انجمن های تخصصی  فلش خور
رمان باورم کن(پر از کل کل.عاشقونه.طنز.خلاصه تووووووپه) - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: رمان باورم کن(پر از کل کل.عاشقونه.طنز.خلاصه تووووووپه) (/showthread.php?tid=28723)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6


رمان باورم کن(پر از کل کل.عاشقونه.طنز.خلاصه تووووووپه) - ^BaR○○n^ - 16-02-2013

سلام من دوباره اومدم!
امیدوارم این یکی رو هم دوس داشته باشین
راستی
سپاس فراموش نشه

مامان ... مامان...

آنید با قیافه ی آشفته و در هم در حالی که مقنه اش و کج روی سرش گذاشته بود از اتاق بیرون اومد .

مامان جون پدر و مادرت جوراب من و پیدا کن به خدا دیرم شده الانه که بابا جیغ بکشه .

مامان : آخه دختر من 100 بار بهت نگفتم وسایلتو سر جاش بذار که راحت بتونی پیداش کنی .آخه چقدر سر به هوایی من الان جورابتو از کجا پیدا کنم آخه .

آنید از گردن مادرش آویزان شد و چشمهاش و ریز کرد و با التماس و صدای بغض کرده گفت : مامان جون قربونت برم از الان گوش میکنم و مرتب میشم این یه بارو برام پیدا کن ماشینم رفت .

مادر که دلش به حال دخترک سوخته بود با لحنی ملایم تر گفت :خوب حالا خودتو لوس نکن دستتم از دور گردنم باز کن که خفه شدم . تو جا جورابی دیدی ؟

آنید با صدایی که کمی شرمساری در آن احساس می شد خیلی آرام گفت: دیدم اما جورابه تمیز نبود همش کثیف بود .

مادر سریع به طرف آنید برگشت و با عصبانیت گفت : بازم جورابات و کثیف گذاشتی اونجا مگه بهت نمیگم بشورشون حداقل بده من بندازم تو ماشین الان من از کجا جوراب تمیز پیدا کنم شلخته خانم .

سری از روی تاسف تکان داد و در حالی که به سمت اتاق آنید می رفت زیر لب غرولند کرد .

مامان : آخه من به این دختر چی بگم من نمیدونم اونجا چه جوری زندگی میکنه یعنی دوستاش چه جوری تحملش میکنن با این کاراش یه لحظه آروم و قرار نداره وسایلشم که همه جا پخشه اخه اینم شد زندگی من نمیدونم.

مادر همچنان که با دقت تو کشوی لباسها دنبال جوراب تمیز میگشت زیر لب یه چیزهایی زمزمه می کرد که آنید نمی تونست همه رو بشنوه .

به چارچوب در تکیه داده بود و با سری کج و پایی که از استرس به شدت تکان میخورد با بی قراری گاهی به ساعت و گاهی به مادر که در حال تلاش و کنکاش بود نگاه میکرد . 4 دقیقه گذشته بود و در این مدت پدر 40 مرتبه صداش کرده بود .

آنید : مامان ترو خدا بابا الان قاطی میکنه ها n بار صدام کرد .

مادر که از تلاش و تمرکز زیاد اخم کرده بود یه دفعه لبخند پت و پهنی زد و با پیروزی سرش و بلند کرد و دستشو بالا آورد و گفت : بفرما پیداش کردم . بیا زود بپوش که الان جیغ بابات در میاد.

آنید جیغ کوتاهی کشید و به سمت مادرش دوید و با خوشحالی جوراب و از دستش قاپید و بوسه ای کوتاه و اجمالی رو گونه ی مادرش نشوند . سر پا جوراب و پاش کرد و مقنه اش و صاف کرد و با سرعت کیفش و بر داشت و به سمت در دویید .

مادر هم دنبالش راه افتاد . کنار در حیاط آنید برگشت و مادرش و بغل کرد و بوسید و خداحافظی کرد . مادر: خداحافظ . مواظب خودت باش رسیدی زنگ بزن .

آنید: باشه . هستم . بوس بوس . خداحافظ.

سوار ماشین شد . پدر ماشین و روشن کرد و راه افتاد .

پدر : آنید داشتی چی کار میکردی که انقدر طولش دادی میترسم ماشین رفته باشه اونوقت جا میمونی و باید تا ماشینن بعدی صبر کنی بلیطتم باطل میشه .

آنید : وای بابا نگو خدا نکنه . حالا نمی تونی یکم گاز بدی دیر شد فردا صبح کلاس دارم .می خواستم بچه ها رو زودتر ببینم .

پدر : حالا حرص نخور میرسیم .تو که سه ماه ندیدیشون یه امروزم روش.

10 دقیقه ی بعد ترمینال بودن و ماشین هنوز حرکت نکرده بود . پسری که کمک راننده بود با صدای بلند فریاد میزد .خانم کیان مسافر تهران ساعت 9 لطفا" سوار شن . خانم کیان .

تندی خودش و به اتوبوس رسوند و گفت : بله آقا من کیان هستم .

بلیطش و به پسر داد .

پسر : به خانم یه بارکی نمی یومدی . کل اتوبوس 10 دقیقه ست منتظر شماست .زود باشید ساکتون و تحویل بدید تا حرکت کنیم .

آنید برگشت و به پدرش نگاه کرد پدر ساک اون و به راننده داده بود تا تو بار بزاره . اومد و با عجله با آنید روبوسی و سفارش کرد و براش آرزوی موفقیت کرد .

آنید به سرعت سوار اتوبوس شد و تو جاش نشست . از پنجره ی اتوبوس پدرش و دید که کنار ماشین ایستاده و براش دست تکون می ده .اونم دستی به نشانه ی خداحافظی برای پدرش تکون داد و آروم تو جاش نشست . هدفون و از کیفش در آورد و مشغول گوش کردن به آهنگ شد .

آنید سفر با اتوبوس و دوست داشت و تنها دلیلش هم این بود که تو اتوبوس هر بار فیلم جدیدی پخش میشد و نصفی از راه و بدون اینکه بفهمی طی میکرد .

آنید به فیلم دیدن علاقه ی زیادی داشت همین طور کتاب خوندن و خیلی دوست داشت . عاشق ماجرا جویی بود . آنید فرزند دوم از یک خانواده ی پنج نفری بود یک خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر از خودش داشت .

خواهرش آنیتا ازدواج کرده بود و یک دختر کوچولوی ناز مامانی به اسم عسل داشت . دلش برای آنیتا تنگ شده بود دلش برای اون کوچولوی معصوم با اون نگاه مهربون و لبخند شیرین پر میکشید آنقدر عجله داشت که حتی نتونسته بود عسل و که خوابیده بود ببوسد و ازش خداحافظی کنه . آنید تو یکی از شهر های شمالی زندگی میکرد و خودش دانشجوی مهندسی کشاورزی تو کرج بود .

با صدای کمک راننده که میگفت : خانم ها آقایون بفرمایید رسیدیم . از خواب بیدار شد و تازه متوجه شد که همه ی راه و خواب بود . کش و قوسی به بدنش داد و با چالاکی از جا پرید و کوله و پشتش انداخت و از اتوبوس پیاده شد . بعد از تحویل گرفتن وسایلش ماشین گرفت و خودش و به خوابگاه رسون .

خوابگاه و دوست داشت اگر چه ترجیح میداد خودش خانه ای جدا داشته باشه که تنهایی تو اون زندگی کند اما پدر مخالف بود و میگفت زندگی تو خوابگاه امنیت بیشتری داره . اما در هر حال خوابگاه و زندگی چند نفری تو یه اتاق لطف خودش و داشت .

پشت در اتاقشان رسید به کفشهای پشت در نگاه کرد همه ی بچه ها بودن نفسی تازه کرد . تندی در و باز کرد و با صدای بلند سلام کرد .

بچه ها که غافلگیر شده بودن جیغ زنان از جا پریدن .

مریم : وای آنید دیوونه تویی مردم از ترس هنوز نیومده مثل سگ میای واق واق میکنی نصفه جون شدم .آخه تو کی می خوای مثل آدمیزاد رفتار کنی.

آنید که نیشش تا بناگوش باز بود با شیطنت گفت : هیچ وقت مریم خانم .نمیدونی چه حالی میده رو سر شما خراب شدن .

همون طور که میخندید و با دست به قیافه ی مریم و مهسا و درسا و الناز اشاره میکرد و گفت : وای خدا شما چه بانمک شدین یه نگاه به خودتون بندازید انگار روح دیدید .

بچه ها نگاهی به هم کردن و یه دفعه هر 4 نفر منفجر شدن . وقتی حسابی خندیدن مهسا گفت: چقدر دیر اومدی . خره نگفتی دلمون واسه دیونه بازیهات تنگ میشه .

آنید : مرسی خانم های محترم به خاطر این همه لطف و محبتی که نسبت به ممن ابراز میکنید درسا جان الناز خانم شما نمی خواید به من محبت کنید 4 تا چیزم شما بار من کنید که از محبت سرشار بشم .

الناز به طرفش رفت و سفت بغلش کرد و گفت : وای آنید سه ماهه ندیدیمت کلی دلمون برات تنگ شده بود چرا دیر اومدی آخه .

آنید : آخه دلم نمیومد از مامان اینا و عسل فسقلی جدا بشم .انقده ناز شده که اگه ببینینش دلتون میخواد قورتش بدید . خاله فداش بشه .

درسا : خوش به حالت کاش منم خواهر زاده داشتم . همچین ازش تعریف میکنی که آدم دلش غش میره واسش.

صحبت در مورد تابستان و تعطیلات گل انداخته بود و کسی کوتاه نمیومد . می خواستن تو اولین روز دیدار همه ی خبر ها رو به هم منتقل کنند . این طوری شد که تا سه صبح بیدار موندن و فردا صبحش دیر از خواب بیدار شدن و به کلاسهای صبح نرسیدن.


--------------------------------------------------------------------------------

دو هفته ای از شروع کلاسها گذشته بود و همه چی به خوبی پیش میرفت . آخر یکی از کلاسها یکی از اساتید گفت : مهندسای ما با اینکه اطلاعاتشون خوبه اما قدرت عمل خوبی ندارند . این به خاطر اینه که کارای عملیشون فقط درحد دانشگاست و درسا رو فقط در حد مزرعه های آزمایشی انجام میدن واطلاعاتشون و فقط در همین محدوده امتحان میکنن . بیشتر چیزایی که شما میدونید تئوریه . کارای عملیتون خیلی ضعیفه .

یکی از دانشجو ها دستی بلند کرد و بعد از اجازه گرفتن از استاد گفت: ببخشید استاد ما باید چی کار کنیم ؟ اینجا شهری نیست که بشه زمین خالی پیدا کرد و یا کلا" زمین کشاورزی زیاد توش نیست . زمینای دانشگا ه هم فقط برای درسها استفاده میشه نمی زارن دانشجو بدون اینکه درس عملی داشته باشه ازش استفاده کنه.

استاد: مشکل همین جاست .کمبود زمین . دانشجو هم انقدر همت نداره که دنبال زمین بره . اگه بخواید یاد بگیرید اطراف شهر باغ هایی هست که بتونید با اجازه ی صاحباش رو کار باغ نظارت داشته باشید این جوری هم از اطلاعات و تجربه باغدار میتونید استفاده کنید هم این که معلومات خودتون و محک بزنید و ببینید چند مرده حلاجید.

بعد از تموم شدن کلاس بچه ها مشغول جمع کردن وسایلشون بودن . همهمه ی زیادی هم به پا شده بود . مهسا نگاهی به آنید کرد و وقتی اون رو تو فکر دید تلنگری بهش زد و پرسید : خانم شنا بلدی یه وقت غرق نشی؟

آنید با حرف مهسا به خودش اومد و با لبخند گفت : بله که شنا بلدم مگه میشه بچه ی دریا شنا بلد نباشه خانم .

مهسا: پاشو بریم بیرون یه چایی بخوریم . حالا به چی فکر میکردی که از دنیا غافل شده بودی؟

آنید درحالیکه وسایلش را جمع میکرد جواب داد : به حرفای استاد . راست میگه اگه بتونیم یه زمین یا باغ گیر بیاریم روش کار کنیم عالی میشه .

مهسا: البته که عالی میشه ولی میشه بگی این زمین و از کجا باید پیدا کنیم ؟ به اینم توجه کن که ما دختریم و نمیتونیم بریم خارج از شهر چون هم خطرناکه هم ماشین نداریم هم اینکه کار باغ معلوم نیست تا کی طول بکشه ممکنه شب بشه که اینم باز خطرناکه اونم شب.

آنید با شیطنت گفت : خوب این که کاری نداره یه دوست پسر مایه دار پیدا میکنیم که ماشین توپ داشته باشه بعد مجبورش میکنیم که همچون یک آژانس ما رو ببره باغ و کشیک وایسه کارمون که تموم شد ما رو برگردونه .

مهسا : اه فکر خوبیه اما اگه شب شد می خوای چی کار کنی؟ اونم تو باغ و خارج از شهر ؟

آنید : خوب چه بهتر شب تو باغ با یه پسر مامان ایول چه معرکه ای میشه .

آنید در حین ادای این جملات لبخندی به لب و نگاهی به دوردست داشت و دست هاش و مثل کسی که میخواد دعا کنه تو هم گره کرد و انگار داره به منظره ای که توصیف کرده نگاه میکنه و بسیار خوشنوده.

مهسا در حالی که از خنده روده بر شده بود با جزوه هایی که تو دستش بود به سر آنید کوبید و گفت : برو بابا دیوونه نگا چه ذوقی هم کرده .

آنید که با ضربه ی مهسا از خیالات خارج شده بود لب به دندون گرفت و همون طور که سعی میکرد قیافه ای ناراحت به خودش بگیره چشم و ابرویی تکون داد و پشت چشمی نازک کرد و با چشمهای ریز شده نگاهی به اطراف انداخت و گفت : مهسا خانم خجالت بکش این کارای قبیح چیه وسط دانشگاه انجام میدی حالا ملت میبینن و چهار تا آدمم که خاطرمون و میخوان فکر میکنن تخته هامون کمه دیگه سراغمون نمیان . همینه دیگه ترشیدی.

مهسا : دیونه اینا چیه میگی از کی تا حالا تو به فکر آبرو و نظر مردمی؟ خانم یادت رفته انگار این منم که هر وقت عشقم کشید رو جدول راه میرم یا میرم کنار جوب جلو ملت سنگ پرت میکنم تو آب یا وقتی یه چیزی یادم میاد وسط دانشگاه جیغ میکشم و با هیجان تعریف میکنم .

اگه یه آدم تو دنیا باشه که واسه حرف مردم ترم خورد نکنه اون آدمه تویی.جدی هیچ وقت ندیدم که کاری که انجام میدی حتی یک درصدم به حرفی که ممکنه با این کارت پشتت بگن اهمیت بدی.

آنید : بس که خرم مهسا جون همینه که منم رو دست ننه ام موندم و کسی من و نمیگیره. اما جدی من وقتی یه کاری برام توجیه شده باشه دیگه اهمیت نمیدم بقیه چی راجبش فکر کنن.

مهسا : آره من تویه دیونه رو میشناسم هنوز یادم نرفته اون روز که عملیات داشتیم و تو وقتی رفتی از جوب آب بگیری پات لیز خوردو تا زانو رفتی تو آب گل آلود اما به روی خودت نیاوردی به خنده ی دخترا و پسرام توجهی نکردی از کسی هم کمک نگرفتی خودت اومدی بیرون و یکم گل شلوارتو پاک کردی و دوباره مشغول آب گرفتن شدی و همه ی زمینتو آب دادی. حتی تا غروب با همون لباس موندی دانشگاه و سر همه کلاساتم رفتیو اصلا" هم به بچه هایی که بهت میخندیدن و مسخرت میکردن کاری نداشتی .

هر کی هم ازت میپرسید راستشو میگفتی که افتادی تو جوب.

آنید : خوب به نظر تو باید چی کار میکردم؟به خاطر لباسم از کلاسام میزدم ؟یا به خاطر کسایی که منتظرن از یکی یه سوتی بگیرن تا شب پشتش حرف بزنن خودم و ناراحت کنم و از کار و زندگی بیفتم ؟ اگرم دیدی افتادم تو جوب و نخندیدم به خاطر این بود که اگه من میخندیدم بقیه پرو تر میشدن و هی به اراجیف گفتنشون ادامه می دادن. بی خیال آدم باید زندگی کنه نه اینکه به خاطر دیگران از زندگیش بگذره . بعدشم بده من یکم ملت و شاد کنم ؟ بزار یکم دلشون باز شه . ببینم تو با چایت کیکم میخوری؟
-------------------------------------------------------------------------------

مهسا تو محوطه ی دانشگاه در حال قدم زدن بود . نیم ساعتی تا شروع کلاسش مونده بود از صبح آنید و ندیده بود . به دورو بر نگاه میکرد شاید بتونه اون و پیدا کنه . این ساعت با هم کلاس داشتند . یکدفعه یکی از پشت کمرش و گرفت . مهسا از ترس جیغ کوتاهی کشید . خیلی ترسیده بود به پشت سرش نگاه کرد و صورت خندان آنید و جلوی خودش دید . با عصبانیت داد زد و گفت : دیوونه مردم از ترس.

چند تا دختر و پسر که تو اون اطراف بودن با تعجب رو برگردوندن تا ببینن کی جیغ کشیده و چرا ؟

آنید : اولا" سلام . دوما" صداتو بیار پایین الان ملت فکر میکنن من اعمال منافی عفت انجام دادم .سوما" خیلی حال میده ترو اذیت کنم . این جور که میترسی خیلی ناز میشی.

مهسا که یه کم آروم تر شده بود با دیدن لبخند گشاد آنید خودش هم به خنده افتاد .

مهسا : چته خیلی شنگولی خبری شده ؟ کبکت خروس میخونه .

آنید : بله خوشحالم .کبکمم میخونه . بالاخره فهمیدم چی کار کنم .

مهسا : چی و چی کار کنی؟

آنید: کار عملیو .

مهسا : کدوم کار عملی؟ ما که کار عملی نداشتیم ؟

آنید : اه خنگه همونی که استاد هفته ی پیش گفت . که بریم تو باغ کار کنیم که تجربمون زیاد شه .

مهسا : اون که در حد حرف بود .

بعد به ناگاه برقی تو چشمهاش پیدا شد و با هیجان گفت : ببینم بلا ... نکنه یه پسر پولدار پیدا کردی . آره ؟؟؟

آنید : نه بابا خنگه من و این کارا . اگه یارو خودش بیاد و التماس کنه و کلی هم خواهش تقاضا کنه من شاید یه نیم نگاهی بهش کردم . حالا پاشم برم بگردم دنبالش بگم ای پسر پولدار خوشتیپ که شبیه برت پیتی بیا با من دوست شو .

مهسا .: بس که خری. پس چی و فهمیدی که اینقدر ذوقشو داری.

آنید : فهمیدم کجا برم دنبال زمین .

مهسا : مثلا" کجا؟

آنید : پرستار میشم .

مهسا با دهنی باز بهش نگاه میکرد . اصلا" مطمئن نبود که آنید حالش خوب باشه . آخه اینا چه ربطی به هم داشتن ؟

آنید : چیه چرا مثل سکته زده ها شدی؟

مهسا : دارم نگاه میکنم ببینم تو سالمی یا نه . ببینم امروز سرت به جایی خورده ؟

آنید : نه چه طور مگه ؟

مهسا : آخه این دری وریا چیه به من میگی . زمین پیدا کردم میخوام پرستار بشم . آخه پرستاری چه ربطی به زمین داره؟

آنید : خوب داره دیگه . بیا بشینیم رو این نیمکت تا کامل برات تعریف کنم .

آنید به دور و برش نگاه کرد و به نزدیکترین نیمکت خالی اشاره کرد و دست مهسا رو کشید و با خودش به سمت نیمکت برد . مهسا رو روی نیمکت نشوند و خودش به صورت نیم خیز و کج کنارش نشست و بعد با هیجان شروع به توضیح دادن کرد.

آنید : ببین مگه تو نگفتی که ما دختریم نمیشه بریم باغ . شب میشه خطر داره ؟

مهسا با سر حرف او را تایید کرد.

آنید : خوب همینه دیگه من میرم پرستار میشم . اینجا ها خونه های ویلایی بزرگ زیاده . اما من که نمی تونم برم بگم ببخشید بذارید من باغبونتون بشم . میشه ؟

بدون اینکه منتظر جواب مهسا باشه نفسی تازه کرد و ادامه داد : نمیشه که یعنی اصلا" کار باغبونی یه دخترو قبول ندارن . تو این خونه ها خدمت کارم هست اما من نمی تونم به عنوان خدمتکار برم اونجا به خاطر این که این بدبختا کلی کار میکنن منم تنبلم کار نمیکنم دو روزه اخراجم میکنن.

این خونه های بزرگ مال پولدارای شهره که معمولا یه پیر زن یا پیر مرد پیرو غرغرو هم که بزرگ خاندانه اونجا زندگی میکنه و از اونجایی که بد اخلاقه بچه هاش زیاد تحملش نیکنن و چون افت داره آدم پولدار بره خانه سالمندان یه پرستار جوون با حوصله ی خوب براش میگیرن که خودشون و راحت کنن منم یه دختر خوب و خانم و مهربونم . میشم پرستار این آدم پیره . چه طوره فکر خوبیه .

مهسا یکم نگاهش کرد بعد سر آنید و تو دستهاش گرفت و این طرف و اون طرف کرد و با دقت بهش خیره شد .

آنید : چی کار میکنی دیوونه سرمو ول کن دردم اومد .

مهسا : دارم نگاه میکنم ببینم شکستگی چیزی نداشته باشی . آخه این ایده های دغیانوسی چیه تو داری. آخه خانم باهوش وقتی باغ خطر داره این خونه رفتن که دیگه آخره خطره مگه تو روزنامه نمیخونی کلی از این اتفاقای ناجور میوفته .

آنید : فکر اونجاشم کردم . اول باید بگردیم دنبال یه خونه که حیاط باغ مانندی داشته باشه . بعدم کلی خدم و حشم داشته باشن . یه آدم پیریم باشه که من ازش پرستاری کنم . بعدشم این خونه یا فرزند پسر نداشته باشه یا اگه داره پسر کوچک داشته باشه یا فقط دختر داشته باشن . قبلشم استشهاد محلی میگیریم که این خانواده سوء پیشینه نداشته باشن . بعد که خیالمون راحت شد میرم پیششون .

مهسا : اولا" یه همچین خونه ای با همچین شرایطی اصلا" پیدا نمی شه اگرم پیدا بشه شاید تورو نپسندن اگرم بپسندن دانشگاه تو چی کار میکنی اینم درست بشه بابات و چی کار میکنی مگه آقای کیان میزاره دخترش بره پرستار بشه؟

آنید یکم فکر کرد و بعد کمی مکس در حالی که تو فکر بود گفت: به بابام نمیگم . یه چند وقت کار میکنم یه چیزایی که یاد گرفتم بیخیال میشم . مهسا نگو خل شدی فقط کمکم کن باشه ؟

مهسا : تو خل شدی .



--------------------------------------------------------------------------------


چند هفته ای بود که آنید و مهسا و درسا و الناز و مریم بسیج شده بودند تا جایی با مشخصات مورد نظر پیدا کنن که از قضا آدم پیری هم تو اون خونه زندگی کنه و نیاز به پرستار داشته باشه .

بچه ها تو اتاقشون دور هم جمع شده بودند .

درسا که پاهاش و تو دست گرفته بود و ماساژ میداد با ناله گفت : وای مامان که مردم . چه کار سختیه آخه تا کی باید ادامه بدیم ؟ چهار هفته ست داریم میگردیم اما مورد مناسب پیدا نکردیم .

الناز : من که هیچ وقت تو زندگیم اینقدر راه نرفته بودم .آنید خانم تو چی فکر کردی که خدا یه خونه باب میل تو مخصوص تو می سازه که شما برید اونجا و یاد بگیرید و مهندس شید که این جوری سفارش میدید؟

مریم با انگشتهاش حساب میکرد : خونه بزرگ باشه . باغ باشه زن و مرد پیر داشته باشه . پسر نداشته باشن . آدمای خوبی هم باشن . آخه مگه مغازست که همه چی توش پیدا بشه .

مهسا : آدم نمیتونه همه چیو با هم بخواد . چند جا تا حالا پیدا کردیم هان ؟همه یه جاشون میلنگید یا چند تا پسر بزرگ داشتن یا باغشون باغ نبود یا ازشون درست و حسابی تعریف نمی کردن . من که دیگه نمی تونم به همه جا و همه کس سپردیم از کار و زندگی بریدیم .آنید بیا و بیخیال شو بریم دنبال زندگیمون .

آنید ابرویی بالا انداخت و گفت : نه نمیشه من کوتاه ببا نیستم اونقدر می گردم تا پیدا شه اگه شما خسته شدید دیگه ادامه ندین . من از همتون ممنونم کلی به خاطر من زحمت کشیدین . مرسی .



***






بچه ها تو اتاق نشسته بودن . مریم از مهسا پرسید : مهسا این آنید کجاست ؟ چند وقته اصلا" پیداش نیست .

درسا " آره من اصلا" نمی بینمش نه تو خوابگاه نه تو دانتشگاه .معلومه داره چی کار میکنه ؟

مهسا با ناراحتی و افسوس اهی کشید و گفت : این دختره پاک زده به کلش . هنوزم دنبال کار می گرده صبح تا شب مشغوله . من نگرانشم نکنه دیونه بشه . آخه آدم عاقل اینقدر به یه چیز گیر میده ؟

در همین حین در اتاق با شدت باز شد و آنید در آستانه ی در نمایان گشت . هیجان از چهره اش می بارید.

الناز : دیوونه تو هنوز یاد نگرفتی چه جوری بیای تو اتاق؟ بلد نیستی در بزنی همیشه باید این جوری بیای تا ما رو سکته بدی؟

آنید که خیلی شاد بود با لبخند گل و گشادی گفت : حرص نخور الناز جون من آدم بشو نیستم بعدشم اگه این کارا رو بلدم بودم الان تو حالی نیستم که بتونم آداب دان باشم .

بعد دستهاش و با تمام قدرت به هم کوبید و با شادی به هوا پرید و با صدای بلند گفت : پیداش کردم. بالاخره پیداش کردم دیدید گفتم می تونم .

مهسا : درست حرف بزن ببینم . چیو پیدا کردی؟

آنید : خونه. باغ . پرستار. کار پیداش کردم.

مریم : نه جدی پیدا کردی یا باز توهم زدی؟

آنید : نه واقعا" پیدا کردم .

درسا به طرف آنید رفت و دستش و گرفت و با خودش کشید و آورد نشوند .

درسا:خوب حالا بیا اینجا بشین بعد تعریف کن الانه که از هیجان پس بیفتی. یکم آروم باش.

الناز : بیا این لیوان آبو بخور تا بتونی حرف بزنی چرا به نفس نفس افتادی؟

آنید : از ذوقم کل راهو دوییدم .

مریم : حالا بگو چی شده که تو رو به این روز انداخته ؟

آنید : کتایون یادتونه ؟ با الناز تو یک کلاسه . من بهش گفته بودم که دنبال یه همچین خونه ای هستم اونم امروز اومد بهم گفت که خدمتکارشون یه جا رو میشناسه که یه خانم پیری توش زندگی میکنه با پرستاراشم کنار نمیاد و هر یه هفته در میون پرستار عوض میکنه . خیلی هم سختگیره . خونشونم خیلی بزرگه یه باغم دارن . ازشونم خوب تعریف میکنن یعنی میگن خیلی باکلاس و. با شخصیتن و از اون خانواده های معروفا" خلاصه این که همه چی جوره واسه من .

مهسا : یه همچین آدمی با این همه پول و دم و دستگاه مگه میشه بی کس و کار باشه ؟ حتما" یکیو داره .

آنید : منم نگفتم بی کسو کاره . کسو کارم داره منتاها اینجا نیستن بچه هاش همه شون سالهاست که تو خارج از کشور زندگی میکنن و گاه گداری تابستونا یه سری به مادرشون میزنن . این خانم هم تا وقتی حالش بهتر بود هر چند وقت یه بار میرفت پیششون اما از وقتی مریض شده دیگه نمیره و خونه نشین شده .

درسا : حالا کی میخوای بری؟

آنید : فردا میرم صحبت کنم .


--------------------------------------------------------------------------------

تاکسی جلوی در بزرگ آهنی توقف کرد و دو دختر جوون از اون پیاده شدن .

مهسا : این خونه ست ؟ وای چه بزرگه . ببین دیواراش تا کجاست تهش اصلا" پیدا نیست .آنید فکر نمیکنی ضایست که منم باهات اومدم ؟ نمیگن این سر خر کیه با خودت آوردی؟

آنید : درسته که کتی گفته اینا آدمای مطمئنین اما من که نمیشناسمشون اومدیمو ناجور بودن من چی کار کنم ؟

مهسا : اگه ناجور بودن من چی کار میتونم بکنم ؟

آنید : ترو آوردم که تنها نباشم .دو تا آدم بهتر از یکیه .

مهسا : برای چی ؟

آنید با بدجنسی تمام لبخندی شیطانی به لب آورد و در حالی که دکمه ی زنگ را فشار می داد گفت : برای اینکه اگه خواستن بلایی سرم بیارن تورو بندازم جلو و خودم در برم .

مهسا که حسابی ترسیده بود گفت : خیلی بی معرفتی من اصلا" نمیام من دارم میرم خوابگاه اصلا" به من چه که بیام خودم و تو خطر بندازم ؟

روش و بر گردوند تا از راهی که اومده برگرده که آنید دستش و کشید و گفت : حالا که تا اینجا اومدی نمی خوای یه نگاهی به داخل خونه بندازی باید قشنگ باشه از این خونه ها که تو فیلما نشونش میدن .

مهسا که حس کنجکاویش تحریک شده بود مردد ایستاد .تو همین لحظه خانمی پرسید : بله چی کار دارید؟

آنید جلوی آیفون تصویری ایستاد و گفت : سلام خانم .من پرستارم . بهم گفتن این ساعت بیام تا با خانم صحبت کنم .

خانم: بله بفرمایید داخل .

در آهنی باز شد . دو دختر با نگرانی و کنجکاوی به داخل باغ نگاهی کردن و وارد شدن . با قیافه ای مبهوت به خانه نگاه می کردن .

آنید سوت بلندی کشید و گفت : دهه اینجارو یه باغ درست و حسابیه .

مهسا : اینجا چقدر بزرگه از کل محله ی ما بزرگتره .

دخترها مشغول سرک کشیدن به اطراف بودن که صدای پارس سگها آنها را از جا پروند .

مهسا : وای خدا مردیم الانه که اینا تیکه پارمون کنن . آنید خدا خفت کنه من و چرا کشوندی اینجا من کلی آرزو داشتم .

آنید : اه ساکت باش ببینم . بزار حواسم و جم کنم اگه آروم باشی و نشون ندی که ترسیدی سگا کاریت ندارن .

در همین حین پیره مردی از لابه لای درختها ظاهر شد . مهسا که اصلا" انتظار دیدن کسی رو نداشت از ترس جیغی کشید و خودش و پشت آنید پنهان کرد .

آنید : مهسا چته جیغ جیغو خانم این که آدمه از این چرا ترسیدی ؟ مطمئنا" نمی خواد بخوردت .

آنید به سمت پیره مرد رفت و با لبخند سلام کرد : سلام خسته نباشید . من اومدم اینجا که خانم و ببینم اگه بشه می خوام پرستار بشم . شما خیلی وقته که اینجا کار میکنید؟

پیر مرد با لبخند گفت : سلام دخترم . به سلامتی . بله من از وقتی یادم میاد واسه خانم و آقای مرحوم کار میکردم . دخترم واقعا" می خوای پرستار خانم بشی؟

آنید با سر حرفش و تایید کرد .

پیره مرد : خدا صبرت بده دخترم . خانم زن خوبیه اما از وقتی مریض شده اخلاقش خیلی عوض شدذه به همه چی گیر میده . طفلی خانم . قبل تو هم پرستارای زیادی اومدن اما نتونستن زیاد خانم و تحمل کنن . برو دخترم شاید تو صبرت بیشتر باشه و بتونی خانم و از این وضعیت خلاص کنی . خدا به همرات .

آنید : مرسی .

و دستی به نشانه ی خداحافظی برای پیره مرد تکان داد و ادامه ی راه سنگفرش را گرفت تا به عمارت بزرگی رسیدن .

آنید دست مهسا رو که به بازوش چسبیده بود از خودش جدا کرد و گفت : خانم دستم شکست . چرا مثل کنه به من چسبیدی؟

مهسا : آنید تو واقعا" می خوای اینجا بمونی ؟ اینجا خیلی بزرگه آدم و یاد این قلعه های قدیمی تو فیلما میندازه . من میترسم اگه دستت و ول کنم گم شم اینجا.

آنید : دیوونه نباید نشون بدی که ترسیدی . باید خیلی مقتدر راه بری تا همه ازت حساب ببرن .

زنی حدودا" سی ساله جلو اومد و سلام کرد .

زن : سلام شما آنید هستید ؟

آنید : سلام . بله من آنیدم . شما ؟

زن : من معرف شما به خانم هستم . کتایون خانم سفارشتون و به من کردن . منم شما رو به خانم معرفی کردم . راستی من فخری هستم . لطفا" دنبال من بیاید .

دختر ها بدون هیچ حرفی به دنبال فخری به راه افتادند. تو راهرویی که سمت چپ بود پیچیدن و جلوی در سوم ایستادن . فخری به در زد و پس از کسب اجازه وارد شد . منظره ی اتاق نشان میداد که اینجا اتاق کاره . اتاقی بزرگ با پنجره های بزرگ و سراسری میز کاری در ته اتاق دیده میشد به فاصله از میز مبل هایی چیده بودند که نشان میداد برای مراجعین آنجا ست . در پشت میز صندلی بزرگی دیده می شد که

کسی روش نشسته بود اما چهره ی اون شخص به خاطر نوری که از پنجره های پشت میز به اتاق میتابید قابل تشخیص نبود .

صدایی سرد و رسا گفت : بیاید جلو تر .

فخری چند قدم جلو رفت و ایستاد .

فخری : خانم ایشون پرستاری هستن که تعریفشون و کردم .

خانم : مرسی . فخری تو میتونی بری .

فخری تعظیم کوتاهی کرد و. از در خارج شد.

خانم : بیاید جلو . می تونید بشینید .

دخترها خیلی آروم جلو رفتند و به اولین مبلی که رسیدن نشستن .

خانم : اونجا نه بیاید نزدیکتر میخوام خوب ببینمتون .

دخترها از جا بلند شدن تا برن روی یه مبل نزدیک میز بنشینن . مهسا نجوا کنان گفت : آنید نگاه کن ببین آدم باشه . پوزه ای چیزی نداشته باشه . مثل گرگ قصه ی شنل قرمزی حرف میزنه نکنه یه هو بپره رومون مارو قورت بده ؟

آنید : هیس آروم الان میشنوه سه میشه .

خانم : شما چی دارید بهم میگید ؟

آنید : چیزی نیست خانم . فقط فضای اینجا و نوری که از پنجره ها میاد اجازه نمیده که کسی که از در وارد میشه بتونه چهره ی شخصی و که پشت میز نشسته رو ببینه .

خانم سری تکان داد و گفت : درسته اینجا اتاق پر نوریه اما جای میز طوریه که نور زیادی از پشتش میاد . خوب خانم ها شما هر دو می خواید اینجا کار کنید ؟

آنید : نه خانم فقط من می خوام کار کنم . ایشون دوسته منه.

خانم ابرویی بالا انداخت و گفت : و چرا ایشون با شما اومدن ؟

مهسا آروم در گوش آنید گفت : الهی بمیری آنید گفتم من نیام . الان عصبانی میشه طلسمم میکنه .

آنید هم آروم و زمزمه وار گفت : یه دقیقه ساکت شو تو .

آنید : من ازش خواستم بیاد تا تنها نباشم . راستش من تعریف شما و اینجا رو زیاد شنیدم . اما خوب آدم نمیتونه همین جوری فقط از روی تعریف دیگران به کسی اطمینان کنه . همون جوری که شما به هر کسی اعتماد نمی کنید و تا نشناسینش رو حرفش حساب نمیکنید . الانم صفحه ی حوادث روزنامه ها پره شده از اتفاقهای باور نکردنی و ترسناک . یکم به ما حق بدید که محتاط باشیم .

خانم رو میز خم شد و دستش و تکیه گاه بدنش قرار داد و با دقت به دو دختر خیره شد . از این فاصله چهره ی زن و میشد دید . تعریف کلی که تو نگاه اول تو ذهن بیننده نقش میبست این بود که زنی که روبه روی آنها قرار داره باید تو جوونی بسیار زیبا بوده باشه . چرا که هنوز آثار زیبایی تو چهره اش کاملا" مشهود بود و گذر زمان از جاذبه ی آن نکاسته بود .

خانم : خوب بگو ببینم چرا می خوای اینجا کار کنی ؟ مطمئنا" شنیدی که من خوش اخلاق نیستم درسته ؟ من خیلی حساسم وانتظار دارم اطرافیانم خیلی منظم و مرتب و کامل باشن کمتر کسی پیدا میشه که بتونه کارایی که من ازش میخوام و انجام بده و مطابق میل من باشه .

آنید : من اینجا اومدم چون به این کار نیاز دارم . نمی خوام دروغ بگم من خیلی مرتب نیستم کاملم نیستم اما شما میتونید به من بگید آدم کامل کیه ؟ من سر به هوام اما بهتون قول میدم که اگه به من یه فرصت بدید با تمام وجود همه ی سعیمو میکنم که همون جوری که شما می خواید رفتار کنم . برای اینکه این کارو بهم بدید حاظرم هر کاری انجام بدم .

خانم به قیافه ی مصمم آنید نگاهی کرد و تو اون جسارت انجام هر کاری و دید . برق نگاه دختر اون و به یاد جوونی خودش می انداخت .

خانم : تو دختر جالبی هستی و جسارت زیادی داری دلم میخواد یه فرصت بهت بدم اما باید بدونی که من زیاد با گذشت نیستم . حقوق خوبی بهت میدم اما اگه کار اشتباهی انجام بدی تنبیه میشی . موافقی؟

برق شیطنت در نگاه پیره زن نمایان بود . با چشم به آنید اشاره کرد که (( خوب حالا چی میگی ؟ ))

آنید : من موافقم فقط یه چیزی . من دانشجو هستم و باید چند ساعت در هفته سر کلاس باشم و ...

خانم :آه این مشکل بزرگیه چون من یه پرستار تمام وقت می خوام که شب و روز پیشم باشه . آه ... حالا چی کار کنیم .

خانم نگاهی به چهره ی دخترک انداخت و با لبخندی زیبا گفت : نمی دونم چرا امروز اینقدر مهربون و سخاوتمندم من معمولا" این جوری نیستم پرستارای قبلی یه هفته هم دووم نمیاوردن و میرفتن اما خوب نمیشه اینم انکار کرد که هیچ کدوم مثل تو صادق و با انگیزه نبودن . خوب شاید بشه یه کاری کرد .

ساعت کلاسهات و برام بنویس . اشکالی نداره میتونی سر کلاسهات بری اما در ساعات دیگه باید تماما" در اختیار من باشی و مطابق قانون این خونه رفتار کنی .

آنید که خیلی خوشحال شده بود گفت : ممنون خانم خیلی ازتون متشکرم که این شانس و به من دادید . فقط ... یه چیز دیگه میتونم بپرسم .

خانم با سر جواب مثبت داد .

آنید : ببخشید که این سوال و میپرسم اما شما ظاهرتون خیلی سر حاله و به نظر نمیاد مشکل خاصی داشته باشید ووو ... خوب من نمیفهمم شما چه نیازی به پرستار دارید؟

خانم نگاهی همراه با لبخند به آنید انداخت و گفت :آفرین پیداست که دختر دقیقی هستی هیچ کس این سوال و نپرسیده بود همه فکر میکنن به خاطر مریضیم پرستار نیاز دارم اما من هنوز قادرم تمام کارهام و خودم انجام بدم .

خانم پس از مکث کوتاهی ادامه داد : دلیل اصلی که من دنبال پرستار میگردم اینه که من نیاز به یه همدم دارم کسی که تو این خونه کنارم باشه . از وقتی بچه هام رفتن من حسابی تنها شدم . اما اون موقع شوهرم بود اما وقتی اونم تنهام گذاشت دیگه کسی و ندارم . این خونه برام یکنواخت و خسته کننده شده زندگی دیگه اینجا جریان نداره هیچ چیزی شادم نمیکنه . اگه این جوری پیش بره دچاره افسردگی شدیدی میشم من به توصیه ی پزشکم دنبال پرستار بودم تا حال و هوای من و عوض کنه .

حالا فهمیدی چرا پرستار میخوام وچرا قبلیها رو اخراج کردم؟ اونا تنها کاری که میکردن و بلد بودن این بود که داروهامو سر وقت بدن و مواظب باشن مرتب غذای مقوی بخورم .

آنید : بله خانم متوجه ام . من تمام سعی مو میکنم که همون چیزی باشم که شما می خوایید . من از کی میتونم کارمو شروع کنم خانم ؟

خانم : من اسمم طراوته اگر چه این اسم دیگه به چهرم نمیاد اما یک روز برازنده ی صورتم بود .

خانم نگاهی به دور دستها کرد و تو خاطرات جوونیش غرق شد .

آنید : این اسم هنوزم برازنده ی صورت زیباتونه .

تراوت : ممنونم از تعریفت . تو میتونی کارتو از فردا شروع کنی فقط وسایلتم بیار . الانم مرخصی فردا میبینمت . خدانگهدار .

دخترها از جاشون بلند شدند و پس از خداحافظی اونجا رو ترک کردن .

مهسا : دیوونه تو هیچ معلومه چته ؟ این چیزا چی بود که میگفتی . من که هر لحظه منتظر بودم که ما رو با اردنگی از خونه پرت کنن بیرون . حالا وسط این هیری ویری تو راستگو شدی ؟ اگه به خاطر این حرفات قبولت نمی کرد چی ؟ یه ماه و نیم گشتی تا اینجا رو پیدا کردی حالا میخواستی مثل آب خوردن از دستش بدی ؟

آنید : درسته که خیلی زحمت کشیدم تا اینجا رو پیدا کردم اما نباید برای بدست آوردنش دروغ میگفتم . اگه بهم اعتماد نمی کرد بهم کار نمیداد خانم .

مهسا : آره جون خودت . این چیزا چی بود در مورد صفحه حوادث گفتی ؟ زنه فکر کرد ما اون و با این قاتلای زنجیره ای عوضی گرفتیم .

آنید : من که حرف بدی نزدم .خودتو چی میگی از ترس مثل کنه بهم چسبیده بودی و می گفتی جادوگره و طلسمت میکنه . تازه جلو خانمه بر میگرده میگه مثل گرگ شنل قرمزی حرف میزنه . نمیگی من خندم میگیره تو رو خانم میخندم بعد اینا فکر میکنن دو تا خل و چل اومدن خونشون ؟

مهسا : اما خداییش عجب خونه ای داشت. ای کاش یه پسر خوشتیپ جذابم داشت من میرفتم زنش میشدم .

آنید .: خاک برسرت همش به فکر شوهری .از تراوت که گذشت چون همه ی بچه هاش ازدواج کردن اما نگاه به اون یارو کن قیافه داره ها .

مهسا نگاهش و به سمتی که آنید اشاره کرده بود کشید . دو پسر با قد بلند و هیکلی که پیدا بود بدنسازی کار کرده اند وقیافه ای جذاب کنار یه ماشین ایستاده و مشغول صحبت بودند .

مهسا : وای اینا رو راست میگی عجب تیکه هایی هستن . لباساشون و چه خوشتیپن . تو همیشه چشمات موردای توپ و میبینه .

آنید : آره اون چشم و ابرو مشکیه رو چه چشمایی داره .

مهسا : تو هم که کف چشم و ابرو مشکی هستی . بابا یه نگاه به اون بوره بنداز چقدر موهاش خوشگله.

آنید : آره اونم بدک نیست .

مهسا : دختر چه جوریاست که تو چشمات اینقده تیزه و همه رو میبینی اما به کسی پا نمیدی؟ یه جورایی فکر میکنم هیزی اما تو اینش موندم که چرا وقتی یکی پا پیش میزاره تو اکی نمیدی؟

آنید : عزیزم کی گفته که فقط پسرا و مردا میتونن چشم چرون باشن ؟ من خودم به شخصه از هر پسر خوشتیپی که میبینم خوشم میاد حالا ممکنه تو یه ساعت من ده تا پسر ببینم که از تیپ و قیافشون خوشم بیاد . حالا باید برم با هر ده تاشون دوست بشم یا ازدواج کنم ؟

مهسا : من که نگفتم با هر ده تا دوست شو میگم چرا لااقل با یکیشون دوست نمیشی؟

آنید : تو هم مخت عیب داره ها . همه چی که قیافه نیست . یکی قیافه داره اخلاق نداره . اخلاق داره تربیت نداره تربیت داره شعور نداره شعور داره اما حس خوبی بهت نمیده . اینه که بهتره آدم فقط در حد دیدن بهشون توجه کنه نه بیشتر .

مهسا : این که نمیشه تا کی آخه این جوری ؟ تو که یه روزی باید ازدواج کنی . ندیده و نشناخته که نمیشه.

آنید : منم همینو میگم . آدمی که تو خیابون پیدا بشه همون پیدا نشه بهتره کسی که تو خیابون دنبال آدم زندگیشه مفت گرونه . بعدشم تو ازدواج کن من که از این غلطا نمیکنم .

مهسا : یعنی چی ؟ آنید یعنی تو تا حالا از کسی خوشت نیومده؟

آنید : من کی گفتم از کسی خوشم نیومده ؟ من بلا استثنا از همه ی برادران گرامی خوشم میاد .

مهسا : لوس نشو من دیدم که تو دانشگاه به کسی محل نمیزاری . درسته که با همه خوبی . اما فقط در حد دانشگاست . با همه ی پسرا مثل دخترای دورو برت رفتار میکنی .

آنید :چون من فرقی بین دختر و پسر نمیبینم . با همه خوبم اما اگه ببینم یکی ظرفیت این رفتارم و نداره یا از خوبی من برداشت بدی میکنه دیگه اون طرف و نادیده میگیرم و همون رفتاری و میکنم که اون انتظار داره مثل یه دختر آدم نمون میشم که تو زندگیش با هیچ مردی حرف نزده و توجهی بهش نمیکنم .

این جوری میشه بی سر خر زندگی کرد . بیا زودتر بریم خوابگاه باید وسایلمو جمع کنم .

مهسا: آنید باباتو چی کار میکنی ؟ فکر نمیکنم خوشش بیاد دخترش تو خونه ی کسی کار کنه ؟

آنید کمی فکر کرد و گفت : بی خیال بابا فعلا" چیزی بهش نمیگم . بعدم طوری حرف میزنی انگار قراره من برم کلفتی . بیا بریم بابا .


***


دخترها تو خوابگاه دور تا دور هم نشسته بودن وتخمه میشکستن و آنید و مهسا با آب و تاب ماجرای رفتن به خونه ی خانم احتشام و برای اونها تعریف می کردن. الناز که حسابی تو جو تعریفهای آنید بود و از استرس و هیجان تند تند تخمه میشکست گفت: وای آنید من می گم نرو حالا استاد یه پیشنهادی داد توی خر حتما" باید عمل کنی؟؟؟؟

آنید: معلومه که باید عمل کنم. اگه قرار باشه هیچکی به حرفها و توصیه های اساتید گوش نده هیچکی کار یاد نمیگیره. حالا که موقعیتش جور شده کارامو عملی یاد بگیرم عمرا" از دستش نمیدم. همین کارا رو می کنیم ما دخترا که پیشرفت نمیکنیم دیگه. هر چی کار عملیه مال آقایونه.

حرف ماماری و ساختمون میشه آقایون میگن زن جماعت که نمیتونه بره بالا ساختمون و با عمله بنا بحث کنه. سر جراحی و پزشکی میشه میگن زنا دل نازکن دلشون نمیاد شکم ملت و سفره کنن. کار کشاورزی و باغ میشه میگن زنا از پس یه باغچه بیل زدن بر نمیان حالا می خوان نظر کارشناسی بدن برای باغات؟؟؟ همین ما خانم ها هستیم که این اجازه رو به آقایون می دیم که رو سرمون هوار شن و ازمون کولی بگیرن. همین تیتیش بازی خانم هاست که این باور و به آقایون داده که ماها کار بلد نیستیم. من یکی که کوتاه نمیام این مردا کار و رشته امو از چنگم در بیارن و بعد پوزش و به خودم بدن و من و ریز ببینن.

درسا: ببینم تو به همه چی فکر کردی؟؟؟؟؟

آنید: آره.

مریم: به اینم فکر کردی با خوابگاه می خوای چیکار کنی؟؟؟؟

آنید: معلومه ولسش میکنم. اول ترم که بهمون گفتن نمیتونیم از خوابگاه دانشگاه استفاده کنیم و باید بریم خوابگاه خصوصی چقدر عصبانی شدم و حرص خوردم.

مهسا: بله چون تو اون خوابگاه می تونستی تا 10 دقیقه قبل کلاسا بخوابی و به محض بیدار شدن تو دانشگاه بودی.

آنید: خوب من تنبلم حوصله ی پیاده روی ندارم.

مهسا: نه که این خوابگاه خیلی پیاده روی داره؟؟؟ همش یه کوچه با دانشگاه راهه.

