارمون
شديم ...
اونروز ساعت حدوداي دو بود كه آقاي فراست با يه سري پلان اومد و بعد از توضيح دادنشون رو كرد به فاطمه و گفت :
-مهندس فرهمند اينا بايد امروز برگردن اتاق مهندسين .
فاطمه متعجب گفت :
- چي؟ يعني ما بايد تا آخر وقت محاسبات رو انجام بديم ؟ غير ممكنه آقاي مهندس مگه اينكه اضافه وايسيم..
فراست با گفتن من نميدونم دستور جناب دكتره در رو بست و رفت.
من كه سر در نياورده بودم از سحر پرسيدم :
-دكتر كيه ؟
-مجدو ميگه ديگه, دكترا داره مگه روز اول آتوسا نگفت .
-اه اه چه غلطا نه دقت نكردم .
بعدم ريز ريز خنديدم كه فاطمه رو كرد بهمون و گفت :
-بفرما مجد كينه ي صبح رو به دل گرفت
گفتم :
-چطور؟
-نميبيني؟ ميدوني اينا چقدر طول ميكشه من بايد 6 خونه ي مادر شوهرم باشم ..
گونشو بوسيدم گفتم:
- مسئله اي نيست كه مال تورم من انجام ميدم تو همون 5 برو!
ذوق كرد و گفت :
-جون فاطمه؟ زحمتت نميشه ..
-نه بابا چه زحمتي مگه تو صبح لطف به اين بزرگي نكردي در حقم .. اينكه چيزي نيست .
پريد بغلمو ماچم كرد آتوسا كه ازين حركت ما خندش گرفته بود گفت :
-خدا شانس بده
هر چهارتا خنديدم و رفتيم سركارامون ساعت 5 بود كه فاطمه كاراي باقيماندشو آوردو با هزار شرمندگي و اينكه جبران ميكنه و
از اين حرفا داد به من و رفت كار خودم تا ساعت حول حوش 6 طول كشيد ,تموم كه شد رفتم سمت آب سرد كن داشتم آب
ميخورم كه كار سحر و آتوسام تموم شد .. آتوسا رو كرد به من و گفت :
-ميخواي كاراي فاطمه رو تقسيم كنيم ؟
سحرم حرفش رو تاييد كرد كه گفتم :
-نه لازم نيست بيشترشو خودش انجام داده شما برين
-باشه هر جور خودت ميدوني , پس اين كاراي ما آخرش تموم شد همرو ببر بذار اتاق مهندسين .
-باشه عزيزم ... مواظب خودتون باشيد.
بعد ازاينكه بچه ها خداحافظي كردن , رفتم سر كاراي فاطمه ولي اونقدر خسته بودم كه سرعت قبل رو نداشتم بالاخره ساعت
8:15 بود كه تموم شد برگه ها و پلان هارو دسته كردم و رفتم سمت اتاق مهندسين توي اين فكر بودم كه چجوري با اين
دستاي پر در رو باز كنم كه يهو صداي مجد اومد كه مي گفت :
-خانوم مهندس كمك نميخواين ؟
بي توجه به حرفش سعي كردم در رو باز كنم كه يهو همه ي پلانا و كاغذ ها از دستم ريخت ..
عصباني نگاش كردم ... و بي تفاوت شونه بالا انداخت يعني چشمت كور!!! ميخواستي بگذاري كمكت كنم بعدم از رو كاغذها پريد
و رفت اونقدر با نگاهم دنبالش كردم و تو دلم بهش بد و بيراه گفتن تا تو پيچ راهرو گم شد ..
كاغذهارو خورد خورد جمع كردم و گذاشتم رو ميز وسط اتاق و اومدم بيرون. خواستم برم سمت در كه يادم افتاد كيفم رو از
صبح توي دستشويي بانوان جا گذاشتم .. رفتم سمت دستشويي اما هرچي گشتم نبود .. كلافه شده بودم همه ي زندگيم اون تو بود
از موبايل و كارت ملي و كارت دانشجويي و از همه مهمتر كيف پولم و كارت بانكام ..پيش خودم گفتم شايد بچه ها رفتن
دستشويي , ديدنش و آوردنش توي اتاق .. داشتم تمام اتاق رو زير و رو ميكردم كه سنگيني نگاهي رو احساس كردم , برگشتم
و مجد رو دم در ديدم با يه لبخند موذيانه ي آشنا.... توي دلم گفتم رو آب بخندي باز چه خوابي ديدي؟؟!!! نگاه منو كه ديد
گفت:
-فكر كردم رفتين !!!؟!
- نخير
-دنبال چيزي ميگرديد خانومه مشفق!!!
-نخير!!!!
-اينجوري به نظر نمياد ...آخه ..
دلم ميخواست دونه دونه گل و گيسشو بكّنم ....
نميدونم توي نگاهم چي ديد كه سكوت كرد ...
منم ديگه جايز نديدم بيشتر از اين اتاق رو جلوش زير و رو كنم از طرفيم اميدمو واسه ي پيدا كردن كيف از دست داده بودم ..
فقط مونده بودم چجوري بايد تا خونه برم...
رفتم سمت در كه برم بيرون ديدم خيال نداره از جلوي در بره كنار .. با لحن عصبي گفتم :
-لطف ميكنيد بريد كنار ميخوام برم ..
به آرومي رفت كنار ...
به راهرو رسيده بودم كه گفت :
-معمولا خانوما هميشه يه كيف گنده رو شونشونه .....
اول خواستم محلش نذارم ولي باشنيدن كلمه ي كيف يهو ضربان قلبم شدت گرفت ... بدون اينكه بر گردم وايسادم و دستامو
مشت كردم اونم با وقاحت ادامه داد :
- توي اين كيف انواع اقلام آرايشي و البته گاها بهداشتي پيدا ميشه ...
روي بهداشتي تاكيد بيشتري كرد ... منظورشو فهميدم ...احساس ميكردم يه نفر چقدررر ميتونه پررو باشه .. كه همچين چيزي رو
به روي يه زن بياره .. برگشتم كه ديدم درست پشت سرمه ...
نگاهش عصبي بود!!!
تا اومدم حرف بزنم داد زد گفت :
-واقعا فكر ميكني من خرم ؟؟؟؟؟؟ آره ؟؟ گنده تر از توهاشم ....
بقيه ي حرفشو خورد و يكم آرومتر ادامه داد:
- تو صبح با من از در خونه زدي بيرون و ساعت 8 رسيدي اينجا !!! هه!!... واسم مهم نيست دير اومدي... آدميزاده ... ولي از
اينكه احمق فرض شم متنفرم!!!! ميفهمي؟؟؟؟؟ اگرم جلوي اون سه تا دختر احمق تر از تو حرفي نزدم نميخواستم بفهمن كه تو
همسايه ي مني ...
بعدم با پوزخند گفت :
-البته يه بار گفتم بازم ميگم اگرم بفهمن واسه ي من بد نميشه!!!!
با صدا يي كه از ته چاه در ميومد گفتم :
-ميشه كيفمو بديد ..
- رو ميز شمسه ! توي دستشويي پيداش كرده بود گذاشته بود رو ميزش كه مال هركي هست موقع رفتن برداره ... منم چون
صبح ديده بودم تو دستت شناختمش!!!
بعدم يه ابروشو داد بالا و گفت :
-نميخواي به دقت و نكته سنجيم آفرين بگي؟؟؟؟!!!
برگشتم برم كه ادامه داد :
-صبح خوب فيلمي بازي كردي... ولي بدون براي من زود همه چي رو ميشه!!!!
علي الخصوص نقشه هاي زنانه!!! چون توي اين يكي ...
نذاشتم حرفشو ادامه بده و برگشتم سمتش و گفتم :
- شما حق نداريد سر من عربده بكشيد ... فكر ميكنيد كي هستيد؟؟!!!! اوندفعه چيزي بهتون نگفتم دووور برداشتين ... كار
صبحم به تلافيه اون !!!!اونقدرام كه تصور ميكنيد جوجه نيستم!!!!! ازين به بعدم هركاري كنيد وبيخودي بخواين منو برنجونيد يا
بترسونيد يا هرچي.. منتظر عكس العملش باشيد!!!!
-اُه اُه ؟؟؟ پس موش و گربه بازيه ؟؟؟!! نميترسي همچين حريف قدري داري؟
نگامو انداختم تو نگاش ..
-آخرش مشخص ميشه قدر كيه ...
خنده ي مستانه اي كرد وبعد خيلي جدي چشماشو توي چشمام انداخت و سرش و نزديك صورتم آوردجوريكه هرم نفساش بوي
ادكلنش و بوضوح حس ميكردم و گفت :
-ميشه بپرسم آخرش يعني كي؟
جوابي ندادم ... در عوض با پررويي تمام نگاش كردم .. بالاخره طاقت نياورد و دستي به موهاش كشيد و سرش رو كشيد عقب..
زير لب جوري كه بشنوه گفتم :
-آخرش يعني اين ...
بعدم بدون حرف اضافه رومو برگردوندم و رفتم سمت ميز شمس و كيفمو برداشتم .. داشتم به در نگاه ميكردم كه از پشت سرم
با حرص گفت :
-نترس خانوم موشه قفل نيست!!
بعدم با لحن نه چندان دلپسندي ادامه داد :
- من معمولا به موشا آزادي عمل ميدم تا خودشون بيان سمتم!!!
سرمو تكون دادم و با زهر خندي گفتم :
- البته به موشاي كور ديگه مثل خانوم كرامت !!!!!!! ولي اين يكي دو تا چشم داره چهار تا ديگم قرض كرده!!! خيلي وقتم هست
كه ميدونه بد زمونه اي شده!!!!!
توي چشماش طوفاني به پا شده بود از عصبانيت رگ گردنش به وضوح نبض ميزد!!! و سينه ي ستبرش تند تند بالا پايين ميرفت
... پيش خودم گفتم چقدر عصباني ميشه جذاب تر ميشه... لبخندي نثارش كردم ازونا كه چال گونم رو قشنگ نشون ميده .. بعدم
به آرومي گفتم :
-شب خوش ...
منتظر نموندم تا حرف ديگه اي بزنه و سريع از در زدم بيرون... با اينكه از داستان خانوم كرامت چيزي نميدونستم ولي گويا
درست زده بودم وسط خال!! با گريه اشو شروين جان گفتنش هر آدم تعطيليم ميتونست تا حدودي داستان رو بفهمه .دلم خنك
شده بود و احساس ميكردم امشب برخلاف چند شب پيش اين منم كه با خيال راحت ميخوابم!!!
ديرتر از هميشه رسيدم خونه,ميل چنداني به غذا نداشتم واسه ي همين بي خيال شام شدم هوا كم كم داشت سرد ميشد واسه ي
همين يه گرمكن طوسي با يه بلوز آستين بلند زرشكي تنم كردم و نشستم روبروي تلويزيون ولي روشن نكردمش تمام ذهنم
روي اتفاقاي چند ساعت پيش بود ..نميدونم چرا دوست داشتم سر به سر مجد بگذارم .. خوذمو گول ميزدم اگه ميگفتم ازش
خوشم نمياد ... با اينكه ميدونستم آدم جالبي نيست ..البته اين طبيعت همه ي آدماست كه دوست دارن نظر كسايي كه همه ي نظرا
دنبال اوناست رو به خودشون جلب كنن و منم از اين قاعده مستثني نبودم ....البته چاشني غرورم از بقيه تا حدود زيادي بيشتر
بود...توي همين افكار بودم كه صداي ماشين مجد اومد سوييت من همه ي پنجره هاش سمت حياط بود وبنابراين به در بيرون ديد
نداشت احساس كردم مجد داره با يكي حرف ميزنه واسه ي همين رفتم سمت در آپارتمان از توي چشمي نگاه كردم صداي
كفشاي مجد با صداي يه كفشه پاشنه بلند مخلوط شده بود و همون موقع مجد با يه دختر قد بلند كه توي تاريكي راهرو درست
قيافش ديده نميشد رفت سمت در آپارتمانش.. خنده ي دختر توي راهرو پيچيده بود و مجدم در حالي كه ميخنديد دائم با عزيزم
و جانم گفتن انو دعوت به سكوت ميكرد .. موقعي در رو واسه ي دختره باز كرد و احساس كردم براي چند ثانيه نگاشو به در
آپارتمان من انداخت و بعد رفت تو ودر رو بست!!!
شونهامو انداختم بالا و اومدم روي كاناپه ولو شدم ....نه قلبم تند ميزد نه مثل روزي كه عكساي عروسي محمد رو ديدم به قلبم
وزنه ي سنگيني آويزون شده بود .. شنيده بودم عشق آدم رو حسود ميكنه .. پس عاشق مجد نبودم ...
زير لب چند بار زمزمه كردم ...محمد ... محمد.. يهو يه بغض بدي چنگ انداخت توي گلوم .. اون كجا و مجد كجا...دلم براي
نگاههاي عسليه مهربونش تنگ شده بود تو كل 4 سالي كه ميشناختمش و 3 ماهي كه نامزد بوديم كوچكترين بدي در حقم نكرده
بود و مطمئن بودم براي اينكارشم دليل منطقي اي داشت ..محمد از يه خانواده ي مذهبي بود ...قدش تقريبا هم قداي مجد بود و
بر خلاف مجد كه چشم و ابرو مشكي بود وبو ي ادكلنش همه جا رو بر ميداشت محمد چشماي عسلي و موهاي قهوه اي روشن
داشت و هميشه فقط بوي تميزي ميداد ...تا قبل از اينكه ازم خواستگاري كنه هيچ وقت تو چشمام نگاه نميكرد ولي روز
خواستگاري زل زد تو چشمام و گفت كه از ته دل دوسم داره ... چه حالي شدم بماند ... روز نامزديمون سلول سلولم خوشحال بود
.. محمد حتي دوران نامزديمونم براي خودش حد و مرزهايي رو تعريف كرده بود .. خيلي كه دلش برام تنگ ميشد فقط دستمو
ميگرفت و مهربون ميبوسيد و ميگفت منو تو محرميتمون الان عين دو تا خواهر و برادره ...بعدم مهربون ميخنديد و ميگفت پس
بهم بگو داداش .. اينجوري پذيرشمم برات راحت تر ميشه..
اما نميدونم چي شد كه يهو همه چي طوفاني شد ... با اين افكار ناخودآگاه تلفن رو برداشتم و شماره ي موبايل محمد رو كه
ميدونستم از شبكه خارج شده رو گرفتم ولي به محض اينكه تماس برقرار شد بوق خورد .. سه متر از جام پريدم و با هزار بدبختي
تلفن رو قطع كردم ... قلبم داشت از سينه ميزد بيرون .. دستم ميلرزيد .. ميدونستم محمد از اين تيپا نيست كه شماره رو بگيره تا
ببينه كي بوده ولي بازم تلفن رو گداشتم رو ميز و خودم در حاليكه پاهامو تو سينم جمع كرده بودم نشستم رو كاناپه و خيره شدم
به تلفن ..با خودم فكر ميكردم اگه الان زنگ زد چي بگم ؟ بردارم ؟ كه يهو تلفن زنگ زد و دوباره شش متر پريدم هوا زنگ
چهارم با هر جون كندني بود دكمه ي اتصال رو زدم و با صدايي كه لرزش به وضوح توش حس ميشد گفتم :
-بله ؟
-سلام خواب كه نبودي؟
با صداي مجد در عينه حالي كه نفسم رو با خيال راحت دادم بيرون نا خود آگاه اخمام رفت تو هم گفتم :
-بر خر مگس معركه لعنت !!! فرمايش!!!!
-اه اه چه لات شدي.. داداش .
احساس كردم جور ي پشت تلفن حرف ميزنه كه شخصي كه بغلشه فكركنه مخاطبش مرده نه زن!!!
-كاري داشتين ؟
نا خود آگاه نگام سمت ساعت رفت نزديك 12 بود و اضا فه كردم :
-نصفه شبي!!!!
- پوزش!!! ميخواستم بگم من مهمون عزيزي دارم كه نميتونم تنهاش بگذارم .. صداي خنده ي پر عشوه اي اومد .و ادامه داد :
-دزدگير با تو .. مرسي ..
بعدم بدون اينكه منتظر جواب من بشه گفت فعلا و قطع كرد ..
تو دلم هرچي بد و بيراه بود نثار خودشو هفت جد و آبادش كردم كه همچين انگلي رو پس انداختن !! البته انگل اجتماع نبود چون
واقعا تو كارش آدم موفق و جدي بود ولي بقول كتي : "انگل دم ذستي" كه بود... با اين فكر خنده اي كردم و ازكمد يه ژاكت
برداشتم و شالمم انداختم رو سرم و رفتم سمت پاركينگ ....
بعد از اينكه رمز دزدگير رو زدم اومدم كه از پله ها برم بالا يهو صداي داد و هوار نامفهومي اومد و كه با باز شدن در آپارتمان
واضح شد .. مجد در حالي كه عصباني بود داد زد :
- از خونه ي من گمشو بيرون ... آدم به كثافتي تو و بابات نديدم برو گمشو مار خوش خط و خال .. گفتم از دوران دانشجويي
فرق كردي ولي ديدم همون آشغالي كه بودي هستي
دخترم در حالي كه سعي ميكرد مجد و به آرامش دعوت كنه با صداي زير زنونه اي گفت :
- شروين جان باور كن اونجوري كه تو فكر ميكني نبود من داشتم فقط...
مجد وسط حرفش پريده و گفت :
- ميري يا پرتت كنم بيرون منو گاگول گير آوردين ..فقط داشتي نقشه هاي پروژه ي خليج رو مي ديدي؟؟؟!!!پس اين فلش
لعنتي چيه هان؟؟؟؟!!!توش فايل طرح هاي مناقصه چي كار ميكنه برو به اون بابا ي بي غيرتت بگو دخترتو به چند ميليون پول
ميفروشي بد بخت؟؟؟!!!
دختره اينبار عصباني در حالي كه تن صداش ديگه اون ملاحت سابق رو نداشت گفت :
-حرف دهنتو بفهم آشغال نذار يه كاري كنم بابام دودمانتو به باد بده!!!
-هر غلطي ميخواين بكنين !! مال اين حرفا نيستين!!
من كه از اين همه عربده كشي شوكه شده بودم با صداي كفشاي پاشنه بلند دختر رفتم زير پاگرد پله ها قايم شدم ...
همينكه دختره رسيد دم در برگشت و من تازه تونستم قيافشو ببينم صورت بدي نداشت شبيه باربي بود البته به لطف جراحي
بيني و پروتز گونه!! با صداي جيغ مانندش گفت :
-تو لياقت منو نداري ..بدم فكر نكن با اون نقشه هاي مزخرفت ميتوني مناقصه رو ببري!!
اينبار مجد از پله ها سرازير شد و دخترم كه ديد هوا پسه جيغ زد و در رفت!
موقعي كه ديدم دختر ه رفت به خيال اينكه مجد رفته بالا سنگرمو رها كردم نميدونم چرا ولي يه حس خوبي داشتم ... دلم
خنك شده بود با اين افكار از پله ها رفتم بالا توي پاگرد اول نشسته و سرشو توي دستاش گرفته.. احساس عذاب وجدان گرفتم
از اينكه دلم خنك شده بود!!! و يه لحظه دلم به حالش سوخت كه تا منو ديد خنديد و گفت :
-تو اينجا چي كار ميكني ؟
نخير! اين بشر اصلا انگار نه انگار ..
-داشتم خرده فرمايشاي شمارو انجام ميدادم داداش!
مخصوصا داداش رو با لحن پاي تلفن خودش گفتم . يهو بلند زد زير خنده و گفت :
-آخه سوئيت روبرو رو ميخواست گفتم اجاره ي يكي از دوستامه از شهرستان اومده!!
-آهان .. از اون لحاظ!!!
يك نگاه به سر تاپام انداخت و گفت :
-از كي اينجور رو گرفتي؟؟!!!حالا نه به اون روز اولت نه به امروز!!
خندم گرفت كلا ذاتش خراب بود ...سكوتم رو كه ديد پروتر شد و گفت :
-ولي خودمونيم تو درو همسايگي اخلاقت بهتره ها!!!
سعي خودمو كردم نخندم به جاش يه اخم كردم و گفتم :
- شمام كلا فرهنگ آپارتمان نشيني نداري هروزم دارين يه شم?شو نشون ميدين الانم بلند شين ميخوام رد شم صبح 7 كلاس
دارم!!!
در حالي كه ميخنديد گفت :
-بله بفرماييد!!!!
بلند شد و من جلو راه فتادم اونم از پشت .. دم در آپارتمانامون كه رسيديم جدي گفت :
- فردا كه مياي 3 به بعد ؟
سري به نشانه ي تاييد تكون دادم .. و اومدم تو داشتم درو ميبستم كه آروم گفت :
-شب بخير همسايه!!
منم با لحن جدي گقتم :
-شب خوش!!!
واسم جالب بود آدم تو داري بود با اينكه شاهد كل جرو بحث بودم ولي هيچ توضيحي نداد كه چي شده و چرا ...منم اونقدر خسته
بودم كه پي اشو نگرفتم سرم به بالشت نرسيده بيهوش شدم!!
فصل هفتم :
توي همون هفته شركت قرار بود توي يه مناقصه ي بزرگ شركت كنه , البته پدر همه ي كاركنا در اومده بود, روزاي قبل از
مناقصه مجد اونقدر عصبي بود كه هيچ كس نميتونست بره سمتش و تقريبا صابون اخلاق خوشش به تن همه ي كارمندا به جز
عده ي محدودي كه الحمدا.. منم جزوشون بودم خورده بود روزي كه قرار بود مناقصه صورت بگيره تقريبا همه ي كارمندا با يه
استرسي كار ميكردند و گوش به زنگ نشسته بودن تا مجد از جلسه برگرده...
تقريبا ساعت 12:30 بود كه شمس پريد تو اتاق و گفت :
-مجد اومد.. نميشه از قيافش چيزي خوند .. گفته همه جمع شن اتاق كنفرانس ..
ما چهارتا نگاهي بهم انداختيم كه فاطمه گفت :
-خيره ايشاا...
آتوسا در حالي كه نگراني از صورتش پيدا بود گفت :
- وايي من كه ديگه حوصله ي عربده هاشو ندارم!!! يادتونه با مصفا سر اينكه يه قسمت ماكت ..بجاي 5 سانت ارتفاع , 4.75
سانته چه كرد ؟؟؟
سحر گفت :
-بريم ببينيم چي شده ...
فقط اين وسط من ساكت بودم واسم فرقي نميكرد يعني بنظرم خيلي فرقي نميكرد برنده شيم يا نه همه تا اونجا كه تونسته بودند
زحمت كشيده بودند و نا مردي بود اگه شركت برندم نميشد از كاركنا قدر داني نشه!!
وقتي وارد سالن كنفرانس شديم يه لحظه چشمم بهش افتاد براي اولين بار تو كت و شلوار رسمي ميديدمش... مطمئنم اگه كتي
اينجا بود يدونه از اون جووووناي معروفشو نثارش ميكرد ... واقعا هم تيكه اي شده بود نميدونم سنگيني نگاهمو احساس كرد يا
اتفاقي ... روشو كرد سمت من و نگاشو انداخت تو چشمام .. . تو چشماش يه برقي بود ... و در حالي كه يه لبخند كمرنگ رو لبش
بود سرشو به نشونه ي سلام يه كوچولو خم كرد... يهو احساس كردم گونه هام آتيش گرفت ...بدون اينكه جواب سلامشو بدم
رومو برگردوندم سمت فاطمه ... فاطمه كه تازه متوجه مجد شده بود زير گوشم گفت :
-حيفه با اين تيپي كه زده مناقصه رو نبرده باشه ..
سحر آروم گفت :
-اينجوري كه اين سينشو داده جلو ...يعني يه موفقيتي كسب كرده!!!
آتوسا با اين حرف سحر ريسه رفت و گفت :
-توام ترشي نخوري يه چيزي ميشيا... تحليلاي مارپلي ميكني...
با اين حرف هر 4 تامون زديم زير خنده داشتم ميخنديدم كه ديدم مجد يه ابروشو داده بالا و دوباره خيره شده به من .. فاطمه كه
متوجه اين نگاه شد آروم رو كرد به اون دوتاي ديگه و گفت :
-هيس الان صاحابش مياد بيرونمون ميكنه ..
اين حرفش خنده ي منو بيشتر كرد كه با صداي عصبي مجد به خودمون اومديم كه گفت :
-اگه خانوماي ته سالن اجازه بدن من شروع كنم!!
بالاخره هر جور بود خندمون رو قورت داديم و مجدم شروع كرد ..
بعد از يه ذره مقدمه چيني گفت :
- با تشكر از زحمات تك تكتون توي اين چند وقته... ميدونم هممون به نوعي زير استرس شديد كار كرديم به هر حال زمان كم
بود و كار زياد اما متاسفانه اين وسط براي من بد شد ...
فاطمه زير گوشم گفت :
-به جون خودم نبرديم!!
-چون بايد يك پاداش به خاطر زحمتتانون و يه مهموني بزرگم براي برنده شدن شركت توي مناقصه ترتيب بدم ..
چند ثانيه اي همه تو بهت بودن كه يهو انگار كه تازه حرف هاي مجد براشون جا افتاده شروع كردن به دست و سوت زدن ..فاطمه
كه از خوشحالي هي بازوي من بد بخت رو چنگ مي انداخت ..
يكي از مهندسا دستشو برد بالا و با اشاره ي مجد گفت :
-ما همه خوشحاليم ازين پيروزي ولي خوشحال تريم بابت پاداش ميشه بگيد پاداش چيه ؟
مجد خنده ي مغروري كرد و گفت :
-براي كسايي كه استخدام رسمين يك ماه حقوق ثابت و براي قرار داديها 15 روز..
نميدونم چرا اون وسط شيطنتم گل كرد و دستمو بردم بالا ... همه ي حاضرين علي الخصوص كارمنداي زن با يه تعجبي بهم نگاه
كردن ..
خود مجد در حاليكه يه خنده ي متعجب و موذي رو لبش بود با اشاره سر اجازه داد كه گفتم :
- خوب اين وسط تكليف كارمنداي رسمي مشخص شد .. قرارداديارم كه در ادامه پاداششون رو گفتين ... ميمونم من!!! كه نه
قرار داديم نه رسمي و يه جورايي آزمايشيم .. پاداش من چيه..
مجد در حاليكه سعي ميكرد خندشو كنترل كنه گفت :
-شما همينكه توي اين شادي سهيمي خودش پاداشتونه ..
همه علي الخصوص آقايون زدن زير خنده .. احساس بدي بهم دست داد بيشعور جلوي همه ضايعم كرده بود ... اومدم بهش
جواب دندون شكني بدم كه پيش دستي كرد و گفت :
-ولي چشم حتما بررسي ميكنم و بهتون تا آخر ساعت كاري اعلام ميكنم ..
بدون اينكه تشكر كنم نشستم سر جام ..
كم كم جمعيت متفرق شدن و هركي رفت سر كارش ما 4 نفرم برگشتيم تو اتاقمون تمام مدت تا پايان وقت اداري سحر و آتوسا
و فاطمه راجع به پاداش و اينكه باهاش چيكار كنن بحث كردن و منم ازونجايي كه بيكار بودم سرمو گذاشتم رو ميز و نفهميدم كي
خواب رفتم ...
احساس كردم يكي داره گونمو ناز ميكنه .. كه خوابالو گفتم :
-نكن فاطمه ...الان پا ميشم ..
صدايي نيومد و باز احساس كردم گونم ناز شد ...
اين دفعه آروم سرمو از روي ميز برداشتم و در حاليكه چشمام نيمه باز بود به جلو نگاه كردم ..
مجد رو ديدم كه از اونور نشسته رو ميز ..
فكر كردم خوابم .. چشمامو ماليدم و وقتي باز كردم ديدم داره با خنده نگام ميكنه بعدم با صداي كه توش به وضوح خنده موج
ميزد گفت :
-خواب نميبيني خودمم..
نيم متر پريدم هوا ..و بي هوا گفتم :
-مگه ساعت چنده ؟
گفت :
-نترس يه ربع به پنجه..
-پس بچه ها كوشن ..
- نيم ساعت پيش اومدم تا بگم بياي تو اتاقم راجع به پاداشت حرف بزنيم .. ديدم خوابي دوستات حول كرده بودن .. خواستن
بيدارت كنن كه اجازه ندادم يعني دلم نيومد ... و مرخصشون كردم .. كل شركتو..
عصباني شدم اخم كردم گفتم :
-يعني چي .. اينكارا يعني چي .. ؟
خنده ي بلندي كرد و گفت :
- من مرده ي اون عذاب وجدانيم كه الان داري بخاطر اينكه رييست موقع خواب در وقت اداري مچتو گرفته احساس ميكني!!!!!!
-نفهميدم كي خوابيدم قتل كه نكردم!!
-وقتي خوابي معصومي فقط ...ولي پاميشي..
حرفشو قطع كردم در حالي كه از جام بلند ميشدم گفتم :
-به چه حقي وقتي خواب بودم گونه ي منو ناز كردين؟
يه لحظه متعجب شد ولي سريع بي تفاوت شونه انداخت بالا و با پوزخند گفت :
-من ؟؟؟؟ خواب ديدي ... بعدم يه ابروشو داد بالا و گفت :
-من فقط در يه صورت گونه ي يه دختر رو ناز ميكنم ..
از حرف خودش قهقه اي سر داد و ادامه داد :
-مثل اينكه خيلي دوست داري طعم ناز و نوازشاي منو بچشي..
عصبي و كلافه شده بودم .. دلم ميخواس خر خرشو بجوام ... انگار اونم متوجه شد چون بلافاصله زهر خندي زد و گفت :
-حالا خونتو نميخواد كثيف كني ..بلاخره يه نفر..
نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم :
-مرسي بابت پاداشتون .. عالي بود ..
كيفمو برداشتم و از اتاق زدم بيرون ...
نميدونم چرا عقده ي رياست داشت عقده ي اينكه بچزوندم .. مگه چيكارش كرده بودم ... آدمم اينقدر كينه اي ؟؟؟؟
از ساختمون شركت زدم بيرون نم نم بارون ميومد ولي تصميم گرفتم پياده برم سمت ايستگاه اتوبوس هنوز چند قدم نرفته
بودم كه بارون تند تر شد و يهو رگبار گرفت ...بي خيال پياده روي شدم و رفتم اون سمت خيابون تا تاكسي سوار شم .. توي همين
حين ماشينش از جلوم رد شد و چند متر جلوتر نگه داشت .. بعدم دنده عقب گرفت و شيشه رو داد پايين و گفت :
-بارونيه سوار شو .. سرما ميخوري..
با نفرت نگاش كردم ...
-اگه نگفتيد بالاخره يكي پيدا ميشه .. شايد از بركت بارون ... يه خوبشم پيدا شه !!!!!!!!
زير لب غريد :
-لجباز
بعدم بي هيچ حرفي شيشرو داد بالا و تمام حرصشو روي پدال خالي كرد و با سرعت رفت ..
تقريبا 2 ساعتي توي راه بودم خيابونا به خاطر بارندگي كيپ شده بود از ترافيك.. سر كوچه در حالي كه لباساي خيس به تنم
چسبيده بود از ماشين پياده شدم و سلانه سلانه رفتم سمت خونه دم در يه لحظه سرمو بالا كردم و ديدم پشت پنجره وايساده با
ديدن من سري به نشانه ي تاسف تكون داد و رفت .. منم كليد انداختم و وارد شدم .. از پله ها كه رفتم بالا ديدم جلوي در
آپارتمانش تكيه داده به چارچوب ...نگاهي بهش انداختم كه اومد جلو تر و گفت :
-ميدوني سرما بخوري خودم ميكشمت ؟؟؟!!!
سكوت كردم كه ادامه داد :
-باشه قبول امروز بد حرف زدم .. ولي احمق كوچولو .... تام و جريم مواقع بحران باهم دوست ميشن!!!
از حرفش خندم گرفت طبق معمول تا خندمو ديد پررو شد و گفت :
-بيا پيش من چايي تازه دم دارم بخور تنت گرم شه!!!!
جوري چپ چپ نگاش كردم كه دستاشو به حالت تسيم برد بالا بعدم با خنده گفت :
-زبونتو موشه خورده همسايه؟؟؟؟
-نه همسايه آقا گربهه نطقمو كور كرده!!!
خنديد گفت :
-آخيش متلك خونم افتاده بود پايين ..
بدم گفت:
-برو تو ديگه يخ زدي ..
-اگه شما اجازه بدي .. ماشاا.. نفست زياده ..
خنديد و گفت :
-بله زحمت رو كم ميكنم... عصر عالي بخير..
طبق معمول يه پشت چشمي نازك كزدمو سري تكون دادم و كليد انداختم رفتم تو!!!
از ترس اينكه سرما بخورم تا در رو بستم شروع كردم تند تند لباسامو در آوردن بعدم رفتم بالا و ريختمشون توي سبد رخت
چركها و بلافاصله رفتم زير دوش آب گرم...
از حموم كه اومدم بيرون احساس بهتري داشتم مو هامو خشك كردم و يه لباس گرم پوشيدم ولي محض اطمينان و واسه ي اينكه
يه وقت سرما نخورم و گزگ بدم دست مجد تا اذيتم كنه يه ليوان بزرگ آب پرتقال واسه ي خودم گرفتم و با يه قرص سرما
خوردگي خوردم... طرفاي 9 ام اونقدر كه تنم خسته بود رفتم تقريبا سرم به بالشت نرسيده بيهوش شدم..
صبح روز بعد موقعي كه از خواب پاشدم اول دو دقيقه تو رختخوابم نشستم آب دهنمو قورت دادم و كش و قوسي اومدم تا ببينم
سرما خوردم يا نه وقتي ديدم حالم خوبه خوبه با فكر اينكه مجد ضايع ميشه سر وحال قبراق بعد از خوردن صبحانه حاضر شدم و
زدم بيرون .. داشتم در رو قفل ميكردم كه در اونور باز شد و مجد با موهاي بهم ريخته و يه دست گرم كن كاپشن مشكي اومد
بيرون و تكيه داد به چهار چوب در.. نگاهي بهش انداختم و اومدم برم كه با صدايي كه بد جور گرفته بود گفت :
-كجا؟
در حالي كه خندم گرفته بود و به سختي سعي ميكردم كنترلش كنم گفتم :
-خوب شركت ديگه ..
خيلي جدي گفت :
-امروز شركت مركت تعطيله!!! بايد بموني خونه به رئيس شركت برسي ...
-چي شده ؟ پشه لگدتون زده ؟؟؟!!!!
سرفه اي كرد و كلافه نگام كرد :
-بمون!!! حالم خيلي بده ...
-خوب برين دكتر ... مگه من دكترم ؟
-حرف دكترم نزن من تاحالا تو عمرم جز دندون پزشكي هيچ دكتري نرفتم!!
مونده بودم چيكار كنم برم يا بمونم از طرفي يه كرمي افتاده بود تو وجودم برم از طرفيم دلم سوخت واسش .. توي همين فكرا
بودم كه موشكافانه نگام كرد و گفت :
-چيه؟ داري فكر ميكني بري و حالمو بگيري؟؟؟ خوب برو هر چند كه زنگ ميزنم ميگم راه ندنت تو ساختمون شركت!!!
-بعدم با لحن شيطوني ادامه داد :
-افتخار بزرگي نصيبت شده ... با يه زنگم ده نفر اينجا بودن .... ولي خوب ...
-حالا من نخوام افتخار نصيبم بشه بايد كيو ببينم ؟؟؟
با بد جنسي گفت :
-بازم منو!!!!
خندم گرفته بود ...يكم سبك سنگين كردم و ديدم بدم نيست كلي كار عقب افتاده براي دانشگاه داشتم كه ميتونستم امروز كه تو
خونم انجام بدم..
واسه ي همين گفتم :
-باشه ... قبول...
بدون اينكه ابراز خوشحالي كنه سري تكون داد و از جلوي در رفت كنار ... ديدم نميره تو گفتم :
-خوب برين تو ديگه كاري داشتين زنگ بزنين ..
جوري كه انگار احمق ديده نگام كرد و گفت :
- حيفه موش!!! تو با اين آي كيو چجوري مهندس شدي؟ من اگه ميخواستم مريضم تو خونه تنها بمونم كه ميگفتم برو شركت
حالم بد بود زنگ ميزنم!!! بيا اينجا يه سوپي برام درست كن يه آب ميوه اي بده دستم ...نترس لو لو خور خوره نيستم!!!!ا من ميرم
بالا تو اتاقم ميخوابم توام پايين بشين كاري داري بكن ولي تو خونه باش!!!
بعدم بدون حرف اضافه در رو باز گذاشت و رفت ..
معلوم بود حالش بده تمام مدت تكيه داده بود به ديوار حرف ميزد دلم سوخت.. رفتم تو خونه و كيف و كتاباي دانشگامو برداشتم
و با همون مانتو روسري رفتم ..