آنید: یه کوچه یا یه خیابون در هر حال باید زود بیدار بشیم. خوبی اینجا اینه که چون خصوصیه اگه بخوام الان از خوابگاه برم کسی جلومو نمیگیره فقط باید اجاره ی این ماه و کامل بدم. ودیعه ای هم که دادم تا دو ماه دیگه دستشون میمونه. منم که الان به اون پول نباز ندارم.

درسا: آنید بعدن به بابات چی میگی؟؟؟ اگه فهمید؟؟؟

آنید همون جور که از جاش بلند میشد و می پرید رو تختش گفت: فکر بعدن و بعدن که اومد میکنم.



--------------------------------------------------------------------------------

----------------

فصل دوم



آنید ...آنید بیدار شو دیرت میشه ها ...

آنید : ولم کن مهسا بزار بخوابم دارم یه خواب خوب میبینم .

مهسا : نمیشه باید پاشی دیر شد .

آنید غلتی زد و بالشت وروی گوشهاش گذاشت که صدای مهسا رو نشنوه .اما مهسا که سماجت خاصی تو بیدار کردن اون داشت با تمام توان بالشت و از سرش کشید و به گوشه ای پرت کرد و فریاد زد : آنید پاشو امروز اولین روز کارته میخوای از الان نشون بدی تنبل و بی انضباطی؟

آنید مثل جت از جا پرید و روی تخت نشست : وای ساعت چنده ؟ دیرم شد اصلا" یادم نبود .خدا جون از اینجا تا خونه ی اونا دو ساعت و نیم راهه . چرا زود تر بیدارم نکردی؟

مهسا دستی به کمر زدو گفت : به خانم طلبکارن . یه ساعته که واسه بیداری سرکار حنجرمو دارم پاره میکنم . تازه به زور بیدار شدی میگی چرا زودتر بیدارت نکردم ؟ زود با ش حاضر شو من وسایلتو آماده میکنم .

آنید ظرف ده دقیقه آماده شد و به لطف مهسا وسایلش هم جمع و مرتب کنار در به منتظرش بودن .

آنید : مرسی مهسا جون دستت درد نکنه هفته ی دیگه سر کلاسا میبینمت . چه خوبه این هفته تعطیلیم . بوس بوس . فعلا" خداحافظ.

دو ساعت بعد آنید جلوی در آهنی منزل احتشام بود . زنگ در و فشرد . در بدون هیچ پرسشی باز شد . آنید وارد باغ شد کمی جلو تر پیرمرد دیروزی و دید . جلو رفت و سلام کرد .

آنید : سلام عمو جون خوبید ؟ خسته نباشید . من آنید هستم اومدم که از امروز پرستار خانم احتشام باشم .

پیره مرد : علیک سلام عمو جون منم جوادم . خوشحالم که کارو گرفتی امیدوارم بتونی با خانم کنار بیای.

آنید : خانم که خیلی ماهه . یعنی دیروز که خیلی ماه بود .

عمو جواد : خدا رو شکر . پرستارای قبلی میگفتن خانم مثل جادوگراست .

آنید یاد حرف مهسا افتاد .به زور سعی کرد جلوی خند هاش و بگیره : نزنید این حرف و گناه داره . عمو جواد من دیگه برم خیلی دیر اومدم فعلا" .

عمو جواد : خدا به همرات دخترم .

آنید بقیه ی راه و تا ساختمان دویید . از در که وارد شد فخری خانم جلو اومد و گفت : آنید خانم دیر کردید خانم خیلی وقته که منتظرتونه .

آنید : الان کجان ؟

فخری: تو اتاقشون گفتن تا رسیدید ببرمتون خدمتشون.

آنید : باشه بریم .

آنید دنبال فخری راه افتاد .

آنید : خانم طبقه ی پایین زندگی میکنن ؟

فخری: بله ایشون قبلا" تو یکی از اتاقهای بالا ساکن بودن اما از وقتی که پا درد گرفتن اومدن طبقه ی پایین .

آنید : این خونه خیلی بزرگه آدم توش گم میشه چقدرم راهرو و اتاق داره یه ساعت طول میکشه تا از این ور بری اون ور خونه .

فخری لبخند زنان گفت : عادت میکنید آنید خانم ما همه اولش همین حس و داشتیم اما کم کم زیر و بم خونه رو یاد گرفتیم .

بفرمایید اینجام اتاق خانمه .

فخری در اتاقی را نشان داد و بعد از زدن چند ضربه به در و کسب اجازه وارد شد آنید هم به دنبال او .

فخری: خانم، آنید خانم تشریف آوردن .

خانم : مرسی فخری تو میتونی بری. کارت داشتم صدات میکنم .

آنید : سلام خانم صبحتون بخیر.

خانم : ظهرت بخیر . الان ساعت 11 ست دیگه نمیشه گفت صبحه .

آنید سری به زیر انداخت و با شرمساری گفت : ببخشید خانم اصلا" حواسم نبود .آخه من عادت به زود بیدار شدن ندارم واسه همینم هیچ وقت کلاسای ساعت 8 رو نمیگیرم . از امروز سعی میکنم که درست شم .

خانم با صدای بلندی خندید .

خانم : تو دختر رکی هستی هر چی به ذهنت اومد سریع میگی . فکر نکردی اگه اینو همین اول به من بگی ممکنه به خاطر تنبلی اخراجت کنم ؟

آنید زیر لب با خود گفت : ای دختره ی خنگ چقدر مهسا گفت جلو زبونت و بگیر تا زرتی همه چی نپره از توش بیرون حالا اگه تو کمتر از 10 دقیقه اخراج بشم چی ؟ چه سابقه ی کاری درخشانی 10 دقیقه پرستار بودم .

خانم : من شنیدم چی گفتی . نترس اخراجت نمیکنم این بار میبخشمت .

آنید که دهانش باز مانده بود از تعجب قدرت حرف زدن نداشت .

خانم : این و یادت باشه که من گوشای خیلی تیزی دارم که پیری هم روش اثر نذاشته پس دیگه زیر زبونی چیزی نگو .

فعلا" بروتا فخری اتاقتو نشونت بده برای ناهار میبینمت . ناهار ساعت 1 سرو میشه .مرخصی .

آنید سری تکان دادو از اتاق خارج شد .

آنید : آخه این چه جور پیر شدنیه گوشاش که تیزه از خوشگلی هم دست دخترای 14 ساله رو از پشت بسته . بابا من پیر تر از اونم .

در سالن اصلی فخری را دید و صدایش کرد .

آنید : فخری خانم ببخشید میشه لطفا" اتاق من و نشونم بدید تا وسایلمو جابه جا کنم ممنون میشم .

فخری : بله خانم دنبال من بیاید .

فخری از پله ها بالا رفت . به سمت چپ پیچید و در اتاقی را باز کرد . اتاق بزرگی بود با وسایل کامل و حمام و توالت . یک تخت دو نفره ی بزرگ در وسط اتاق قرار داشت به همراه پا تختی و میز توالت و یک کتابخانه ی کوچک و تلویزیون .

آنید : فخری خانم چرا تختش دو نفرست ؟ مگه غیر از من کسه دیگه ای هم تو این اتاق میاد؟

فخری: نه خانم این خونه همه ی اتاقاش تختای دو نفره داره خانم معتقدن که این تختا راحتترن .

آنید سری جنباند و زیر لب گفت : چه عقایدی آدم مشکوک میشه. اگه مهسا این اتاق و ببینه سکته میکنه . طفلکی بچه ها که مجبورن تو خوابگاه بمونن . خونه ی مام بزرگه اما اینجا دیگه غیر طبیعیه .

فخری : خانم برای ناهار صداتون کنم ؟

آنید : نه خودم میام فقط بگید کجاست ؟

فخری : طبقه ی پایین سالن سمت راست . با من دیگه کاری ندارید خانم ؟

آنید : نه دستتون درد نکنه شما میتونید برید .

پس از رفتن فخری خانم آنید چرخی در اتاق زد و همه جای اتاق را بازرسی کرد بعد از اینکه مطمئن شد هیچ چیز مشکوک و مخفی در اتاق نیست رضایت داد و وسایلش را در کمد چید .

آنید خیلی دلش می خواست که همین الان از اتاق خارج شود و کل ساختمان را زیرو رو کند . این خانه ی بزرگ با اتاقهای متعدد برای او همچون اتاق اسرار میماند و چون ذاتا" دختر کم طاقتی بود نمی توانست

ماندن در اتاق تا ساعت معینی را تحمل کند اما به هر ترتیبی که بود جلوی خودش را گرفت نمی خواست در روز اول دختر فضولی جلوه کند .

پنج دقیقه مانده به یک از اتاق خارج شد . پشت در اتاق ایستاد و با گیجی به چپ و راست نگاه کرد .

" من اومدنی از کجا رد شدم . وای آنید چقدر خنگی . چرا تو انقدر فضولی این درو دیوارو که ازت نمیگیرن همین جا هست هر وقت خواستی میتونی نگاش کنی . این قدر محو تماشای دورو برم بودم که اصلا" نفهمیدم از کدوم راه اومدیم . حالا از کجا برگردم ؟ بیا شانسی راه و پیدا کنیم . "

آنید چشماش و بست و چرخی دور خودش زد و بعد ایستاد و چند قدم به جلو رفت و محکم به جسم سفتی خورد . چشسمهاش و باز کرد و همونطور که با دست دماغش و میمالید تا از دردش کم بشه به جسمی که با اون برخورد کرده بود نگاه کرد جسم سفت چیزی جز در اتاقش نبود .

" اه دیوونه زیاد چرخیدی دوباره برگشتی سر جای اولت . این بار یه دور بیشتر نمیچرخی . "

آنید دوباره چشمهاش و بست و چرخی زد و دو قدم به جلو رفت از ترس این که نکنه باز به در برخورد کنه دستاش و چند سانتی جلو تر از خودش گرفت . وقتی مطمئن شد چیزی جلوش نیست چشم باز کرد . تو راهروی سمت چپ بود یکم جلو رفت و به سمت راست پیچید باز هم جلوتر رفت .


--------------------------------------------------------------------------------


خانم احتشام به ساعت دیواری نگاهی انداخت . ساعت یک و ده دقیقه رو نشون میداد .

خانم : فخری برو ببین این دختره کجاست . خدای من اون خیلی وقت نشناسه من بهش اعلام کردم که ناهار ساعت یک شروع میشه اما بازم دیر کرده از الان داره این کاراشو شروع میکنه .

فخری چشمی گفت و به قصد خارج شدن از سالن به طرف خروجی رفت به خروجی نرسیده بود که آنید و دید .

آنید با صورت سرخ وارد سالن شد و با صدای بلند سلام و عذر خواهی کرد .

آنید : سلام . خانم احتشام من و ببخشید اصلا" قصد دیر کردن نداشتم .

خانم : اما دیر کردی و بار اولتم نیست .

آنید سرش و پایین انداخت وآروم با صدایی مظلوم گفت : اما این بار واقعا" تقصیر من نبود من زود تر از یک از اتاق اومدم بیرون اما نمیدونستم چه جوری بیام اینجا از هر راهی که میرفتم یا میرسیدم به در یه اتاق یا میخوردم به پنجره الانم که اینجام مجبور شدم از پله هایی که روی تراس بود استفاده کنم و و از در ورودی بیام تا بتونم اینجا رو پیدا کنم .

خانم احتشام که با حرفهای آنید خیلی سرگرم شده بود لبخندی از سر رضایت رو لبش نشست و گفت : این بار و میبخشم اما سعی کن زود راه ها رو یاد بگیری چون من اصلا" تحمل انتظار کشیدن و ندارم .

آنید چشمی گفت و سر میز نشست .

خانم : این خونه رو پدر شوهر مرحومم ساخته . اون خدا بیامرز علاقه ی زیادی به معما داشت واسه همین این خونه رو اینقدر پیچ در پیچ ساخته منم حتی گاهی وقتا گم میشدم .

آنید : خانم اینجا چرا اینقدر بزرگه ؟ مگه شما چند نفرید که نیاز به یه همچین خونه ای داشته باشید ؟

خانم از این همه سادگی دخترک با صدای بلند خندید و پس از اینکه آرام گرفت گفت : مثله اینکه تو هیچی از زندگی اشراف نمیدونی .

آدما هر چی پولدار تر باشن دوست دارن مال ثروتشون و بیشتر نشون بدن واسه همینه که یکی میره آخرین مدل ماشین ومیخره یکی هم یه خونه ی بزرگ میسازه خلاصه با کارها و چیزای مختلف سعی میکنن نشون بدن که از بقیه ثروتمند تر و قدرتمند ترن . آقای احتشام بزرگم با ساختن این عمارت بزرگ نشون داد که از همه ی دوستان وآشنایانش پولدارتره این جوری همه ازش حساب میبردن .

آنید که مبهوت حرفهای خانم احتشام بود با دهانی باز از تعجب گفت : اینجا آدمو یاد قصر هزارو یک شب میندازه .

خانم مطمئنید که تو یکی از اتاقای اینجا غولی اژدهایی دیو هفت سری زندانی نکردید؟

خانم در حالی که میخندید در میان خنده گفت : نمیدونم شایدم باشه من که هیچ وقت وقتشو نداشتم که به همه ی اتاقا سر بزنم اگه تو دوست داری میتونی بری دنبال اینایی که گفتی تو اتاقا بگردی .

آنید که به شدت ذوق زده شده بود و احساس دختر بچه ای راداشت که در یک مغازه ی اسباب بازی فروشی بزرگترین عروسک را به او پیشکش کرده باشند با هیجان گفت : جدی خانم من میتونم کل عمارت و بگردم ؟ یعنی این اجازه رو دارم ؟

خانم که شادی کودکانه را در چهره ی دخترک میدید با لبخند و رضایت گفت : البته اگه این کار شادت میکنه میتونی انجامش بدی.

آنید : وای خانم احتشام شما خیلی ماهید .

با شوق از جا بلند شد و بوسه ای بر گونه ی خانم احتشام نشاند .

خانم احتشام که رضایت در چشمانش موج میزد اخمی ساختگی کرد و با دست آنید و از خودش جدا کرد و گفت : بسه دیگه خودت و لوس نکن اینقدم احساساتی نشو .

کمی مکث کرد و بار دیگه ادامه داد : میتونی منو طراوت صدا کنی دلم برای اسمم تنگ شده . خسته شدم از اینکه همه منو خانم یا خانم احتشام صدا کنن .

آنید که روی صندلی خودش پشت میز قرار میگرفت مطیعانه گفت: چشم طراوت جون هر چی شما بگید .

خانم نگاهی به آنید که داشت با اشتها غذا میخورد کرد و با خودش گفت : این دختر چقدر شاده . این همون کسیه که میتونه به این خونه روح زندگی و بر گردونه . هنوز نیومده من و یاد روزای جونیم انداخته احساس میکنم ده سال جوونتر شدم و میتونم پا به پای این دختر شادی کنم .



RE: رمان باورم کن(درحد المپیک باحاله البته وسطاش) - Mason - 16-02-2013

عالیه واقعا ممنون....Heart
چند قسمته؟Huh
لطفا قسمت بعد رو هم بذار خیلی قشنگ به نظر میادBig Grin


RE: رمان باورم کن(درحد المپیک باحاله البته وسطاش) - ♥h@di$♥ - 16-02-2013

HeartHeartHeartHeartHeartHeartHeartHeart
این رمانم درست مثل رمانای قبلی قشنگ و جالبه و آدم برای خوندنش انگیزه پیدا میکنه.خیلی ممنون زودتر بقیشو بزار.


RE: رمان باورم کن(درحد المپیک باحاله البته وسطاش) - ^BaR○○n^ - 18-02-2013

بچه ها این رمان از اون جا هاییش قشنگ میشه که نوه ی خانوم احتشام (شروین)میاد
پس تا اونجاش موضوع خاصی نداره ولی همین که .....Smile

--------------------------------------------------------------------------------

مهسا : پس کارت ردیف شد خانم بله رو داد آره ؟

آنید : بله که داد . فقط نمیدونم جه جوری مش جعفر باغبون و راضی کنم . پریروز داشت درختارو حرس میکرد وایساده بودم بهش نگاه میکردم اما چون فاصله داشتم درست نمیدیدم رفتم یکم جلوتر تا بهتر ببینم یه دفعه مثل این بچه ها که سر جلسه ی امتحان نشستن میبینن بغل دستیشون داره تو برگه شون سرک میکشه همچین خودشو آورد جلو من که من دیگه هیچی ندیدم هرچقدر هم این ور اون ور کردم بازم نتونستم چیزی ببینم یعنی نذاشت انگار میخواستم از رو برگه امتحانیش تقلب کنم.

سپس اهی کشید و دستش را تکیه گاه چانه اش قرار داد .

مهسا که داشت میخندید روی نیمکت تکانی خورد و گفت : خوب حق داره بنده خدا من تورو میشناسم میدونم چه جوری نگاه میکنی حتما" طفلکی احساس خطر کرده بود .

آنید سرش را از روی دستش برداشت و با نگاه پرسشگری گفت : چه جوری نگاش میکردم ؟

مهسا : مثل یه سگ هار.

وقبل از اینکه آنید بتواند عکس العملی نشان دهد از جا پرید و پا به فرار گذاشت .


***

آنید : آقای دکتر حال خانم چه طورن؟

عصر دوشنبه بود و طبق برنامه ای که آنید در این یک ماه یاد گرفته بود دکتر سعیدی به ملاقات خانم احتشام آمده بود تا از سلامتی ایشان مطمئن شود . و الان آنید در حال بدرقه ی دکتر سعیدی بود .

دکتر: حال جسمانیشون که خوبه از نظر روحی هم خیلی بهتر شدن . یک ماه قبل به قدری عصبی و تندخو بودن که خودشونم از دست خودشون خسته شده بودند اما این یک ماهی که شما اومدید خیلی روحیشون عوض شده از این رو به اون رو شدن .

آنید :آقای دکتر چی کار میشه کرد که دیگه به حالت قبل بر نگردن ؟

دکتر : برای اینکه دیگه به حالت سابق برنگردن تغیرات میتونه کمک بزرگی بهشون کنه .

آنید : چه تغییراتی .

دکتر : تغییره چیزایی که ایشون و یاد گذشته های ناراحت کننده و تنهایی میندازه . مثل تغییر دکور و فضای خونه . تغییر تو برنامه های روزانه و خیلی چیزایی دیگه .

فکری با سرعت نور از ذهن آنید و گذشت و لبخند را بر لبهای او آورد .

آنید : متوجه شدم آقای دکتر از راهنماییتون خیلی متشکرم . بفرمایید براتون شربت بیارن .

دکتر: نه ممنون خیلی کار دارم باید برم شمام زحمت نکشید من خودم میرم .

آنید : نه خواهش میکنم .

آنید دکتر را تا دم سرسرا راهنمایی کرد و آنقدر همانجا ایستاد تا ماشین دکتر از در باغ خارج شد . سپس به داخل سالن بازگشت .


***



مهسا : جدی دکتر این و گفت ؟

آنید : آره گفت تغییرات درست و حسابی لازمه تا کلا" دیگه یاد تنهاییاش نیوفته .

مهسا خوب تو می خوای چی کار کنی ؟

آنید : یه فکرایی کردم اما نمیشه وسط هفته انجامش داد آخه من کلاس دارم و اصلاحاتم زمان بره . باید بزارم واسه آخره هفته که کامل خونم .

مهسا : فکر میکنی طراوت جون راضی بشه ؟

آنید : مهم نیست راضی بشه یا نه من انجامشون میدم .

مهسا :اگه عصبانی بشه و اخراجت کنه چی ؟

آنید : اینم مهم نیست مهم اینه که من بتونم کاری کنم که طراوت جون دیگه افسردگی خفتش نکنه . واسه همینه که به من پول میده .اون بهم اعتماد کرده و همه ی کارای خودش و خونشو سپرده دست من . منم باید همه ی سعیم و برای بهبودی کاملش انجام بدم .

مهسا : فکر نمیکنی زیادی بهت وابسته شده ؟

آنید : چرا .

مهسا : این جوری وقتی بخوای بری خونت دوباره افسرده میشه .

آنید : تو میدونستی طراوت جون فکر میکنه من از یه خانواده ی فقیرم و به این کار به خاطر پولش خیلی نیاز دارم ؟

مهسا : نه جدی؟ تو چرا راستشو نگفتی.

آنید : آخه یه جورایی جالبه . فکرشو بکن دختر یه کشاورز فقیر که به نون شبشم محتاجه .

مهسا : برو دیوونه تو هنوز آدم نشدی ؟

آنید : نه . امیدوارم نباش که من آدم بشو نیستم . ولی خدا کنه بچه های طراوت جون هوس مسافرت به سرشون بزنه . که اگه من رفتم خونه احساس تنهایی نکنه .

مهسا : آره خدا کنه . پس با این حساب اردوی این هفته نمیای نه ؟

آنید : این هفته ؟ کسی به من چیزی نگفت . حالا کجا میخواید برید؟

مهسا : کوه . بابا این اخوانم من و خفه کرد چپ میره راست میره میگه " خانم کیان تشریف میارن ؟ خانم کیان تشریف نمیارن ؟ خانم کیان .. خانم کیان ... " مردم از بس به سوالای این یارو جواب دادم .

آنید : منم مردم از بس به خاطر تو تحت نظر گرفته شدم .

مهسا : چی؟

آنید با سر اشاره ای به یکی از درختها کرد که شخصی به طرز کاملا" ناشیانه سعی داشت خود را پشتش مخفی کند .

آنید : عاشق دل خسته تون زاغ سیاهتون و چوب میزنه . ببین چه جوری داره قایم میشه . این کاراگاه بازیش من و کشته .

مهسا که سعی داشت نشان دهد که پسر را ندیده و به او توجهی ندارد با اخم گفت : چی کارش داری بنده خدا رو بزار شاد باشه .

آنید : اوهو چه طرفدارشم شدی از حالا. تو که اینقده دوس ست اومده ازش چرا بله نمیگی که ما هم از اطلاعات ایشون سر جلسه ی امتحان بهره مند بشیم؟

مهسا : اه آنید خودتو لوس نکن .. اه این جوری تابلو نگاش نکن .. . اه روتو برگردون آبرومو بردی ... اصلا" بیا بریم سر کلاس تو جنبه قدم زدن نداری.


--------------------------------------------------------------------------------



نزدیک ظهر بود و خانم احتشام در کتابخانه مشغول مطالعه بود نیم ساعتی میشد که بر روی یک صفحه از کتاب گیر کرده بود بارها و بارها این صفحه را خوانده بود اما چیزی از متنش دستگیرش نشده بود . اصلا" تمرکزی روی نوشته ها نداشت چون نیم ساعتی میشد که صدا های عجیب و غریب و گاهی فریادهای بلند و آزار دهنده از کل عمارت به گوش میرسید .انگار شخصی داشت به کل خانه فرمان میداد . از همه جای خانه صداهایی بلند شده بود انگار خانه در حال ویرونی بود .

معمولا" این وقت روز خانه در آرامش و سکون کامل به سر میبرد چون خانم احتشام علارغم تلاش و تهدید زیاد نتونسته بود به آنید بفهمونه و یاد بده که صبح ها زود بیدار بشه و راس ساعت هفت سر میز صبحانه حاضر بشه .

یک هفته ی اول ورود دختر جوان , هم خود او و هم خانم احتشام تلاش زیادی برای بیدار شدن و بیدار کردن آنید راس ساعت تعیین شده کردند اما بعد از گذشت یک هفته وقتی دیدند تلاشهایشان به نتیجه نمیرسد و آنید به هیچ طریقی زود تر از هشت و نه بیدار نمیشود دیگر بیخیال شده بودند .

برای خود خانم احتشام نیز سوال بود که این دختر جوان چگونه توانسته در همان ساعات اولیه ی آشنایی

جایی بسیار محکم در دل او اشغال کند به گونه ای که به راحتی از خطاها و سر به هوایی های او که کم هم نبود میگذشت . حتی خدمتکاران نیز پی به علاقه ی خانم خانه به پرستار جوان و تازه کار خود برده بودند زیرا تا کنون ندیده بودند که خانم با کسی به این نرمی رفتار کند یا در برابر خواسته های کسی اینگونه کوتاه بیاید. مگر نه اینکه او همان کسی بود که روحیه ی گذشته ی خانم را به او باز گردانده بود و کاری کرده بود که صدای خنده های خانم باز هم در کل عمارت بپیچد . خانم هر بار که دخترک را میدید ناخواسته لبخند میزد و روحیه اش به خودی خود خوب میشد .

این دختر جوان که با همه در این خانه به طور مساوی با مهر و محبت تمام رفتار میکرد و با همه دوست بود و کل خانه او را دوست داشتند و با اشتیاق گوش به فرمان او بودند ...

" خود زندگی بود و روح سبز و شاد این عمارت بزرگ. "

خانم : خدای من این صداها چیه ؟ نکنه آنید بیدار شده ؟

نگاهی به ساعت کرد . ساعت 9.5 صبح را نشان میداد .

خانم : نه امکان نداره اون زودتر از 10 از اتاقش بیرون نمیاد . اما این صدا های عجیب فقط از آنید بر میاد .

خانم با به یاد آوردن خاطرات آنید در این یک ماه لبخندی به لب آورد .



یاد هفته ی اول ورود دختر به خانه افتاد اولین باری که وارد باغ شده بود از هیجان همچون دختر شیطانی به دور خود میچرخید و می دویدو فریاد میکشید و آواز می خواند شعر هایی می خواند که هیچ کدام سر و تهی نداشت انگار چندین شعرو آهنگ را با هم در همزنی ریخته و حسابی همشان زدند و بعد میخواهند این مخلوط عجیب را به زور به خورد مردم دهند . شعر ها نصفه و در هم بود . از اینها بد تر صدای خواننده بود که بی هیچ نظمی فریاد میکشید. هر جا که دوست داشت کلمات را میکشید و ریتم ها را به دلخواه عوض میکرد .

خانم احتشام اولین باری که با این صحنه رو به رو شده بود از تعجب و شگفتی قدرت تکلم خود را از دست داده بود . نمی دانست به این دختر شیطان و شاد و بازیگوش که کل خانه را بهم ریخته است چه باید بگوید .

نگاهی به دورو برش انداخته و در کمال تعجب دیده بود که ده ها چشم از پنجره ها و در ها به دختر نگاه میکنند و در نگاه همه ترس و تعجب موج میزد . همه بدون استثنا منتظر بودند که صدای فریاد خانم احتشام را بشنوند که با داد دخترک را اخراج میکند . اما وقتی لبخند خانم را دیدند همه نفسی از آرامش کشیدند .



یک بار هم خانم احتشام در اتاق کارش مشغول رسیدگی به حسابها بود که صدای دادو فریادی از باغ شنید انگار در باغ دعوا شده بود . با عجله خود را به بیرون ساختمان رساند تا ببیند علت سر و صدا چیست .

با چشمان گشاد شده دید که ظاهرا" دعوایی در کار نیست و این آنید است که با صدای بلند و استدلال و

دلایل علمی سعی دارد که به مش جعفر بفهماند آفت کشی که برای گلهای جدید به کار میبرد درست نیست واین سم به گیاه و خاک آسیب میرساند .

اما مش جعفر به حرفهای او توجهی نمیکرد و قصد داشت کار خود را انجام دهد و دلیلش هم این بود که سالهاست که از همین سم برای گیاهان مختلف استفاده میکند و همیشه هم جواب خوبی میگیرد .

و آنید شمرده شمرده و آرام به او میگفت : آخه مش جعفر آفت این گلها با بقیه فرق میکنه . این آفتها یه سم دیگه میخوان اینی که شما ازش استفاده میکنید فایده نداره فقط الکی خاک و آلوده میکنید .



خانم در حال یادآوری خاطرات بود که صدا ها بلند تر شد .

خانم : دیگه تحملم تموم شد باید برم ببینم این صدا ها مال چیه .

خانم کتابش را محکم بست و از جابلند شد .

به لطف تمرینها و کمکهای آنید پا دردش بهتر شده بود و دیگه برای راه رفتن از چرخ استفاده نمی کرد.

خانم احتشام وارد سالن اصلی شد و از وحشت چیزی که میدید در حال سکته بود .

کل وسایل خانه بهم ریخته بود و همه چیز جابه جا شده و هیچکدام از وسایل سر جایشان نبودند.کلی آدم هم در رفت و آمد بودند و وسایل را از این سمت بسمت دیگر میبردند .

آنید هم وسط این هرجو مرج ایستاده بودو یک دست را به کمر زده بود و با دست دیگر به خدمتکاران اشاره میکرد و جای جدید وسایل را نشانشان میداد .

خانم :آنید... آنید ...

آنید با شنیدن صدای فریاد گونه ی خانم احتشام رو بر گرداند و وقتی خانم را دید به سمت او آمد .

آنید : سلام طراوت جون صبح بخیر . با من کاری داشتید؟

خانم : آفتاب از کدوم طرف در اومده که تو این ساعت صبح بیداری؟ سحر خیز شدی؟ بگو ببینم اینجا چه خبره ؟ سیلی زلزله ای چیزی اومده ؟ این همه آدم اینجا چی کار میکنن ؟ با وسایل خونه چی کار دارن .

آنید با شوق فراوان دست خانم احتشام را کشید ودر حالی که او را با خود به سمت سالن میهمانی می برد

گفت : اول طراوت جون شما بیاید اینجا رو ببینید بعد من همه چی و براتون میگم .

خانم : اه دختر این چه کاریه میکنی ؟ دستمو ول کن الان خدمتکارا میبینن زشته . صبر کن خودم آروم آروم میام دیگه .

آنید : نه نمیشه می خوام شما تند بیاین زودم ببینید.

خانم : بسیار خوب تند میام فقط تو من و این جو ....

خانم احتشام با رسیدن به سالن میهمانی دیگر نتوانست جمله اش را تمام کند. زبانش از این همه تغییر و زیبایی سالن باز مانده بود . فرم چیدمان مبلها و میزها و وسایل اتاق و زاویه ی قرار گرفتن وسایل در برابر نور خورشید و انعکا س نور از وسایل و ایجاد حاله ای از نور که کل اتاق را احاطه میکرد فضایی رویایی و خیال انگیز را بوجود آورده بود .

آنید : اینجا هنوز تموم نشده با اجازتون عصری باید بریم پرده سفارش بدیم . این پرده های سبز قشنگن اما دل آدم میگیره وقتی چند بار میبینتش . باید بریم پرده های روشن انتخاب کنیم .

سپس دستی به هم کوبید و گفت : خوب نظرتون چیه ؟ چطور شده ؟

خانم که نه می خواست مستقیما" تعریف کند نه منکر زحمات او بود با صدایی آرام پرسید : چی شد که به فکر تغییر خونه افتادی؟

آنید : آهان . شما که میدونید من سر خود کاری و نمیکنم درسته ؟

آنید با چشمان خیره نشان داد که منتظر تایید حرفهایش است .

خانم زیر لب گفت : توی وروجک کی واسه کارات از کسی نظر خواستی ؟

آنید که دید خانم احتشام قصد جواب دادن را ندارد بیخیال تایید شد و به حرف زدن ادامه داد .

آنید : کار امروزمم سر خود نبود . دکتر سعیدی دفعه ی قبل که اومدن ویزیتتون کردن گفتن واسه اینکه حالتون کاملا" خوب بشه باید فضای اطرافتون تغییره اساسی بکنه . منم کل وکوم دکوراسیون خونه رو ریختم بهم . عصرم نوبت خودتونه میریم خرید یه چند تا لباس رنگارنگ میگیرید تا روحتون شاد شه .

خانم : دیگه چی همین یک کارم مونده که تو این سن لباسای جلف بپوشم .

آنید : آخه طراوت جون رنگ سبزو آبی و صورتی کجاش جلفه ؟ دلتون میاد این حرف و بزنید ؟ خوبه همه مثل شما لباسای تیره بپوشن ؟ چیه همش مشکی همش سورمه ای آدم دلش میگیره . من که احساس خفگی میکنم .

خانم به شوخی به نشانه ی اعتراض ضربه ای به بازوی آنید زد و با خنده گفت : دختره ی شیطون شرم نمیکنی به من میگی لباسات آدم و خفه میکنه ؟

آنید : آی ... طراوت جون آروم تر دردم گرفت .

و با دست کمی بازویش را مالید .

آنید : اگه میخواید از این حرفا نزنم باید مثل یه دختر خوب و ناز عصری با من بیاید تا بریم خرید . باشه طراوت جون .

و بعد با معصوم ترین نگاهش به چشمان خانم احتشام خیره شد .

خانم : خیله خوب میام نمی خواد اون جوری نگام کنی .

آنید با خوشحالی پرید و بوسه ای از گونه ی خانم احتشام گرفت .

آنید : مرسی طراوت جون خیلی گلی.


--------------------------------------------------------------------------------
آنید: طراوت جون طراوت جون پاشید باید حاضر شید وقت رفتنه .

آنید با سرو صدای زیاد وارد کتابخانه شده بود و با فریاد خانم احتشام را صدا میکرد .و وقتی خانم احتشام را دید که با خونسردی تمام درون مبلی فرو رفته و با خیال راحت مشغول مطالعه است در جا ایستادو دستها را به کمر زدو با رنجیدگی گفت:

اه طراوت جون شما اینجا نشستید ؟ من یک ساعته دارم دنبالتون میگردم کلی هم صداتون کردم . اونوقت شما با خیال راحت اینجا نشستید کتاب میخونید؟من که گلوم پاره شد . خوب یه چیزی میگفتید .

خانم : آخه دختر تو کل ساختمون و رو سرت گذاشتی من اگه جوابتم میدادم تو نمی تونستی بشنوی.

آنید : در هر صورت شما باید یه صدایی میکردید.

سپس صاف ایستاد و با شتاب گفت : خوب پاشید .

خانم احتشام بدون اینکه سرش را از روی کتاب بر دارد گفت: چرا پاشم ؟

آنید : اااا به همین زودی یادتون رفت ؟

خانم احتشام کتابش را بست و روی پاهایش گذاشت و با تعجب به آنید نگاه کرد : چی و فراموش کردم ؟

آنید وا داد و با صدایی رنجیده گفت : طراوت جون اذیت نکنید دیگه . مگه قرار نبود عصری بریم خرید واسه شما ؟

خانم احتشام دستی به پیشانی زد و گفت : آه به کل یادم رفته بود .

بعد با چشمانی التماس آلود گفت : آنید جان حالا نمیشه بی خیال بشیم .

آنید لبخندی زد .

خانم احتشام که همیشه از فرم صحبت کردن آنید ایراد میگرفت و میگفت : " یه دختر خانم جوان باید متین و موقر باشه اصلا" خوب نیست که از این کلمه های عجیب استفاده کنه . اینا چیه تو میگی؟ باحاله - فاز میده - ضایست - سه میشه - بی خیالش – خیلی توپه ... "

و الان خود خانم احتشام ناخواسته یکی از همین کلمه های ناجور را به کار برده بود.

آنید لبخندی از روی شیطنت زد و گفت : نه طراوت جون نمیشه بی خیالش شیم باید حتما" بریم .

و روی کلمه ی بی خیال تاکیید کرد .

خانم احتشام که متوجه اشتباه خود شد لبش را به دندان گرفت و سرش را پایین انداخت و زیر چشمی به آنید نگاه کرد .

خانم : دختره ی وروجک حالا نمیشد اشتباه من پیرزن و به روم نیاری؟

آنید لبخندی گشاد زد و ابرویی بالا انداخت و گفت : نوچ نمیشه . بعدشم شما هنوز جوونید چرا اصرار دارید خودتون و پیر بدونید ؟ شما کلی وقت واسه جوونی دارید الانم که یه جورایی مجردید . باید استفاده کنید .

خانم احتشام که از صحبتهای آنید لذت میبرد گفت : بسه دختر پاشم پاشم آماده شم . تو هم کمتر هندونه زیر بغل من بذار.

حاضر شدن خانم احتشام نیم ساعتی طول کشید . بعد از آن به همراه آنید سوار ماشین شدند .

کمی از راه را که طی کرده بودند آقا محمود راننده ی خانم احتشام از آنید پرسید : آنید خانم کجا برم ؟

آنید : ما امروز می خواییم واسه خانم کلی خرید کنیم . پیش پیش شرمندتونم که باید کلی منتظر باشید و خسته میشید .

سپس آدرس یکی از مراکز خرید را به راننده داد و رو به خانم احتشام گفت : طراوت جون من واسه اینکه شما راحت باشید چند روز پیش با دوستام رفتم چند جا رو گشتم اینجا که میریم لباساش و اینا بهتر از جاهای دیگه بود یعنی من بیشتر پسندیدم .

آنید مشغول نشان دادن شهر به خانم احتشام بود تا راه طولانی خسته اش نکند . خانم احتشام با تعجب و حیرت به شهر نگاه میکرد .

خانم : خیلی وقته که من شهرو درست و حسابی ندیدم . چند وقته که از خونه بیرون نیومدم قبلشم که واسه کار میومدم بیرون اونقدر فکرم مشغول بود که با اینکه شهر جلو چشم بود اما اصلا" متوجهش نبودم . الان که با دقت نگاه میکنم میفهمم که چقدر تغییر کرده .

آنید : آره این شهر روز به روز تغییر میکنه امروز یه شکله فردا یه شکل دیگه .

باقی مسیر به حرف زدن در مورد تغییرات شهر گذشت .

آقا محمود : خانما رسیدیم .

آنید : مرسی آقا محمود اگه لطف کنید ماشین و تو پارکینگ پاساژ پارک کنید شمام همراه ما ببیاید ممکنه به کمکتون احتیاج داشته باشیم .

راننده : چشم خانم .

یک ربعی طول کشید تا ماشین را پارک کنند و وارد پاساژ شوند .

آنید : خوب حالا از کجا باید شروع کنیم ؟ آهان اول باید چند دست لباس راحت واستون بخریم .

خانم : لباس راحت می خوام چی کار؟

آنید : لباس راحت و اسپرت واسه ورزش و اینکه میخوام از این به بعد تو خونه تیپ اسپرت بزنید . چیه همیشه با این کت و دامنای تیره تو خونه میگردید انگار همیشه آماده اید که برید مجلس ختم .

خانم : اه دختر زبونت و گاز بگیر مجلس ختم چیه اون لباسای من خیلیم سنگینن.

آنید : آره خیلی سنگینن ولی تو دل من زیادی سنگینی میکنن.

خوب بیاید بریم .

و دست خانم احتشام را کشید و با خود به سمت مغازه ای که مد نظرش بود برو و چند دست لبلس ورزشی تاپ و تیشرت شیک و سنگین خرید و اصلا" به اعتراضهای خانم احتشام که دائم در حال مخالفت کردن بود توجهی نکرد .

پنج ساعت بعد که در حال بازگشت به خانه بودند صندوق ماشین پر بود از انواع لباسها و کفشها و کیف های مختلف و جورواجور و مارکدار که همگی مطابق آخرین مد روز بودند. آنید حتی توانسته بود خانم احتشام را مجبور کند چند شلوار جین در رنگهای متفاوت هم بخرد . و خانم احتشام هر چه کرد نتوانست جلوی او را بگیرد . وارد هر مغازه ای که میشدند آنید به زور خانم احتشام را به سمت اتاق پرو هول میداد و خود برایش لباس انتخاب میکرد و به دستش می داد تا آنها را بپوشد و تا همه را خود به تن خانم احتشام نمیدید اجازه ی خروج را صادر نمی کرد .

خانم احتشام در راه هزار بار به آنید گفته بود : من نمی دونم آخه شلوار جین چیه . واقعا" لازم بود ؟ بابا من اینا رو میپوشم احساس خفگی میکنم .

و آنید با قاطعیت جواب میداد: بله لازمه من نمیفهمم شما که هیکلتون از دخترای 18 ساله هم رو فرم تره چرا این لباسای گل گشاد و می پوشید؟ پس چرا این همه سال اندامتون رو میزون نگه داشتید خوب یه استفاده ازش بکنید .

آن شب آنید تا به اتاقش رسید روی تخت ولو شد. داشت از خستگی هلاک میشد اما خوشحال بود که توانسته روحیه ی سابق را به خانم احتشام باز گرداند .

آنید : خانم امروز خیلی خوشحال بود آدم واقعا" حس میکرد که انگار بیست سال جونتر شده .

و آنید اصلا" نفهمید که آن شب چه ساعتی به خواب رفت . نفهمید که با کفش و لباس کامل به روی تخت افتاده . نفهمید که تا صبح در خواب لبخند میزد . نفهمید که آن شب خواب شاهزاده ای زیبا را دید که به خاطر کارهایش او را تحسین میکرد و او اصلا" نفهمید که خانم احتشام هم با وجود خستگی زیاد از ذوق و هیجان تا صبح چشم بر هم نگذاشت و همان شب تمام لباسهایش را بارها و بارها پوشید و از جلوی آینه تکان نخورد .

--------------------------------------------------------------------------------



آنید از در دانشگاه وارد شد . آرام و خسته راه میرفت . دستها را در جیب کرده و هر از گاهی خمیازه میکشید . شب گذشته آنقدر خسته بود که با وجود شش ساعت خواب هنوز تمام بدنش خسته و کوفته بود . در عالم گیجی بود که یکی از پشت بر روی کولش پرید . آنید که حسابی غافلگیر شده بود از جا پرید و با ترس به عقب برگشت و درسا را دید که با لبخند پهنی به او نگاه میکند . با عصبانیت دست او را از شانه اش جدا کرد و به پایین پرت کرد .

آنید : نمیدونی نباید یکی و که تو هپروته این جوری بترسونی؟ اگه سکته میکردم چی؟

صدای مهسا را از سمت راستش شنید .

مهسا : دهه ... ببین کی داره این حرفو میزنه ؟

مریم : آنید خانم که خودش متخصص سکته دادنه .

الناز : چه طور ترسوندن ماها خوبه اما اگه خودت بترسی این کار میشه جنایت .

درسا : وای چه کیفی داشت . آنید خانم حالا میفهمی که دست بالای دست بسیار است .

آنید : بسه بسه حالا تا فردا میخواید برام حرف بزنید . بیخیال . چه طور شما همه با همید و این جوری رو سر من خراب شدید ؟

مریم : یادت رفته ؟ درسا امروز ارائه داره . ما هم اومدیم دنبالت که با هم بریم .

الناز : در ضمن جزوه هاشم داده بود به تو که بخونی و اشکالاشو بگیری بدون اونا که نمیتونه ارائه بده .

یکدفعه چشمان آنید گرد شد و صاف ایستاد و با لکنت گفت : چی ؟ جزوه ها ؟ کدوم جزوه ها .

دهان دختر ها باز مانده بود . درسا با ترس گفت : چی ؟ یادت نمیاد ؟ نکنه جا گذاشتیش ؟

آنید محکم با دست به گونه اش کوبید و گفت : وای ... دیشب داشتم روش کار میکردم همین شد که دیر خوابیدم امروزم دیر بیدار شدم . خیلی عجله داشتم واسه همین اصلا " حواسم نبود جزوه های رو میزو وردارم .

مهسا : تو کیفتو نگاه کن شاید اونجا باشه .

آنید سری تکان داد و با عجله کوله اش را از شانه برداشت و زیپ آن را باز کرد . دختر ها با امید واری تمام به جستجوی او نگاه میکردند اما وقتی پنج دقیقه گذشت و آنید همچنان در حال گشتن بود امید آنها نیز به یاس تبدیل شد . آنید با شرمندگی سر بلند کرد و به تک تک دختر ها چشم دوخت و خطاب به درسا گفت : درسا جون ببخشید انگاری یادم رفته شرمندم نمیدونم چی بگم .

هیچ کس نمیخندید . هیچ کس حرفی نمیزد . حتی کسی نای دلداری دادن هم نداشت .

الناز : حالا چی کار کنیم ؟

درسا با صدایی بغض کرده مثل اینکه عزیزی را از دست داده گفت : باید به استاد بگم . باید کنسلش کنم . چه جوری بگم ؟ چی بگم ؟

مریم با صدایی آرام گفت : اونم استاد مرتضوی . فکر نمیکنم دیگه اجازه بده تو تحقیقت و ارائه بدی خیلی سختگیره نکنه ... آخ

مهسا محکم با آرنج به پهلویش کوبید و مانع ادامه دادنش شد . همه میدانستند که استاد مرتضوی به سختگیری و انظباط مشهور است و هیچ دانشجویی جرات نمیکرد که پس از ورود او وارد کلاس شود . در کلاسش صدایی از احدی در نمیامد و دانشجوها آنقدر از او حساب می بردند که حتی اگر استاد به آنها می گفت که سر کلاسش نفس هم نکشند هیچ کس نفس نمی کشید .

آنید : درسا میخوای من به استاد بگم ؟

درسا : نه نه تو بگی بدتر میشه . میدونی که چقدر حساسه که کسی کارا و مسئولیتاشو بده به یه نفر دیگه .

آنید : آره راست میگی خودت بگی بهتره . الان میخوای بگی؟

درسا : آره هر چی زودتر بگم بهتره . حداقل معطل نمیشن .

آنید : آهان ... پس بیاید برید .

و خودش دست درسا را گرفت و زودتر راه افتاد .

جمعی که تا دقایقی پیش آنچنان شاد بودند که صدای خندیدنشان توجه ی تمام دانشجوها را جلب میکرد الان همچون لشگر شکست خورده ای افتان و خیزان در حال حرکت بودند . کسانی که این جمع را میشناختند با تعجب به آنها نگاه میکردند زیرا این جمع پنج نفره همیشه به شور و حرارت معروف بودند .

آنید : بچه ها شما برید دفتر استاد مرتضوی منم میام .

درسا به سرعت دستش را کشید و مانع رفتنش شد و با عجز گفت : کجا میخوای بری؟ من تنهایی نمیتونم برم اتاقش .

آنید نگاهی به درسا و پس از آن به دخترها انداخت و گفت : تو چه جوری با وجود سه نفر دورت میگی تنها ؟

رنگ از روی دخترها پرید و مهسا با لکنت گفت : چیزه ... آنید ... من یکی که جرات نمیکنم برم پیش استاد . خوب ... ام ام ... خودت که میدونی چه جوریه ؟

آنید ابرویی بالا انداخت و گفت : چه جوریه ؟

الناز در حالی که پشت مهسا پنهان شده و با دو دست بازوی مهسا را گرفته بود خم شد و سرش را از پشت مهسا بیرون آورد و با صدای آرامی که به زور شنیده میشد گفت : خوب اون در حالت عادی بد اخلاقه الانم که یه مورد بی انضباطیه خوب اون ... اون ... باید حسابی ...

ادامه ی حرفهایش را خورد و با ترس به اطراف نگاه کرد .

مریم : قاطی کنه .

مریم این جمله را به طور ناگهانی گفت انگار خود به خود از دهانش پریده باشد .بچه ها با ترس به او نگاه کردند. مریم با دست جلوی دهانش را گرفت و وحشت زده به بچه ها چشم دوخت . بعد به طور ناگهانی بر گشت و پشت سرش را نگاه کرد انگار میترسید استاد مرتضوی پشتش باشد و حرفهایش را شنیبده باشد.

آنید نفس صدا داری کشید و چشم و ابرویی آمد و گفت : خدای من شما همچین حرف میزنید که یکی ندونه فکر میکنه میخوان ببرنتون زیر گیوتین .

بعد صاف ایستاد و گفت : در هر صورت من تا نرم دستشویی جایی نمیام . شما که نمی خواید من بیام جلو استاد هی خمیازه بکشم .

دختر ها به سرعت سرهایشان را چند بار به چپ و راست تکان دادند .

آنید : خوب پس من میرم دستشویی شمام برید دم دفتر استاد تا من بیام . باشه ؟

باز هم دختر ها با سر تایید کردند . انگار میترسیدند حرف بزنند و اتفاق ناجوری بیفتد.

آنید دستی به پشت درسا زد و خودش به سمت دستشویی رفت .

آبی به صورتش زد و سرش را بلند کردو در آینه به تصویر خودش نگاه کرد . لبخندی به آنید در آینه زد و با آستین مانتوش صورتش را خشک کرد . یاد مادرش افتاد که اگه آنجا بود حتما" به خاطر این کارش جیغ بنفشی میکشید. سری تکان داد و از دستشویی بیرون آمد .

دختر ها پشت در اتاق استاد مرتضوی ایستاده بودند . الناز ناخن هایش را میجوید . مریم هم با بند کیفش بازی میکرد و از روی استرس مدام بند را میکشید جوری که دست خودش حسابی درد گرفته بود . مهسا هم به دیوار تکیه داده بود و لبهایش را میجویید . درسا هم مثل عزیز مرده ها سرش را پایین انداخته بود و بغض کرده بود و اشک تو چشماش جمع شده و چند قطره ای هم از چشمهایش سرازیر شده بود .

جدای از زحمت زیادی که برای تحقیقش کشیده بود و بد اخلاقی استاد . درسا مطمئن بود که استاد مرتضوی اگه دوباره تحقیقش را هم قبول کند محال است که این درس را براش پاس کند و چون این درس مهم و پیشنیاز درسهای دیگرش بود حتما" یک ترم عقب می افتاد .

دختر ها در افکارشان غرق بودند که یکدفعه یک سری برگه جلو روی درسا سبز شد . همه سر بلند کرده و به درسا خیره شدند .

آنید جلوی درسا ایستاده و تحقیق درسا را به سمتش گرفته بود .

درسا : این ... این ... این همون ...

آنید : این تحقیقته میتونی امروز ارائه بدی . تو کیفم بود . صبح اولین کاری که بعد بیدار شدن کردم این بود که تحقیق تو رو بزارم تو کیفم .

آنید نیشش را تا جای ممکن باز کرد و دو قدم عقب گرد کرد و در حالی که آماده ی فرار بود گفت : تا درسه عبرتی باشه واسه دیگران که دیگه نخوان آنید جون و بترسونن .

و با دست به تک تک دوستانش اشاره کرد و بعد بلا فاصله فرار کرد و دختر ها هم که کارد میزدی خونشان در نمی آمد به دنبالش دویدند . مطمئنا" اگه دست هر کدام از آنها در آن لحظه به آنید میرسید آنید یک کتک جانانه نوش جان میکرد .


--------------------------------------------------------------------------------




بله مامان ... بله چشم ...

یادم میمونه ...

مواظبم .... باشه ...

سلام برسونید ... خداحافظ ...

آنید تلفنش را قطع کرد و به اتاقش نگاه کرد . در مدت دوماه و نیمی که در این خانه بود به این خانه و اتاق و باغ و خانم احتشام وحتی مستخدمین عادت کرده بود . این خانه دیگر جزویی از زندگیش شده بود و در آنجا احساس آرامش میکرد و الان که امتحانات پایان ترمش رو به اتمام بود و باید برای تعطیلات میان ترم به خانه و شهرش میرفت یک جورهایی برای اینجا و آدمهایش احساس دلتنگی میکرد .

_ آه فردا آخرین امتحانمم میدم . چه زود گذشت . انگار همین دیروز بود که من و مهسا با ترس و لرز اومدیم اینجا تا خانم احتشام و ببینیم .

با یاد آوری آن روز ناخوداگاه لبخندی به لب آورد . آهی کشید و گفت .

_ دنیا همینه آدم خیلی زود به همه چی عادت میکنه . دلم برای طراوت جون تنگ میشه .

اما با یاد آورری خواهر زاده ی شیرین و ملوسش قند در دلش آب شد .

_ خاله فداش بشه . عسل خاله .

تقه ای به در خورد و مهری خانم وارد شد .

آنید : سلام مهری خانم .

مهری : سلام آنید خانم . ببخشید خانم اومدن .

آنید : بله شما تشریف ببرید منم الان میام .

مهری : بله خانم .

آنید نگاهی دیگر به اتاق انداخت و به راه افتاد . در پاگرد نگاهی به آینه انداخت و به خود لبخندی زد . دستی به موهایش زد و چند تار مزاحم را به پشت گوشهایش فرستاد .

با سرعت از پله ها سرازیر شد .

خانم احتشام در سالن ورودی ایستاده و مشغول در آوردن پالتوی زمستانه اش بود . با شنیدن صدای پای آنید به پله ها نگاه کرد و با وحشت گفت : چته دختر آروم تر کسی که دنبالت نمیکنه اینجوری از پله ها پایین میای . یه وقت خدای نکرده میوفتی پات میشکنه .

آنید بی توجه به نصایح خانم احتشام سه پله ی آخر را پرید و حتی به جیغ کوتاه خانم هم توجهی نکرد پر انرژی سلام ی کرد .

آنید : سلام تراوت جون . خوبی؟ استخر خوب بود ؟ بهتون خوش گذشت ؟

خانم : ای خوب بود . اما بدون تو اصلا" لطفی نداره .

آنید : اه چرا ؟ پس دوستاتون چی ؟ اونا استخرو براتون پر لطف نمیکنن؟

و نگاه شیطنت آمیزش را به خانم احتشام دوخت .

خانم : بابا چه لطفی داره آدم با چهارتا پیر زن که کارشون فقط بدگویی از این و اونه بشینه ؟

خانم لبخندی زد و سرش را نزدیک گوش آنید برد و خیلی آهسته گفت : تو که نباشی تا شیطونی کنی و این زنای غرغرو رو که به عالم و آدم غر میزنن و دست بندازی استخر فایده نداره .

آنید نیشش باز شد و گفت: طراوت جون میبینم که من تونستم با موفقیت تمام شما رو هم از راه به در کنم .

خانم احتشام صاف ایستاد و دستی به موهایش کشید و گفت : کی میگه من از راه به در شدم ؟

نگاهی به آنید انداخت و گفت : تو هم کم من و دست بنداز دختر جون .

و در حالی که به سمت اتاق خود میرفت زیر لب غر میزد .

خانم : کی میخواست از راه به در شه ؟ من که همه تلاشمو کردم که تو رو درست کنم اما انگار زور تو بیشتر بود همچین با زبون چرب و نرمش من و مشغول میکنه که کم کم خودمم داره باورم میشه که جونم نه یه زن 76 ساله با بچه و نوه . خدایا به دادم برس .

آنید در حالی که نمیتوتنست لبخندش را کنترل کند با فریاد گفت : شما هنوز جونید طراوت جون .

***




آخیش ... راحت شدیم . چه خوب چه بد امتحانا بالاخره تموم شد دیگه استرس ندارم .

آنید : مهسا جون شما امتحانم نداشته باشید یه چیزی پیدا میکنی که واسش استرس داشته باشی .

مهسا محکم پس کله ی آنید زد و گفت : تو دیگه حرف نزن . خوبه مثل تو باشم ؟ انگار نه انگار که امتحان داره . صبح پا شده اومده ور دل ما نشسته داره با گوشیش بازی میکنه . بیخیال که ما داریم از استرس میمیریم و تند تند جزوه هامون و چک میکنیم .

درسا : آنید خداییش خیلی خوندی؟

آنید به زحمت سرش را از روی گوشی بر داشت و نگاه عاقل اندر صفیحی به درسا انداخت و گفت : تو تو زندگیت دیدی من زیاد درس بخونم ؟ من روز روزش به زور جزورو واسه امتحان تموم میکنم چه برسه به الان که شب و روز کار میکنم .

الناز: بمیرم برات که از پا در اومدی با این کار کردنت . خانم مثل شازده ها تو خونه نشستن . همه هم گوش به فرمانشون که پرنسس چی فرمایش میکنن . این خانم احتشامم که مثلا" رئیسته مثل موم تو دستته منتظر تو لب تر کنی همون کارو بکنه .

مریم ادای خانم احتشام را در آوردو گفت : آنید جون امروز بریم استخر؟ آنید جون امروز بریم باشگاه ؟ آنید جون امروز بریم خرید ؟ آنید جون امروز بریم سینما؟ ... آنید جون کوفت میخوای ؟ آنید جون زهر بدم بهت ؟ ... ای بترکی با این شانست که اگه ما رفته بودیم سر کار هر چی رخت چرک داشتن میدادن ما بشوریم . صبح تا شبم باید زمین میسابیدیم .

آنید ژستی گرفت و گفت بس که قدیمی هستین شما پس ماشین لباسشوییو جارو برقی و بخارشور واسه چیه ؟

بعدشم همه این برنامه هایی که واسه تراوت جون ریختم فقط برای اینه که مجبور بشه از خونه بره بیرون و با چهارتا آدم حرف بزنه که دلش وا شه . وگرنه ما تو اون خونه هم استخر داریم هم وسایل ورزشی هم باغ و هم یه تلویزیون که کم از سینما نداره . تازشم من کلی خسته میشم از انجام این همه کار دلم میخواد دو روز کامل تو خونه بشینم و جایی نرم .

بعد صدایش را کمی بلند تر کرد و گفت :



آرزوی من اینست که دو روز طولانی

در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی



درسا محکم به پشت آنید زد و خواندنش را متوقف کرد و گفت : خف بابا آبروی خوانندرو بردی با این آواز سر دادنت . بعدشم این آهنگ واسه جای دیگه خوبه نه اینجا .

مهسا سریع وسط حرف مریم پرید و گفت : آنید جون قربونت تو اگه از شغلت ناراضی هستی من حاظرم فداکاری کنم جات برم .

الناز : منم هستم حتی اگه بهم حقوقم ندن من راضیم .

آنید : خاک بر سر بی لیاقتتون کنن همین کارا رو میکنید که ارزشتون میاد پایین .

درسا : برو بابا مجانی رفته تو بهشت حالا واسه ما نسخه میپیچه .

مهسا : آنید کی میری خونه ؟ من فردا ظهر بلیط دارم .

آنید : من بلیطم واسه ساعت یازده و نیمه . خدا کنه خواب نمونم این چند وقته واسه امتحان کلی بیخوابی کشیدم .

مهسا : حقته تو باش که دیگه شب امتحانی نباشی . از اول درستو بخون که این جور اذیت نشی .

آنید : شما فعلا" صاف وایسید و ژست بگیرید که در حال نظاره شدنید . خطبتونم بعدا" ایراد کنید .

مهسا : چی ؟ نظاره گر ؟ کی داره نظاره میکنه ؟ من که کسیو نمی ...

وبا سرعت سرش را به اطراف چرخواند تا شخص مورد نظر آنید را ببیند اما با دیدن پسری که روی نیمکتی نشسته و جزوه ها یش را آنقدر بالا گرفته که صورتش را بپوشاند و هر از گاهی از کنار جزوه ها نگاهی شیدا به مهسا میاندازد جمله اش را نیمه تمام رها کرد و با سرعت سرش را به سمت مخالف جایی که پسر نشسته بود چرخواند .

دختر ها چهار چشمی پسر را نگاه می کردند .

درسا دستش را روی شانه ی آنید گذاشت و به او تکیه کرد و در حالی که از پسر چشم بر نمیداشت گفت : آخی ... نازی این هنوز عاشقه ؟؟؟ ببین چه جوری خودشو سرگرم جزوه ها نشون میده میخواد بگه من غرق مطالعه ام .

آنید : آره اما طفلی حواسش نیست که ما آخرین گروه تو آخرین روز امتحانا بودیم . دیگه امتحانی نمونده که ایشون مطالعه کنن . خیلی ناشیه باید براش یه سه واحدی کلاس اختفا بزارم .

الناز : الهی ... مهسا گناه داره چرا این بدبخت و تحویل نمیگیری ؟

مریم : این که پسر خوبیه همه ی کلاس دوسش دارن . آزارش به مورچه هم نمیرسه .

مهسا که اصرار خاصی داشت که به همه جا الا به جایی که پسر نشسته نگاه کند با دستپاچگی وعصبانیت گفت : بچه ها انقدر تابلو نگاه نکنید زشته .

و در حالی که دست آنید و الناز را میکشید و با خود همراه میکرد گفت : بعدشم این آقای محترم هیچ وقت به من حرفی نزدن فقط مثل منگولا نگاه میکنه .

آنید که در حال کشیده شدن بود یکدفعه ایستاد و مهسا را هم وادار به ایستادن کرد . نگاه دقیقی به مهسا انداخت و خیلی جدی گفت : یعنی اگه حرفی بزنه تو قبول میکنی؟

مهسا با کلافگی گفت : اون تا حالا که حرفی نزده بعد سه سال هر وقت چیزی گفت من فکرشو میکنم . الانم بیاید بریم من باید وسایلم و جمع کنم .

و خود زود تر از همه به راه افتاد .

--------------------------------------------------------------------------------

آنید شب گذشته با همه خداحافظی کرده بود و وسایلش را هم جمع و جور کرد تا برای صبح کاری نداشته باشد و با تلاش زیاد موفق شد به میل بیدار ماندن و قدم زدن زیر باران در باغ هم غلبه کند و شب زود بخوابد تا شاید صبح به موقع بیدار باشد . از آنجا که از خانه ی خانم احتشام تا ترمینال یک ساعت و نیم راه بود و آنید باید نیم ساعت زودتر هم در ترمینال میبود باید حدود ساعت هشت و نیم یا نه بیدار میشد . شب گذشته به مهری خانم حسابی سفارش کرده بود که حتما" هر جور شده او را سر ساعت بیدار کند .

اما مهری خانم با وجود تلاش زیاد نتوانست آنید را از خواب بیدار کند به ناچار ساعت نه و نیم یک پارچ آب بر سرش خالی کرد تا از خواب بیدار شد و با دیدن ساعت جیغش به هوا رفت . با عجله از رختخواب بلند شد و به سمت دستشویی رفت .

آنید : وای مهری خانم چرا زودتر بیدارم نکردید . دیر شد .

مهری : دو ساعته دارم صداتون میکنم اما شما پا نمیشید . الانم دیدم خیلی دیر شده مجبور شدم آب بریزم رو سرتون تا بیدار شید . صبحانه پایین حاظره .

آنید : نه مرسی . اصلا" نمیرسم صبحونه بخورم . مهری خانم میشه کمک کنید وسایلمو ببرم پایین منم الان حاظر میشم .

مهری : چشم خانم .

مهری ساک کوچک آنید را از کنار کمد گرفت و با خود برد . آنید هم به سرعت رژی مالید و مقنعه اش را سرش کرد و مانتویش را به دست گرفت تا در راه پایین رفتن بپوشد .

به پایین پله ها که رسید ساکش را از مهری خانم گرفت و با تشکر زیاد بار دیگر از او خداحافظی کرد و به سرعت از سالن خارج شد . دم در باغ از عمو جواد هم خداحافظی کرد و از در بیرون رفت . به ساعتش نگاهی کرد .

_ وای خدا جون حسابی دیر شده عمرا " به موقع برسم . باید ماشین بگیرم .

اما برای گرفتن ماشین هم باید تا سر کوچه میرفت که راه کمی هم نبود . به خاطر باران شب گذشته کوچه خیسو پر آب بود . کوچه ای که منزل خانم احتشام در آن قرار داشت دست کمی از خیابان نداشت آنقدر بزرگ بود که حتی اگر ماشینی در سمتی از کوچه پارک بود دو ماشین دیگر به راحتی از کنار هم میگذشتند .

آنید برای اینکه زودتر به محل تاکسی رو برود تصمیم گرفت کل کوچه را بدود . تقریبا" به سر کوچه رسیده بود که ماشینی که از جهت مقابلش وارد کوچه شده بود با سرعت از کنارش گذشت و تمام آبی که درون گودال بود را بر سرش پاشید .

آنید ناباورانه در جایش خشک شد و نگاهی به سرتا پایش کرد . از عصبانیت در حال انفجار بود . چیزی که حالش را بدتر می کرد این بود که راننده ی ماشین بدون توجه به کاری که کرده بود به راهش ادامه داده بود . آنید برگشت و به ماشینی که میرفت نگاه کرد و با عصبانیت گفت : مرتیکه ی کور من به این بزرگی و نمیبینه . گند زد به سرو شکلم و رفت حتی وا نستاد عذرخواهی کنه . الهی پنچر بشی . الهی همه چراغات بشکنن الهی به دیوار بخوری . الهی با ماشینت بیوفتی توی جوب آب.

آنید در حال نفرین کردن بود که دید ماشین مربوطه پنج متر جلوتر ایستاده و راننده دستش را از پنجره بیرون آورد و به آنید اشاره کرد. آنید فکر کرد که راننده متوجه ی خط و نشان کشیدن او شده است برای همین صورتش را به سمت دیگر چرخواند و به روی خود نیاورد که چراغ ها را دیده است .

اما راننده دست بردار نبود وقتی دید آنید به چراغ دادن توجه نمیکند دستش را روی بوق ماشین گذاشت و شروع به بوق زدن کرد . اما باز هم آنید به روی خود نیاورد . راننده که دید آنید اینگونه به او توجه نمیکند دنده عقب گرفت و به سمت آنید آمد جلوی پای آنید که رسید ایستاد و شیشه را پایین کشید و خطاب به آنید گفت : هی خانم اینجا کوچه ی ستاره هست ؟

آنید از عصبانیت در حال انفجار بود .

_ مرتیکه پرو اصلا" بروی مبارک نمیاره که چه قیافه ای برا من درست کرده عذرخواهی هم نمیکنه . هی هم باباته بیشعور . نمیکنه یه ببخشیدی بگه مثلا" ازم کمک میخواد .

راننده : خانم خانم با شمام خوابت برده دهه .

آنید سری خم کرد و گفت : ببخشید چی پرسیدید .

راننده : به ... بعد سه ساعت میگه چی گفتی . میگم کوچه ی ستاره همینه ؟

آنید نگاهی به تابلویی که نام کوچه رویش نوشته شده بود کرد . تابلو و نام کوچه که ستاره هم بود پشت درخت بلند سر کوچه مخفی شده بود به گونه ای که کمتر کسی متوجه آن میشد .

آنید لبخند شیطانی زد و سرش را خم کرد و نگاهی به داخل ماشین انداخت . روی صندلی عقب پسر جوانی که کلاهی به سر داشت و آن را تا روی چشمهایش کشیده و با لاقیدی لم داده بود . پسر وقتی دید توقفشان طولانی شده کلاهش را کمی بالا داد . نگاهی تحقیر آمیز به سر تا پای گلی آنید انداخت که لج آنید را بیشتر در آورد . بعد با بی تفاوتی رو به راننده کرد و گفت :آقا این خانم انگاری مشکل ذهنی داره از یکی دیگه بپرس .

آنید در دل در حال غرغر کردن بود : چی من مشکل ذهنی دارم پسره ی پرو ی بی ادب احمق حالت و میگیرم عوضی .

آنید با خونسردی رو به راننده کرد لبخندی زد و گفت : آقا شما کوچه رو اشتباه اومدید . باید برید سه تا کوچه بالاتر سمت چپ . اونجا کوچه ی ستاره است .

راننده : آهان .

نه تشکری و نه حرف دیگری تنها نگاه تمسخر آمیز پسرک بود که نصیبش شد . راننده بی توجه به آنید دور زد و از کوچه خارج شد .

_ آدمای از خود راضی و احمق خوب شد دلم خنک شد حالا که مجبور شدید یکم دور خودتون بچرخید حالتون جا میاد . ها ها اون کوچم اسمش ننوشته . حالا حالا ها باید دنبال آدرس بگردید تا حالتون جا بیاد و بفهمید هر کسی واسه خودش شخصیت داره .

وای دیرم شد .

آنید به سرعت خود را به سر کوچه رساند و ماشینی گرفت و با تاخیر به ترمینال رسید و خوشبختانه اتوبوس هنوز حرکت نکرده بود .

--------------------------------------------------------------------------------


آنید با تکانهایی از خواب بیدار شد . به زور چشمهایش را باز کرد و سرش را چرخواند . دختر جوانی در کنارش نشسته بود و او را تکان میداد.

دختر: خانم خانم پاشو داریم می رسیم کم کم باید پیاده شیم .

آنید خمیازه ای کشید و چشمانش را مالید و با تعجب گفت : اه چه زود رسیدیم .

دختر در حالی که میخندید گفت : بله از نظر شما زوده چون شما تمام راه و خواب بودید . خسته نباشید . شهر بعدی مقصده .

آنید در حالی که لبخندی از شرمساری میزد گفت : آخه دیشب کلی کار کردم حسابی خسته شدم .

دختر با کنجکاوی و کمی تعلول گفت : ببخشید که میپرسم بی ادبی نباشه .

آنید : خواهش میکنم . بفرمایید .

دختر : ببخشید اما میتونم بپرسم چه اتفاقی براتون افتاده ؟

و با کنجکاوی به سر تا پای گلی آنید نگاه کرد .

آنید نگاهی به خود انداخت و لبخندی زد و گفت : یه راننده ی مزخرف این بلارو سرم آورد . آب گودالو پاشید روم منم حالشو گرفتم .

دختر : چه طور ؟

آنید : آدرس عوضی دادم بهش . حالا باید تا میتونه بگرده دنباله آدرس .

دختر پقی زیر خنده زد : واقعا" که آدم جالبی هستی . حالا دیشب چی کار میکردی که انقدر خسته بودی ؟

آنید نگاه دقیقی به دختر کرد و سر و شکل دختر نشان میداد که از خانواده ی مرفهی است و این گونه که به نظر می آمد دل نازکی هم داشت . آنید که حوصله اش هم سر رفته بود تصمیم گرفت کمی سر به سر دختر بگذارد .

آنید : راستش من تو یه خونه کار میکنم .

سرش را پایین انداخت که مثلا" از بازگو کردن زندگیش شرمسار است .

خنده ی دختر متوقف شد .

دختر : کار میکنی ؟ چه کاری ؟

آنید : خوب هر کاری که بشه . میدونی اونجا خونه ی بزرگیه منم اونجا خدمتکارم .

دختر با ناباوری گفت : آخه چرا ؟ تو چرا باید کار کنی ؟ اونم همچین کاری؟

آنید : بابام چهارتا بچه داره منم بچه بزرگ خانوادم . دانشجو هم هستم . پدرم یه کارگر سادست نمیتونه خرج همه مون و بده اینه که منم کار میکنم تا هم خرج تحصیلم در بیاد هم یه کمک خرجی برا بابام باشم .

آنید سر بلند کرد تا تاثیر کلامش را در دختر ببیند .

دختر با دلسوزی به او نگاه میکرد و در چشمانش اشک جمع شده بود . با تاسف گفت : آخه تو به این جونی حیفی . اما اصلا" بهت نمیخوره که اینقدر سختی کشیده باشی.

آنید نگاهی به سر و شکلش کرد . لباسهایش با اینکه گلی بود اما هیچ کدام کهنه و پاره نبود همه ی لباسهایش خوش دوخت و از بهترین پارچه ها بود .آنید با عجله و دستپاچگی گفت : اونجا که کار میکنم خانم خونه خیلی به سرو وضع خدمتکارا اهمیت میده . میگه اگه شما مثل گدا گشنه ها باشید آبروی خونه ی من میره . واسه همینه که به همه یکی یه دست لباس خوب و آبرو دار داده که بیرون بپوشن .

دختر آهی کشیدو گفت : نازی ... طفلکی چقدر سختی کشیدی .

آنید سرش را پایین انداخته بود و جرات نمیکرد که بالا بیاورد نه برای اینکه خجالت میکشید بلکه میترسید با دیدن چهره ی دختر که بغض کرده و با تاثر به او نگاه میکند نتواند جلوی خود را بگیرد و بزند زیر خنده . خوشبختانه اتوبوس به مقصد رسیده و ایستاده بود و مسافران در حال پیاده شدن بودند . دختر با سرعت شماره اش را یادداشت کرد و به دست آنید داد و گفت : من اسمم دنیاست . این شماره ی منه داشته باش . هر وقت به کمک احتیاج داری بهم زنگ بزن خوشحال میشم .

آنید لبخندی زد و شماره را از دختر گرفت : منم آنیدم . مرسی از همدردیت . فعلا".

آنید به سرعت ساکش را برداشت و جلوی اولین تاکسی را گرفت : آقا دربست .


***

آنید همه چشم شده بود و با ولع شهر را نظاره میکرد .

_ هر بار که میام ، شهر برام تازه میشه انگار هر بار کلی تغییر میکنه . شایدم واسه دلتنگی باشه .

آنید شهرش را خیلی دوست داشت اما تنها به عنوان زادگاه . از همان کودکی همیشه در رویای کودکانه اش برای خود شهرو خانه ای را تصور میکرد که تنها برای خودش است . خانه ای که خود به تنهایی در ان زندگی میکند. هر روز صبح تا شب مشغول کار و شب هم در خانه ی ساکت آرامشی عجیب پیدا میکند .

این تنها رویایی بود که آنید در تمام زندگیش داشت و هیچ گاه تغییر نکرده بود .

آنید با صدای راننده به خود آمد .

راننده : خانم رسیدیم .

آنید : بله بله مرسی .

آنید کرایه ی راننده را داد و از ماشین پیاده شد . چند قدم مانده به در خانه را به حالت نیمه دویده طی کرد . جلوی در ایستاد و یکی از دستانش را روی دوربین آیفون و دست دیگرش را روی زنگ گذاشت و یکریز زنگ زد . صدای زنی عصبی از آیفون شنیده شد : چه خبره سر آوردید ؟ کیه ؟ چرا دستتو جلوی دوربین گذاشتی ؟ وردار ببینم کیه .

آنید بی توجه به صدای مادرش کماکان به کار خود ادامه داد.

مادر : بسه دیگه زنگ نزن مردم آزار .

ول نمیکنی نه ؟ الان میام دم در به حسابت میرسم .

آنید به زور جلوی خود را گرفت که نخندد و خود را لو ندهد . صدای پای مادرش را شنید که تند و تند راه میرفت . آنید خود را پشت دیوار پنهان کرد .

مادر با عصبانیت در حیاط را باز کرد و به کوچه نگاه کرد .

_ کی بود زنگ زد؟ کجا رفتی پس ؟ ترسیدی ؟ جرات داشتی وا میستادی تا یه جواب درست و حسابی بهت بدم . روانی .

آنید از پشت دیوار بیرون پریدو در یک چشم به هم زدن از گردن مادرش آویزان شد . مادر که غالب تهی کرده بود جیغ بلندی کشید و یک متری به هوا پرید و دستهای انید را با تمام زورش از خود جدا کرد و به داخل حیاط رفت و در را بست . حتما" پیش خود فکر کرده بود با دیوانه ی خطرناکی روبه روست که از قضا مهارت زیادی هم در خفه کردن زنان دارد .

آنید که از خنده ریسه رفته بود در حالی که به سختی میتوانست حرف بزد گفت : مامان ... مامان درو وا کن منم آنید . مامان ...

مادر که پیدا بود با وحشت پشت در پنهان شده است با شک و تردید در را کمی باز کردو از گوشه ی در به دختری که پشت در تا شده بود و میخندید نگاه کرد وقتی که مطمئن شد که او کسی جز دختر خودش نیست با شجاعت در را کامل گشود و بیرون آمدو با دست محکم به شانه ی آنید کوبید و گفت : دختره ی دیوونه من که سکته کردم . بعد دو ماه اومدی خونه خل بازیتو برامون آوردی ؟ حالا اگه من از ترس میموردم چی کار میکردی ؟

آنید که هنوز هم میخندید از گردن مادرش آویزان شدو در میان خنده گفت : قربون مامی خوشگلم برم که وقتی میترسه تو دلبرو تر میشه . آنید فدات شه دلم برات تنگ شده بود .

و بوسه ای آبدار از گونه ی مادرش گرفت .

مادر که کمی نرم تر و عصبانیتش کمتر شد بود دستش را دور آنید حلقه کردو گفت : کجایی دختر دو ماه

میشه که رفتی و اصلا" پیدات نیست دیگه داشت باورم میشد که فرار کردی.

آنید : قربونت من کجا دارم برم ؟ دلم کلی براتون تنگ شده بود.

مادر : منم همین طور کجا بودی ؟ چیکار کردی با امتحانات ؟ خوب بود ؟ تا کی میمونی ؟

آنید سرش را بلند کرد و گفت : همه رو همین جا دم در جواب بدم ؟

مادر نگاهی کرد و گفت : وای خاک به سرم تو که واسه من حواس نمیزاری . بیا تو دو ساعته دم در وایسادیم . بیا که آبرومون جلو همسایه ها رفت با اون جیغی که من کشیدم . بیا تو .

وخود زودتر وارد خانه شدو آنید را بدنبال خود کشید .
***


سه روزی میشد که آنید به خانه آمده بود در این مدت هیچ کجا آرام و قرار نداشت انگار چیزی را گم کرده یا کاری را فراموش کرده است . تنها زمانی که کمی آرامش پیدا میکرد وقتی بود که در اتاقش روی تختش دراز میکشید . تخت و اتاقش آرامشی عجیب به او میداد . دلش برای خانم احتشام و آن خانه تنگ شده بود .صبح اولین روزی که به خانه آمده بود وقتی ساعت یازده صبح مادرش که دو ساعت تلاش کرده بود تا آنید را بیدار کند و هیچ موفقیتی عایدش نشده بود در نهایت مجبور شد با فریاد تکانی به آنید بدهد . آنید که به خیالش در خانه ی خانم احتشام است غلتی در تختخوابش زد و گفت بیدار میشم مهری خانم بذارید یکم دیگه بخوابم بعد بیدار میشم .

مادرش بار اول فکر کرده بود که اشتباه شنیده است اما وقتی داد و بیداد بیشتری کرد و باز هم دید که آنید به مهری خانم التماس میکند که اجازه دهد کمی بیشتر بخوابد حسابی کفری و مشکوک شد ودر آخر با کتکی که به آنید زد توانست او را از خواب بیدار کند .

مادر: پاشو ببینم . پاشو زود باش بگواین مهری خوانم کیه که هی بهش میگی بزار بیشتر بخوابم . آنید پاشو .

آنید برای اینکه از دست ضربات مادرش در امان باشد پتو را روی سرش کشیده بود تا از شدت ضربات وارده بر سرو بدنش کم شود که با شنیدن حرفهای مادرش فهمید که ناخواسته چیزهایی را لو داده است . جرات نمیکرد که از زیر پتو بیرون بیاید . میترسید مادرش با دیدن قیافه اش بفهمد کاسه ای زیر نیم کاسه است . مادرش همچنان فریاد میزد .

مادر : آنید میگم این مهری خانم کیه ؟

آنید : کسی نیست مامان شما هم چقدر جیغ میکشید . آروم باشید تا بهتون بگم .

مادر : خیله خوب من آرومم یالا زود بگو کیه .

آنید : اول شما یکم برید اون ورتر من به شما اطمینان ندارم میترسم بیام بیرون شما بپرید رو سرم منو بزنید .

مادر چند قدمی از تخت دور شد و گفت : رفتم عقب حالا پاشو خودتو لوس نکن من منتظرم .

آنید خیلی آرام و با احتیاط پتو را کمی پایین کشید . وقتی مطمئن شد که مادرش از تخت فاصله گرفته بلند شد و روی تخت نشست .

مادر: خوب مهری کیه ؟

آنید : مهری هم اتاقیمه .

مادر: آره جون خودت. تو از کی تا حالا هم اتاقیاتو با پسوند و پیشوند صدا میکنی ؟

آنید : آخه این مهریه بیستو هفت هشت سالشه از ما خیلی بزرگتره . کارشناسی ارشد میخونه . یه چند هفته است که اومده اتاق ما . ما هنوز باهاش رودرواسی داریم .

مادر : حالا چرا التماس میکردی که بزاره بخوابی؟

آنید که الان مطمئن شده بود که مادرش حرفش را باور کرده است با اعتماد به نفس بیشتری حرف میزد : آخه این مهریه عادت داره صبح ها زود بیدار شه . وقتی هم که خودش پا میشه بقیه رو هم بیدار میکنه از دست اون ما چند هفته است خواب درست و حسابی نکردیم .

مادر: خوبه که این دختره تو اتاقتونه و میتونه شما رو بیدار کنه وگرنه کی از پس شما تنبلا بر میومد .

و در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : الانم پاشو دیگه لنگ ظهره یه ساعت دیگه همه میان ناهار بخوریم خوب نیست با چشمای پف کرده سر میز بشینی .

آنید چشم غلیظی گفت و از جا برخواست .

***

دیگر به آخر تعطیلات چیزی باقی نمانده بود . آنید دو روز قبل با شور و شوق زیاد بلیط برگشت را گرفته بود و روز شماری میکرد تا هر چه زود تر حرکت کند . بنا به دلایلی آنید زیاد خوشش نمیامد که بیشتر از یک هفته در خانه خودشان باشد . بعد از یک هفته در اینجا احساس خفگی میکرد و مثل مرغ سرکنده به هر طرف میپرید .

عصر روز قبل از حرکت مادرش او را صدا کرد و گفت : آنید بیا چایی ریختم بیا بشینیم با هم بخوریم .

آنید : چشم مامان الان میام .

آنید آخرین لباسش را هم در ساکش جا داد و بلند شد کش و قوسی به بدنش داد .

_ آخی تموم شد حالا همه چی واسه فردا حاظره . آخ جون دارم میرم . وایییییییی دانشگاه . واییییییییی طراوت جون . وایییییییییی بچه ها . واییییییییی باغ . دلم کلی تنگ شده .

آنید از اتاق بیرون رفت و روی مبلی روبه روی مادرش نشست . نگاهی به چهره ی خسته مادرش کرد . و گفت : کی میاد که تو دیگه خسته نباشی . این همه مسئولیت داره تو رو از پا در میاره . چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی ؟ چرا همیشه واسه همه چیز نگرانی .

مادر جرعه ای از چایش را نوشید و گفت : تو مادر نشدی که حال منو بفهمی . یه مادر همیشه نگرانه .

آنید : آخه واسه چی ؟ واسه ی کی ؟

مادر : واسه ی شما من همیشه نگران شما و آینده ی شمام .

آنید : که چی بشه ؟ چه شما نگران باشید چه نباشید ماها بزرگ میشیم . پس غصه خوردنتون واسه چیه ؟

من نگران برادرت نیستم هر چی باشه اون پسره و میتونه تو این جامعه ی مرد سالار گیلیم خودشو از آب بیرون بکشه . اما تو و آنیتا دخترید . آنیتا که ازدواج کرد و سر خونه زندگی خودشه . باز خیال من یکم راحت تره . اما تو چی ؟ اگه تو هم شوهر میکردی من دیگه غمی نداشتم .

آنید پوزخندی زد و گفت : حالا کو تا شوهر .

مادر که دید آنید آرام است گفت : تو اگه رازی باشی من یه قرار بزارم .

آنید ابرویی بالا انداخت و گفت : قراره چی ؟

راستش چند وقته که دوست پدرت آقای نقوی پیغام داده که اگه راضی باشید واسه پسرش بیاد خواستگاری تو .

آنید : پسرش؟ کدوم پسرش؟

الان مادر با اشتیاق بیشتری حرف میزد .

مادر: حمید و میگم همون که مهندس عمرانه . تو شرکت باباش کار میکنه . خونه و ماشین و همه چیم داره . پسر خوبیه ما ها که راضی هستیم اما خوب تو مهمی باید بپسندی .

آنید اخمی کرد و گفت : خوبه دیگه شما که اینقدر شازده رو پسندیدید چرا دیگه به خودتون زحمت دادید به من بگید ؟ خوب خودتون برید زنش بشید دیگه .

مادر لبش را گاز گرفت و گفت : خدا مرگم این چه حرفیه زشته .

انید : چیش زشته ؟ انگاری شما خیلی خوشتون اومده . من که نمیخوام شوهر کنم . شما که اصرار دارید بابا رو بیخیال شید این و بچسبید .

مادر : یعنی چی ؟ هر وقت راجبه یکی باهات حرف میزنم این جوری ادا اصول در میاری . همش میگی نمی خوام . آخه تا کی ؟ کی تو می خوای شوهر کنی .

آنید با قاطعیت گفت : تا هیچ وقت .

مادر : چرا ؟؟؟

انید : چون من وبال نمی خوام .

مادر : کی گفته شوهر وباله ؟

آنید : من. من میگم وباله. دردسره. همش اذیته. من که از زندگی فعلیم راضیم . تو خط ازدواج و اینام نیستم. پس منو بیخیال شو .

مادر : یعنی چی این چه وضیه ؟

آنید در حالی که نیم خیز میشد چشم در چشم مادرش کرد و گفت : مادر من، اگه شما تنوع میخوای چرا نمیری واسه گل پسرت زن بگیری ؟

بعد خیلی سریع از جایش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. مادر که حسابی عصبانی بود گفت : کجا من هنوز حرفم تموم نشده .

آنید بی توجه به راهش ادامه داد و با خونسردی گفت: ولی من حرفم تموم شده. خوبه من فردا میرم و شما دیگه فرصت نمیکنید رو مخ من راه برید .

و وارد اتاقش شد و در را محکم پشت خود بست .
--------------------------------------------------------------------------------


انيد برخلاف روزهاي ديگر صبح زود از خواب بيدار شد . لباس پوشيد و آماده و حاضر در اتاق نشست . بليطش ساعت نه صبح بود . آنيد دو ساعت را با بي صبري پشت سر گذاشت . وقتي كه ساعت به هشت و نيم رسيد اول شماره ي آژانسي گرفت و بعد ساك بدست از اتاق خارج شد .

_ مامان مامان كجاييد ؟ من دارم ميرم .

مادر با شنيدن صداي آنيد با تعجب از آشپز خانه بيرون آمد : دختر تو كي بيدار شدي ؟ الان ميخواستم بيام بيدارت كنم .

آنيد : من يه ساعتي هست كه بيدارم . نيم ساعت ديگه بليط دارم . بايد برم .

مادر : كجا ؟ بابات گفت تو رو ميبره ترمينال .

آنيد : نه مامان خودم ميرم . بابا هم الان كار داره خوب نيست بيفته تو زحمت . من آژانس مي گيرم ميرم .

آنيد خودش هم ميدانست كه اينها همه اش بهانه است .او چون مطمئن بود اگر بخواهد منتظر پدرش بماند ميبايست كم كم ده دقيقه ديگر در خانه ميماند . در حالي كه آنيد ديگر حتي تحمل يك دقيقه در خانه ماندن را هم نداشت .

مادر : وا آنيد تو چقدر تعارفي شدي ؟ تو زحمت ميفته چيه ؟ وايسا بابات بياد .

آنيد در حالي كه گونه ي مادرش را ميبوسيد گفت : نه مامان من زنگ زدم الان آژانس مياد . شمام نميخواد بيايد دم در من خودم ميرم .

و به سرعت ساكش را برداشت و از خانه خارج شد . مادر هاج و واج در جايش مانده بود و به رفتن آنيد نگاه ميكرد .

مادر : اين دختره چش شده اين كه اين جوري نبود .



***

آنيد با اشتياق زنگ خانه ي خانم احتشام را فشرد و به انتظار ايستاد . در كل اين روز متفاوت از همه ي روز هاي آنيد بود . بيدار شدن در صبح زود . غلبه بر ميل خوابيدن در اتوبوس . تماشاي مناظر اطراف جاده از اتوبوس كه بدون اغراق اولين بار در طي سه سال گذشته بود زيرا آنيد هيچ گاه نتوانسته بود جلوي خود را بگيرد كه در اتوبوس در حال حركت نخوابد .

در با صداي تقي باز شد . آنيد به داخل باغ رفت و با ولع به گوشه كنار باغ چشم دوخت .

_ واي كه دلم چقدر واسه اينجا تنگ شده بود .

كل راه تا رسيدن به در عمارت را دوييد و با هيجان وارد خانه شد و با صداي بلند سلام كرد .

_سلام سلام . سلام مهري خانم . سلام اكرم خانم . سلام آقا محمد . سلام همه خوبيد ؟ . دلم واستون تنگ شده بود .

آنيد به سمت مهري خانم و اكرم خانم رفت و آنها را به آغوش كشيد . همه از ورود آنيد خوشحال بودند . با ورود آنيد گويي زندگي دوباره به خانه بازگشته بود .آنيد خطاب به مهري گفت : مهري خانم ... خانم احتشام كجاست ؟

مهري خانم :خانم تو كتابخونه هستن .

آنيد : مهري خانم ميشه لطفا" ساک من و ببريد تو اتاقم . من ميرم پيش طراوت جون .

و منتظر جواب مهری خانم نماند و خود زودتر به سمت کتابخانه دوید .

دم در کتابخانه تقه ای به در زد و یک دقیقه منتظر ماند و بعد دستگیره ی در را چرخواند.

خانم احتشام در کتاب غرق شده بود و اصلا" متوجه ی ورود آنید نشد . آنید به پشت مبل خانم احتشام رفت و از پشت مبل دست در گردن خانم احتشام انداخت .

خانم احتشام حسابی جا خورد و با تعجب سرش را گرداند و با دیدن آنید گل از گلش شکفت : کجایی دختر دلم برات تنگ شده بود . یه هفته نبودی اما برا من مثل یه سال گذشت . دیگه این خونه بدون تو لطفی نداره .

آنید در حالی که مبل را دور میزد تا روبه روی خانم احتشام بایستد گفت : قربونت برم منم دلم برات یه ذره شده بود . نمیدونید چه جوری جیم شدم تا زودتر بیام پیشتون .

آنید جلوی خانم احتشام زانو زد . خانم احتشام سر آنید را در بغل گرفت و نوازش کرد . آنید سر بلند کرد و گفت : طراوت جون این چند وقته که من نبودم چیکارا کردید؟ برنامه هاتون و دقیق انجام دادید دیگه ؟ آره ؟

خانم احتشام من و منی کرد و گفت : راستش تو که نبودی دل و دماغ کاری و نداشتم واسه همین صبر کردم تا تو بیای هر جا میخوام برم با تو برم .

آنید اخم کوتاهی کرد و گفت : طراوت جون ؟ داشتیم ؟ از زیر کار در میرید ؟ اومدیم و من حالا حالا ها نمیومدم شما نمی خواستید کلاساتون و برید ؟ این بار اشکالی نداره ولی باید قول بدید که دفعه ی بعدی که من رفتم مرخصی شما همه ی کلاساتون و کامل برید . باشه ؟

خانم احتشام با لبخند سری تکان داد . انید هم بار دیگر گونه اش را بوسید . سپس از جا بلند شد و گفت : طراوت جون اگه با من کاری ندارید من برم لباسامو عوض کنم .

خانم احتشام : برو عزیزم . من که فعلا" کاری ندارم تو هم خسته ای برو یکم استراحت کن واسه عصرونه بیدارت میکنم .

آنید چشمی گفت و از اتاق خارج شد . در حال بالا رفتن از پله ها به سبک خود آواز سر داد .



ما دو تا پرنده هستیم رو شاخه های غربت نه اهل دل سپردن نه اهل دل شکستن



آنید نه ریتم آهنگ را میدانست نه حتی شعر آهنگ را درست و حسابی بلد بود . از آهنگ اصلی یک چیزهایی در ذهنش بود و هر جا را که فراموش میکرد به دلخواه خود کلمه یا جمله ای جایگزین شعر اصلی میکرد . به دلخواهش کلمات را میکشید و چهچه میزد .

آنید به در اتاقش رسید در را باز کرد و داخل شد . مقنعه اش را برداشت و روی صندلی پرت کرد مانتویش را در آورد و روی تخت انداخت و همچنان آواز میخواند .



ما بس که نپریدیم پریدن یادمون رفت جدا موندیم ما از بس رسیدن یادمون رفت

نه سلامییییییییییییییی نه کلامییییییییییییییییییییی ییی



آنید دو کلمه ی آخر رابه حالت کشیده و جیغ با صدای بلند خواند . یکدفعه در اتاق با صدای مهیبی باز شد آنید با ترس رو برگرداند تا ببیند چه کسی در اتاق را اینگونه باز کرده است . اما وقتی که برگشت و به در نگاه کرد قلبش از منظره ای که میدید از کار ایستاد و با وحشت و تمام قدرت جیغ بلندی کشید .



----------------------------------------------------------------------------------------



RE: رمان باورم کن(درحد المپیک باحاله البته وسطاش) - ^BaR○○n^ - 20-02-2013

بچه ها نظرااکووووووووووووووووووووووش!؟DodgyUndecided
چون هم نظر هم سپاس کمه کمتر میذارم!:cool:
SmileSleepy:cool:


خیلی آهسته و با احتیاط از پله ها بالا رفت و خودش و به اتاقش رسوند . نمی دونست این نوه ی خوش اخلاق خانم احتشام چرا بی خبر به یاد مادربزرگش افتاده.

_ آخه یکی نیست بهش بگه خوشتیپ تا حالا کجا بودی؟ الانم که اومدی مثلا " ننه جونتو از تنهایی در بیاری این اخلاق سگی چیه همراته ؟

خودش و روی تخت پرت کرد و به سقف خیره شد و به امروز فکر کرد و اصلا" نفهمید که کی خوابش برد .

ساعت هفت عصر با صدای در از خواب بیدار شد و روی تخت نشست و چشمهاش و مالید . هوا کاملا" تاریک شده بود . با صدای دورگه ای گفت : کیه ؟ بیا تو .

مهری خانم در رو باز کرد و داخل شد . چراغ اتاق و روشن کرد و گفت : آنید خانم شام یک ساعت دیگه حاضره . خانم گفتن صداتون کنم .

آنید خمیازه ای کشید و گفت : باشه . مرسی بیدارم کردید . شما برید منم دست و صورتم و میشورم میام .

مهری خانم بله ای گفت و بیرون رفت .

از تخت بلند شد و دست و صورتش و شست و موهاش و شونه کرد و رژ صورتی خوشرنگی هم به لبش مالید و لباسش و عوض کرد . بلوز و شلوار اسپرتی پوشید و از اتاق بیرون رفت .

خانم احتشام تو سالن کنار شومینه نشسته بود و به شعله های آتیش نگاه میکرد و موزیک ملایمی هم گوش میداد .

وارد سالن شد و سلام کرد و روی مبلی جلوی شومینه و روبه روی خانم احتشام نشست . خانم احتشام در عوالم خودش غرق بود حتی متوجه ی حضور آنید واینکه کنارش نشسته نشد .

پنج دقیقه ای گذشت . آنید منگ شده بود و چشماش قیلی ویلی میرفت . اصلا" اعضای بدنش گوش به فرمان او نبودن . چشماش مدام روی هم میرفت و سرش سنگین شده بود و پایین میوفتاد . داشت چرت میزد و خدا خدا میکرد که خانم احتشام اون و تو این وضعیت نبینه که حسابی آبروش میرفت . تحمل این جای گرم و این موزیک ملایم براش سخت بود اما نمی خواست خلوت خانم احتشام و بهم بزنه .

_ وای خدا این آتیش و این موزیک مثل لالاییه برا من . من نمیتونم جلوی خودم و بگیرم . داره خوابم میگیره .

تو سالن بزرگ هر کس تو عالم و رویای خودش بود که ناگهان با عوض شدن موزیک همه یک متری از جاشون پریدن .

خانم احتشام تکونی خورد و چشم از شعله ها برداشت و سرش و بلند کرد تا مزاحم و ببینه . آنید هم که حسابی خوابش سنگین شده بود با شنیدن صدای بلند موزیکی که خودش به این آهنگها " آهنگهای دوف دوفی " میگفت از جاش پرید و از روی مبل سور خورد و محکم به زمین پرت شد . در حالی که حسابی دردش گرفته بود از جاش بلند شد و ایستاد تا ببینه کی لالایی شیرینش و قطع کرده .

آنید و خانم احتشام به مسبب نگاه میکردند .

چند دقیقه قبل شروین وارد سالن شده بود و با دیدن خانم احتشام و آنید که روی مبل در حال چرت زدنه و آهنگ شول و ولی که آدم و کرخت می کنه چشم و ابرویی اومد و سری از روی بی حوصلگی تکون داد و به سمت ضبط رفت و یکی از سی دی های مورد علاقه اشو که آهنگ شادی داشت برداشت و تو ضبط گذاشت و صداش و بلند کرد .

وقتی از نتیجه ی کارش مطمئن شد و دید که آنید و خانم احتشام کاملا" هشیار شدن دستهاش و تو جیب شلوارش کرد و خیلی آرام و با حوصله به سمت میز شام که حالا دیگه کامل چیده شده بود رفت و بدون هیچ حرفی پشت میز نشست .

آنید با خودش فکر کرد ( بی خود نیست بابا مامانش شوتش کردن اینجا یارو دیوانست رسما" )

آنید یه نگاه به شروین و یه نگاه به خانم احتشام کرد تا ببینه عکس العمل خانم احتشام چیه . خانم احتشام چشماش و بست و نفس عمیقی برای آرامش کشید . بعد چشمهاش و باز کرد و از روی مبل بلند شد و در حالی که به سمت میز میرفت به آنید گفت : آنید جان بیا سر میز .

آنید مثل بچه ی حرف گوش کنی دنبال خانم احتشام راه افتاد و روی اولین صندلی کنارش نشست .

نگاه کوتاهی به شروین کرد . همون موقع شروین سرش و بلند کرد و اون هم برای اینکه شروین نفهمه که به او نگاه میکرده خیلی سریع سرش و پایین انداخت و قاشق و چنگالش و برداشت .

سر میز شام صدا از کسی در نمی اومد تنها صدای برخورد قاشق و چنگالها بود که سکوت حاکم و میشکست .

بعد شام شروین بدون کوچکترین حرفی از جاش بلند شد و دستهاش و تو جیبش کرد و خیلی آروم از سالن خارج شد .

این خونه به گونه ای تغییر کرده بود . تغییری که همه متوجه ی اون شده بودن اما کسی در موردش حرف نمیزد . یه چیزی عوض شده بود . خانم احتشام میرفت که دوباره به حالت افسردگی قبل از اومدن آنید برسه و خونه به همون آرومی و بی روحی گذشته بر گرده . و آنید با گیجی نظاره گر تموم این تحولات منفی بود .







--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------



وقتی آنید بعد از دو ساعت به اتاقش رفت نفسی از سر آسودگی کشید و گفت : آخیشششششش . داشتم خفه میشدم . تا حالا تو زندگیم دو ساعت خانم یه جا ننشسته بودم چه برسه به اینکه حرفم نزنم . داشتم خفه میشدم .

کش و قوسی به بدنش داد و لباس هاش و عوض کرد و آماده ی خواب شد . تاپ آستین کوتاه و شلواری نرم و راحت پوشید و به داخل تختش خزید .

دو ساعت بعد وقتی عقربه های ساعت نیمه شب و نشون میداد اون کماکان در حال غلت زدن تو رختخوابش بود . با کلافگی گفت : چرا خوابم نمیبره ؟ خسته شدم ، هرچی خودم و گول میزنم که مثلا " من خوابم چشمام و میبندم که شاید خواب واقعی بیاد سراغم اما انگار نه انگار خوابم نمیبره . اه .

با عصبانیت روی تخت نشست و با کلافگی به دور و برش نگاه کرد . دنبال چیزی میگشت که خودش و سرگرم کنه بلکه خسته بشه و خوابش ببره .

در حال گشتن بود که صدایی از بیرون توجهش و جلب کرد .

یکی بیرون از اتاق در حال شبگردی بود . با خودش گفت : یعنی کیه ؟ تا حالا تو این خونه از این آدما نداشتیم . معمولا" آدمای این خونه انقدر تو روز خسته میشن که فقط منتظرن شب بشه تا سریع بخوابن . کسی نصفه شبی راه نمیره .

سعی کرد بی تفاوت باشه اما با وجود تلاش زیاد نتونست و در آخر تسلیم شد . از جاش بلند شد و خودش و به در رسوند . آهسته در و باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت . همه جا تاریک بود و چیزی دیده نمیشد . صدای پا الان از پله ها می آمد . ظاهرا" شخص مشکوک داشت به طبقه ی پایین میرفت . آب دهنش و قورت داد و سعی کرد که به خودش دلداری بده .