وارد خونه كه شدم اول از بودن كليد روي در مطمئن شدم و نا خودآگاه كليد رو برداشتم و گذاشتم تو جيب مانتوم بعدم توجه ام
رو به اطراف دوختم ورودي خونه يه كريدور نيم دايره بود كه توش كمد وجاكفشي و يك در كه احتمال دادم سرويس بهداشتي
باشه و يه در نيمه باز سفيد از چوب وشيشه قرار داشت از اون در رفتم تو وارد يه راهرو شدم كه سمت راستش نرد ه هاي چوبي
بود با دوتا پله به سمت پايين وارد يه سالن بزگ كه قشنگ دو تا ست كامل مبل رو تو خودش جا داده بود.. و يه گوششم يه پيانو
ي بزرگ سفيد قرار داشت ميشد و طرف ديگش به سمت آشپزخونه ميرفت از در سمت راست آشپزخونه با يه اختلاف سطح
خيلي قشنگ وارد يه فضا ميشد كه يه ميز ناهار خوري 12 نفره قرار داشت و از در چپش وارد يه حال نسبتا بزرگ ميشدي كه
كنارش پله هاي چوبي خراطي شده به سمت بالا ميرفت توي حال يه عكس خانوادگي از مجد توش به ديوار زده شده بود توي
عكس مجد بيست سالشم نبود ولي از الانشم بهتر بود!!! خانوم فرخيم جوون و لاغرتر بود دوتا برادراشم خوب بودن منتهي به نظر
من مجد چهره ي گيرا تري داشت و بيشترم شبيه پدرش بود.
در كل خونه ي قشنگي بود و همه ي خونه با تركيب رنگ هاي آبي خيلي كمرنگ وشيري تزئين شده بود بعد از اينكه خوب
اطراف رو ديد زدم وارد آشپز خونه شدم و در يخچال رو باز كردم .. خدارو شكر فراووني بود چند تا پرتقال برداشتم و آبشو
گرفتم ويكم نون و كره و پنير گذاشتم تو ي سبني و از پله ها بالا رفتم .. داشتم فكر ميكرم .. كدوم در اتاقشه كه ديدم فقط يه دره
كه شبيه دراي ديگه نيست .. نميدونم چرا ولي ياد در اتاقش توي شركت افتادم كه با ساير درها متفاوت بود واسه ي همين اول
توي اون اتاق سرك كشيدم, حدسم درست بود به سينه روي تخت دراز كشيده بودخس خسه نفسش شنيده ميشد .. خوابه خواب
بود ...بعد از اينكه سيني رو گذاشتم روي پاتختي .. نگاهي به اطراف انداختم .. اتاق سرمه اي سفيد بود با يه ميز كار سمت راست
اتاق و يه تخت دونفره سمت چپ ...و يه در كه باز حدس زدم سرويس بهداشتي باشه اتاق ساده اي بود روي ديوار چندتا عكس از
خودش و دوستاش كه همه پسر بودن و معلوم بود مال دوران دانشجوييشه به چشم ميخورد .. با صداي سرفش برگشتم سمتش .
خواب بود هنوز.. احساس كردم تب داره گونه هاش گل انداخته بود .. آروم دستمو گذاشتم رو پيشونيش كه حدسم درست و بود
داشت تو تب ميسوخت , نگران شدم .. آروم لحاف رو زدم كنار و سعي كردم بيدارش كنم .. ولي هر چي تكونش دادم فقط
هذيون ميگفت و دوباره خواب ميرفت .. با اين هيكل مردني سعي كردم طاق بازش كنم وكاپشن گرمكنشو از تنش در آرم با هر
بد بختي بود اينكارو كردم و سريع رفتم سمت آشپزخونه يكم يخ از تو فريزر برداشتم و دنبال لگن همه ي سوراخ سنبه هاي
خونرو گشتم و آخر توي يه اتاقك كنار دستشويي دم حال كه توش فقط ماشين لباسشويي بود و حدس زدم رخت شور خونست
پيدا كردم و بدو رفتم بالا .. لگن رو توي دست شويي خودش پر كردم و چند تا تيكه يخ انداختم توش و آوردم لب تخت .. پاهاشو
از تخت انداختم پايين و كردم توي لگن ..بعد از اينكار يهو شروع كرد لرزيدن رفتم تنشو گرفتم تو بغلم كه نلرزه... و آروم اروم
پيشونيش كه خيس عرق بود رو ناز كردم و زير لب گفتم :
- هييس آروم.. تبت بالاست با اينكار زود زود خوب ميشي ..آروم.. آفرين پسر خوب..بعدم يكم از يخ هارو لاي دستمالي كه از
پايين آورده بودم پيچيدم و گذاشتم روي پيشونيش.
كم كم لرزشش آروم شد و حرارت بدنش كم شد .. ترسيدم چشماش باز شه و ببينه اينجوري بغلش كردم از رو تخت اومدم
پايين و پاهاشو از لگن درآوردم و خشك كردم , دوباره درازشون كردم رو تخت ..لگن رو بردم گذاشتم توي دستشويي .. و
برگشتم ..ديدم هنوز خوابه .. آروم دستمو گذاشتم روي پيشونيش .. تبش خيلي پايين اومده بود تا دستمو اومدم بردارم يهو مچمو
گرفت و منم از تر س جيغ زدم كه با يه لبخند كمرنگي گفت :
-هيييس بابا .. مگه مرده زنده شده؟؟؟
سعي كردم مچمو از دستش در آرم كه سفت تر گرفت و گفت :
-بشين لب تخت ... من با اين حالم نميتونم لقمه بگيرم .. واسم لقمه بگير..
كلا آدم پرويي بود!!! و يه نگاه به سيني انداختم كره آب شده بود واسه ي همين با اين بهانه گفتم :
-ول كن دستمو كره آب شده برم عوضش كنم ..
- يه دفعه گقتم دوست ندارم خر فرض شم ...من كره نميخوام همون نون پنير ..
با دستيم كه آزاد بود سيني رو گذاشتم رو پاهام اونم خودشو كشيد بالا ونشست بالشت رو گداشت پشتشو تكيه داد بهش
..منيدونم چرا ولي قلبم تند تند ميزد ..زير نگاهش با هر جون كندني بود و با يه دست لقمه مي گرفتم براش و اونم با دستش
كه آزاد بود و دست منو نگرفته بود ميذاشت دهنش و روش يه قلپ آب پرتقال ميخورد ...
يه دفعه نميدونم چي شد دستمو ول كرد .. اروم دستش رفت سمت كاپشن گرم كنش و در حالي كه ابروشو داده بود بالا و از
چشماش شيطنت ميباريد گفت :
-تو اينو در آوردي؟؟؟؟
سر تكون دادم و گقتم :
-آره ..چطور ..
يهو چشماشو ريز كرد و يه نگاه به سر تاپام انداخت و گفت :
-خوب شد پاشدم وگرنه معلوم نبود ديگه كدوم لباسامو در آري...
اخم كردم و گفتم :
-تب داشتين ميخواستم تبتونو بيارم پايين اين چه حرفاييه..
بلند با اون صداي گرفتش خنديد و گفت :
-من خودم آدم لخت كنم ... تو ديگه ميخواي سر منو شيره بمالي ..
مخم سوت كشيد ا اين همه وقاحت و پررويي .. اومدم پاشم كه سريع باز دستمو گرفت و گفت :
-من هنوز گشنمه ...
عصبي نفسمو دادم بيرون ميدونستم حتي با اينكه مريضه زورم بهش نميچربه مشغول لقمه گرفتن شدم و اونم ساكت نگام
ميكرد و لقمه هاشو ميخورد .. يكم كه گذشت احساس كردم مچ دستم داغتر شد واسه ي همين گفتم :
-فكر كنم تبتون رفت بالا باز فقط ته آب پرتقال رو بخورين .. نميخواد پنيرارو بخورين ..
ديدم چيزي نگفت نگاش كردم كه ديدم يه جوري داره نگام ميكنه ... قلبم عينه جوجه شروع كرد زدن ..انگار فهميد چون گفت :
-مال تبِ مريضي نيست ...
-با يه لحني كه خودمم از ضعفي كه توش بود حالم بهم خورد گفتم :
-ميشه دستمو ول كنين؟؟؟
دستمو با عصبانيت ول كرد و گفت :
-تلفن رو بردار اين شماررو بگير 912 …....... ..بزن رو آيفن
شماررو گرفتم دو تا بوق خورد كه صداي ظريف يه دختر پيچيد و گفت :
-واي شروين عزيزم تويي.
-سارا سلام
-سلام عزيزم صدات چرا اينجوريه
-سرما خوردم سوپ بلدي درست كني واسم بياري؟؟
-معلومه عشقم تا 1 ساعت ديگه اونجام!!تازه يه لباسم ازونا كه دوست داري خريدم ببيني تو تنم خودت خوب ميشي!!!!
-نه بذار اونو براي بعد حالم بده بدو !
-زود اومدم بوووس!!!!
اشاره كرد قطع كنم ...
نگاش كردم ...
يه چيزي رو قلبم سنگيني ميكرد ..
بدون حرف سيني رو برداشتم كه برم كه با صداي عصبي گفت :
-اين مياد , اينورا و تو راهرو آفتابي نشو...
جوش آوردم سيني رو كوبيدم رو پاتختي و گفتم :
-آخه من داشتم سينه چاك ميدادم به خلوت همايوني شما راه پيدا كنم يا همش اينجا ولو بودم .....
بعدم درو زدم بهم و رفتم بيرون .. گربه صفت .. جاي تشكرش بود ... لياقت نداره!!!! كيفمو برداشتم و كليداشو گذاشتم سر جاشو
زدم بيرون .. دلم نميخواست برم خونه .. ولي ترسيدم برم جايي موقع برگشتن با دختره روبرو شم و فكر كنه واسم مهم بوده
نشون بدم يه دختر توي اين خونست واسه ي همين بي خيال شدم برگشتم تو سوئيتم ...ولي نميدونم چرا همش گوشم به در بود
كه كي دختره مياد...
تقريبا سه ربع بعد صداي كفش پاشنه بلندي توي راهرو پيچيد منم واسه ي اينكه صحنه اي رو از دست ندم عين كنه آويزون در
شدم ..
دختر كه ميدونستم اسمش ساراست قد متوسط رو به بلند با صورت سفيد و چشمهاي درشت سبز و موهاي شرابي فر كه از
پشت شال تا كمرش بود داشت لباشو يه رژ لب زرشكي همرنگ موهاش زده بود و يه تاپ و شلوار سفيد با يه پانچوي سر مه اي
كه جلوش رو باز گذاشته بود پوشيده بود و يه قابلمه ي كوچيكم دستش بود مجد با همون تيپ صبح اومد دم در و سارا تا ديدتش
با عشوه گفت :
-الهي بميرم شرويني نبينم مريض باشي..
موقعي كه رسيد بهش مجد دستشو دور كمرش انداخت و گونشو رو بوسيد موقع اين كار نميدونم چرا ولي احساس كردم
مخصوصا در آپارتمان منو نگاه كرد و رو كرد به سارا و گفت :
-مرسي اومدي آتيش پاره ..
دخترم خنديد و رفتن تو...
قلبم يه جوري شده بود ... تند و سنگين ميزد . رفتم پهن كاناپه شدم.. و چشمامو يه لحظه بستم .. پيش خودم فكر كردم .. چرا ؟؟
چرا به مجد دارم احساس پيدا ميكنم ... دختر دبيرستاني نبودم كه كوركورانه عاشق شم ..ميديدم مجد آدم اصلا جالبي نبود .. اونم
واسه مني كه محمد رو ديده بودم ...كسي كه از ديد من ربع النوع نجابت بود...با خودم فكر كردم كاش محمدي نبود!!! كسي كه
هي ناخودآگاه همرو باهاش مقايسه كنم .. بغضم گرفت .. اينكه بكارت روحم با محبت محمد از بين رفته بود برام ضربه ي بدي
بود اونم واسه مني كه مثل خيلي از دختراي هم وطنم معتقد بودم فقط يه مرد بايد تو زندگيم باشه ..درسته اين ذهنيت يه جورايي
از جامعه به افكار ما زن ها تزريق ميشد ولي متاسفانه بيشترمون پذيرفته بوديمش ... توي اونروزها بيشتر ازينكه فكر رفتن
ناگهاني محمد آزارم بده اينكه چطور به نفر بعدي كه قرار آيندمو باهاش بسازم توضيح بدم من يه زماني با يكي بدون اينكه
اتفاقي بيفته فقط نامزد بودم زجر آوربود احساس ميكردم اگه طرف مقابل عكس العمل بدي نشون بده ته مونده ي غرور منه كه
لگد مال ميشه !!! اونم مرداي ايراني ... كم دور و برمون ازين داستانا نشنيده بوذيم ...به هر حال از تمام اين حرفا گذشته ... نبايد
خودمو گول ميزدم من داشتم درگير عاطفي ميشدم اون خوشتيپ بود فوق العاده جذاب و موفق بود و بقولي تمام صفاتي رو كه
در وهله ي اول يه زن رو جذب ميكنه داشت ...ولي اينا ملاك درستي نبود .... نبايد ميذاشتم اين اتفاق بيفته ..درست بودكه من
نامزد كرده بودم و بهم خورده بود ولي خودم و جسممو هنوز پاك ميديدم و شك نداشتم كه مجد و امثالش لياقت منو ندارن ولو
اينكه از لحاظ ظاهر و موقعيت از اونا پايين تر باشم ...
اونشب بعد از كلي كلنجار عقلم با اقتدار از احساسم پيشي گرفت ...ولي ميدونستم هميشه همه چيز عقلاني پيش نميره ...
فصل هشتم :
تفريبا يك هفته اي بود كه همه چي در آرامش بود هم مجد به پرو پام نميپيچيد همم اينكه من سعي ميكردم خيلي جلوش آفتابي
نشم اواسط آبان بود و هوا كم كم داشت سرد ميشد و خونه تقريبا عين يخچال شده بود... يكي از همين روزا كه يادمه اولين
روز عادت ماهيانه امم بود , با اينكه اونقدر سردم بود كه دوتا پليور و دوتا شلورا گرمكن رو رو ي هم پوشيده بودم يه كلاهه
پشمي كشيده بودم سرم ولي بازم نميدونم چرا پام پيش نميرفت برم به مجد بگم كه شوفاژ هارو روشن كنه.. نشسته بودم داشتم
درسهاي دانشگامو مرور ميكردم كه زنگ آپارتمانم زده شد از توي چشمي كه نگاه كردم ديدم خودشه .... از بعد از اون سرما
خوردگيه يه هوا لاغر تر شده بود ولي بهش ميومد ..بالاخره دل از چشمي كندم و درو باز كردم .. طبق عادتش بدون اينكه سلام
كنه گفت :
-فكر كردم خونت هزار متر زير بناست چرا اينقدر لفتش ميدي تا درو باز كني ؟
جوابشو ندادم ..كلا دوست داشت نيشرو بزنه!!! .. بي تفاوت گفتم :
-خوب حالا امرتون ؟؟؟
- اومدم بگم من دارم فردا صبح يه هفته ميرم اصفهان واسه ي همون مناقصه اي كه برديم .. البته قبل رفتنم يه سر ميام شركت و
سفارشاي لازم رو ميكنم ولي خواستم قبلش به تو بگم .. توي اين چند وقتي كه نيستم علاوه بر دزد گير در پاركينگ و در اصليم
قفل كن .. اگرم بري خونه ي يكي از قوم و خويشات تا تنها نموني كه خيلي خيلي بهتره و خيال منم راحت تره!!!
نگاهي بهش انداختم و گفتم :
-خوب ديگه؟
-يعني نميري خونه ي اقوامت ؟
-نه .. دليلي نميبينم .. شما خيلي شبا نيستيد!!! ... بعدشم مگه تا الان تنها نبودم؟؟!! ..
موشكافانه نگام كرد بعدم يه خنده ي محو رو لبش نشست و گفت :
-چه شجاع!!! ببينم آمار رفت و آمد منم داري؟؟؟
پيش خودم گفتم باز آتو دادم دستش ...داشتم فكر ميكردم چي بگم كه ديدم داره سر تاپام رو بر انداز ميكن واسه همين گفتم :
-شاخ دارم يادم؟؟؟ چرا اينجوري نگام ميكنين؟
با شك گفت :
-سردته؟
-چطور
- آخه اين همه لباس و كلاه تنته .. اول فكر كردم چاق شدي بعد ديدم يه شلواره ديگه ازون زير زده بيرون بعدم اشاره كرد به
پاچه ي شلوارم ..
پيش خودم گفتم نميري كيانا با اين تيپ پسر كشت!!!!!
در ادامه گفت :
-يعني با اينكه شوفاژا روشنه بازم سردته ؟ نكنه مريض داري ميشي..
با تعجب نگاش كردم و تقريبا داد زدم :
-مگه روشنن؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
تعجب كرد گفت :
-نزديك يه هفتست ... هوا سرد شده ديگه !!
دلم ميخواست هونجا قربونيش ميكردم!!!!! با عصبانيت گفتم :
-يعني شما شوفاژارو روشن ميكني نبايد به من بگي؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
انگار تازه دوزاريش افتاده باشه گفت :
-آخه فكر ميكردم ..
-شما اينجور فسفر نسوزون ...
-ببخشيد .. حالا ميخواي واست شوفاژارو روشن كنم!!!! شيراش قلق داره!!
-لازم نكرده چلاغ كه نيستم ..
يه نگاه موزماري بهم كرد و شونه هاشو انداخت بالا وگفت :
-خودت ميدوني پس.. فعلا!!!
تا در و بستم بدو رفتم سمت شوفاژها.. اولي رو هر چي زور زدم باز نشد .. دومي سومي.. خلاصه .. هيجكدوم رو نتونستم باز كنم ..
مونده بودم برم بهش بگم يا نه .. اگه نميرفتم بايد يكيو مياوردم شيرارو باز كنه .. منم تنها , به هركسي نميشد امتحان كرد ..تو دو
به شك بودم كه بي خيال شدم و رفتم سمت در تا درو باز كردم ديدم به ديوار كنار در تكيه داده و با يه لبخند موذيانه نگام
ميكنه!!!!! بعدم گفت :
-چي شد؟؟؟!! نتونستي نه ..!!!؟؟
از جلو در بي هيچ حرفي رفتم كنار ..
اومد تو اول به دور و بر يه نگاه كرد .. بعدم روشو كرد به من و گفت :
-چه با سليقه ...
-مرسي!
- بي هيچ حرف ديگه رفت سمت شوفاژ اول و با يه حركت بازش كرد .. بعدم با يه دونه ازون خنده مهربوناش كه منو ياد بابام
مينداخت نگام كرد و گفت :
- آخه تو با اين دستاي ظريف از پس اينا بر مياي دختره ي لجباز ...
قلبم دوباره شروع كرد به تند زدن .. پيش خودم گفتم كيانا اون به درد تو نميخوره اينقدر بي جنبه نباش باز به روت خنديد..بعدم
ناخودآگاه بهش اخم كردم!!!!!
انگار كه به حال درونيم پي برد بي هيچ حرفي رفت سراغ بقيه ي شوفاژا ..وقتي 3 تا شوفاژ پايين رو روشن كرد رو كرد بهم و
گفت :
-اجازه هست مال بالارم روشن كنم ؟ اين سه تا كفاف كل خونرو نميده!
چه مودب شده بود .. نگاش كردم گفتم :
-همرو روشن كنيد .. ممنون ميشم!!
-پس مشكلي نداره برم تو اتاق خوابت ؟
-نه برين ...
نشستم رو كاناپه .. وقتي از بالا اومد .. نگاش مهربون تر شده بود!! با خودم گفتم يا خدا!!! اين چرا اينجوري ميكنه امشب؟؟؟!!!!
براي اينكه از كارشم تشكر كنم تعارف زدم گفتم :
-مرسي تو زحمت افتادين يه چايي ميخورين ؟
ميگن تعارف اومد نيومد داره ... گفت :
-آخ گفتي آره اگه زحمتي نيست ..
تو دلم كلي بد و بيراه بار خودم كردم..شما حرف نزني كسي نميگه لالي.. خلاصه رفتم تو آشپزخونه و كتري رو گذاشتم نميدونم با
اينكه دوست نداشتم توي خونم باشه ولي دوست داشتم حالا كه هست نشون بدم خانه داري بلدم واسه ي همين يه سبد ميوه و
دو تازير دستي بردم تا كتري جوش بياد..موقعي كه وارد حال شدم ديدم قاب عكش خانوادگيمون دستشه و داره نگاه ميكنم تا
منو ديد قاب و گذاشت سر جاش و اومد سبد رو از دستم گرفت و گذاشت رو ميز بعد مهربون خنديد و گفت :
-چرا زحمت كشيدي با اين حالت خانوم موشه ..
پيش خودم فكر كردم كدوم حالت كه دوباره گفت :
-خواهر خوشگلي داري..
نميدونم چرا خيلي خوشم نيومد با اينكه كتي رو خيلي دوست داشتم ولي ته دلم يه جوري شد .. با اين حال گفتم :
-لطف داريد ..
چند ثانيه به صورتم خيره شد و گفت :
-ولي تو بانمك تري ...
يه نسيم خنكي از دلم رد شد.. با صداي سوت كتري به خودم اومدم و گفتم :
-برم چايي رو دم كنم كتري جوش اومد..
بعد از اينكه چاي دم كشيد توي استكان ريختم و با خرما و قند گذاشتم تا اومدم بردارم يهو زير دلم تير كشيد و دستم رو گرفتم
زير دلم ويه ناله ي آروم جوري كه نشنوه كردم ..
توي همين حين سنگيني نگاهي رو احساس كردم برگشتم ديدم .. تكيه داده به در زبونم بند اومده بود ...با لبخند اومد تو و
روبروم وايساد و گفت :
-مامانم هر وقت ازين دردا داشت چاي دارچين ميخورد ... هم درد و تسكين ميداد همم ..
قلبم داشت از سينم ميزد بيرون و نوك انگشتام يخ كرده بود .. يه جورايي دوست داشتم آب ميشدم ميرفتم تو زمين يه جورايي ام
دوست داشتم ميكشتمش..
انگار كه فهميده باشه ادامه داد :
- از چيزايي كه رو تختت بود فهميدم .. الانم كه ديدمت مطمئن شدم.. ميخواي تو بشيني من واست چاي دارچين دم كنم خانوم
موشه مريض؟
با صدايي كه از ته چاه ميومد گفتم :
- ميشه بريد ؟؟؟ من دوست ندارم يه مرد غريبه تو خونم باشه ... اونم از اون مردايي كه به خودشون اجازه ميدن به حريم
خصوصي افراد سرك بكشن ..
نگاهي بهم كرد و با لحن يكم عصبي گفت :
- دوباره شدي همون موشه كه بايد دمشو چيد !!!!! يه هفته كه نيستم خوب جولوناتو بده چون بعد از اينكه بيام ميخوام تصميم
بگيرم لياقت اينكه توي شركتم باشي رو داري يا نه!!!
با اخم نگاش كردم و رومو كردم اونور..
عصبي غريد و گفت :
-هر وقت باهات حرف ميزنم روتو بكن سمت من..
مخصوصا رومو همون ور نگه داشتم ..كه يهو با دستش چونمو گرفت چرخوند سمت خودش و گفت :
- اگه ميبيني گاهي لي لي به لالات ميذارم مال اين كه پدرت به سخاوت گفته كه به من بگه هواتو داشته باشم!!وگرنه من عادت
دارم نازمو بكشن نه اينكه ناز كسي رو بكشم!!!
نگاش عين گوله ي آتيش شده بود تنم يخ كرده بود و به وضوح فشارم پايين بود ..
مطمئنم فهميده بود چه حاليم چون آروم چونمو ول كرد و بدون حرف اضافي از آشپزخونه رفت بيرون چند لحظه بدم صداي در
خونه اومد...
همونجا روي صندلي آشپزخونه ولو شدم .. سرمو گذاشتم رو ميز و اجازه دادم اشكام جاري شه.. موقع هاي ماهانم خيلي نازك
نارنجي ميشدم گريه يكم بهم تسكين ميداد .. همين طور كه اشكام ميومد به اين فكر كردم چرا ؟؟؟ چرا بايد اجازه بدم هر جوور
دوست داره باهام رفتار كنه!!!! چرا كوتاه ميام خيلي جاها ..من كه اينجوري نبودم .. يهو فكري به ذهنم رسيد.... آروم اشكامو پاك
كردم و يه لبخند موذي زدم .. احساس ميكردم اين يه هفته فرصت خوبيه تا حريف رو از ميدون به در كنم!! اون كاملا داشت رو
قاعده ي بازي پيش ميرفت اون يه گربه بود كه قشنگ داشت با طعمه بازي ميكرد... پس نوبت من بود ... با اين فكر جون
دوباره اي گرفتم ..براي برد از حريف اول بايد خوبه خوب ميشناختمش... . اين هفته يه فرصت طلايي بود!!
اونشب با هزاران نقشه ي تو ذهنم خوابيدم اولين قدم اين بود فردا با روحيه برم شركت تا فكر نكنه بهم ضربه اي زده!!! صبح
ساعت شش سر حال از خواب پاشدم بعد از خوردن صبحانه رفتم سر كمد لباسام يه بارونيه شيك سرمه اي داشتم واسه ي
مهموني كه هر وقت ميپوشيدم كتي ميگفت : دوزار افتاد روت!!!!! تصميم گرفتم اونو بپوشم با يه شلوار جين سرمه اي راسته و يه
كيف و بوت پاشنه بلند قهوه اي سوخته . يه شال سفيدم انداختم سرم و يه آرايش حسابيم كردم وقتي جلوي آينه وايسادم كلي
فرق كرده بودم يه لبخند پسر كشم نشوندم رو لبام و با بسم ا.. از در اومدم بيرون...
وقتي رفتم پايين از ماشين توي پاركينگ فهميدم نرفته ... گفتم معطل كنم شايد بياد .. واسه ي همين رفتم دزدگير رو قطع كردم
و يه كمم طولش دادم .. نا اميد داشتم از پاركينگ مي رفتم سمت در كه ديدم داره از پله ها مياد پايين يه نگاه انداختم كه ديدم
ابروهاشو داد بالا و گفت :
-داري ميري شركت ؟؟؟
-بله....
-چه تيپي زدي..
-آخه بعد از شركت قراره برم بيرون !
چپ چپ نگا كرد و گفت :
-به سلامتي كجا ؟؟؟
بي تفاوت گقتم :
-خونه ي آقا شجاع .
بعدم يه دونه ازون خنده هاي پسر كش كه چال گونم قشنگ به چشم ميومد رو بهش انداختم و تو بهت گذاشتمش و رفتم ...
وسطاي كوچه بودم كه ماشين با قيژي جلوي پام نگه داشته شدو مجد ازش پياده شد اومد سمتم .. يه لحظه ترسيدم تو چشماش يه
طوفاني بود .. ولي خودمو نباختم و سينمو دادم جلو و بي تفاوت نگاش كردم اومد سمتم و با يه حركت گلمو گرفت چسبوندتم به
شيشه ي ماشين ..
و عصباني گفت :
-خوش ندارم عين فا حشه ها كسي بياد شركتم!!!
باورم نميشد من كه لباس بدي نپوشيده بودم .. اخم كردم و در حالي كه سعي ميكردم دستش رو از دور گردنم باز كنم گفتم :
-چته رم كردي ؟؟؟؟ ولم كن لعنتي....جلوي مردم..
دستشو محكم تر فشار داد دور گلوم ...و گفت:
- پس سوار شو..
بي هيچ حرفي در رو باز كرد و هلم داد تو ماشين ...
خودشم سوار شد .. اومدم درو باز كنم بپرم پايين كه ديدم قفل كودك رو زده عصبي گفتم :
-اين مسخره بازيا چيه ؟
- تو اين مسخره بازيا چيه ؟؟ اين كفشا چيه ؟؟؟ مگه عروسي دعوتي ؟؟؟ با كي داري لج ميكني... با خودت ؟ بعدم دستمال
گرفت جلومو گفت :
-زود اون ماتيك سرخ رو از رو لبت پاك كن ... شبيه زناي هرجايي شدي..
مخم داشت سوت مي كشيد .. دستمال رو گرفتم و پرت كردم اونور و با عصبانيت گفتم :
-نگه دار وگرنه من ميدونم و تو ..هرجايي تويي و اون زنايي كه هرشب با يكيشوني
پوزخندي زد انگار نه انگار ...و گفت :
-اونا كه اگه هرجايي نبودن كه هرشب نميومدن پيش من!!!
با عصبانيت داد زد :
-لعنتي تو مگه كيه مني به تو چه آخه...
-كسيت نيستم ولي ميدونم يه مرد بي ناموس اينجوري ببيندت پيش خودش چي فكر ميكنه ..
-كافر همه را به كيش خود پندارد!!!!
زد رو ترمز و بزگشت سمتم و با صدايي از عصبانيت دورگه شده بود گفت :
-من هر گهي كه هستم ناموس دزد نيستم!!! اينو يادت باشه ..
ترسيده بودم ولي با پررويي گفتم :
-پس اون دخترايي كه ميان پيشت بي ننه بابان ؟؟؟ آدم نيستن كه بي حيثيتشون ميكني؟
- اونا خودشون ميخوان در ضمن من تا حالا با دختري نبودم كه ... استغفرا... كيانا يه كاري نكن اون روي سگ من بالا بيادا ... اون
رژ كثافتو عين بچه ي آدم پاك كن وگرنه خودم پاكش ميكنم..
نميدونم چرا دوست داشتم با خودم و خودش دوئل كنم واسه ي همين دوباره دستمال رو پرت كردم تو صورتشو گفتم :
-فكرشم نكن اين رژ از رو لبم پاك شه !!!
نمبدونم از تجربه ي زياد با دخترا بودن بود يا كلا آي كيوش بالا بود چون يه نگاه مشكوكي بهم كرد و گفت :
-مثل اينكه بدت نمياد من پاكش كنم ... قند تو دلت آب شد؟؟؟
مخم سوووت كشيد ..دلم ميخواست ناخناشو دونه دونه بكشم!!!!!!!!!!!!!!!
دستمال رو با آرامش برداشت تا اومد بيارتش سمت من گفتم :
-هوووي!!! چيكار ميكني ؟؟ بدش خودم!!!
با عصبانيت چند دفعه كشيدم به لبم كه با لحن شيطوني گفت :
-اووووه بسه حالا توام!!! لبتو كه نگفتم بكني اون لب حالا حالا بايد سالم بمونه ...
دلم ميخواست سرمو بزنم به شيشه!!!!! براي اينكه حرصش بدم گفتم :
-خوبه يه هفته در نبودتون نفس ميكشم!!!!! اونوقت ميخوام ببينم كيه به رژم گير بده ...
بدم يه پوزخند زدم بهش...
عين سيب زميني نگام كرد و در كمال اعتماد به نفس گفت :
-خدا ازون ته دلت بشنوه!!!!!!!!
بعدم در كمال خونسردي عينكشو رد و راه افتاد ...رك بگم ازون آدماي هفت خط بود گاهي وقتا كه به چشمام نگاه ميكرد
احساس ميكردم تا ضمير نا خودآگاهمم داره ميخونه... نميدونم شايد من به عنوان يه زن از مردي كه نگام كنه بفهمه چمه براي
زندگي خوشم بياد ولي قبول اينكه به چه قيمتي اين تجربه رو بدست آورده باشه برام مهم بود ...بگذريم اولين بار بود تو
ماشينش نشسته بودم خدا وكيلي دست فرمونش عالي بود....ولي يكم تند ميرفت البته من از سرعت بدم نميومد ولي از لايي
كشيدن ميترسيدم ... اونم نميدونم مخصوصا ميخواست دست فرمونش رو به رخم بكشه يا عادتش بود خيلي تند ميرفت گاه
گداري از بين دو سه تا ماشين لايي ميكشيد ..
بالاخره با هزار بدبختي بود رسيديم نزديكاي شركت كه يهو زد رو ترمز و گفت :
-اينجا پيادت ميكنم دوست ندارم كسي ببينتمون .. نميخوام واست بد شه...
بدون حرف پياده شدم كه شيشه رو داد پايين و گفت :
-با اون كفشاتم خيلي تو شركت راه نرو امروز...
چپ چپ نگاش كردم كه گفت :
-فعلا بابات تورو دست من سپرده!!!!!
عصباني گفتم :
-يكي بايد پيدا كنيم شمارو دستش بسپريم ..
خنديد و گفت :
-شيطون!!!!!!!!
اخمي كردم ..و رومو ازش برگردوندم ...
اونم گاز داد و رفت...
وفتي رسيدم شركت ديدم بغل ميز شمس وايساده و داره به دو سه تا از بچه هاي شركت امر و نهي ميكنه .. منو كه ديد طبق
معمول سرشو يه هوا تكون داد بعدم نگاش رفت سمت كفشام .. و يه اخم ريز كرد ... و ادامه ي حرفشو گرفت..رفتم توي اتاقم ..
فقط فاطمه اومده بود تا منو ديد سوتي كشيد و بعد از سلام و احوالپرسي گفت : اااوووووه چه تيپي زدي .... چه ناز شدي .. پيش
خودم گفتم خبر نداري اين تيپ باعث خلق چه صحنه هاي اكشني شده... ازش تشكر كردم كم كم سر و كله ي سحر وآتوسام
پيدا شد هر كدوم يه نظري راجع به تيپ ما دادن ... يه ساعتي گذشت و مشغول كارام بودم كه يه پيام از شماره ي ناشناس اومد ..
" آقا گربه داره ميره ... برو تو ريكاوري تا من بيام!!!!هيچ از موشاي ضعيف خوشم نمياد!!! چون مجبور ميشم بخورمشون!!! "
كار مجد بود ... تو دلم گفتم : بري ديگه بر نگردي .. ولي بعدش زبونمو گاز گرفتم ديگه راضي به مرگش كه نبودم!!!!
نميدونم چرا بر خلاف صبح كه خوشحال بودم از رفتنش .. ولي الان كسل شده بودم اونروز تا عصري بي حوصله و دمغ بودم و
وقتيم رفتم خونه و به جاي خالي ماشينش نگاه كردم بغضم گرفت ...
وقتي رسيدم خونه ناخوآگاه شماره ي مامان اينارو گرفتم دو سه ساعتي خودمو با مامان و بابا و علي الخصوص كتي سرگرم كردم
.. وقتي كه صحبتم تموم شد و قطع كردم تازه فهميدم چقدر دلتنگشون بودم ...بدم براي خواب آماده شدم..
شب موقع خواب به تنها چيزي كه فكر ميكردم اين بود كه مجد الان كجاست يا چيكار ميكنه و اونقدر حالت هاي مختلف در نظر
گرفتم تا بالاخره خواب رفتم ...
فردا صبحش كسل و بيحال از خواب پاشدم و به زور حاضر شدم رفتم سر كار ...انگار مجد نبود منم حال و حوصله نداشتم ... وقتي
رسيدم طبق معمول فقط فاطمه اومده بود بعد از اينكه بهش سلام كردم و با خنده گفتم :
-تو از چند مياي كه هميشه اولي ؟
خنديد و گفت :
-تقصير محسنه كلا آدم سحر خيزيه منم بد عادت كرده .. ما 7.5 تقريبا ميرسيم..
يكم ميزمو مرتب كردم تا كارمو شروع كنم توي همين حين نگاهي به ساعت انداختم ديدوپم 8:30 شده رو كردم به فاطمه و
گفتم :
-آتوسا و سحر دير نكردن ؟
-نه مگه نميدوني؟ با سه تا از مهندسا رفتن اصفهان ديشب ..
پيش خودم گفتم خوش بحالشون ..مجد سحر رو گفته بياد ولي من رو.. توي اين فكرا بودم كه فاطمه گفت :
- البته گويا مجد به معاونش گفته به آتوسا و تو بگه ولي بعد بي خيال تو شده و گفته سحر .. من فكر ميكنم چون رسمي نيستي
هنوز ...
بازم جاي اميدواري بود اول اسمي از من برده ولي واسم عجيب بود چرا تغيير عقيده داده...توي اين عوالم بودم كه يه لحظه به
ذهنم خطور كرد حالا كه سحر و آتوسا نيستن بهترين موقعيت كه از زير زبون فاطمه داستان اون كرامت گريان رو بپرسم... رو
كردم به فاطمه و گفتم :
-راستي فاطمه اوني كه قبل از من اينجا بود چي شد يهو رفت ؟
فاطمه خنديد و گفت :
- واي بالاخره پرسيدي ... من كم كم داشتم فكر ميكردم تو چيپ فضولي مغزت خرابه يا سوخته .. من اگه بودم روز اول آمار
يارورو در مياوردم ..
بعدم شكلك بانمكي در آورد و انگار كه يه سوژه ي ناب دادم دستش اومد يه صندلي كشيد دم ميز منو روبروم نشست و شروع
كرد :
- وا.. توي اين دوسالي كه من آدماي مختلفي پشت ميز تو و سحر نشستن ..ميدوني داستان دختراي مجرد اين شركت چيه اينكه
همشون عاشق يه نفرن اونم مجده ...رك بهت ميگم يه جورايي حق دارن يعني منم شايد اگه مجرد بودم جذبش ميشد م...
خندم گرفت بايد يه پروژه تحت عنوان علل بيماري مجد گرايي و دلايل شيوع آن رو براي خودم تعريف ميكردم تا بتونم بهتر از
پس مجد بر بيام..
فاطمه ادامه داد :
- ميدوني از ديد خيليا مجد انحراف اخلاقي داره ولي از ديد من يه مرد جوونه كه اونقدر دورش رو دختر حسابي و نا حسابي
گرفته كه ناخودآگاه گه گاه به اين خوان نعمتي كه جلوش بازه يه ناخونكي ميزنه..وگرنه كسي كه منحرفه نسبت به همه منحرفه
ولي باورت نميشه مجد به من يا آتوسا كه شوهر نامزد داريم حتي نگاهم نميكنه موقع حرف زدن .. من به شخصه خيلي واسش
احترام قائلم ..اما راجع به كرامت بگم كه اونم مثل خيلياي ديگه به مجد نخ داد و مجد نگرفت ولي اونقدر تكرار كرد تا بالاخره
تقريبا خودش رفت نخ رو داد دست مجد ..