_ تو خیلی شجاعی از هیچی هم نمی ترسی . اینی هم که داره از پله ها پایین میره آدمه ترس که نداره . روح و این جور چیزا هم نیست که بخوای بترسی . آفرین دختر شجاع برو ببین چیه .

خیلی آروم و با احتیاط از اتاق خارج شد و پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفت .همه جا تاریک بود . به زور میشد جلوی پا رو دید .

_ آخه من تو این تاریکی چی می تونم ببینم ؟

خیلی آروم وارد سالن اصلی شد . چشمش به تاریکی عادت کرده بود . به اطراف سالن نگاهی کرد اما به نظرش کسی اونجا نبود . تو سالن غذاخوری هم کسیو ندید .

_ پس این یارو کجا رفت . نمی تونه که غیب شه یهو . وایییی .... نکنه ... اگه روحی جنی چیزی باشه .... میتونه غیبم بشه .

با این تصورات تنش لرزید . با ترس به اطراف نگاه می کرد که بار دیگه صدای راه رفتن و شنید . در سالن ورودی باز و بسته شد .

_ یکی اومده تو خونه . پس آدمه چون روح از در و دیوار رد میشه .

با دقت به صدا ها گوش داد تا بفهمه که صدای پا کجا می روه.

_ رفته تو سالن نشیمن . یعنی دزده ؟ نکنه چاقو داشته باشه ؟

خیلی آهسته در حالی که خم شده بود به سمت سالن نشیمن رفت و با کنجکاوی و ترس نگاه سریعی به اطراف کرد . کسی به سمت شومینه ی خاموش میرفت . آنید سریع پشت مبلها خم شد .

_ خیلی تاریکه نمی تونم ببینمش . ایکاش شومینه روشن بود . آخه الان وقت خاموش شدن بود؟

برای اینکه بهتر ببینه چهار دست و پا به طرف شومینه رفت . ناگهان یکی از پارکت های زیر دستش که شل بود صدایی کرد . تو جاش میخکوب شد . به سرعت سرش و بلند کرد تا ببینه شخص مشکوک متوجه ی حضورش شده یا نه . سایه ی کنار شومینه تکونی خورد .آنید دوباره پشت مبلها خم شد و با دقت گوش داد . صدایی نمی اومد . دوباره و با احتیاط از پشت مبلها سرک کشید اما با تعجب کسیو نه کنار شومینه نه تو سالن ندید . با تعجب از جاش بلند شد و ایستاد . با گیجی به اطراف سرک کشید اما هر چی چشم چرخوند دزد و ندید .

زمزمه وار به خودش گفت : یعنی دزده کجا رفت ؟ چرا این یهو غیب میشه ؟ یعنی از من ترسید ؟

با تصور اینکه ممکنه فرد ناشناس از اون ترسیده و پا به فرار گذاشته باشه لبخندی پیروزمندانه بر لبهاش نشست .

یه دفعه دستی از پشت به دورش حلقه شد و اون و به عقب کشید . دست دیگه ای جلوی دهانش و گرفت و مانع بیرون اومدن جیغ از هنجره اش شد .

اونقدر ترسیده بود که هر آن منتظر بود غش کنه . با تعجب با خودش فکر کرد : چرا من هنوز سر پام تنم یخ کرده زانوهامم داره مثل بید میلرزه . من دیگه مردم دزده من و زنده نمیزاره .

از وحشت چشماش و بسته بود و جرات باز کردنش و نداشت . صدای مردی از کنار گوشش گفت : اینجا چی میخوایی ؟

آنید سعی کرد جوابش و بده اما فقط صداهای نامفهومی از دهنش در می اومد .

آنید اشاره ای به دستی که جلوی دهنش بود کرد و بعد با دست ادای حرف زدن و در آورد . یعنی اگه دستتو برداری جواب میدم .

صدا گفت : فهمیدم . دستمو برمیدارم اما اگه جیغ بکشی کشتمت .

آنید با سر تایید کرد . اما بلافاصله بعد از اینکه دست جلوی دهنش شل شد و کمی پایین اومد جیغ بلندی کشید که تا نصفه خفه شد . دستهای مرد بار دیگه و این بار با قدرت و فشار بیشتری به دهن و کمرش پیچید . آنید احساس خفگی می کرد نمیتونست نفس بکشه .

مرد با عصبانیت اما صدایی آروم گفت : دختره ی نکبت بهت گفتم که اگه صدات در بیاد میکشمت . می خواستی از کی کمک بگیری ؟ مثلا" فکر کردی اگه جیغ بکشی کسی صداتو میشنوه ؟

حق با مرد بود حتی اگر آنید جیغ هم میکشید صداش و کسی نمیشنید . چون تو این خونه ی بزرگ کسی غیر از خودش و خانم احتشام زندگی نمی کردن . محل زندگی خدمتکارا تو ضلع شرقی و جدای از عمارت اصلی بود . آنید کبود شده بود و با تمام قدرت تقلا می کرد تا شاید بتونه دستهای مرد و از خودش جدا کنه و نفس بکشه . اما موفقیتی نصیبش نمیشد .

مرد : اینقدر وول نخور تا من نخوام تو نمیتونی در ری . فقط یه بار دیگه بهت فرصت میدم اما اگه این دفعه هم خر بازی در بیاری دیگه بخششی تو کار نیست . فهمیدی؟

آنید که دیگه حتی نای تکون خوردن هم نداشت با دستهایی افتاده به زور سرش و تکون داد . دستی که دهنش و گرفته بود خیلی آروم شل شد اما کمرش هنوز تو حصار دستهای ناشناس مونده بود . آنید به سرفه افتاد و وا رفت . اما دستهای نیرومند ناشناس اون و تو جاش نگه داشت . مطمئن شده بود که این مرد دزده و دیگه کارش تمومه .

کمی که نفسهاش منظم شد با احتیاط و آروم گفت : تو دزدی ؟

مرد متعجب گفت : چی ؟ من فکر کردم تو دزدی . ببینم تو کی هستی ؟

مرد کمرش و ول کرد و اون و به سمت خودش چرخوند . در نور کم سالن چهره ی دزد خیالی پیدا شد .

آنید به سرعت اون و شناخت . اون کسی نبود جز نوه ی خانم احتشام شروین . با عصبانیت شروین و به عقب هول داد و گفت : داشتم میمردم از ترس . همچین گرفته بودیم که نمی تونستم نفس بکشم .

هیچ فکر کردی داری چی کار میکنی ؟ آخه نصفه شبی کدوم زنی میاد دزدی ؟

شروین هم برای دفاع از خودش با عصبانیت گفت : مگه دزد زن نداریم بیخود نگو زنا معصومن .

بعد سر تا پای آنید و از نظر گذروند و این بار آروم تر گفت : البته فکر نمی کنم تو ایران زنا این شکلی بیان دزدی .

آنید : چی ...؟

و نگاهی به خودش کرد . بلوز آستین کوتا ه گشاد و شالوار گشاد با موهایی باز که روی شانه اش ریخته بود . از این که به این شکل جلوی اون ایستاده کمی موذب شد دستی به موهاش کشید و اونها رو به عقب انداخت .

دست به سینه ایستاد و چشم تو چشم شروین گفت : خوب که چی ؟ انتظار نداشتین که نصفه شبی با مانتو و مقنعه باشم ؟ اصلا " تو چرا بیداری ؟

شروین دستش و تو جیبهاش فرو برد و با بی تفاوتی گفت : فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشه .

آنید سرخ شد .

شروین با نیشخند سردی گفت : اما ظاهرا" تو دختر فضولی هستی . فکر میکنم اگه نفهمی نتونی بخوابی . من مشکل زمانی دارم اختلاف زمان اینجا و آمریکا . هنوز به ساعتای اینجا عادت نکردم . تو روز خوابم میبره و شبا بیدارم .

بعد با بی تفاوتی از سالن خارج شد .

_ پسره ی نکبت . شیطونه میگه همچین بزنم ... حیف که نوه ی رئیسمی وگرنه میدونستم چه جوری از خجالتت در بیام .

از پله ها بالا رفت و خودش و به اتاقش رسوند .

_ کی اهمیت میده که تو نصفه شبی چه غلطی میکنی .

اما نتونست جلوی خودش و بگیره. به طرف پنجره رفت و به باغ نگاه کرد . سایه ای دید که در حال قدم زدن تو باغه . یاد حرف شروین افتاد " ظاهرا" تو دختر فضولی هستی " .

_ چیش ... کی فوضوله ؟ من فقط کنجکاوم .

خودش و به تخت رسوند و خیلی زود خوابش برد .







***





----------------------------





آنید از دور دوستاش و دید . با اینکه از دیدن دوستاش خیلی خوشحال بود اما عصبانی تر از آن بود که بتونه خوشحالیش و نشون بده و از دوباره دیدنشون لذت ببره .

دخترها با دیدنش از جا پریدن و با شوق و هیجان دوره اش کردن . همه با هم حرف میزدن و هر لحظه یکی از دخترها بغلش می کرد . آنید آنقدر دست به دست شد و چرخید که سرش گیج رفت . داشت فکر می کرد الانه که بالا بیاورد . خودش و از دوستاش جدا کرد و چند قدمی از آنها فاصله گرفت و دستهاش و بالا آورد و جلوی دختر ها گرفت .

_ همون جا که هستید وایسید . یه دقیقه هم حرف نزنید . بابا سرم رفت چهار نفر آدم چقدر سر و صدا میکنید . این قدم من و نچلونید بخدا فهمیدم دلتون برام تنگ شده بود . منم همین طور .

مهسا : بابا ده روزه ندیدیمت . دلمون واسه خل بازیات یه ذره شده .

آنید : خل خودتی .

مریم : خانم وقتی میرن خونه دیگه همه رو فراموش میکنن نمیگه یه زنگ بزنم به این دخترا ببینم زندن یا نه .

الناز : ما هم که زنگ میزنیم یا خانم نیستن یا خوابن .

درسا : معلومه که حسابی بهش خوش میگذره که یادی از ما نمیکنه .

آنید اخمی کرد و با ناراحتی و عصبانیت گفت : چه خوشی ؟ دست رو دلم نزارید که خونه .

مهسا : چرا ؟ چی شده ؟

آنید آهی کشید و گفت : بیاید بریم اونجا رو چمنا بشینیم تا براتون تعریف کنم .

دختر ها دنبالش راه افتادن و روی چمنها نشستن .

درسا با بی صبری گفت : حالا بگو چی شده . با مامان و بابات مشکل داری ؟

آنید : اون که بله کار همیشه مونه .

مهسا : بازم دعوای همیشگی؟

آنید : آره بازم دعوای همیشگی . مامان گیر میده میگه بیا و شوهر کن .

الناز : خوب شوهر کن .

آنید ابرویی بالا انداخت و گفت : تو بعد سه سال نمیدونی من از این مسخره بازیا خوشم نمیاد ؟ اونم چی مثل گوسفند بشینم تو خونه که یکی بیاد و من و بخره ببره ؟

دوباره آهی کشید و گفت : ولی کاش فقط همون بود .

درسا : چطور؟؟؟

آنید : از خونمون فرار کردم اومدم اینجا نفس بکشم اما دریغ از یه روز خوش.

مهسا : درست حرف بزن ببینم چی میگی ؟ با خانم احتشام مشکل پیدا کردی؟

آنید اخمی کرد و گفت : کاش اون بود . نوه ی مامانیشون تشریف مبارک و آوردن .

همه با هم و با تعجب گفتند : چی ؟

مریم : نوه ؟ کدوم نوه ؟ مگه تو نگفتی اینجا کسی و نداره ؟

آنید : چرا گفتم . الانم میگم . شازده از آمریکا اومدن .

و با یاد آوری اتفاق صبح خونش به جوش اومد . دستش و مشت کرد و برای نوه ی خیالی که جلویش ایستاده بود خط و نشان کشید و گفت : میکشمت . قیمه قیمت میکنم . تو استخر غرقت میکنم . از خود راضی بی ادب . وایییییییی ... با دندونام خرخرتو میجوام .

مهسا دستهای آنید و گرفت و گفت : آروم باش . داری کیو تهدید میکنی؟ درست بگو که چی شده .

آنید : هیچی از خونه در رفتم اومدم اینجا . کسی به منه بدبخت نگفت یه سگ هار آوردن تو خونه اونم کجا ؟ اتاق بغلی من . من از همه جا بی خبرم رفتم تو اتاقم . داشتم واسه خودم آواز میخوندم که این یارو مثل داراکولا پرید تو اتاق . کلی داد و بیداد کرد و بعدم بهم حمله کرد . منم فرار کردم رفتم پیش خانم احتشام ... بماند که چقدر ترسیدم . تازه اونجا بود که فهمیدم یارو نوه ی طراوت جونه . اسمشم شروین .

دخترها به زور جلوی خندشون و گرفتن .

آنید مشغول وارسی کردن اتفاقات این چند روزه بود که باز با یاد آوری اتفاق صبح جیغش به هوا رفت .

آنید : کار امروزش حسابی کفرم و در آورد . شروین از حالا خودتو مرده بدون .

مهسا : امروز چی کار کرده که تو این جوری به خونش تشنه ای ؟

آنید در حالی که از تصور اتفاق صبح صورتش سرخ شده بود گفت : امروز خیر سرم زود بیدار شدم که بیام دانشگاه انتخاب واحد کنم . چون هشت بیدار شدم نمی تونستم چشمام و باز کنم . وقتی میخواستم حاظر شم برای اینکه خوابم بپره یه آهنگ دوف دوفی گذاشتم . همچین خوش خوشکم بود کلی سر حال شده بودم که یهو در اتاقم گرومپ از جا کنده شد . نگو گودزیلا وارد شده بود .

دختر ها به زور جلوی خودشون و گرفتن که نخندن و آنید و عصبانی تر نکنن .

-: همچین جا خوردم که اصلا" نمیتونستم حرف بزنم . فکر کرده طویلست همین جوری سرش و میندازه پایین میاد تو .

اول از همه به ضبط حمله کرد و سیمشو از برق کشید بعد به من نگاه کرد و همچین سرم داد کشید که من فکر کردم پرده ی گوشم پاره شد . از بین جیغ و دادش یه چیزایی دستگیرم شد . داشت میگفت تو میدونی من صبح ها خوابم اما از رو عمد سرو صدا میکنی که بیدارم کنی . بیشعور برگشته گفته من کلفت به احمقی تو ندیدم .

منم که حسابی بهم برخورده بود همچین جیغی گفتم : من چی کار به تو دارم . اصلا" نمی فهمم بین این همه جا تو چرا باید بیای ور دل من بخوابی؟

اینو که گفتم همچین ابرو در هم کشید و یه لبخند شیطانی زد و گفت : واسه اینکه اونجا اتاق خودمه به مدت بیست و هشت سال بعدم من یادم نمیاد که ور دل تو خوابیده باشم . نکنه تو همه ی این کارا رو واسه این میکنی که با من بخوابی ؟؟؟

من بدبختم دهنم افتاده بود کف اتاق از تعجب لال شده بودم فقط تونستم سر و دستم و به نشونه ی نه هی تکون بدم . اما این خنگه همین جوری نیشش باز بود و یه دفعه حرکت کرد سمت من . منم از ترس عقب عقب میرفتم . همچین ترسناک شده بود که داشتم سکته میکردم .

یهو گفت : از وقت خوابت که گذشته اما شاید بشه به یه جاهایی رسید .

من که دیگه حتی نمی تونستم نفس بکشم . این قدر عقبکی رفتم که خوردم به دیوار . گفتم دیگه بدبخت شدم کارم تمومه . بدبختی اینه که من این جور وقتا جیغ زدنم هم نمیاد .

این پسرم اومد جفت من وایساد . انقدر بهم نزدیک شد که من گفتم که الانه که ...

من که خودم و به دیوار چسبونده بودم اونم اومد دستش و از دو طرف سرم گذاشت رو دیوار و سرش و به صورتم نزدیک کرد منم از ترس چشمام و بستم .

آنید دست از تعریف کردن کشید و نگاهی به دخترها کرد . همه سرو پا گوش با چنان اشتیاقی به دهنش نگاه می کردن که انگار که دارن فیلم خیلی مهیجی می بینن.

درسا : خوببببببببب ؟؟؟؟؟؟

آنید : خوبش دیگه به شما ربطی نداره پاشید خودتون و جمع کنید اومدید تو بغلم نشستید.

درسا : اه خودتو لوس نکن مردم از فضولی تازه به جاهای خوبش رسیده بود . زودی بگو چی شد ؟

آنید : نوچچچچچچچچچ نمیگم تو کف بمونید .

همه با هم حرف میزدن و هر کی یه چیزی می گفت .

خودتو لوس نکن .

توروخدا بگو .

آنید جون کف کردیم .

خلاصه با کلی آه و التماس دخترها آنید راضی شد تعریف کنه.

آنید : باشه باشه حالا که دارید می میرید تعریف می کنم . حالا آروم باشید تا بگم . خوببببب کجا بودم ؟؟؟ آهان یادم اومد این پسره ی مسخره با من رخ به رخ شده بود منم از ترس چشمامو بسته بودم.خوببببب ؟

همه با هم گفتن : خوببببببببببببب .

آنید : هیچی یه دفعه برگشت گفت : ولی من از کلفتا خوشم نمیاد . بهتره دیگه برای جلب توجه من این کارا رو نکنی . فهمیدی ؟

بعدشم گذاشت و رفت . منم از ترس و عصبانیت وا رفتم و نشستم رو زمین . اینقدر عصبانی بودم که میخواستم کله شو با قیچی ابرو ببرم .

بعد چنان آهی کشید و چنان قیافه ی مایوسی به خودش گرفت که دختر ها دیگه نتونستن جلوی خودشون و بگیرن و هر کدام یه وری ولو شدن و خندیدن .

آنید سرش و با تعجب بلند کرد و به دوستاش نگاه کرد .

آنید : شما چتونه ؟ چرا این جوری می کنید . پاشید زشته همه دارن نگاهتون میکنن . اه لااقل بگید به چی این جوری میخندید . مسخره ها .

مهسا : به تو .

آنید : چی ؟

درسا : بابا این شروینه خیلی باحاله .

آنید : کجاش باحاله مثل کروکدیله .

الناز : چه خوب از پس تو بر میاد .

مریم . تا حالا کسی این جوری جوابت و نداده بود آره ؟ واسه همینه که اینقدر ازش کفری شدی آره ؟

آنید مکثی کرد و گفت : آره . اولین کسیه که واسم شاخ شده .

بعد عصبانی شد و گفت : آخه کدوم پسری اینجا یه همچین حرفی به یه دختر میزنه ؟ پسرای اینجا آقا تر از اینن که اگه تو حرف زدن دختر یه کلمه ای و اشتباه بگه به روش بیارن .

مهسا : چقدر به ما گفتی حرف زدنمونو درست کنیم مردم بد میگیرن . حالا خودت گرفتار همچین مرضی شدی .

آنید : ببخشید مهسا جان خدا قسمت کنه شمام تو یه همچین موقعیت وحشتناکی گیر کنید ببینم حرف زدن عادی یادتون میمونه اصلا" . چه برسه به ویرایش صحیح جملات .

درسا دستی به زیر چانه اش زد و با دقت به آنید نگاه کرد و گفت : حالا این آقا شروین چه شکلی هستن ؟

آنید سریع گفت : عین گودزیلا از دماغشم بخار بیرون میاد .

درسا : اه لوس نشو دیگه بگو چه شکلیه .

آنید با کمی من و من گفت : چه میدونم چه شکلیه . نه که همش اون و تو موقعیتای خاص دیدم واسه همین اصلا " به قیافه اش توجه نکردم .

مهسا با تعجب گفت : واقعا " داری جدی این حرف و میگی آنید ؟ مگه میشه تو قیافه ی یکی و که تازه چند بارم باهاش برخورد داشتی و یادت نیاد و درست ندیده باشیش . من که باورم نمیشه .

آنید سرش را پایین انداخت و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت : اما من جدی جدی ندیدمش .

بعد دوباره عصبانی شد و گفت : اصلا" خودتون بیاید یه دفعه جلوی این پسره عنق بشینید ببینم جرات میکنید سرتون و بالا بیارید ؟ چه برسه به اینکه بخواید خوب نگاش کنید .

با عصبانیت از جاش بلند شد و کیفش و برداشت و حرکت کرد . بچه ها که از رفتارش حسابی جا خورده بودن بعد از چند دقیقه که به خودشون مسلط شدن دنبالش راه افتادن . همه با هم حرف میزدن .





--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------





سرش پر از صدا بود . با اینکه خسته بود و میل زیادی به خواب داشت اما حتی نتونسته بود برای پنج دقیقه هم چشمهاش و روی هم بزاره . تا چشمهاش و میبست صدای دوستاش و میشنید که همه با هم حرف میزدن و همه یک چیز و ازش می خواستن .

(( یه عکس از شروین )) .

دخترا انقدر مشتاق شده بودن که این گودزیلای آنید و بببینن که هر چی آنید قول و قسم داده بود که این بار با دقت به شروین نگاه میکند و قیافه ی دقیقش و براشون تشریح میکن قبول نکرده بودن و اسرار داشتن که حتما" عکسش و ببینن .

از انتخاب واحد سه روزی گذشته بود آنید هر جا که میرفت موبایلش و با خودش میبرد تا بلکه موقعیتی پیش بیاد و اون بتونه یه عکس از شروین بگیره . اما واقعیت این بود که نه شروین زیاد از اتاقش بیرون می اومد و نه آنید بعد از اون ماجرا جرات میکرد زیاد جلوی چشمهای اون ظاهر بشه . دخترها هم هر روز غر میزدن و منتظر عکس بودن .

آنید با خودش فکر کرد (( امروز دیگه هر طور شده باید ازش عکس بگیرم تا این دخترا دست از سرم بردارن . مردم از بس صدای غرغراشون و شنیدم )) .

اما تازگیها این پسره یه جوری شده فکر کنم یه شکایی کرده .

چند باری که آنید مخفیانه در تلاش برای عکس گیری از شروین بود درست سر بزنگاه شروین سرش و بلند می کرد و مستقیم تو چشماش نگاه می کرد و یا بر می گشت و پشتش و به آنید می کرد و در هر حال مانع عکس گرفتنش میشد .

از جاش بلند شد و با عظمی راسخ از اتاق خارج شد .

با اینکه آنید بیشتر وقتش و تو خانه صرف خانم احتشام می کرد و سعی می کرد کنار اون باشه . اما با وجود این وقت خالی زیادی داشت . برنامه ی خانم احتشام زمان بندی خودش و داشت .

هشت صبح صبحانه . از ساعت نه تا ظهر خانم احتشام تو اتاق کار میموند و به کارهای شرکت رسیدگی می کرد . ساعت دوازده ناهار . بعد خواب بعد از ظهر . ساعت چهار تا پنج صرف ملاقات با وکیل و معاون شرکت و افراد دیگه می شد . از شش به بعد کارهای خانم احتشام و آنید برنامه ریزی میکرد . خرید . پارک . دوره های دوستانه . سینما . استخر . سونا. باشگاه و ...

و زمانی که تو خانه بود مطالعه می کرد چون خانم عاشق کتاب خواندن بود .

البته پنج شنبه و جمعه خانم احتشام تمام وقت در اختیار آنید بود و آنید سعی می کرد که برنامه های شادی و برایش ترتیب بده .

همه ی اینها به لطف حضور آنید بود چون در این یک سال اخیر خانم به علت افسردگی شدید یا همیشه خواب بود و یا تو اتاق دربسته ی خودش تنها می نشست و به کل کارهای روزانه اش کنسل شده بود .





--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------



آنید وارد اتاق نشیمن شد . خانم احتشام در حال مطالعه بود . تو این جور مواقع خانم دنیای اطرافش و به کل از یاد می برد . آنچنان غرق مطالعه می شد که تا مدتها از جاش تکان نمی خورد مگر اینکه با صدای بلند صداش می کردن .

آنید با تعجب زیاد دید که شروین هم روی مبلی کنار خانم احتشام لم داده و چشماش و بسته و ظاهرا" در حال چرت زدنه . با ذوق زیاد و با قدمهایی آهسته جلو رفت و روی مبلی درست مقابل شروین نشست.

-: چه عجب این پسره دل از اتاقش کنده این یکی دوروزه به خورشید منت داده تا ببینتش .

آنید به اطرافش نگاه کرد کسی جز خودشون تو اتاق نبود . خانم احتشام هم اصلا" حواسش به دوروبرش نبود . با احتیاط موبایلش و از جیبش در آورد . زاویه ی دوربین و تنظیم کرد . شروین تمام رخ در کادر بود . از هیجان زیاد نمی تونست دکمه ی گوشی و فشار بده . با کمترین صدا دو سه عکسی در زوایای مختلف گرفت .

با ذوق به عکسهایی که گرفته بود نگاه کرد که صدایی اون و از جا پروند .

- : اگه کارت تموم شده من می خوام برم .

آنقدر هول شد که گوشی از دستش سر خورد سعی کرد تو هوا بگیردش اما باز هم گوشی درست و حسابی بین دستهاش جا نگرفت و در آخر هم محکم روی پایش افتاد .

بی اختیار گفت : آخ.

بلافاصله محکم جلوی دهنش و گرفت تا سر و صدای بیشتری نکنه . در درونش غوغایی به پا بود .

(( یعنی بیداره ؟ تو تمام این مدت می دونست من دارم چی کار می کنم ؟ ))

آنید چهار چشمی به شروین نگاه کرد اما غیر از جمله ای که شنیده بود دیگه حرف و حرکتی که نشون بده بیداره نکرده بود . هنوز هم روی مبل لم داده بود و چرت می زد .

آنید با همه ی هوش و حواسش اون و زیر نظر گرفت تا مطمئن بشه که خوابه یا بیدار .

آنید خودش و روی مبل جلو کشیده بود تا بهتر ببینه. شروین خیلی ناگهانی چشمهاش و باز کرد و به اون زل زد و آنید و غافلگیر کرد .

آنید که اصلا" انتظار یه همچین حرکتی و نداشت تکونی خورد . و این تکون باعث شد که تعادلش و از دست بده و با سر بیوفته زمین .

از خجالت غافلگیر شدن و زمین خوردن قدرت بلند شدن نداشت . خلاصه به هر جون کندنی بود خودش و جمع و جور کرد و دو زانو روی زمین نشست . خیلی آرام و با احتیاط سرش و بلند کرد .

شروین روی مبل نشسته و آرنجهاش و به زانو تکیه داده و وزنش و روی دستهاش انداخته بود و با نگاه تحقیر آمیز و پوزخند کجی بهش نگاه می کرد . از روی تاسف سری تکون داد و زیر لب کلمه ای گفت که آنید با شنیدنش داغ کرد . بعد با بی تفاوتی از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت .

آنید هنوز به حرف شروین فکر می کرد و با حرص میگفت : چی ؟ به من گفت ؟ به من گفت بی عرضه ؟ به چه حقی ؟ دلم می خواد گردنتو بشکونم . آخرش خودم با این دستام این پسره ی مغرور از خود راضی و به درک حواله میکنم . احمق .

خیلی عصبی از جاش بلند شد و با حرص موبایلش و برداشت و در حالی که زیر لب غرغر میکرد از اتاق بیرون رفت .

_ همش تقصیره این دخترای پسر ندیدست که من و به این خفت کشوندن . حالشون و می گیرم . یکی نیست بهشون بگه صبح تا شب دور و برتون این همه پسر و مرد از مدلای مختلف در رفت و آمدن اونوقت شما بند کردین به این پسره ی ایکبیری . اه ...





--------------------------------------------------------------------------------









آنقدر از دست دخترها عصبانی بود که دلش می خواست یه کتک سیر مهمونشون کنه . با اخم وارد کلاس شد و خیلی سریع تو ردیف اول کلاس کنار مهرنوش نشست و با عصبانیت کیف و کتابش و روی میز کوبوند. مهرنوش با تعجب نگاهی بهش کرد و وقتی دید عصبانیه به یک سلام کوتاه اکتفا کرد و آنید را به حال خودش گذاشت .

پنج دقیقه ی بعد دختر ها وارد کلاس شدن و تو ردیف پشتی آنید نشستن .

درسا : اوی اخموخانم حالا ازت کم میشد واسه ماهم جا بگیری؟

آنید صورتش و به سمت دیگه چرخوند و وانمود کرد که صداش و نشنیده .

با آمدن استاد همه سر جاشون نشستن . کلاس داشت تموم می شد اما اخم های آنید هنوز باز نشده بود . با اینکه عاشق این درس بود و همیشه با دقت به تمام حرفهای استاد گوش می کرد و می نوشت اما این بار چیزی از درس نفهمیده بود . با اینکه سعی کرد همه ی حرفهای استاد و بنویسه اما اصلا مطمئن نبود که بتونه نوشته هاش و بخونه . در طول کلاس درسا و مریم مدام در مورد شروین حرف میزدن و گاهی الناز و مهسا هم تو بحثشون شرکت می کردند . حتی تو بعضی موارد نظر آنید و هم می پرسیدن. با اینکه آنید سعی می کرد وانمود کن که اصلا" صداشون و نمی شنوه اما حرصش و موقع نوشتن رو خودکار و ورق خالی می کرد . خودکار و روی کاغذ فشار می داد و تند تند می نوشت به خاطر همین خطش خرچنگ قورباغه ای شده بود و نمی تونستی چیزی از نوشته ها بفهمی . با اینکه همیشه وقتی سر کلاس جزوه می نوشت به خاطر تند نوشتن خطش بد می شد اما هیچ وقت به این شکل در نیو مده بود .

درسا و مریم در باره ی شروین بحث می کردن و این بار اصرار داشتن که آنید حتما" نظرش و بگه و اصلا" توجهی به بی محلی هاش نمی کردن.

درسا آروم اما به طور مداوم صداش می کرد و حتی راه جدیدی برای جلب توجه اون پیدا کرده بود . با اصرار و سماجت خودکارش و تو پشت آنید فرو می کرد.

آنید دیگه تحملش تموم شده بود . صدای درسا که مدام اسمش و صدا می کرد به اندازه ی کافی روی اعصاب بود دیگه تحمل سیخونک زدنش و نداشت .

تو یک لحظه کنترلش و از دست داد و خودکارش و رو میز کوبوند و با عصبانیت و صدای نسبتا" بلند بدون اینکه روش و برگردونه گفت : چیه؟؟؟

یه دفعه همه ی کلاس ساکت شدن و سرها به سمت آنید برگشت . استاد با نگاه عصبانی و ناباور رو به آنید کرد و گفت: خانم کیان اگه مشکلی دارید یا تمایلی به گوش دادن به درس ندارید تشریف ببرید بیرون کلاس و این جوری مزاحم بقیه ی بچه ها نشید .

آنید که حسابی شرمنده شده بود مخصوصا" اینکه جلوی استاد مرتضوی که خیلی به درسش علاقه داشت ضایع شده بود . با خجالت و سری پایین افتاده گفت : ببخشید استاد دیگه تکرار نمیشه .

استاد سری از روی تاسف تکان داد و به ادامه ی درس برگشت .



--------------------------------------------------------------------------------

-------------------------------------.







وقتی کلاس تموم شد آنید خیلی سریع وسایلش و جمع کرد و دنبال استاد دوید .

آنید : استاد ... استاد ... ببخشید یک لحظه ...

آنید بالاخره تونست استاد مرتضوی و تو حیاط دانشکده متوقف کنه. استاد ایستاد و به طرف آنید برگشت .

استاد : بفرمایید خانم کیان .

آنید که به خاطر عجله و دویدن به نفس نفس افتاده بود یکم ایستاد تا نفسهاش تنظیم بشه و بعد با خجالت گفت : استاد بابت امروز واقعا" شرمندم نمی دونم چی شد که کنترلم و از دست دادم . ببخشید .

استاد با دقت به آنید نگاه کرد و گفت : خانم کیان شما مشکلی دارید؟؟؟

آنید خیلی تعجب کرد سرش و بلند کرد و گفت : بله ؟؟؟

استاد : به نظر میاد شما مشکلی داشته باشید چون امروز اصلا" خودتون نبودید . من از شاگردای خوبم انتظار بی توجهی به درس و ندارم . امروز از لحظه ی اول شما تو فکر بودید و اخم کرده بودین . مشکلی پیش اومده ؟؟؟

آنید که حسابی هول شده بود گفت : نه نه استاد مشکلی نیست . ببخشید دیگه تکرار نمی شه .از این به بعد حواسمو بیشتر جمع درس می کنم . بازم ببخشید .

استاد سری تکان داد و گفت : امیدوارم .

آنید باز هم تشکر کرد و روش و برگردوند تا بره اما تو یک لحظه تعادلش و از دست داد و جزوه هاش از دستش افتاد و هر برگی به سمتی رفت .آه از نهادش در اومد و تو دلش گفت : (( لعنتی همین الان باید میریختی پایین . )) بعد نشست و مشغول جمع کردن جزواتش شد .

استاد مرتضوی هم خم شد تا به آنید کمک کنه.

آنید نگاهی به اطرافش کرد تا ببیند باز هم برگه ای روی زمین مونده یا نه وقتی مطمئن شد که همه ی ورق ها رو جمع کرده بلند شد و تو جاش ایستاد . منتظر بود تا استاد برگه هایی که جمع کرده رو بده اما استاد یکی از برگه ها رو بالا گرفته بود و با کنجکاوی و تعجب بهش نگاه می کرد . با صدای سرفه ی کوتاه آنید به خودش اومد و نگاهی مشکوک به آنید انداخت و گفت : خانم کیان این جزوه ها رو خودتون نوشتید ؟؟؟

آنید با گیجی گفت : بله استاد چه طور؟؟؟

استاد : شما مطمئنید؟ اگه این و شما نوشتید پس برگه های امتحانتون و کی جواب میده ؟؟؟

آنید گیج شده بود و متوجه منظور استاد نمی شد . (( یعنی چی برگه ی امتحانتو کی نوشته معلومه دیگه خودم مینویسم جن و پری که برام نمی نویسن )) .

آنید گیج و منگ به استاد نگاه کرد تا متوجه ی منظورش بشه که چشمش به برگه ای که دست استاد بود افتاد. مثل برق گرفته ها در جا خشک شد . (( وای جزوه ی امروز دستشه . خوب حق داره شک کنه . این خط قورباغه ای کجا و خط سر امتحانم کجا . ))

آنید سرش و پایین انداخت و با خجالت به خاطر خط بدش گفت : راستش شما سر کلاس خیلی تند درس میدید و اگه من بخوام همه ی حرفاتون و بنویسم دیگه نمی تونم مواظب خطم باشم واسه همینم ...خوب ... وقتی تند مینویسم خطم این شکلی میشه .

با اینکه استاد سعی داشت خنده رو از چشماش دور کنه و با همان نگاه جدی به آنید نگاه کنه اما کار خیلی سختی بود . دیدن قیافه ی خجالت زده و ترسیده ی آنید و لحن صادقش که همراه با ناچاری بود همه و همه ترکیب خنده داری داشت .

استاد با سرفه ای جلوی خودش و گرفت و برگه ها رو به آنید داد و با گفتن : بیشتر دقت کنید روش و برگردوند و از آنید دور شد .

آنید یکم ایستاد و رفتن استاد و نگاه کرد و وقتی مطمئن شد که استاد به اندازه ی کافی دور شده نفسی از سر آسودگی کشید و برگشت . اول چند قدم آهسته برداشت و بعد قدم هاش و تند کرد و در آخر شروع به دویدن کرد .

وقتی از پیچی که منتهی به ساختمان کلاسها می شد گذشت صدای کسی وشنید که اسمش و صدا می کرد . در جا ایستاد و به سمت چپش نگاه کرد .

درسا روی زمین نشسته بود . مریم تا شده و دلش و گرفته بود. الناز به درخت چسبیده و مهسا با دو دست جلوی دهنش و گرفته بود . وجه تشابه همه ی آنها این بود که از خنده در حال انفجار بودند.

آنید اخم کرد و با عصبانیت به دخترها گفت : زهرمار چتونه هرهرتون هواست ؟؟؟ واسه چی این جوری می خندید .

درسا : استاد بد جوری حالتو گرفت نه ؟ اگه پیله می کرد تا از دانشگاه اخراج نمی شدی وg کنت نبود.

آنید : شما فضولا داشتید نگاه می کردید؟؟ مرض بسه دیگه نخندین .

این و گفت و عصبانی راهش و کشید که بره .

درسا : کجا خانم ؟ چه زودم بهش بر میخوره .

آنید : دارم میرم کیفمو بیارم . عجله داشتم یادم رفت کیفمو بیارم فقط این جزوه های آبرو برو برداشتم .

درسا : زحمت می کشید . ما آوردیمش بیا بگیر .اخماتم وا کن نمی خواد حالا قهر کنی . به جون خودم تو هم جای ما بودی و همچین صحنه ی مهیجی و میدیدی بدتر از اینا می کردی . به خدا خیلی خنده دار بود .

آنید با حرص کیفش و از دست درسا کشید و خواست راه رفته رو برگرده که درسا گفت : یادم رفت بگم اون فیلم ترسناکه که دنبالش بودی و برات گذاشتم تو کیفت .

آنید با شنیدن این حرف در جا ایستاد . گل از گلش شکفت و با لبخند پت و پهنی به سمت دخترها چرخید و به درسا گفت : راست میگی ؟

درسا : آره به خدا حالا می شه آشتی کنیم ؟

آنید : خوب راستش .... باشه آشتی اما فقط به خاطر فیلمه وگرنه می خواستم همتون و بکشم .

درسا : باشه به خاطر فیلم وگرنه ما می دونیم تو چه ابن ملجمی هستی.

آنید . وای خدا دلم می خواد همین الان برم فیلمه رو ببینم . نه ... شب حالش بیشتره . وای خدا طاقت ندارم تا آخر کلاسا صبر کنم دلم می خواد همین الان برم خونه.

درسا : آبجی فعلنه بی خیال شو پاشو بریم سر کلاس که دیر شده .











-------------------------------

ساعت 12 نیمه شب و نشون می داد . آنید آهسته از تختخوابش پایین اومد. از روی پاتختی dvd اش و برداشت . با کمترین صدای ممکن در و باز کرد و از پله ها پایین رفت . وارد اتاق نشیمن شد و با ذوق به تلویزیون بزرگ وسط سالن نگاه کرد . با اینکه تو خانه ی خانم احتشام همه ی اتاق ها تلویزیون و دستگاه پخش dvd و cd داشت اما آنید با بی صبری تا این ساعت شب اشتیاقش و سرکوب کرده بود تا فیلمی و که تعریفش و شنیده بود و به گفته ی دوستانش اونقدر ترسناک بود که قلب آدم از جا در می اومد و تو این تلویزیون و سالن بزرگ ببینه تا تاریکی و وهم و ترسناکی محیط تو این ساعت شب وحشت فیلم و بیشتر کنه.

فیلم و تو دستگاه گذاشت و خودش روی کاناپه ی بزرگ سه نفره ی جلوی تلویزیون نشست . سه ، چهارتا کوسن و از روی مبل های دیگه جمع کرد و دور تا دور خودش روی کاناپه چید و یکی از کوسنها رو تو بغلش گرفت . تو طول فیلم و زمانی که می ترسید به کوسن چنگ می زد و کوسن بدبخت و بین دستاش مچاله می کرد .

نیم ساعتی از فیلم گذشته بود و فیلم به جاهای ترسناکش رسیده بود . آنید از ترس خودش و به پشتی مبل فشار می داد . آنقدر کوسن بیچاره و چنگ زده بود که احساس می کرد هر لحظه امکان داره پاره شه.

چهار چشمی به صفحه ی تلویزیون نگاه می کرد و شش دانگ حواسش به فیلم بود و تو فیلم غرق شده بود و خودش و تو فضای فیلم تجسم می کرد .

یه قسمت از فیلم بود که روحی که همه ی قتلها را انجام می داد از پشت به یک زن نزدیک می شد و می خواست اون و خفه کنه.

آنید نفسش از ترس بند آمده بود . تو فیلم فرو رفته بود که با احساس عجیبی به خودش اومد . حس کرد یه دست رو شانه اشه و هم زمان با این حس صورت روح توی فیلم کل صفحه ی تلویزیون و پوشوند.

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد . کوسنها به هوا پرت شد . آنید مثل برق تو جاش ایستاد و با دهنی که تا حد امکان باز شده بود با تمام وجود جیغ کشید و با وحشت به شبح پشت مبل نگاه کرد . در عین حال تعجب هم کرده بود که این دیگه چه شبحیه که می تواند به بلندی اون جیغ بکشه . ظاهرا" روح مذکور بیشتر از آنید ترسیده بود . شاید هم صدای جیغ آنید تو اون تاریکی و سالن بزرگ وحشتناک تر از شبح بود .

شبح جلو اومد و سعی کرد آنید و ساکت کنه اما آنید که خیلی ترسیده بود چشماش و بست و برای اینکه روح و از خودش دور کنه دستهاش و بدون هدف تو هوا تکان داد . یه دفعه احساس کرد دستش به چیز سفتی خورده .

دست ش محکم به بینی شبح خورده بود و شبح که پیدا بود خیلی دردش گرفته در حالی که با دو دست بینیش و گرفته بود از درد خم شد .

آنید : تو کی هستی ... ؟ به من نزدیک نشو ... .گفتم تو کی هستی ... ؟

هنوز داشت جیغ می کشید که صدای آه و ناله ای شنید و یکی زیر لب با حرص کلماتی گفت که نفهمید . وقتی احساس کرد اوضاع آرام شده چشماش و باز کرد . یکی کنارش خم شده بود و از درد به خودش می پیچید . با تعجب نگاه کرد . شبحی که اون و تا مرز سکته پیش برده بود کسی نبود جز نوه ی خانم احتشام

( شروین )

آنید حسابی هول شده بود و تند تند حرف میزد: وای خدا تو اینجا چی کار می کنی ؟ چته ؟ چرا دولا شدی و آه و ناله می کنی ؟ چرا ... چرا صورتتو گرفتی ؟ وای خدا من چی کار کردم ؟ چی کار کردم ؟ طوریت شده ؟؟؟

خم شد و سعی کرد ببینه چی شده . اما شروین با عصبانیت دستش و پس زد و گفت : به من دست نزن دختره ی وحشی .

آنید که عصبانیت جای ترسش و گرفته بود با اخم و حرص گفت: چی ... اوه ... دختره ی وحشی ؟؟؟ تو رو خدا ببین کی داره این حرف و می زنه . من وحشیم یا تو که بی ملاحظه این وقت شب اومدی اینجا . هیچ می دونی چقدر ترسیدم ؟ نزدیک بود به خاطر تو سکته کنم .

شروین که دردش کمتر شده بود صاف ایستاد و گفت : جدی؟ کسی ازت نخواسته بود نصفه شبی مثل دزدا بیای وسط سالن و این نمی دونم فیلم و ببینی . بعدشم چته جیغ می کشی تو کاری غیر از جیغ کشیدن بلد نیستی .

آنید با حرص گفت : چی ... جیغ ... اومدی من و ترسوندی انتظار داری بهت لبخندم بزنم . واقعا" که پرویی.

شروین بی تفاوت به حرص خوردن آنید گفت : حالا چی داشتی می دیدی ؟

با گفتن این حرف خودش و روی مبل انداخت و کوسن آنید و برداشت و بغل کرد و دکمه ی پخش و فشار داد .

آنید با تعجب گفت : داری چی کار می کنی ؟ چرا روشنش کردی ؟ پاشو برو تو اتاقت . چرا نشستی جای من ؟

شروین با بی تفاوتی گفت : خوابم نمیاد . حوصله ام هم سر رفته می خوام فیلم ببینم .

آنید مبهوت و عصبانی از این همه پرویی گفت: چی ؟ نمی شه. پاشو برو تو اتاقت فیلم ببین این همه جا برو یه جای دیگه .

شروین با تمسخر نگاهش کرد و گفت : از کی تا حالا باید برای فیلم دیدن تو خونه ی خودم از تو اجازه بگیرم ؟

و پوزخندی نثارش کرد . آنید در حال انفجار بود اما نمی تونست چیزی بگه و شروین و از سالن به بیرون پرت کنه هر چی باشه خانه ی خودش بود . آنید به گفتن چند تا فحش و بدو بیراه زیر لبی اکتفا کرد و تو جاش نشست و یکی از کوسنها و بغل کرد و ادامه ی فیلم و دنبال کرد .

خیلی ترسیده بود . مدام احساس می کرد یکی دوروبرش تکون می خوره اما هر چی نگاه می کرد کسی و نمی دید . به کنارش نگاه کرد شروین کنارش نشسته بود و به صفحه ی تلویزیون چشم دوخته بود .

_ خدایا شکرت که لااقل این پسره اینجاست با اینکه هیچ ازش خوشم نمی یاد ولی همچین بی مصرفم نیست . اگه نبود تا حالا بی خیال فیلم دیدن می شدم و بقیه رو می ذاشتم فردا صبح نگاه می کردم . هر چی نباشه این هیکلش برای ترسوندن روح و اینا خوبه.

با اینکه همیشه بعد از دیدن همچین فیلمی به خودش می گفت : ( این آخرین باره دیگه شبا فیلم ترسناک نمی بینم .) اما هیچ وقت به حرفش عمل نمی کرد .

هر لحظه هیجان فیلم بیشتر میشد . تو یه صحنه از فیلم که نه آنید و نه شروین انتظار دیدن روح و نداشتن روح به طور ناگهانی و بی خبر تمام صفحه ی تلویزیون و پوشوند انگار از تلویزیون بیرون اومده و جلوی آنها ایستاده. آنید و شروین هر دوتا با تمام وجود جیغی از ته دل کشیدن و تو همون زمان برای اینکه اهل خانه رو بیدار نکنن واسه ساکت کردن همدیگه هر کدوم دستهاشون و جلوی دهن اون یکی گذاشتن تا مانع جیغ کشیدن همدیگه بشن . از ترس چشمهاشون و بسته بودن . 3 دقیقه ی بعد وقتی کمی آروم تر شدن و به خودشون اومدن از وضعیت پیش اومده تعجب کردن .

آنید چشمهاش و آروم باز کرد و اولین چیزی که دید صورت شروین تو فاصله ی کمتر از 2 سانتی صورتش بود. با تعجب به این فکر می کرد که : (( صورت شروین از نزدیک چقدر بزرگه . چشماش قد چشمای گاو شده. اوه صورتش چه بوی خوبی هم میده. ولی چرا دست من جلوی دهنشه ؟ این چیه جلوی دهن من؟ به زور دارم نفس میکشم.)) .

یه دفعه به خودش اومد و خیلی سریع دستش و کشید و تو جاش ایستاد . یه سرفه کرد و بدون اینکه به شروین نگاه کنه گفت: امم ... چیزه ... من خوابم میاد . اگه می خوای میتونی فیلم و ببینی .

در تمام این مدت شروین بدون هیچ حرفو واکنشی نشسته بود . حتی وقتی آنید راهش و کشید و به سمت خروجی سالن رفت حرفی نزد . بی صدا تلویزیون و خاموش کرد و از جاش بلند شد .

آنید به ابتدای پله ها رسیده بود اما ترس هنوز از وجودش خارج نشده بود . احساس سرما می کرد و می ترسید که یه هو روح تو فیلم و جلوش ببینه .

آنید: ای تو روحت بیاد آنید . آخه توکه خودتو میشناسی میدونی شبا نباید فیلمای این جوری ببینی مرض داری دوباره نگاه میکنی؟ حالا چه غلطی کنم؟ میترسم از پله ها برم بالا.

آنید زیر لبی مشغول غرغر بود که یکی از پشت سرش گفت : نمی خوای بری بالا؟

آنید یک متری از جاش پرید . شروین پشتش ایستاده بود و به اون نگاه می کرد . نفسی از سر آرامش کشید و از پله بالا رفت .

آنید : انگار این پسره همچینم بی مصرف نیست به درد یه چیزایی می خوره .

دم در اتاقش که رسید حس می کرد یک کمی حس قدر دانی از شروین تو وجودشه اما نمی خواست ازش تشکر کنه. دم در ایستاد و نگاهی به شروین کرد و گفت شب بخیر .

شروین نگاهی گذرا بهش کرد و بدون هیچ حرفی به سمت اتاقش رفت .

آنید ادای نگاه کردن شروین و در آورد و با حرص گفت: بزغاله، مثلا اگه جوابمو میداد میمرد پسره ی افاده ای .

در اتاقش و باز کرد و فاصله ی در تا تختش و دوید و برای حفاظت خودش از خطرات احتمالی پتوش و تا گردن بالا کشید و چشماش و محکم روی هم فشار داد و سعی کرد به صدا های اطرافش گوش نده .

پنچ دقیقه ی بعد آنید خیلی آرام خوابیده بود.



---------------------------------------------------------





آنید کش وقوسی به بدنش داد و نفسی از سر آسایش کشید .

_آخیش این هفته هم تموم شد . با اینکه امروز کلاس نداشتیم اما اومدن دانشگاهم کلی خسته ام کرده .

مهسا : آنید تو که هیچ کاری نکردی که الان خسته باشی .

آنید : کاری نکردم ؟ پس این همه گزارش کارو کی نوشته ؟می دونی چقدر سخته؟

درسا : بله می دونیم چقدر سخته که بشینی دست خطتو رمز گشایی کنی و بخونی.

آنید : پس چی که سخته اگه من سر کلاس نمی نوشتم شما الان میخواستید چی کار کنید .

درسا : واقعا" که پررویی آخه دختر تو فقط نوشته هاتو خوندی اونم چه خوندنی دغ دادی ما رو یک جمله می خوندی یه نگاه به اطراف می کردی یه چیزی میگفتی بعد ده دقیقه جمله ی بعد و می خوندی . این ما بودیم که پدرمون در اومد و گزارشا رو پاک نویس کردیم.

آنید: خوب هر کس یه وظایفی داره اینم کار شماست . تازشم کلی منت گذاشتم سرتون که 4 ساعته کنارتون نشستم و از جام بلند نشدم تو که می دونی من نمی تونم یک ساعتم یه جا آروم بشینم .

مریم : بله ما از اخلاق گند شما آگاهیم انگار سوزن سوزنش میکنن که نمی تونه یه جا آروم بشینه .

الناز : حالا بی خیال . بچه ها امشب برنامه تون چیه ؟

مهسا : من که می خوام بقیه ی گزارشامو تکمیل کنم .

درسا : من می خوام استراحت کنم و فیلم ببینم .

مریم : من میخوام کتاب بخونم خیلی وقته چیزی نخوندم .

الناز : آنید تو برنامه ات چیه .

آنید در هین جمع کردن وسایلش گفت : خوب امشب می خوام یه دل سیر بخوابم .

درسا : خسته نباشید . تو که همیشه در حال خوابیدنی. نمی دونم کی وقت می کنی به کارهای دیگه ات برسی.

آنید آهی کشید و گفت : برو بابا دلت خوشه خواب کجا بود چند روزه اصلا" نخوابیدم .

مهسا : چرا نخوابیدی؟

آنید : چون چند شبه تا می خوام بخوابم یه صدایی از باغ میاد خواب و زهر مارم می کنه .

مریم : چه صدایی؟

آنید : نمی دونم . فقط نمی زاره بخوابم . تا می خوام بخوابم یه هو تو ذهنم میاد که یه موجود عجیب غریب تو باغه و داره از خودش صدا در میاره. همین فکر کافیه که خواب کوفتم بشه .خونه ی طراوت جون و که دیدین .

درسا : نه کی دیدیم ؟ به جز مهسا که اونم یه بار باهات اومد مصاحبه هیچکی اونجا رو ندیده. حالا چه شکلیه مگه؟

آنید : خوب خونه ی طراوت جون خیلی بزرگه و یه باغ بزرگم دورشه درختهاشم زیاد و توهم توهمه میدونی تو روزم یه جورایی ترسناک و اسرار آمیزه .

درسا: آنید راست میگی یا داری جو میدی تا مارو بترسونی.

آنید : جو میدی چیه میگم قسم میخورم صدا شنیدم از باغ . فکر کردی مرض دارم شبا بی خوابی بکشم؟

مهسا : خوب چرابه کسی نمیگی ؟ به خانم احتشام گفتی؟

آنید : نه نگفتم آخه چی بگم به پیره زن ؟ خوب ... میدونید آخه صداش یه جوریه نمی دونم خیلی عجیبه یه وقتایی وقتی میشنومش یه هو بیدلیل احساس آرامش میکنم و دوست دارم تا صبح بشینم و گوش کنم . مثل یه موسیقیه . خیلی صداش ضعیفه نمی تونم تشخیص بدم که چیه .

درسا: بالاخره می خوای چی کار کنی؟

آنید : نمی دونم از یه طرف این صدا می ترسوندم از یه طرفم بهم آرامش میده ... بی خیال بالاخره یه کاریش می کنم . پاشیم بریم دیگه خسته شدم .









--------------------------------------------------------------------------------



کتابشو بست و گذاشتش روی میز . دستش و به کمرش گرفت و خودش و به طرف عقب هل داد . درد کمرش بهتر شد . دو ساعتی بود که روی میز خم شده بود و درس می خوند . چشمهاش و مالید .

-: آخیش . دیگه بسه . خسته شدم .

خمیازه ای کشید و از جاش بلند شد . لباسش و عوض کرد و یه شلوار و بلوز راحت پوشیدو رو تخت دراز کشید . پتو رو تا خرخرش بالا آورد . یکم تو جاش وول خورد و با آرامش چشمهاش و بست .

هنوز کامل خوابش نبرده بود که دوباره اون صدا رو شنید . صدای موسیقی که از باغ میومد.

بلند شد و تو تختش نشست . چراغ خواب و روشن کرد و به ساعت نگاه کرد . ساعت یک نیمه شب بود .

-: دیگه تحمل ندارم . این صدا و فضولی داره من و میکشه . نمی شه، امروز باید کشف کنم که این صدا از کجا میاد.

با اینکه می ترسید اما پروتر از این بود که به روش بیاره . بلند شد و یه ژاکت برداشت و تنش کرد و از اتاقش بیرون اومد . صدا از توی باغ میومد . آروم از عمارت بیرون اومد و به سمت درختها رفت . عظمت درختها تو شب بیشتر بود و تاریکی هم فضا رو ترسناک تر کرده بود . کتش و محکم به خودش پیچید . دلش و به دریا زد و رفت تو دل درختها .

-: چقدر من خلم . یادم نبود موبایلم و ببارم لااقل روشنش کنم یه ذره نور بندازه . تو این تاریکی حتی نمی بینم پامو کجا می زارم . وای خدا نکنه یه چیز عجیبی اینجا باشه ؟ آخرش از ترس سکته می کنم و جوون مرگ می شم .

برای کم کردن ترسش زیر لب مدام (( بسم ا... بسم ا... )) میگفت .

صدا رو دنبال کرده بود تا وسطای باغ . وقتی تو اتاقش بود فقظ یه صدای ضعیف مثل وزش باد با ریتم میشنید انگار باد براش موسیقی می زنه. کم کم صدا بلند تر و واضح تر میشد . نور کم رنگی هم از بین درختها دیده میشد . آنید رد نورو گرفت تا به منبعش برسه . بین درختها وسط باغ یکی آتیش روشن کرده بود . آنید پشت یه درختی پنهان شد و نگاه کرد . یکی رو به آتیش نشسته بود و گیتار می زد . از جایی که آنید ایستاده بود فقط پشت گیتاریست و می دید و نمی تونست تشخیص بده که کیه . صدای گیتار آرامش دهنده بود آنید محو زیبایی صدای ساز شده بود که یه دفعه گیتاریست شروع کرد همراه آهنگ خوندن . یه صدای زیبا و آرامش دهنده این صدای آواز به همراه ساز، حس غریبی به آدم می داد . آنید آروم شروع به زمزمه ی آهنگی که گیتاریست می خوند کرد .



آدم که از غریبه هاست پشت حصار سایه هاست

داره با من حرف می زنه اگر چه حرفاش بی صداست

خندیدن شاد نشدن همیشه هست شعار من

تو تنهایی و بی کسی تو بودی هم صدایییییییییییییییییییی من

بهش میگم پیشت میمونم تو رو از خودم میدونم

سایه رو مثل بوته ای خشک تو این شب سخت می سوزوننننننننننننننننننم

بهش میگم پیشت میمونم تو رو از خودم میدونم

سایه رومثل بوته ای خشک تو این شب سخت می سوزونننننننننننننننننننم



آنید جوری تو حس رفته بود و زیر لبی آهنگ و می خوند که زمان و مکان یادش رفته بود . همون جور که آروم زمزمه می کرد دستشو به سمت درخت برد تا بهش تکیه بده . اما تو تخمین فاصله اش با درخت اشتباه کرده بود . دستش از کنار درخت گذشت و آنید با شکم محکم افتاد زمین . وسط اون هیری ویری پاش گرفت به ریشه ای که از زمین بیرون اومده بود و ضربه خورد .

از صدای افتادن آنید کسی که گیتار میزد ساز زدن و ول کرد و سریع به طرف صدا برگشت تا ببینه این وقت شب کی یا چی باعث بوجود اومدن این صدا شده .

آنید که از درد پا و شکم به خودش می پیچید یه دفعه متوجه ی دو تا پا شد که جلوش سبز شده بود . با ترس آروم آروم سرش و بلند کرد و آخرین نفری که دوست داشت تو این لحظه ببینه رو جلوش دید .

شروین با صورت سرد و بی تفاوتش بهش نگاه میکرد .

شروین سرد گفت: تو اینجا چی کار می کنی ؟ نمی دونی بی اجازه وارد خلوت کسی شدن خیلی زشته ؟ تو کجا بزرگ شدی که ساده ترین چیزها رو هم بلد نیستی.

آنید همون جور که یه دستش به شکمش بود و یه دستش به پاش با صدایی که از درد گرفته بود گفت : می خواستم بخوابم که یه صدایی از تو باغ شنیدم و نتونستم بخوابم .آخه چند شبه که این صدا از باغ میاد . اومدم ببینم صدای چیه که تو رو دیدم که ساز میزنی . نمی خواستم وارد خلوتت بشم اما آواز خوندنت نزاشت که برم .

شروین بی تفاوت گفت : خوب الان می تونی بری.

این و گفت و خواست برگرده سر جاش که آنید به زور اما سریع گفت : نمی تونم . به خاطر زمین خوردنم شکمم درد می کنه و پامم ضرب دیده . نمی تونم راه برم .

شروین یکم به آنید نگاه کرد و بعد با اخم و در حالی که پیدا بود اصلا راضی نیست گفت : می تونی یکم اینجا بشینی تا حالت بهتر بشه و بتونی برگردی اتاقت .

آنید حرفی نزد سعی کرد از جاش بلند بشه اما نمی تونست . متنفر بود از اینکه از آدم از خود راضی مثل شروین کمک بگیره به خاطر همین دوباره سعی کرد بلند بشه اما باز خورد زمین . برای بار سوم سعی کرد . یه دفعه دستی زیر شانه اش و گرفت و کمکش کرد که بلند شه . برگشت و دید شروین با اکراه بهش کمک کرده و حتی نگاهش هم نمی کنه.

میخواست ازش تشکر کنه اما پشیمون شد با خودش گفت : من که ازش کمک نخواستم.

شروین هم بعد از بلند کردن آنید بازوش و ول کرد . آنید هم لنگان لنگان خودش و به طرف کنده ای که اون طرف آتیش بود رسوند و روی کنده نشست .

الان که آروم تر شده بود با دقت بیشتری می تونست فضا رو ببینه . از چیزایی که می دید می تونست حدس بزنه که شروین خودش اینجا رو درست کرده و هر شب اینجا خلوت می کنه .





هی!! دلم نیومد کمتر بذارم مثه قبل گذاشتم


تازه تازه
رمان داره باحال میشه پس بشتابییییییییید



RE: رمان باورم کن(درحد المپیک باحاله البته وسطاش) - ^BaR○○n^ - 21-02-2013

وا من کی کم گذاشتم!!
اتفاقا نسبت له بقیه من به اندازه میذارم!
حالا در هر حال سپاس و نظر یادتون نره!

--------------------------------------------------------------------------------[/size][/color]



دور تا دور آتیش چند تا کنده بود که مطمئنن خودشون بدون کمک اونجا نیومده بودن . حتی دور آتیشم سنگ چیده بودن که چوبهای آتیش گرفته از یه حدی بیشتر پیشروی نکنن . یه جورایی مثل منقل سنگی شده بود . درختهای اطرافم طوری کنار هم و نزدیک به هم بودن که کاملا فضای داخلشون و پنهان کرده بودن . واقعا" جای زیبایی بود و حتما شروین وقت زیادی و صرف پیدا کردن همچین مکان دنج و ساختنش کرده بود .

آنید با دهن باز و کنجکاوی به اطرافش نگاه می کرد . شروین هم بدون توجه به اون گیتارش و کوک می کرد . یکم بعد شروع کرد به زدن یه ملودی اما برخلاف دفعه ی قبل با آهنگ نخوند . آنید از فضا و صدای موسیقی لذت می برد و به کل شروین و رابطه ی خصمانه اش با اون و از یاد برده بود .

آهنگ که تموم شد ذوق زده دست زد . شروین با تعجب نگاهی بهش کرد و ابروی چپش رفت بالا . آنید تازه متوجه ی کاری که کرد شد . دست زدن و متوقف کرد و برای توضیح کارش گفت : خوب آخه خیلی قشنگ بود ... ببخشید .

بعدم سریع سرش و چرخوند و به درختها نگاه کرد . شروین دوباره صدای سازش و در آورد و بی توجه چند نتی زد .

آنید محو دستهای شروین شده بود که روی ساز میرقصید . بی اختیار گفت: میتونی آهنگ (( وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد )) و بزنی ؟ اسم آهنگ و نمی دونم اگه بتونی بخونی ....

اما با نگاه سرد شروین ادامه ی حرفهاش و خورد و دوباره نگاهش و به درختها دوخت .

-: حالا چرا این جوری نگاه میکنه . اگه نمی خواد بخونه خوب نخونه . .. انگار ازش کم میشه ... لوس .

شروین بی توجه به آنید با سازش ور می رفت وآنید هم همون جور که به درختها و تاریکی باغ چشم دوخته بود پیش خودش غر غرم می کرد که صدای آهنگ آشنایی باعث تعجبش شد و نگاهش ناخودآگاه به طرف شروین کشیده شد.

شروین خیلی خونسرد وبا تسلط کامل ساز می زد و آنید محو صدای موسیقی شده بود . هیجانش وقتی بیشتر شد که شروین همراه آهنگ با صدای زیبا و مسلط شروع به خوندن کرد .



وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه

هر چی که جاده ست رو زمین به سینه ی من میرسه



آهههههههههههههههههههههه



ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم

به هر چی می خوام میرسم



وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گلهای خوابالوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه



ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم

به هر چی می خوام میرسم



عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو



نه من تو رو واسه خودم نه از سر حوس می خوام

عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس می خوام



ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم

به هرچی می خوام میرسم





-: اصلا" به این صدا و قیافه ی سرد نمی خوره که یه همچین صدای گرمی داشته باشه . همچین می خونه که انگار هر کلمه اش از همه ی وجودش بلند میشه .

آنید متعجب و کنجکاو محو شروین و صدا و موسیقیش شده بود . خوندن شروین که تموم شد آنید دوباره به خاطر کار قشنگش دست زد و باز هم شروین بی تفاوت بود .

آنید از کنجکاوی در حال انفجار بود . به خودش جرات داد و گفت : می تونم یه سوالی ازت بپرسم ؟

شروین سرش و بلند کرد و بهش نگاه کرد . آنید که حرف و کاری مبنی بر مخالفت شروین ندید گفت : تو تو این چند هفته ای که اومدی ایران مدام تو خونه ای . لااقل تا اونجا که من می دونم و دیدم تو خونه ای . حوصله ات سر نمی ره ؟ آخه این خونه درسته که بزرگ و سرگرم کنندست اما فکر نمی کنم اونقدر جاذبه داشته باشه که بتونه چندین هفته مشغولت کنه . چرا بیرون نمی ری؟

شروین یه ابروش و بالا برد و گفت : یعنی فکر می کنی اون بیرون چیز جذابی پیدا می شه که ارزش دیدن و وقت گذاشتن و داشته باشه ؟ مثل اینکه یادت رفته من از جایی میام که هر ثانیه می تونی کار جدید و سرگرم کننده ای انجام بدی .

بعد سرش و انداخت پایین و همون جور که با سازش ور می رفت گفت : اینجا چیزی نداره که من خوشم بیاد.

آنید : آخه وقتی هنوز بیرون نرفتی و جایی رو ندیدی چه طور می تونی بگی خوشت نمیاد . چرا به خودت زحمت نمی دی و از در این باغ بیرون نمیری تا ببینی اینجام کارهایی هست که سرگرمت کنه .

شروین سرد گفت : علاقه ای به بیرون رفتن ندارم .

آنید : آخه چرا ؟ تو ...

شروین سرش و بلند کرد و با نگاه سرد و تیزش به آنید نگاه کرد و جدی و محکم گفت : فکر کنم پات بهتره دیگه می تونی بری .

آنید دهنش و بست . با اینکه از شروین انتظار خوب رفتار کردن و نداشت اما بازم بهش بر خورد . سرشو بالا گرفت و به زور از جاش بلند شد . هنوزم شکم و پاش درد می کرد . اما نمی خواست جلوی شروین نشون بده که درد میکشه .

تمام نیروش و جمع کرد تا صاف از جلوی شروین رد بشه .

شروین حتی سرش و بلند نکرد .

چند قدمی که از آتش و شروین و خلوتگاهش دور شد دستش از درد روی شکمش رفت و به خاطر درد پاش مجبور شد لنگ بزنه .

به هر بدبختی بود خودش و به اتاقش رسوند . در اتاق و پشتش بست و روی تخت ولو شد . نفسی از راحتی کشید .

-: آخیش بالاخره به اتاقم رسیدم انگار صد سال طول کشید تا از باغ به اتاقم برسم . پسره ی از خودراضی . اما چه آدم عجیبیه . بی خیال . اصلا" یکی نیست به من بگه تو فضولی بزار تنهایی تو این خونه بپوسه . بهتره که، از شرش خلاص میشی.

چشماش و بست و صدای آواز شروین تو سرش پیچید و سراسر بدنش از آرامشی عجیب پر شد .

آنید خیلی زود به خوابی عمیق فرو رفت .



--------------------------------------------------------------------------------







یکی داشت به در می کوبید . آنید غلتی زد و بالشت و رو گوشهاش گذاشت تا صدا رو نشنوه . اما هر کی پشت در بود دست بردار نبود مثل دارکوب که با نک به درخت می کوبه مدام و یکریز به در می کوبید . انگار رو مغز آنید مکوبیدن .

بعد از یک ربع آنید به ناچار با چشمهای بسته از جاش بلند شد و رفت در و باز کرد . صدای متعجب مهری خانم و شنید . مهری خانم مثل آنید اهل شمال بود و به خاطر همین آنید خیلی دوستش داشت و باهاش راحت بود مخصوصا" وقتی با اون لهجه ی زیبا و جالبش حرف میزد آدم دوست داشت بشینه و فقط به حرفهاش گوش بده . کلا" آدم جالبی بود .

مهری : ااااا آنید خانم چشماتونه چرا بستین ؟

آنید خوابالود گفت : نمی خوام خوابم بپره . بگو چی کار داری می خوام برم بخوابم .

مهری : خوب چشماتون وشما باز کنید، من بگم خانم چی کارتون داره بعد خواستی برو دوباره بخواب .

آنید : نه همین جوری بگو اگه چشمامو باز کنم دیگه خوابم نمیگیره .

شروین که همون لحظه از اتاقش بیرون اومده بود حرفهای آخر آنید و شنید و کنجکاو جلو اومد تا ببینه قضیه چیه . از پشت مهری خانم سرک کشید و آنید و با چشمای بسته و موهایی بهم ریخته دید . هنوز از خواب بیدار نشده بود و با چشمای بسته با مهری خانم حرف می زد .

مهری خانم تا چشمش به شروین افتاد خودش و جمع و جور کرد تا سلام کنه اما شروین انگشتش و به نشانه ی سکوت روی بینیش گذاشت و مهری خانم و ساکت کرد . مهری که دست پاچه شده بود به انید گفت : آنید خانم حالا شما چشماتون و باز کن ببین من چی میگم ... خوب.... لااقل من و ببینید .... بابا تو ره کار دارم ..... ای خدا من و بکشه از دست تو .

شروین مهری خانم و از جلوی در کنار زد و روبه روی آنید ایستاد . دستش و آورد جلوی صورت آنید و تکون داد اما ظاهرا " این دختر واقعا" چشماش و بسته بود تا خوابش نپره و با اصرار به مهری خانم می گفت : ای بابا چه گیری دادید شما هم . اگه نمی گید من میرم بخوابم .

قصد داشت برگرده تو اتاقش که شروین با دست به پیشونی آنید کوبید . آنید که غافلگیر شده بود و انتظار یه همچین کاری و از مهری خانم نداشت دستش و به پیشونیش گرفت و عصبانی و متعجب چشماش و باز کرد . اما با تعجب به جای مهری خانم شروین و جلوش دید که دستهاش تو جیبش بود و یکمی خم شده بود تا دقیقا" هم قد آنید بشه و صورتش و جلو آورده بود و صاف تو چشمای آنید نگاه می کرد.

شروین : هی دختر جون تو مگه اینجا کار نمی کنی ؟ نمی دونی ساعت چنده ؟

آنید به جای جواب فقط با چشمای متعجب بهش زل زد.

شروین دستش و بالا آورد و ساعتش و جلوی چشمای گرد شده ی آنید گرفت و گفت : آخه کدوم خدمت کاری تا این ساعت می خوابه ؟ تقریبا" ظهر شده . اونوقت تو هنوزم نمی خوای حتی چشماتو باز کنی ؟

آنید گیج نگاهش کرد .

شروین : مادر بزرگم به خاطر تنبلی به کسی پول نمی ده . تا ده دقیقه ی دیگه پایین باش.

بعد از گفتن این حرف راست ایستاد و راهش و کشید و رفت . آنید گیج و منگ با چشم شروین و دنبال کرد . وقتی شروین از دید خارج شد تازه به خودش اومد و چشمش به مهری خانم افتاد که یه گوشه ایستاده بود و ریز ریز می خندید . آنید گله مند گفت.

آنید : مهری خانم ؟ این قدر خنده داره ؟ ... بفرمایید الان دیگه چشمام بازه بازه . بفرمایید بگید چی کارم داشتید .

مهری : ببخشید آخه خیلی خنده دار بود خانم . خانم احتشام کارتون داره گفت بیاید پایین .

آنید : باشه مهری خانم شما برید منم میام .

آنید برگشت تو اتاقش و تا یاد شروین افتاد شروع کرد با حرص جیغ کشیدن و پرت کردن بالشت و پتو و هر چی دم دست بود. یکم که خنک شد رفت که حاضر بشه. ده دقیقه ی بعد آماده از پله ها پایین می رفت . هنوز تو شک کار شروین بود .

(( پسره پاک خله ها. یکی نیست بگه خوبه مادر بزرگت حقوقم و می ده نه تو که این قدر جوش میزنی )).

هنوز خواب آلود بود و خمیازه می کشید از پله ها سرازیر شد . همین جور مست و گیج خواب بود. چند پله مونده به آخر پله ها بود که یک خمیازه ی ناگهانی باعث شد یکی از پاهاش پشت اون یکی پاش گیر بکنه و تعادلش و از دست بده و چند تل پله رو پرت شه پایین و با زانو روی زمین بیوفته. از شانس بد ، پایی که دیشب ضربه خورده بود دوباره ضربه دید و شدت درد پاش نفسش و بند آورد و برای اینکه جیغ نکشه دستش و محکم جلوی دهنش گرفت و از درد کبود شد.

_" تو راه رفتن معمولی هم بلد نیستی؟"

صدای شروین بود که از ورودس یالن وارد شده بود و به کنار پله ها رسیده بود.

-: لعنتی . همین یکی و کم داشتم که بشینم و به غرغرهای آقا گوش کنم.

آنید با تمام جون و توانی که در خودش سراغ داشت سعی کرد که از جاش بلند بشه و بالاخره با کمک گرفتن از نرده ها و تکیه به اونها تونست سر پا بایسته.

شروین با نگاه سردش و لحن مسخره ای گفت: حالا می تونی تکون بخوری یا می خوای مثل اردک راه بری.

آنید کبود شده بود نه از درد ، البته اون هم یکی از دلایل کبودیش بود بیشتر از حرص حرف شروین.

-: پسره ی عوضی کمک نمی کنی حداقل راتو بکش و گورت و گم کن دیگه تیکه انداختنت چیه؟

آنید به هیچ وجه نمی خواست جلوی این پسر کم بیاره . همه ی انرژیشو جمع کرد و تا اونجا که می تونست سعی کرد صورتش و که از درد جمع شده بود عادی نشون بده . با اولین قدم احساس کرد پاش بدجوری تیر میکشه اما بازم به روی خودش نیاورد و به راهش ادامه داد.

-: ای خدا این میز غذاخوری چقده دوره . یکی نیست بگه طراوت جون سنی ازش گذشته راه رفتن زیادی براش خوب نیست. این میز کوفتی و همین دم در میزاشتین دیگه. وای خدا کمکم کن با این راه رفتن مورچه ای من ، فکر کنم فردا صبح به میز برسم . ... وای جونم یکم دیگه مونده تحمل کن آنید نباید جلوی این پسره کم بیاری.

شروین با نگاه متعجب به آنید که به سمت سالن می رفت نگاه کرد. ( این دختره چشه؟؟؟ کی اهمیت می ده . بی خیال.) بی تفاوت از کنار آنید رد شد و روی صندلی پشت میز نشست و آنید هم بالاخره بعد از چند دقیقه که به نظر خودش چند ساعت طول کشید به میز رسید و روی صندلی نشست.





-----------------------------------------------------------------



صبحانه در سکوت خورده شد و خانم احتشام اونقدر صبر کرد تا شروین از پشت میز بلند بشه و از سالن بیرون بره.

آنید که در طول خوردن غذا زیر زیرکی خانم احتشام و زیر نظر داشت دیگه طاقت نیاورد و در حالی که از فضولی در حال مرگ بود ، به محض اینکه شروین پاش و از سالن بیرون گزاشت رو به خانم احتشام کرد و گفت: خوب طراوت جون زودی بگید این چه کاره مهمیه که با من دارید و نوه تونم نباید بفهمه؟

احتشام با نگاه متعجب از آنید پرسید: تو از کجا فهمیدی که شروین نباید بفهمه؟؟؟

آنید: از اونجایی که الان دو ساعت دارید زیر زیرکی نگاش می کنید و دل تو دلتون نیست ببینید کی پا میشه بره و به محض رفتنش یه نفس راحت کشیدید.

احتشام با لبخند: واقعا" که خیلی زرنگی و ...

آنید: و خیلی فضولم . راحت باشید خودم میدونم. حالا تا پس نیوفتادم از فضولی به من بگید.

خانم احتشام با تک سرفه ای گلوش و صاف کرد و رو به آنید گفت: راستش یه برنامه ای برای شروین دارم که اگه خودش بفهمه عمرا" موافقت کنه . تا الان فکر کنم تا حدودی شناختیش.

آنید با حرص زیر لب گفت: بله یه چند دفعه خیرشونم به ما رسید.

احتشام: راستش نمی دونم فهمیدی یا نه؟ شروین از وقتی که اومده پاش و از خونه بیرون نذاشته . دیگه دارم نگران می شم . دوست ندارم این جوری کنج خونه بشینه یه جورایی رو اعصاب ...

چشمای آنید قد یه 200 تومنی باز شد خانم احتشام خودش هم تعجب کرده بود و دستش در نیمه ی راه مانده به دهنش متوقف شده بود و با دهن باز به آنید نگاه می کرد . یه دفعه هر دو پقی زدن زیر خنده و آنید با صدایی که به خاطر خنده مرتعش بود گفت: می بینم که طراوت جونم اومده تو دور. پس چی شد شما که می خواستین من و آدم کنید...

احتشام: امان از دست تو انقدی که به تو تذکر دادم حرف زدن خودمم یادم رفت.

آنید: اما باحال می شید وقتی این جوری حرف می زنید.

و با نیش باز به خانم احتشام نگاه کرد. خانم احتشام هم پشت چشمی نازک کرد و با ناز گفت : تو هم دنبال سوژه می گردی گیر بدی به من .

آنید با نیش باز ابرویی بالا انداخت و گفت: دیدید.

احتشام تازه فهمید که داره به سبک آنید صحبت می کنه.

با لبخند گفت: حالا بیخیال.

دوباره هر دو خندیدند.

احتشام : داشتم می گفتم اومدن تو بهترین اتفاقی بود که تو این چند سال برای من افتاد و به این خونه زندگی بخشید. شادیم با اومدن شروین عزیزم تکمیل شد. به حالاش نگاه نکن اون آدم خیلی شاد و سرزنده ای بود که خنده از لبش نمیوفتاد. غد ، مغرور اما شاد. دلم واسه شروین اون زمان تنگ شده تو این چند وقت یک بارم ندیدم بخنده. یا از خونه بیرون بره.

آنید با خودش فکر کرد ( من پوزخند زدنش و دیدم اگه اونم حساب میشه.)

آنید: آره باید یه فکری واسه دک کردنش از خونه بکنید انگاری دچار مرض ترس از خیابانه که پاش و بیرون نمی زاره.

احتشام: حق با توئه. اما اون اینجا خیلی تنهاست همه ی کسایی که میشناسه کم کم یه 6 -7 سالی میشه که ندیده . قبلا" هر سال یه یک ماهی بچه هام و نوه هام میومدن ایران پیش من . شروین بیشتر از همه شون ایران و دوست داشت. اما یه چند سالی میشه که دیگه این اومدنا تموم شده . بچه ها بزرگ شدن و هر کی سرش به کار خودش گرمه.

آنید: خوب طراوت جون من هنوز نفهمیدم چی کار باید بکنم.

احتشام: خوب اگه یکم صبر کنی بهت می گم.

خانم احتشام نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن بشه کسی اونجا نیست و آنید هم به تبعیت از خانم احتشام به دور و برش نگاه کرد.خانم احتشام سرش و جلو آورد و صداش و آروم کرد و گفت: می خوام یه مهمونی بگیرم.

آنید متعجب و هیجان زده با صدای جیغ مانند و بلندی گفت : مهمونیییییییییییییییییییی ی؟؟؟؟؟؟

خانم احتشام با هول: هیسسسسسسسسسس یواشتر همه فهمیدن.

آنید به خودش اومد و اونم آروم گفت: مهمونی؟

احتشام: آره یه مهمونی برای شروین که هم ورودش به ایران و به فامیل ها و دوستان اعلام کنم و هم اون با دوستای قدیمیش یه دیدار مجدد بکنه و هم ...

آنید مشکوک با چشمای ریز شده: و هم ...

احتشام : و هم شاید اگه خدا بخواد از بین این همه دختر یکی چشمش و گرفت و شاید ازدواج کرد و همین جا موند و من دیگه تنها نموندم.

خانم احتشام جمله های آخر و با یه بغض و یه حسرتی گفت که آنید دلش گرفت اما در عین حال به خاطر حرفهای خانم احتشام خندش گرفته بود. ( یعنی فکر کن شروین با اون اخلاق سگیش از یکی خوشش بیاد اییییییییی، تازشم بخواد باهاش ازدواج کنه. عمرا")

آنید: خوب من باید چی کار کنم؟

احتشام: می خوام تو ناظر برگزاری مهمونی باشی. می خوام یه مهمونی خوب بشه . من از موسیقی شما ها سر در نمیارم می خوام خودت این چیزا رو جور کنی و اصلا" هم نگران مخارجش نباش. در مورد غذا و بقیه چیزا مهری اینا واردن. تو فقط حواست به موسیقی و شروین باشه.

آنید با بهت: نههههههههههههه

احتشام : آره

آنید با صدای کمی بلند تر: نهههههههههههههه

احتشام : آرههههه

آنید با جیغ دستاش و به هم کوبوند و از جاش پرید و به محض فرود اومدن دردی تو پاش پیچید که صورتش و در هم برد. اما هیجانش بیشتر از این بود که به دردش توجه کنه. با شادی گفت: جدی؟؟؟ جدی جدی؟؟ یعنی یه مهمونی بزرگ ؟؟

احتشام : آره عزیزم یه مهمونی خیلی بزرگ.

نیش آنید تا بنا گوش باز بود. یهو با به یاد آوردن مطلبی نیشش بسته شد.

آنید: منطورتون چی بود که من حواسم به شروین باشه؟

احتشام: نمی خوام شروین تا روز مهمونی از چیزی با خبر بشه. آخه زیاد از شلوغی خوشش نمیاد میترسم بفهمه براش خواب دیدیم بزنه همه چی و خراب کنه.

آنید یکم فکر کرد. حق با خانم احتشام بود. با اینکه مسئولیت مراقبت از شروین یکم حالشو گرفته بود اما شاد تر از این بود که با این چیزها خوشیش بهم بخوره. با ذوق پایین و بالا پرید و سریع رفت گونه ی خانم احتشام و بوسید و مثل فنر به سمت اتاقش رفت و در حین خروج با داد گفت : پس من برم به کارم برسم.

سپس لنگان لنگان اما با آخرین سرعت ممکن به سمت اتاقش رفت.







--------------------------------------------------------------------------------







آنید : نمیشه ... چند بار بگم...

درسا : چرا گدا بازی در میاری، نترس از چنگت درش نمیاریم ...

آنید : ارزونی خودتون ... می خواید ورش دارید ... همچینم تحفه نیست ...

الناز : دلتم بخواد پسر به این نازی...

آنید : نه جدا" فهمیدم که همتون مشکل دارید.

مهسا : خوب آخه مگه چی میشه این پسر رو نشونمون بدی؟؟؟

آنید با عصبانیت چشماشو چرخوند و با حرص پوفی کرد و گفت : نه اصلا حالیتون نیست ... بابا من چه جوری این انسان اولیه ی غار نشین و از غارش بیارم بیرون که شما ببینینش؟ بعدشم من که به خاطر شما این قدر خفت کشیدم و با اون ضایع بازی عکس این پسر رو براتون آوردم حالا دیگه چی می خواید؟؟؟

درسا: می گم عقلت کمه همینه دیگه آخه یه عکس که تازه طرف چشماشم بسته است چه سودی داره برامون ؟؟؟ من اصلا می خوام ببینم این پسره کیه که تونسته توی کولی رو سوسک کنه...

آنید : کولی خودتی ... کی گفته من و سوسک کرده؟

مریم : خدایش سوسک کرده دیگه همین که با دلیل و بی دلیل بهش بد و بیراه می گی خودش یعنی ...

آنید : نخیرم هیچ معنی نداره ... این پسره ....

با صدای زنگ موبایل ، آنید حرفش و نیمه کاره رها کرد و به تلفن جواب داد . مادرش بود . بعد از حال و احوال و گرفتن تمام خبرها و اتفاقات دست اولی که تو خونه افتاده تلفن رو قطع کرد. با اینکه خونه رو دوست داشت اما آرامشی که دانشگاه و خونه ی خانم احتشام بهش می داد و حاضر نبود با چیزی عوض کنه. هنوز راهی پیدا نکرده بود که بتونه قضیه ی کار کردنش و رفتنش از خوابگاه و برای پدر و مادرش تعریف کنه. با اینکه خانواده ی راحتی بودن اما باز محال بود که پدر با زندگی کردن اون تو خونه ی احتشام اونهم با حضور شروین رضایت بده. به اینجای فکر کردن که رسید مثل همیشه که تا به این قسمت می رسید به خودش می گفت بعدا" میگم بهشون ، بعدا" بهش فکر می کنم و با تمام قدرت سعی می کرد موضوع رو به دور ترین نقطه ی ذهنش ببره تا دسترسی بهش خیلی سخت باشه. تو افکار خودش غرق بود که با صدای پخ و دستی که به شانه اش رسید نزدیک بود سکته کنه. یه متری از جاش پرید و با نگاهی که از توش آتیش می بارید به پشت سرش و درسا که داشت به قیافه ی آنید با صدای بلند می خندید نگاه کرد.

آنید با عصبانیت و صدایی که به زور سعی می کرد بلند نشه گفت: ای زهر مار ... ای حناق 24 ساعته .. ای که رو آب بخندی ... بمیری که فکر زندگی و جوونی بقیه نیستی ... اگه دستم بهت برسه همچین آدمت کنم که بفهمی. تنها کسی که حق این شوخی ها رو داره آنیده نه شما ...

آنید با چشمای ریز شده و عصبی آروم آروم به سمت درسا رفت و درسا که همچنان می خندید عقب عقب می رفت و با هر قدم آنید درسا هم یه قدم عقب می رفت کم کم سرعتشون زیاد شد و با حمله ور شدن آنید به سمت درسا ، درسا یه جیقی کشید و پا به فرار گذاشت و آنید هم دنبالش. چند دور دور بچه ها چرخیدن و یه چند بارم از بینشون رد شدن که کم از له کردنشون نداشت و صدای اعتراض همراه با خنده ی دخترها رو در آورد و بعد از اون درسا چرخیدن و بیخیال شد و دویید به سمت راهی که به سمت محوطه ی باز و تقریبا" شلوغی می رسید بلکم که آنید با دیدن بچه ها بی خیال بشه هر چند آنید بی آبروتر از این حرفها بود و هر جا درسا رو گیر میاورد کتک جانانه ای نثارش می کرد. آنیدم با تمام سرعتش دنبالش می دوید که یه دفعه با توقف ناگهانی درسا آنید که سرعت دوییدنش زیاد بود با کله خورد به پشت سر درسا و با پشت خورد زمین و از درد یه آخ بلند گفت.

آنید : ای که تو زندگیت خیر نبینی گیس بریده ، این چه کاری بود؟ چرا یه هو بی خبر میزنی رو استپ ، یه اهمنی اوهومنی چیزی ...

آنید همون طور که داشت غرمی زد و پشتش و می مالید سرش و بلند کرد و به درسا نگاه کرد که حتی زحمت برگشتن به سمت آنید و به خودش نداد و فقط دستاش و پشتش آورده بود و هی تکون می داد .

آنید : هویییییییی یه وقت به روت نیاریا برگرد یه کمکی بکن پاشم پدر صاحاب بچه رو در آوردی ، هر چی برجستگی بود تخت کردی برام .... حالا بدون پستی و بلندی کی میاد من و بگیره؟ اههههههههه چرا مثل مرغ سر بریده بال بال می زنی ....

درسا بلاخره رضایت داد و به سمت آنید برگشت و با لبهای بهم فشرده با اشاره ی سر به آنید گفت: آنید جان دو دقیقه زبون به دهن بگیر عزیزم...

آنید ابروهاش و بالا داد و گفت: اهوی چه لفظ قلمم حرف می زنه ، ببند فک و بیا کمک کن .

دستش و تو هوا تکون داد که یعنی عجله کن.

- خانم کیان حالتون خوبه؟

انگار که به آنید برق وصل کرده باشن همچین سریع سرش و بلند کرد که صدای ترق ترق شکستن گردنش و شنید اما اهمیت نداد . ( وای خاک رس خیس با همه ی کلوخاش تو سرم اینکه اخوانه اینجا چی کار می کنه ... بمیره از کی اینجاست؟ نکنه همه حرفامو شنیده باشه ... وای که شرف مرفم رفت .. اما نه ممکنم هست نشنیده باشه ... اما انگاری شنیده ببین درسا چه جوری داره ریز ریز می خنده ... بمیری آنید که بی شرف شدی اونم جلوی کی جلوی این اخوان آویزون ... از فردا تو روت نگاهم نمیکنه میگه این دختره ادب و تربیت نداره ...)

اخوان خم شد سمت ؟آنید و نگران گفت: خانم کیان سالمید ؟؟؟ چرا جواب نمی دید ؟؟؟ وقتی دید آنید جواب نمیده رو به درسا پرسید: نکنه به خاطر افتادنشون بهشون ضربه خورده باشه . دچار شک شدن و زبونشون بند اومده.

( خنگ خدا با پشت خوردم زمین با مغز نخوردم که ضربه دیده باشم . ضربه ام خورده باشه، به سرم نیست که. یه جای دیگمه که یه سره شده.)

درسا با نیش باز و با بدجنسی گفت: نه بابا زبونش بند نیومده تا یک ثانیه پیش داشت نطق می کرد.

اخوان با نگرانی : پس چرا الان حرف نمی زنن و ماتشون برده؟ خانم کیان می خواید کمکتون کنم بلند شید؟

با گفتن این حرف دستش و جلو برد تا به آنید کمک کنه . آنید یه نگاه به اخوان و یه نگاه به دستش کرد و اخماش و تو هم کشید و گفت: نخیر آقا لازم نیست خودم می تونم بلند شم .

و بعد بی توجه به دست اخوان از جاش بلند شد و ایستاد و لباسهاش و تکوند و با همون اخم تو صورتش گفت: در این جور مواقع آقای اخوان بهتره زود تر حضورتونو اعلام کنید نه اینکه وایسید و همه ی حرفا رو گوش کنید و بعد صداتون در بیاد.

اخوان با دستپاچگی: نه بخدا اصلا" قصدم فضولی و گوش وایسادن نبود . دو ساعت دنبالتون می گردم.

آنید: چرا؟؟؟

اخوان : راستش دکتر احمدی امروز کلاس فوق العاده گذاشته به همه ی بچه ها خبر دادم فقط شما هارو پیدا نکردم .

آنید با صدای جیغی که باعث شد اخوان یک متر از جاش بپره گفت: چییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کلاس فوق العاده؟؟؟؟ چه ساعتی؟؟؟

اخوان با ترس: ساعت شش و نیم.

آنید عصبی گفت: چی؟ چرا این قدر دیر؟ آخه اون موقع چه جوری بریم خونه؟؟؟ این آقا اصلا" به فکر دانشجوها نیست . یکی نیست بگه اگه خودش چهار جلسه غیبت نمی کرد که عقب نمیوفتادیم که مجبور بشه کلاس فوق العاده بزاره. من که نمیام.

اخوان با تته پته و ترس گفت: جسارت نباشه اما گفتن هر کس نیاد 2 نمره از نمره ی ترمشون کم می کنه.

دیگه به آنید کارد می زدی خونش در نمیومد. همچین با نگاه آتشین به اخوان نگاه کرد که پسر بدبخت نزدیک بود خودش و خیس کنه. آنید بی حرف از اخوان رو برگردوند و به سمت دخترها رفت. خیلی دلش می خواست که دق و دلی درسا و استاد و شروین و ضایع شدن چند دقیقه ی پیش و سر اخوان خالی کنه اما هیچ بهانه ای نداشت واسه همین ترجیح داد که دهنش و ببنده و بره به خانم احتشام زنگ بزنه و بگه دیر میادو کلاس داره.







--------------------------------------------------------------------------------







با دومین بوق مهری گوشی و برداشت و آنید بعد سلام و احوالپرسی ازش خواست گوشی و به خانم احتشام بده.

آنید: سلام طراوت جون خوبی؟

احتشام: سلام دخترم تو چه طوری؟ اتفاقی افتاده؟

آنید: نه طراوت جون زنگ زدم بگم که برامون کلاس فوق العاده گذاشتن شب دیر میام شما باید تنهایی برید برای ماساژ صورتتون.

احتشام: ساعت چند کلاس داری؟ کی میای خونه ؟ صبر می کنم تا تو بیای با هم بریم.

آنید: نمیشه طراوت جون کلاسم 6:30 شروع میشه تا 8:30 تا بخوام بیام خونه میشه 10:30 – 11 دیرتوت میشه . میدونید که چقدر سخت براتون نوبت گرفتم اگه امشب نرید میوفته واسه دو ماه دیگه پس حتما" برید . ساعت 7:30 باید اونجا باشید. اوکی؟

احتشام : خوب تو چه جوری میای خونه؟

آنید: یه جوری میام نگران نباشید. من دیگه برم. کاری ندارید؟

احتشام: نه برو مواظب خودت باش.

آنید: خداحافظ.

خانم احتشام به فکر فرو رفت و بعد از چند دقیقا لبخند شادی بر لبش نشست.





***





استاد احمدی نگاهی به ساعتش کرد و گفت : خوب بچه ها خسته نباشید.

ساعت دقیقا" 8:30 بود.

دانشجوها با همهمه و سر و صدا از جاشون بلند شدن و مشغول جمع کردن وسایلشون شدن. آنید و دوستاشم از کلاس خارج شدن و وارد محوطه ی دانشگاه شدن و به سمت خروجی دانشگاه حرکت کردند.

آنید: این مرده اصلا" کارش به آدمیزاد نرفته. نمی دونم امروز چرا لج کرده بود از لجشم فیکس دو ساعت ماهارو شبونه نگه داشت یکی نیست بگه مگه تو همونی نیستی که همیشه نیم ساعت دیر میای سر کلاس کلاسم نیم ساعت زودتر تموم میکنی وسط کلاسم اونقدر موضوع های متفرقه میگی که ساعت مفید کلاس سر جمع نیم ساعت بیشتر نمیشه . امروز که شبونه کلاس گذاشته انگار ضربه مغزی شده بود یا خواب نما اینقدر ماهارو نگه داشت. آخه من بدبخت حالا چه جوری ماشین پیدا کنم ؟ ای خدا حالا هرچی پول دارم باید بدم پول آژانس که بلکم ماشینش امنیت داشته باشه. انقدر از این آدم های بی ملاحظه بدم میاد که نگو.

مهسا: خوب می خوای بیای خوابگاه پیش ما؟

آنید: نه باید برم خونه کلی کار دارم تازه به خانم احتشام گفتم میام خونه نمیشه نرم.

درسا: اما الامن دیر...

- خانم کیان ببخشید.

دختر ها به پشت سرشون نگاه کردن. اخوان با دو خودش و به اونها رسوند. دخترها از دانشگاه خارج شده بودن و جلوی در دانشگاه ایستادن تا اخوان به اونها برسه.

آنید با تعجب گفت: بله؟ با من کاری داشتین ؟

اخوان در حالی که نفس نفس میزد گفت: راستش می خواستم بگم اگه جایی می رید برسونمتون.

یکی از ابروهای آنید ناخداگاه بالا رفت و با تعجب و سوء ظن به اخوان نگاه کرد. ( این پسره چی میگه؟ از کی پسر خاله شده که می خواد من و برسونه ؟ ای مورده شور ببرنت آنید وقتی جلوی هر کسی چاک دهنتو باز می کنی و دری وری میگی معلومه این بی جنبه ها پرو میشن . شیطونه میگه یه حرکت چرخشی مهمونش کنم و با پا بکوبم تو دهنش دراز بی قواره...)

آنید خشک گفت: برای چی اونوقت؟

اخوان با نیش باز: خوب چون الان شبه دیر وقته برای ماشین گرفتن و چون شنیدم چند وقته دیگه خوابگاه نمی رید.

( پسره ی بزغاله آمار من و در آورده. بگو دردت چیه داری از فضولی جر می خوری بفهمی من کجا می رم به جای خوابگاه. کور خوندی تو کف بمون عمرا" بفهمی.)

آنید با اخم گفت: اولا" که فضولی تو کار دیگران خیلی بده. دوما" به شما چه دخلی داره که من خوابگاه میرم یا نه؟ سوما" فکر نمی کنم دلیلی داشته باشه که با شما جایی برم. ممنون خودم میتونم برم خونه.

اخوان هول شد و با خجالت گفت: من حرفی نزدم که شما بخواید ناراحت بشید . راستش باهاتون کارم داشتم.

آنید سرد گفت: خوب همین جا کارتون و بفرمایید.

اخوان با تته پته گفت: اینجا؟؟؟ .... خوب چیزه ... اینجا نمیشه ... آخه یکم خصوصیه...

آنید با ابروهای بالا رفته: آقای اخوان من و شما صرفا" یه همکلاسی هستیم چه حرف خصوصی می تونید با من داشته باشید؟؟؟؟

اخوان کلافه و ملتمس گفت: خانم کیان خواهش میکنم اجازه بدید تو راه براتون توضیح میدم. لطفا" این افتخارو نصیب من کنید که در خدمتتون باشم.

آنید سرد و خشک گفت: شرمنده از این افتخارا نصیبتون نمیشه .

اخوان که دیگه مستاسل شذه بود گفت: واقعا" مسئله ی مهمیه باید بگم من ...

-آنید....

آنید با شنیدن اسم خودش با یک صدای آشنا اما عجیب به عقب برگشت تا دنبال منبع صدا بگرده . همراه اون درسا، مهسا، مریم و النازم به عقب برگشتن و اخوان با نگاه متعجب به پشت آنید نگاه کرد. آنید چشماش و ریز کرد و با دقت به تاریکی و جایی که فکر می کرد صدا از اونجا اومده نگاه کرد. اما هر چه بیشتر نگاه کرد کمتر به نتیجه رسید و در آخر با فکر اینکه توهم زده و اسم خودش و شنیده خواست به سمت اخوان برگرده که دوباره و این بار با صدای بلند تری اسمش و شنید . سریع به سمت جهت صدا نگاه کرد . تو تاریکی سایه ی یک ماشین و و مردی که به ماشین تکیه داده بود و می دید اما اونقدر تاریک بود که نمی تونستی بفهمی کیه فقط یه سایه بود. صدای مرد که اسمش و صدا زده بود عجیب بود . حس می کرد قبلا" این صدا رو شنیده اما انگار دفعه ی اولی بود که اسم خودش و با این صدا می شنید انگار این صدا قبلا" هیچ وقت اسمش و صدا نکرده باشه. انید چند قدم به سمت تاریکی برداشت. بی حرف، بدون اینکه چشم از تاریکی برداره ایستاد. بعد از چند ثانیه که برای آنید، که داشت از فضولی و تعجب میمرد چند ساعت گذشت . مرد تو تاریکی تکیه اش و از ماشین برداشت و خیلی آروم به سمت جلو و نور قدم برداشت.

( این دیگه کیه؟ چرا صداش اینقدر آشناست؟ اما چرا این قدر شنیدن اسمم برام عجیب بود؟ یه مدل خاصی صدام کرد هیچ کس قبلا" این جوری صدام نکرده بود. حالا چه قریم میده و راه میره . خودش و کشت . ده بیا تو نور ببینم کی هستی؟ اوه کفشاشو چه خوشگله چه کفش اسپرت شیکی .)

سایه آروم آروم به سمت نور میومد و اول کفش هاش تو نور قرار گرفت و بعد شلوارش و نور همین جور آروم آروم به سمت بالا می رفت تا کل هیکل پسر رو نشون بده.

(خوبه تا اینجا که بد نبود . یه شلوار جین سرمه ای تیره خوب ببین چی تنشه . .ای که من میمیرم واسه این پالتو نیمچه بلندای که این پسرا می پوشن. یه پالتوی مشکی خوش دوخت چه مدلشم قشنگه. نه انگاری آدم حسابیه . چه قدیم داره هنوز کله اش پیدا نیست. چه چهار شونه است پیداست هیکلش ورزشیه ببین لباسش چه به تنش میاد. چه قد و حیکلی ولی چه فس فسوئه انگار رونما می خواد ده بجنب مردم از فضولی. تو کی هستی که اسم من و این قدر قشنگ صدا میکنی؟ بههههه به سلامتی انگار رو نما نمی خواد داره مشخص میشه لب و دهنش که خوبه چه بینی خوش فرمی آهان دیگه کامل پیدا ...)