فاطمه كه از تشبيه خودش ريسه رفته بود از خنده بعد از اينكه خندش تموم شد ادمه داد :
- كرامت مجد رو شام دعوت كرد بيرون و اونجور كه با وقاحت براي ما تعريف كرد شبم رفته بودن خونه ي كرامت و با هم
قهوه خورده بودن كرامت اونقدر ابله بود كه فكر ميكرد چون مجد بهش روي خوش نشون داده تمومه و اون عاشقش شده واسه
ي همين گويا ادعا كرده بوده كه مجد باهاش رابطه داشته و به جسمش صدمه زده ولي مجدم ازون زبل تر شكايت كرده و كار به
پزشك قانوني اين صحبتا كشيده و مشخص شده نه بابا خانوم جندين دفعه جراحي كرده ... به هر حال تموم اين قضايا منجر
بيرونش كنه ..اونروزيم كه تو اومدي , كرامت اومده بود واسه ي تسويه حساب و اين حرفا..
من كه دهنم باز مونده بود ... فقط يه سوال تو ذهنم ميچرخيد اونم اينكه اين داستان از كجا درز پيدا كرده ؟ كه فاطمه در جوابم
گفت :
- يه دختره بود لنگه ي كرامت به اسم خانوم درمنش تمام جيك و پوك كرامت و اين يكي بود مثلا صميمي بودن ولي تا كرامت
رفت همه ي داستان رو واسه همه تعريف كرد البته خودشم بعد از دو هفته اخراج شد چون اونم داشت به مجد طناب ميداد ..
مجدم كه ديده بود وضع شركتش داره متشنج ميشه بلافاصله درمنش رو هم اخراج كرد!
فاطمه در ادامه ي حرفش گفت :
- توي اين مدت تنها كسي كه ديدم به مجد توجهي نداره تو بودي هر چند كه من حس ميكنم بر خلاف تو اون بهت توجه داره ...
از اينكه ميديدم حالت دروني علاقه به مجد نمود بيروني پيدا نكرده خوشحال شدم وگفتم :
-نه بابا من احساس ميكنم يه جورايي ميخواد ضايعمم كنه!!
فاطمه خنديد و گفت :
- نه احساس ميكنم يه جورايي نسبت بهت يه نوع احساس مسئوليت پدرانه داره .. ميدوني اونروز كه رو ميز خوابت برده بود من
اومدم بيدارت كنم پيش خودم گفتم توبيخت حتميه ولي ديدم داره با يه لبخندي نگات ميكنه و بعدم رو به ما كرد و مرخصمون
كرد ..
براي اينكه سوتي مجد روجمعش كنم به دروغ گفتم :
-توبيخم نكرد ولي يه جوري فاميليمو صدا كرد كه ده متر پريدم از جام ..
فاطمه گفت :
-بهر حال ببين كي بهت گفتم بعدم انگار كه چيزي يادش افتاده باشه گفت :
- -بهتره جلوي سحر راجع به مجد حرف نزني .. سحرم يه جورايي گرفتار عشق مجده البته يه مدت بود به هر بهانه اي ميرفت
توي اتاقش ولي ازون جا كه نوه ي مش رحيمه مجد بهش رك گفته بوده كه دوست نداره از دختر خوبي مثل سحر رفتاراي سبك
ببينه .. واسه ي همينه از مجد خوشم مياد اگه آدم كثيفي بود ميتونست به راحتي از سحرم سوءاستفاده كنه ..ولي اينكارو نكرد البته
خوب اين با توجه به شناختيه كه من در حد محيط كار ازش دارم ..
قبول كردم به سحر چيزي نگم .. حرفاي فاطمه كه تموم شد هردو برگشتيم سر كار ولي من حواسم هنوزم پيش ديدگاه فاطمه به
مجد بود راستش يه جورِ بي طرفي راجع بهش قضاوت كرده بود و همين باعث ميشد صحت ديدگاهش تاحدودي غير قابل انكار
باشه..
سه چهار روز ديگم گذشت و من هرروز دلتنگ تر ميشدم دلم براي سر به سر گذاشتنامون تنگ شده بود علي الخصوص توي
خونه با اينكه همسايم بود ولي در نبودش خونه بد جور سوت و كور شده بود شايد تمام اينا به خاطر اين بود كه من خيلي تنها بود
با بچه هاي دانشگاه چون بيشترشون پسر بون و دختراشم هم تيپ من نبودن اصلا جور نشده بودم و توي شركتم به جز فاطمه و تا
حدوديم آتوسا با كسي احساس صميميت نميكردم دوستاي خودمم كه شيراز بودن و در حد تلفن و پيام و ايميل گه گاهي ازشون
خبري ميگرفتم ... خلاصه اونروز از راه دانشگاه اونقدر كسل بودم كه شركت نرفتم مجدم كه نبود و انگيزه ي لازم رو به قولي
نداشتم واسه ي همين يه راست اومدم خونه ..موقعي كه اومدم بالا با ديدن در آپارتمان مجد عصبي شدم رفتم سمت در و چند بار
با پا كوبيدم و به در و با خودم گفتم :
- لعنتي لعنتي ... ازت متنفرم كه من و تنها گذاشتي و رفتي .. توي همين عوالم بودم كه در يهو باز شد و مجد با قيافه ي خوابالو و
وحشت زده و موهاي بهم ريخته و يه تي شرت سفيد چسبون و يه شلوار ورزشي طوسي در رو باز كرد ....
باورم نميشد داشتم سكته ميكردم فكر كردم خواب ميبينم كه با صداي خوابالو و دورگه ي مجد فهميدم به خودم اومد :
- چي شده كيانا ؟؟؟ چرا اينجوري درو ميكوبي ؟
من كه به تته پته افتاد بودم با سر هم كردن اصوات نا مفهومي فقط گفتم :
- ش ش شم ااا م م اااو م م دي ؟؟
يهو يه نگاه به قيافه ي من انداخت و زد زير خنده و در حالي كه ميخنديد گفت :
- آهان فكر كردي نيستم ؟؟؟؟ داشتي دق دليتو سر در خونم خالي ميكردي؟
بعدم ازون نگاههايي كه باهاش مچ ميگرفت كرد و گفت :
- ازين به بعد هر وقت خواستي دق دليتو خالي كني به در كاري نداشته باش من سينم اونقدر قوي هست كه توان مقابله با مشت
هاي ظريف تورو داشته باشه ...
بعدم نگاهشو انداخت توي عمق چشام ...تاب نيوردمو نگامو دزديم .. گفتم :
- كي اومدين ؟؟ چرا ماشين پايين نبود پس؟
- وسط راه خراب شد تعميرگاست .. بعدم موذيانه گفت :
- دلتنگم شده بودي ؟؟؟
تقريبا از توي شوك در اومده بودم واسه ي همين گفتم :
- تو خواب ببينيد من دلتنگتون شم!!! حالام كه اومدين از امشب دزدگير با شما!!!
ابروشو داد بالا و يه لبخندي زد و گفت :
- چه مسئله ي بغرنجي!!!!به روي چشم!!!
بعدم به راحتي گفت :
- ولي من دلتنگت شده بودم .. ميدوني اونجا كسي نبود سر به سرش بگذارم ..البته به حسام (معاون شركت!) زنگ زدم و گفتم با
تيم بفرستدت ... بعدم در حالي كه اومد روبروم وايساد ادامه داد و گفت :
- ولي ديدم خانوم موشه درس داره .... ببين چه به فكرتم خال قزي خانوم..
در حاليكه تو دلم كله قند آب ميشد سعي كردم با لحن بي تفاوتي بگم :
- همين شما موندين كه به فكر من باشين .. البته شمام ميگفتين من نميومدم...
خنديد و يكم بهم نزديكتر شد و درست روبروم وايساد و آروم گفت :
- مطمئني؟؟؟ رو حرف رئيست حرف بزني گرون تموم ميشه واستا ...راستي .. ماتيك قرمزت كو ؟؟؟ مگه قرار نبود من نيستم...
داشتم سنكوپ ميكردم ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... خودمو كنترل كردم و گفتم :
- امروز دانشگاه بودم اونجا كه خبري نيست!!! مهم شركته كه كلي مهندساي جوون و خوشتيپ داره!!!! بعدم يه پوزخند زدم و
گفتم :
- كاري نداريد؟؟؟؟؟
دندون قروچه اي كرد و گفت :
- داغ ماتيك سرخ رو به دلت ميذارم ...همين طور داغ تورو به دل ...
باقي حرفش رو خورد منم خونسرد گفتم :
- بله!!! خواهيم ديد جناب وكيل وصي!!!!! روز خوش!!!
زود تر از من بي هيچ حرفي رفت تو خونه و در كوبيد بهم ..
نقطه ضعفش دستم اومده بود بر خلاف ظاهرش كه آدم راحتي بنظر ميومد ولي غيرتي بود و واسش خيلي چيزا اهميت داشت ...و
اين حساسيت ش رو من ميتونست يه برگه بنده واسه ام باشه تا به موقعش تلافيه همه ي اذيتاشو در آرم!!! البته اون موقع
نميدونستم بازي با غيرت يه مرد يعني بازي با دم شير....
فصل نهم :
صبح روز بعدي كه مجد از اصفهان اومد بر خلاف يه هفته ي اخيرش سر حال و قبراق راس 6 از خواب پاشدم و صبحونه رو
خوردم رفتم سر وقت كمدم ..
يه بارونيه كرم يكم براق داشتم با يه شلوار كرم تنم كردم و يه شال قهوه اي سير انداختم سرم تيپمو با يه كفش چرم كرم و
قهوه اي و يه كيف كرم تكميل كردم ...
آرايش ملايمي كردم و به جاي رژ فقط يه برق لب زدم و تو آينه يكم ژست گرفتم و سر حال زدم بيرون داشتم در آپارتمان رو
قفل ميكردم كه مجدم اومد بيرون و يه نگاه به سر تاپام انداخت و طبق معمول بي سلام گفت :
-آخه توي سياه سوخترو چه به كرم پوشيدن!!!
اول صبحي بايد كرمرو بريزه .. در جوابش گفتم :
-شما بتون ياد ندادن اول سلام كنين ؟؟؟؟
با لحن شوخ و در عين حال پررو گفت :
-نه!! تازه مثل تو كه بهت ياد ندادن به بزرگتر سلام كني ...
7 سالي از من بزرگتر بود ...من تاحالا بهش سلام نكرده بودم!!!!! - همچين بيراهم نميگفت مجد حداقل 6
به روم نيووردم كه گفت :
-من امروز ماشين ندارم با تو ميام!!
اخم كردم و گفتم :
-يعني چي ؟؟؟ با من ميخواين راه بيفتين ؟؟؟
-خنديد گفت :
- - نيست كه توام بدت مياد؟
عصبي گفتم :
-آره بدم مياد!!
انگار از عصباني شدن من لذت ميبرد گفت :
-خدا از ته دلت بشنوه بعدم ... بهتر با رئيس بعد از اينت بهتر صحبت كني ...
يهو متعجب نگاش كردم كه گفت :
-يه ماه امتحانيت تموم شد ..
بعدم ابروهاشو داد بالا و خنديد ..
در حالي كه خوشحال بودم استخدامم ولي با پررويي گفتم :
-اون كه مسلم بود !!!!كي بهتر از من ..
يهو از منفجز شد از خنده و گفت :
-يعني كم نياري يه وقتا ....
بعدم گفت :
-بدو ديرمون شد ..
دوست داشتم باهاش باشم واسه ي همين ديگه حرفي نزدم و راه افتاديم .. اولين باري بود كنارش راه ميرفتم ..شونه به شونه ..
بوي ادكلنش ديوونم ميكرد ..قدم خيلي براش كوتاه بود .. تا وسط بازوش بودم تقريبا .. وقتي رسيديم دم خيابون ..بدون توجه به
من كه داشتم ميگفت اتوبوس اونوره به اولين ماشين گفت دربست و در رو واسم باز كرد ..
سوار شدم اونم كنارم نشست ... تاسوار شديم و ماشين حرت كرد با اعتراض گفتم :
-منو مسخره كردين ميگين با هم بريم بعد دربست ميگيرين ؟
مهربون نگام كرد و گفت :
-آخه من دلم مياد خانوم موشرو با اتوبوس ببرم ؟؟؟؟
زير نگاش تاب نيووردم و رومو كردم اونور...
اونم ديگه حرف نزد و لي گه گاه سنگيني نگاشو احساس ميكردم.

بچه ها بیاین دیگهcryingcryingcryingcrying


RE: رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) - _عقاب بی پروا_ - 22-03-2014

من تا آخرش خوندم.
داستان خوبیه و لی زیاده.


RE: رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) - maryamam - 23-03-2014

مرسیHeart


RE: رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) - m love f - 01-04-2014

نرسيده به شركت به راننده گفت كه نگه داره و زير گوشم گفت :

- شركت ميبينمت كيانا
بعدم پياده شد و پول رو حساب كرد و به راننده گفت :
-خانو م رو تا مسيري كه ميرن برسون .
بعدم سرشو به معني خداحفظي خم كرد و دستاشو كرد تو جيبش تا ماشين را افتاد ...
نميدونم چه حسي داشتم .. خيلي خوب بلد بود با يه دختر جوون رفتار كنه و توقع هايي كه اون از يه مرد داررو برآورده كنه ...
توي همين افكار بودم كه رسيدم و تمام مدت اينكه برسم به اتاقم تو فكر مجد بودم با ديدن و آتوسا و سحر و سوغاتيايي كه
واسه ي منو فاطمه از اصفهان خريده بودن تا حدودي از فكرش در اومدم بعد از تشكر و روبوسي فاطمه رو كرد به آتوسا و گفت :
-خوب بگو ببينم اين پروژه چجوري با كيا همكاري دارين ؟؟
- وا.. از قرار معلوم با شركت ايران پايا همكاريم يعني سرمايه گذار اونان اتفاقا رئيس شركتم با دخترش و چند تا از مهندسا
بودن ..
سحر ميون حرقش پريد و گفت :
-بساطي داشتيم با اين دختره رئيس!!! همش به مجد آويزون بود ..
آتوسا ادامه داد :
- اه اه عينه سريش اصلا من مونده بودم ...تمام مدت تو ماشين مجد بود با اون ميرفت و با اون ميمومد ...البته عملا خودشو
تحميل كرده بود ...
با شنيدن اين حرفا نميدونم چرا نفسم به شماره افتاد پيش خودم گفتم.. كيانا آروم باش .. كيانا اين بچه بازيا چيه اصلا زندگي اون
به تو چه ...
سحر با ناراحتي گفت :
- همه چيزش خوب بودا ولي اين دختره گند زد به همه چي ... تازه دو شبم رفت تو اتاق مجد ..
آتوسام حرف سحر رو تاييد كرد ..
با شنيدن اين حرف يه بغضي چنگ زد به گلوم ...اين فكر كه من فقط يه بازيچه ام براي مجد عينه خوره به جونم افتاده بود ... من
احمق چه زود درگير احساسات شدم ..
با شنيدن صداي فاطمه به خودم اومدم :
- پس سوژه اي بوده !! حالا دختر چه ريختي بود به مجد ميومد ؟
آتوسا با اكراه گفت :
- نامردي بگيم زشته ... يه جورايي .. خيليم خوب بود ... چشماي سبز وحشي ابروهاي كموني قهوه اي روشن و لباو دماغشم كه
نگو قدشم بلند بود ولي اخلاق نداشت ... واسه ي مجد خودشو لوس ميكرد با ما يه جور حرف ميزد كه انگار نديمه هاشيم ..
اونجور كه فهميديم دورگم بود مادرش گويا آلمانيه .. البته اين بچه بوده از پدرش جدا شده .. پدرم واسه مجد و ما كه به عنوان
تيمش بوديم سنگ تموم گذاشت در صورتي كه سه تا تيم ديگم براي قسمت هاي ديگه پروژه بودن .....توي تيم ها فقط ما و آقاي
حجت و رامش دخترش هتل عباسي بوديم بقيه تيم ها هتل هاي ديگه بودن ...
فاطمه گفت :
- اي شيطونا ديدم آب زير پوستتون رفته ها !! نگو هتل عباسي بودين ... آتوسا و سحر خنديدن .. فقط اين وسط من بودم كه
ساكت بودم يه جورايي زبونم قفل شده بود .. آتوسا داشت ميخنديد كه نگاش افتاد به من و گفت :
- كيانا جون حالت خوبه ...
- چي؟؟ .. آره آره خوبم .. فكر كنم قندم افتاده ..صبح دير پاشدم بدو اومدم چيزي نخوردم ..
باورم نميشد چه راحت دروغ ميبافتم .. فاطمه گفت :
- اي بابا بيا بيا يكم ازين گزهاي اصفهان بخور حالت جابياد ..
گز رو از دستش گرفتم واسه ي اينكه ضايع نشه بزور قورتش دادم البته بدم نشد چون باهاش لااقل بغضم رو فرو دادم ...
بعد از حرفاي آتوسا و سحر همگي به كارشون مشغول شدن البته منم مثلا كار ميكردم ولي ... تمام مدت توي ذهنم هزار تا فكر و
خيال بود ... ازينكه بازيچه شده بودم خون خونمو ميخورد ...ازينكه عين احمقا فكر كرده بودم شايد محبتش از رو علاقست .. از
خودم بدم ميومد ... پيش خودم گفتم حتما تا الان كلي به ريشمم خنديده ...توي همين عوالم بودم كه خط رو ميزم زنگ خورد
گوشي رو كه برداشتم صداي پر انرژي مجد تو گوشم پيچيد كه گفت :
- كيانا خانوم من به هركسي خودم زنگ نميزنما ... ولي شما ديگه حق آب و گل داري ميخواستم بگم بيا تو اتاقم كارت دارم..
البته واسه ي حفظ ظاهر الان به شمسم ميگم باهات تماس بگيره ..
بعدم بدون اينكه منتظر حرفي از من بشه گوشيو گذاشت ...از درون جوش آورده بودم ... بايد بهش نشون ميدادم من ازون دخترا
نيستم كه بتونه دمي رو باهاشون خوش باشه ...
بعد از تماس شمس با اقتدار كامل از جام پاشدم و خيلي جدي رفتم جلو در اتاقش در زدم و با شنيدن بفرماييد رفتم تو به محض
ورودم بر خلاف انتظار پاشد واسم وايساد با خنده گفت :
- چطوري ؟ راحت رسيدي ؟
بي تفاوت گفتم :
- ممنون
بازم مهربون خنديد و گفت :
- بگم مش رحيم واست چي بيار چاي قهوه ..
وسط حرفش پريدم و بالحن نه چندان دوستانه اي گفتم :
- آقاي مجد امرتون رو بگيد !!!
يه نگاه بهم انداخت و سري تكون داد و جدي گفت :
- تصميم دارم به عنوان استخدام رسمي اينجا مشغول شي ...اينم برگه ي استخدامت تا عصر پر كن .. مبلغ پيشنهادي حقوقتم
نوشتم اگه مبلغي مد نظرت بود ..بنويس..
برگرو از دستش گرفتم و بلند شدم كه گفت :
- ميشه بپرسم چت شده و اين چه رفتاريه ؟؟؟
- نگاهي بهش انداختم ... بعدم گفتم :
- همه ي رئيس ها با كارمنداشون اينقدر صميمن كه فعل مفرد به كار ميبرن ؟؟؟؟؟؟؟
- يه لحظه با تعجب نگام كرد و بعد عصبي از جاش بلند شد و اومد سمتم و گفت :
- نه!! فقط من اونم نه با هركسي فقط با تو!!!!
با لحن ستيزه جويي گفتم :
- من علاقه اي به اين صميميت ندارم!!!
با آرامشي خاصي بهم نزديكتر شد و گفت :
- مهم تو نيستي كه علاقه داشتي باشي هر چند توام بالاخره علاقه مند ميشي..
ديگه بيشتر ازين موندنو جايز ندونستم واسه ي همين يه قدم عقب برداشتم با اخم گفتم :
- زيادي خيالبافين آقاي مجد!!! بدون اينكه منتظر جواب باشم از در زدم بيرون ...
يهو از درون تهي شدم ...من مجد رو دوست داشتم .. اين غير قابل انكار بود .. به خودم كه نميتونستم دروغ بگم ..ولي اين دوست
داشتن نابودم ميكرد ... بازم محمد اومده بود جلوي چشمم.. مجد چي داشت كه اون نداشت ؟؟؟ چرا جنس دوست داشتنا فرق
ميكرد ؟؟؟... چرا عكس محمد رو كنار دختر عموش ديدم ناراحت شدم ولي نه ازين جنس... محمد متين بود پاك بود ولي چي
نداشت كه منو اسير نكرده بود ...فكرم به جايي قد نميداد..مجد آرزوي خيليا بود محمدم همين طور...پس مشكل از من بود ...
محمد مرد مطيع زندگي بود كه گاهي وقتا از محبتاي بي حد و حصرش كلافه ميشدم و ازينكه هر چي ميگفتم نه نميورد شرمنده
!!!... شايد اين روح من بود كه طالب آرامش نبود!! شايد مبارزه جو بودم حتي با كسي كه عشقم بود .. شايد اينكار جذابيت
طرف مقابل رو برام بيشتر ميكرد .. نميدونم ... بگذريم ..
اونروز تا ساعت 4 تقريبا سرم خيلي شلوغ بود و وقت نكردم به برگه ي استخدامم رو نگاهي بندازم ... ساعت نزديكاي 4 بود كه
كار رو تحويل بخش مهندسي دادم و برگشتم پشت ميزم و برگرو گذاشتم جلوم بعد از پر كردن مشخصات نگاهي به قسمت
حقوق مزايا انداختم حقوقي كه مجد برام در نظر گرفته بود 1.5 برابر حقوق فاطمه اينا بود با عصبانيت خط زدم و حقوق فاطمه رو
كه ميدونستم چقدره نوشتم!! محتاج نبودم اون اجازه نداشت با اينكار منو كوچيك كنه ..
ساعت پنج شد و كم كم بچه ها يكي يكي رفتن .. منتظر شدم تا شركت خالي شه .. با عزم راسخ رفتم در اتاق مجد رو زدم ..
خودش در رو باز كرد و بي هيچ حرفي رفت كنار .. خيلي جدي بود .. وارد كه شدم در رو بست و بازم بي هيچ كلامي نشست پشت
ميزش...
رفتم يكم جلوتر و جلوي ميزش وايسادم ...يكم اين پا اون پا كردم و برگرو گذاشتم رو ميزش وگفتم :
- پرش كردم!!
بازم حرفي نزد و برگه رو برداشت و نگاهي كرد روي مبلغ مكث طولاني اي كرد و يهو سرش رو آورد بالا و گفت :
- اين چه كاريه ؟
با اينكه ميدونستم منظورش چيه بي تفاوت گفتم :
- كدوم كار؟
از جاش بلند شد و دستاشو حائل ميز كرد و گفت :
- يعني نميدونين!!!؟؟؟
سري به نشانه ي نفي تكون دادم!!!!
از پشت ميز اومد سمتم ... نبايد خودمو ميباختم سعي كردم بي تفاوت باشم ...اومد روبروم وايساد و گفت :
- من واست يه حقوقي در نظر گرفتم .. واسه ي چي خط زدي كمش كردي ؟!!؟؟ اين بچه بازيا چيه ؟؟؟؟!!!
اخمي كردم و گفتم :
- من محتاج پول شما نيستم .. چرا بايد حقوق من بيشتر از بقيه همكارام باشه ؟؟؟!! ميخواين منو مديون كنين ؟؟؟چي عايدتون
مي شه ؟؟؟
- عصبي شد و بازومو محكم گرفت و تو يه حركت منو كشيد سمت خودش و گفت :
- احمق تو به چيه من احتياج داري ؟؟؟!!!! اونقدر مغزت كوچيكه كه نميفهمي تو فوق ليسانسي اونم بهترين دانشگاه پايه ي
حقوقيت با اونا كه فوق ديپلم و ليسانسن فرق ميكنه!!!وقتي تو خودت واسه ي سوادت ارزش قائل نيستي ميخواي بقيه باشن ؟؟؟
طرحايي كه تو زده بودي كجاو كارهايي كه اونا روز اول به من دادن كجا ... من خرو باش كه ميخواستم بعنوان پاداشي كه بهت
قول دادم ,بفرستمت بخش مهندسي ...ولي ميبينم لياقت نداري.. همون حقوقيم كه درخواست كردي مبناي حقوقيت ميشه ...
بغضم گرفته بود ... ازينكه اينقدر به نمونه كارام دقت كرده بود و براش اهميت داشت...و من خر...مونده بودم هر وقت ميومدم
ازش بدم بياد يه دليل ديگه به دلايلي كه فكر ميكردم براش ارزش دارم اضافه ميشد ...سرمو انداختم پايين و روبروش وايسادم ..
اونم ولم كرد و دستي تو موهاش كشيد و با لحن خسته اي گفت :
- برو بيرون ..
بي هيچ حرفي رفتم سمت در كه عصبي گفت :
- منتظر باش ... بدجوري پا رو دمم گذاشتي كيانا!!!! بازيمون يادت نره!!! از الان به بعد قواعد عوض ميشه !!! تا الان خيلي لي لي
به لالات گذاشتم .. خودت خواستي...
بغض تو گلوم داشت خفم ميكرد ... به سختي نگاش كردم ...قيافش از هميشه جدي تر بود ... خودمو نباختم ولي با صدايي كه از ته
چاه در ميومد گفتم :
- پس بچرخ تا بچرخيم!!!!
از در شركت كه زدم بيرون بدون توجه به مسير شروع كردم پياده رفتن .. الان كه اونم ديگه عملا شمشير رو از رو بسته بود بايد
تا آخرش ميرفتم ... اشتباه كرده بودم ولي كاراي اون بدتر از من بود ...نبايد كوتاه ميومدم و نبايد مثل بقيه ميشدم .. شايد اصلا من
عاملي بودم كه بايد توي اين دنيا دهن شروين مجد رو ميماليد به خاك .. با اين افكار جون دوباره گرفتم و با گرفتن دربست
راهيه خونه شدم روح و جسمم خسته و بود و مطمئن بودم اينبار همه چي رنگ و بوي ستيزه جويي به خودش ميگيره ..
روز بعد صبح دانشگاه داشتم و سه به بعد ميرفتم شركت لباس ساده اي پوشيدم و راهي شدم تمام مدت كلاسا حواسم هول
اتفاقاي ديروز ميچرخيد ... انقدر فكرم مشغول بود كه ساعت 1 كلافه از در دانشگاه زدم بيرون و تصميم گرفتم تا شركت پياده
برم راهي نبود ولي اونقدر سلانه سلانه رقتم كه ساعت نزديكاي 2 بود رسيدم دم در شركت وقتي رفتم تو شمس يه دونه ازون
لبخنداي بي روحش رو زد و گفت :
- چي شه امروز مگه كلاس نداشتي زود اومدي؟
واسه ي اينكه پاپيچم نشه گفتم :
- تشكيل نشد!
- ا؟ پس برو توي اتاق كنفرانس جلسست شركت ايران پايا يه جلسه ي توجيهي واسه ي همه گذاشته ... توي همين حين يه
دختر قد بلند و با موهاي روشن و چشم سبز كه آرايش حسابييم داشت اومد سمت ميز شمس و با لحن دستوري گفت :
- از روي همه ي اينا به تعداد مهندسين و تيم بازبيني شركتتون يه كپي بگير زود بيار.. بعدم نگاهي به من انداخت و رو كرد به
شمس و گفت :
- اين خانوم كين ؟؟؟
شمس چپ چپي نگاش كرد و گفت :
- ايشون از همكارا هستند ..
دختر نگاه تحقير آميزي به من انداخت و گفت :
- پس چرا اينجا وايسادين سريعتر برين اتاق كنفرانس ..بعدم روشو كرد اونور و رفت ..
وقتي رفت, شمس گفت :
- چقدر من ازين دختره بدم مياد دختر رئيس شركت ايران پاياست .. انگار ما كلفت خانوميم!!!
با سر حرف هاي شمس و تاييد كردم پيش خودم گفتم پس رامش اينه و.... خدا وكيليم عين تنديس زناي رومي بود ... توي اين
افكار بودم كه شمس گفت :
- برو تا اين گوشت تلخ نيومده باز ..
نگاه تشكر آميزي بهش انداختم و رفتم سمت اتاق كنفرانس اتاق تاريك بود و داشتن اسلايدايي رو از فضايي كه قرار بود روش
كار شه نشون ميدادن يه مرد چاق و نسبتا قد كوتاه كه ريش پروفسوري داشت و موهاي جلوش ريخته بود داشت روي هر كدم از
اسلايدها توضيحات لازم و انتظارايي كه از طرح ميرفت رو بيان ميكرد حدس زدم حجت رئيس شركت باشه نگاهي به اطراف
انداختم هيچكس متوجه حضور من نشده بود همه مشغول نت برداري بودن منم از فرصت استفاده كردم چشم انداختم دنبال مجد
گشتم كه ديدم كنار دختره حجت نشسته.. دختره زير گوشش حرف ميزد و مجد با لبخندي در جوابش سر تكون ميداد .. تو قلبم
ولوله اي به پا بود ... زوم كرده بودم روشون كه چراغاي سالن روشن شد و مجد يهو سرش رو آورد بالا و براي چند ثانيه
نگاهمون افتاد تو نگاه هم حس كسي رو داشتم كه موقع دزدي مچشو گرفتن ضربان قلبم چند برابر شده بود بالاخره به خودم
نهيب زدم و با يه اخم سرمو برگردوندم ... و از در رفتم بيرون ...رفتم تو اتاقم كه كم كم بچه هام سر وكلشون پيدا شد ..
باهاشون سلام عليك كردم فاطمه رو كرد بهم و گفت :
- چه زود اومدي امروز..
- كلاسم تشكيل نشد .. 2 اومدم
- آتوسا گقت :
- پس چرا نيومدي تو اتاق كنفرانس؟؟؟
سحر كه سعي ميكرد آروم باشه گفت :
- آره صحنه هاي رمانتيك زيادي رو از دست دادي..
فاطمه در ادامه ي حرفش گقت :
- آره رامش جون دل و دين مجد رو برده ...حالمون رو بد كرد بايد ميديديش فكر ميكنه ..... آسمون باز شده خاونم تالاپي
افتاده پايين ..
با اين حرف هرسه خنديدن و منم به لبخندي اكتفا كردم ....بعدش از فاطمه خواهش كردم اگه حرف مهمي زدن در رابطه با كار ما
برام توضيح بده توضيح ها ي فاطمه و حرفاشون راجع به حاشيه هاي كنفرانس كه تموم شد تقريبا ساعت پنج شده بود .. كار
خاصي نداشتم ولي طبق قرار داد بايد تا 7 ميموندم .. بچه هام كه ميدونستن خداحافظي كردن و رفت ... تمام فكرم حول حرفاشون
بود گويا قرار بود يه اتاق توي شركت ما تا پايان طرح به نماينده هاي ايران پايا اختصاص داده بشه و البته يكي از اين نماينده
ها كسي نبود جز رامش به اضافه ي چند تا از مهندساشون...اينكه ميتونستم تحمل كنم يا نه نميدونم ولي بايد قبول ميكردم.. بايد
خودمو واسه ي همه چيز آماده ميكردم ..بقول بابا محسن من قوي بودم, يه دفعه از پسش بر اومدم مطمئن بودم اين دفعم ميتونم
نبايد ضعف نشون ميدادم وگرنه مجد ميتونست با اين نقطه ضعف زنونه نابودم كنه ..ساعت 6 بود ديگه حوصلم سر رفته بود واسه
ي همين از جام پاشدم كه برم ... توي راهرو صداي خنده ي رامش ميومد و صداي بم مجد كه داشت چيزي رو توضيح ميداد ..
خودمو به نشنيدن زدم و تا اومدم از در شركت برم بيرون يهو رامش گفت :
- شروين همه ي كارمندات اگه مثل اين خانوم از زير كار درو باشن كه شركتت ور شكسته ميشه ..
نگاهي به پشتم كردم ديدم دوتايي توي راهرويي بودن كه تهش اتاق مجد قرار داشت و داشتن ميومدن سمت من كس ديگه ام
اونجا نبود ...
در كمال خونسردي گفتم :
- ببخشيد با منين؟؟؟
پوزخندي زد و گفت :
- مگه كسي ديگه ايم اينجا هست ؟؟؟!!
منم با همون پوزخند جواب دادم :
- شما بازرس ارزيابي كاركنان هستين ؟؟؟؟
پشت چشمي نازك كرد و رو كرد به مجد و با اعتماد به نفس گفت :
- شروين جان كارمندات خيلي زبون درازنا ..نميخواي زبونشونو كوتاه كني؟؟؟
منم عصبي گقتم :
- شما كم آوردي سوت بزن چرا پاي آقاي مجد رو ميكشي وسط...
رو كرد به شروين و گفت :
- نگفتم عزيزم ..اون از منشيت اينم از اين خانوم!!!!!
شروين اخمي كرد و رو كرد به من و گفت :
- خانوم مشفق ايشون خانوم حجت دختره رئيس شركت ايران پايا هستن كه تا يه مدت با ما همكاري ميكنن..
خونسرد گفتم :
- به سلامتي ايشاا... مزين فرمودن شركت رو ...
از حرف من خوشش نيومد انگار چون با اخم ادامه داد :
- ايشون تا زماني كه پروژه ي شركتشون دست ماست مسئوليت قسمت مهندسي دستشونه ...
به بي حس ترين شكل ممكن گفتم :
- باريكلا ... ما كه الحمدا.. بازبينييم !! (يعني كه يعني!!!)
دختره نگاه تحقير آميزي به من كرد و گفت :
- گفتم بهتون نمياد مهندس باشين ...همون...بازبيني هستين ..
لبخند مليحي تحويلش دادم و گفتم :
- آره عزيزم متاسفانه تو دور زمونه اي كه هر كسي تا يه دوره ي معماري و نقشه كشي فني ميبينه توي مجتمع فني , اسم
خودش رو ميذاره مهندس معمار ما فوق ليسانس هاي معماري ترجيح ميديم بهمون نگن مهندس.....
انگار درست زده بودم وسط هدف چون رنگش تقريبا به سرخي ميزد و از حرص داشت رژ لبشو ميخورد ... بعدم رو كرد به مجد و
گفت :
- بهتره فكري به حال زبون دراز كاركنات بكني وگرنه من اينجا بمون نيستم بعدم عين فشنگ در حالي كه به من تنه زد از در
خارج شد و رفت ...
مجد نگاهي به من كرد و با عصبانيت گفت :
- اين چه طرزحرف زدنه ؟؟
بي خيال گفتم :
- لياقتشون بيش از اين نبود!!!
نفسشو محكم داد بيرون و گفت :
- هرچي كه هست فعلا بزرگترين موفقيت شغلي من وابسته به ايناست دوست ندارم با حرف هاي خاله زنكي زنونه اين موقعيت
از بين بره ...
- نترسيد كارم كه بي خيال بشين مزاياي حضور شما براشون بيش از اين حرفاس
از اونجايي كه توي اين چيزا تيز بود ابرو هاشو داد بالا و با يه لبخند گفت :
- نكنه بعضيا حسوديشون ميشه ...
شونه هامو انداختم بالا و گفتم :
- آخه بعضيا آش دهن سوزي نيستن كه كه آدم حسودي كنه .. اتفاقا خدا خوب در و تخته رو باهم جور ميكنه!!!!
خنده ي كوتاه و تا حدودي عصبي كرد و گفت :
- نه !! خوشم مياد راه افتادي ... ولي ميدوني كيانا من ميدون ميدم .. تا به وقتش زمين زدن طرف مقابل لذت بخش تر باشه ...
يه دونه ازون خنده هام كردم و گفتم :
- بالاخره آدما بايد يه جوري به خودشون دلخوشي بدن ...
آروم اومد سمتم و سينه به سينم وايساد و نگاه خمارشو انداخت تو چشمام ..
- ميدوني با يه مرد كه بازي رو شروع ميكني بايد پيه خيلي چيزارو به تنت بمالي؟؟؟!!!
منظورشو فهميدم ... ميخواست منو بترسونه ...
- آره اونقدر نامردن كه وقتي كم ميارن... كثيف بازي ميكنن!!! اميدوارم شما نامرد نباشيد ...
آروم چونمو گرفت و نگاشو دوخت به چشام :
- هيچ فكر كردي اگه باشم چه بلايي سرت مياد ؟؟؟!!!!
نگاش كردم ...قلبم داشت ميزد از سينم بيرون آروم لباشو نزديك صورتم كرد ... نگامو از چشمش بر نداشتم .. نميخواستم كم
بيارم ...هرم نفساش ميخورد رو لبم ...يه لحظه ديگه طاقت نيوردم سرمو كشيدم عقب... تمام تنم يخ كرده بود...
نگاش كردم توي نگاش هيچي نبود ...اروم انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده گفت :
- ديگه ساعت 6 شركت رو نپيچون كه بري.. وايسا تا 7 با آژانس برو فيششم بذار پاي شركت!
نميدونم اين حرفش چه ربطي داشت ولي فكر كنم در درجه ي اول واسه ي اينكه فضا رو عوض كنه گفت بعدم رفت سمت تلفن و
به يه آژانس زنگ زد .. بعد از گذاشتن گوشي رو كرد سمت منو گفت :
- ميدونم خوش نداري با من بياي واسه ي همين واست آژانس گرفتم ...
بعدم كلافه ادامه داد:
- شب قراره رامش و حجت براي يه سري حرف هاي تكميلي بيان خونه .. ممنون ميشم اگه ..
داشت اين پا اون پا ميكرد كه گفتم :
- بله تو قفسم ميمونم بيرون نميرم جيكم در نميادو ....!!!!! بعدم عصبي ادامه دادم :
- -كاري نداريد .. سرشو به نشانه ي نه تكوني داد و منم از شركت زدم بيرون ....
موقعي كه رفتم پايين ماشين منتظرم بود ... وقتي سوار شدم و آدرسو گفتم سرمو تكيه دادم به پنجره ي خنك ... و چشمامو بستم
... خدايا ... من اومدم تهران تا از تمام فشارهاي روحي كه بهم وارد ميشد راحت شم .. چرا از چاله افتادم تو چاه .. چاهي كه با پاي
خودم رفته بودم توش و ته دل دوست ندرارم از توش در بيام!!! از خودم بدم ميومد ...موقعي كه مجد سرشو آورده بود جلو
صورتمو .. نميدونم چرا بدم نميومد ببوستم... منم آدم بودم .. دختر بودم , احساس داشتم ...خسته بودم از چيزايي كه احساسمو به
بازي گرفته ...از همه مهمتر كمبود محبت يه جنس مخالف رو خيلي احساس ميكردم .. خدايا راجع من چي فكر ميكني ..بغض
كردم...چه حالي بودم ... به محض رسيدن به خونه رفتم لباسامو درآوردم و رفتم زير دوش .. شروع كردم بلند بلند گريه كردن ...
مشتامو كوبيدم به ديوار ... من چم شده بود ؟؟؟؟داد ميزدم به همه بد وبيراه ميگفتم به محمد به مجد به رامش ...... دلم براي
آغوش مامان تنگ شده بود براي محبتاي بابا .. خنده هاي كتي ...
يكم كه گريه كردم آروم شدم و از حموم اومدم بيرون ميلي به شام نداشتم ... خيلي دلم ميخواست برگردم خونه ولي به بابا قول
داده بودم ... همون شب سر نماز از خدا خواستم يه موقعيتي پيش بياد واسه ي دوسه روز شده با تلفن خودشون برم شيراز و
ازينجا دور شم ....
صبح روز بعدش با تن كوفته و گلو درد شديد از خواب پاشدم ... شب قبلش اونقدر گريه كرده بودم تا همونجا رو مبل با موي
خيس و بدون پتو خواب رفته بودم و حتي نفهميده بودم حجت و دخترش اومده بودن يا نه .. از جام پاشدم و رفتم سمت دستشويي
تا حاضر شم .. از قيافه ي خودم تو آينه وحشت كردم رنگم شده بود عين گچ ... خيلي نتونستم رو پا وايسم .. عادت داشتم به
محض اينكه مريض ميشدم فشار هميشه پايينم پايين تر ميومد .. واسه ي همين بلافاصله رفتم رو ي كاناپه نشستم بايد به شمس
اطلاع ميدادم جون شركت رفتن نداشتم ... ساعت تازه 6.5 بود و كسي هنوز نرفته بود شركت... واسه ي همين رفتم سمت
آشپزخونه و به سختي يه ليوان آب قند واسه ي خودم درست كردم و خوردم. .... تاثيري نداشت چون پايين پتو نداشتم تصميم
گرفتم برم تو اتاقم از فشار پايين پله هارو نشسته رفتم بالا.. وقتي رو تختم دراز كشيدم تمام تنم خيس عرق يخ شده بود .... و از
ضعف خواب رفتم ...
موقعي كه دوباره پاشدم ساعت نزديكاي 9 بود و گوشيم داشت زنگ ميخورد ... فاطمه بود .. تلفن رو برداشتم كه گفت :
- كيانا ؟؟؟؟ معلوم هست كجايي؟؟؟ نگراني مردم ... چرا شركت نيومدي؟ خواب موندي ؟؟
سعي كردم صدام عادي باشه گفتم :
- نه يكم سرما خوردم ... نميام امروز ... به شمس ميگم مرخصي رد كنه ..
فاطمه يكم آرم تر شد و گفت :
- ميخواي بيام پيشت ؟ بريم دكتر ..
- نه خوبم
خلاصه با هزار بدبختي رازيش كردم كه خوبم و حتي مجبور شدم به دروغ بگم كه دختر عموم تو راه و داره مياد ...
بعد ازينكه تماس رو با فاطمه قطع كردم بلافاصله به شمس زنگ زدم و گفتم مريضم نميام خوشبختانه اون عادت نداشت پا پي
قضيه بشه و گفت كه برام مرخصي رد ميكنه...
تلفن رو قطع كردم سرم به بالشت نرسيده دوباره خواب رفتم ...نميدونم چقدر گذشته بود كه با صداي زنگ در از خواب پريدم
...توي تب ميسوختم و جام خيس شده بود از عرق تا پامو گذاشتم از تخت پايين سرم گيج رفتو محكم خوردم و زمين و تقريبا
ديگه چيزي نفهميدم ...توي اون حال احساس كردم يكي بغلم كرد و چيزي دورم پيچيده شد و بعدم صداي بوق ماشين و خيابون
اومد و با سوزش دستم چشمامو باز كردم ....كه يه خانوم سفيد پوش مسن رو بالاي سرم ديدم سزمو بلند كردم و گفتم :
- من كجام ؟
اروم منو دوباره خوابوند رو تخت و گفت :
- آروم گل دختر بيمارستني خدارو شكر به موقع به دادت رسيدن وگرنه .. معلوم نبود چه بلايي سرت بياد ...تبت 40 بود دير
رسونده بودت تشنج كرده بودي ...
با تعجب به زن پرستار خيره شده بودم از حرفاش سر دز نميوردم دوست داشتم كب به دادم رسيده بود ؟؟؟ توي اين فكر بودم
كه يهو مجد از در اتاق اومد تو و بهم نگاه كرد مهربون خنديد و گفت :
- بيدار شدي خانوم؟؟؟!!بهتري؟
يه حس عجيبي بهم دست داد ... آروم گفتم :
- ممنون ..
با حضور مجد خانوم پرستار با خنده ي معني داري به من از در رفت بيرون .. مجدم اومد بالاي تخت وايساد و آروم شروع كرد
موهام از روي پيشونيم كنار زدن و پيشونيمو ناز كرد ...
نگاهي بهش كردم . گفتم :
- شما اينجا چي كار ميكنيد ؟
- امروز از صبح يه استرسي داشتم وقتي ساعت 11 خانوم شمس برگه ي درخواست مرخصي تو رو آورد امضا كنم ازش پرسيدم
چي شده كه نيومدي گفت كه گفتي سرما خوردي و اين حرفا ...منم معطل كردم گفتم بيام بهت سر بزنم تو كه ماشين نداشتي كه
بري دكتر ...ميدونم اونقدرم لجبازي كه به اقوامتونم زنگ نميزدي وقتي رسيدم كلي زنگ زدم ديدم جواب نميدي .. مجبور شدم
كليد بندازم و اومدم بالا ديدم افتادي كف اتاقت .. موقعي كه برت گردونرم ديدم از تنت آتيش بلند ميشه بغلت كردم و
گذاشتمت تو ماشين و سريع آوردمت اينجا ..بقيشم كه خودت در جرياني..
اخمي كردم و با صداي گرفته گفتم :
- - شما كليد خونرو از كجا داشتيد ؟
خنده اي كرد و گفت :
- فكر كنم اونجا قبلا مال من بوده ها!! توام كه ماشاا... يادت رفته بود توپي در رو عوض كني ...
آروم دستي كشيد رو موهامو گفت :
- اونقدر ظريفي وقتي بغلت كردم انگار يه دختر بچه ي پنج ساله تو بغلمه ..
از چشماي شيطونش معلوم بود كه ميخواد بروم بياره اين موضوع رو ...
بي تفاوت نگاش كردم وگفتم :
- كي ميريم؟
- الان ميرم از پرستارت ميپرسم ..وقتي كه از اتاق رفت نفس راحتي كشيدم .. فقط يادم افتاد ديشب پيرهن خوابم كه ركابي و
نازك بود تنم بود لحاف رو زم كنار با ديدن يه شلوار گرمكن با يه تي شرت ...آب دهنم خشك شد.. لبا سمم عوض كرده بود
سينم تند تند از عصبانيت بالا پايين ميرفت ...متاسفانه با پرستار وارد شد و نتونستم حرفي بزنم بعد از جدا كردن سرم از دستم
مانتو و روسريمو از روي چوب لباسي در آورد و جلوي پرستار عين بچه ها تنم كرد و روسريمم گره زد و بعدم گفت تو بشين
من برم نسختو بگيرم و ماشينم بيارم دم در ..بعد رفت ..يه ربع بعد اومد از جام كه پاشدم سرم باز گيج رفت كه دستشو انداخت
دورم .. اول حودموكشيدم كنار و با اخم نگاش كرد و زير گوشم گفت :
- - هييييسسسس الان وقت لجبازي نيست تكيه بده به من ..
- مجبور شدم بي خيال شم و بهش تكيه بدم ... سرمو آروم چسبوند به سينش و دستشو حلقه كرد دوره شونم .. با گفتن يواش
خانوم آروم .. الان ميرسيم ...كل مسير تا ماشين رو رفتيم من تب داشتم ولي تن اون از منم داغتر بود به هر ترتيبي بود رسيديم
درو باز كرد با يه حركت منو بلند كرد و نشوند رو ي صندلي ماشينش... گر گرفته بود .. روم نميشد تو چشماش نگاه كم .. خدايا ..
اين چه بلايي بود انداختي به جونم ... ياد لباسام كه ميفتادم كه ديگه نگوكل راه ساكت بودم اونم حرفي نميزد ... بر خلاف دفعه ي
پيش آروم ميروند قبل از اينكه بريم سمت خونه دم يه سوپر و ميوه فروشي نگه داشت و همه جور مركبات و لوازم سوپ و خلاصه
از شير مرغ تا جون آدميزاد خريد و گذاشت پشت ماشين .. . وقتي سوار شد گفتم :
- - افتادين تو زحمت .. اين كارا چيه ؟
خنديد و گفت :
- آخه من يه همسايه كه بيشتر ندارم ...
بعدم خيلي جدي رو كرد بهم و گفت :
- كيانا ... نميدوني چقدر ترسيدم اونجوري پخش زمين ديدمت ...
بي حال سرمو تكون دادم و دوباره ازش تشكر كردم همه ي فكرم حول و حوش لباسم بود .. نميدونم بايد چي بهش ميگفت ...
وقتي رسيديم اول اومد در سمت من رو باز كرد حالم بهتر بود واسه ي همين گفتم خودم ميرم .. اونقدر جدي گفتم كه بي هيچ
حرفي قبول كرد رفتام بالا يادم افتاد كليد ندارم منتظر شدم تا بياد در رو با كليد خودش باز كرد و من رفتم تو و اونم قرار شد باقي
خريدارو بياره بالا ...مستقيم رفتم تو اتاقم لباس خوابم روي تخت بود .. عصبي پرتش كردم اونوذ و يه پليور صورتي روشن از تو
كمدم درآوردم و روي تيشرتم تنم كردم و موهام پريشونم رو با يه كش ساده پشت سرم چمع كردم و رفتم پايين ديدم داره تو
كابينت ها دنبال چيزي ميگرده تا منو ديد گفت :
- آب ميوه گيريت كجاست ..
بي حال رفتم سمتش و آب ميوه گيري رو دادم بهش ...هنوز تب داشتم واسه ي همين نشستم رو صندليه آشپزخونه .. داشت
پرتقالارو ميشست كه گفتم :
- ميخواين جبران كنيد ؟ من خوبم شما الان بايد شركت باشين ...
-هييييسسس مريض كه اينقدر حرف نميزنه شركت رو سپردم دست رامش .. بعدم زير چشمي نگام كرد تا ببينه عكس العملم
چيه ..
حرفي نزدم ولي دلم ميخواست با همون كيسه ي پرتقالها بزنم تو سرش ..
بعد ازاينكه آب ميورو داد دست من ميوه ها رو گذاشت تو يخچال اومد نشست روبروم و گفت :
- بهتري خانوم موشه ؟
در جوابش گفتم :
- شما كار بدي كرديد كه منو ..
- بغلت كردم ؟
- نه!!! نبايد ..
نميتونستم بگم ... دوزاريش اصلا كج نبود .. بلافاضله گفت :
- نميتونستم با اون لباس ببرمت بيرون سرد بود ..
عصبي با چشم تبدار نگاش مردم ..
- ميتونستيد پالتومو تنم كنين ميتونستين پتو دورم بپيچيد ..
- تو پيرهن تنت بود هرچي ميكشيدم روت باز پاهات لخت بود ..
بي راه نميگفت ولي خوب .. اه لعنتي.. انگار فهميد كلافم گفت :
- من اونقدر استرس داشتم ... كيانا باور كن قصدي نداشتم تنها فكري بود كه به ذهنم رسيد نميتونستم ريسك كنم باد بخوري
حالت بد تر شه ...
بغض كردم ولي رومو كردم اونور و گفتم :
- ميشه يادتون بره ؟؟
شيطون خنديد و گفت :
- راستشو بگم ....اون همه ظرافت رو ؟ نه نميشه ازم نخواه!!!
هيچي نگفتم كه ادامه داد :
- بهت گفتم تو بازي با يه مرد .. بايد پيه همه چيو به تنت بمالي ...
لعنت بهت .. توي مريضيمم منو ول نميكرد ...از جام پاشدم كه گفت :
- كم آوردي ؟
-نه فقط كلمه اي كه لايقش باشين رو پيدا نميكنم ..
خنديد و گفت :
- ازين حرفا بگذريم اين چند وقت كه مريضي بي خيال بازي ميشم تا خوب شي بازي با موش مريض مزه اي نداره .. بعدم
مهربون نگام كرد و گفت :
9 بايد ببرمت يكي ديگه از آمپولات رو بزني ...الانم ساعت 4 تا ناهار كه چه عرض كنم عصرونه رو آماده - - شب طرفاي 8
كنم برو بالا بخواب..
با شك گفتم :
- شما ميمونيد همين جا ؟
اخم كرد و گفت :
- ببين كيانا يه بار بهت گفتم دله نيستم!!!! پس راحت برو بخواب...
رفتم بالا و در اتاقمو بستم و دراز كشيدم .. يهو ياد لباس و وقاحت اين بشر افتادم پريدم در رو قفل كردم ...
ساعت حول و حوش 6 بود با صداي مجد كه از پشت در صدام ميكرد از خواب پريدم موهام پريشون دورم ريخته بود گونه هام
گل انداخته بود فكر كنم بازم تبم رفته بود بالا, قفل رو بعدم در رو بازكردم ... مجد كلافه نگام كرد و عصبي گفت :
- چرا دررو قفل كردي ؟؟ ميدوني چقدر صدات كردم ..
- با چشماي تب دارم نگاش كردم و گفتم :
- دوباره تب دارم ...
- معلومه از گونه هات .. بعدم رفت مانتو روسريمو آورد و داد دستم و گفت :
- بپوش بريم درمونگاه نگرانتم ..
بعدم دوباره شيطون شد و گفت :
- ميتوني راه بياي ؟؟ يا دوست داري ...
چپ چپ نگاش كردم كه زير گوشم گفت :
- كيانا .. اينجوري نگام نكن ..دله ميشما!!!!
سرمو انداختم پايين و زير لب گفتم :
- بر مردم آزار لعنت ..
بلند خنديد و رفت ماشين رو از پاركينگ درآورد وبعد از اينكه سوار شديم به سمت درمونگاه راه افتاد توي راه سرمو تكيه دادم
به پشتي ماشين و سكوت كردم حال خوبي نداشتم خوشبختانه مجدم عقلش رسيد و حرفي نزد موقعي كه رسيديم مهربون دست
كشيد رو لپم كه آروم دستشو كنار زدم بعدم با خنده گفت :
- اگه از آمپول ميترسي ميخواي منم باهات بيام دستتو بگيرم بهت روحيه بدم؟
يه نگاه بهش انداختم بعدم گفتم :
- مجد؟؟؟؟
- جااانم ؟؟
- ببند!!!!!!
غش غش خنديد و گفت :
- بپر پايين شيطون بپر ...
موقع ورود به درمونگاه آروم زير گوشم گفت :
- خوب جولوناتو بده خوب شي ديگه از اين شروين مهربون خبري نيست.. چون من از باخت متنفرم!!!!
حرفي نزدم ولي پيش خودم گفتم ميشناسمت چه اعجوبه اي هستي !!!!!!
لعنتي پرستاره چه آمپولي زد...نميتونستم درست راه برم ولي از ترس اينكه مجد دستك دنبك كنه و دري وري بگه سعي كردم
عادي راه برم .. وقتي از اتاق اومدم بيرون اومد سمتم و گفت :
- ادبت كرد خانوم پرستار؟
خيلي جدي گفتم :
- شما حرف نزني كسي نميگه لاليا...!!!!
خنديد ولي ديگه چيزي نگفت تا رسيديم خونه ... نزديكا 7.5 بود ... موقعي كه رسيديم دم در آروم گفت :
- كيانا ؟
- - بله
- بهتري؟
- آره ..
دستشو گذاشت رو پيشونيم ...
- تب نداري جوجو..
سرمو تكون دادم با كليد خودش در رو باز كرد منتظر شدم بياد تو كه گفت :
- واست سوپ پختم .. دستپختم خوب نيست ولي از هيچي بهتره.. بخور كاري داشتيم زنگ بزن من بيدارم ..
پيش خودم گفتم ... خدارو شكر باز شعورش ميرسه شبو اينجا اطراق نكنه ..
بعد از تشكر در رو بستم ومانتومو در آوردمو انداختم همونجا رو كاناپه و رفتم آشپزخونه خيلي گرسنه بودم واسه ي همين يه
كاسه از سوپش ريختم و وجداني مزش عالي بود .. وقتي خوردم يكم جون گرفتم و بعد ازينكه ظرفمو شستم رفتم سمت اتاق
خواب بهترين كار اين بود استراحت كنم .. تا اومدم بخوابم تلفن زنگ خورد برداشتم مجد گفت :
- چطوري؟
- خوبم ..
- ببين توي كيسه ي دواهات آموكسي سيلينه 8 ساعت يه باره اونجوري كه خودت ساعتاشو راحتي بخور ... شام خوردي؟ خوب
بود؟
- ممنون .. سير شدم!!!
خنديد و گفت :
- يعني خوب نبود ..
- به پاي دستپخت مامانم نميرسيد ..
- اونكه صد البته ..كيانا؟
- بله ؟
- حالت بد شد زنگ بزنيا !! باشه؟
- باشه ممنون ..
كتابخانه نودهشتيا هم سايه ي من – شايسته بانو كاربر انجمن نودهشتيا
w W w . 9 8 i A . C o m 100
- آفرين جوجو .. يه چيز ديگه تا موقعيم كه خوب نشدي نيا شركت...
بد جنس شدم و گفتم :
- ميترسين رامش جووون بگيره ازم؟؟؟
بلند خنديد و گفت :
- مثل اينكه خوب شدي باز شروع كردي!!!بعدم ادامه داد :
- آره آخه اگه مريض شه نميتونه خوب به من برسه ...
سكوت منو اينور خط كه ديد آروم گفت :
- كيانا!!! بذار تا زماني كه خوب نشدي توي صلح باشيم ..
- باشه!!!! بعدم با خنده گفتم:
- پس مراتب ارادت بنده رو به رامش جان برسونيد!!!
خنديد و گفت :
- بله چشم!!! شب عالي خوش..
- شب بخير
گوشي رو گذاشتم نميدونم چه حكمتي بود تا بهم توجه نميكرد واسش بال بال ميزدم و تا توجه ميكرد بي تفاوت ... بي جنبه
بودما!!!
ساعت 10 قرصمو خوردم تا بشه 10 شب 6 صبح و 2 بعد از ظهر... بعد از خوردن قرص خوابيدم ..
صبح با زنگ گوشيم از خواب پريدم ...فاطمه بود يكم حال و احوال كرد و عين مادرا دستور چند مدل سوپ و آش مخلوط آبميوه
كه تقريبا هيچكدومش يادم نموند و داد و بعدم شروع كرد اخبار شركت و اينكه مهندسا از دست رامش و تيمش چه خون به
جگري شدن و چي ميكشن تعريف كرد و اينكه ديروز در غياب مجد رامش نزديك بوده تو كار بايگاني و كارگزينيم دخالت
كنه... اين وسط فضوليم گل كرده بود كه ببينم مجد علت غيبتش رو تو شركت چي گفته واسه ي همين از فاطمه پرسيدم كه گفت:
- وا.. درست نميدونم ولي مثل اينكه يكي از بستگان مسنشون مريض شده و بود و چون بچه هاي طرف همه خارج بودن مجد
رفته دنبال كاراش .. البته يه ساعت پيشم رفته بيرون از شركت , رامشم داشت باز به همه ي سوراخ سنبه ها سرك ميكشيد .. در
همين حين صداي كليد انداختن و در باز شد ن در اومد آروم با فاطمه خداحافظي كردم و سريع رو تخت دراز كشيدم و خودمو
زدم بخواب ..
تو دلم گفتم راست ميگن كرم از خود درخته و... صداي باز شدن آروم در اومد و بوي ادكلن مجد تو اتاقم پيچيد ... آروم نشست
كنار تختم و موهامو از روي گونم كنار زد .. و يواش صدام كرد ..
- كيانا جان ؟؟؟.... خانوم ؟؟؟؟ نميخواي پاشي؟
مخصوصا عكس العملي نشون ندادم ... آروم دستشو گذاشت رو پيشونيم و ديد تب ندارم نفس راحتي كشيد و از رو ي تخت پاشد
با صداي در فكر كردم رفته و تو جام خنديدم و نيم خيز شدم كه ديدم رو صندلي ميز توالتم نشسته و داره با شيطنت منو نگاه
ميكنه .. وقتي چشماي گرد شدمو ديد بلند زد زير خنده و گفت :
- واقعا فكر ميكني بعد از 32 سال سن نميفهمم كي واقعا خوابه كي بيدار چشمات پرت پرت ميكرد گلابي!!!
منم براي اولين بار خنديدم و ناخودآگاه گفتم :
- وقتي بچه بودم بابا محسنم هم هميشه ميفهميد خواب نيستم ..
با مهربوني گفت :
- يعني الان ميخواي بگي بزرگ شدي؟؟؟!!!
هيچي نگفتم , سكوتمو كه ديد گفت پاشو دست و روتو بشور منم واست يه آب ميوه بگيرم بخور بريم آمپولتو بزني .. بدو كه بايد
برم شركت تا رامش بچه هارو فراري نداده ..
غش غش خنديدم .. كه گفت :
- مثل اينكه خبر داشتي ..
- آره پيش پاي شما با فاطمه حرف ميزدم ...
كلافه دست كرد تو موهاش و گفت ..
- اخلاقه كاريش خوب نيست وگرنه...
بقيه ي حرفشو خورد ..تو دلم گفتم وگرنه تو خلوت ... اه!!!! مردشور!!!نخواستم به چيزي فكر كنم مجدم بدون حرف ديگه اي
رفت پايين دست رومو شستم مسواك زدو موهامو شونه كردم و جمع كردم بالا سرم و يه كاپشن گرمكن آبي آسماني تنم كردم و
مرتب رفتم پايين !!
موقعي كه منو ديد خنديد و گفت :
- واسه خانوم پرستاره تيپ زدي آمپولتو يواش بزنه؟؟؟
خنديدم و عين بچه ها لبامو و جمع كردم و سر تكون دادم ...
گفت :
- نه مثل اينكه حالت خوبه!!! از فردا مياي سر كار من دلم براي بازيمون تنگ شده!!!
اخمي كردم و گفتم :
- ا مروز چهارشنبست فردام نيام ديگه نميدوني چقدر از درسام عقبم...!!!!
گفت :
- بسوزه پدر اين دل با رحم ومروت .. فردام نيا ولي از شنبه سر ساعتي كه بايد باشي شركتي!!! كاراي بخشتون خيلي زياده!!!
سري تكون دادم و ليوان آب پرتقال رو ازش گرفتم و خوردم !!
توي راه درمونگاه بوديم كه همراهش زنگ خورد گوشيو برداشت
- الو
... -
- مرسي باز چي شده ...
.... -
- باشه تا يك ساعت ديگه شركتم ...
.... -
- باشه تو خودتو ناراحت نكن عزيز!!
.. -
- فعلا!!
از حرفاش حدس زدم با رامشه ولي بروم نياوردم قطع كه كرد روشو كرد سمت منو با يه لحن كلافه اي گفت :
- رامش بود!
- بله .. .
- آمپولتو زدي بردمت خونه ميرم شركت .. اگه حالت بد اينا شد به گوشيم زنگ بزن !! شمارشو داري؟
- نه!!
- من كه بهت پيام زده بودم باهاش!!
- بله ولي پاك كردم!!!
متعجب شده بود بدون پيش خودش فكر كده بود پيام كه زده با هيكل افتادم رو شماره و چه بسا از حفظم بودمش!!!
گوشيمو از دستم گرفت و شمارشو زد توش وبعدم ذخيرش كرد!!!
موقع برگشتن بر خلاف اين چند بار اخير تند تر ميرفت و من تا حدودي چسبيده بودم به صندلي وقتي رسيديم خواستم پياده شم
.. آروم دستمو گرفت و گفت :
- ببخش تند رفتم نگران شركتم!!!!
سرمو تكون دادم كه گفت :
- كاري داشتي زنگ بزنيا.. بي تعارف ..
- باشه ... از ماشين پياده شدم وايساد تا برم تو بعد از اينكه در رو بستم صداي كشيده شدن لاستيك ها روي آسفالت .. خبر از
رفتن شو ميداد...
فصل دهم :
تقريبا دو هفته از اون روزي كه من مريض شدم گذشت توي اون دو هفته اونقدر همه مشغول بوديم و هر كي به نوعي داشت با
خواسته هاي نا معقول شركت ايران پايا سر و كله ميزد كه تقريبا نه من به پرو پاي مجد مي پيچيدم نه اون در واقع به نوعي اون
اگه از پس رامش بر ميومد كلاهشو بايد مي انداخت هوا و ديگه وقتي واسه ي من نميموند ..
از طرفي منم علاوه بر كاراي شركت و دانشگاه ميان ترما مم شروع و شده بود اونقدر ذهنم درگير بود و كار ريخته بود سرم كه
3 صبح بيدار - فرصتي براي رويا بافي و خيال پردازي و نقشه كشي نداشتم ... البته ناگفته نماند چون گاه گداري مجبور ميشدم تا 2
باشم از رفت و آمد هاي رامش به خونه ي مجد كه اقلا هفته اي دو سه بار بود بي خبر نبودم ...
يه هفته اي به دادن متمم طرح تكميلي پارت اول پروژه مونده بود كه نقشه هاش براي محاسبه اومد بخش ما... فاطمه استرس
داشت و مدام مي گفت :
- بچه ها با نهايت دقت كار كنيد اين با همه ي كارهايي كه تا الان داشتيم فرق ميكنه ...
ماهم نهايت دقتمون رو روي كار گذاشتيم اما هنوزم من دستم كند بود البته لازم به توضيح كلا هم وسواس زيادي به خرج ميدادم
طرفاي ساعت 5 بود كه كار بچه ها يكي يكي تموم شد فاطمه اومد بالاي سرم و گفت :
- واي كيانا تو هنوز كارت مونده ؟؟؟؟
- آره ميمونم تا تمومش كنم ..
- كيانا جون تمو كني بريا ... وگرنه من بايد جواب مجد رو بدم .. ميدوني كه كارام سنگين ميشه اخلاقياتش بهم ميريزه ..
سري تكون داد و گفتم :
- نگران نباش شما برين من تمومش ميكنم ...
فاطمه با گفتن : موفق باشي با بچه هاي ديگه راهي شدن و رفتن ..
توي محاسباتم يه قسمت بود كه هر چي محاسبه ميكردم با عدداي ديگه جور در نميومد يعني به نظرم به طور كل اشكال از طرح
اصلي مهندسي بود كه نقشه رو كشيده .. پايين صفحه رو نگاه كردم اما متاسفانه اسم طراح اون قسمت نبود ..
رفتم روبروي تخته سفيدم وايسادم شروع كردم طرح خودمو مطابق با ساير قسمت ها كشيدم و محاسبتشم زير ش نوشتم ...
بنظرم اين خيلي بهتر و دقيق تر بود ... منتهي نميدونستم بايد چجوري اين طرحمو ارائه بدم تصميم گرفتم يه سر اتاق مهندسي
بزنم .. وقتي رفتم هيچكس توي اتاق نبود مندسين مهمان ايران پايام رفته بودن ... رفتم ببينم اگه مجد باشه با اون لااقل يه
مشورتي بكنم در اتاقشو زدم كه ديدم صدايي نيومد آروم در رو باز كردم ديدم سرش رو ميزه فكر كردم خوابه واسه ي همين
اومدم از اتاق برم بيرون كه گفت :
- كاري داشتي؟
- مزاحمتون شدم!
چشماشو از نور ريز كرده وبود وگفت :
- نه مزاحم نبودي بگو كارتو ..
- ميشه چند لحظه بياين اتاقم .. احساس ميكنم يكي از نقشه ها يه مشكل غير قابل اغماض داره ..
اصلا فكر نميكردم اينقدر تحويلم بگيره خيلي جدي گفت :
- حتما ... بريم فقط بهتر نبود اول با مهندس طرح صحبت كني ..
- خواستم اما زير طرح اسمي نبود ..
ابروشو داد بالا و در رو باز كرد و گفت :
- بفرماييد ..
تمام مدتي كه من و واسش ايرادات رو گفتم و طرح پيشنهادي خودمو براش توضيح دادم سكوت كرده بود و به دقت گوش ميداد
..
حرفام كه تموم شد ... ديدم هنوز ساكته و داشت نقشه ي روي ميز رو بررسي ميكرد ... يه نگاه به طرح من انداخت و گفت :
- ميتوني تا شب پلان كاملشو بكشي؟؟؟؟؟!!! منم ميمونم شركت يكم كاراي عقب افتاده دارم ..
تعجب كردم :
- يعني طرح من مورد تاييده ؟
مهربون نگام كرد و گفت :
- بله خانوم مهندس..
اين اولين بار بود با لحن جدي و خوب منو مهندس خطاب ميكرد يه حس خوبي بهم دست داد و منم با يه لبخند گفتم :
- پس از همين الان شروع ميكنم..
سري تكون داد و از اتاق بيرون رفت
ساعت 6 بود شروع كردم و طرفاي ساعت 8 بود كه در اتاقم زده شد و مجد با دو تا ظرف غذا اومد تو و گفت :
- در چه حالي؟
- يه نيم ساعت سه ربع ديگه كار داره فكر كنم ...
- پس بيا شامتو بخور مريض نشي..
از اونجايي كه خيلي گشنم بود قبول كردم و رفتيم توي آشپزخونه و مشغول شديم .. تا حالا غذا خوردنشو نديده بودم و واسم
جالب بود خيلي تميز و آروم ميخورد و لقمه هاي كوچك بر ميداشت در حين غذا خوردن ازم پرسيد:
- كيانا ايراد ديگه اي پيدا نكردي نقشه ها رو خوب بررسي كن يه هفته بيشتر وقت نيست .. بعدم انگار با خودش حرف ميزنه
گفت :
- اين هفته تموم بشه اين نقشه ها تاييد شه من يه نفس راحتي مي كشم!!!
غذامو كه خوردم رو كردم بهش و گفتم :
- -من برم سر كارم راستشو بگم يه ذوقي دارم!!!!
خنده اي كرد و سرشو تكون داد ...
تقريبا سه ربع بعد كه كارم تموم شد و با شوق دستمو زدم بهم خيلي خوب شده بود همون موقع در زد و وارد شد ..گفتم :
- تموم شد!!!!!
4 دقيقه اي بي - بدون حرف اومد بالاي سرم دستاشو حائل ميز نقشه كشي كرد و شروع كرد با دقت بررسي كردن كارم .. يه 3
هيچ حرفي گذشت و سرشو آورد بالا وگفت :
- ميخواي بدوني مهندسي كه ازش ايراد گرفتي كي بود؟؟؟!!!
با ذوق گفتم :
- آره ...كي بود ..
خنده ي تلخي كرد وگفت :
- توي اين شركت فقط زير طرح هاي رئيس شركت اسمي نوشته نميشه ..
اول نفهميدم منظورشو ولي بعد از چند ثانيه دوزاريم افتاد ... آب دهنم رو قورت دادم وگفتم :
- من ...نمي..
انگشتشو گذاشت رو لبم و گفت :
- هيييسس!! خوشحالم تو فهميدي ... فقط بايد يه قول كوچيك بدي ... اونم به كسي نگي..
سرمو به نشونه ي موافقت تكون دادم ولي ته دلم يه ذوقي داشتم كه نگو ازينكه ازش ايراد گرفتم ..گويا اين ذوق زائد الوصف از
صورتم معلوم بود چون گفت :
- حالا از خوشحالي نتركي ...
با اين حرفش نتونستم خودمو كنتر كنم زم زير خنده كه اومد سمتم وآروم انگشتشو كشيد رو چال گونم ...نميدونم تو نگاش چي
بود كه خندمو خوردم ...آروم گفت :
- ميدوني تا اين وقت شب نبايد يه موش پيش يه گربه ي گرسنه بمونه ... اونم موشي كه اينقدر موشه!!!
مهربون خنديد و ادامه داد :
- كيانا باورم نميشه تو جوجه مهندس فقط متوجه ايرادم شدي ..ميدوني اين نقشرو همه ي مهندسا بررسي كرده بودن ؟؟؟
سرمو به نشانه ي نه تكون دادم كه گفت :
- خوشحالم از اينكه احساسي استخدامت كردم پشيمون نشدم .. الانم زودي برو تو پاركينگ تا من بيام بريم خونه!! زود تا
مجبور نشدم كثيف بازي كنم ..
- حرفش خيلي جدي بود و اسه ي همين سري كيفمو برداشتم از در زدم بيرون ...همين كه رسيدم دم در شركت .. رامش از در
اومد تو و با نگاه پر از سوال و غير دوستانه اي گفت :
- اين وقت شب اينجا چي كار ميكني ؟؟؟؟؟!!!
تا اومدم جواب بدم مجد با لحن عصبي گفت :
- من گفتم يكي از بخش محاسبات بمونه هيچكدوم حاضر نشدن جز خانوم مشفق..
رامش با لحن بدي گفت :
- آخه واسه هيچكدومشون قد اين خانوم صرف نداشت كه بمونن!!!!
عصبي شدم گفتم :
- اون مدل صرفارو كه شما خوب بلدي چرتكش رو بندازي!!!!
رامش عصبي اومد سمتم و گفت :
- زبونتو بكن تو حلقت وگرنه ميندازمت ازينجا بيرونا ....
با اين حرف مجد اومد سمت رامش و گفت :
- چه خبرته عزيزم .. به خانوم مشفق چيكار داري ايشون لطف كردن تا الان موندن!!
رامش در حاليكه تابلو خودش رو لوس ميكرد گفت :
- شروين ديدي كه اين دختره ي عقده اي چشم ديدن منو نداره ...
مجد در حاليكه نگاش به من بود زير گوش رامش گفت :
- عزيزم همه به تو و معلومات تو حسوديشون ميشه يه مدير خوب كه نبايد اينجوري سر هيچي از كوره در بره!!!
بغض بدي چنگ انداخت به گلوم .... پوزخندي زدم و گفتم :
- آره واقعا!!! نيست هاروارد مدرك گرفتن!!!
رامش دوباره عصبي برگشت سمت من اما تا اومد حرفي بزنه مجد عصبي گفت :
- خانوم مشفق زيادي بهتون ميدون دادم ... بريد بيرون تا توبيخ كتبي نشديد!!!!!
نگاه پر از نفرتي به هردوشون انداختم و زير لب جوري كه مطمئن بودم مجد ميشنوه گفتم :
- خلايق هر چه لايق!!!!
ساعت 10 شب بود هوام سوز بدي داشت ..از در ساختمون زدم بيرون شماره ي آژانسم نداشتم بغضم گرفته بود تا ميومدم يكم
به مجد اميدوارم شم ...اون روي پليدشو به نمايش ميذاشت كثافت تو تخم چشماي من نگاه كرد و گفت ...حسودي... هه!!!
تا آژانس حدود يه ربع پياده بود .. از سرما نوك انگشتام گز گز ميرفت .. از همه بد تر قلبم بود كه انگار يكي چنگ انداخته بود
بهش ... توي همين فكرا بودم كه با بوق يه ماشين به خودم اومدم .. ديدم مجد پشت فرمون و داره بوق ميزنه .. با ديدنش شيشرو
داد پايين و گفت :
- كيانا سوار شو دختر يخ زدي ...