--------------------------------------------------------------------------------

------------------------------





آنید تو جاش خشک شد. حتی دست از فکر کردن با خودشم برداشت . مغز و زبونش قفل کرده بود. شاید اومدن پسر از تاریکی تو نور یه دقیقه هم طول نکشیده باشه اما به خاطر انتظاری که آنید کشیده بود به نظرش خیلی طولانی بود. یکی بازوشو کشید و صدای درسا رو از سمت چپش شنید.

درسا: آنید تو این پسررو میشناسی؟

آنید به خودش اومد و اول با تعجب بعد با اخم به پسر نگاه کرد . بازوش و از دست درسا که با اصرار خاصی تکونش می داد بیرون کشید یه قدم به سمت پسر برداشت.

آنید: اینجا چی کار میکنی؟

یکی از ابروهای پسر که تا الان آروم ایستاده بود و با لبخند کجی به آنید نگاه می کرد بالا رفت. انگار به صحنه ی مهیجی نگاه می کرد.

-: اومدم دنبالت.

آنید ناباور: تو ... تو اومدی دنبال من؟؟؟ تو که پاتو تا حالا از خونه بیرون نذاشتی چرا باید ناغافلی بیای دنبال من؟

آنید اصلا نمی فهمید چرا شروین احتشام از خود راضی باید به خودش زحمت بده و بیاد دنبالش اونم آدمی که از وقتی به ایران برگشته بود پاش و از باغ بیرون نگذاشته بود.

شروین: جدی؟؟؟ واقعا" دلت می خواد اینجا بهت بگم چرا؟؟؟

و با سر به پشت آنید اشاره کرد. آنید منگ برگشت و به پشت سرش نگاه کرد نزدیک بود از خنده بترکه اگه معرکه گرفته بود این قدر آدم جمع نمی شد. علاوه بر پنج جفت چشمی که قبلا" بهش زل زده بودن ( درسا، مهسا، مریم ، الناز و اخوان) تقریبا" همه ی بچه های کلاس ایستاده بودن و به آنید و شروین نگاه می کردن .

شروین: چی کار میکنی ؟ نمیای؟؟؟

آنید یه بار دیگه به شروین نگاه کرد.

آنید: چرا...

به سمت دخترها رفت.

اخوان: مشکلی پیش اومده خانم کیان؟ این آقا رو میشناسید؟

آنید بی تفاوت به اخوان گفت: مشکلی نیست. بچه ها من می رم تا فردا .

مهسا نگران: آنید چی شده؟

آنید : فردا میگم بهتون چیزی نیست.

درسا با کنجکاوی: این کیه آنید؟

آنید با بی حوصلگی در حالی که سعی می کرد صورت های متعجب و دهن های باز دختر ها رو نادیده بگیره خیلی مختصر گفت : شروین.

و اصلا به صدا های متعجب دخترها و جیغ خفه ی مهسا توجه نکرد برگشت و به سمت ماشین رفت. شروین کنار ماشین ایستاده بود و بهش نگاه می کرد . آنید سعی کرد به پوزخند روی لبهای اونم توجه نکنه و تا جایی که ممکنه به هیچ کجا جز جلوی پاش نگاه نکنه. شروین در جلو رو باز کرد و رفت که پشت فرمون بشینه .آنید هم بی توجه به اینکه کجا می شینه رفت که روی صندلی قرار بگیره.

( ای خدا این چه ماشینیه می دونی من از ماشینای شاسی بلند بدم میاد تو هم گیر دادی به ما امشب می خوای جلوی این همه آدم ضایمون کنی؟ بیا حالا خوبه عین عنکبوت دارم سوار می شم. خدایا لااقل کسی نبینه)

آنید یه دستشو به دستگیره و یه دستش و به صندلی گرفت و با تمام زورش سعی کرد سوار ماشین بشه اما باز هم به قول خودش مثل عنکبوت و چهار دست و پا سوار شد. با امید اینکه کسی اون و تو این وضعیت فلاکتبار ندیده باشه از شیشه به ورودی دانشگاه نگاه کرد و از اونجا که اون روز روز بد بیاریش بود دید که همه ی بچه ها هنوز اونجا ایستادن و دارن بهش نگاه می کنن. با غصه سرش و برگردوند به سمت شروین و دید منتظر نگاهش میکنه. آنید اخمی کرد و طلبکارانه گفت: چته زل زدی به من روشن کن بریم دیگه.

شروین عصبی نفسش و صدادار بیرون داد و به سمت آنید خم شد دستش و به سمت سر آنید برد . آنید با چشمای متعجب که به حداکثر اندازه اش بزرگ شده بود به شروین که هر لحظه نزدیکتر می شد نگاه کرد. آنید اصلا" به چشمای شروین نگاه نمی کرد بلکه فقط به کله اش که هر ثانیه نزدیکتر می شد نگاه می کرد. ( وای خدا این چرا همچین میکنه؟ چی از جونم می خواد . نکنه می خواد کاری کنه؟ وای اونم اینجا ؟ جلوی این همه آدم اونم جلوی در دانشگاه؟ وای چی کار کنم ؟ این که تا دیروز اصلا من و نمیدید حالا چرا یهو احساس نزدیکی کرده و اهداف پلید داره؟ این پسره چه عوضیه. آنیدی اگه کاری نکنی فردا بازار شایعه از اینی هم که تا الان جور شده داغ تر میشه . بعدم حراست و کمیته انظباطی و اخراج . یالا یه کاری بکن.)

تو یه لحظه ناخودآگاه چشمای آنید بسته شد و دستش بالا اومد. آنید با شنیدن صدای کشیده ای که تو ماشین پیچید آروم آروم یکی از چشماش و باز کرد . با دیدن چشمای 25 تومنی شده ی شروین که از تعجب بهش نگاه می کرد خیلی سریع چشم دیگشم باز کرد. صورت شروین داغ و سرخ شد و نگاه متعجبش تبدیل به دو کاسه ی خون شد و دستشو که به سمت آنید برده بود به سمت صورتش برد و با صدای عصبی گفت: چته دیوونه چرا گاز میگیری؟

آنید هم عصبی: من چمه؟ هیچ فکر کردی داری چی کار میکنی؟

شروین: دارم چی کار می کنم ؟ می خواستم کمربندتو ببندم.

آنید مثل یه باد کنکی که بهش سوزن زده باشن ترکید و بادش خالی شد اما نمی خواست کم بیاره. با همون صدای حق به جانبش گفت: خودم که چلاق نبودم می تونستی بگی خودم می بستمش.

شروین پشت چشمی نازک کرد و گفت: نه انگار دیونه ای، کر هم هستی. نشنیدی دو بار بهت گفتم اما مثل منگلا نگام کردی مجبور شدم خودم ببندم.

آنید منفجر شد و تقریبا با داد گفت: منگل خودتی. اصلا" کی بهت گفت بیای دنبالم؟

شروین هم با داد گفت: عاشق چشم و ابروت نبودم که بیام دنبالت . مادر جون تهدیدم کرد و مجبورم کرد بیام دنبالت و الانم مثل چی پشیمونم.

آنید با حرص گفت: اصلا" کی بهت اجازه داد بیای جلوی در دانشگاه و جلوی این همه آدم من و با اسم کوچیک صدا کنی؟

عصبانیت شروین به یکباره رفت و دوباره صورت خونسردش برگشت و با لبخند تمسخر آمیز و خبیثی گفت: فکر نمی کنم دوست داشته باشی جلوی این همه آدم فضول، کلفت جون صدات کنم. هنوزم دیر نشده اگه بخوای می تونم، چون ظاهرا" همه منتظرن.

آنید در حالی که حسابی حرص می خورد رد نگاه شروین و گرفت و از شیشه ی کناری بیرون و نگاه کرد.

آنید: اوا خاک به سرم اینا چرا هنوز دارن به ما نگاه می کنن.

بعد با صدای جیغیش که مخصوص مواقع اضطراب و عصبانیت بود گفت: چرا نمیری پس آبروم رفت.

شروین کماکان لبخند خبیثش و حفظ کرد. ماشین و روشن کرد و حرکت کرد. آنید هم با لبخندی که بیشتر به نشون دادن عصبی دندون شبیه بود برای دوستاش دست بلند کرد و آروم غرغر می کرد.

آنید: وای که بیچاره شدم . دیدی بعد یه عمر آبروداری شدم سوژه ی ملت من خودم همه رو سوژه می کنم حالا ببین کارم به کجا رسیده.

شروین: گهی پشت به زین و گهی زین به پشت.

آنید همچنان که حرص می خورد با دندونایی که رو هم فشارشون می داد گفت: آره دیگه مسخره کن تو چه میفهمی چه بلایی به سرم اومد . یه دختر شهرستانی که سه ساله اینجا کسی و نداره ناقافلی چند ماه پیش خوابگاه و بی خیال میشه و بعدم یه شب یه آقای ...

ادامه ی حرفش و تو دلش گفت : (یه آقای از حق نگذریم با اینکه می خوام سر به تنت نباشه خوشتیپی و دهن همه رو را میندازی با این ماشین توپی هم که سواری همه حسرت به دل موندن و از الان دعا می کنن که جای من باشن اما زهی خیال%



RE: رمان باورم کن(پراز کل کل.عاشقونه. طنز.تووووپه!!!!) - ^BaR○○n^ - 23-02-2013

خب شما هایی که میاین و میخونین اگه نظر نمیدین حداقل سپاس بدین
تا من انگیزه واسه ادامه ش داشته باشمUndecidedSmile:cool:



شروین سری تکون داد و در حالی که منتظر بود گفت: یه شب یه آقای ...

آنید : حالا آقا شو ول کن الان همه سوژم کردن . اصلا" تو چرا اومدی دنبالم؟؟؟

شروین کلافه: بابا 100 دفعه.... مجبور شدم . ( بعد با پوزخند ادامه داد ) مادر جون گفت شبه، دختره، خطرناکه . خانوادش به ما سپردنش ... از این حرفا دیگه.....

آنید: اِاِاِ .... از کی تا حالا آقا دلسوز شده؟ شما که اگه جلوتون دراز به درازم بیفتم بمیرم به روتون نمیارید پس راستش و بگو دلیل اصلیت چیه. اگه راست میگی چرا راننده دنبالم نیومد؟

شروین کلافه و عصبی: بابا مادر جون با راننده رفتن جایی منم تهدید کرد که اگه نیام دنبالت .... اگه نیام ....

آنید کلافه و منتظر: اگه نیای؟؟؟

شروین نفسش و حبس کرد یه ثانیه چشماش و بست و خیلی تند گفت: لبتاپم و میگیره.

آنید با چشمای گرد به شروین نگاه کرد، باورش نمی شد که طراوت جون تونسته باشه با یه همچین تهدیدی که برای بچه های 13- 14 ساله اس شروینی که مثل کنه به خونه چسبیده بود و از خونه بفرسته بیرون. یه دفعه منفجر شد و با صدای بلند زد زیر خنده.

شروین که عصبی بود گفت: به چی می خندی؟

اما آنید از زور خنده نمی تونست جواب بده.

شروین با حرص گفت: کلفت جون انگار فردا رو یادت رفته. وای چه حالی میداد کلفت قشنگه صدات می کردم.

و خودش با صدای بلند به حرفش خندید. خنده ی آنید بند اومده بود و با خشم به شروین نگاه می کرد.

آنید: عوضی. بهتره حرف زیادی نزنی، الان تو برام مثل یه راننده ای و خوشم نمیاد زیادی حرف بزنی.

شروین با چشمای گرد شده و عصبی گفت: من راننده ام؟ مثل اینکه یادت رفته من نوه رئیستم. من حقوقت و میدم.

آنید با لبخند لج دراری در حالی که انگشت اشاره اش و برای تاکید بیشتر به سمت شروین تکون می داد گفت: اولا" من برای طراوت جون کار می کنم و اون حقوقم و میده . شمام فقط در حد یه مهمون مزاحمید. دوما" من ازت نخواستم بیای دنبالم طراوت جون خواسته همون که حقوق من و میده، تونسته مجبورت کنه بیای دنبالم، پس بهتره ساکت شی و حرف زیادی نزنی چون اصلا حوصله شنیدن صدات و ندارم.

در حالی که از تکون خوردن فک شروین مطمئن بود که مثل ماهی توی ماهیتاپه داره جلز و ولز میکنه با همون لبخند پیروزمندانه اش تکیه اش و به صندلی داد و دست به سینه چشماش و بست و لم داد.

تا آخر مسیر دیگه حرفی زده نشد.



----------------------------------------------------------------



آنید وارد دانشگاه شد. دستاش و تو جیبش کرده بود و آروم و شل راه می رفت. تو عالم خودش بود که موبایلش زنگ زد.

موبایلش و از تو جیبش در آورد و به صفحه اش نگاه کرد. پوفی از سر بی حوصلگی کشید و دکمه ی وصل مکالمه رو زد.

آنید: چیه چی می خوای؟

صدای درسا تو گوشی پیچید: مرض و چی می خوای بلد نیستی سلام کنی؟

آنید با حرص گفت: سلام کردن مال وقتیه که دوتا آدم یک دفعه در روز با هم حرف میزنن یا یک بار همو می بینن. تو از دیشب تا حالا 100 بار هر ده دقیقه یه بار زنگ زدی دیگه سلام واسه چیمونه؟

درسا: خوب حالا چرا داد میزنی. کجایی؟

آنید یکم آروم تر شد و گفت: تازه رسیدم دانشگاه.

درسا: خوب بیا پاتوق همیشگی.

آنید باشه ای گفت و تماس و قطع کرد.

از دیشب که به خونه رسیده بود تا حالا درسا، مریم، الناز حتی مهسا هم هر کدوم 10 – 15 بار زنگ زده بودن تا در مورد شروین سوال کنن. آنید دیگه کلافه بود. هر بار به هر کدوم از اونها میگفت: فردا که دانشگاه دیدمتون تعریف میکنم و تا حالا موفق شده بود یه جوری اونها رو دست به سر کنه. اما الان دیگه وقتش بود باید میرفت و همه چیز و براشون تعریف میکرد تا دخترها راحتش بزارن.

به سمت پاتوقشون رفت. از سال اولی که قدم به این دانشگاه گذاشته بودن دنجترین جای دانشگاه و پیدا کرده بودن و همیشه همونجا میرفتن. شرقی ترین ضلع دانشگاه وسط کلی درخت و پشت شمشادها رو چمنا. جایی که هیچ دیدی از اطراف نداشت. اونجا راحت می تونستن بشینن و ساعتها بگو بخند کنن. بدون اینکه نگران باشن کسی می بینتشون.

درسا اولین کسی بود که آنید و دید. با اشتیاق از جاش پرید و به سمت آنید رفت. لبخند عریضی روی صورتش بود. خودش و به آنید رسوند و دستش و کشید و نشوندش رو چمنها.

دخترا منتظر چشم به دهن آنید دوختن.

آنید نگاهی به چهره های منتظر اونها کرد و با تعجب گفت: سلام.

همه یک صدا: سلام.

دوباره همه منتظر به آنید نگاه کردن. مریم طاقت نیاورد و بی صبر گفت: خوب.

آنید باز هم متعجب گفت: خوب ؟؟؟ ......

مهسا بی صبر: تعریف کن دیگه.

آنید: تعریف کنم؟؟؟.....

الناز با حرص گفت: دیشب ... شروین... جلوی در دانشگاه ....

آنید که تازه متوجه ی منظور اونها شده بود پوفی کرد و گفت: همه رو که دیدین چی و تعریف کنم؟

درسا با لبخند گشادی گفت: ناقلا نگفتی اینقدر صمیمید که با اسم کوچیک صدات میکنه.

آنید چشم غره ای به درسا رفت و گفت: نیستیم. من و کلفت جون صدا میکنه.

دهن دخترها از تعجب باز موند.

درسا ناباور گفت: ولی دیشب ....

آنید آهی کشید و گفت: دیشب خواست شعور به خرج بده برام دم دانشگاه آبروداری کنه گفت آنید.

مهسا: حالا چرا آنید؟ چرا فامیلتو نگفت؟

آنید شونه ای بالا انداخت و گفت: چه می دونم. فکر کنم اصلا" فامیلیمو نمی دونه اینقدی هم که با اسم صدا کرد باید برم نماز شکر بخونم. از این پسره هیچی بعید نیست ممکن بود بیاد و کلفت صدام کنه. وقتی بهش گفتم فامیلیم و صدا می کردی گفت برام اهمیتی نداشت که چی صدات کنم. فقط فکر کردم دوست نداری جلوی دوستات کلفت جون صدات کنم.

بچه ها وا رفته بودن صدا از کسی در نمیومد. بعد یک دفعه درسا جیغی کشید و گفت: تو ماشین چی شده بود؟ ما داشتیم نگاتون می کردیم دیدیم که بهت نزدیک شد.

آنید پشت چشمی براش نازک کرد و گفت: اینقدر ذوق داشت؟ می خواست کمربندمو ببنده منم زدم زیر گوشش.

بعد کل ماجرای دیشب و برای دختر ها تعریف کرد.

در آخر آنید گفت: وقتی بهش گفتم در نقش رانندمی و نمی خوام صدات و بشنوم یه حالی کردم که نگو/ همچین دندوناش و از حرص بهم فشار می داد که فکش تکون می خورد. تا این باشه که چپ و راست به من نگه کلفت.

دخترها هر کدوم با فکرشون درگیر بودن و کسی حرفی نمی زد.

درسا متفکر گفت: با اینکه اخلاق نداره و مثل برج زهره ماره اما از حق نگذریم بد جیگریه.

آنید که حسابی کفرش در اومده بود گفت: از کجا شما به این کشف رسیدین؟

درسا نگاه عاقل اندر صفیحی بهش کرد و گفت: از هیچ جا مثل اینکه چشم دارم و می بینم . دیشبم دیدمش. خوش تیپ و خوش استیل بود. ماه بود.

مریم: خیلی تیکه بود.

الناز:چه قد و بالایی هم داشت.

مهسا هم آروم گفت: چه ابهت و جذبه ای داشت.

آنید فقط فکش و با حرص به هم فشار می داد و چیزی نمی گفت. وقتی که دخترها حسابی برای شروین غش و ضعف کردن آنید خونسرد گفت: برای پنج شنبه یه آشی براش پختم که دیگه جذبه و ابهتی براش نمی مونه. من این موش کور و از تو لونه اش بیرون می کشم.

و یه لبخند خبیث رو لبش نقش بست.



--------------------------------------------------------------------------------

----------------------------------



بالاخره روز مهمونی رسید. همه ی کارها با سرعت باد انجام شد. صبح روز مهمونی خانم احتشام به شروین خبر داد که شب چه خبره. شروین به مدت دو دقیقه ی اول زوم خانم شد و بعد خیلی عادی و بی تفاوت شونه اش و بالا انداخت و فقط گفت: خوبه.

همین. بعدم رفت توی باغ.

این پسره دیگه زیادی بی ذوق بود. خاک بر سر بی لیاقتش کنن.

آنید برای شب دی جی گرفته بود یکی از بچه ها معرفی کرده بود و می گفت کارش حرف نداره.

آنید کنار خانم احتشام نشسته بود و گزارش کارها رو می داد.

من: میز و صندلیها رو ساعت 4 میارن تا 5 چیدن و تزیینش تموم میشه. غذا ها هم همونیه که شما خواستین ......

خانم احتشام با رضایت سرش وتکون داد. حرف آنید که تموم شد اجازه گرفت که بره بیرون از اتاق که خانم صداش کرد. برگشت و نگاهش کرد.

خانم: آنید برای شب چه لباسی می پوشی؟

آنید بهش فکر کرده بود. فکر کرده بود که این مهمونی برای اون نیست و اون فقط ناظر برگزاری جشن بود. برای اینکه بهتر کارهاش و انجام بده نیاز به یه لباس راحت داشت.

من: یه کت و شلوار مشکی.

خانم احتشام اخمی کرد و گفت: مگه می خوای بری اداره؟؟؟

آنید متعجب به خانم احتشام نگاه کرد.

من: نه ولی ...

خانم احتشام مانع ادامه دادن آنید شد. وسط حرفش پرید و گفت: من برات لباس گرفتم. اوناهاش رو اون مبل برو ورش دار می خوام امشب حسابی خوشگل کنی. می خوام امشب کنار من باشی.

آنید با تعجب و گیجی سر تکون داد. سمت لباس رفت و برداشتش. دهن باز کرد که چیزی بگه که خانم احتشام باز هم مهلت نداد.

احتشام: برو تو اتاقت بپوش ببین اندازه است یا نه. منم یکم استراحت می کنم.

آنید: یعنی شرمو کم کنم دیگه طراوت جون؟؟؟

احتشام: دختر من کی این و گفتم. بعدم من بگم تو کی من و راحت گزاشتی؟؟؟

آنید: همیشه.

احتشام یه پوفی کرد و گفت: رو تو برم. می خوای یه مثال بزنم؟؟؟

آنید پرو: بزنید.

خانم احتشام چشمهاش و چرخوند و پوفی کردو گفت: مثلا" همین امشب.

آنید ابرویی بالا انداخت و گفت: امشب؟؟؟ من چی کار کردم؟؟؟؟

احتشام: بگو چی کار نکردی. یه ساعت دیگه قراره یه آرایشگر بیاد موهام و صورتمو درست کنه. لباسیم که می خواستم بپوشمم که گرفتی بردی نزاشتی. بعدم یه لباس برام انتخاب کردی که ...

آنید بی صبر گفت: که چی؟؟؟ چرا نمیگید؟؟؟

خانم احتشام با کلافگی گفت: بگو چش نیست. اصلا" بگو مگه لباس خودم چش بود که نزاشتی بپوشم؟؟؟

آنید یه ابروش و بالا انداخت و گفت: یعنی نمی دونید؟؟؟

احتشام: نه والا.

آنید: مثلا" امشب مهمونیه. یعنی همه لباسای سانتال مانتال می پوشن. شماهارو نمی دونم اما وقتی مامان من مهمونی میگیره همه ی خانم ها بهترین لباس و به روز ترینش و می پوشن و میان جلوی همدیگه هی پز می دن. بعد شما تو یه همچین شبی که بازار غیبت و حرف مفت و پز اضافه گرمه می خواستید چی بپوشید؟؟؟ نه خودتون بگید چی؟؟؟

احتشام: کت و دامن.

آنید با تحکم: چه رنگی اونوقت؟؟؟

احتشام: سورمه ای.

آنید با حرص گفت: خودتون ببینید فقط می خواید لج من و در بیارید. کت و دامن سورمه ای؟؟؟

خانم احتشام با صدای مظلومی گفت: خوب مگه چشه؟؟؟ یه لباس شیک و سنگسنه و مناسب سن وسال من.

آنید باورش نمیشد که سر این موضوع بحث میکنند.

آنید : طراوت جون قربونتون برم میشه لطف کنید و به من بگید الان چی تنتونه؟؟؟

خانم احتشام نگاهی به لباسش کرد و در حالی که از سوال آنید سر در نمیاورد گفت: کت و دامن.

آنید بیشتر از اینکه حرصش بگیره خنده اش گرفت.

آنید: خوب ببینید. الان تنتون یه کت و دامنه. یه کت و دامن مشکی. یه کوچولو با اونی که می خواستید امشب بپوشید فرق میکنه اما در کل شکل همونه. متوجه نشدید؟؟؟؟

خانم احتشام با سر جواب منفی داد.

آنید با نیش باز: طراوت جون شما همیشه همین لباسا رو می پوشید همیشه و هر روز تو این خونه جلوی همه همین کت و دامن تنتونه. هیچ وقت فرم دیگه لباس نمیپوشید. همیشه سنگین و مناسب سنتون. مگه شما چند سالتونه؟ چرا همیشه باید این لباسا رو بپوشید؟

خانم احتشام وسط حرف آنید پرید و گفت: نه همیشه. یادت نمیاد رفتیم خرید چند تا لباس ورزشی و بلوز و پیراهن و شلوار خریدیم؟؟؟

آنید کلافه گفت: چرا یادمه ولی اونا به درد مهمونی نمیخوره که. بیشترشون تو خونه ای و مخصوص باشگاه و این جور جاهاست.

بعد با ذوق یکم تو هوا پرید و دستاش و تو هوا به هم کوبوند و گفت: من می خوام شما امشب بترکونید.

خانم احتشام متعجب: بترکونم؟؟ ما که وسیله ی آتیش بازی نگرفتیم که بخوایم بترکونیم.

آنید بلند خندید. جلو رفت و دستهای خانم احتشام و تو دستاش گرفت و کنار صندلیش زانو زد. و با محبت به خانم احتشام گفت: من می خوام شما امشب عالی باشید. می خوام ستاره باشید و بدرخشید.

از این حرف آنید یه لبخند رو لب خانم احتشام نشست. اما نمی خواست جلوی آنید کم بیاره.

احتشام: باشه کت و دامن نه ولی این لباس که تو دادی هم نه.

آنید یه اخمی کرد و گفت: چرا؟؟؟

خانم احتشام: می دونی چند ساله که من از این لباسا نپوشیدم. من دیگه جون نیستم. حتی دیگه میانسالم نیستم. تو سن من اینا میشه اعمال قبیح و زشت.

آخم آنید عمیق تر شد. بلند شد و لباس خانم و رو دستاش بلند کرد و گفت: یه نگاه به این لباس بکنید دلتوت میاد به این لباس بگید زشت؟؟؟

خدایش هم نمی شد به همچین لباسی گفت زشت. یه پیراهن بلند شیری رنگ با یقه ی خشتی شکل که کمر و به طرز زیبایی نشون می داد و از کمر به پایین حالت کلوش داشت. آستینهای لباس هم بلند بود. دور یقه و آستین ها و حاشیه ی پایینی لباس و کمر لباس به شکل کمر بند با نخ های آبی آسمانی گلدوزی شده بود و کار شده بود. لباس بسیار زیبا بود.

احتشام: آخه این لباس خیلی به قول تو سانتالیه، من و یاد لباسه ملکه فرح می ندازه.

آنید با ذوق گفت: بایدم بندازه آخه ملکه هم یه لباس عین این داشته من از رو عکسش دادم این لباس و براتون بدوزن. شما باید امشب ملکه ی مجلس باشید فقط یه تاج کم دارید.

خانم احتشام در حالی که به حرفها و ذوق زدگی آنید می خندید گفت: همین یکی و کم دارم این لباس اگه یه تاجم داشته باشه میشه لباس عروس.

آنید با شیطنت چشمکی زد و گفت: شایدم زد و شب تونستید یکی و تور کنید و بشید عروس.

خانم احتشام: برو دختر زشته دیگه از من گذشته برو سر به سرم نزار.

آنید لباس خانم و سر جاش گزاشت و لباس خودش و برداشت و قبل از اینکه بره بیرون از در رو به خانم احتشام کرد و چشمکی زد و گفت: حال میده. شما فعلا" یه دوس پسر واسه ددر پیدا کنیدم خوبه.

آنید تندی از اتاق بیرون رفت و در و بست چون دید که دست خانم احتشام به سمت کفشهاش رفت.







---------------------------------------------------------------------



یه راست رفتم تو اتاق خودم. لباس و از کاور درآوردم. وای چقدر ناز بود. یه پیراهن دکلته ی کوتاه تا بالای زانو که از کمرگشاد میشد و یکمی هم پف داشت. جنسش از ساتن سفید بود که روش تماما" با یه حریر طرح دار مشکی پوشیده شده بود. خیلی قشنگ بود. با ذوق لباس و جلوم گرفتم و رفتم جلو آینه. کلی ذوق مرگ بودم. یه نگاه به بالا و پایین لبلس کردم اخمام رفت تو هم. درسته که لباس خیلی قشنگی بود اما خیلی باز و کوتاه بود. آدم مذهبی و پوشیده ای نبودم اما اینجا فرق می کرد. اولا که مهمونی من نبود صاحب مجلس یکی دیگه بود. دوما"، مهمونی خیلی بزرگی بود و من هیچ کس و نمیشناختم غیر خانم احتشام و شروین. یاد شروین افتادم. درسته که جلوش روسری نمی زارم اما همیشه لباسام پوشیدست. همیشه بلوز و شلوار می پوشم جلوش. پسر خاله ام نیست که باهاش راحت باشم. حالا امشب کلی زن و دختر هستن با لباسای جور واجور چه لزومی داره که من خودم و نمایش بدم واسه یه مشت غریبه. می خوام فیض نبرن اصلا".

رفتم در کشومو باز کردم. کلی لباس ها رو بهم ریختم تا چیزی که می خواستم و پیدا کردم. یه کت حریر کوتاه مشکی و یه جوراب شلواری مشکی. خوب شد دیگه هیچ جام پیدا نیست در عین حال لباسم جلوه داره. یه نگاه به ساعت کردم . مهمونا 8 میرسیدن. تا 7 به کارا میرسم بعد میام حاضر میشم که تا رسیدن مهمونا منم حاضر باشم. یه نگاه دیگه به لباس کردم و آروم بردمش و صاف گذاشتمش رو تخت و برای اینکه وسوسه نشم دوباره برم سراغش سریع از اتاق زدم بیرون.



***



خسته و کوفته اومدم تو اتاق و خودمو انداختم رو تخت. یه نگاه به ساعت انداختم. استرس گرفتم. ساعت 7:20 بود اما من حتی دوشم نگرفته بودم. اونقدر جیغ کشیدم و حرص خوردم که نکنه یه چیزی خراب بشه و حالا که یه کاری خانم احتشام بهم داده من گند بزنم که دیگه جونی برام نمونده بود. به زور خودمو از تخت جدا کردم و سمت حموم رفتم. فرصت وقت تلف کردن نداشتم. دیر شده بود. سریع یه حموم 8 دقیقه ای گرفتم و حوله پیچ اومدم بیرون.

یه نگاه تو آینه به خودم کردم. پوستم نه سفید بود نه سبزه، یه چیزی بین این دوتا بود. خودم که خیلی خوشم میومد از رنگ پوستم. البته دوست داشتم پوستم برنزه باشه مثل اینا که میرفتن تو آفتاب سیاه سوخته میکردن خودشون و ولی چون یه بار رفتم لب ساحل و حسابی جزغاله شدم و دو هفته نتونستم از خونه پام و بزارم بیرون و تو خونه ام که بودم کلی چیغ و داد می کردم که وای پوستم میزوزه و درد میگیره و از این کولی بازیا. حالا فکر نکنین رفته بودم حموم آفتاب بگیرم برنزه کنم خودما نه . با چند تا از دوستام رفتیم دریا و اونا می خواستم برنزه بشن و تنها کسی که برای شنا و آب بازی رفته بود من بودم و انصافا" تموم مدت و تو آب بودم بعد که اومدیم خونه تنها کسی که سوخته بود من بودم و پوست اونا یه آخم نگفته بود.

چشمای درشت با مژه های پر بلند و فر. ابرو های کشیده که 8 ورداشته بودم. یادمه دو روز پیش که با مهسا رفتیم آرایشگاه خانمه که پرسید: چه جوری.

گفتم: خانم 8 وردارید.

آخه بگی نگی یکم ابروهام هلال شده بود. بهم میومدا ولی می خواستم 8 کنمش. مهسا ازم پرسید: چرا؟؟؟؟ ابروهات این جوری که قشنگه.

منم گفتم: نه 8 خوبه. ابرو هلالی آدم و مهربون نشون میده اما 8 یه کوچولو بد اخلاق میزنه. می خوام یکم خشن باشم بلکم این شروین ازم بترسه اینقدر من و حرص نده پسره ی یخچال.

بعدش که آرایشگره ابروهامو ورداشت هی تو آینه خودمو نگاه می کردم و اخم می کردم ببینم خشن شدم یا نه.

بینیم کوچیک و متناسب صورتم بود. لبام و خیلی دوست داشتم. لبای درشت و قولوه ای صورتی که خودش خدادادی خط لب داشت. انگار که همیشه ی خدا یه رژ صورتی زدم به لبام. وقتی می خندیدم یکم باریک تر میشد و دندونای ردیفم قشنگی لبخندم و بیشتر می کرد .

درسا همیشه به خاطر لبام حرص می خورد همچین با حرص میگفت خدا سر تو پارتی بازی کر و یه کپه گل مالید جا لبات که اینقده گنده شده و بعد سر فرصت خطاش و صاف کرد.

خودم که عاشق لبام بودم و چقدر شاکر که لبام کوچولو نیست چون اصلا خوشم نمیومد.

موهام فر ریز بود و تا آرنجم میرسید اما معمولا" با سشوار صافش می کردم، بیشتر جلوی موهامو که از مقنعه میومد بیرون. موهام خیلی زود حالت می گرفت مخصوصا" تو این شهر.

کلا" از قیافه ام راضی بودم. خیلی خوشگل نبودم بیشتر بانمک بودم و رفتارم این بانمکیم و بیشتر می کرد.

زیاد فرصت نداشتم. حوله رو از دور موهام باز کردم و و سرمو چند بار تند بالا و پایین کردم تا موهام حسابی پریشون بشه. دوباره تو آینه نگاه کردم. فرصت نداشتم موهام و سشوار بکشم. تصمیم گرفتم همون جور فر بزارمشون. یکم موس زدم به موهام و با دست تکونشون دادم و همون جور باز گذاشتم تا خشک بشه. سریع رفتم سراغ لوازم آرایشم. خواهرم آرایشگر بود. منم از صدقه سری اون آرایش کردنم خوب بود. معمولا" کرم پودر و پنکک نمی زدم احساس می کردم خفه میشم اما خوب امشب فرق داشت دوست نداشتم وارد سالن که شدم صورتم تو نور برق بزنه مخصوصا" نک بینیم که همیشه ی خدا مثل لامپ مهتابی بود. سریع یکم پنکک به صورتم مالیدم. لباسم سفید مشکی بود. یه سایه ی سفید مات پشت پلکم زدم و بعد یه سایه ی مشکی مات از انتهای پلکم گشیدم و تا وسط پلکم آوردم. سایه ام دو رنگ شده بود اما چون مات بود وقتی چشمام و باز می کردم پیدا نبود و فقط به چشمام یه حالت قشنگ داده بود. حوصله ی خط چشم و کثیف کاریاش و نداشتم. سریع مداد و برداشتم و پشت چشمم یه مداد کشیدم. یکمم دنباله دادمش که چشمام کشیده تر نشون بده. پایین چشمم هم از تو مداد کشیدم و کلی هم ریمل زدم. ریمل خوراکم بود. معمولا" کل آرایشم یه ریمل و یه رژ بود همت که می کردم یه مدادم میکشیدم.

رژ گونه ی صورتی ماتم و زدم و بعدشم با دستام یکم محوش کردم که فقط یه هاله ای ازش موند که به گونه های برجسته ام نمود می داد. یه رژ صورتی هم زدم خط لبم بیخیل.

با اینکه از تمام لوازمات آرایشی استفاده کرده بودم و به گونه ای هفت قلم آرایش داشتم اما زیاد آرایشم نشون نمی داد و باید از نزدیک نگاه می کردی تا بفهمی که چقدر آرایش کردم. از دور فقط موژه های ریمل زدم و رژصورتیم پیدا بود.

کل آرایشم 5 دقیقه بیشتر طول نکشید. یه نفس راحت کشیدم و رفتم لباسمو پوشیدم.

وای چقدر قشنگ بود چقدر بهم میومد. همراه لباسم یه کفش مشکی پاشنه بلندم پوشیدم. عاشق کفش پاشنه دار بودم اما نه که رشته ام جوری بود که همش تو گل و شل بودیم نمیشد دانشگاه پوشید. بیرونم که پدر پاهام در میومد. واسه همین یه جورایی عقده ای شده بودم واسه کفش پاشنه دار. هی واسه خودم تو اتاق راه می رفتم و می چرخیدم و به دامن لباسم که فنر داشت و با هر حرکتم تکون می خورد نگاه می کردم. یاد بچگیام افتادم که عاشق لباس عروس بودم و هی دوست داشتم زودتر بزرگ بشم و عروس بشم. فقط و فقط به خاطر لباس. یاد عروسی و ازدواج که افتادم یه نفس عصبی کشیدم و تو آینه نگاه کردم و به خودم گفتم: بچه بودم نفهم و خنگ بودم به خاطر یه لباس می خواستم خودم و بدبخت کنم الان بزرگ شدم می فهمم که ازدواج همش بدبختیه.

چشمم افتاد به ساعت. وای دیر شد. اومدم بیام از اتاق بیرون که یاد موهام افتادم. هنوز یکم نم داشت. سریع رفتم جلو آینه و سشوار و زدم تو برق. از کمر دولا شدم و همه ی موهام و ریختم به سمت پایین و سشوارو فرو کردم تو موهام و حسابی خشکشون کردم. خشک شدن اما فرش از بین نرفت. با شدت سرمو به سمت بالا آوردم و موهام و پرت کردم عقب. خودمو که تو آینه دیدم جیغم در اومد.

وای خدا جون چرا مثل شیر شدم. همه ی موهام پف کرده بود، شده بود مثل یه کوپه خارو برگ که تو هم قاطین. حالا چی کار کنم؟

رفتم تو کشوم کشتم و یه گیره ی آبشاری پیدا کردم و دوباره دولا شدم و با گیره کل موهام و جمع کردم بالا. دوباره سرمو آوردم بالا و موهامو فرستادم پشت، آخیش بهتر شد. دوتا دسته مو از بقل گوشم و یکی هم از بالای سرم از تو گیره در آوردم و ریختم تو صورتم. حالا رو صورتمم شلوغ شده بود موهامم که با گیره بسته بودم مثل آبشار از بالا می ریخت پایین. از خودم خیلی خوشم اومد. تو آینه واسه خودم بوس فرستادم و دوییدم سمت در که برم پایین.

آنید چه خود شیفته و از خود راضی شدی. حالا تو چی میگی بعد هرگز به خودم رسیدم دلم می خواد یکم خودمو تحویل بگیرم. هیچکی که نیست بیاد ما رو تحویل بگیره عقده ای شدم خوب.

از پله ها اومدم پایین اونقدر مشغول حرف زدن با خودم بودم که به کل از دنیا جا موندم.

رو پله ی آخری یهو خشک شدم.





--------------------------------------------------------------

------------------------------







-: مامانم اینا اینجا چرا یهو اینقدر شلوغ شد؟ کی این همه آدم اومد که من نفهمیدم. یا جد سادات چه خر توخریه. کی میره این همه راه و چه دافایی اینجا ریختن.

مهری: آنید خانم شما اینجایید؟ 1 ساعته دنبالتون می گردم. خانم گفتن برید پیششون کارتون داره.

من: مهری خانم حالا خانم احتشام کجان؟

مهری خانم به یه جایی اشاره کرد و خانم احتشام و نشونم داد. با سر ازش تشکر کردم و رفتم پیش خانم. خانم احتشام و دیدم که کنار چند تا خانم و آقای دیگه ایستاده و مشغول صحبتن تا چشمش به من افتادیه لبخند مهربون زد و دستش و سمت من دراز کرد. منم رفتم جلو با لبخند دستش و گرفتم.

خانم احتشام یه اشاره یه مهمونای دور و برش کرد و گفت اینم پرستار عزیزم آنید که مثل دخترم میمونه.

بعد یکی یکی همه رو بهم معرفی کرد که اونقدر تند و زیاد بودن که یه دونه اسمم یادم نبود.

با سر بهشون سلام کردم و تعارف و خوشامد و از این چرتو پرتا.

هیچ وقت دوست نداشتم تو مهمونیا کنار بزرگترها بشینم نمی دونم چرا معذب بودم دوست داشتم زودتر جیم شم برم یه گوشه واسه خودم مهمونا رو دید بزنم.

طراوت جون انگاری فهمید چون با لبخند بهم گفت: عزیزم برو پیش جوونا برو خوش بگذرون.

من: نه مرسی همین جا خوبه.

ای لال بمیری آنید تعارف اومد نیومد داره اگه بگه باشه همین جا بمون می خوای چه غلطی بکنی؟ مهمونی کوفتت میشه خوب.

احتشام: آنید جون پس این موسیقی چی شد؟ فکر کنم الان دیگه همه ی مهمونا اومدن. مجلس و گرم کن عزیزم.

من: وای به کل یادم رفته بود الان.

سریع رفتم سمت دی جی و بهش اشاره کردم که شروع کنه. از قبل باهاش هماهنگ کرده بودم که برای شروع یه آهنگ آروم بزاره و از طراوت جون و شروین به عنوان میزبانان مجلس دعوت کنه که دور اول رقص و اونا با هم شروع کنن.

تو دلم به این همه نبوغم آفرین گفتم. از اینکه اونا رو تو عمل انجام شده قرار بدم هیجان داشتم. خودم رفتم یه جا نزدیک قسمتی که برای رقص آماده کرده بودیم ایستادم تا بهتر بتونم رقصشون و ببینم. با اشاره ی من دی جی میکروفون و گرفت و اول از مهمونا به خاطر حضورشون تشکر کردو بعد از میزبانان محترم به خاطر برپایی جشن تشکر کرد و بعدم ازشون دعوت کرد که شروع کننده ی رقص باشن.

با نیش تا بناگوش باز شده یه نگاه خبیث به طراوت جون انداختم. طراوت جون حسابی کوپ کرده بود اما مجبور بود که بیاد و دور اول و برقصه. یه نگاه به شروین کردم. طبق معمول یخچال بود.

شروین و طراوت جون اومدن وسط و دست همو گرفتن و شروع کردن به رقصیدن. خوشحال داشتم بهشون نگاه میکردم. تازه چشمم افتاد به لباس شروین یه کفش ورنی مشکی همراه با کت و شلوار مشکی با یه پیراهن سفید پوشیده بود و یه پاپیونم زده بود. خنده ام گرفت همیشه با دیدن پاپیون خنده ام میگرفت. همیشه فکر می کردم پاپیون مال مردای شکم گنده است که کروات اذیتشون میکنه. اما شروین اصلا" شکم نداشت. یاد روز اول که تو اتاقم دیدمش افتادم. نه جدی شکم نداشت همه اش عضله بود شکمش از این شیش تیکه ها بود که آدم خوشش میومد مشت بزنه بهش.

همچین خوشحال داشتم شروین و تجزیه تحلیل می کردم. اصلا" متوجه نشدم که شروین و طراوت جون هی دارن به من نزدیک میشن. وقتی کامل جلوم ایستادن تازه متوجه شون شدم. با تعجب نگاهشون کردم.

من: اینجا چرا وایسادین؟ برین برقصین دیگه.

خانم احتشام با نیش باز و یه نگاه خبیث گفت: من نمی تونم زیاد برقصم خسته میشم. اومدم جام و با تو عوض کنم. یه جورایی تو هم میزبان به حساب میای دیگه.

یه دقیقه هنگ کردم. یعنی چی جامو عوض کنم؟ وقتی حس کردم یه دستی تقریبا من و هول داد تو بقل شروین تازه فهمیدم منظور طراوت جون چیه. با چشمای گرد داشتم به طراوت جون نگاه می کردم. اصلا" نمی فهمیدم که چرا داره می خنده. سرمو بلند کردم و به شروین نگاه کردم. یه نگاه قطبی بهم انداخت و بعد انگار از خنگ بازی من کلافه شده باشه خودش اومد و دستامو گذاشت رو شونه اشو خودشم کمرمو گرفت و شروع کرد به حرکت کردن. منم مثل یه عروسک با حرکات شروین تکون می خوردم.

ای خاک بر من، من اینجا چی کار می کنم؟ من و چه به شروین. ما اصلا" با هم حرف می زنیم که بخوایم با هم برقصیم؟ حالا کاش رقص ایرانی بود هیچیکی به هیچکی کار نداشت این رقصه که هی تو حلق همدیگه ایم ما. آنید تو زندگیت این یه غلط و نکرده بودی که حالا کردی و عقده ای از دنیا نمیری.

یاد عروسی خواهرم افتادم. با اینکه فامیلا دختر، پسرا با هم صمیمی هستیم و تو عروسیا و مهمونی ها با هم میرقصیم اما هنوز تو خانواده مون این جا نیفتاده که یه دختر و پسر واسه رقص تانگو با هم پاشن برقصن. اوصولا" رقصایی که تماس بدنی نزدیک وتنگاتنگ داشته باشه کنسل تو خانواده ی ما. تو عروسی خواهرمم با اینکه خیلی دلم می خواست تانگو برقصم اما از ترس مامان و بابا از جام تکون نخوردم فقط با حسرت به زوجایی که می رقصیدن نگاه می کردم.

سرمو بلند کردم ببینم شروین در چه حالیه که دیدم داره با پوزخند نگام میکنه.

حالت دفاعی به خودم گرفتم و مشکوک نگاهش کردم. پوزخندش عمیق تر شد. سرشو آورد پایین نزدیک گوشم و گفت: دفعه ی اولته که می رقصی؟

سرخ شدم. به تو چه؟ فضولی؟ پسره ی میمون....

اما خداییش شباهتی به میمون نداشت. سعی کردم خونسرد و جدی جوابش و بدم: چطور؟

شروین: آخه با هر قدمی که بر می داری رو پام لگد می کنی.

وای الهی بی آنید شم که آبرو میبره. سریع خودم و یکم کشیدم عقب. شروین با پوز خند دوباره گفت: اینکارا فایده نداره. تا این آهنگ تموم شه من از ناحیه ی پا دچار نقص عضو میشم.

چشمام گرد شد. نه انگاری یخچال زبونم داشت. پس می تونست بیشتر از 4 کلمه در روز حرف بزنه. داشتم تو دلم به این کشف جدیدم می خندیدم که حس کردم یه کوچولو از زمین بلند شدم. مبهوت به پایین نگاه کردم و بعد به شروین. یه نگاه سرد بهم کرد و با همون سردی صداش گفت: یکم صبر کن الان آهنگ تموم میشه نمی خوام بیشتر از این به پام و کفشم آسیب برسونی.

تازه فهمیدم چی شد این شروین با یه فشار به کمرم من و یه کوچولو بلند کرد که دیگه لگدش نکنم. یاد بابام افتادم که وقتی بچه بودم کمرم و می گرفت و تو هوا نگهم می داشت. خندم گرفت.

داشتم به زور جلوی خندم و می گرفتم که حس کردم برگشتم رو زمین.

اه چرا من و گذاشت زمین؟ یعنی به همین زودی شهربازی تموم شد؟

آهنگ تموم شده بود. شروین راهش و گرفت و رفت پیش مهموناش و منم رفتم سمت آشپزخونه.

اما خدایی چه زوری داره این پسره. چه جوری من و بلند کرد؟؟؟؟





سپاس خیلی بی ادب شده یکی
بزن تو گوشش تا ادب بشه



RE: رمان باورم کن(پر از کل کل.عاشقونه.طنز.خلاصه تووووووپه) - ^BaR○○n^ - 27-02-2013

دوستان عزیز رمان داره به جاهای خوووووشکلش میرسه ها!Wink
نظرا کو؟!UndecidedSad

رفتم یه سر به غذا و چیزای دیگه زدم همه چی مرتب بود. جشن خوبی بود اگه اینقدر خسته نبودم بیشتر بهم خوش می گذشت. دوست داشتم همش یه جا بشینم به مهمونا نگاه کنم. اینم یه جور ارضای فضولی بود. دخترا همه مدلی بودن بیشترشونم لباسای باز و دکلته و بندی و کوتاه و هر جور لباس بدن نمایی که بخواین میشد پیدا کرد. سرمو گردوندم دیدم طراوت جون تو یه جمعی از هم سن و سالاشه و انگاری خیلی بهش خوش میگزره. دوباره سرمو گردوندم و این بار شروین و دیدم وسط یه گله دخترای رنگ و وارنگ ایستاده و این دخترام هی سعی میکردن خودشون و بهش بچسبونن. یه چندتا پسرم دورتر از اینا ایستاده بودن و داشتن ناراحت به شروین و دخترا نگاه می کردن.

-: پسرا خوششون نمیاد از اینکه همه ی دخترا حواسشون به شروینه.

یه متر از جام پریدم. این کی بود دم گوش من وزوز می کرد. به صندلی کنارم نگاه کردم دیدم یه پسر بیست و هفت هشت ساله نشسته. یه کت و شلوار دودی تنش بود و پاپیون زده بود.

خدایا امشب چرا همه پاپیون زدن. پسره چشمای روشن و موهای خرمایی داشت و پوستشم روشن بود لب و دهن متناسبی داشت در کل قیافه اش خوب بود. حسابی که دیدش زدم. اونم هیچی نگفت فقط با یه لبخند نگاهم می کرد.

به خودم اومدم و یه ابرومو بردم بالا و تا خواستم اخم کنم که یعنی شرت کم بشه پسر سریع دستش و آورد جلو گفت: من مهام شقاوت هستم. همسایه روبه رویی خانم احتشام. چند بار دیدمتون که میومدین تو باغ. با خانم احتشام نسبتی دارین؟

یه نگاه بد به دستش انداختم که خودش فهمید و دستش و آورد پایین. پسر بدی نمی زد. منم حوصله ام سر رفته بود. از بیکاری که بهتر بود.

من: نه من پرستارشون آنید هستم.

مهام: از دیدارتون خوشبختم.

من: و همچنین.

مهام: دانشجویید؟

ممن: بله کشاورزی می خونم.

مهام یه ابروش بالا رفت و با لبخند گفت: واقعا" هم چقدر رشته کشاورزی با شغل پرستاری جوره.

شونه امو بالا انداختم و با یه ته لبخند گفتم: پیش میاد دیگه.