عصباني نگاش كردم و بي توجه بهش راهمو ادامه دادم پا به پام ميومد و ميخواست مجابم كنه كه سوار شم كه يه لحظه برگشتم
عقب و ديدم ماشين نيروي انتظامي از پشت داره مياد ..روسريمو يكم كشيدم جلو و مثلا رفتم سمت ماشين مجد ولي به محض
اينكه مجد وايساد تا سوار شم واسه ي ماشين پليس دست تكون دادم و ماشين مجد رو نشونشون دادم اونام بلا فاصله با بلند گو
به مجد اخطار دادن كه وايسه وقتي افسر ها پليس پياده شدن يكيشون رفت سمت مجد و از ماشين پيادش كرد و اون يكي ازم
پرسيد چي شده در كمال خونسردي گفتم :
- اين آقا الان 5 دقيقست مزاحمه منه ...و پا به پام داره مياد ...
كارد ميزدي خون مجد در نميومد .. از نگاش آتيش ميباريد و با چشماش ميخواست خفم كنه ..
مامور پليس ازم پرسيد كه شما چرا اين وقته شب اينجا هستيد كه گفتم :
- من داشتم ميرفتم آژانس سر خيابون ماشين بگيرم چون شمارشو گم كرده بودم كه اين آقا مزاحمت ايجاد كرد ..
- افسر آروم بدون اينك مجد بشنوه گفت :
- شما شكايتي داريد ..
نگاهي به مجد كه داشت با عصبانيت به اون يكي مامور جواب پس ميداد انداختم و در حالي كه دلم غنج ميرفت از خوشحالي
گفتم :
- نه شكايتي ندارم ولي بدم نمياد يه گوشمالي حسابي به اين افراد بدين مامور با تكون سر منظورمو فهميد و گفت :
- - شما ميتونيد بريد ...بقيه اش رو بسپريد به من ..
ازشون تشكر كردم با خوشحالي راهي شدم!!!
اونشب تا برسم خونه كلي با خودم خنديدم ... انگار خدام جواب دل سوختمو داده بود و اون ماشين پليس رو سبز كرده بود ...مدام
قيافه ي مجد با اون تيپ و كب كبه و دب دبش ميومد جلوي صورتم و ناخودآگاه ريز ريز ميخنديدم ... فكر كنم راننده آژانسم
شك كرد به سلامت عقلم..
ساعت نزديكاي 11 بود رسيدم خونه و يه راست رفتم تو اتاقم داشتم لباس خوابمو كه يه بلوز ساتن ركابي آسماني با يه شلوار
همرنگش بود رو ميپوشيدم احساس كردم يه صدايي از پايين اومد ..ولي بعد كه گوش دادم چيزي نشنيدم ..پيش خودم گفتم
لابد باز توهم زدم ...رفتم دستشويي مسواكمو زدم و برگشتم تو اتاق .... جلوي ميز توالتم وايستاده بودم تا كرم بزنم به صورتم
كه توي آينه با ديدن مجد كه تكيه داده بود به در اتاقم ميخكوب شدم اول فكر كردم خيالاتي شدم برگشتم ديدم نه ... اونجا
ايساده و با نگاهي كه از توش آتيش ميباريد زل زده بود به من ... نفسام به شماره افتاد.... در اتاق رو بست و اومد سمتم و من
ناخودآگاه چند تا قدم به عقب برداشتم ...تا اينكه خوردم به ميز ...مجد در حاليكه موهاش بهم ريخته بود و داشت دندوناشو بهم
فشار ميداد از عصبانيت.. آروم آروم نزديكم شدو گفت :
- اين چه كاري بود كه كردي ؟؟؟؟؟!!!
سعي كردم خودمو نبازم و گفتم :
- تو اينجا چيكار ميكني؟؟؟ مگه ...
فرياد زد :
- خفه شو!!! بهت ميگم اين چه غلطي بود كردي ....؟؟؟
همزمان با فريادش موهامو تو چنگش گرفت و سرمو درست روبروي صورتش قرار داد و گفت :
- قرارمون اين بود بازيه كثف نكنيم درسته ؟؟؟؟ زير قولت زدي كوچولو!!!...پس حالا نوبت منه ..بدون خودت خواستي خانوم
موشه بعدم با دست آزادش شروع كرد سر شونه هامو لمس كردم ... از درد موهام كه كشيده ميشد نفسم بالا نميومد ... بغض
كردم ...تنها صدايي كه از گلوم در اومد يه نه نا مفهوم بود ...
- صورتشو به صورتم نزديك كرد و گفت :
- نه چي؟؟؟ هان ؟؟؟ بگو... بگو تا همينجا يه كاري نكردم كه مجبور شي تا آخر عمر دنبالم بيفتي...
بغضم تركيد با صداي لرزون گفتم :
- تورو خدا ولم كن ...
موهامو ول كرد و دستشو به شونم گرفت و هولم داد وچسبوندتم به ديوار و خنده ي عصبي كرد و داد زد :
- حالا مونده خال قزي ...فهميدي؟؟؟ حالا مونده!!!
و شروع كرد به باز كردن دكمه هاي بلوزش ..
گريم تبديل به هق هق شد ...بعد از باز كردن دكمه هاش دستشو حائل ديوار كرد و خيمه زد روم اومد بياد جلو تا لبامو ببوسه كه
دست آزادمو حائل كردم به سينشو با هق هق گفتم :
- تورو خدا ... تورو خدا ولم كن ...
- عصبي داد زد :
- ولت كنم كه پروتر شي؟؟ اره ..ميخواستي آبرومو ببري كه چي بشه؟؟؟
تنشو روي دستم كه حائل بود فشار داد ... تنش عين كوره بود و قلبش زير دستم محكم ميكوبيد به سينش ...
اون يكي دستشو از شونم سر داد و از زير بلوزم حلقه كرد دور كمرم و منو كشيد سمت خودش كه طاقت نياوردم ميون هق هق
داد زدم :
- شروين توروخدا ..به قرآن من منظوري نداشتم .... توام اذيتم كردي .... شروين بس كن ... شروين به جون مامان نوشينم
منظوري نداشتم ...
احساس كردم دستش شل شد ...
يه لحظه چشمم افتاد تو چشماش نگاش ديگه اون كينه و عصبانيت توش نبود ...
چند ثانيه اي بهم زل زد و بعد يهو دستاشو ول كرد و يه قدم رفت عقب ...سينه ي مردونش بالا و پايين ميرفت و روي پيشونيش
عرق نشسته بود .. .ديگه توان نداشتم ..نشستم رو زمين و شروع كردم زار زار گريه كردن ... تمام تنم ميلرزيد .. يه لحظه
احساس كردم دستي كشيد رو موهام ... عصبي دستشو پس زدم و گفتم :
- گمشو بيرون .... زورت از همه ي عالم و آدم فقط به من رسيده آره ؟؟؟ اين همه عروسك دورتن ... دست از سرم بردار..
فهميدي ..
انگشتشو به نشونه ي تهديد تكون داد و گفت :
- اينكارو كردم تا بدوني با كي طرفي .. از فكر عوض كردن قفل درم بيا بيرون چون درو ميشكونم و كلا اپن ميشي!!!!!
از اينكه فكرمو خونده بود گريم شدت بيشتري گرفت و در حالي كه صدام يارا نداشت ولي با همه ي توانم داد زدم :
- عقده اي ... تو مشكل داري .. تو... تو.... تعادل روحي نداري..
پوزخندي زد و از در اتاق رفت بيرون ....موقعي به خودم اومد كه صداي در پايين خونرو لرزوند ..
با بدبختي خودمو كشيدم رو تخت و اونقدر به حال خودم اشك ريختم تا خواب رفتم ....
صبح روز بعد طرفاي 10 از خواب پريدم ...يادم افتاد كه دانشگاه دارم سريع از جام بلند شدم ... با ديدن خودم تو آينه وحشت
كردم چشمام ورم كرده بود و سر شونم كبود شده بود ...نميدونم چرا با يادآوري شب قبل دوباره بغض كردم ..... بايد تلافي
ميكردم ... حس انتقام تو بند بند وجودم رخنه كرده بود .. نميدونم تو وجود آدميزاد چيه كه مثل يك اينرسي در مقابل كلمه هاي
دستوري عمل ميكنه .... اين اينرسي تو وجود من در مقابل مجد به اوج خودش ميرسيد براي همين يه حسي از درون دستور به
سركشي ميداد ...
براي مبارزه بايد يه دژ مستحكم واسه خودم ميساختم واسه ي همين در نظرم اولين كاري كه بايد ميكردم عوض كردن قفل در
بود!!! حداقل تا درو ميشكست وقت ميشد فرار كنم ..يه جا پناه بگيرم .. كار بعديم كه ضربه ي آخر محسوب ميشد اين بود كه
براي در حفاظ آهني بگذارم ... ولي اون كار يكم وقت گير بود با اين حال ميدونستم اين روزا مجد زود تر از ساعت 8 نمياد .. بايد
زود دست بكار ميشدم .. ...حاضر شدم و بعد از اينكه از بانكي كه توش حساب داشتم پول برداشتم يه پرس غذا از تهيه ي غذايي
كه همون نزديكي بود خريدم ساعت حول و حوش 12 بود كه با يه قفل ساز برگشتم خونه مادامي كه توپي در داشت عوض ميشد
راهنماي همشهري كه سر راه خريده بودم باز كردم با اولين شماره كه از پيش شمارش نشون ميداد همين اطرافه و يكي ازين
شركتهايي بود كه كارشون نصب حفاظه تماس گرفتم ... براي ساعت 2 قرار گذاشت كه كاگراشو بفرسته براي انجام كار ... و
4 ساعت طول ميكشيد... وبا احتساب بد قولي و استراحت و زمان هاي پرت حدودا تا ساعت 7 - اونجوري كه گفت حدود 3
كارشون تموم ميشد ..
بعد از حساب كردن پول قفل ساز و گرفتن كليد هاي جديد در رو قفل كردم و نهارمو خوردم .. بي خيال شركت رفتنم شدم
....ترجيح دادم زنگم نزنم!!!فقط به فاطمه يه پيام زدم و گفتم كه كلاسم طول ميكشه تا 5 و نميتونم بيام ...
ساعت تقريبا 2:15 بود كه نصابا اومدن و مشغول شدن ساعت 4 شمس زنگ زد به موبايلم و گفت كه مجد سراغمو گرفته و وقتي
ديده نيومدم عصبي شده و گفته پي گير شه ..منم خيلي عادي در جواب شمس گفتم كلاسم تا 5 طول ميكشه و ديگه بعدشم
ديره بيام يه جور خودش جواب مجد رو بده!!!
بر خلاف انتظارم كار نصابا طول كشيد و ساعت نزديكاه 8 بود و هنوز يكم ديگه از كارشون مونده بود خدا خدا ميكردم مجد
ديرتر از هميشه بياد ولي متاسفانه 8:10 دقيقه بود كه صداي ماشينش اومد ..احساس كردم رنگم پريد ولي واسه ي اينكه صحنه
ي ديدني چهرشو وقتي با حفاظ روبرو ميشه از دست ندم توي راهرو وايسادم ... تا مثلا نشون بدم كه دارم به كار عزيزان كارگر
شخصا!!! نظارت ميكنم ...با صداي پاهاش ضربان قلب منم شدت گرفت .. وقتي از پاگرد پله ها پيچيد براي چند ثانيه شوكه به در
آپارتمان من خيره شد و بعدم سعي كرد به خودش بياد بدون توجه به من رفت سمت آپارتمانشو داخل شد!!
بالاخره طرفاي 9 كار تموم شد براي حساب كتاب مجبور شدم تا دم در خونه باهاشون برم بعد از كلي چونه قيمت نه چندان
معقولي رو بابت حق الزحمه و نصب ازم گرفتن...
وقتي كه برگشم بالا .. ديدم مجد به چهارچوب در آپارتمانش تكيه داده و با يه پوزخند داره منو نگاه ميكنه بهش توجهي نكردم
و رفتم سمت آپارتمانم كه بلند گفت :
- من اگه بخوام يه كاري رو بكنم از ديوار چينم شده رد ميشم!!!
جواب ندادم .. ولي جلوي چشمش نردرو كشيدم و قفل زدم و در حالي كه داشت از عصبانيت چشماش ميزد بيرون درو محكم
بستم و قفل كردم!!!
فررداي انروز باحس بهتري از خواب پاشدم… حس امنيت ... حس قدرت .. بعد از صبحانه خوردن يه مانتو شلوار مشكي از تو
كمد برداشتم و يه كاپشن قرمز كه سر كلاهش خز داشت رو روش پوشيدم و يه شال قرمز و مشكيم سرم و كردم و اون ماتيك
قرمزه كه ميدونم مجد خيلي!! دوستش داشت رو هم زدم و با ريمل مشكيم حسابي مژه هامو حالت دادم!!! با ديدن خودم تو آينه
حسابي كيف كردم ... و با خنده گفتم :
- ايييييييييييييينه!!!!!!
بازم بي خيال مال دنيا شدم و ترجيح دادم تا براي جلوگيري از برخورد مجدد با مجد با آژانس برم واسه ي هيمن بلافاصله تماس
گرفتم و بعد از يه ربع ماشين اومد راس 8 بود كه رسيدم شركت شمس با ديدن متعجب نگام كرد و براي اولين بار گفت :
- چه خوشگل شدي مشفق!!!
خنده ي مهربوني بهش كردم و گفتم :
- مرسي لطف داري..
طبق معمول كه عينه كش زود به حالت اوليه بر ميگشت سري تكون داد ومشغول كارش شد! منم كارتمو زدمو رفتم سمت اتاقم
..توي پيچ اول راهرو .. بي هوا سينه به سينه ي يه آقا شدم كه باعث شد تمام كاغذهايي كه دستش بود بريزه روي زمين ..
معذرت خواهي كردم و دستپاچه نشستم و كمك كردم تا كاغذ ارو جمع كنيم ...
سر كاغذ آخر دوتايي همزمان دستمون رفت به كاغذ كه باعث شد براي يه لحظه نگاهم با يه جفت چشم ماشي رنگ تلاقي پيدا
28- كرد .. بلند شدم و درحاليكه كاغذهارو تحويلش ميدادم نگاهي بهش انداختم .. و معذرت خواهي كردم يه پسر تقريبا 27
ساله بود .. باپوست تيره و چشماي ماشي خوشرنگ و موهاي خرمايي و قد نسبتا بلند و هيكل ورزيده و ... يه كت قهوه اي
پوشيده بود با يه شلوار جين و پليور سرمه اي و در كل خوشتيپ بود ..
لبخندي زد و گفت :
- تقصير منم بود .. راستش منم اصلا حواسم نبود ..
- بهر حال عذر ميخوام
ميخواستم برم كه دوباره پرسيد :
- شما مال اين شركتين ؟
- بله ..
- من پوريا راد .. از مهندساي هاي ايران پايا هستم
- خوشبختم مشفق هستم .. بخش محاسبه
لبخندي زد و گفت :
- خوشحال شدم از آشناييتون خانوم مهندس!
سري تكون دادم و خواستم از كنارش رد شم كه خز كاپشنم گير كرد به دكمه ي كتش تقلا كردم كه درآد كه خنديد و گفت :
- چند لحظه آروم باشيد خانوم مشفق الان آزادش ميكنم ..
- توي همين حين صداي سرفه و بعدم سلام كردن دستپاچه ي راد باعث شد رومو بكنم اونور كه با ديدن چشماي به خون
نشسته ي مجد .. سلام آرومي دادم!!!
مجد با صدايي كه از عصبانيت دورگه شد بود گفت :
- اينجا چه خبره ؟
تا اومدم حرف بزنم راد گفت :
- خزه كلاهه خانوم مشفق به دكمه ي ... آهان .. آزاد شد ... بعدم اشاره كرد به كتش منم كامل برگشتم سمت مجد و بعد ازينكه
با يه پوزخند زير پوستي به مجد نگاه كردم ..رو كردم سمت راد . مخصوصا با غلظت بيش از حد گفتم :
- خيلي لطف كرديد آقاي راد!!ممنونم! بعدم با گفتن با اجازه رفتم سمت اتاقم!!!!
حس خوبي داشتم ... يه گرماي مطبوعي از ديدن قيافه ي عصبي مجد تو وجودم نشست... در حاليكه هنوز سنگيني نگاهشو
احساس ميكردم وارد اتاق شدم... بعد از سلام و احوالپرسي با روحيه ي مضاعفي مشغول كار شدم... اونقدر كارا زياد بود كه
نميتونستيم حتي سر بلند كنيم .. تا اينكه يهو با صداي آتوسا همه بخودمون اومديم ...
- وااااايي؟؟؟؟ كيانا؟؟؟ اسمتو زير اين طرح چي كار ميكنه؟؟؟
متعجب نگاش كردم كه طرحو رو ميزش گذاشت و گفت :
- خوب بيا ببين !!!
از جام پاشدم و رفتم سمت ميزش...طرح خودم بود كه پريشبش كشيده بودم براي محاسبه ي مجدد اومده بود بخش ما!!! به
آتوسا كه منتظر جواب بود نگاهي كردم و بعدم داستان رو براشون البته!! با سانسور!!! تعريف كردم .. بعد از اينكه حرفم تموم شد
فاطمه نگاهي بهم كرد و گفت :
- عجيبه!! باورم نميشه مجد چنين كاري كرده باشه!!!
آتوسا و سحرم سرشونو به نشانه ي مثبت تكون داد و آتوسا ادامه داد :
- يه دفعه من از يكي از نقشه هاي بي نام كه در واقع مال خودشه يه ايراد كوچولو گرفتم بچه ها شاهدن باهام چه كرد!!!
تعجب كرده بودم ... يعني واقعا مجد اينقدر انتقاد ناپذير بود؟؟؟ پس چرا حرف منو بي هيچ برو برگردي قبول كرد تازه اسمم
آورد زير نقشه؟؟!!!
تمام مدت روز تا زمان ناهار فكرم حول حوش اين موضوع ميچرخيد و آخرم به اين نتيجه رسيدم حتما محاسبات طرح جايگزينم
منطقي و بدون اشكال بوده..
موقع ناهار مطابق هروز همه قابلمه به دست رفتيم سمت آشپزخونه .. موقعي كه رسيديم راد و دوتا آقاي ديگه از شركت ايران
پايام سر ميز بودن ..راد با ديدن من ازجاش بلند شد و مجدد سلام و احوال پرسي كرد و بعدم قبل از اينكه ما غذامون رو شروع
كنيم خودش و همكاراش از آشپزخونه رفتن بيرون .. تا رفت فاطمه كه اصولا آدم تيزي بود با لحن بامزه اي گفت :
- به به !!! اين آقا كي باشن ..
- هيچي بابا امروز سر پيچ راهرو با هم متصادف شديم و يه سلام عليكي كرديم!! همين!!
- خوشتيپه ها كيانا!!! مهندسم كه هست!!!
- مباركه مامانش باشه!!
آتوسا خنديد وگفت :
- راست ميگه فاطمه, از دستش نده!!! بالاخره ما دوتا پيرهن از تو بيشتر پاره كرديم!!!
فاطمه در ادامه ي حرف آتوسا گفت :
- ما با همين يه نگاه بود بل گرفتيم چسبيديم به شوهرامون عينهو سريش اونام ديگه مجبور شدن ..
بعدم زد زير خنده كه آتوسا گفت :
- وااا!!! فاطمه دلشونم بخواد!!!!!!
همه خنديديم و مشغول شديم ... بعد از غذا بلافاصله برگشتيم سر كارامون معمولا هفته هايي كه آخرش تحويل داشتيم كارا
بقدري زياد بود كه وقت سر خاروندنم نداشتيم !!! ساعت طرفاي 4 بود كه فاطمه اومد بالاي سرم و گفت :
- ببين كيانايي من كارم مونده ولي بايد حتما برم وقت دكتر دارم!!! تو ميتوني در حقم خواهري كني؟؟؟
خنديدم و گفتم :
- زبون نريز !!!!! چقدر هست؟؟؟
- به جون كيانا 1 ساعت بيشتر نميشه!!
نميدونم چرا اينقدر فاطمه به دلم نشسته بود خنديدم و گفتم :
- پدر مرام بسوزه برو خيالت راحت ...
گونمو بوسيد و گفت :
- برام دعا كن كيانا!!!!
نگاش نگران بود!!! نمي دونم چي شده بود!!! سرمو تكوون دادم و گونشو بوسيدم و گفتم :
- هر چي هست توكل به خدا...
دوباره تشكر كرد و رفت . نزديكاي 5 آتوسا و سحرم آماده شدن واسه رفتن و باز من فقط عين اين شاگرد تنبلا موندم كاراي
فاطمه خيلي نبود واسه ي همين 45 دقيقه بيشتر طول نكشيد از اونجايي كه كلي كار واسه دانشگامم داشتم بعد از تموم شدن كارم
سريع طرح ها رو لوله كردم و بعد از اينكه تحويل بازبيني دادم كيفمو انداختم رو دوشمو از شركت زدم بيرون ... يكم بيشتر از
ساختمون شركت دور نشده بودم كه يهو ديدم يكي داره صدام ميكنه برگشتم ديدم راده ... رفتم اونور خيابون ببينم چي ميگه كه
ماشين پياده شد وگفت :
- خانوم مشفق هوا سر د شده افتخار ميديد برسونمتون ..
- نه مرسي لطف داريد ..
- تورو خدا تعارف نكنين لا اقل تا يجا كه مسيرتونه ..!!!
توي همين گير و دار تعارفات يهو چشمم افتاد اونور ديدم ماشين مجد از پاركينگ شركت پيچيد توي خيابون!!! و اومد سمت ما
...نميدونم چرا ولي يهو ..يه حس پليدي وادارم كرد كه بي مقدمه به راد گفتم :
- باشه ميام!!
و بعدم بلافاصله جلو چشم مجد كه تازه مارو ديده بود سوار ماشين راد شدم!!!
از طرفي رادم كه تعجب كرده بود كه چرا تو 1 ثانيه مني كه اينقدر سفت و سخت وايساده بودم ميگفتم نميام يهو تغيير عقيده
دادم با طمانينه راه افتاد!!!!
راد براي اينكه جو سنگين ماشين رو عوض كنه شروع كرد حرف زدن و از پروژه گفتن اما من تمام مدت حواسم به ماشين مجد
بود كه پشتمون با فاصله ي يكي دو ماشين داشت ميومد و به نوعي تعقيبمون ميكرد !! واسه ي همين سوال هاي راد با يه بله يا نه
سر سري جواب ميدادم!!!البته گاه گداريم راهنماييش ميكردم و آدرس رو بهش ميگفتم !!بالاخره حدود نيم ساعت بعد رسيديم
سر كوچمون و من بدون اينكه يه كلمه فهميده باشم كه راد چي گفته و من چي شنيدم ازش تشكر كردم وپياده شدم!!! وقتي
ماشين راد رفت از دور ماشين مجد رو ديدم!! تازه يادم افتاد كه فكر اين يه تيكه مسيرو نكردم!!!! راستش يكم ترسيدم ولي
بعدش گفتم : تو كوچه كه ديگه نميتونه غطي بكنه !!!
با كمي استرس راه افتادم سمت خونه و بر خلاف تصورم ماشين مجد از بغلم گاز داد ورفت ... با رد شدن ماشين از كنارم نفس
راحتي كشيدم .... موقعي كه رسيدم خونه ...ماشينش تو ي پاركينگ بود از پله ها رفتم بالا كه ديدم توي پاگرد نشسته ... خواستم
از بغلش رد شم كه خيلي آمرانه گفت :
- كيانا بشين!!!!!
بي تو جه بهش از پله ها رفتم بالا كه بر خلاف انتظار خيلي ملايم بازومو گرفت و برم گردوند سمت خودش و گفت :
- خواهش ميكنم!!
بي هيچ حرفي نشستم پيشش كه گفت :
- مگه بهت نگفتم دوست ندارم كسي بفهمه توي يه ساختمونيم خانوم موشه؟؟؟؟
اخم كردم و گفتم :
- من سر كوچه پياده شدم!!!
مهربون خنديد و گفت :
- ميدونم سر كوچه پياده شدي ... ولي ..حرفم اينه!! اصلا چرا سوار شدي؟؟؟
- خوب اصرار كرد منم..
- وسط حرفم پريد و گفت :
- يعني هر كي اصرار كنه ...
- عصبي نگاش كردم و گفتم :
- -نخير!!! آقاي راد همكارمه!!
آروم عين بابا ها خواست گونمو ناز كنه كه سرمو عقب كشيدم نفس عميقي كشيد . گفت :
- دوست ندارم بخاطر لج و لجبازي سوار ماشينه غريبه ها شي!!!!
- بعدم در حاليكه خز كاپشنمو با دستش لمس ميكرد گفت :
- - دوست ندارم بخاطر لج و لجبازي كاپشن قرمز بپوشي..
اومدم حرف بزنم كه انگشت گذاشت رو لبمو گفت :
- آقاي راد همكارته درست!!! ولي چند وقته ميشناسيش؟؟؟!! مني كه الان رئيسشم!! روزي 10 دفعه ميبينمش باهاش طرف
صحبت ميشم نميشناسمش!!!
با اينكه حرفاش منطقي بود ولي دلم ميخواست كلشو بكنم!!!!!با خودم بايد روراست ميبودم!! من هر كاري ميكردم تجربه اي كه
مجد داشت رو نداشتم!! ازينكه ميديم تك تك حركتامو تا حدودي ميفهمه حرصي ميشدم.. توي همين فكرا بودم كه ديدم زيادي
داره پدرانه نطق ميكنه نا خودآگاه كفتم :
- باشه!! درست .. نميشناسمش .. ولي لامصب خوب تيكه ايه!!!
يهو براي چند ثانيه با دهن باز نگام كرد و بعد در حالي كه سعي ميكرد عصبي بودن خندشو قايم كنه گفت :
- به پاي هم پير شيد فقط بپا همه مثل من نيستن تا لب چشمه برن ولي محض خاطر چشمه تشنه برگردن!!!
چپ چپ نگاش كردم كه دوباره زير گوشم گفت :
- قيافش بد نيست ... ولي مال اين حرفا نيست!!!
با عصبانيت گفتم:
- كدوم حرفا ؟؟
- حالا!!!
اومدم پاشم كه مچ دستمو گرفت و پيچوند ...
بعد م زير گوشم گفت :
- اين دفعرو ميذارم به حساب بچگيت!!!
دستمو با تقلا از تو دستش درآوردمو گفتم :
- فكر نكنم اينكه توي سن 24 سالگي دوست دارم با يكي آشنا بشم به شما ربطي داشته باشه!!!!
خيلي عادي گفت :
- ميترسم برات گرون تموم شه جوجو!!!
عصبي شدم و گفتم :
- تهديدم ميكنين؟؟؟
- نه ... هم جنساي خودمو ميشناسم!!!
تقريبا با لحن بدي گفتم :
- جنس شما كه از نامردي و كثيفي تكه!!! پس بعيد بدونم هم جنس شما وجود داشته باشه كه بخواين بشناسين!!!
بعدم نگامو از چشماش كه از زور عصبانيت ريز شده بود و رنجش بوضوح توش ديده ميشد برداشتم و رفتم سمت آپارتمانم....
فصل يازدهم :
بالاخره اون يه هفته ي كذايي تموم شد و متمم طرح هاي پارت اول مورد قبول ايران پايا و شخص حجت قرار گرفت الحقم
نگذريم كار مجد عالي بود !! هم طرح هايي كه كشيده بود فوق العاده بود همم نظارتش روي تيم دقيق و حساب شده بود ... اين
موفقيت واسه شركت نوپاي آتيه اونقدر بزرگ بود كه مجدبه مناسبتش يه جشن بزرگ بگيره!!!
اونروز طرفاي ساعت 11 بود كه شمس اومد تو اتاق به 4 نفرمون كارت دعوت داد!! بعد از رفتن شمس هركي كارته خودش كه
اسمشم روش بود رو برداشت .. مهموني پنج شنبه شب از ساعت 8 شب توي خونه ي خودمون بود!!!همچنين پنج شنبه براي كل
كاركنان تعطيل اعلام شده بود!!!
نميدونم چرا عصباني شدم يعني اصلا فكر منو نكرده بود؟؟؟!!!من يا نبايد ميرفتم مهموني يا بايد اونقدر وايميستادم تا همه برن ...
واي!!!! اين يكي رو نبودم....توي همين افكار بودم كه تلفنه رو ميزم زنگ زد و تا برداشتم صداي مجد پيچيد تو گوشم طبق معمول
بدون سلام گفت :
- كيانا فوري بيا تو اتاقم!! با شمسم هماهنگه!!!
تا اومدم حرفي بزنم گوشيو قطع كرد ..
فاطمه كه حواسش به من بود گفت :
- كي بود كيانا..
حواسمو جمع كردم كه سوتي ندم!!!
- شمس بود گفت مجد كارم داره!!
خنديد و گفت :
- وا !! پس چرا اين ريختي شدي!!
- آخه يهو قطع ميكنه!! حتي نذاشت من حرف بزنم!!
- همينه بابا مدلشه ولي به خدا خيلي دختر گليه!!
سحر كه حرفاي مارو گوش ميكرد خنديد گفت :
- آره گل خر زهره!!!
- هر چهارتا خنده اي كرديم و منم اومدم بيرون و رفتم سمت اتاق مجد... تقه اي به در زدم كه گفت :
- بيا تو!!!
وارد كه شدم پاشد.. يه كت شلوار خوش دوخت دودي تنش بود و زيرش يه بلوز سفيد كه خيلي برازندش بود!!! خيلي مودب
تعظيمي كرد و با يه خنده گفت :
- به به كيانا خانوم!!
- سلام..
- سلام به روي ماهت!!! خوبي؟؟؟
- بي تفاوت گفتم :
- مرسي شما بهتري؟!!
خنده سرخوشي كرد و گفت :
- چرا بد باشم.. بذار بعدا طرحهايي كه كشيدي اجرا بشن ... هركدومش واست يه ارزشي پيدا ميكنه!!!
اونجوري كه راجع به كارش حرف ميزد نشون ميداد عاشقانه كارشو دوست داره و رك ميگم اين حالتش حس احترام طرف مقابل
رو بر مي انگيخت واسه ي همين نا خود آگاه خنده اي اومد رو لبم و گفتم :
- تبريك ميگم بهتون!!
يهو پاشد اومد سمتم و مهربون خنديد و گفت :
- همش از پا قدم تو بوده .. تازه يادت نره يه قسمته طرحم به نام شماست خانوم!!!
سرمو انداختم پايين و آروم تشكر كردم .. اينجوري كه ميشد دلم يه جوري ميشد دوست داشتم بي خيال همه چي بشم و منم با
عشق زل بزنم به چشماش!! ولي خوب ديگه .... مام واسه خودمون غرور داشتم ..
سكوتمو كه ديد گفت :
- كيانا بشين كه ديدمت اصلا يادم رفت ميخواستم چي بگم!!
بعدم خودش برگشت پشت ميزشو و گفت:
- كارت دعوتت رو شمس داد؟!
تازه ياد مهموني افتادم و اخمام رفت تو هم !!!
خنديد و گفت :
- حدسم درست بود با توپ پر مياي!!!
- بعدم دستاشو به حالت تسليم بالا برد و گفت :
- - حق داري من شرمندم ولي .. تو رو در بايستي گير كردم!! راستش اول قرار بود جشن از طرف حجت باشه و خونه ي اونا
برگزار كرد ولي رامش گفت چون اونا توي پنت هاوس برجن ممكنه سر و صدا ي مهموني صداي بقيه ساكنين رو درآره واسه ي
همين به حجت پيشنهاد خونه ي من كه هم بزرگه و هم كسي جز من!! توش نيست رو داد و حجتم از خدا خواسته واسه دوزار و
ده شاهي كمتر خرج كردن با خوشحالي قبول كرد!!!
با اومدن اسم رامش و آشي كه اون تائيس ( تائيس زني است كه به تحريك وي اسكندر پرسپوليس را به آتش كشيد!!!) واسم
پخته بود اخمام رفت تو هم!!! جوابي ندادم .. كه پاشد اومد روبروم صندليم رو چرخوند و تكيه داد به ميز و گفت :
- خانوم موشه؟؟؟ چاره اي نداشتم!! بعدم گفتم بياي اينجا من تا حالا مهمونيه به اين بزرگي ندادم .. ميتوني كمكم كني؟؟؟!!!
- عصبي نفسمو دادم بيرون و با اخم نگاش كردم و نا خودآگاه گفتم :
- رامش جون مگه مرد ه؟؟؟!!!
- بلند خنديد و گفت :
- كيانا ؟؟؟ اخه اون كار بلده؟؟؟
- آهان آخه بنده با 50 سال سابقه ي اداره سور و سات همايوني در خدمتتونم!!!!
بلند زد زير خنده و گفت :
- كيانا رومو زمين ننداز جبران ميكنم!!!
چقدر اين بشر رو داشت!!!!! جبرانم ميخواست بكنه!!! اصلا چجوري روش شده بود ... داشتم به اين چيزا فكر ميكردم كه يهو
چونمو ملايم گرفت صورتمو كرد سمت خودش و با مهربوني گفت :
- كيانا .. باور كن نزديكترين كسم تويي فعلا!!! واسه ي همين به تو گفتم!!!!
- پوزخندي زدم وگفتم :
- شما كه با دو تا تماس سارا خانوم و ليلا جونو و الي ماشاا... دست به سينه ميرسن خدمتتون؟؟!!
موذيانه نگام كرد و گفت :
- حسوديت ميشه ؟؟؟؟!!!!
- چونمو از دستش كشيدم بيرون و با حرص گفتم :
- -نه بابا حسودي كدومه!! دلم ميسوزه واسشون!!!! همه كه اونجور كه من شمارو ميشناسم نميشناسنتون!!!!!
بر خلاف اينكه فكر ميكردم عصبي بشه .. خنديد و گفت :
- آره خدايي تو بيشتر از بقيه منو شناختي..وگرنه تا الان خودت اومده بودي سراغم!!!!!! ميدوني كه منظورم چيه!!؟؟!
- شيطون زل زد بهم كه در حالي كه از حرفش چندشم شده بود و توي چهرمم به وضوح معلوم بود گفتم :
- شما آدم نميشيد!!!!
با صدا بم مردونش با لحن عجيبي گفت :
- آره خيلي وقته سيب حوا ديوونم كرده!!!!
و به لبام خيره شد...
سرفه اي كردم و از جام پاشدم كه به خودش اومد و گفت :
- كيانا؟؟؟!!! كمكم ميكني؟؟!!
نميدونم چرا ولي شيطنتم گل كرد!! بدم نميومد قبول ميكردم و يه ذره ازش كولي ميگرفتم و به ارائه ها و كاراي عقب افتاده
دانشگام ميرسيدم!!!
واسه ي همين خيلي عادي گفتم :
- چند تا شرط داره!!!
از ذوقش گفت :
- هر چي باشه قبوله!!
موقع هايي كه شبيه پسر بچه ها ميشد ديدني بود قيافش خنديدم و گفتم :
- اول بپرس چيه ..
- خنديد و گفت :
- - هرچي بگي قبوله..
سري تكون دادم و با بدجنسي تمام گفتم :
- همم.... اولا كه از فردا مرخصي ميخوام تا آخر هفته ....
- وسط حرفم پريد و گفت :
- باشه اينكه چيزي نيست ... دستمو به نشانه ي سكوت بالا بردم كه خنديد و گفت :
- - بفرماييد فعلا دور دور شماست !!
خيلي ريلكس نگاش كردم و گفتم :
- شرط دومم اينه كه اين يه هفته ..... ماشينت دست من باشه!!!!
بر خلاف اينكه فكر ميكردم الان اخماش عين خيلي از مردا كه عاشق ماشيناشون ميره تو هم ولي در جا دست كرد تو جيبشو
سوئيچ رو گرفت سمتم و خنديد و گفت :
- گواهينامه كه داري؟؟؟!
در حاليكه يه جورايي شوكه بودم سوئيچ رو گرفتم و گفتم :
- آره بابا!!! ميخواي اگه ناراحت ماشينتي...
- خنديد و گفت :
- نه ناراحت توام آخه ميترسم نداشته باشي بزني يكي رو ناكار كني قتل عمد شه .. اونوقت من بمونم تو خماريت ..
بعدم يه قدم اومد جلو جوري كه مجبور شدم سرمو بالا بگيرم تا صورتشو ببينم .. آروم دستشو گذاشت رو شونم و گفت :
- مرسي قبول كردي.... فكر نميكردم شرطات اينقدر كوچولو باشن!! بعدم خنديد و زير لب گفت :
- - شرطاتم عين خودته كوچولو و ظريفه!!!!
چپ چپ نگاش كردم و امدم عقب همزمان با اين كارم در باز شد و من و مجد برگشتيم سمت در .. رامش چپ چپي به من نگاه
كرد و بعدم بدون اينكه منو آدم حساب كنه رفت و گونه ي مجد رو بوسيد ... تقريبا قلبم وايساد!!!! ولي نميدونم چرا ولي مجد يه
نگاهي بهم كرد كه معنيشو درست نفهميدم با اين حال يكم آرومم كرد !!! در حاليكه معذب بود به رامش گفت :
- نبايد در بزني؟؟؟!!! بعد بياي تو ..
رامش پشت چشميبه من نازك كرد و با شك رو به مجد گفت :
- - مگه چي كار ميكردي ؟؟!! هان؟
- مگه بايد كاري ميكردم؟!؟! رسم ادبه ...
رامش خودشو لوس كرد و واسه اينكه منو بيشتر حرص بده دستشو انداخت دور بازوي مجد و زير گوشش چيزي گفت كه مجد
پررو سرخ و سفيد شد و بدون اينكه جوابشو بده رو كرد سمت من و گفت :
- خانوم مشفق شما تشريف ببريد و اگه مشكل ديگه اي بود من رو در جريان بگذاريد ..
چپ چپي نگاش كردم و سرمو تكون دادم و زدم بيرون ..
نميدونم چرا غصم گرفته بود ... سوئيچ ماشينشو تو دستم فشار دادم براي يه لحظه دلم خواست من جاي رامش دستمو دور بازوي
مردونه ي مجد حلقه ميكردم .. با اين فكر نفس عميقي كه كشيدم سوئيچ رو گذاشتم تو جيب مانتوم رفتم تو اتاق .. تا طرفاي 5
كارامو جمع و جور كردم و با بچه ها رفتيم از شركت بيرون داشتم طبق معمول پياده ميرفتم سمت ايستگاه كه يهو ياد ماشين و
سوئيچ افتادم.. خيلي وقت بود نرونده بودم... واسه ي همين با يه ذوقي برگشتم شركت و رفتم سمت پاركينگ در حاليكه تمام
جوانب احتياط اينكه كسي منو نبينرو رعايت ميكردم ماشينشو پيدا كردم و پريدم بالا .. استارت زدم و روشن شد... خودم توي
شيراز يه 405 داشتم .. ولي دو سه دفعه پشت رونيز بابامم نشسته بودم .. ولي هيچكدوم اتومات نبودن!!! با خودم فكر كردم مجد
هيچي نداشته باشه دل گنده اي داره كه سوئيچ يه ماشين صدوچند ميليوني رو بدون اينكه حتي بدونه رانندگيم در چه حده داده
بهم!!! بعدم با فكر اينكه معلوم نيست با اينكار مخ چندتا از دخترارو زده خودمو قانع كردم .... بالاخره دل رو زدم به دريا و دندرو
و بسم ا.. گفتم گاز دادم ... واااايي عجب نرم بود!!! از پاركينگ كه اومدم بيرون ضبط رو روشن كردم كه صداي Drive گذاشتم رو
فريدون فروغي تو ماشين پيچيد ...
- دوتا چشم سياه داري
- دوتا موي رها داري
- تو اون چشات چيا داري
- بلا داري بلا داري
- دوتاچشم سياه داري
-
*** -
- توي سينت صفا داري
- توي قلبت وفا داري
- صف عشاق بدبخت
- ازينجا تا كجا داري
-
*** -
-
- به يكدم ميكشي مارا
- به يكدم زنده ميسازي
- رقابت با خدا داري
*** -
خندم گرفته بود از مجد يه همچين آهنگهايي بعيد بود ... پيش خودم گفتم منم چشمام سياهه ها بعدم در حاليكه با خودم ريز ريز
ميخنديدم زدم يه آهنگ شاد اومد يكم تو خيابونا ويراژ دادم و بعدم رفتم سمت خونه .. طرفاي 8 بود كه رسيدم با ديدن مجد دم
در تعجب كردم و ماشين رو جلوي پاركينگ نگه داشتم و پياده شدم و گفتم :
- سلام ..دم در چيكار ميكنين؟؟؟
خسته نگام كرد و گفت :
- كجا بودي؟؟؟ گوشيتو چرا جواب نميدادي؟
با تعجب نگاش كردم و گفتم :
- مگه زنگ زدين ؟؟!
بعدم از تو كيفم گوشيمو درآورم و ديدم 20 تا تماس داشتم ازش!!!!
متعجب نگاش كردم .. و گفتم :
- ببخشيد ..خنديدم و به ماشين اشاره كردم و ادامه دادم :
- جو گير شده بودم نشنيدم ... نگران شدين نه ...؟؟
نفس عميقي كشيدو گفت :
- نگران ...
بعدم بي هوا كشيد منو تو بغلش و گفت :
- احمق كوچولو فكر كردم چيزيت شده ...بعدم آروم سرمو بوس كرد ..
من كه هاج و واج مونده بودم به خودم اومدم و تقريبا خودمو از بغلش كشيدم بيرون ولي نخواستم ضايعش كنم فقط گفتم :
- خوب حالا بابا شمام منتظر سوژه اي ها!!! حالا چرا دم درين؟؟؟؟!!!
خنديد ...و باز نگام كرد ...
يه ابرومو دادم بالا كه با خنده گفت :
- ظهري جو گير شدم سوئيچ رو دادم!!! يادم رفت كليداي خونم بهشه!!
با خنده ي حرصي گفتم :
- بله!! رامش جون رو ديدين از خود بيخود شدين!!
اخم كرد و گفت :
- حرف اون رو نزن!!! امروز خيلي بدم اومد پريد تو اتاق بعدم باز خودش شد و با نگاه شيطون گفت :
- وگرنه داشتم مخ يه دختر بچه ي جونورو ميزدم!!!
باز رو دادم پررو شد!!! چپ چپ نگاش كردم !!!
- از مادر زادا نشده!!!
غش غش خنديد و گفت :
- كي!!؟؟
- اونكه مخ منو بزنه؟؟؟!!!
بي هوا دستشو برد و روسريمو بهم ريخت و گفت :
- مطمئني؟؟!!!
ديدم داره زياده روي ميكنه بي خيال شدم و رفتم درو باز كردم و با يه لحن دستوري گفتم :
- ماشينو گذاشتي تو پاركينگ سوويچشو بيار دم در بهم بده!!
در حالي كه سعي ميكرد نخنده زير لب گفت :
- برو تو بچه پررو!!!
خودمو به نشنيدن زدم و گفتم :
- چيزي گفتين؟؟!!!
سري به نشونه ي نه تكون داد و منم اومدم تو!!! و رفتم بالا ...
داشتم لباسامو عوض ميكردم كه زنگ آپارتمانمو زد ..بدو يه سوئي شرت رو تاپ و گرمكنم پوشيدم و رفتم پايين در رو كه
بازكردم سوئيچ رو گرفت جلومو گفت :
- تقديم به شما مادمازل!!!
سري تكون دادم و گفتم :
- مرسي!! بعدم نگام به سوئيچ افتاد و با تعجب گفتم :
- كليداي خونه كه هنوز بهشه ..
- در رو باز كردم كليد زاپاسا تو خونه بود اينام باشه پيشت توي اين هفته لازمت ميشه!!!
بعدم مهربون خنديد و گفت :
- عجله اي اومدي درو باز كردي؟؟
- آره چطور؟
خنديد و گفت:
- هيچي !! راستي كيانا اين شماره ي زينت خانومه ... توي كاراي خونه به مامانم كمك ميكرد ... واسه تميز كاريو اينا بهش زنگ
بزن بياد .. يه وقت خودت كاري نكنيا!؟؟!!
چپ چپي نيگاش كردم.. كاغذ رو گرفتم و گفتم :
- نخير!!! بنده ايشونم نميومد كاري نميكردم .. همين در حد نظارت !!
خنديد و گفت :
- معلومه خانوم!!!
- بعدم سر خم كرد :
- شب عالي بخير!!!
- موقعي كه اومدم تو توي آينه تازه ديدم كاپشنمو اشتباه پوشيدم!!! خندم گرفت فهميده بود عين گوله اومده بودم در رو باز
كردم!!!!
اونشب طرفاي ده بود كه يه تلفن از خونه داشتم وطبق معمول با مامان و بابا و آخرم تا يكي دو ساعت با كتي حرف زدم و داستان
مهموني شركت رو شرط و شروطم رو با سانسور بخش هاي احساسي واسش تعريف كردم البته از اونجايي كه كتي تيز بود با شك
ازم پرسيد :
- كيانا اين پسره از تو خوشش مياد ؟؟؟
- نه بابا صد تا دوست دختر داره ..منم ديگه چون رئيسم بود قبول كردم ..
بعدم با كمي مكث گفت :
- آخه پسرايي كه دختره نامزدشونه پرايدشون رو نميدن دختره ...وااااي به حال پاجرو!!!!!
من كه احساس ميكنم بهت نظر داره!! بعدم شيطون گفت :
- من كه ميگم بچسب بهش ولش نكن بد بخت!! همه چيش اكيه ها!!!
ته دلم يه ذوقي بود سرخوش خنديدم و گفتم :
- چرت نگو بابا همه دوست دختراش عين مانكنان آخه من لي لي پوت رو ميخواد چي كار؟؟؟!
كتي خيلي جدي گفت :
- گم شو دلشم بخواد !!! تاززززه كيانا به جون تو مرداي درشت و قد بلند عاشق زنايين كه تو بغل جاشن!!!
در حاليكه از خنده ريسه رفته بودم گفتم :
- خفه شو كتي... توام منحرفيا!!!!!!!!!!!!!!!!
خودشم خنديد وبعد با جديت گفت :
- حالا نه ببين كي گفتم اين بابا ازت خوشش مياد!! در ضمن !! توي مهموني عين قربتي ها پا نشي بريا قشنگ به خودت برس!!!!
- اوووه باشه بابا!!!
يكم ديگه ازين در اون در حرف زديم بالاخره از تلفن دل كندم و رفتم سر طرح دانشگام كه فردا بايد ارائه ميدادم!!ولي تمام مدت
فكرم پيش حرفاي كتي بود!!!يعني واقعا مجد از من خوشش ميومد كه حاضر شد ماشينشو بده ؟؟؟؟ شايدم كارش خيلي گير بود!!!
بعدم بدون اينكه نتيجه اي بگيرم كارمو تموم كردم و رفتم خوابيدم!!!!
فرداش ساعت 6 پاشدم!!! راستش دلم نميومد من با ماشين مجد برم و اون پياده واسه ي همين تصميم گرفتم زود حاضر شمو
اونو برسونم بعد برم دانشگاه بعد از خوردن صبحانه يه جين سرمه اي و يك مانتو مقنعه ي سرمه اي و كوله و كفش سفيد
پوشيدم و يه عطر ملايم زدم و رفتم از در بيرون زنگ آپارتمانشو زدم كه بعد از چند دقيقه خواب آلود درو باز كرد يه شلوار
گرمكن بلند مشكي پاش بود بدون بلوز!!!!!! راستش يه لحظه محو هيكلش شدم!!!! اهل ورزش نبود البته نميخواستم... فابريك
عضله اي بود!!! با سلامش به خودم و اومدم و با لبخند گفتم :
- ا.. سلام .. ببين !! حاضر شو برسونمت بعد برم دانشگاه!!
خميازه اي كشيد و گفت :
- مهمون دارم!!! تو برو!!! اون ميرسونتم!!!
نميدونم چرا يه لحظه راه تنفسيم بسته شد!!!! تنم از تو ميلرزيد و سر انگشتام يخ كرد!! كليدارو گرفتم طرفش و با صدايي كه از
ته چاه در ميومد گفتم :
- مرسي..
- هاج و واج نگام كرد و گفت :
- چرا اينو پس ميدي؟؟؟!!
- نفس عميقي كشيدم و گفتم :
- نميخوامشون!! بعدم آويزونش كردم به دستگيره ي در و بي توجه بهش كه آروم صدام ميزد از پله ها بدو اومدم پايين ..دم در
ماشين رامش بود ....اونقدر حالم بد بود مخصوصا رفتم يه لگد به ماشينش زدم كه صداي دزدگيرش تو كوچه پيچيد ... نزديك بود
سكته كنم واسه ي همين دوييدم و در رفتم .. بغضم وسط كوچه تركيد .... نميدونم چم شده بود!!!!!...
چند دقيقه اي پشت يه درخت وايسادمو اشكامو پاك كردم ..آرومتر شده بودم .. نميخواستم ديگه بهش فكر كنم!!!!!نبايد ضعف
نشون ميدادم!!!! مگه اون حرفي زده بود؟؟! ... با اين فكراخودمو قانع كردم كه خودم و بعدم حرفاي كتي باعث شده خيالات برم
داره و مجد فقط محض راه افتادن كارش سوئيچ ماشينشو داده!!!!!
سر خيابون واسه ي دانشگاه در بست گرفتم .. فقط كلاس اولمو موندم و طرحمو تحويل دادم ..بعد برگشتم خونه ...وارد كه شدم
ماشين مجد توي پاركينگ بود هنوز ... رفتم بالا كه ديدم كليدا به دستگيره ي درم آويزونه!! عصبي شدم و پرتشون كردم وسط
كريدور .... بعدم رفتم تو .....
بعد از تعويض لباس....از زور ناراحتي و فكر مشغول بدون ناهار رو كاناپه خوابم برد!!!!
طرفاي 3 بود با صداي تلفن از خواب پريدم ...خوابالو گوشي رو برداشتم كه صداي بم مجد تو گوشي پيچيد و گفت :
- كيانا ؟؟؟؟ پشت درم !!! درو باز كن..
خوابالو رفتم دم در و باز كردم كه مجد بي تعارف اومد تو .. تازه تازه خواب داشت ميپريد و ياد صبح افتادم واسه ي همين اخمام
رفت توهم... و گفتم :
- بفرماييد تووو ..... دم در بده ...
- يهو عصبي رو كرد بهم و گفت :
- اين مسخره بازيا چيه ..
- بعدم سوئيچ رو گرفت سمتم و گفت :
- مگه با هم قرار نداشتيم؟؟؟ من رو حرفت حساب باز كردم!!!!
بدجور كك افتاده بود به جونم !!!! واسه ي همين بي خيال خميازه اي كشيدم و گفتم :
- كدوم قرار؟؟؟؟!!!
عصبي دستي كشيد تو موهاش و گفت :
- مگه شرط نذاشتي كه واسه ي مهموني كمكم كني!!!!!؟؟؟؟!
- خوب ؟؟!! شرط گذاشتم ....ولي تعهدي كه ندادم!!!!الانم دوست ندارم!!!!!!اصلا كار دارم!!!!!
- كيانا اون روي سگ منو بالا نيارآآآآآآآآآآا...
- عصبي شدم تقريبا داد زدم :
- هووو ... بالا بياد ببينم !!!!! نه بالا بياد ميخوام ببينم چه غلطي ميخواي ميكني؟؟؟؟!! برو بده همون دگوري كه اين آش و واست
پخته خودشم نوش جان كنه ... مگه چلاغه!!! اتفاقا خوبه ياد ميگيره!!! واسه ي آيندتونم خوبه !!!!!!!!!
يهو نگاش يه جوري شد .. اومد طرفم كه گفتم :
- بخدا دست بهم بزني من ميدونم و تو!!
سر جاش وايساد و گفت :
- از صبح ناراحتي؟؟؟!! بخدا رامش ديشب مست مست از مهموني اومده بود اينجا..مي گفت اونجايي كه بوده نزديك اينجا ست
و چون ترسيده مست پشت فرمون تا خونشون برونه ترجيح داده بياد اينجا كه نزديكتره!!
واسه ي اينكه نشون بدم براي من مهم نيست شونه بالا انداختم و گفتم :
- خوش بحال باباش با اين دختر تربيت كردنش!! منو سننه؟؟؟؟!!!
آروم صورتمو كرد سمت خودش...و گفت :
- كارم گير باباشه!!!!
- خوب...
- كيانا ...با من اينجوري نكن!!!!
- چجوري؟؟؟!!
- نگام كن؟!؟؟!
سرمو كردم اونور كه چونمو محكم تر گرفت صورتمو برگردوند ...
- كيانا ...
هر يه كيانا كه ميگفت قلبم ميومد تو دهنم!!! نا خداگاه نگاش كردم ...
نميدونم تو چشماش چي بود ....شايدم من خودمو گول زدم .. شايد خواهش بود توي نگاش به هر حال طاقت بيش از اين نياوردم
و با بد خلقي گفتم :
- خيله خوب بابا!!!! قيافرو!!!شكل اين مادر مرده ها!!!! باشه فقط چون دلم سوخت واست قبول میکنم .
پس چرا نمیاینcrying
تا نظر ندید نمیزارمTongue


RE: رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) - ♥♥خشگل خانوم♥♥ - 03-04-2014

زود باش بقیشو بذار دیگه


RE: رمان همسایه ی من(خیلییییییییییییییی قشنگه) - m love f - 05-04-2014

خندید و گفت :- فکر کنم تا مهمونی روزی یه دفعه این سوئیچ بیچاره از این آپارتمان به اون آپارتمان پرت شه!!از لحنش خندم گرفت و تا خندمو دید پررو شد و گفت :- ولی ماشاا.. شش دونگ صدارم داریا!!! چه هوار هواری کردی!!!!بعدم غش غش خندید ..- چپ چپ نگاش کردم که گفت :- اه اه !! غلط کردم!! قیافش خیلی بامزه شده بود واسه ی همین لبخند زدم و گفتم :- حالا برو دیگه میخوام نهار بخورم معدم داره سوراخ میشه!!!با ذوق گفت :- بخاطر اینکه باهام آشتی کردی و زحمت مهمونی رو به دوش گرفتی ناهار مهمون من!!!دو به شک بودم که قبول کنم یا نه که گفت :- رومو زمین ننداز!!!ناهار درست حسابیم نداشتم واسه ی همین منم دیگه حرفی نزدم فقط گفتم :- پس بذار حاضر شم!!مهربون نگام کرد و گفت :- برو منتظرم!!!رفتم بالا دست رومو یه آب زدم ...نمیدونم چرا دوست داشتم تیپ بزنم نا سلامتی اولین باری بود که داشتیم میرفتیم با هم رستوران .. ازین فکر خندم گرفت ولی مشغول شدم .. یه شلوار لوله تفنگی مشکی پام کردم با یه چکمه ی تا زیر زانوی ورنی مشکی و یه تونیک بافت مشکی .. یه شال گردن قرمزم پیچیدم دور گردنمو و به جای روسریم کلاه تپل قرمز سرم کردم ... اون رژ قرمز معروفمم زدم و با ریمل مشکی مژه هامو حالت دادم!! یه کیف ظریف مشکیه بند بلندم کج انداختم !!!همممم... خوب شده بودم ...از پله ها که رفتم پایین مجد یهو از رو کاناپه پاشد ... و بعد بی هوا گفت :- چه ناز شدی..- مرسی.. - همین جوری محو من بود که با صدام که گفتم : بریم؟؟؟!! به خودش اومد یهو اخم کرد و گفت :- باز تو این لباتو سرخ کردی؟؟!!- به شما مگه ربطی داره؟؟؟- با من داری میای بیرون!!!پس داره .. بعدم خیلی ریلکس یه دستمال برداشت و گرفتش سمتم :- پاک کن ...بی خیال گفتم :برو بابا!!!یهو چونمو گرفت تو دستش و گفت :- دوست ندارم وقتی میای بیرون به چشم دخترای بد بهت نگاه کنن رژ قرمز لایق تو نیست اونم تو خیابون!!! نمیگم نزن تو خونه بزن خیلیم بهت میاد .. ولی نمیخوام تو خیابون به چشم اون سبک دخترا که یه موی گندیده ی تو به صد تاشون میرزه نگات کنن ... بعدم آروم شروع کرد لبامو با دستمال پاک کردن ...- اعتراضی نکردم بیراه نمیگفت .. بعدم .. کدوم دختریه که از غیرتی شدن مردی که دوست داره بدش بیاد... بعد از اینکه لبمو پاک کرد خندید و گفت :- حالا شد .....حیف رنگ لبای خوشگلت نیست جوجو!!!احساس کردم تنم داغ شد انگار خودشم فهمید چون بلافاصله روشو برگردوند و گفت : - من برم ماشین رو درآرم بدو بیا کیانا که مردم از گرسنگی..بعدم از در زد بیرون ...منم یکم صبر کردم تا التهابم کم شه ...و رفتم پایین که دیدم به ماشین تکیه داده و داره سوت میزنه تا منو دید رفت سمت کمک راننده و گفت :- بپر بالا شوماخر!!خندم گرفت ..و گفتم :- خودتون بشینین دیگه ..شونه هاشو انداخت بالا و گفت :- فعلا دست تو جغلست بشین ببینم چیکار میکنی!!!!- سوار شدم ..راستش یکم حول شده بود ولی سعی کردم به روم نیارم .. تو دلم بسم ا.. گفتم و راه افتادم .. توی راه خیلی حرف نزدیم فقط گه گاه راهنماییم میکرد که از کدوم مسیر برم وکجا بپیچم آخرم توی یه کوچه ی دنج پر درخت جلوی یه رستوران گفت که نگه دارم وقتی ماشین رو پارک کردم .. یهو واسم دست زد و با یه لبخند گقت :- کیانا .. عالی بود!!!! خیلی خوبه دست فرمونت .. لیاقتشو داری بعدا ها واست بهترین ماشینارو بخرم!!!!!!!!!!!!!!!متعجب گفتم :- مرسی .. ولی شما چرا بخری؟؟؟خندید و گفت :- این فضولیها به تو نیومده بدو که مردم از گرسنگی... اونروز صرفنظر از صبحش یکی از بهترین روزای عمرم بود .. توجه و محبت های مجد به حدی بود که گاهی وقتا یادم میرفت این همون رئیس بد اخلاق شرکته که همه ازش حساب میبرن ... واسم جالب بود محبتای مجد جنسش با محمد فرق داشت شاید از لحاظ عقلانی محمد شخص مناسب تری بود برای ادامه ی زندگی ...شاید بکر بودن روحش و نجابت ذاتی که داشت اونو به وضوح از مجد متمایز میکرد!!! ولی در عوض مجد به واسطه ی روابط زیادی که با دخترا داشت به شناخت کاملی از هم جنسای من رسیده بود که باعث میشد محبتاش ملموس باشه و رفتارش پخته تر از محمد!!! از طرفی من اون موقع تصورم این بود که مجد بدلیل روابط آزادی که با دخترا داشته خیلی راحت تر میتونه با نامزدی سه ماهه ی من کنار بیاد... چیزی که عین خوره منو میخورد!!! شاید توی جامعه ی ما داشتن دوست پسر که به مراتب بدتر از نامزد بودن و محرم شدن به کسیه پذیرشش راحت تر بود تا به هم خوردن یه نامزدی ...و تصوراتی که ازش میشد و حرفایی که پشتش بود!!!! نمیدونم شاید بابا محسنم به این فکر کرده بود که منو فرستاد تهران ... شاید اونم دوست داشت مثل من گذشتمو به هر طریقی شده فراموش کنه!!! بابا منو میشناخت میدونست نمیتونم نگاههای آدمارو که با تصور لغت نامزد بودن چه فکرایی پیش خودشون نمیکنن رو تحمل کنم ...بعد از خوردن ناهار که چه عرض کنم عصرونه در حالی که فک جفتمون اینقدر که خندیده بودیم درد گرفته بود از رستوران زدیم بیرون .. سوئیچ رو گرفتم سمتشو گفتم:- بس که هی گفتین بخور بخور دارم میترکم نمیتونم رانندگی کنم ... خندید و گفت :- الان میبرمت یه جا تا غذات هضم شه ..هستی یا نه؟؟!سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ونشستیم تو ماشین و گازشو گرفت و رفت ... آهنگ شادم گذاشت ...خیلی تهران رو وارد نبودم ولی از اونجایی که هر وقت میومدیم همیشه بام تهران میرفیم از مسیر حدس زدم میریم اونجا . ذوق زده گفتم :- وای میریم بام ؟؟؟؟!- ا؟پس بلدی؟- آر ه هر وقت میومدیم تهران کتی کچلمون میکنه بس که میگفت بریم بام!!خندید و گفت :- کتی خواهرته دیگه؟؟!- آره چه خوب یادتون مونده!!!!!شیطون گفت :- من دخترای خوشگل رو خوب یادم میمونه!!!!!چپ چپی نگاش کردم که بلند خندید و گفت :- قیافتو وقتی اینجوری میکنی ....خیلی بامزه میشه!!! رومو کردم اونور که گفت :- خوب بابا!! شما غیرتی نشو!!! من یه خوشگل تر از خواهرتو پیدا کردم فعلا!!! با اون کاری ندارم!!!دلم یهو ریخت حتما منظورش رامش بود آخه تم رنگ مو و چشماش شبیه کتی بود!! ولی کتی با نمک تر بود!! با اخم گفتم :- رامش جووون رو میگین ؟؟ نخیر کتی ما خوشگلتر!!!یه دونه ازون تک خنده های مردونش کرد و گفت :- کیانا ؟؟؟ تو چه اصراری داری این رامش رو به من بچسبونی؟؟؟!شونه هامو بالا انداختم و گفتم :- وا.. من اصراری ندارم .. ولی جوانب امر رو که بررسی میکنی اینجوری نشون میده !!!!خندید و انگار ترجیح داد بحث و تموم کنه گفت :- نه رامش نیست!! حدست غلطه!!!! حالا مونده تا بفهمی کیه!!!دلم چنگ خورد!!!!! نفسم یهو گرفت .. رومو کردم اونور.. یعنی کی بود؟؟؟!!! نفس عمیقی کشیدم و ترجیح دادم بهش فکر نکنم اونم دیگه تا رسیدنمون حرفی نزد ..وقتی که رسیدیم تصمیم گرفتیم پیاده بریم بالا و برگردیم ... وقتی بغلش راه میرفتم زیادی ازش کوتاهتر بودم یهو یاد حرف کتی افتادم که مردای قد بلند زن کوتاه دوست دارن ... تنم داغ شد و خندم گرفت!!! با تعجب نگام کرد و گفت :- کیانا به چی میخندی؟؟؟!!!خندم شدت گرفت و گفتم :- اینکه من و شما عین فیل و فنجونیم!!!!یهو وایساد و با خنده گفت :- مگه بده ؟؟؟!! بعدم بی هوا از کمر بلندم کرد و گذاشتم روی جدول بغل مسیر پیاده روی!!!- ببین این بالا که وایسی میشی هم قدم!!!بازم خندم شدت گرفت :- هنوزم کوتاهترم یکم!!!بعدم با شیطنت ادامه دادم :- البته قد من خوبه ها شما زیادی بلندین!!!!مهربون نگام کرد عین این بابا ها که از خنده ی بچه هاشون شاد میشن بعدم دستمو گرفت گفت :- بیا بریم شیطون ... بیا تا کار دستم ندادی!!!!منظور حرفشو درست نفهمیدم ولی احساس کردم کلافست ... بقیه مسیر آروم کنار هم راه رفتیم .. هردختری از بغلمون رد میشد اول به مجد خیره میشد و بعدم یه جوری به من نگاه میکرد ..ولی مجد تمام مدت تو فکر بود دیگه حرفی نزد ... موقعی که رسیدیم بالا عین این بچه ها با ذوق گفتم :- آخ جوووون اینجا کلی خوراکی داره ... من خوراکی میخوام ..- مجد خنده ی با محبتی کرد و گفت :- هرچی میخوای بگو برات بخرم ..با ناراحتی گفتم :- نخیر نوبت من مهمونتو ن کنم...اومدم دست کنم تو کیفم که مچمو گرفت و در حالیکه اخم مهربونی کرده بود گفت:- اینکار زشت رو نکن ...!!!! وقتی یه مرد هست یه جوجو دست نمیکنه تو جیبش!!!!روشنه؟؟؟- ولی آخه ... دستم محکم فشار داد و گفت :- آخه نداریم!!!دیگه حرفی نزدیم و رفتیم توی یکی از کافه ها اول از همه دوتا لیوان شیر کاکائو ی داغ خوردیم و بعدم هوس کیک شکلاتی کردم و سفارش دادم که نصفشم نتونستم بخورم ... مجد مال خودشو که خورد کیک باقی مونده ی منم کشید سمتش و با چنگالم شروع کرد خوردن .. راستش تعجب کردم و گفتم :- چنگال خودتون اون بودا ...خندید و گفت :- با چنگال تو خوشمزه تره!!!!!- جلل الخاق...خندید و گفت :- هنوز مونده این چیزارو بفهمی!!!!بعدم میز روحساب کرد و رفتیم...از در کافه که اومدیم بیرون یه لرز نشست به تنم .. سعی کردم به روم نیارم که سردم شده که مجد یهو گفت :- کیانا ؟؟ چرا رنگت پریده؟؟- هیچی خوبم!!!- آروم دستمو گرفت و گفت :- - دستت یخ زده میگی خوبم .. بدون اینکه مهلت حرف زدن بده کتشو درآورد و انداخت رو دوشم ..- با اعتراض گفتم :- خوبه بابا .. خودتون چی آخه ...چیزی تنتون نیس ..بعدم یه نگاه به کتش کردم و گفتم :- - قیافه ای واسم ساختین ها!!!!- ختدید و گفت :- خیلیم خوبه ... عوضش دیگه کسی نگات نمیکنه بعدم کلامو کشید رو صورتمو خندید ... تا پایین برسیم خیلی حرفی نزدیم ..من که مست عطر کتش بودم و انم تو فکر بود و گه گاهی فقط ازم میپرسید گرم شدی؟؟! خوبه ؟ راحتی و خلاصه ازین حرفا ...توی راه برگشت بودیم که موبایلش زنگ خورد موقعی که به صفحه ی موبایل خیره شد اخماش رفت تو هم و جواب داد :- بله؟- ...- سلام مرسی... تو چطوری؟؟؟ - .....- خوب تقصیر خودته جنبه ی مشروب نداری میخوری!!!!- ....- چیییییییییییی؟؟؟؟! اونجا چیکار میکنی؟؟؟!!!!- .....- نه نیستم .. - .......................- اومده بودم بیرون شام بخورم!!- ................- نه ...تو راهم دارم میام ...- .....................- نه .... اومدم!!!عصبی گوشی رو قطع کرد و پرتش کرد اونور....بعدم رو بهم کرد و گفت :- کیانا رامش دم دره!!!!با تعجب گفتم :- چییییی؟؟؟؟!!!- کیانا ... نمیخوام تورو ببینه .. نصف شبیم نمیخوام دو قدم انورتر خونم پیادت کنم!!!کلافه در حالیکه دلم میخواست خودشو رامشو تیر بارون کنم گفتم :- خوب حرفتو بزن!!انگار که تو شش و بش بود گفت :- چیز کن .. میری پشت ماشین قایم شی؟؟؟ .. من در رو قفل نمیکنم ما که رفتیم بالا بپر پایین!!!دلم میخواست میمردم و اینقدر خوار نمیشدم !!! عصبی گفتم :- نگه دار!!!!!!!!!با تعجب نگام کرد و گفت :- دیوونه شدی نصفه شبی؟؟؟!- اااه ... خنگیا ..مگه نمیخوای برم پشت!!! از روت که نمیتونم بپرم!!!!نفس راحتی کشید و گفت :- آهان!! سکته کردم دختر!! - زد کنار و پیاده شدم اونم پیاده شد و در پشت ماشین که حکم صندوق عقبم داشت رو باز کرد و رفتم اون تو موقعی که اومد درو ببنده گفت :- کیانا ... جوابشو ندادم که گفت :- قهر نکن کیانا .... دل خوشیم تویی!!!!!!طاقت نیوردم و گفتم :- خوب بابا!!!لبخنده غمگینی زد و گفت :- اگه سوئیچ رو دیگه نمیاری پس بدی و شوتش کنی تو راهرو میذارمش رو ماشین!!!سرمو تکون دادم و گفتم :- باشه!! راه بیفت که سفیر کبیر منتظره!!!در رو بست و راه افتاد!!!! بقیه را رو هم من هم اون ترجیح دادیم ساکت باشیم .. موقعی که رسیدیم از صدای رامش چندشم شد :- بابا چه عجب اومدی شروین کم مونده بود قهر کنم برما!!!! بعدم خندید و گفت :- امشب تلافیه دیشب که خواب رفتم رو در میکنم!! موافقی؟؟مجد با لحن عصبی گفت :- لازم نکرده .. تو ازین به بعد خواستی بیای زنگ بزن!!!! بقیه کارا پیش کش!!!نمیدونم چرا شیطنتم گل کرد باز !!! یعنی بدم نمیومد یکم سر به سر رامش بذارم..واسه ی همین با موبایلم شماره ی مجد رو گرفتم .. .موبایلش تو ماشین بود تا دررو بازکرد برداره سریع قطع کردم .. رامش گفت :کی بود؟؟؟!!مجد در جوابش گفت : - نمیدونم قطع شد!!!!بلافاصله دوباره گرفتم ...تا مجد برداشت قطع کردم ..رامش با کنجکاوی پرسید :- کیه که هی قطع میکنه ...مجد با صدایی که شیطنت و طعنش رو به وضوح فهمیدم گفت :- نمیدونم یه شیطون کوچولوئه لابد!!!!رامش که صداش عصبی به نطر میرسید :- شیطون کوچولو چه کوفتیه بده ببینم کیه ..گویا اسممو به نام خودم ذخیره نکرده بود چون بلافاصله صدای نکره رامش اومد که گفت :- خانوم موشه کیه دیگه؟؟؟؟؟؟!!!!همون موقع واسه ی اینکه حرصشو بیشتر در آرم سریع یه sms به این مضمون زدم > و بلافاصله ام گوشیمو silent کردم که اگه زنگ زد ضایع نشه!!صدای دینگ sms که اومد بعد از چند لحظه داد و هوار رامش بلند شد :- این کیه هاااان؟؟؟؟؟؟؟!!!! بعدم شروع کرد فحش دادن ولابلای حرفاش تهدید کردن و اینکه به بابا ش میگه و .... قرار داد رو فسخ میکنن و ...جالبیش اینجا بود که مجد تمام این مدت سکوت بود ... وآخرم با صدای در و بعدم ویراژ ماشین فهمیدم که رامش رفته .... از خنده کف ماشین ولو بودم که در یهو باز شد و به خودم اومد .... فکر اینجاشو نکرده بودم که مجد ممکنه عصبانی بشه . توی تاریکی پارکینگ تشخیص ندادم صورتش چه فرمیه ولی چشماش برق عجیبی داشت ... با صدای بمش گفت :- نمیای بیرون ؟؟؟!!!با طمانینه پیاده شدم .... در ماشین رو بست و تو تاریکی روبروم وایساد .. تا اومدم حرف بزنم .. انگشتشو گذاشت رو لبم و سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت :- میخوای جواب sms رو بدم؟؟؟!!!بعدم با مکث گفت :- بخصوص تیکه ی آخرشو؟؟؟!!!قلبم داش از جاش کنده میشد نمیدونستم چی بگم ... اومدم برم که بازومو گرفت :- کجا؟؟؟!!!! تنم لرزید ...از ترس نبود .. آهسته زیر گوشم گفت :- حالا واقعا امشب خوب بود ...سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت :- نمیخوای ازم تشکر کنی؟؟؟!!آروم گفتم :- مرسی...- مرسی کی؟؟؟!!نگاش کردم .. چشمام به تاریکی عادت کرده بود میشد شیطنت رو تو صورتش به وضوح دید واسه ی همین گفتم :- مرسی جناب مجد!!!- جناب مجد بابای خدا بیامرزم بود!!پررو !!! میخواست مجبورم کنه اسمشو بگم!! واسه ی همین گفتم :- مرسی آقای مجد!!! همین!!!!بازومو فشار داد و گفت :- پس آقای مجد؟؟؟!!- بله !!!!حرصی بازومو ول کرد و گفت :- باشه به وقتش !!!بعدم دستاشو کرد تو جیبش و گفت :- راستی میدونی با کار امشبت یه خرج کادوی آشتی کنون رامش رو رو دستم گذاشتی؟؟؟!!با تعجب نگاش کردم و گفتم :- واقعا آشتی میکنه؟؟!؟!!خنده ی موذیانه ای کرد و گفت :- هنوز منو نشناختی ..اخمی کردم و رفتم سمت پله ها که بلند خندید پشتمو و گفت :- حالا باز از حسودی قهر نکنی بیای باز کلیدارو پرت کنی تو صورتما!!!برگشتم و با حرص گفتم :- نخیر!!!! شما ارزونی همون رامش جون!!!! منم میبینین گاهی هم صحبتتون میشم از تنهاییه!!!!به ماشین تکیه داد ... و یه لبخند کجی رو لباش بود...و چیزی نگفت ..رفتم بالا و درو بستم ... خدایا این چه آتیشی بود انداختی به جونم؟؟؟!!!کلا ه و شالمو درآوردم و داشتم با چکمه هام سر و کله میزدم که زنگ آپارتمان زده شد ... با هر جون کندنی بود چکمه هامو درآوردم و رفتم دررو باز کردم ... مجد خندون پشت در بود .. گفت :- بیا باز سوئیچ یادت رفت شیطون!!!!- مرسی..بعدم تعظیمی کرد و رفت !!!!اونشب تا خود صبح به مجد فکر کردم چشماشو خنده هاش حرفاش صدای مردونش .. بد جوری گرفتار شده بودم!!! عصبانی بودم!!! ولی واقعا از دستم خارج بود!!!!! حتی دلیلشم نمیدونستم .. ..هرچند دوست داشتن دلیل نمیخواست....