یاد این گربه ها که پیش پیش می کردم براشون افتادم. نیشم یکم بازتر شد.

مهام: بعد درستون به کارتون لطمه نمیزنه؟

من: نه طراوت جون خیلی لطف دارن شرایطمو قبول کردن.

مهام ابروش و داد بالا و گفت: پس با خانم احتشام خیلی صمیمیید.

من: خوب با هم زندگی می کنیم معلومه که صمیمی میشیم. شما چی کاره اید؟

فضولی بسته آقا پسر حالا زود یکم آمار بده ببینم.

مهام: من عمران خوندم و الان یه شرکت دارم.

یکم با مهام حرف زدم که یهو موبایلم زنگ زد. نگاه کردم دیدم مامانمه.

اه مامان الان وقت زنگ زدن بود؟ حالا هیچ وقت خدا زنگ نمیزنه ها یعنی ماهی یه باره زنگاش.

یه ببخشیدی گفتم و تندی از سالن زدم بیرون شانش آوردم نزدیک ورودی نشسته بودم. بیرون ساختمون سرو صدا ها کمتر بود. دکمه ی اتصال و زدم.

من: سلام مامان.

مامان: سلام دخترم خوبی؟

من: آره مرسی. مامان تو خوبی؟ صدات یه جوریه.

خداییش صداش یه جوری بود انگار گریه کرده بود. نگران شدم.

من: مامان اتفاقی افتاده؟ همه حالشون خوبه؟

مامان با بغض: آره عزیزم همه خوبن نگران نشو.

کلافه پرسیدم: پس چی شده؟ واسه چی ناراحتین؟

مامان: اتفاق تازه ای نیوفتاده همون اتفاقای قبلی.

من: مامان بازم بابا؟؟؟؟

مامان با بغض : آره بازم همونه.

عصبی شدم. همون جور که می رفتم پشت ساختمون عصبانی گفتم: بازم؟ دوباره؟؟؟؟

مامان دیگه داشت گریه می کرد.

من: کی؟ کی بهتون گفت؟؟؟ مطمئنید؟؟؟ مگه دفعه ی آخرو یادش رفته؟؟؟ این چه کاریه که بابا میکنه؟؟؟ به فکرشما نیست؟؟؟ فکر مارو نمیکنه ؟؟؟ مگه ما بچه هاش نیستیم؟؟؟ اصلا" به ما اهمیتی میده؟؟؟

از عصبانیت صدام دو رگه شده بود. عصبی رو اولین پله ای که به پشت باغ می رفت نشستم.

من: مامان... مامانم ... مامانم گریه نکن... جون آنید گریه نکن. خوب تقصیر خودتونه چند بار گفتم کوتاه نیاید گوش کردی؟؟؟ اونقدر مهربون برخورد کردید که هر بار بابا کارش و تکرار کرد. مامان جون گریه نکن منم گریه میکنما ....

مامان داشت گریه میکرد. این زن چقدر صبور بود؟؟؟ اصلا" همه ی زنای دنیا بوجود اومده بودن که در برابر کارای شوهرشون صبوری کنن. انگار نه انگار که اونام آدمن و حق زندگی دارن. یکم با مامان حرف زدم و آرومش کردم. بعد کلی سفارش تلفن و قطع کردم. دلم می خواست برم یه جای دور تا دیگه نبینم که بابا این جور با زندگی و آینده ی خودش و بچه هاش بازی میکنه. کاش خبری ازشون نداشتم.

بغض گلومو گرفته بود. اون همه بغض و دلتنگی دوتا قطره اشک شد و اومد رو گونه ام.

آروم با خودم گفتم: آنید هیچ احدی تو دنیا ارزش اشکای تو رو نداره. محکم باش.

با پشت دست اشکم و پاک کردم و بینیمو بالا کشیدم. جلوی اشکمو می تونستم بگیرم اما وقتی بغض می کردم هی آب بینیم میومد پایین. یهو یه سایه ای کنارم دیدم. با ترس سرمو بلند کردم. از پشتش نور میومد و نمی زاشت صورتشو ببینم. سایه یه دستمال سمتم دراز کرد و خودش کنارم نشست. دستمال و از دستش گرفتم و به گفتن تشکر اکتفا کردم و بینیم و باهاش پاک کردم. سایه که نشست تازه فهمیدم کیه.

------------------------------------------------------------------------



متعجب به شروین نگاه کردم: تو اینجا چی کار می کنی؟

نگاه سردشو بهم انداخت و گفت: اونجا خیلی شلوغه.

چشمام و ریز کردم و بهش نگاه کردم.

خوب خره این مهمونی و برای تو گرفتن بعد تو پاشدی زدی بیرون که شلوغه؟ اگه قرار بود 2 تا آدم بیان که دیگه مهمونی نمیشد. من و تو خانم احتشام بودیم دیگه. اره و اوره و شمسی کوره رو می خواستیم چی کار؟

من: یعنی نمی خوای بری تو؟

شروین: نه .

بترکی به درک. اونقدر اینجا بمون که یخ بزنی. یه نگاه به دستمال کردم. این دستمال دیگه دستمال بشو نیست برای این پسره.

دستمال و تو دستم مچاله کردم و رو به شروین گفتم: مطمئنی نمیای تو سالن؟؟؟

شروین سرش و تکون داد که یعنی نه. منم شونه امو بالا انداختم و گفتم: باشه. پس من میرم تو سالن.

دم در سالن که رسیدم چشمم افتاد به چند تا دختر که دور هم جمع شده بودن و قیافه های ناراضی داشتن. اومدم از کنارشون رد بشم که شنیدم دارن در مورد شروین حرف می زدن.

گوشام و تیز کردمو یکم قدمامو کند کردم.

_: یه دفعه برگشتم دیدم نیست.

*: شماها ندیدید کجا رفت؟

-: نه بابا انگار نه انگار که مهمونی اونه.

*: یعنی شروین کجا رفت؟

پس بگو چرا اینا دارن جلز ولز میکنن. شروین جیم زده خانم ها شاکین.

یه فکری تو ذهنم اومد. بزار عیش این یخچال و مختل کنم.

رفتم جلوتر و گلومو صاف کردم و یه ببخشید گفتم. چند تا از دخترا که پشتشون به من بود برگشتن و بقیه هم زل زدن به من که ببینن من کیم و اصلا" چی می خوام. یکی از دخترا که رو به روم ایستاده بود و به نظر میومد سردسته اشونه چون یه جورایی همه دور اون حلقه بودن خیلی خشک پرسید: بله خانم کاری داشتید؟

یه لبخند ملیح زدم و گفتم: شما دنبال آقا شروین هستین؟

اوهو چه تحویلشم گرفتم، آقا ، کی میره این همه راهو.....

دختر اخمی کرد: برفرض که باشیم فرمایش؟؟؟

چه بی ادب. بدم اومد. شیطونه میگه اصلا" نگم بزارم تو خماری بمونه. یه اخمی کردمو و همون طور که رومو بر میگردوندم گفتم: هیچی گفتم شاید بخواید بدونید کجاست.

اومدم برم که از پشت سرم یه دختره ی دیگه گفت: حالا شما میدونید کجاست؟؟؟

یه نیم نگاه بهش انداختم. سگ خورد بزار بگم یکم شروین حرص بخوره بخندم.

همون جور که داشتم میرفتم بلند گفتم. پشت ساختمونه.

یه لحظه چشمم افتاد بهشون که انگار موشک هوا کردن همچین از جاشون پریدم که گفتم الان شروین و گیر بندازن له میکننش.

یه پنج دقیقه بعدش شروین که بین ده یازده تا دختر محاصره شده بود و هر کی از یه طرف آویزونش بود اومدن تو سالن. داشتم ریز ریز می خندیدم چون شروین با اون قیافه ی یخچالش پیدا بود که عصبی و کلافه است.

از حرص خوردنش ذوق مرگ بودم که یه هو نگاهش افتاد تو نگاهم و من از ترس آب دهنم که داشتم قورت می دادم پرید تو گلومو به سرفه افتادم. همچین سرفه می کردم و کبود شده بودم که گفتم هیچی همچین آه این پسر گرفت به دامنم که یه ساعت نشده دارم جوون مرگ میشم.

یه دستی اومد پشتم و چند ضربه ی آروم زد به پشتم که یکم بهتر شدم. میخ شروین شده بودم جوری که نمیتونستم چشم ازش بردارم. گوشه ی لبش خم شد و یکی از اون پوزخندای معروف لج درآرش و زد که دلم می خواست خفه اش کنم.

با یه نگاه سرد روش و برگرون سمت اون دختره سردسته ی از خود راضی. یه دختری بود با یه پیراهن سفید دکلته ی کوتاه که لنز آبی گذاشته بود و کلی آرایش کرده بود لبهای برجسته ی آمپولی و بینی سر بالا داشت.

دختره ی عملی چه عشوه ای هم میومد برا شروین. خلایق هر چه لایق پسره حقشه که یه همچین دختر چسبی گیرش بیاد. داشتم حرص میخوردم و برای شروین خط و نشون می کشیدم که یه صدایی گفت: بهتر شدی؟؟؟؟

تازه حواسم برگشت سر جاش برگشتم دیدم مهام داره با دست پشتمو میماله و من تازه نفسم برگشته بود سر جاش.

من: ممنون بهترم.

مها: نفست جا اومد؟؟؟

من: بله ممنون.

این پسره خنگه؟؟ میگم حالم خوبه پس چرا دستش و بر نمیداره؟؟؟ ده بردار دست بی صاحاب و همینجور میماله به کمرم.

داشت تو چشمام نگاه می کرد. خواستم اخم کنم یه چیزی بگم بهش دیدم اصلا از رو منظور این کار و نمیکنه همین جوری بی حواس داره به کارش ادامه میده.

یه تکونی به خودم دادم که حواسش جمع شد و دستش و برداشت و با یه لبخند شرمگین گفت: ببخشید حواسم پرت شد.

خنده ام گرفته بود. یه لبخند کوچیک زدم که پرو نشه فکر کنه خوشم اومده.

من: خواهش میکنم مهم نیست.

مها: من و شروین بچگیامون خیلی با هم جور بودیم. هر وقت میومد اینجا همش با هم بودیم و هر کار می خواستیم بکنیم با هم انجام می دادین.

من: جدی؟؟؟ اما اصلا شبیه نیستین چه جوری با هم کنار میومدین؟؟؟

مهام یه لبخند زد و گفت: به الانش نگاه نکن که اخمه. به دختر جماعت رو نمیده. اما وقتی با همیم خیلی شوخ و با مزه است. نگاش کن ببین چه حرصی می خوره. از شلوغی خیلی بدش میاد سرو صدا عصبانیش میکنه.

پسره کلا" دیوونه است. با همه چی مشکل داره. داشتم به حرفای مهام فکر می کردم که مهری خانم اومد و صدام کرد. یه ببخشیدی گفتم و دنبالش رفتم.





--------------------------



بالاخره مهمونای محترمه رضایت دادن و بعد کلی بزن و بکوب و بریز و بپاش و شام و پایکوبی ساعت دو صبح تشریفشون و بردن. اونقدر اینور اونور دوییدم و مراقب همه چیز بودم که پدرم در اومد. تا به کارا سرو سامون بدم ساعت شد سه. خسته و کوفته و مرده رفتم تو اتاقم اونقدر بی جون بودم که حس دوش گرفتن نداشتم. فقط محبت کردم وصورتمو شستم و لباسمو در آوردم و یه بلوز و شلوار تنم کردم و با یه عشقی خزیدم زیر پتو. داشتم میمردم واسه اینکه رو تخت دراز بکشم. از صبح سر پا بودم و از پا درد و کمر درد داشتم میمردم. (وای چقدر دراز کشیدن حال می داد. چقدر این تخت نرمه چقدر این پتو گرمه. چه سکوتی. اگه این صدا ها نباشه. کی داره داد میزنه؟ دارم خواب می بینم. پس چرا صداها بلند تر میشه.

اههههههههه ملت خواب و زندگی ندارن این وقت شب سرو صدا میکنن؟؟؟؟)

عصبی بلند شدم و تو جام نشستم. گوشام و تیز کردم نه جدی جدی دعوا شده بود. سر و صدا ها از پایین میومد.

( یعنی کی میتونه باشه؟؟؟ اینجا که سر جمع 4 نفر بیشتر زندگی نمیکنن که پر سرو صداترینشون منم. منم که خوابم پس کی داره جای من داد و بیداد میکنه؟؟؟)

هم خوابم میومد هم از فضولی داشتم میموردم تا نمیفهمیدم پایین چه خبره خوابم نمیبرد. پاشدم ایستادم.

( وای چه سوزی میاد).

یه ژاکت رو دسته ی صندلی بود برداشتمش و پوشیدم . وای هنوز سردم بود یه شال بافتم رو زمین بود اونم ورداشتم و پیچیدم دورم. کورمال کورمال از تو اتاق اومدم بیرون. این طبقه که خبری نبود صداها از پایین میومد. از پله ها رفتم پایین. واه اینجا چه خبره؟؟؟ نصفه شبی چرا همه ی چراغا روشنه؟؟؟ این آدما کین اینجان؟؟ در طول روز ما هیچ کدوم از خدمه ی خونه رو نمیدیدیم چه برسه به شبا اما انگاری هرکی تو این خونه کار که خوبه یه رفت و آمدی هم میکنه اینجا جمع شده. یه نگاه انداختم و زهرا یکی از بچه های آشپزخونه رو دیدم.

من: زهرا اینحا چه خبره؟؟؟ این سرو صدا ها چیه؟؟؟

زهرا: خانم دارن با آقا دعوا میکنن.

گیج خواب بودم : خوب پس شما اینجا چی کار میکنین؟؟؟ یه دعوای زن و شوهریه شما برین دنبال کارتون.

یه آن به خودم اومدم چشمای زهرا گرد شده بود. تازه یادم افتاد که خانم ما که شوهر نداره یعنی مرحومه پس کی داره با طراوت جون دعوا میکنه؟؟؟ سریع رفتم سمت اتاق خانم احتشام کلی آدم پشت در اتاقش ایستاده بودن و همه نگران به در بسته نگاه می کردن.

امشب به خاطر مهمونی کلی آدم اومده بودن کمک و انگار هنوز کسی نرفته بود خونه و سرو صداهام همه رو جمع کرده بود جلو ی این در. رفتم جلو و مهری خانم و دیدم.

من: مهری خانم اینجا چه خبره؟؟؟

مهری با نگاه نگران: آقا شروین خانم....

تازه انگاری صداها رو میشنیدم. شروین بلند بلند داد میکشید. اصلا" صدای طراوت جون نمیومد. برام عجیب بود که چی باعث شده کوه یخ لالمون این جوری داد بکشه.

شروین: کی گفته بود این کارو بکنید؟؟؟ من اومدم آرامش داشته باشم. از دست مامانم اینا اومدم اینجا شما راحتم نمی زارین. کی مهمونی خواست؟؟؟ فکر کردین نفهمیدم هر چی دختر تو دوست و فامیل داشتین کشوندین اینجا تا جلو من رژه برن؟؟؟ چند بار بگم من ازدواج بکن نیستم.

خانم: شروین جان چرا عصبانی میشی؟؟؟ آخه این دخترا که بد نیستن؟؟؟ منم که چیزی نگفتم، گفتم یکم باهاشون رفت وآمد بکن باهاشون آشنا بشو شاید خوشت بیاد.

شروین دیگه منفجر شد داد میکشید: من هر چی میگم شما حرف خودتون و می زنید. می خواید از اینجا هم برم؟؟؟ می خواید دیگه پیشتون نباشم؟؟؟ خوب میرم ....

شروین این و گفت و یهو در اتاق با سرعت باز شد. من چسبیده به در وایساده بودم. در که باز شد رخ به رخ شروین شدم. سرم به زور تا سینه اش میرسید. همچین اخم کرده بود که حاضر بودم تو اون لحظه هر جای دنیا باشم الا جلوی اون در. اژدها که میگم بد نمیگم. یه لحظه فکر کردم از گوشاش و بینیش دود میاد. یه نگاه عصبانی و بد به من انداخت که دوست داشتم همونجا قبرم و بکنم برم توش رو خودمم خاک بریزم اما جلو دست این پسره نباشم. سیم ثانیه خودم و کشیدم کنارو چسبوندم به در. شروین عصبانی از جلوم رد شد و رفت. چشمم افتاد به خانم احتشام که قلبش و گرفته بود و نفسای عمیق می کشید انگار هوا کم آورده بود سریع دوییدم سمتش و دستش و گرفتم و نشوندمش رو تخت. مهری خانم هم دنبالم.

من: مهری خانم یه لیوان آب بیارید برای خانم.

مهری دویید از در بیرون. منم با دست پشت خانم و می مالیدم که یکم نفسش جا بیاد.

من: چی شد طراوت جون حالتون خوبه؟؟؟ چرا عصبی شدین آخه ببینید با خودتون چی کردین.

مهری با یه لیوان آب اومد. سریع لیوان و گرفتم و بردم سمت لب خانم.

من: طراوت جون یکم آب بخورید حالتون بهتر بشه.

به زور یه قلوپ آب خورد. یکم نفسش جا اومده بود.

یکی از خدمتکارا سراسیمه اومد و گفت: خانم آقا چمدون بدست دارن می رن.

خانم احتشام رسما" سکته هرو زد. دستم وگرفت و آروم گفت: آنید برو دنبالش. نزار بره. سعی کن جلوش و بگیری. اگه رفت دنبالش برو تنهاش نزار. میترسم با اون حالش یه کاری دستمون بده.

وای خدا من و بکش وگرنه من برم پیش این اژدها اون منو میکشه ها.

داشتم گیج خانم و نگاه میکردم که یه دادی زد و گفت: د میگم برو.

مثل فنر از جام پریدم و زدم بیرون شروین داشت چمدون بدست با گیتارش از سالن بیرون میرفت. منم دنبالش. آخه چی به این بگم که وایسه و نره این اصلا" من و داخل آدم حساب میکنه که بخواد به حرفم گوش کنه؟؟؟ تیری در تاریکیه دیگه.

من: آقای احتشام کجا میرید این وقته شب. حالتون خوب نیست. عصبانی هستید نمیتونید درست فکر کنید. حالا بمونید تا صبح آروم تر که شدید بهتر فکر میکنید.

کو گوش شنوا. دارم یاسین به گوش خر الاغش میخونم.

شروین تند تند با اون لنگای درازش میرفت سمت ماشینش و منم مثل بز دنبالش میدوییدم.

من: آقای احتشام اصلا" صدای من و میشنوید؟؟

عصبانی شدم. بهش احترام گذاشتم پروو شده.

من: میشنوی چی میگم؟ دارم با تو حرف میزنما. احتشام .هوی... شروین با توام.

لجم گرفت دیگه بهش رسیده بودم . کنار ماشین بودیم در عقب و باز کرد گیتارش و انداخت رو صندلی و خواست که چمدون و هم بندازه کنارش. عصبی رفتم جلو و چمدونش و کشیدم.

من: مگه با تو نیستم؟ کجا می خوای بری این وقت صبح؟ نمیبینی طراوت جون حالش بد شده. می خوای سکته اش بدی؟؟؟

همچین برگشت نگام کرد که قبض روح شدم دستم خود به خود شل شد و افتاد پایین و خودم ساکت شدم و جیکم در نیومد. مثل میرغضب نگاه میکرد. شروین که دست شل شده ی من و دید بی حرف چمدون و برداشت و انداخت پشت ماشین و رفت سمت در جلو. یه لحظه به خودم اومدم. نباید می زاشتم بره وگرنه جواب خانم احتشام و چی بدم.

تندی دوییدم و رفتم اونور ماشین و در و باز کردم و خرچنگی خودمو نشوندم رو صندلی جلو

شروین یه نگاه با حرص بهم کرد و من اصلا" به روی خودم نیاوردم و صاف زوم کردم به شیشه جلو. نفسش و با صدا داد بیرون و ماشین و روشن کرد.

یا خدا اصلا فکر نمی کردم بخواد راه بیوفته گفته بودم من و ببینه تو ماشین بی خیال میشه. با ترس و تعجب بهش نگاه کردم که دیدم نیشخندش گوشه ی لباشه و به تلافی داره جلوشو نگاه می کنه.

راه افتاد و از خونه زد بیرون. یعنی این پسره کجا می خواد بره؟؟؟ یه دور میزنه و بر میگرده خونه کجا رو داره این وقت شب؟؟؟

به خیابون اصلی که رسید نگه داشت. برگشت سمت من و گفت: پیاده شو.

من: پیاده شم؟؟ اینجا؟؟ این وقت شب؟؟؟

شروین: من ازت دعوت نکردم که بیای الانم می تونی پیاده شی.

ترسیدم نصفه شبی من و وسط خیابون بندازه پایین از طرفی هم قول داده بودم نمی شد تنهاش بزارم. دو دستی چسبیدم به در و برای استحکام بیشتر پامم فشار می دادم به داشبورد که اگه خواست به زور پیادم کنه نتونه. حالا انگاری زورم بهش میرسید. همچین واسه خودم ژسته کنه های زیگیل و گرفته بودم که نگو.

من: عمرا" پیاده شم اونم اینجا این وقت شب.

شروین : یعنی چی پس کجا پیاده میشی؟؟؟

من: هیچ جا هر جا بخوای بری باهات میام قول دادم.

شروین یه ابروش و داد بالا: یعنی هر جا برم تو هم میای؟؟؟

با سر جواب مثبت دادم.

شروین یه لبخند پلید زد.

شروین: مطمئنی؟؟؟

من همچین جو زده ی قولم بودم که نگو محکم گفتم: مرده وقولش مطمئن مطمئن.

شروین دوباره به جلوش نگاه کرد و با یه لبخند موزی گفت: باشه پس بپا پشیمون نشی.

یه لحظه ترسیدم اما نه این هیچ غلطی نمیتونه بکنه خانم احتشام پدرش و در میاره. اصلا" خودم که نمردم همچین گازش بگیرم که بمیره.

شروین دیگه چیزی نگفت و منم حرفی نزدم. یکم که گذشت به خاطر تکونای ماشین و خستگی زیاد چشمام سنگین شد و رو هم افتاد.



------------------------



یه تکونی خوردم و خواستم تو جام غلت بزنم که یه درد بدی تو تمام تنم پیچید. به زور چشمام و باز کردم. وای خدا چرا تمام بدنم تیر میکشه. همه ی تنم خشک شده بود و با هر حرکت صدای استخونام و میشنیدم. چشمام وتا نیمه بازکردم و از لای پلکام به اطرافم نگاه کردم.

وای خدا اینجا چقدرخشگله؟ چقدر سبزه؟ چه صدای آرامش بخشی این صدای ... صدای ... صدای دریاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟

با این فکر یهو از جام پریدم که باعث شد تموم تنم از درد صدا کنه. چشمام و تا جایی که باز میشد گشاد کردم و به دور و برم چشم دوختم. خدایا اینجا کجا بود؟ جلوی در یه ویلای بزرگ ایستاده بودیم و شروین داشت با یه مردی صحبت میکرد. حرفاش که تموم شد رفت سمت در و درو چهارطاق باز کرد. سمت چپم و نگاه کردم. چشمام گرد شده بود. این همه آب اینجا چی کار می گرد؟؟؟ این ساحل چی میگفت دیگه؟؟؟؟

شروین سمت ماشین اومد. در و باز کرد و نشست پشت فرمون و راه افتاد. با دهن باز داشتم نگاه می کردم. جرات نداشتم بپرسم اما به زور گفتم: اینجا ... این... در ... دریاست؟؟؟؟؟

خیلی خونسرد گفت: آره.

انگار از شوک در اومدم یا بدتر شوکه شدم نمی دونم چه حسی داشتم. یه دفعه منفجر شدم.

من: من و کجا آوردی؟؟؟؟؟ اومدی شمال؟؟؟؟

نگاه عصبانیش و بهم کرد که درجا خفه شدم. ماشین و پارک کرد و خونسرد گفت: من بهت زمان دادم که پیاده شی. اصرار خودت بود.

لال مونی گرفتم. راست میگفت خودم به زور چسبیدم بهش.

شروین پیاده شد و منم مثل خنگا انگاری از رو کوه میپرن پایین به زور اومدم پایین. یه فحش به هر چی ماشین شاسی بلند دادم و لباسامو صاف کردم. یه کش و قوسی به بدنم دادم که یکم حال اومدم. چشمم خورد به ویلا. در ورودی یه در بود با حصارای چوبی کوتاه. از در تا ساختمون ویلا یه راه بود که دو طرفش دو تا باغچه ی گنده پر درخت بود حالا نمیدونم باغچه بود باغ بود چی بود. وسط باغچه نزدیک ویلا یه آلاچیق خوشگل بود که وسط آلاچیق یه منقل برای روشن کردن آتیش بود و توی آلاچیق دور تا دورش نیمکت به شکل کند ه ی درخت چیده بودن که روش بالشتکای سبز چیده بودن. جلوی ساختمون یه حیاط گنده بود که گلکاری شده بود و خیلی خوشگل بود و میز و صندلی هم بود. نگاهم رفت سمت ویلا. وای خدا چقدر قشنگ بود. یه ساختمون دوبلکس که نماش چوبی بود انگاری کل وکوم با چوب ساختنش.

شروین چمدون بدست رفت سمت ویلا منم مثل جوجه دنبالش. از در ورودی رفت تو و منم.

وای خدا توی ساختمونم همه چیز چوبی بود. انگار وارد یه کلبه ی چوبی خیلی خیلی بزرگ بشی.

یه سالن بزرگ بود که انتهاش به یه آشپز خونه ی اپن ختم میشد. وسط سالن سمت چپ هم پله میخورد و میرفت طبقه ی بالا. سمت چپ سالن یه شومینه ی چوبی بود و یه صندلی گهواره ای. یه تلویزیون بزرگ با همه ی دم و دستگاهش و یه دست مبل قهوه ای تیره جلوش چیده شده بود . سمت راست سالن هم یه دست دیگه مبل بود که رنگش کرم بود. روبه روی در ورودی نزدیک انتهای سالن هم یه میز ناهار خوری بزرگ بود. دور تا دور خونه پر بود از گلدونای گل مصنویی و طبیعی و شمع های خوشگل جور واجور. وای که من عاشق شمع بودم با یه ذوقی رفتم شمع ها رو یکی یکی دید زدم که نگو. دکور کلی ویلا کرم و قهوه ای سوخته بود و رنگ نرده ی پله ها و پله ها و بقیه هم ترکیبی از کرم قهوه ای بود. خیلی فضای شیک و آرامشبخشی بود. مخصوصا" که صدای دریا هم میومد و آدم و تو رویا می برد. به خودم اومدم دیدم شروین نیست. رفتم بالا. سه تا اتاق بود یکی یکی سرک کشیدم دوتا از اتاقا هر کدوم2 تا تخت یک نفره داشتن. ست یکی آبی و یکی هم سبز بود. همه ی وسایل شیک بودن و با سلیقه چیده شده بودن از زور فضولی یه نگاه سرسری به هر اتاق می نداختم و میرفتم سراغ اون یکی اتاق. در اتاق وسطی و باز کردم. خدایا اینجا دیگه کجا بود. ست اتاق سفید مشکی بود منم عشق سفید مشکی با دهن باز نگاه می کردم. یه تخت دونفره ی بزرگ وسط اتاق سمت چپ بود که دوتا پاتختی کنارش بود سمت راستم میز توالت و آینه بود و با یه فاصله کوچولو از میز یه کتاب خونه بود.

اخه کی میومد شمال مینشست کتاب می خوند. مثلا" می خوان پز بدن ما دنبال فرهنگ و هنریم. اه بدم میاد.

سمت چپم بعد از تخت یه کمد گنده بود. سمت راست قبل از میز توالت یه در بود که از توش صدای آب میومد که فهمیدم احتمالا" سرویس اتاقه. چمدون شروین هم تو این اتاق بود و لباساش، رو تخت ولو بودن.

اه این کی رفت حمام. یاد حمام افتادم وای چقدر دلم حمام می خواست با اون همه کاری که دیشب کردم یه دوش آب گرم واسه رفع خستگی و باز کردن عضلات گرفته ام خوب بود. یادم افتاد از دیشب تا حالا یه دستشویی هم نرفتم. تندی دوییدم تو اتاق بغلی و خدا رو شکر انگاری همه ی اتاقا سرویس داشتن.

از دستشویی که اومدم بیرون انگار تازه چشمام روشن شده بود و دیدم قویتر. رفتم سمت پنجره و یه نگاه به بیرون انداختم. یه منظره ای داشت که ناخداگاه نیش آدم شل میشد. به خاطر درختها، فضای جلوی پنجره با برگ و سبزی پر شده بود که پشت این سبزی یه آبی بیکران می دیدی. دریا اونقدر خوشرنگ بود که آدم و به وجد میاورد.

محو تماشای دور و برم بودم و مات این همه زیبایی. با صدای شکمم به خودم اومدم دلم داش غش می رفت از گشنگی.

از پله ها اومدم پایین و رفتم سراغ آشپزخونه و یخچال. وای این که خالیه.

نه پس برات مرغ بریون می ذاشتن تو یخچال. مگه ندیدی شروین خودش در و باز کرد. یعنی اینجا یه سرایدارم نداره؟؟؟ چه عجیب.

یه نگاه به ساعت انداختم. کی ساعت 9 شده بود؟؟؟ یعنی شروین گشنش نشده؟؟؟ من که مردم از گشنگی. تحمل گشنگی و نداشتم عصبیم میکرد.

تندی دوییدم سمت اتاق شروین و بدون در زدن در اتاق و باز کردم و واییییییی ............ نفسم بند اومد..............

ای بمیری آنید که شعور در زدن نداری.





--------------------------------

شروین از حمام اومده بود. یه حوله دور کمرش پیچیده بود و جلوی تختش ایستاده بود. چمدونش و گذاشته بود روی تخت و داشت از توش لباس انتخاب میکرد. تو دستش یه تیشرت سفید بود. من که در و باز کردم تیشرت به دست روشو سمت در کرده بود و با یه قیافه ی پرسشگر داشت بهم نگاه می کرد.

من که چشمام در اومده بود اصلا" به صورتش نگاه نمی کردم زوم کرده بودم رو بدنش و با چشمام انگاری داشتم ازش عکس می گرفتم. پوست برنزه ی خوشرنگ شونه های پهن و سینه های برجسته و شکم تخت شیش تیکه. چشمم رو شکم و سینه اش بود و مات یه ابرومم رفته بود بالا.

شروین: کاری داری؟؟؟

با صدای شروین به خودم اومدم و انگار تازه متوجه ی موقعیت و تن لخت شروین و کمر حوله پیچش شدم. دستمو آوردم روی صورتم و چشمام و گرفتم و گفتم: ببخشید نمی دونستم از حموم اومدید.

شروین و نمی دیدم اما صدای سردش و شنیدم که گفت: چرا چشماتو گرفتی؟؟؟

یه لحظه موندم چی بگم.

من: آخه لباس تنت نیست.

شروین: خوب....

من: خوب دیگه درست نیست من اینجوری ببینمتون.

غلط کردم من. من که دیدام و زده بودم حالا واسه خودم داشتم اصول اخلاقی و رعایت می کردم.

شروین با همون صدای سردش که کمی تعجبم توش بود گفت: تو که حسابی نگاه کردی حالا یادت افتاده درست نیست؟؟؟

آب شدم رفتم تو زمین. مرده شور منو ببرن با این بی آبروییم. هیچی هم نداشتم که از خودم دفاع کنم. برای اینکه بیشتر شرمنده نشم گفتم: من میرم پایین.

اومدم بیام بیرون در که گفت: چیزی می خواستی بگی؟؟؟؟

من: من پایین منتظرم لباس پوشیدی بیا بهت می گم.

از در اومدم بیرون و شروینم دیگه چیزی نگفت. دوییدم پایین و وسط سالن ایستادم. همش هیکل بی نقص شروین میومد تو ذهنم. خداییش خیلی مال بود. کاش من حافظه ی تصویری داشتم که هی میزدم عقب صحنه ی دید زدن شروین و میاوردم و هی نگاه می کردم.

دستمو آوردم بالا و زدم تو سرمو آروم گفتم: بمیر ی دختره ی هیز پسر ندیده ی منحرف.

-: خود درگیری؟؟؟؟؟؟

یه متر از جام پریدم اصلا" نفهمیدم شروین کی اومد پایین و پشت سرم ایستاد.

یه تیشرت سفید پوشیده بود و یه شلوار سفید که بقلش دوتا خط مشکی داشت. ناخداگاه چشمم رفت سمت سینه اش. از روی لباس پهنی سینه اش پیدا بود.

شروین بی توجه به من از کنارم رد شد و رفت سمت شومینه. آروم زدم تو سرم و زیر لب گفتم: چشمت و درویش کن دختره ی بی حیا.

یکم با شومینه ور رفت و یه دفعه یه آتیش خوشگل شعله ور شد. شروین کارش که تموم شد از جلو شومینه اومد کنار و رفت رو مبل و لم داد روش و دراز کشید. خیلی آروم پاهاش و دراز کرده بود رو مبل و دستاشم قفل کرده بود تو هم و گذاشته بود رو شکمش. برای اینکه بهتر ببینمش یکم رفتم جلوتر.

اه این چرا چشماش و بسته؟؟؟ دور از جون همچین دراز کشیده که انگاری تو تابوت خوابیده. وای زبونت لال بشه آنید این پسر بمیره طراوت جون بدبخت میشه که.

زبونم و در آوردم و گازش گرفتم.

شکمم دوباره صداش در اومد. شروین با تعجب یه چشمش و باز کرد اما سریع بست. تندی صاف وایسادم و دستم و گذاشتم رو شکمم و آروم گفتم: ساکت. آبرومو بردی.

اما خدایی خیلی گشنم بود دیگه طاقت نداشتم. رفتم بالا سر شروین ایستادم و گفتم: من گشنمه.

یه صدایی مثل هوم از دهن شروین در اومد اما چشماش و باز نکرد.

فکر کردم نشنیده دوباره یکم بلند تر گفتم: من گشنمه.

بدون اینکه چشماش و باز کنه گفت: خوب چی کار کنم؟؟؟؟

من: اینجا هیچی پیدا نمیشه واسه خوردن. من اگه چیزی نخورم پس میوفتم میمونم رو دستت.

شروین تو همون حالت گفت: خوب برو یه چیزی بخر بخور.

من: من که اینجاها رو بلد نیستم. تا کجا باید برم؟؟؟

شروین: سوییچ رو میزه ورش دار با ماشین برو. یکم پول تو داشبرد هست.

این چی میگه؟؟؟ حرصم گرفت. رفتم سمت میزو سوییچ و ورداشتم و رفتم تو حیاط. شیطونه میگه بزنم ماشینشو له و لورده کنم. حالا من با این ماشین لندهور چی کار کنم. روز روزش به زور سوار این قول تشن میشم چه برسه به اینکه بخوام برونمش.

تکیه دادم به ماشین و از زور گشنگی سر خوردم و نشستم زمین. زانوهام و تو بغلم گرفتم. یه نگاه با حرص به ماشین انداختم. داشتم از گشنگی میمردم دیگه چشمام تار میدید. وقتی گشنم میشه نمی دونم چرا گریه ام میگیره. حالا من واسه چیزای مهمتر اشکم در نمیادا اما ...

یه نگاه با بغض به ماشین و یه نگاهم به ویلا کردم. چونه ام میلرزید. برای اینکه آروم بشم سرمو گذاشتم رو زانوهام و ....

نفهمیدم کی خوابم برد. نمی دونم چقدر خوابیدم فقط با صدای یکی بیدار شدم.

شروین: اینجا چرا خوابیدی؟؟؟

با سستی سرمو از رو زانوم بلند کردم و چشمم خورد به یه جفت پا که جلوم بود. آروم آروم سرمو آوردم بالاتر و صورت شروین و دیدم. سرد اما متعجب. انگار این صورت غیر این دو حالت حس دیگه ای نمی شناخت. نه چرا خشمم حالیش می شد.

یه نگاه به من و یه نگاه به ماشین کرد. یه اخم کوچیک کرد و گفت: نرفتی؟؟؟ پس چرا اینجا نشستی؟؟؟

یه پوزخندی زد و گفت: ترسیدی با یه مرد تو یه خونه تنها باشی که اینجا خوابیدی؟؟؟؟

این پسره چی میگفت؟؟؟ ترسیدم؟؟ مرد؟؟؟ کدوم مرد؟؟؟ اه خودش و میگفت؟؟؟؟ چه تحویلی هم میگرفت خودشو. مرد کجا بود تو برا من جوجه ای.

منتطر بهم نگاه کرد.

این دیگه چی می خواد مثل بز زل زده به من. اونقدر از دستش عصبانی بودم که اصلا" نمی خواستم نگاش کنم. سرمو آوردم پایین و به زور بلند شدم. همه ی تنم درد میکرد. پاهام خوابیده بود. با کمک ماشین تو جام ایستادم.

دلم می خواست خفه اش کنم. سوییچ و پرت کردم طرفش که تو هوا گرفتش. یه نگاه به سوییچ و یه نگاه به من که مورچه ای و آروم میرفتم سمت ویلا کرد و گفت: مگه گشنت نبود؟؟؟ چرانرفتی؟؟؟

جوابش و ندادم.

شروین: حالا کجا میری؟؟؟ می خوام برم خرید.

جوابش و ندادم. نمی دونم از اینکه جوابش و ندادم کلافه شد یا دلش به حال زار من سوخت.

شروین: ببینم تو گشنت نبود؟؟؟

پسره ی عوضی اون موقع که داشتم از گشنگی میموردم باید دلت می سوخت الان به درد عمه ی گرامیتون میخوره. دلم به حال شکم گشنم سوخت. بغض کردم.

با حرص برگشتم و با چشمای خونی تو چشماش نگاه کردم و با صدایی که از زور بغض و عصبانیت دو رگه شده بود گفتم: دیگه گشنم نیست. از گشنگی سیر شدم. من بدبخت برای دل نگران طراوت جون از خودم مایه گذاشتم و با توی...

دنبال یه کلمه ی مناسب می گشتم که بهش بیاد اما هیچی پیدا نکردم. بیخیال شدم و بقیه حرفم و زدم تا یکم خالی شم.

من: حالا که من و آوردی اینجا می خوای بهم گشنگی بدی که بمیرم؟؟؟ مگه من چی کارت کردم که داری تلافیش و سر معده ی بدبخت من در میاری؟؟؟

دیگه نمی تونستم ادامه بدم واسه همین خفه شدم.

شروین با چشمای گشاد شده از تعجب گفت: من که کاری نکردم. تو خودت به زور اومدی. بعدم کل راهو خوابیدی. من داشتم رانندگی میکردم. خوب خسته شدم نیاز به استراحت داشتم. من که سوییچ و پول دادم که بری خرید خودت نرفتی. من کی خواستم گشنگیت بدم که بمیری؟؟؟

من: من به ماشین تو دست نمی زنم بعدن یه چیزیش بشه بندازی گردن من.

دیگه متعجب نبود یه نگاه عاقل اندر سفیحه سرد بهم کرد و گفت: خوبه خودم ماشین و بهت دادم. پس احتمال اینم می دادم که رانندگیت خوب نباشه.

لجم گرفته بود: ولی بازم من نمی تونستم سوار ماشینت بشم ... چون ... چون ...

ای بمیری حالا لازمه دلیل بگی.

شروین: چون ...







--------------------------------------------------------------------------------



کلافه نگاهش کردم و آروم گفتم : چون رانندگی بلد نیستم.

دیگه محال بود چشماش گشادتر از این بشه. با تعجب یه نگاه به سر تا پای من کرد و پرسید: تو مگه چند سالته؟؟؟

چشمامو ریز کردم و گفتم: 22 چطور؟؟؟؟

شروین: پس چه جوری با این سنت رانندگی بلد نیستی؟؟؟

عصبی شدم هر وقت یکی این سوالو ازم میپرسید لجم در میومد. با حالت تدافعی تو چشماش زوم شدم و گفتم: چون لازم نداشتم که رانندگی یاد بگیرم. بعدم به خودم قول دادم تا یه ماشین برای خودم نگرفتم سمت ماشین و روندن و یادگیری نرم.

یه نگاه بهم کرد که مطمئن شدم به عقل من شک کرده. اما هیچی نگفت. حرصی روم و برگردوندم برم تو ویلا که گفت: حالا بیا سوار شو میریم خرید. نمی خوام بمیری بندازن گردن من. جواب مامان طراوت و نمی تونم بدم.

اههههه پس یه چیزی حالیش میشه. میفهمه مسئولیت یعنی چی. اه پسره ی نچسب یخچال خوش هیکل. ای بمیری آنید که گیر دادی به هیکل این پسر. خوب چیه آخه همیشه که پسرا نباید هیز باشن مگه ما دخترا دل نداریم؟ تازه مگه دارم دروغ میگم خوبه دیگه. حالا نمی خوام برم قورتش بدم که به خودش میگم مثل کوژپشت نتردامی خوبه؟؟؟

شروین : تو برو تو ماشین بشین من برم یه ژاکت بگیرم بیام. با ریموت در ماشین و باز کرد و من خوشحال از اینکه جلوی این پسره مجبور نیستم میمون وار سوار ماشین شم تندی رفتم و زوری خودم و چپوندم تو ماشین.

شروین یه سئیوشرت سفید از سر شلواری که پاش بود تنش کرد و اومد سوار شد و راه افتاد. با اینکه زمستون بود اما هوا خوب بود از صبح افتاب بود و سرما زیاد اذیت نمی کرد. منم که عشق سرما اصلا" نمی فهمیدم سرما چیه. اما خداییش ماشین شروین خیلی گرم و راحت بود. دو تا خیابون بعد ویلا یه سوپرمارکت بزرگ که بیشتر شبیه فروشگاه بود پیدا کردیم و تا ماشین ایستاد من تندی خودم و پرت کردم پایین اصلا وانستادم شروین از ماشین پیاده بشه. خوب گشنم بود هیچی نمیفهمیدم.

رفتم تو فروشگاه و یه چرخ خرید برداشتم و از همون دم در شروع کردم به برداشتن جنسا. نه که گشنم بود دلم همه چی می خواست. از بچگی عاشق چرخ خرید بودم. با ذوق چرخ و هل می دادم.

یه باکس آب معدنی، نوشابه، دلستر شیشه ای با طعم های مختلف. پنیر کره خامه کیک شیر بیسکویت ......

خلاصه از همه چی برداشتم. شروین از زور تعجب هیچی نمی تونست بگه. چشمم خورد به بسته های ناگت و ماهی و کنسروای آماده کلی ازشون برداشتم رفتم یه کیسه برنجم ور دارم که زورم نرسید. برگشتم به شروین نگاه کردم. خونسرد داشت نگام میکرد. با ابرو بهش اشاره کردم که اونم با ابرو بهم اشاره کرد که چیه با چشم و ابرو به کیسه برنج اشاره کردم که یه نگاه بهم کرد و شونه اشو انداخت بالا که یعنی به من چه.

اخم کردم و رفتم جلو و آستین لباسشو کشیدم و سعی کردم هولش بدم سمت کیسه ها. اما دریغ از یه سانت جابجا شدنش. اخم غلیظ شد.

گفتم: می خوای من از گشنگی بمیرم؟؟؟ من برنج می خوام.

با پوزخند بهم نگاه کرد و با دست یه اشاره ای به خریدام کرد و گفت: واقعا" با وجود این همه خرید فکر می کنی بمیری؟؟؟

نه این پسره ی غد، این جوری راضی نمیشد. بزنمش شاید یه تکونی به خودش داد فقط هیکل گنده کرده آکبند گذاشتتش واسه روز مبادا حالا این روز کی میاد خدا داند.

با حرص پام و کوبیدم رو زمین و گفتم یعنی تو غذا نمی خوری؟؟؟ همه ی اینا رو قراره من بخورم؟؟؟؟

یه نگا خونسرد به قیافه ی حرصی من انداخت و وقتی مطمئن شد کارد بزنه خونم در نمیاد رفت سمت کیسه وبا یه دست ورش داشت گذاشتش تو چرخ. انگار داشت پر فوت می کرد انقدر راحت تکونش داد.

با حرص چشمامو بستم که چشمم به قیافه ی خونسرد و پوزخندش نیوفته. چرخ و هول دادم و قبل از اینکه برم واسه حساب کردن کلی تنقلاتم گرفتم. مسواک و شامپو و بقیه وسایل بهداشتی مورد نیازمم گرفتم.

شروین رفت که حساب کنه. منم تکیه امو دادم به چرخ و نگاهش می کردم. دختره ی فروشنده تا چشمش به شروین افتاد گل از گلش شکفت و با یه عشوه سلام کرد. منم که حوصله ی لاس زدن این دختره رو نداشتم تند تند وسایل و چیدم جلوی دختره تا حساب کنه.

دختره یه نگاه به انبوه خوراکیا کرد و با عشوه رو به شروین گفت: وای چقدر خوراکی مهمونی دارین.

حوصله لوس بازیهای این و نداشتم گشنم بود. به جای شروین گفتم: نخیر همه ش برای خودمونه.

دختره یه نگاه تحقیر آمیز به سرتا پای من انداخت و یه پوزخندی بهم زد. دوباره رو به شروین گفت: بهتون نمی خوره که شکمو باشید. تنهایی از پس این همه غذا بر میاید؟؟؟؟

من: تنها نیست منم هستم. نترسید اضافه نمی مونه.

دوباره یه نگاه بد به من کرد که لجم گرفت.

دختره ی ... خجالت نمیکشه. من به این گندگی و کنار این هرکول میبینه باز داره چراغ می ده به پسره. این شروینم انگاری لال مونی گرفته بود یخچالی به من و دختره نگاه می کرد. یه آن احساس کردم که سایه ی یه لبخند و تو صورتش دیدم اما تا دوباره نگاه کردم ببینم واقعی بوده یا خیال من اثری ازش ندیدم. حتما" توهم زدم.

دختره خریدارو یکی یکی تو نایلون پیچید و ردیف کرد جلوی ما و دوباره با عشوه و صدای کشیده به شروین گفت: این همه نایلون و می تونید ببرید؟ می خواید بیام کمکتون؟؟؟

من: نه مرسی من کمک می کنم. خودمون می بریم راضی به زحمت شما نیستیم شما به کارتون برسید.

وای وای دختره همچین نگاهم کرد که گفتم الان پا میشه لهم میکنه . از چشماش خون میبارید. چیه؟ ارث ننه بزرگتو طلب داری؟؟؟

شروین بیشتر نایلونا رو برداشت و چند تای باقی مونده رو هم من برداشتم اومدم بیام بیرون از در که شنیدم دختره به اون یکی فروشندهه گفت: ملت چه اعتماد به نفسیم دارن. دختره ی غربتی دهاتی و ببین معلوم نیست چه جوری خودش و انداخته به پسره و چی کار براش میکنه که پسره حاضر شده بهش نگاه کنه. حیف حروم شد این پسر.

چشمام در اومد به من میگفت غربتی دهاتی؟؟؟ من خودم و انداختم به شروین یا این دختره می خواست خودش و آویزون شروین کنه؟؟؟ این ایکبیری اصلا" خودش و تو آینه دیده؟؟؟ خدایی اگه آرایش غلیظش و پاک می کرد عمرا" می تونستی تو صورتش نگاه کنی.

شیطونه میگفت برم بزنم لهش کنم. اما الان وقتش نیست هم گشنم بود هم وسایل تو دستم سنگین بود می خواستم زودتر از شرشون خلاص بشم. دوییدم سمت ماشین و سوار شدم.







-------------------------

رسیدیم ویلا با سرعت نور از ماشین پیاده شدم و دوتا از نایلونایی که تو ماشین انتخاب کرده بودم و دستم گرفتم و دوییدم سمت آشپزخونه. بقیه وسایلم گزاشتم واسه شروین یکم حمالی کنه.

یکم گشتم و کتری و پیدا کردم و پر آب گذاشتمش رو گاز. مهمتر از همه چی چاییه من کلا" معتاد نوشیدنی گرمم همه جوره.

رفتم از تو نایلونا کیک و پنیر و خامه و عسل و شیر و مربا رو در آوردم و چیدم رو میز. یه بسته نونم در آوردم. نشستم پشت میز که دیدم شروین با بسته ها داره میاد تو آشپزخونه. نه حرفی زد نه صورتش از حالت سردی در اومد فقط یه چیزی تو صورتش بود که بهم این حس و می داد که دوست داره الان فحش کشم کنه. اما ظاهرا" قابل نمی دونست.

بهتر. منم اصلا" به روی خودم نیاوردم با خیال راحت شروع کردم به خوردن صبحونه. شروینم بی صدا اومد نشست جلوم و مشغول شد. حسابی که سیر شدم پاشدم یه چایی دم کردم. چایی که دم کشید یه لیوان واسه خودم ریختم. یه نگاه به شروین کردم. هنوز داشت غذا می خورد.

انگاری اینم کم گشنه نبودا رو نمی کرد. محبتم گل کرد. یه لیوان چایی برا اونم ریختم و گذاشتم جلوش. متعجب یه نگاه به چایی و یه نگاه به من کرد.

چته این جوری نگام میکنی؟؟؟ خوبی به من نیومده؟؟؟؟

رومو بر گردوندمو از آشپزخونه اومدم بیرون. پسره لاله یه تشکرم بلد نیست.

رفتم رو مبل نشستم و همون جور که آروم آروم چاییم و فوت می کردم و می خوردم به آتیش شومینه چشم دوختم.

من اینجا چی کار میکردم؟ چرا همون صبح که تو ماشین بیدارشدم و فهمیدم اومیدیم شمال داد و هوار نکردم و مجبورش نکردم که من و برگردونه؟ چرا خودم نرفته ام.