فردا ی اونروز طرفای ساعت 9 بیدار شدم فقط دوروز به مهمونی مونده بود و واسه ی اینکه به مجد ثابت کنم که بقول معروف زنیت دارم و میتونم از پس خیلی کارا بر بیام زمان کمی بود.. همین که داشتم صبحانه میخوردم لیست کارایی که باید انجام بدم رو نوشتم تا بلافاصله برم دنبالشون ...ساعت نزدیکای 10.5 بود که حاضر شدم .. فقط یه موضوع بود که باعث شده بود دو به شک به تلفن خیره شم .. اونم این بود که من پول لازم رو واسه سفازش غذا و کیک و گل و .. نداشتم .. توی همین افکار بودم که موبایلم زنگ خورد!!!! ذوق کردم خودش بود!!! دکمه ی اتصال و زدم :
- به به !!!! خانوم مشفق!!!!- به به!!! ... آقای مجد ..- سر خوش خندید و گفت :- کیانا هنوز که نرفتی دنبال کارا؟؟؟- نه هنوز!!- آهان .. ببین پس قبلش برو تو آپارتمان من توی اتاقم یه پاکت رو پاتختیمه اونو بردار توش پوله... دیشب خواستم بهت بگم که دیر وقت یادم اومد صبحم دلم نیومد بیدارت کنم..واسه ی خودم کلاس گذاشتم و گفتم :- مرسی.. حالا خودم حساب میکردم بعدا با هم حساب میکردیم .. با لحن مهربونی گفت :- شمام تا الانم کلی مارو شرمنده کردی ...- نه بابا این چه حرفیه ..- راستی کیانا .. به زینت خانوم زنگ زدم.. واسه ی فردا صبح ساعت 9 میاد تو فقط در رو باید براش باز کنی هم امینه همم همه ی زیر وبم خونرو بلده نیازی نداره بالا سرش وایسی...- باشه ..مرسی گفتی ..- مرسی از تو برو به سلامت ...گوشیو که قطع کردم رفتم اون آپارتمان ... . وارد اتاقش شدم و پاکت رو برداشتم داخل پاکت خیلی بیشتر از حد تصورم پول بود واسه ی همین مقداری که فکر میکردم لازمه رو برداشتم و بقیه ی پولارو گذاشتم سر جاش و با ذوق رفتم سمت پارکینگ .. ماشینو درآوردم و رفتم دنبال کارا..اول از همه رفتم یه رستوران که دختر عموم برای عروسیش از اونجا سفارش غذا داده بود میدونستم اسمش فارسیه و سمت دولته خلاصه پرسون پرسون رفتم تا پیدا کردم خداروشکر سرراست بود ...سفارش چند مدل غذای ایرانی و چند مدل غذای فرنگی دادم وبعد از دادن آدرس دقیق نیمی از پول رو دادم وبقیرم قرار شد موقع تحویل غذاها بهشون بدم!!!بعد از اونجا رفتم و به چند تا شیرینی فروشی سر زدم که اصلا باب میلم نبودن ..یهو یاد یه شیرینی فروشی افتادم که یکی از بچه های سال دومی واسه ی دفاعش شیرینی هاشو از اونجا خریده بود و همه ی بچه ها خیلی ازش تعریف میکردن آدرس دست و پا شکستشو بلد بودم .. خوشبختانه ازونجایی که بنام بود و همه میشناختن اونجارم راحت پیدا کردم و سفارش چند مدل دسر و شیرینی های خشک و تر چند مدل آجیل دادم و بعد از حساب کردن پولشون آجیلا و شیرینی ها ی خشک رو تو ی ماشین گذاشتن و شیرینی تر , دسر و اینارم با دادن آدرس موکول کردم به روز مهمونی...نوبت به میوه بود از اونجایی که هوا سرد شده بود و میوه های این فصلم خیلی نبود فقط پرتقال و نارنگی و سیب و موز و خیار گرفتم و البته برای اینکه یه ذرم خودی نشون بدم یه جعبه انارم گرفتم تا شب پنج شنبه خودم دون کنم ... بعد از اینکه واسه خودم یه پرس غذا گرفتم سر راه برگشت به گل فروشی سر کوچه ام سفارش چند شاخه مریم , لیلیوم و ارکیده بنفش کمرنگ دادم و قرار شد پنج شنبه اونارم بیارن دم خونه!!!وقتی رسیدم خونه ساعت از سه گذشته بود معدم داشت سوراخ میشد بعد از اینکه ناهارمو خوردم ولو شدم رو تخت ..تمام کارارو راست و ریس کرده بودم ... فقط میموند تمیز کاری خونه که فردا قرار بود کمک بیا د و بعدم میموند لباسم با این فکر عین فشنگ از جام پاشدم و رفتم سر کمدم ...تقریبا تمام کمد رو زیر و رو کردم ولی هیچ لباس رسمی ای نداشتم که چشممو بگیره .. باید حتما یه خرید میرفتم .. بیخیال استراحت شدم .. داشتم دوباره لباس میپوشیدم که موبایلم زنگ خورد .. :- کیانا کجایی؟؟؟- اول سلام بعدا کلام جناب مجد!!!!بلند خندید و گفت :- یه دفعه گقتم اون بابام بود!! همون صدام نکنی بهتره!!!- باشه ..امرتون ..- آهان ..ببینم بیرونی؟؟؟!- نه الان داشتم دوباره میرفتم ...با طمانینه گفت :- کیانا چیزه ... میای دنبالم؟؟؟خندیدم :- بابا ماشینه خودته .. آره میام فکر کنم طرفای 5.5 اونجا باشم..- مرسی کیانا ..گوشیو گذاشتم خدا خدا میکردم ترافیک نباشه تا بتونم همون شب برم خرید ولی از بخت بد بخاطر بارون خیابونا بد جور شلوغ بود .... ساعت 6 بود رسیدم دم در شرکت محض احتیاط رفتم توی یکی از کوچه های شرکت و بهش sms زدم بیاد اونجا ...تا وقتی که بیاد سرمو گذاشتم رو فرمون که با رِنگی که روی شیشه ی ماشین گرفت سرمو برداشتم ...یه نگاه بهش کردم ... یا خدا چقدر خوشتیپ شده بود یه پلیور مشکی ساده پوشیده بود با یه شلوار جین سرمه ای سیر و کفشاشم که نگو .. موهاش بارون خورده بود و خیلی بهش میومد درو زدم که پرید بالا و با خنده گفت :- چه بارونی ...بوی ادکلنش پیچید تو ماشین یه لحظه به رامش حسودیم شد که بی خیال بغلش میکرد یا گونشو میبوسید ...محوش بودم که گفت :- کیانا خانوم کجاییی؟؟؟؟!!!چشم ازش برداشتم و گفتم :- هیچی ... خسته نباشین. .. بریم؟؟؟!مهربون خندید و گفت :- شما خسته نباشی... ببخش مجبورت کردم بیای دنبالم .... بعدم گفت :- ناراحت نمیشی گه من بشینم ؟ راستش جایی کار دارم .. با کمال میل قبول کردم و جامون رو با هم عوض کردیم اینجوری میتونستم یکم نگاش کنم ...توی راه براش خلاصه ای از کارایی که امروز کردم رو گفتم و اون هر بار مهربون میخندید و تشکر میکرد ... یهو نگاه کردم دیدم سمت الهیه ایم ... گفتم :- اینجا چی کار داریم؟؟!!خندید گفت :- تورو نمیدونم ولی من باید یه دست کت شلوار بخرم واسه ی مهمونی ... راستش از لباس پوشیدنت معلومه با سلیقه ای واسه همین رامشو پیچوندم و بعدم یه نگاه بهم کرد و ادامه داد :- مزاحم شما شدم!!!با خودم فکر کردم بدم نشد منم میتونم مغازه های اینجا رو نگاه کنم شاید چیزی چشممو گرفت و فردا یه سر اومد و خریدمش...ماشین رو پارک کردم و وارد یه پاساژ کوچیک شدیم که فقط 4-5 تا مغازه توش نبود ..ته پاساژ یه مغازه ی بزرگ وخیلی شیک بود که یه سمتش لباسای مردونه بود سمت دیگش لباسای زنونه ...صاحب مغازه که انگار مجد رو میشناخت سلام علیک گرمی باهامون کرد ..منم برای اینکه مجد رو همراهی کرده باشم رفتم سمت لباسای مردونه یه کت شلوار دودی خیلی شیک با یه بلوز زرشکی دیدم که خیلی به نطرم شیک اومد ... داشتم بررسیش میکردم که دیدم مجد بالای سرمه داره با لبخند نگام میکنه ...لبخند زدم و گفتم :- این چطوره ؟؟!!رو کرد به فروشنده و گفت :- اینارو میخوام امتحان کنم .. - موقعی که رفت توی اتاق پرو منم رفتم سمت لباسای زنونه ... من با اینکه پوستم سبزه بود ولی لباس آبی آسمونی خیلی بهم میومد بخصوص اینکه با موهای مشکیمم تضاد خوبی داشت روی رگال مغازه یه همچین رنگ لباسی نظرمو جلب کرد لباس یقه ی گرد بسته داشت و آستین حلقه ای و چسبون تا بالای زانو بود و روی کل لباس یه حریر آبی میومد و روی همه ی اینا یه کمربند نقره ای که درست روی گودی کمر قرار میگزفت بنظرم لباس شیکی بود ..داشتم بنداز بر اندازش میکردم که با صدای مجد بخودم اومدم :- - از این خوشت اومده ؟!!- برگشتم سمتش...- وااااااییییی چقدر برازندش بود ... ناخود آگاه با یه لخند و نگاهی که میدونم از توش تحسین می بارید گفتم :- - چه خوب شدین !!!- مهربون زیر گوشم گفت :- - سلیقه ی شماست دیگه ...بعد از اینکه لباسشو عوض کرد همین طوری که داشتم بقیه ی جنسای مغازرو میدیدم مجدم حساب کتاب کرد و زدیم بیرون ...مجد پیشنهاد داد که بریم یه رستوران برای شام ولی من اونقدر خسته بودم ترجیح دادم غذارو تو خونه بخورم واسه ی همین از یه رستوران خوب غذا گرفت و اومدیم سمت خونه .. ساعت نزدیکای 10 بود که رسیدم ... موقعی که اومدیم بالا مجدم خیلی راحت وبدون تعارف برای خوردن غذا اومد آپارتمان من .. منم دیگه درست ندیدم حرفی بزنم و غذا هارو ازش گرفتم و رفتم توی آشپزخونه ... داشتم میز رو میچیدم که از توی دستشویی بلند گفت :- کیانا شیر دستشویی پایینت فشارش کمه .. میشه برم بالا ذستمو بشورم ..- آره برو!!!میز و که چیدم اومدم که صداش بزنم دیدم داره از بالا میاد پایین..مموقع خوردن هردو ساکت بودیم بعد از اینکه غذامون تموم شد بلند شد رفت سمت ظرفشویی که با اعتراض گفتم :- چی کار میکنین ... خودم میشورم خندید گفت :- جشمات سرخه سرخه مرامی بیدار موندی وگرنه عین بچه شیطونا پای سفره خوابت میبرد!!خندیدم و گفتم :- نابودم !!!بعدم نشستم رو صندلی و ظرف شستنشو تماشا کردم ...و تقریبا چرت زدم کارش که تموم شد دستمو گرفت و منو کشوند دنبال خودش تو هال و بعدم اشاره کرد :- تو برو بخواب منم بیشتر ازین مزاحمت نمیشم...!!خوابالو تشکر کردم وکیسه ی لباساشو دادم دستش ...و با یه شب بخیر درو بستم .. سلانه سلانه از پله ها بالا رفتم بعد از مسواک زدن وارد اتاق شدم که دیدم یه بسته ی کادویی رو تختمه .. روش یه کاغذ بود که نوشته شده بود : تقدیم به جوجوی خسته!!بخط .. خطه مجد بود ببا ذوق بازش کردم .. از دیدن پیرهن آبی آسمانی که تو دستم بود شاخام داشت در میومد .. کی اینو خریده بود؟؟؟!!!نمیتونم حس اون لحظمو بزبون بیارم فقط اونقدر خوشحال بودم که دوست داشتم داد بزنم و به همه بگم مجد چیکار کرده ... پیش خودم میگفتم یعنی دوسم داره ؟؟ شایدم مال این بود که کمکش کردم .. بعدم توی یه لحظه حال خودمو با این فکر که شاید با هر دختر دیگه ای میرفت این کارو میکرد بهم ریختم .. خیلی بد بود ..توی یه تضاد عاطفی گیر کرده بودم ... مجد توی لفافه خیلی کارا کرده بود که میدونم هر دختری دیگه ای جز من بود به حساب علاقه میذاشت ولی من نمیتونستم ... نمیگم آدم بد بینی بودم .. ولی دوست داشتم واقع بین باشم و ترجیح میدادم دست به عصا راه برم ...اونشب لباس رو با دقت توی کمدم آویزون کردم و تصمیم گرفتم در اسرع وقت ازش بابت این محبتش تشکر کنم ... و با هزار جور فکر و خیال بالاخره خواب رفتم .. صبح روز بعد ساعت نزدیکای 8 بود که از خواب پاشدم بعد از اینکه صبحانه خوردم لباس مناسب کار پوشیدم و رفتم اون آپارتمان راس 9 زینت خانوم که یه زن حدود 55 ساله نشون میداد اومد ... سلام علیک کردم و گفتم :- زخمت کشیدین اومدین ... منم واسه ی کمک هستم!!با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت :- نه خانوم جون من خودم کارارو انجام میدم!!- آخه دست تنها که نمیشه خونه ی به این بزرگی .. کاری بود به منم بگین!!لبخندی زد و گفت :- باشه دختر جون!!!همین طور که زینت خانوم مشغول شد منم توی آشپزخونه میوه ها رو شستم و خشک کردم و مشغول دون کردن انارا شدم ...موقعی که تموم شد ساعت نزدیکای 12.5 بود بد جور احساس گرسنگی میکردم پاشدم لباس پوشیدم و رفتم پیش زینت خانوم :- من دارم میرم غذا بگیرم چی دوست دارین ؟؟؟!!مهربون نگاهی بهم کرد و گفت :- من ناهار میارم با خودم دختر جون!!!- حالا میشه لطف کنید ناهاروتونو بذارین بعدا امروز یه چلو کباب حسابی بخوریم؟؟؟خندید و گفت :- شمام عین آقای دکتر حرف میزنیدا !!!منظورش شروین بود خیلی دلم میخواست راجع به مجد یه چیزایی بدونم ولی ضایع بود اگه سوال میکردم ...رو کردم بهش و گفتم :- پس حاضر شین بریم یه رستوران توپ..با مهربونی گفت :- مادر جون اگه بیاری خونه من راحت ترم الان وسط کار سختمه .. قبول کردم و رفتم یکی از رستوران های خوب اطراف و یه پرس برگ یه پرس جوجه گرفتم و برگشتم ..موقع خوردن ناهار رو کرد بهم و گفت :- شما نامزد آقا دکتری؟؟!!غذا پرید تو گلوم و دست و پا شکسته گفتم :- نه .. بابا !! من همسایه روبروییشونم !! البته توی شرکتشونم کار میکنم!!مهربون خندید و گفت :- آخه دیدم با بقیه ی دخترایی که اینجا میومدن خیلی فرق میکنین گفتم شاید آقای دکتر دست از جوونی کردن برداشته باشه!!خندیدم .. هر چند خندم خیلی شاد نبود , گفتم :- نه آقای مجد کلا خیلیی جوونی میکنه!!!!زینت خانوم سری تکون داد و گفت :- ماشاا... بس که خوش قد و بالاست دخترا دست از سرش بر نیمدارن دختر جون اونم مرده دیگه ....زمان رو مناسب دیدم واسه ی همین گفتم :- شما خیلی سال میشناسیشون ؟؟- آره مادر جون تقریبا هم سن و سالای الان تو بودم که شوهرم زمین گیر شد !! از کارگرای جناب مجد بود از روی داربست افتاد .. جناب مجد همه جوره هوامونو داشت و واسه ی اینکه فکر نکنم داره در حقمون ترحم میکنه در ازای کمک کردن به خانومش به من حقوق میداد حقوقی که دو سه برابر اون چیزی بود که واقعا حقم بود... دوتا دختر دارم .. هردوشون جناب مجد جهیزیه داد .. خدا بیامرزتشون!! خیلی آدم با خدایی بود!!!- خانوم مجد چی؟؟!!- اونو که نگو ماهه ..هر چی بگم کم گفتم عین خواهرم دوستش دارم .. هرچند ظاهرش خیلی خو ش اخلاق نیست ولی قلبش خیلی مهربونه ... بعدم ادامه داد :- آقا شاهین و آقا شهاب پسرای بزرگشون خیلی شبیه خانومن ولی این ته تغاریه دور از جونش عین خود جناب مجده .. راستشو بخوای دختر جون من آقا شروین رو عین پسر خودم دوست دارم ..و همیشه آرزومه بهترین زن نصیبش بشه !!!خودمم توی این مدت فهمیده بودم مجد با تمام اخلاقای ناپسند اجتماعیش ولی چهره ی محبوبیه از کارمندا گرفته تا یه زن عامی همه دوستش دارن و براش احترام قائلن...خیلی دوست داشتم ببینم اگه مجد یه زن بود با همین منش فقط دوست پسر داشت یا با یکی نامزد کرده بود و بهم خورده بود بازم راجع بهش اینجوری فکر میکردن ... یا مثل خونواده ی من توی خفا میگفتن لابد دختره یه ایرادی داشته .. خیلی جالب بود همیشه ته تهش ایراد رو از دختر میدیدن .. بیخیال این فکرا شدم و ظرفهای ناهارو جمع کردم و شستم , زینت خانوم رفت دنبال بقیه ی کارا....طرفای ساعت سه داشتم توی کابینت ها دنبال ظروف مناسب واسه آجیل و شیرینی و اینجور چیزا میگشتم .. توی یکی از کابینت های یه ظرف خیلی شیک نظرمو جلب کرد داشتم سعی میکردم روی نوک انگشتام وایسم برش دارم که یهو احساس کردم یکی پشتمه برگشتم مجد خنده ای کرد و ظرف رو از کابینت برداشت و داد دستم ..- چطوری خانوم کوچولو!!!؟؟؟با تعجب در حالی که به کابینت تکیه داد و مجد روبروم وایساده بود گفتم :- شما اینجا چی کار میکنی؟؟!! - حوصله ی شرکت رو نداشتم زدم بیرون گفتم بیام کمک دستت .. زینت خانوم اومده ؟؟؟!!- آره بالان ... پایین تموم شد .. - پس من برم یه سلام علیکی بکنم ...دم در برگشت و گفت :- کیانا یه چایی میذاری؟؟!!- آره .. حتما ... - مرسیاز بالا صدای سلام علیک گرمی میومدو خنده های سر خوش زینت خانوم .. چایی رو که دم کردم مجد و زینت خانوم وارد آشپزخونه شدن و مجذ رو کرد به من و گفت :- کیانا با خاله زینت من آشنا شدی؟؟؟ ازوون زن های گل روزگاره..زینت خانومم که ازین حرف محد ذوق کرده بوددر جواب گفت :- آره پسرم ماشاا.. چه همسایه ی خانومی داری بعدم با شیطنت به مجد نگاه کرد که مجد گفت :- خانوم؟؟؟ یه تیکه جواهره ازین همسایه ها توی این دوره و زمونه کم پیدا میشه ..هردو خنده ای کردند و من تقریبا هاج و واج نگاشون کردم و زیر لب ازشون بابت تعریفا تشکر کردم بعد از چایی که تمام مدتش به حرفای مجد و زینت خانوم از خانواده های همدیگه سراغ میگرفتن گوش دادم .. زینت خانوم برگشت سر کارش و مجدم رفت کمکش ...ساعت طرفای 6 بود که کارهای خونه تموم شد و مجد اومد پایین و در حایکه کتش دستش بود گفت :- کیانا من میرم خاله زینت رو برسونم .. توام میای؟؟؟نمیدونم چرا احساس کردم شاید مزاحم باشم واسه ی همین گفتم :- نه منم دیگه کاری ندارم تقریبا ...میرم خونه یکم استراحت کنم - خوب ما رفتیم همین حا استراحت کن دیگه خونه میری چی کار؟؟!!- نه .. اونور راحت ترم!!دیگه اصرار نکرد و بعد ازینکه از زینت خانوم تشکر کردم خداحافظی کردن و رفتن!!!موقعی که اومدم خونه از زور خستگی همون جا روی کاناپه بیهوش شدم!!!!بالاخره روز مهمونی رسید و از اونجای که مجدم خونه بود پا به پای من کمک کرد جالبیش اینجا بود نه من نه مجد هیچکدوم اشاره ای به لباسی که برام خریده بود نکردیم و منم تصمیم گرفته بودم برای قدردانی همون لباس رو شب بپوشم... اونروز از صبحش میوه و شیرینی و آجیل رو تو ظرفهای مختلف چیده بودیم و توی جاهای مختلف سالن قرار داده بودیم از طرفیم گل ها رو توی گلدونای مختلف گذاشتم و تموم خونه رو با شاخه های مختلف گل تزئین کردم ... همه جای خونه رو بوی گل گرفته بود تا ساعت 1 تقریبا کارها تموم شد فقط میموند پذیزایی و شام که قرار دادی که با فارسی نوشته بودم شامل پذیرایی شامم میشد و همه ی ظرف و ظروف و چیدمانم از خودشون بود !!!! برای پذیرایی کلیم گویا قرار بود مش رحیم از ساعت 4 بیاد و کارها رو به عهده بگیره ...بعد از تموم شدن کار مجد رو کرد به من و گفت :- کیانا ناهار رو چی کار کنیم ؟!!- نمیدونم وا... میگم شام که قراره حسابی باشه بیا ناها ر نیمرو یا املت بخوریم !!!- خنده ی بلندی کرد و گفت :- پایه ای؟؟؟!! اگه تو مشکلی نداری منم حرفی ندارم ..- رو کردم بهش و گفتم :- پس بیا سمت من ... اینجا رو نمیخوام کثیف کنم ..- نه منتظر کسیم قراره چیزی بیاره ... همین جا بخوریم!!!شونه هامو بالا انداختم و گفتم :- هرجور راحتی.. حتما هم باید من درست کنم دیگه؟؟؟!!ابروهاشو داد بالا وگفت :- نه استثنا این یکی رو بلدم ...خندیدم و اونم مشغول کار شد .. وسطای غذامون بودیم که زنگ زده شد .. با تعجب نگاش کردم که گفت :- نگران نشو دم در کارم دارن تو غذاتو بخور الان میام ..موقعی که اومد دوتا کیسه ی سیاه دستش بود با تعجب پرسیدم :- اینا چیه ...خندید و گفت :- مال بچه ها نیست .. اخمام کردم تو هم که گفت :- آقای حجت و دخترشون توی مهمونی مشروب نباشه بهشون خوش نمیگذره ...- چی؟؟؟؟ یعنی اینا مشروبه ؟؟؟!!!!!خندش گرفت گفت :- خوب آره!!نمیدونم چرا غصم گرفت با ناراحتی گفتم :- یعنی شمام میخوری؟؟!!!مهربون نگام کرد و گفت :- یه لبی تر میکنم ولی حدمو میدونم !!!!پیش خودم گفتم .. به به !! گل بود به سبزه نیز آراسته شد!!! ناهار که تموم شد رو کردم بهش و گفتم :- دیگه کار خاصی نمونده .. من برم سمت خودم ا حاضر شم باید فکر کنم ببینم چه جوری بیام که کسی متوجه نشه من همسایه ی بغلیتونم!!!تا دم در همراهیم کرد و داشتم میرفتم بیرون که بی هوا بازومو گرفت رومو کرد سمت خودش و گفت :- کیانا نمیدونم چجوری محبتاتو جبران کنم!!!میدونم چم شده بود بی فکر گفتم :- نیازی به جبران نیست شما رئیس شرکتین و من کارمندتون!!!اخمی مهربونی کرد و گفت :- یعنی من مجبورت کردم ؟؟ یا بهت دستوری دادم که اینجوری فکر میکنی؟؟!!شونه هامو انداختم بالا که گفت :- کلا آدم پلیدی هستی گاهی وقتا!!!- همه گاهی وقتا پلیدن!!!بازومو فشاری و داد و گفت :- همه بیشتر وقتا پلیدن ولی تو گاهی !! بازومو از تو دستش در آوردم و بعد از خداحافظی اومدم تو آپارتمانم ... اول از همه نیاز به یه چرت داشتم تا یکم سر حال شم و بعدا برای مهمونی حاضر واسه ی همین بلافاصله رفتم بالا و ولو شدم رو تخت ... طرفای ساعت 6 بود که از خواب بیدار شدم و با دیدن ساعت عین فشنگ از جام پریدم خیلی دیرم شده بود بلافاصله رفتم تو یحموم و بعد ازینکه یه دوش گرفتم موهامو با سشوار یکم خشک کردم .. اتو کشیدم .. موهام چند سانتی پایین تر از سر شونم بودو لخت ریختم دورم!!بعدم شروع کردم آرایش کردن یه خط چشم سرمه ای که خیلی بهم میومد پشت چشمام کشیدم و یکم سایه ی آبی کمرنگ زدم و با ریمل سرمه ای سیرم مژه هامو حالت دادم گونه هامم رژ گونه ی گلبهی زدم و با یه رزژ و برق لب صورتی آرایشمو تکمیل کردم بنظرم بد نشده بودم صورتمم بخاطر خوابی که کرده بودم شاداب بود ...یه جوراب شلواری کلفت رنگ پا پام کردم .. و لباسی که مجد برام خریده بود رو تنم کرد ... و کمر نقره ایشو بستم ... خیلی بیشتر از حد تصورم بهم میومد و کمر باریکم رو به رخ میکشید.. راحتی رو ترجیح دادم و یه کفش عروسکی نقره ای تخت ساده پوشیدم .. البته اصولا خیلی اهل کفش پاشنه بلند نبودم نمیدونم چرا ولی قدم کوتاه بود دیگه چه میشد کرد!!! کمی عطر زدم و یه گوشواره ی برگ مانند نقرم انداختم به گوشم و با یه کیف کوچیک دستی آبی آسمانی ام تیپمو کامل کردم!! فقط میموند اینکه چجوری یواشکی برم پایین و بدون اینکه کسی ببینتم زنگ بزنم و برم تو ساعت 9 بود از تو چشمی خوب بررسی کردم کسی تو راهرو نبود یه پانچو ی سرمه ای با روسری همرنگ لباسم سرم کردم و از پله ها رفتم پایین .. بیرونم سرکی کشیدم دم در پایینم کسی نبود .. سری زنگ رو فشار دادم بلافاصله در باز شد نفس راحتی کشیدم و رفتم تو ... مش رحیم در رو باز کرد و بعد از گرفتن روسری و پانچوم منو راهنمایی کرد سمت سالن .. تقریبا نصف مهمونا اومده بودن ولی نمیدونم چرا من فقط دنبال یه نفر میگشتم ... با شنیدن صدای مجد از پشت سرم قلبم برای یه لحظه وایساد :- سلام خانوم مشفق ...برگشتم سمتش.. چقدر توی کت شلواری که با سلیقه ی من خریده بود مردونه و جذاب شده بود .. توی چشماش یه برق خاصی بود ... کنارش یه آقای دیگه که نمیشناختم و سنش حدود 50 سالی بنظر میومد وایساده بود واسه ی همین منم رسمی در جوابش گفتم :- سلام آقای مجد ...- مجد رو کرد به سمت آقایی که کنارش ایستاده بود و گفت :- آقای فلاحی معاون شرکت ایران پایا!!بعدم رو کرد به من و گفت :- خانوم مشفق از مهندسین خوب شرکت!!مرد تعظیمی کرد و گفت :- خوشوقتم خانوم!!!- منم همین طور!!!مجد رو کرد بهم و مهربون خندید و گفت :- خیلی خوش آمدید ..- ممنونم از لطفتون ...بعدم تعظیمی کرد و با اشاره ی دست گفت :بفرمایید .. خانوم فرهمند و محمدی اون سمت سالن هستند ... اینجا رو عین خونه ی خودتون بدونید و از خودتون پذیرایی کنین!!!نمیدونم ولی دوست داشتم تا ابد کنارش وایسم مو قعی که اینجوری رسمی حرف میزد کلامش زیادی دلنشین و متین بود.. بالاخره با هزار زحمت چشم ازش گرفتم و نگاهی انداختم سمت سالن که فاطمه و آتوسا هردوهمزمان برام دست تکون دادن سر راه با بعضی از کارکنان شرکت سلام علیکی کردم و رفتم پیششون ..آتوسا یه کت و شلوار کرم خیلی شیک که واقعا برازنده ی قد بلندش بودپوشیده و بود و موهاشم جمع کرده بود بالای سرش و فاطمم یه پیرهن حریر مشکی بلند تنش و بود موهاشو دورش شلوغ درست کرده بود جفتشون ناز شده بود تا رسیدم بهشون آتوسا گفت :- اهوی خیلییییییییییی تیپ زدی !!! میخوای دل راد بد بخت رو ببری؟؟؟!!!خندیدم و سلام علیک گرمی با هردوشون کردم .. فاطمه خندید و رو کرد بهم :- خوب یه هفته مرخصی رفتی حال کردیا!!!- آره درسام سنگین شده بود!!!آتوسا خندید و گفت :- آب رفته زیر پوستتا!!بعدم زیر گوشم ادامه داد :- الان نگاه نکن ولی راد چشم ازت بر نمیداره ...ریز خندیدم که گفت :- زهر مار چه کیفی میکنه!!روکردم به فاطمه گفتم :- راستی سحر کوشش؟؟؟!!- گویا حال مادرش خوب نبود نمیتونه بیاد!!!- ای بابا !!! ایشاا.. مشکلی نباشه ...همون موقع آهنگ شادی گذاشته شد و و فاطمه خندید و گفت :- وایییی من دلم میخواد برقصم ...بعدم اشاره زد به همسرش که کنار چند تا از همکارای مرد وایساده بود و دوتایی به همراه چند نفر دختر و پسر دیگه رفتن وسط!موقعی که فاطمه رفت آتوسا گفت :- تو نمیرقصی ..- سری به نشانه ی نه تکون دادم که گفت :- - پس من میرم دستشویی و میام- باشه برو!! چند لحظه بد که به تعداد افرادی که وسط سالن مشغول رقص بودن اضافه شد رفته رفته چراغام خاموش شد ... منم از تازیکی استفاده کردم و چشمی انداختم به دور و بر...اول از همه بالای پله های سالن رامش پدرش و دیدم که با مجد و یکی دو نفر دیگ مشغول گفت و گو بودن دست همشون لیوانهای نوشیدنی بود که حدس میزدم مشروب باشه .. رامش یه پیراهن کوتاه دکلته ی بنفش پوشیده و بود موهای بلندشو با بی قیدی رها کرده بود دورش و آرایش غلیظیم داشت ولی از حق نباید گذشت جذاب شده بود!!ترجیح دادم عشوه هایی که واسه ی مجد میاد رو تماشا نکنم واسه ی همین رو کردم سمت دیگه سالن و راد رو کنار پیانو دیدم ... یه بلوز مردونه ی سفید اسپرت پوشیده بود با یه جین مشکی شیش تیغ کرده بود و موهاشم ژل زده بود و داشت با یه آقای دیگه حرف میزد ... خدایی قیافش بد نبود ولی به پایه مجد نمیرسید!! نمیدونم چرا با این فکر یه لبخندی رو لبم نشست و نا خودآگاه دوباره رومو برگردوندم سمتی که مجد وایساده بود .. دیدم داره از بالای شونه ی رامش در حالیکه اخم عمیقی روی صورتشه ی منو نگاه میکنه .. به محض اینکه دید دارم نگاش میکنم بی تفاوت روشو کرد اونور و دستشو حلقه کرد دور کمر رامش.. نمیدونم چرا احساس کردم مخصوصا اینکارو کرد و با این فکر یه لبخند از ته دلی روی لبم نشست .. پیش خودم گفتم بخور جناب مجد .. این همه تو منو چزوندی حالام بسوز!!!توی افکار خودم غوطه ور بودم که با صدای راد بخودم اومدم :- سلام خانوم مشفق .. امسال دوست پارسال آشنا!!!یه درصد احتمال دادم مجد این صحنرو ببینه واسه ی همین با یه لبخند پسر کش گفتم :- سلام آقای راد خوب هستین ؟- ممنونم خانوم شما چطورین ؟؟- مرسی ..- بعدم خیلی مودبا نه رو کرد بهم و گفت :- چیزی میل دارید براتون بیارم .. خیلی دور از همه چی نشستین ..- نه ممنونم از لطفتون ..از رو نرفت و بعد از چند ثانیه گفت :- ممکن کنارتون بشینم ..دیدم ضایعست بگم نه!! جای دوستمه واسه همین با طمانینه گفتم :- بفرمایید ... از طرفی آتوسام وقتی که برگشت با دیدن راد کنار من چشمکی زد و راشو کج کرد و رفت پیش یکی دیگه از همکارا...راد رو کرد به من و گفت :- درسا در چه حال خانوم؟ شنیدم دانشجوی ارشد هستید !!- بله .. ای بد نیست .. یه ذره حجم کارامون زیاده ولی در کل خوبه ...خندید و گفت :- جای خسته نباشید حسابی داره هم کار میکنید و هم درس میخونید ...- ممنونم!!!یکم که گذشت رو کرد بهم و گفت :- شما همیشه اینقدر ساکتید؟- لبخندی زدم و گفتم :- نه !!! سرشو انداخت پایین و با لحن آرومی گفت :- پس شانس منه ...- نه راستش رو بخواین یکم خستم!!- چرا خانوم ؟!! شما که یک هفته ای میشه سر کار نیومدید!!!با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم :- چه خبرا زود میپیچه!!!خندید و گفت :- نه از خانوم فرهمند همکارتون سراغتون رو گرفتم فرمودند مرخصی هستید!!- بله.. راستش اونقدر کارای دانشگام سنگین شده بود گفتم یه هفته مرخصی بگیرم تا عقب افتادگی هارو جبران کنم ...با این حرفم شروع کرد به تعریف یه خاطره از دوران دانشجوییش و خدا وکیلیم بامزه تعریف کرد... آخر داستان داشتیم میخندیدم که احساس کردم یه سایه افتاد رومون .. سر بلند کردم و دیدم مجد با ابروهای گره کرده وایساده جلومون ...راد به رسم ادب از جاش بلند شد و گفت :- آقای دکتر بفرمایید...مجدم بدون تعارف سر جاش نشست و بعدم رو کرد بهش و گفت :- به گمونم آقای فلاحی دنبالتون میگشتن...راد با سر تعظیمی کرد و رو به من گفت : - با اجازتون خانوم مشفق ..منم سری تکون دادم و رفت ...مجد رو کرد به من و در حالی که میخواست حفظ ظاهر کنه آروم گفت :- میشه بپرسم دقیقا با این بچه قرطی چی میگفتی که اینجوری نیشت باز بود!!!چپ چپ نگاش کردم که سرشو آورد جلو تر گفت :- اون دفعه رو گذاشتم به حساب نفهمیت ولی شاید از ایندفعه نتونم بگذرم!!!!از بوی مشروبی که میداد چندشم شد و توی دلم گفته این بابا یه سور به مرده شوره زده اینقدر پرروئه!!!! بعدم با لحنی که سعی میکردم آروم باشه رو کردم بهش و گفتم :- ببخشید دقیقا شما چه نسبتی با من دارید ؟؟؟!! بابا مین ؟؟؟ داداشمین؟؟؟!!انتظار چنین حرفی رو نداشت عصبی دستی به موهاش کشید و گفت :- خوش ندارم توی شرکتم ...بقیه حرفشو گرفتم واسه ی همین وسط حرفش پریدم و با پررویی گفتم :- مطمئنید؟؟؟ وا.. ما از روز اول شکست عشاق رنگ و وارنگ شما رو دیدیم!! فکر نمیکنید شما خودتون یه پا الگویید!!!!!؟؟؟بعدم بی توجه به دندون قروچه ای که از عصبانیت کرد از جام بلند شدم و رفتم پیش آتوسا و فاطمه ...آتوسا تا منو دید با خنده گفت :- راد چی میگفت ؟؟؟!!!- هیچی بابا !!! بعدم واسش به صورت خلاصه تعریف کردم فاطمه خندید و گفت :- واسه ی آشنایی بد نبود!!!بعدم توی یه فرصت که آتوسا داشت با یکی از همکارها صحبت میکرد آروم ازم پرسید :- کیانا؟ مجد چی میگفت ؟؟؟! خیلی اخمالو باهات حرف میزد!!از دقتش متعجب شدم ولی به روم نیاوردم در جوابش گفتم :- چمیدونم جدیدا مثا اینکه مسئول حراست شرکتم شده به جای خیر مقدم و پذیرایی میگفت دوست ندارم توی شرکت مسائل عاطفی پیش بیاد!!فاطمه ابروشو به نشانه ی تعجب داد بالا و با لحن بامزه ای گفت :- بییییییی خیاااال!!! مجد؟؟؟!؟- آره منم توی همین موندم!!!فاطمه رفت تو فکر و دیگه چیزی نگفت ... با صدای مردونه و پر جذبه ی مجد که همرو به شام دعوت کرد به خودمون اومدیم .. تقریبا آخرین نفری بودم که از سالن داشت میرفت سمت ناهار خوری ... مجد توی یه فرصت مناسب در حالیکه هنوزم اخم داشت زیر گوشم گفت :- چقدر دیگه باید پول بدم به رستوران؟؟!!بدون اینکه نگاش کنم گفتم :- 400 هزار تومن !!!! توی پاکت بغل پاتختیتون پول هست ... من همرو برنداشتم!!سری تکون داد و بدون تشکر دور شد!!!لجم گرفته بود همه ی زحمتای این مهمونیه مزخرف رو دوش من بود تازه یه چیزیم طلب کار شده بودم!!موقع شام مجد مرتب به همه سر میزد و تعارف های معمول رو بهشون میکرد موقعی که به جمع ما رسید بدون اینکه نگاهی به من کنه در کمال ادب شخص آتوسا و فاطمه و همسرش رو مخاطب قرار داد و گفت :- تورو خدا تعارف نکنید و کم و کسری بود به بزرگیه خودتون ببخشید!!!نمیدونم چرا با اینکه هنوز کلی از غذام مونده بود!! اشتهام کور شد!!!! بعد ازاینکه رفت منم ظرف غذامو بردم سمت آشپزخونه سرکی کشیدم کسی نبود!! واسه ی همین با حرص همهی غذا رو ریختم توی سطل و ظرف رو با حرص گذاشتم رو میز!!! اومدم از در بیرون برم در حالیکه زیر لب داشتم به روح و روانش فحش میدادم ... سینه به سینش در اومدم!!!! عین زبل خان همه جا بود!!! عصبانی نگاش کردم که با خنده ی موذیانه ای که کرد به حد انفجار رسیدم .. اومدم رد شم برم که مخصوصا دوباره جلوی راهم رو سد کرد خوشبختانه تا اومد چیزی بگه صدای آقای حجت از پشت سر اومد که گفت :- شروین جان دستت درد نکنه واقعا سنگ تموم گذاشتی و در همین حین که مجد برگشت سمتش منم باهاش چشم تو چشم شدم!!- حجت در کمال وقاحت با چشمای سرخش به من زل زد و گفت :- شروین جان این خانوم از کارمندات هستن!!؟- مجد که خیلی از نگاه حجت به من خوشش نیومده بود ... به سردی گفت :- بله !!! چطور!!!؟؟- حجت ابروهای کم پشتشو بالا انداخت و گفت :نمیخوای معرفیشون کنی؟؟!!!- مجد نفسشو محکم داد بیرون رو کرد به حجت:- خانوم مشفق از مهندسای ارشد هستن!!حجت با پررویی شکم گندشو کمی جلو داد و گفت :- چهره ی شرقی زیبایی دارین خانوم!!! بهتون تبریک میگم!!!!بعدم با پررویی تمام رو کرد به شروین گفت :- واقعا زن های خودمون یه چیز دیگن!! اگرم دقت کرده باشی اونقدر که در وصف چشم و موی مشکی اشعار مختلف هست در وصف سایر رنگها چنین اشعاری نمیبینیم!!! درست نمیگم خانوم مشفق...؟؟نگاهش اونقدر وقیح بود که میخواستم چشماشو درآرم!!!! از طرفی مجدم کارد میزدی خونش در نمیومد... واسه ی همین با بیتفاوتی شونه ای بالا انداختم و گفتم :- من خیلی اهل شعر و شاعری نیستم!! به هر حال خوشوقتم!! بعدم سریع ازونجا دور شدم!!!شام تموم شده بود همه جوونها با انرژی بیشتری وسط بودن و میرقصیدن فاطمه و آتوسا هم با هم داشتم میرقصیدن که با دیدن من ... دستمو گرفتن و آوردن وسط... منم بی خیال حجت و مجد و هر خر دیگه ای شدم و زدم به سیم آخر و یکم همراهیشون کردم .. واسه ی روحیمم بهتر بود..توی همین حین با شروع آهنگ بدی .. راد اومد سمتم و با سر تعظیمی کرد و گفت :- افتخار میدین یه دورم با من برقصیم ...راستش میخواستم قاطعانه در خواستشو رد کنم که با شنیدن دست و سوتا ی بچه ها به افتخار وسط اومدن رامش با مجد ... پشیمون شدم .. بر خلاف تمام عقاید قلبیم درخواستشو قبول کردم .. یه کینه و بغضی تو وجودم بود!!!! نگاهی به آتوسا و فاطمه انداختم جفتشون چشمکی زدن... خنده ی تلخی رو لبم نشست ... از حق نگذریم رادم حریمو کامل رعایت میکرد و تقریبا هردو فقط رو بروی هم بشکن میزدیم نکاهی به اونور سالن انداختم ... رامش با عشوه ی خاصی همراه آهنگ میخوند و میرقصید و مدام میرفت توی بغل مجد که فقط وایساده بود و مردونه دست میزد ...یه کاری میکنم عاشق من شی نتونی از دلم ساده تو رد شی...یه کاری میکنم هر شب و هر روزبگی دوسم داری عاشق من شی ...****دلم میخواست کله ی مجد رو بعدم رامش رو بکنم!!! ولی خوب کاری ازم بر نمیومد!! توی همین فکرا بودم که رادم سرشو آورد جلو وگفت :- آهنگ قشنگیه .... یه جورایی حرف دل منه ....این وسط همین ابراز احساسات پوریا راد کم بود که نمک بپاشه رو زخم من ....من میگم عاشقتم صدام کن ...با چشمات بازم منو نگاه کن ..هرچی خواستی تو بگی قبوله ..روی دوست داشتن من حساب کن...*****نمیدونم چرا بدون اینکه به حرف راد توجهی کنم رومو کردم سمت مجد که نگاهمون برای چند ثانیه با هم تلاقی کرد ... نمیدونم توی نگاش چی بود که با بیتی که خواننده خوند باعث شد یه بغض بدی چنگ بندازه به گلوم ...دوست دارم.. به دلم خیلی نشستی ...نگو دل به من نبستی ..اون که میخوام پیش من باشه ...تو هستی !!به دلم خیلی نشستی...******بالاخره با هر جون کندنی بود آهنگ تمو م شد راد مجدد سر خم کرد و منم ازش تشکر کردم که گفت :- آهنگ بدیم ... وسط حرفش پریدم گفتم :- مرسی ترجیح میدم بعدی رو تماشاچی باشم ..پسر خوبی بود بدون اینکه ناراحت شه لبخندی زد و گفت :- هرجور شما مایلید .. ممنونم بابت لطفی که کردید!! لبخندی زدم و برگشتم سمت بچه ها و کنار آتوسا نشستم!!! انگار اونام خیلی از زوج مجد و رامش خوششون نمیومد چون بلافاصله فاطمه رو کرد به ما و گفت :- خدایی از مجد بعیده به این سبک دخترا اینقدر رو بده !!!!! این دختره کیه دیگه!!!! مست مسته!!!آتوسا خندید و گفت :- آهنگ یکم دیگه ادامه پیدا میکرد .. جلوی ما مجد رو کلا بغل میکرد!!!فاطمه خنده ای کرد و با سر حرف آتوسا رو تاییدکرد و در ادامه گفت :- ولی مجدم سعی میکرد لبخند بزنه ها وگرنه موقعی که میرفت رامش تو بغلش تمام عضله های فکش از حرص منقبض میشد..آتوسا رو کرد به جفتمون و گفت :- مجد زرنگه .. فعلا واسه ی منافعشه که به این دختره چیزی نمیگه ... وگرنه ما که دیگه میدونیم آخر عاقبت رابطه ی این تیپا با مجد چیه ..فاطمه جدی شد و در حالیکه تو فکر بود گفت:- آررررره حق با توئه آتی!بعدم رو کرد به من و گفت :- اوووی شیطون فکر نکن ما مسخ رامش بودیم از تو غافل شدیم.. راد چی میگفت ؟؟؟!!- آتوسا ذوق زده گفت :- آره بگو ببینم .. وایی نمیدونی کیانا چفدر بهم میاین!!!لبخندی زدم و گفتم :- هیچی فقط روبروی هم بشکن زدیم .. فکر کنم اون بنده خدام توی حرکات رامش مونده بود...بعدم گفت یه آهنگ دیگه .. که دیدم پررو میشه ..- فاطمه ریسه رفت و گفت :- باریکلا!!! توام با سیاستیا... نزدیکای ساعت 12 بود که کم کم مهمونا عزم رفتن کردن فاطمه ام رو کرد به من و گفت :- کیانا جون تو با ما میای ؟؟! ما آتوسا رو هم میرسونیم...رو کردم بهش و گفتم :- نه عزیزم من میان دنبالم راستشو بخواین ...بچه ها لباس پوشیدن و خداحافظی کردن و رفتن ...مونده بودم … داشتم فکر میکردم اگه رامش جان بخواد شب اینجا بمونه چی کار کنم که متوجه نشه همین بغلم که با صدای راد به خودم اومدم :- خانوم مشفق؟؟! اگه وسیله نداریم من در خدمتم...- نه ممنون میان دنبالم !!!- خوب مسئله ای نیست فکر میکنم خیلی نزدیک اینجا باشید چون اوندفعه سر همین خیابون اصلی پیادتون کردم!!!- یه لحظه ضربان قلبم وایستاد ..نمیدونم مجد از کجا پیداش شد و گفت :- نه پوریا خان !! خانوم مشفق پسر عموشون از دوستان دوران تحصیل من هستن .. قرار بیان دنبالشون .. امشبم اگه مهمونی نبودن دلیلش مشغله ی کاری بود.. ولی قول دادن آخر شب بیان تا دیداری تازه کنیم!!- راد لبخندی زد و گفت :- بهر حال من در خدمت گذاری حاضرم!!!!- لبخندی زدم و برای حرص دادن مجدبا یکم عشوه گفتم :- مرسی از لطفتون جناب راد ...راد هم لبخندی زد و با مجد دست داد و بعدم سمت من با سر تعظیمی کرد و رفت ...موقعی که برگشتم دیدم مجد با چشمایی که ازش آتیش میبارید نگاهی کرد و رفت .. آخرین مهمونا حجت و رامش بود و آقای فلاحی بودن خدارو شکر از قرار معلوم رامش اونقدر خورده بود که حال خوبی نداشت و داشت میرفت ... بعد از اینکه آقای فلاحی خداحافظی کرد ... حجت با نگاه چندش آورش سر تا پای من رو دوباره کاوید و گفت :- خانوم مشفق این افتخار رو به بنده میدید که برسونمتون ؟؟؟!!!!!داشتم دنبال جواب میگشتم که مجد نجاتم و داد و همون جوابی رو که به راد داد ه بود برای حجت هم تکرار کرد .. اما حجت دست بردار نبود .. که بالاخره مجد از پسش بر اومد و راضیش کرد ولی آخر سر که داشت میرفت در حالی که عین آدم خورا به من نگاه میکرد رو کرد به مجد و گفت :- هر وقت مهمونی بود خانوم مشفق رو هم با خودتون بیارین .. خوشحال میشم تو جمعمون ببینمشون ... بعدم با یه ژست خاصی گفت :- ما جمعامون افراد خاصین ... خوشحال باش که توام جز اون افراد خاصی عزیزم!!!!چشمکی زد و به مجد گفت :- مگه نه شروین جان ...احساس کردم یکم دیگه حجت ادامه بده مجد جفت پا میاد تو صورتش ...- مجد در حالیکه صداش از عصبانیت میلرزید گفت :- بله .. حتما .. مرسی ازینکه تشریف آوردین (یعنی زحمت رو کم کنین !!!) ..خدارو شکر رامش توی حال خودش نبود و نفهمید من موندم و اون داره میره در حالیکه رو ی پاش بند نبود اومد گونه ی مجد رو ببوسه که مجد نگهش داشت و باهاش خداحافظی کرد ...آقای حجتم زیر بازوشو گرفت و در حالی که نگاه آخر رو به من کرد خداحافظی کرد و رفت .. جالبیش اینجا بود مجد حتی به خودش زحمت نداد باهاشون تا دم در پایین بره .. تا رفتن در رو بست ... و رو کرد سمت من و در حالیکه داشت گره ی کراواتشو شل میکرد گفت : یه لیوان آب بهم میدی؟؟؟بعدم رفت ...ر فتم توی اشپزخونه ...بیچاره مش رحیم ...تمام ظرفارو شسته بود و رفته بود .. یه لیوان از توی کابینت برداشتم توش آب ریختم و رفتم سمت سالن مجد نبود رفتم سمت هال که اونجام نبود ...صداش زدم که جواب نداد...لیوان آب رو گذاشتم رو میز و دوباره صدا زدم :- آقای مجد ...با ترس رفتم سمت پله ها و دوباره صداش کردم اما جوابی نشنیدم!!!بیخیال شدم و کیفمو برداشتم و پانچو و روسریمو انداختم روی دستم و رفتم سمت در ..خواستم بازش کنم که هر چی تقلا کردم در باز نشد ... بغضم گرفته بود دوباره تلاش کرد اما باز نشد!!!!....با صدای مجد به خودم اومد ...- قفله ... نشکنش!!!رومو کردم سمتش و چسبیدم به در ....موهاش شلوغ شده بود وچشماش قرمز بود .. یاد حرف بابا محسنم افتادم که همیشه میگفت به آدم مست اعتباری نیست ...ترس بدی سراسر وجودم رو گرفت نا خدا گاه گفتم :- شما الان تعادل ندارید !!! بخدا راست میگم ...- پوزخندی زد و گفت :- گفتم بهت من حد خودمو میدونم ... پس مطمئن باش توی متعادل ترین وضعمم..- بعدم بدون اینکه نگام کنه گفت :اونجا واینسا اون در باز بشو نیست بیا تو سالن ...دیدم چاره ای نیست واسه ی همین دنبالش رفتم که بلکه خرش کنم در رو باز کنه ..کنار پله های سالن وایسادم که رفت سمت ضبط و یه آهنگ آروم گذاشت .. بعدم اومد و پایین پله ها وایساد و دستشو سمت من دراز کرد و گفت :- افتخار میدید ؟؟!!!نا خود آگاه دستمو گذاشتم تو دستش اونم لباسامو ازم گرفت و گذاشت روی یکی از مبلها ومنو با خودش برد وسط سالن ...دستمو کشید سمت خودش و دست دیگشو حلقه کرد دوره کمرمو آروم آروم شروع کرد با آهنگ تکون خوردن ...تمام تنم از درون میلرزید و یه اضطراب بدی داشتم ولی میترسیدم چیزی بگم عصبانی بشه ..زیر گوشم گفت :- لباستو دوست داشتی جوجو؟در حالیکه مطمئن بودم صدام میلرزه گفتم :- بله ...- مهربون خندید و دستیمو که تو دستش بود رو به لبش برد و بوسید بعدم سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت :- میدونستی خیلی بهت میومد؟؟!؟!بعدم ادامه داد ...- شده بودی عین یه پری کوچولو...نمیدونم چرا بغضم گرفته بود جای بوسش رو دستم داشت میسوخت ... حرفی نمیزد ولی ترسناک شده بود ...طاقت نیاوردم و گفتم :- نمیخواین بذارین من برم!!! خیلی خستم!!!یهو عصبانی شد و حلقه ی دستشو از دور کمرم باز کرد و وایساد روبروم :- خیلی با من بودن ناراحتت میکنه ؟؟؟!!!!! با اون بچه قرتی یه آهنگ رقصیدی و کل مهمونیم حرف زدی ...ولی منو تا نصفه ی یه آهنگم نمیتونی تحمل کنی؟؟؟؟ نمیدونم چرا ازین توهینش عصبانی شدم و واسه ی همین ناخود آگاه اخمی کردم و گفتم :- اون بچه قرتی مشروب نخورده بود حریمم رعایت میکرد .. ولی شما دوست دارین .. تمام حریم هارو بشکنید و راحت باشید و این تو مرامم نیست الانم خیلی بهتون محبت کردم تا اینجام پا به پاتون اومدم لطف کنید درو باز کنید!!! میخوام برم!!!!!نمیدونم چه لذتی میبرد منو اینجوری عصبی میدید!! بلافاصله ابروش رفت بالا و موذی نگام کرد و گفت :- نه فکر میکردم خانوم موشه با آقا گربه صلح کرده ولی مثل اینکه ... بعدم آروم دست کشید به موهام که سرمو دزدیدم .. اونم محکم سرمو گرفت تو دستاشو گفت :- ببین گفته بودم اوندفعه رو میذارم به حساب بچگیت ولی کیانا به اون خدایی که میپرستی یه دفعه دیگه ببینم دم خور شدی با این مرتیکه راد گردنتو میشکنم ...اینقدرم نگو مشروب مشروب من الان از صد تا هوشیار هوشیارترم!! یه دفعم بهت گفتم دله نیستم!!!! پس از تنها بودن با من نترس میفهمی نترس...... جمله ی آخرش بیشتر التماسی بود تا دستوری سرمو تکون دادم از تو دستش خارج کردم و با حرص گفتم :- اولا به شما مربوط نیست که من با کی رفت و آمد میکنم .. در ثانی دله نبودنتون از رنگ و وارنگ دخترایی که میان و میرن مشخصه من حالم از امثال شما بهم میخوره از تنها بودن باهاتون نمیترسم بلکه متنفرم .. چندشم میشه!!با چشم های گرد شده نگام کرد ... نمیدونم این حرفا از کجا اومد .. فقط اینو میدونم خیلی زیاده روی کردم ... اونم خشکش زده بود .. تمام تنم یخ بست...یکم بد به خودش اومد کلید رو گرفت سمتم و با صدای دورگه ای گفت :- اگه از من بدت میاد بهتره زود تر بری!!!!با آخرین توانم کلید و گرفتم از اونجا اومدم بیرون ...وقتی در خونمو بستم .. گرمی اشک و روی گونم احساس کردم ...نمیدونم چرا پشیمون بودم از حرفایی که زدم ... یاد اون چند روزه خوبی که با هم داشتیم آتیشم میزد .. چرا همه چی رو خراب کردم .. شاید .. میخواست باهام حرفی بزنه ... با این فکر بغضم بیش از پیش ترکید ... .و وقتی لباسو توی تنم دیدم لباسی که اون واسم خریده بود و من حتی تشکر نکردم به هق هق افتادم ... اونشب تا دم دمای صبح به مجد فکر کردم و اینکه چرا اون حرفارو زدم .. من واقعا ازش متنفر که نبودم هیچ عاشقشم بودم ...ولی خوب پشیمونی سودی نداشت .. پس بهتر دیدم همه چی رو بسپرم دست تقدیر و بعدم زمان.. ___________________ دو سه روز ی از مهمونی گذشت و توی این چند روز سعی کردم هچ برخورد مستقیمی با مجد نداشته باشم البته احساس میکنم اونم همین نیت رو داشت چون یه روز توی شرکت تا از در اتاقم اومدم بیرون ..توی راهرو عقب گرد کرد و رفت به هر حال اونروز از دانشگاه یه راست رفته بودم شرکت و ساعت نزدیکای هفت بود که خیس از بارون رسیدم خونه بعد از اینکه یه دوش گرفتم رفتم سمت یخچال تا آبی بخورم که با دیدن تقویم روش یه فکری به ذهنم رسید هفته ی بعد یک شنبه یکی از اعیاد بود و تعطیل بود امروزم از بچه های شرکت شنیده بودم که شنبه رو هم دولت تعطیل کرده بود بدم نمیومد یه سر برم شیراز یعنی حقیقتش دلم برای مامان و بابا و کتی یه ذره شده بود با این فکر بلافاصله تلفن رو برداشتم و شماره ی خونرو گرفتم با دومین زنگ کتی تلفن رو برداشت و با خنده گفت :- کیانا عجب حلال زاده ای هستی میخواستم همین الان بهت زنگ بزنم..- اوی!!اول سلام!!!- با صدای پر انرژی گفت :- سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت ..چطوری خره؟؟- خر خودتی دیوونه .. تو چطوری؟ مامان اینا چطورن؟- همه خوبن شکر! یه خبر دست اول واست دارم.. حدس بزن ؟یکم فکر کردم و گفتم :- کتی جون من بگو حدسم نمیاد!!!- فریبا دختر خاله نیره داره عروسی میکنه ... همین پنج شنبه!!!با خوشحالی گفتم :- آخی به سلامتی ...منم یه خبر دست اول دارم خنده ی شیطونی کرد و گفت :- نکنه توام تو تهرون بببببببععععللله!!!خنده ای کردم و گفتم :- کتی کوفت نگیری توام که ذهنت فقط رو یه چیزی میچرخه ..نه بابا میخوام پس فردا چهارشنبه ت...ا یکشبه بیام خونه!!!یهو بر خلاف انتظارم که کتی خوشحال میشه پشت تلفن سکوت شد !!! جوری که فکر کردم قطع شده ..- الو کتی؟- جانم ... - چی شدی ؟!!- با لحن متعجبی گفت :- هیچی .. یعنی میخوای عروسی فریبام بیای؟- خوب آره مگه چیه ؟؟؟با ناراحتی گفت :- آخه چیزه ؟؟؟!- عصبانی شدم و با لحن رنجیده ای گفتم :- چیه کتی ؟.. خوب بگو دیگه ..یعنی اینقدر از اومدنم ناراحت میشی؟؟؟- کتی که تازه انگار دوزاریش افتاده گفت :- نه بابا دیووونه اونکه از خدامه بیای راستش حرفم سر قضیه ی عروسیه .. آخه راستش داماد .. چجوری بگم .. گویا تو نامزدیه تو .... آخه .....داماد نوه خاله ی محمده!!!تازه فهمیدم کتی چرا به تته پته افتاده بود ... با بی خیالی گفتم:- خوب باشه ..به من چه ؟؟؟!! مهم اینه همدیگرو دیدن و پسندیدن!! ایشاا.. خوشبخت بشن..کتی با لحن پر از ابهامی گفت :- یعنی تو ناراحت نمیشی اگه محمد رو ببینی؟؟؟!!فکر اینجاشو نکرده بودم!!! از طرفیم برام جالب بود که خالم اینا که اینقدر با مذهبی بودن خانواده ی محمد مخالف بودم و میگفتن به سبک خانوادگی ما نمیخورن چجوری حاضر شدن دختر بدن بهشون .. بعدشم مگه محمد منو نذاشته بود کنار بخاطر دل من بد بختم شده بود نمیتونستن کاری دیگه ای کنن؟؟؟...توی همین افکار بودم که با صدای کتی به خودم اومدم..- کیانا میدونم به چی فکر میکنی ...منو مامانم به همین فکر کردیم ولی دیدیم اگه حرفی بزنیم میذارن پای حسادت .. میدونی جالبش چیه اینه که اینا از بعد از نامزدی تو با هم دوست بودن و اون موقع که بابا در به در دنبال محمد میگشته اینا با نوه خالش مراوده داشتن البته فریبا میگفت امیررضام نمیدونسته محمد چرا اینکارو کرده به هر حال دروغ یا راستش پای خودشون .. توام بیا قدم سر چشم .. ولی اگه دیدی نمیتونی بری عروسی منم نمیرن باهم میشینیم غیبت میکنیم ...بعدم خندید تا مثلا من روحیم عوض شه ...منم خندیدم .. نمیدونم فهمید مصنوعیه یا نه ..بعدم گفتم :- نه اتفاقا میام عروسی .. دلیلی نداره من خودمو قایم کنم .. اگه اینکارو کنم فقط به شایعه ها دامن زدم ... دیگه خودم که میدونم من مشکلی نداشتم...کتیم حرفمو تایید کرد و قرار شد به مامان بابا نگه که دارم میام تا سورپریزی باشه واسشون و بعد از اینکه یکم دیگه از این در اون در حرف زدیم با یه امید دیدار گفتن گوشی رو گذاشتم...این وسط میموند شرکت و مجد که چهارشنبه پنج شنبرو بهم مرخصی میده یا نه .. با خودم فکر کردم ..کارمند از من پرروتر نیست هنوز یه ماه نشده رسمی شدم نصفشو مرخصی گرفتم .. با این فکر با ودم ری ریز خندیدم و بعدم فکرم رفت سمت عروسی و محمد ... احساس خاصی نداشتم از دیدنش .. نمیگم هیچی ولی بیشتر حس کنجکاوی بود و اینکه شاید با دیدنش دلیل کارشو بهم بگه .. ولی خوب ناخودآگاه استرسم داشتم .. استرس نگاه های مردم و حرفاشون ... باید توکل به خدا میکردم .. از صدقه سر مجد و مهمونیه جذابش کلی نماز قضا رو دستم مونده بود تصمیم گرفتم اوشب یکم با خدای خودم خلوت کنم ... که ابته خیلی موثر بود چون واقعا بهم آرامش عجیبی داد...صبح روز سه شنبه از شکت به یه آژانس مسافرتی زنگ زدم و یه بلیط رفت و برگشت واسه ی شیراز گرفتم و پولشم به صورت اینترنتی پرداخت کردم و فرار بود پیک ساعت 12 بلیطارو به آدرس شرکت بیاره...قدم بعدی دادن برگه درخواست مرخصی بود و امضای مجد .. بعد از اینکه یه برگه در خواست از کارگزینی گرفتم و پر کردم رفتم پیش شمس تا برگه درخواستمو دید یه دونه ازون لبخندای نایابشو زد و گفت :- مشفق واقعا فکر میکنی بعد از اون یه هفته مرخصی مجد بهت مرخصی بده ؟؟؟- وا.. چمیدونم بعدم خندیدم و ادامه دادم :- توکل به خدا!!!- شمسم خندید نمیدونم از اعتماد به نفس من خوشش اومد یا اینکه به خیال باطلم خندید!!!- خلاصه یه نفس عمیق کشیدم و تقه ای به در اتاق مجد زدم .. با صدای گیراش که گفت :- - بفرمایید .. داخل شدم بر خلاف دفعه های پیش برام بلند نشد و نگاه گذرایی بهم کرد و بعدم سرشو انداخت رو پرونده ی زیر دستش ..به آرومی سلام کردم و رفتم سمتش و کاغذ در خواست مرخصی رو گذاشتم روی میز...کاغذ رو برداشت و نگاهی انداخت با اخم رو کرد سمتم و گفت :- واقعا بازم مرخصی میخواین ؟؟؟نمیدونم چرا از اینکه لحنش دیگه مثل قدیم صمیمی نبود دلم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم و با جدیت گفتم :- بله .. باید برم شیراز!!ابروهاشو داد بالا و یه لحظه نگاهش نگران شد و گفت :- اتفاقی افتاده ؟شیطنتم گل کرد واسه ی همین یه لبخند با چاشنی خجالت زدم و گفتم :- نه امر خیره ایشاا...ابرو هاشو داد بالا و گفت :- ا؟ به سلامتی حتما برای خواهرتون؟؟؟!!خیلی پلید بود .. با اخم گفتم :- نه ... چرا اینجوری فکر میکنید ؟؟تک خنده ی مردونه ای کرد و گفت :- آخه این روزا پوست سفید و چشم روشن تو بورسهدلم میخواست سرشو بکوبم به تیزی دیوار ..حرفش یعنی که یعنی !!!! لبخندی زدم و با آرامش ساختگی گفتم :- اتفاقا نشنیدین میگن سفید سفید 100 تومن سفید و سرخ سیصد تومن .. حالا که رسید به سبزه هرچی بگن میارزه ؟؟؟!!نگاه شیطونی کرد و گفت :- بله شنیدم ... ولی اون سبزست... نه سیاه سوخته ...یعنی گیوتینم کمش بود!!!!!! با عصبانیتی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم :- حالا بهم مرخصی میدین ؟؟در حالیکه از پیروزیش غرق لذت بود و لبخند موذییم رو لبش بود برگه رو امضا کرد و رو کرد بهم و گفت :- اگه به همه ی کارمندا اینجوری مرخصی میدادم شرکت تا الان ورشکسته بود .. ایندفعه رم بخاطر دینی که هنوز احساس میکینم به گردنمه دادم ولی دیگه مرخصی خبری نیست!! روشنه ؟؟؟!!!سری تکون دادم و بدون تشکر رفتم سمت در که با لحنی که توش شیطنت موج میزد ...گفت :- حسابم باهات صافه دفعه ی بعدی تشکر یادت نره!!!!!!چپ چپ نگاش کردم و زدم بیرون .. در رو که بستم صدای قهقهشم اومد این بشر کلا از رو نمیره خدای اعتماد به نفسه .. داشتم زیر لب غر غر میکردم که شمس رو کرد بهم و گفت :- نداد؟؟؟!- چرا ولی با کلی غر غر ...متعجب نگام کرد و بعدم شونشو انداخت بالا و گفت :- چه خوش شانس!!منم دیگه حرفی نزدم .. ساعت 12.5 بود و وقت ناهار طبق قول آژانس هواپیمایی تا ساعت 12 بایستی پیک میومد واسه ی همین قبل از اینکه برم آشپزخونه یه سر رفتم پیش شمس ..- ببین برای من پیک چیزی نیاورد ؟؟!!یه ابروشو داد بالا و گفت : - وا.. یه پیک اومد .. مجدم اینجا بود اون پولشو حساب کرد و بسته رو گرفت منم دیگه دخالت نکردم!!!نفسمو با عصبانیت دادم بیرون و گفتم :- این مرتیکه مگه رئیس شرکت نیست؟؟؟؟؟چرا همش ول میچرخه پس؟؟؟!؟! بره بشینه پشت میزش دیگه ....- دیدم شمس یهو رنگش عین گچ دیوار شد و سرشو اندا خت پایین!!!!!برگشتم دیدم مجد در حالی که اخم عمیقی روی صورتشه ... نگاه بدی به من انداخت و رفت سمت راهرو ...راستش بدمم نیومد ... پیش خودم گفتم اینم تلافی اون دری وری که گفتی!!!! سیاه سوخته هفت جدته!!! بعدم نگاهی به شمس که عین شیر شده بود کردم و گفتم :- خوب حالا توام ... من گفتم ..اخمشم به من کرد تو چرا رنگت رفت ...پشت چشمی ناز کرد و گفت :- مشفق برو ...!!!! داشتی سکتم میدادی!!!ایشششی گفتم و خندیدم .. بعدم رفتم سمت آشپزخونه ..تا آخر وقت اداری در گیر این موضوع بودم که چجوری بلیطارو از چنگ مجد درآرم نمیدونم چه کرمی داشت !! اه ... آخر سر تصمیم گرفتم بی خیال شم و همون رفتم خونه برم ازش بگیرم ... اونجا لااقل بحث رئیس و مرئوسی نبود!!!ساعت 5 بود که بعد از خداحافظی حسابی و آرزوی تعطیلات خوب واسه ی بچه ها ازشون جدا شدم و برای خرید سوغاتی و چند تا از سفارش های کتی رفتم سمت تجریش !!!!موقعی که رسیدم طرفای 9 بود ولی از ماشین مجد خبری نبود ... رفتم توی خونه گوش به زنگ اینکه کی میاد .. فردا ساعت 7 صبح پروازم بود واسه ی همین ساکمو بستم و لباسی که مجد برام خریده بود رو هم گذاشتم برای عروسی که بپوشم واسه ی پاتختیم یه لباس قرمز کوتاه دکلته با یه ژاکت همرنگش و کیف و کفش ست برداشتم ... ساعت نزدیکای دوازده بود که دلم شور افتاد نه فقط برای بلیطا برای خودش... بی خیال ژست و قیافه شدم و شماره همراهش رو گرفتم ... اما خاموش بود!!! قلبم داشت میومد توی دهنم .. جز شماره ی همراهش .. از هیچکسی که بشناسدش شماره ای نداشتم .. بدون اینکه دست خودم باشه یه ژاکت پوشیدم و رفتم توی پله ها روبروی در ورودی نشستم و تلفنم گذاشتم بغلم و گه گاه به امید اینکه همراهش روشن شده باشه زنگ زدم ... نمیدونم کی و چه ساعتی بود که همونجور که سرمو چسبونده بودم به دیوار خواب رفتم ... با احساس معلق بودن از خواب بیدار شدم .. اول فکر کردم خواب میبینم وبعد ا حساس کردم .. رو ی یه سطح نرم دراز کشیدم .. چشمامو باز کردم ..اول تشخیص نمیدادم کجام که صدای مجد منو به خودش آورد ..- نترس کیانا تو خونه ی منی..- نگاه خواب آلودم رو انداختم بهش... گیج گیج بودم و تنم یخ بسته بود .. پتویی پیچید دورمو نشست کنارم رو کاناپه و ادامه داد :- توی راهرو چی کار میکردی ؟؟؟ خوابت برده بود صدات کردم بیدار نشدی دیدم تنت یخ کرده مجبور شدم بغلت کنم بیارمت تو ..کم کم هوشیار شدم و یادم افتاد مجد چقدر نگرانم کرده بود یهو اخمام رفت توهم که گفت :- واسه ی من نگران شده بودی یا بلیطا؟؟؟عصبی نگاش کردم و گفتم :- شما که کلا اومدن و نیومدنتون دست خداست .. .. واسه ی بلیطام ...یهو از جا پریدم و گفتم :- ساعت چنده ؟لبخند خسته ای زد و گفت :- 4.5 نگران نشو 6 راه میفتیم !!- با تعجب گفتم :- راه میفتیم ؟؟؟!- آره دیگه پس میذارم این وقت صبح تنها بری!!!چیزی نگفتم .. لااقل بهتر از آژانس بود ..نگاهی بهش انداختم قیافش خیلی درب و داغون بود ... نمیدونم کجا بود نخواستمم بپرسم که خودش گفت :- حال شوهر خاله زینت بد شده بود برده بودمش بیمارستان الحمدا.. بخیر گذشت .. گوشیمم باطریش تموم شده بود ..در حالی که حس فضولیم ارضا شده بود گفتم :- خدارو شکر بخیر گذشت .. بعدم مگه من از شما توضیح خواستم ..نگاه شیطونی کرد و گفت :- خودتم نپرسی چشمات پر از سوال میشه ..- بعدم پاشد و گفت :- - کیانا من یه ساعت چشم بذارم رو هم 5.5 بیدارم کن بریم!!!با گفتن این حرف از پله ها رفت بالا منم یکم دیگه دراز کشیدم .. ساعت پنج بود که از جام پاشدم میز صبحانه رو چیدم و رفتم سمت خودم و حاضر شدم یه شلوار ورزشی مشکی با یه کفش ورزشی مشکی پام کردم و یه پلیور سرخابی با یه بارونی مشکی یه روسری سرخابی مشکیم سرم کردم .. بدون آرایش!!... بعد از اینکه خونرو چک کردم .. در رو قفل کردم و با ساکام رفتم اون سمت .. ساعت نزدیکای 5.5 شده بود که رفتم بالا و دیدم مجد بیهوشه از خواب .. نمیدونستم چجوری بیدارش کنم چند بار صداش زدم بیدار نشد .. آخر سر با ریشه های شالم اونقدر دماغشو قلقلک دادم که با یه عطسه از خواب پرید.. و بلافاصله سر جاش نشست و گفت :- ساعت چنده ؟- 5.5 نترس دیر نشده ...- باشه پس من یه دوش بگیرم لباس بپوشم میام پایین ..سرمو تکون دادم و از در اتاقش رفتم سمت آشپزخونه .. تقریبا ده دقیقه بعد در حالیکه یه پلیور قهوه ای یقه گرد با یه شلوار مخمل قهوه ای پوشیده بود و موها ی خیسش برق میزد اومد توی آشپزخونه .. با دیدن میز چشماش خندید و رو کرد بهم و گفت :- مرسی کیانا .. نمیدونی چقدر گشنم بود .. بعدم نشستیم و باهم صبحانه خوردیم ..وقتی صبحانه تموم شد اومدم میز رو جمع کنم که دستمو گرفت و گفت:- دیرت میشه اومدم خودم راست وریسش میکنم .. وسایلت رو آوردی ؟؟..سرمو تکون دادم و گفتم :- آره دم دره .. - پس بریم !!!تمام وسایلمو خودش برداشت .. منم در رو قفل کردم و رفتیم سمت ماشین .. توی راه رو کرد بهم و گفت :- چیزی کم و کسر نداری سوغاتی اینا خریدی ؟؟؟!!!- آره دیروز بعد از شرکت رفتم یه سر تجریش..- خوبه .. کی بر میگردی؟؟!!- خندم گرفت .. ابرومو دادم بالا و با لحن پرروی گفتم :- وا... فکر کنم شما بهتر بدونی؟؟!!!- خنده ای کرد و گفت :- درست فکر کردی .. بعدم جدی شد و ادامه داد :- ساعت 8 یکشنبه پروازته ... تا برسی تهران 9.15 با تاخیر 9.5 میشه من 9.5 میام فرودگاه باشه ؟؟اخمی کردم و گفتم :- نیازی نیست .. خودم میام!!!با لحن آمرانه ای گفت :- احمق نشو کیانا!!!! اون وقت شب از مهر آباد میخوای رو چه حسابی تک و تنها بیای !! خودم میام!!! کل کل باهاش فایده نداشت تقریبا هم رسیده بودیم واسه ی همین سری به نشانه ی توافق تکون دادم و از ماشین پیاده شدیم .. تمام مدت عین بابا ها مواظب بود تمام کارا از حمل تا تحویل بار رو خودش انجام داد ..و بلیطارو بهم داد ومنم گذاشتم توی کیف دستیم موقعی که داشتم میرفتم سمت سالن ترانزیت رو کردم بهش و گفتم :- مرسی بابت اینکه منو رسوندین ..مهربون خندید گفت :- هر چند تو از من بدت میاد ولی من بهت عادت کردم .. زود بیا!!! خونه بی تو صفا نداره .. بعدم بدون توجه به همه ی آدمای توی فرودگاه منو کشید تو بغلش و سرمو بوسید ..از تو بغلش در ومدم چپ چپی نگاش کردم که خندید و گفت :- اونجوری نگام کن دم رفتنی .. بعدشم این یکی کاملا برادرانه بود .. قسم میخورم ...خندم گرفت ...اونم خندید و مطمئن بودم با نگاش تا موقعی که برم توی سالن دنبالم میکنه ... واسه ی همین با همه ی حرصی که از دستش خورده بودم توی آخرین لحظه ی ورودم برگشتم و واسش دست تکون دادم که باعث شد لبخند مردونه و زیبایی به پهنای صورت برام بزنه ... لبخندی که کل مسیر تا شیراز توی خاطرم بود...

سپاس بدید میزارمTongue