خفه آنید داری جو میدی خودتم می دونی چرا اولا چه جوری می خواستی خودت بری؟ با کدوم پول؟ این لندهور اصلا به تو گفت می خواد بیاد اینجا که تو پول بیاری؟ بعدم نگو چرا نرفته ام چون نمی خواستی که بری. تعجب کردی اما ته دلت خوشحال بود که اومدی.

آره واقعا" صبح یه لحظه فکر کردم خدا صدامو شنیده. دیشب بعد اینکه با مامان حرف زدم اونقدر دلم گرفته بود که فقط دریا رو می خواستم. صبح که دیدم اینجام کنار دریا هنگ کردم اونقدر تعجب و عصبانیتم به خاطر بیخبریم بود.

بعدشم مگه نه اینکه طراوت جون شروین و به تو سپرد. مگه نه اینکه گفت برو و حواست بهش باشه؟ مگه واسه همین حرفش نبود که تو دیشب پیاده نشدی از ماشین؟

درسته هم نمی خواستم شب اونجا تو اون خیابون تنها باشم هم نمی خواستم خواسته طراوت جون و رد کنم. این همه به من خوبی کرده. با همهی خنگ بازیام و بی هواسیام و مشکلات و کلاسام کنار اومده فقط همین یه چیز و ازم خواسته. مطمئنن اون نوه اشو بهتر از من میشناسه و بهش اطمینان داره که یه دختر مجرد و تنها فرستاده باهاش.

آنیییییییییییید دوباره خودت و تحویل گرفتی؟ بابا این پسره یه بارم درست و حسابی تو صورت تو نگاه نکرد بعد ناقافلی یه شبه که متحول نمیشه چشم بینا پیدا کنه و به زیبایی های درونی و بیرونی تو پی ببره و فکرای پلید و خبث و ناپاک و....

اوی چته ؟ تا همینجا بسته. پسره این مدلی نیست. کوه قطبی مگه حسم داره. حالا داشته باشه نمیاد به قول خودش با کلفتشون باشه که. بعدم این پسره تو خارج بزرگ شده. انقدر دیده که چشم و دلش سیره. این وحشی بازیا فقط تو ایرانه که انجام میشه بس که ملت ندیدن. تازه اشم فکر نمی کنم پسره اصلا" تو رو به چشم یه دختر ببینه.

غلط کرده گودزیلا چی حالیش میشه که این و بفهمه دلشم بخواد من بهش نگاه کنم. اما این غیر هیکل و قیافه هیچی نداره که. این چیزا که بدرد نمی خوره یارو یوزارسیو اخلاقش مثل یزید باشه می خوام چی کار.

قیافه با هر بادی ممکنه عوض شه. تصادف مریضی هر پیشامدی. آدم پیر میشه. اگه اخلاق خوب نباشه یک قرون نمی ارزه.

بیچاره دختری که بخواد با این فیل سر کنه.

اه بمیری آنید چه فکرایی میکنی تو هم.

تو فکر، محو شعله ها و صدای ترق توروق چوبا بودم که نفهمیدم کی شروین اومد کنارم رومبل نشست. تو عالم خودم بودم. سرمو که برگردوندم دیدم که کنارم نشسته.

سکته کردم از ترس. نمیکنه یه اهمنی اوهومنی چیزی بگه . دستشوییم میری میگن یه سرفه بکن اونوقت این پسره عین عجل معلق میاد پیش آدم نمیگه یه و قت سکته می کنم من.

دست به سینه نشسته بود و چشماشم بسته بود. یه گوشی هم تو گوشاش بود. یه نگاه به سیمش کردم دیدم وصل به یه ام پی فور که گذاشتتش رو مبل کنارش.

وای که چقدر دلم آهنگ می خواست. یعنی ممکنه صدای این آهنگه بلند باشه منم بتونم گوش بدم؟؟؟

سرمو بردم نزدیک گوشش به امید اینکه صدای موزیک و بشنوم. اما صدا نمیومد. یکم دیگه رفتم جلو تقریبا" چسبیده بودم بهش و گوشام وتیز کرده بودم. چشمم به جلو بود و تمرکز کرده بودم.

-: چیزی می خوای؟؟؟

پریدم هوا یه دور خوردم تو سقف و برگشتم. قلبم از دهنم پریده بود بیرون به احتمال زیاد پرت شد تو شومینه چون دیگه تپشش و حس نمیکردم.

دستم رو قلبم بود و سکته ای برگشتم نگاهش کردم. بازم سایه یه لبخندو رو صورتش حس کردم اما صورتش جدی بود.

هول شدم ودلخور. پسره نوبرش و آورده حالا یه ام پی فور داری نمی خوام بدزدمش که. دلخور و با حرص گفتم. نه کاری ندارم.

باز لبش کج شد و یه پوزخند زد. حرصم گرفت. از جام پاشدم و رفتم بالا. رفتم تو اتاق سمت راستیه. رو تخت ولو شدم. با خودم غرغر می کردم.

پسره ی نره خر، من و بی خبر ورداشته آورده اینجا بدون امکانات. بدون وسیله. آدم میترسه اصلا" سمت این تلویزیون بره . نکنه یه وقت بپره پاچه امو بگیره. ندید بدید عقده ای. اصلا" میرم تو حیاط می دورم واسه خودم.

از جام بلند شدم. برای اینکه از اتاق برم بیرون باید از جلوی آینه رد می شدم اومدم بیام از در بیرون که یه هاله ای از آینه دیدم. چند قدمی که رفته بودم جلو رو عقب گرد کردم. رومو برگردوندم سمت آیینه. چشمام گرد شد. محکم زدم تو صورتمو پریدم جلو آینه و دستمو تکیه دادم به میز و رفتم تو آینه.

-------------------

. زوم کردم تو صورتم . برگشتم عقب یه نگاه به لباسم کردم و با دست ژاکتمو گرفتم و با حرص کشیدمش و بعد ولش کردم.

وای خدا این چه قیافه ای بود؟؟؟ دیشب بس که هول بودم اصلا" حواسم نبود چی تنمه همین جور زدم بیرون. این پسره ی الاغم که یه راست اومد اینجا. ببین چی تنمه.

یه شلوار و تاپ مشکی با یه بافت طوسی که تا زیر باسنم بود و دکمه هاشم باز یه شال مشکی بافتم باز رو سرم بود. یه سرپایی خونگی مشکی هم پام بود که جلوش باز بود و انگشتای لاک زده ی سفید مشکیم از جلوش پیدا بود. صورتم از خستگی پف کرده بود و بی روح و رنگ پریده بود. موهامو که دیگه نگو. دیشب که فرش کرده بودم و کلی پف کرده بود. موقع خوابم گیره ی موهام و باز کرده بودم که وقتی از خواب پا شدم یادم رفت ببندمش و موهای فرم پفش بیشتر شده بود و به زور زیر شالم که تا وسط سرم عقب رفته بود جمع شده بود.

وای خدا پس بگو چرا دختر عشوه ایه تو سوپر مارکت اونجوری نگام می کرد. واییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی ی............... بگو شروین چه جوری از صبح این قیافه رو جلوش دیده و هیچی نگفته؟؟؟ چه جوری حاظر شد کنار من با این ریخت و قیافه راه بره. چقدر آقایی کرده بود.

باید از شر این قیافه خلاص میشدم. دلم دوش می خواست. اما ... اما من که لباس نداشتم. عصبی گفتم: شروین من و آورده خودشم باید یه فکری به حال لباسام بکنه.

با اخم و طلبکار رفتم سمت اتاقش. نبود.

رفتم پایین. نبود. نه تو آشپزخونه نه رو مبل. ام پی فورش همون جا رو مبل افتاده بود اما اثری از خودش نبود. یه نگاه تو حیاط کردم.

واییییییییییییی این پسره کجا غیب شد یهو؟؟؟؟

احساس می کردم یه چیزی مثل خوره تو جونم افتاده. دیگه طاقت نداشتم باید همین الان دوش می گرفتم. رفتم بالا. دوباره یه سر تو اتاقش کردم. رفتم سمت دستشویی در زدم اما نبود که جواب بده. اومدم از تو اتاق بیام بیرون چشمم افتاد به تختش که چمدونش با در باز روش بود. یه نگاه کردم. یکم کشیده شدم سمتش. یه دستی به لباساش کشیدم.

من حمام می خوام.

همین الان.

لباس ندارم.

نمیشه لخت بمونم.

تقصیر شروینه.

من حق دارم.

انگار داشتم خودمو توجیح می کردم. تصمیمم و گرفتم و تو لباساش گشتم. یه تاپ سفید و یه شلوار مشکی با خطای سفید پیدا کردم. تاپه که خیلی گشاد بود شلوارشم هم بلند بود هم مطمئن بودم از پام میوفته. یه نگاه به کمرش انداختم دیدم دوتا بند داره که سایز کمرش و تنظیم میکنه. نیشم باز شد.

لباسارو برداشتم و رفتم اتاقم.





****



دوش گرفتنم ده دقیقه بیشتر طول نکشید خوشحال و شاد اومدم بیرون. سبک شده بودم. چه حس آرامش بخشی بود تمیزی. لباسارو تنم کردم. توش گم بودم. تاپ آستین کوتاه برام آستین بلند بود. شلوارشم از گشادیش که بگذریم اونقدر بلند بود که می ترسیدم زیر پام گیر کنه و زمین بخورم. خم شدم و پاچه اشو چند دور تا کردم. بهتر شده بود. موهامم همون جور خیس ول کرده بودم تا خودش فر بشه.

از پله ها اومدم پایین. هر چی نگاه کردم شروین و ندیدم. رفتم رو مبل جای خودم نشستم. چه صاحبم شده بودم. حالا یه بار بیشتر رو این مبله ننشستما شد جای خودم. نگام افتاد به ام پی فور.

اه این که هنوز اینجا بود. یعنی شروین نیومده هنوز؟؟؟

این تو الان آهنگه؟؟؟

صبح شروین چی داشت گوش می کرد؟؟؟

داشتم از فضولی میموردم. وسوسه شده بودم.

اگه یه کوچولو گوش کنم وبزارم سر جاش شروین نمیفهمه. کاری نمیکنم که، نمیخورمش فقط می خوام ببینم توش چه آهنگایی داره.

همون جور که فکر می کردم دستم خود به خود و کم کم رفت طرف ام پی فور. دیگه رسیده بودم بهش.

زیر لب گفتم.: زود میزارم سر جاش.

ام پی و ورداشتم و گوشیش و گذاشتم تو گوشم و روشنش کردم. صدای بلند موسیقی تو گوشم می پیچید.

وای چه فازی میداد.

یه آهنگ شد دوتا دوتا شد سه تا. حسابی رفته بودم تو آهنگ چشمام و بسته بودم و با آهنگ سرمو تکون می دادم.

-----------------------------------







هوس چایی کردم. همون جور که با آهنگ سرمو تکون میدادم رفتم تو آشپزخونه.

کتری و آب کردم و گذاشتم رو گازو روشنش کردم. همونجا وایسادم تا جوش بیاد. آهنگ تو گوشم می پیچید. چشمام و بسته بودم و هماهنگ با آهنگ اول سرمو بعد دستمو بعد هم کمرو باسنمو تکون می دادم. آهنگش ریتم تندی داشت. منم حسابی هیجانی شده بودم. خیلی از آهنگش خوشم اومده بود. تند تند خودمو تکون می دادم. البته بیشتر حرکاتم با کمر و باسن بود. یه پام و گذاشتم پشت اون یکی پام و یه دور چرخیدم و با یه حرکت سریع زانوهام و کمرمو سرمو خم کردم همه ی موهام ریخت پایین. سرم به سمت پایین بود. دستم و گذاشتم رو زمین با یه قر با باسن اومدم بالا و هماهنگ با این حرکت کمرم و سرمم صاف کردم. سرمو به سمت عقب پرت کردم که موهام از رو صورتم پرت شد پشت سرم و همزمان باهاش چشمامم باز شد. خودم حال کردم با این رقصیدنم و حرکاتم. نیشم باز شد. سرمو آوردم پایین که با دیدن شروین تو جام خشک شدم.

دست به سینه تکیه داده بود به اپن وداشت نگام می کرد.

هول شدم. این از کی داشت به من نگاه می کرد؟؟؟ یعنی همه ی دیونه بازیهای من و دیده؟؟؟

یاد ام پی فورش افتادم. اومدم سریع گوشیش و از تو گوشم بردارم که به خاطر اضطراب زیاد دستگاه از دستم افتاد و با یه صدای بد خورد رو زمین.

مطمئن بودم که نفسم هیچ وقت بالا نمیاد. این پسره حتما" من و میکشه. با اخمی که ناشی از اضطراب بود زل زدم به ام پی فوری که رو زمین افتاده بود. سرمو بلند کردم. شروین تمام حرکاتم و زیر ذره بین گذاشته بود.

نگاش کردم ببینم میرغضب شده یا نه. بالاخره باید می فهمیدم می خواد زنده ام بزاره یا نه؟؟؟

نگاش می کردم اما هیچی جز صورت سرد و قطبیش نمی دیدم. حتی دیگه پوزخندم نمی زد. شنیده بودم که بچه ها می گفتن از تو چشمای آدما می تونی بفهمی به چی فکر می کنن و احساسشون چیه.

من الان واقعا" به این نیاز داشتم بدونم که چقدر عمر میکنم. زوم شدم تو چشمای شروین. چشمام و ریز کردم که بهتر ببینم.

از اونجایی که من معمولا تو شرایط حساس نرمال رفتار نمی کنم به جای اینکه ببینم حالت شروین چیه حواسم رفته بود به فورم چشم و ابروش.

با اینکه صورتش یخ و قطبی بود اما چشماش آرامش می داد.

اهههههههه این چشاش چه خوش حالته. چشماش چه درشته. چشاش سگ داره ها.

اصلا نمی دونستم معنی این جمله چیه فقط شنیده بودم می گن چشمای یارو سگ داره. منم خوشم اومده بود. نمی دونم چرا به شروین نسبتش دادم.

همون جور داشتم حول و حوش مدل چشم شروین سیر می کردم که دیدم تکون خورد و نزدیک شد. ترسیدم بخواد لهم کنه. سریع دستم و حائل صورتم کردم که نزنه تو صورتم. یه قدمیم وایساد اما هیچ کار نکرد.

بابا می خوای بزنی بزن. من الان آمادگیش و دارم الان بزن راحتم کن بعدن بی هوا نیا سراغم.

دیدم نه انگار با چشمای بسته نمی تونم کتک بخورم. آروم اول یه چشمم و بعد اون یکی و باز کردم.

شروین یه قدمیم وایساده بود و فقط نگاه می کرد. دستم آروم اومد پایین. شرون یه نگاه به دستم کرد و خودش و خم کرد طرفم.

ای بمیری پسر اون موقع که آماده شدم چرا نزدی حالا تصمیم گرفتی؟؟؟

تندی دستمو دوباره آوردم جلو صورتم اما چشمام و نبستم. شروین خم شد طرفم و تو چشمام نگاه کرد.

لباش تکون خورد. یعنی می خواد بهم فحش بده؟؟؟؟

شروین: به منم چایی بده.

مات مونده بودم. چی میخواد؟؟؟ می خواد چایی بپاشه تو صورتم؟؟؟

حس کردم دستش اومده سمت من. سعی کردم خودم و جم کنم اما حتی نتونستم یه میلیمتر تکون بخورم.

یه صدایی اومد و بعد شروین گفت: می خوای همین جا وایسی؟؟؟

تازه به خودم اومدم دیدم شروین دستش و دراز کرد و از پشت من صندلی و کشیده بیرون و الانم می خواست بره بشینه پشت میز. منتهی من جلوش بودم نمی تونست.

خودمو کشیدم کنار که شروینم رفت سر جاش نشست. یاد ام پی فور افتادم. تندی رفتم سمتش و از رو زمین برش داشتم گذاشتمش روی اپن.

رفتم سمت کتری و چایی دم کردم. همون جا وایسادم . چایی که دم کشید دوتا لیوان چایی ریختم و رفتم یکی گذاشتم جلوی شروین.

یکم معذب بودم. این پسره که هیچی نگفت. اما نکنه دستگاهش نابود شده باشه.

یه کوچولو شرمنده بودم. رفتم سمت خریدا و از توش یه بسته ی شکلات برداشتم و باز کردم گذاشتم جلوی شروین.

یه نگاه به شکلاتا کرد و یکی از توش برداشت. سرش و بلند کرد و نگاه قطبیش و بهم دوخت. یه نگاه کلی به هیکلم کرد. بی تفاوت مشغول باز کردن شکلاتش شد.

شروین: تو همه ی دنیا و تو همه ی فرهنگها یه چیزی به اسم اجازه وجود داره.

همچین میگه انگاری با یه آدم از پشت کوه اومده طرفه. رضاشاهم از پشت کوه اومد اما شد شاه ایران. می خواستم زبونمو براش در بیارم اما با بلایی که سر دستگاهش آوردم زبونم کوتاه شد و سر جاش موند.

من: می خواستم اجازه بگیرم اما هر جا رو گشتم نبودی. حوصله ام سر رفته بود. فقط می خواستم یکم آهنگ گوش کنم.

بازم نگاه قطبیش بود که بهم دوخته شد.

شروین: و لباسا؟؟؟؟؟

من: چی ؟؟؟؟

تازه یادم افتاد که خوشحال لباسای شروین تنمه و من ریلکس قرم میدم باهاش و سیخ جلوش ایستادم. نمی دونستم چی بگم. اولین چیزی که تو فکرم اومد و گفتم. خیلی آروم و مظلوم.

من: لباس نداشتم خوب ....

یکم به قیافه ی مظلوم من نگاه کرد و هیچی نگفت.

آخ جون خر شد.

به زور جلوی شروین چاییم و خوردم بیشتر کوفت کردم.

شروین که از جاش بلند شد و خواست بره بیرون. دو قدم رفت که برگشت و بی تفاوت نگام کرد. نفسم بند اومد از نگاهش.

شروین: بهت میان.

پشتش و کرد بهم و رفت.

جان؟؟؟؟ چی بهم میاد ؟؟؟ منظورش لباسا که نبود؟؟؟ الان این هرکول بهم تیکه انداخت؟؟؟ حیف که فعلنه اونقدر گند بالا آوردم که زبونم کوتاهه وگرنه نشونش می دادم.

یه نفس راحت کشیدم. با حرص چند بار با دستم زدم تو سرم و با هر ضربه یه کلمه می گفتم.

من: دختره ی ... احمق ... بی شعور... نفهم ... خنگ ... منگل... آخه کی می خوای آدم بشی. هزار بار گفتم حواستو جم کن. این دفعه ی چندمه جلوی این پسره ضایع شدی؟؟؟ به خدا اگه تو زندگیت جلوی یه آدم این قدر سوتی داده باشی... احمق ....











..............................................







یه نگاه به ساعت رو دیوار انداختم ساعت پنج بود. خسته شده بودم حوصله ام حسابی سر رفته بود.

از وقتی اون افتضاح و جلوی شروین به بار آوردم اومدم چپیدم تو این اتاق سبزه کنار لباسام و همش به در و دیوار نگاه میکنم. شروینم گرفته خوابیده. هر کار کردم خوابم ببره، نبرد.

هم تو ماشین خوابیده بودم هم صبح کنار ماشین. حمام که رفتم. صبحونه و چاییمم که خوردم دیگه کاری نمونده بود انجام بدم. با این ریخت و قیافه هم جایی نمیتونستم برم.

حرصم گرفت. یعنی که چی من کلافه باشم این پسره بگیره بخوابه؟؟؟

اومدم پایین رفتم بالا سر شروین. نمی دونم چرا تو اتاقش نمی خوابید و میومد رو مبل می خوابید.

حالا که خوابه می تونستم خوب دیدش بزنم.

قدش حسابی بلند بود به زور تا سینه اش می رسیدم. چهار شونه با هیکلی که معلوم بود کار کرده براش. عضله داشت اما فرم بدنش گنده و یه قور نبود. دیشب که کت و شلوار پوشیده بود خوب چیزی شده بود.

آدم خوشش میاد بره دست بکشه به بازوش. حس قدرت میده به آدم.

با دست محکم زدم پس کله ام و خودمو دعوا کردم.

باز هیز شدی آنید؟؟؟ الان وقت این کاراست؟؟؟ اصلا جاش هست؟؟؟

خوب که چی قد و هیکلش که خوبه نمیتونم بگم کوتوله ی کچل زشته که. اما هر چی هم باشه برای من همون گودزیلاست و هیچ فرقی نمیکنه.

خداییش از قد و قوارش خوشم میومد اما فقط در همین حد. اصولا" من از تمام آقایون خوش هیکل خوشم میومد دلیل نمیشد که.

تو عالم خودم بودم که یهو دیدم شروین چشماش بازه. یه دور رفتم خوردم به سقف و برگشتم. قلبم تلوپ تلوپ می کرد.

اخم کردم و با حرص گفتم: تو نمی دونی نباید یه آدم و اینجوری بترسونی؟؟؟ سکته کنم بیوفتم رو دستت راضی میشی؟؟؟

همون جور که تو جاش نیم خیز میشد که بشینه گفت: خوبه یکی اینارو به خودتم بگه. چرا تو همیشه وقتی من خوابم میای دید میزنی؟؟؟ فکر می کردم دخترای اینجا با حجب و حیان.

به جون خودم داشت تیکه می نداخت این دیگه حتما" تیکه بود. داشت به اون روزی که ازش عکس گرفتم اشاره میکرد.

من که عکس و برای خودم نگرفتم واسه چهارتا دختر، پسر ندیده ی تو کف بردم پس به من ربطی نداشت و لازم نبود به خودم ناراحتی وارد کنم.

یه اخم کوچیک کردم و گفتم: نه که تحفه ای، تام کروزی، بایدم دیدت بزنم.

ابروهاش رفت بالا. خوبش شد خورد تو ذوقش.

زیر لب غر می زدم.

تام کروز که سهله سیف علی خانم نیستی. پسره ی قطب جنوب.

شروین: چی داری زیر لب میگی؟ بلندتر بگو جوابتو بدم.

من: داشتم با خودم حرف میزدم زنونه بود. چیه حرف زدن با خودم که مشکلی نداره؟ نمی خوای بگی چشمم خودمو گرفته دارم با خودم لاس میزنم؟؟؟

نیشخندی زد و بلند شد.

شروین: کلا" با خودت درگیری.

داشت میرفت که سریع گفتم: کجا؟؟؟

برگشت و یه ابروش و داد بالا و گفت می خوای بیای؟؟؟

گفتم الان می خواد دودر کنه بره بیرون من بدبخت و تنها بزاره.

تندی گفتم: شاید....

نیشخندش عریض شد. یه نگاه بهم کرد که معنیش و نمی فهمیدم کلا" بلد نبودم از نگاه کسی چیزی بفهمم.

شروین: پس چرا معطلی بیا دیگه.

یه جورایی مشکوک بود. چشمام و ریز کردم و زل زدم بهش.

شروین: پس چرا ایستادی؟؟؟ نظرت عوض شد؟؟؟

سرمو تکون دادم که یعنی نه.

با همون قیافه گفت: پس بیا جای بدی نیست جا واسه دوتامون هست.

از جام تکون نخوردم. شروینم هیچی نگفت روشو برگردوند که بره که دوباره گفتم: کجا.

کلافه برگشت و گفت: جدی می خوای بیای؟؟؟

سرمو تکون دادم یعنی آره.

آدم که نمیشدم. انگار نه انگار که دیشبم به خاطر گاو بازی که در آوردم و دنبالش آویزون شدم صبح دیدم اینجام.

یه اخمی کرد و گفت: دارم میرم دستشویی میای؟؟؟؟

پسره ی عنتر، بی ادب، بی شخصیت، بی شعور، .... یه صفحه فحش که همه با بی شروع میشه نثار روانت بشه الهی. من و مسخره کرده. بیام بزنم لهت کنم حالیت میشه.

عصبانی به دور و برم نگاه کردم و یه گلدون روی میز دیدم سریع برداشتمش و خواستم پرت کنم طرفش که یکم خالی شم که یهو برگشت و با همون سردی به من و گلدون نگاه کرد و خشک گفت: به وسایل اینجا دست زدی نزدیا. حق نداری چیزیو خراب کنی وگرنه کل حقوق ماهتو باید بدی جای جریمه.

خون خونم و می خورد ولی از اونجایی که قبلا" واسه حقوق این ماهم نقشه کشیده بودم به زور خودمو کنترل کردم و عصبانی نگاش کردم و گلدون و آوردم پایین.

من: چرا من و آوردی اینجا؟؟؟ از گشنگی که داشتی هلاکم میکردی. حوصله امم سررفته. اینم از وضع لباسامه.

شروینم یه اخم عمیق کرد و چهار قدم ورداشت که صاف رسید جلوم. یکم ترسیدم خیلی سریع تغییر حالت و مکان داد. اما کم نیاوردم. مجبور بودم سرمو بالا بگیرم تا بهش نگاه کنم.

شروین عصبانی اما با یه صدای سرد و خشک گفت: خوب ببین چی میگم دیگه تکرار نمیکنم. تو خودت آویزون شدی اومدی من ازت نخواستم پس مسئولیتی در قبالت ندارم. همبازیتم نیستم که سرگرمت کنم. همین که لباسامو پوشیدی و هیچی بهت نگفتم به اندازه ی کافی بهت لطف کردم. تو دوست دخترم نیستی که بتونی راحت بری سر وسایلمو لباسامو بپوشی. شیر فهم شد؟؟؟ پس اینقدر پا پیچ من نشو.

دلم می خواست بزنمش. دلم می خواست همین لحظه لباساشو در بیارم و بندازم تو صورتش اما حیف که کشف حجاب میشد و منافی دین بود.

به فحش دادن زیر لبی اکتفا کردم و هیچی نگفتم. شروینم یه چشم غره ی حسابی بهم رفت و راهشو کشید رفت.

اگه تو خونه ی خودمون بودم یا اگه حتی خونه ی طراوت جونم بودم اونقدر جیغ جیغ میکردم سرش که بفهمه با من نباید این جوری صحبت کنه. اما حیف که اینجا گیر بودم و وابسته به این لندهور. یه پول سیام نداشتم که بخوام برم بیرون. ساکت رو مبل نشستم و سعی کردم با خودم مشاعره ی اسمی بکنم که حوصله ام سر نره.

-----------------------------------------------------



RE: رمان باورم کن(پر از کل کل.عاشقونه.طنز.خلاصه تووووووپه) - ^BaR○○n^ - 28-02-2013

ایییییییییییینم از این
نظر و سپاس فراموش نشه!!!!!

Smile:cool:
ده دقیقه ی بعد شروین حاضر و آماده اومد پایین. تحویلش نگرفتم. رومو برگردوندم و به آتیش نگاه کردم. اومد جلوم سیخ وایساد.

مرتیکه جا قحطه اومده اینجا وایساده؟؟؟

دوباره رومو برگردوندم و این بار به پنجره نگاه کردم. اما حواسم بود که شروین هنوز جلوم ایستاده و تکون نخورده.

صداش تو گوشم پیچید.

شروین: من دارم میرم بیرون.

ایول بالاخره یه تکونی به خودش داد. با اینکه ذوق مرگولیده بودم اما به روی خودم نیاوردم. شروینم هنوز جلوم ایستاده بود.

بزار بهم بگه بیا بریم. بزار یکم اصرار کنه دلم خنک بشه.

یه، یه دقیقه همون جور بودیم. شروین ایستاده و من زل زده به پنجره. یه دفه دیدم شروین روش و برگردوند و از جلوم رد شد رفت سمت ویلا.

اهههههههههههههه ببین پسره به روی خودش نیاورد یه تعارف خشک و خالیم نکرد بی تربیت. نکنه من و تنها بذاره بره.

از جام پریدم دوییدم بیرون. شروین نزدیک ماشینش بود. زود خودمو رسوندم به ماشین و سوار شدم. اونقدر تند اومده بودم که خودمم نفهمیدم چه جوری زودتر از شروین تو ماشین بودم. شروین در ماشین و باز کرده بود و با ابروی بالا رفته بهم نگاه می کرد. منم پرو پرو نگاش کردم و ریلکس گفتم: نمی خوای سوار بشی؟؟؟ زیر پات علف سبز میشه ها.

ابروهاش برگشت سرجاش و یه چشم غره بهم رفت و سوار شد اما راه نیافتاد.

برگشتم دیدم داره بهم نگاه می کنه.

ابرو بالا انداختم و گفتم: چیه؟ کرایه می خوای؟ خوب راه بیافت دیگه.

مثل من ابروش و انداخت بالا و گفت: این جوری می خوای بیای؟؟؟

نفهمیدم چی می گه . یه نگاه بهش کردم که دیدم ابرو بالا انداخت و بهم اشاره کرد. یه آن فهمیدم منظورشو. با دستم کوبوندم به صورتم و گفتم: وای خاک بر سرم.

تازه یادم افتاد که لباسای گشاد و بلند شروین تنمه. دستمو به دستگیره ی در گرفتم که پیاده شم.

(( نکنه من پیاده شم این پسره بره.))

همون جور که دستم به دستگیره ی در بود با سوظن برگشتم و به شروین نگاه کردم. داشت نگام می کرد.

من: من میرم لباسمو عوض کنم تو که جایی نمیری؟؟؟

یه ابروش بالا رفت.

گفتم: یعنی وای میسی باهم بریم دیگه؟؟؟

حاضرم قسم بخورم که یه لبخند محو دیدم رو صورتش. با دست اشاره کرد که پیاده شم.

پیاده شدم اما هنوز مطمئن نبودم. تا به در ویلا برسم ده بار برگشتم به شروین تو ماشین نگاه کردم و سه چهار بارم گفتم: الان میام جایی نریا.

تو دلمم می گفتم : اگه جایی بری با چوب می ایستم دم در که وقتی اومدی با چوب مغزتو بپاشم رو زمین.

تندی رفتم و لباسمو عوض کردم و همون لباس تو خونه ای های خودمو پوشیدم. اینام ضایع بود که تو خونه ای ولی بهتر از اون لباسای گشاد و بلند قرضی بود.

با سرعت نور خودمو رسوندم تو حیاط. تا چشمم به ماشین افتاد یه نفس راحت کشیدم.

آخی نرفته.

رفتم به زور سوار شدم. شروینم بدون هیچ حرفی راه افتاد.

منم مثل منگلا از این که داریم میریم بیرون ذوق زده بودم. انگار نه انگار که همین ده دقیقه پیش کلی از دست این پسره حرص خوردم.

کلا" آدم بیخیالی بودم. کینه ای نبودم. شاید زود ناراحت میشدم البته یه کوچولو یعنی ناراحت نمیشدم حرص بیخود می خوردم. اما اینم مثل گریه کردنم دو دقیقه بیشتر طول نمیکشید . بعدش یادم میرفت که اصلا" واسه چی انقده حرص خوردم.

از دست شروین خیلی حرص می خوردم اما زود یادم میرفت فقط یادم بود که نباید به این پسره روی خوش نشون بدم و نباید جلوش سوتی بدم. یادمم بود که یه وقتی حسابی حالش و بگیرم.

باید می ذاشتم حرصام جمع بشه به حد انفجار که رسیدم یه جورایی زیر زیرکی بدون اینکه خودش بفهمه حرصش بدم. این جوری باهام لجم نمیکرد بیشتر اذیتم کنه.



****

یه ربع بعد تو یه خیابون نگه داشت که پر بود از مغازه و بوتیک و صنایع دستی و خلاصه همه چیز.

ذوق زده از ماشین پیاده شدم. همیشه از نگاه کردن به مغازه ها لذت می بردم حتی اگه قرار نبود چیزی بخرم. بهم روحیه می داد.

با شوق سمت مغازه ها رفتم و پشت ویترین تک تکشون ایستادم. همچین صورتمو چسبونده بودم به ویترین و نگاه می کردم که فکر کنم شروین به سلامت عقلم شک که داشت الان مطمئن شد یه مشکل اساسی دارم.

من جلو میرفتم و شروینم آروم آروم دنبالم. رفتم تو یه پاساژ بزرگ و از همون دم در یکی یکی مغازه ها رو نگاه کردم. پشت ویترین یه مانتو فروشی ایستاده بودم و به یه پالتوی خیلی خوشگل مشکی نگاه می کردم. تو شیشه ی ویترین چشمم به خودم افتاد. تو اون پاساژ به اون گندگی و باکلاسی با اون لباسا واقعا" یه وصله ی ناجور بودم. شروین و دیدم که کنارم ایستاده و بی تفاوت به اطرافش نگاه می کنه. چشمم افتاد به چند تا دختر که یکم اون طرف تر ایستاده بودن و با هم پچ پچ می کردن و به من و شروین اشاره می کردن و زیر زیرکی می خندیدن. رسما" داشتن چشمای شروین و در میاوردن.

دوتا از این دخترا از کنارمون رد شدن. دیدم که به شروین نگاه کردن و بهش لبخند زدن و با یه نازی از کنارش رد شدن. شروینم فقط یه نیم نگاه بی تفاوت و خشک بهشون کرد و دوباره به اطراف چشم گردوند.

خوشم نمیومد از شروین پایین تر نشون بدم. هیچ وقت به حرف مردم اهمیت نمی دادم اما دوستم نداشتم که بهم با تحقیر نگاه کنن. اگه شروین کنارم نبود شاید این دخترای جلف اینجوری نگام نمی کردن اما لباسای تو خونه ی من با اینکه بد نبود اما در برابر لباسها و تیپ دخترکش شروین خیلی بد بود و چون شروین با اون دک و پز کنار من ایستاده بود لج این دخترا در میومد و بدتر نگاه می کردن.

تقصیر شروین بود که من این ریختی اومدم اینجا. اصلا" این پسره من و به زور آورد اینجا. خدایی به زور که نیاورد خودم سه پیچ شدم باهاش برم اما اینم نگفت کجا می خواد بره.

اخمام با دیدن این دخترا رفت تو هم، روموبرگردوندم سمت شروین. دستمو دراز کردم جلوش و گفتم: پول بده.

شروین که تا اون موقع داشت در و دیوارارو نگاه می کرد وقتی دید من برگشتم سمتش به من نگاهع کرد. دستمو که بردم جلو چشمش زوم شد رو دستم. وقتی گفتم پول بده به وضوح پیدا بود که تعجب کرده. ابروهاش و برد بالا و گفت: پول ....

سرمو تکون دادم که یعنی آره.

ابروهاش اومد پایین اما یکیش هنوز بالا بود. نگاهش و از دستم گرفت و به صورتم نگاه کرد. صدای متعجبش دوباره سرد شد.

شروین: برای چی می خوای؟؟؟

من: می خوام لباس بخرم.

شروین با صدایی که دوباره تعجب توش بود گفت: خوب به من چه؟؟؟

من: برای اینکه تو پول داری و من الان پول ندارم. من حتی یه کیفم ندارم حتی یه 100 تومنی که بدم به یه گدا. به لباسام نگاه کن ببین تو این زمستون و سرما چی تنمه؟؟؟ یه تیشرت با یه ژاکت. فکر میکنی خیلی گرمه؟؟؟ خداروشکر که امروز آفتاب بود و شمالم در کل دوتا فصل بیشتر نداره تا ابری میشه میشه زمستون تا آفتاب میشه میشه تابستون وگرنه من باید با این لباسا تو این سرما منجمد میشدم اون وقت جواب طراوت جون و چی می خواستی بدی؟؟؟

به کفشام نگاه کن، یه سرپایی ساده. همه ی انگشتام یخ کرده. بعدشم تو خودت روت میشه کنار من با این لباسا راه بیای؟؟؟ ببین همه چه جوری نگاهمون میکنن.

شروین یه نگاه به دورو برش کرد و خونسرد برگشت رو به من و از تو جیبش یه کارت اعتباری در آورد و گذاشت کف دستم که هنوز دراز بود اما کارت و ول نکرد.

سرمو بلند کردم و به چشماش نگاه کردم.

شروین: این کارت و بهت می دم اما نه به خاطر حرف و نگاه یه مشت آدم که حتی نمیشناسمشون و اصلا" برام مهم نیستن. حرف دیگرانم اهمیتی برام نداره. این و می دم بهت که اولا" ساکت بشی و دیگه حرف نزنی میترسم تا فردا یه ریز دلیل بیاری. دوم هم به خاطر اینکه می دونم هوا سرده. سوم به خاطر مامان طراوت که از پسش بر نمیام اگه اتفاقی برات بیوفته.

نیشم داشت شل میشد. پس خوشش نمیاد کسی مخش و تیلیت کنه. نه انگار همچینم ناجور نیست این پسره حداقل خوبی که داره اینه که به حرف مردم توجه نمیکنه. مثل خودمه.

زیر لبی یه تشکر کردم و کارت و کشیدم از دستش و رفتم تو مانتو فروشی شروینم برای اینکه بیکار نباشه دنبالم اومد.

نیم ساعت بعد با کلی بسته ی خرید از پاساژ اومدیم بیرون. چون پول شروین خان بود کلی به خودم خجالت دادم و هر چی دوست داشتم خریدم. یه پالتوی مشکی یه شال همرنگش. یه شلوار لی تیره حتی تونستم جلوی خودمو بگیرم و از وسوسه ی خرید یه بوت تا زانو بگذرم و به خرید یه بوت کوتاه مچی اکتفا کنم. آخه بوت بلند و کجا می تونستم بپوشم من که همه ی تفریحم رفتن به دانشگاه و برگشتن خونه ی خانم احتشام بود. دیگه جایی نمیرفتم که بخوام سانتی مانتال بشم. هر چیزی رو که خریدم با توجه به اینکه باید بعدا" دانشگاه بپوشمش خریدم. از غفلت شروینم استفاده کردم و رفتم تو یه مغازه ی لباس زیر فروشی و وقتی برگشتم دیدم شروین نیست. نزدیک بود سکته کنم. اگه بدون من برگشته باشه ویلا چی؟؟؟ من که آدرس و بلد نبودم.

رفتم دم پاساژ و دیدم که اونجا ایستاده و تکیه داده به دیوار. خوشحال و شاد رفتم سمتش. دستام پر بود از بسته های خرید و شروین هم حتی یه تعارف نکرده بود که کمکم کنه.

نزدیک شروین رسیده بودم که یه دفعه یه چیزی محکم خورد بهم و حس کردم که سمت راست بدنم کلا" کنده شدن از بدنم. اونقدر یه دفعه ای و محکم بود ضربش که تمام ساکای خرید از دستم ول شد و افتاد زمین. به زور خودمو کنترل کردم که نقش زمین نشم.



-----------------



با چشمای گرد به وسایلم رو زمین نگاه کردم. همه ش رو زمین ولو شده بود. اخمام رفت تو هم عصبانی سرمو بلند کردم ببینم این بلای آسمانی لباس برانداز چی بود بر من نازل شد. با چشم دنبال مقصر می گشتم. چشمم افتاد به یه پسر جوون که کنارم به سمت مخالف جهت حرکت من ایستاده و داره با پوزخند به من و وسایلم نگاه میکنه. وقتی که دید دارم نگاهش میکنم بهم نگاه کرد و طلبکار گفت: مگه کوری؟؟؟؟ جلوتو نگاه کن.

من و میگی احساس میکردم از عصبانیت از تو گوشهام دود میاد بیرون. صورتم داغ کرده بود، دستام مشت شده بود. یه قدم رفتم سمت پسره و گفتم: چه زری زدی؟؟؟؟؟؟

پسره که فکر نمی کرد بخوام جوابش و بدم چه برسه به اینکه بگم زر زدی. همچین اخم کرد و اومد سمتم و سینه اش و آورد جلو و گفت: به کی میگی زر زدی؟؟؟؟

خم به ابرو نیاوردم. عصبانی تر از این بودم که بخوام به قلدر بازیش و اون حرکت غولی شکلش فکر کنم.

عصبانی با کف دست کوبیدم تو سینه اش و گفتم با توی غول بیابونی.

پسره که شکه شده بود با ضربه ام یه قدم عقب رفت اما سریع به خودش اومد و یه دادی کشید و گفت: به من میگی غول بیابونی جوجه؟؟؟؟

تروخدا تربیت ملت و می بینی؟؟؟ تو خیابون به یه خانم میگه جوجه.

من: ببند دهنتو به من نگو جوجه. مرتیکه با اون هیکلت چشم نداری من و با این همه وسیله ببینی؟؟؟ یعنی تو این خیابون به این بزرگی جا نبود رد شی باید میکوبیدی به من؟؟؟؟

پسره یه لبخند زشت زد که چندشم شد. واقعا" اون موقع که این نکبت بهم تنه زد دو طرفم خالی از آدم بود. کاملا" پیدا بود از رو قصد کوبیده بهم.

پسره: حالا مگه چی شده ازت کم شد؟؟؟؟

من و میگی دیگه هوش و حواسم به هیچی نبود. اونقدر عصبانی بودم که فقط می خواستم سر این پسره خالی کنم. حواسم به این نبود که کلی آدم دورمون جمع شدن و دارن نگامون میکنن به این نبود که نره غوله 4 تای من و حریف بود به این نبود که زورم بهش نمیرسید.

رفتم جلوش و با مشت و لگد و هر جوری بود چند تا ضربه بهش زدم. چند تا ضربه ی اول پسره چون شکه شده بود نتونست کاری بکنه اما وقتی به خودش اومد با یه حرکت دست هولم داد عقب که اونقدر زورش زیاد بود من تلوتلو خوردم و افتادم زمین.

پسره داشت میومد سمتم که چند تا از آقایونی که دورمون بودن جلو اومدن و دستای پسره رو گرفتن و نذاشتن بیشتر از این جلو بیاد میترسیدن بزنه ناکارم کنه.

لجم در اومده بود می خواستم لهش کنم اما با دست فایده نداشت ضربه ها کاری نبود. سرپا ایام و در آوردم و از جام بلند شدم و رفتم جلوی پسره. چند تا ضربه ی محکم با شرپاییم که حسابی سفت بود زدم بهش که در دش گرفت و با یه تنه هلم داد عقب. خدایی بود که گرفته بودنش وگرنه معلوم نبود چی کارم میکرد. منم که بدتر همه ی حواسم به این بود که یه جورایی بزنمش که دردش بگیره. سرپایم و انداختم زمین و پوشیدمش و دوباره جلو رفتم. این جوری نمی شد با مشت و لگد زورم بهش نمی رسید دیوی بود واسه خودش باید با شیوه ی خانم ها میجنگیدم. رفتم جلوش داشت با چشمایی که ازش خون می چکید بهم نگاه میکرد و کلی هم فحش و دری وری به بهم می داد. ملتم دستش به من نرسه. آقایون که به من دست نمی زدن. خانم ها هم جلو بیا نبودن که بخوان من و بگیرن. فقط صدای چند نفرو میشنیدم که بهم میگفتن: ولش کن. کوتاه بیا عبرت گرفت.

اما عمرا" این پسره عبرت گرفته باشه باید ادب می شد که دیگه از این غلطا نکنه. رفتم جلوش قدش ازم بلند تر بود میگم غوله بیخود نیست. نگاهم افتاد به موهاش موهاش یکم بلند بود و با اتو صاف کرده بودش. رفتم صاف ایستادم جلوش و برای اینکه دستم به موهاش برسه پریدم بالا و بالاخره دستم گرفت به موهاش و کشیدم. جیغش در اومده بود و مدام میگفت وحشی ولم کن. یه حرکتی به سرش داد که موهاش از دستم در رفت. دوباره پریدم بالا و موهاش و کشیدم. همه مات این صحنه بودن.

یه غول بیابونی که توسط چند مرد مهار شده و یه دختر ریزه میزه جلوش که مدام میپره بالا و موهای غوله رو میکشه. همچینی داشتم از این جیغ و داد غوله لذت میبردم که حس کردم دستم کشیده شد و من دارم از غول عصبانی که داره برام خط و نشون میکشه دور میشدم.

عصبانی برگشتم ببینم کی داره من و این جوری میکشه و مانع از تربیت کردن یه غول میشه که دیدم شروینه. با یه دستش دست من و می کشید و من و سمت ماشین میبرد و با دست دیگه اش کل خریدام و گرفته بود.

به ماشین رسیدیم. شروین در جلو رو باز کرد و من و نشوند تو ماشین و خودشم رفت سوار شد و ماشین و روشن کرد. منم عصبانی هنوز در حال خط و نشون کشیدن بودم.

من: پسره ی دیو خجالت نمیکشه تنه میزنه و به روی خودش نمیاره که یه عذرخواهی بکنه. وایساده پرو میگه کوری؟؟؟ خوب شد ادبش کردم دیگه تا عمر داره یادش میمونه که با زن جماعت درست رفتار کنه وگرنه بد میبینه.

برگشتم دیدم شروین همون جور که داشت می روند خیلی خونسرد داره به غرغرام گوش میکنه.

از این پسره بیشتر حرصم می گرفت با این صورت قطبیش. اصلا" موقع دعوا این کجا بود؟؟؟ دیدمش که ایستاده بود گوشه ی دیوار. داشتم میرفتم سمتش که این جوری شد. اما پس موقع دعوا این کجا بود؟؟؟؟ اخمام عمیقتر شد. برگشتم سمتش و عصبانی پر سیدم: تو کجا بودی موقع دعوا؟؟؟

خشک جواب داد: داشتم نگاه می کردم.

چشمام گرد شد، ابروهام چسبید به موهام لال شدم. داشت نگاه میکرد؟؟؟؟ پس چرا جلو نیومد؟؟؟ دید دارم دعوا میکنم. دید پسره بهم تنه زده. دید داره قلدری میکنه. پس چرا جلو نیومد.

جمله ی آخرم بی اختیار بلند گفته شد.

من: پس چرا جلو نیومدی؟؟؟

شروین: چون لزومی نداشت.



--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------









هنگ کردم. احساس کردم مغزم از کار افتاد. این چی گفت؟؟؟ لزومی نداشت؟؟؟ یعنی اصلا" لازم نبود بیاد جلو؟؟؟ نباید جلو اون پسره رو می گرفت؟؟؟؟ من دو بار پرت شدم رو زمین. نصف تنم با ضربه ی اون پسره از تنم کنده شد بعد لزومی نداشت؟؟؟ یعنی اصلا" لازم نبود بیاد جلو؟؟؟ دفاع کردن بیخیال غیرتی هم نمیشد؟؟؟

من: یعنی کتک خوردن من اصلا" مهم نبود؟؟؟ اینکه جلوی این همه آدم بهم توهین کرد و اون فحش ها رو داد مهم نبود؟؟؟

شروین: چرا باید مهم باشه؟؟؟ ما که نسبتی با هم نداریم.

عصبانی داد زدم: خدارو شکر که نسبتی نداریم وگرنه خودمو میکشتم. اما همدیگرو میشناسیم. کمه کم تو یه خونه زندگی میکنیم. به خاطر توی نکبت من الان اینجام. تو یه جو غیرتم نداری.

عصبانی بودم و کنترلی رو صدام و حرفام نداشتم. با صدای بلند داد میکشیدم.

کم کم اخمای شروین رفت تو هم و با یه حرکت ماشین و کشید گوشه ی خیابون و پارک کرد. کامل برگشت سمت من.

عصبانی تو چشمام نگاه کرد. انگشت اشاره اش و گرفت سمتم و تکون داد و شمرده شمرده با صدای آروم اما عصبانی و همچنین یخی گفت: ببین چی میگم دختر. خوشم نمیاد مدام جمله هامو تکرار میکنم.

من و تو نه نسبتی با هم داریم نه آشناعیتی. تو، تو خونه ی مادر بزرگم کار میکنی. همین. یه پرستار ساده که الان، فعلا" آویزون منه. من نه مسئولتم، نه بادی گاردت نه محافظت ونه قیمت. من هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارم. فهمیدی؟؟؟

من تو کارهای تو دخالت نمیکنم تو هم نباید انتظار این کارو داشته باشی. چرا من باید به خاطر تو خودمو بندازم جلو و دعوا کنم؟ چرا باید غیرتی بشم؟؟؟ اونم به خاطر یه تنه زدن مسخره که چیزیتم نشد. یه چیزی که اتفاقی بود؟؟؟ من برای هر کسی غیرتی نمیشم و خودمو نمیندازم وسط. فقط برای کسایی که برام مهمن این کارو میکنم. و تو ... تو کسی نیستی که برام مهم باشی.

بغض بدی گلومو گرفته بود. انتظار نداشتم که براش مهم باشم انتظار نداشتم که برام کاری بکنه حتی دیگه انتظار نداشتم که بیاد و جلوی غوله وایسه اما این بی انصافی بود که بگه برای یه تنه ی مسخره که چیزیم نشد. این بی انصافی بود که بگه یه تنه ی غیر عمدی. من مطمئن بودم که پسره از قصد بهم تنه زده. نیش بازش همه چیز و میگفت. و همچنین مطمئن بودم که چیزیم شده. چون سمت راست بدنم به شدت درد میکرد.

با بغض رومو کردم سمت در ماشین و آروم گفتم: از عمد زد بهم.

از شیشه ی ماشین بیرون و نگاه می کردم. به آدما یی که تند تند راه میرفتن و هر کسی دنبال کارش بود. به لبهای خندونشون نگاه میکردم که خوشحال بودن و از زندگیشون لذت میبردن. سعی کردم با تمرکز رو شادی رهگذرا بغضم و فرو بدم و از اون حالت در بیام.

چشمم به یه پسره بود که از زور خنده خم شده بود و دستاش و گذاشته بود رو زانوش. دوستاشم دور و برش بودن و همه داشتن می خندیدن. خوش به حالش ایکاش دوستای منم اینجا بودن تا از این حالت در میومدم. اگه اونا بودن چقدر بهم خوش میگذشت مجبور نبودم آویزون این پسره ی از خود راضی باشم.

چشمم به همون پسره ی خندون بود که کم کم خندش کم میشد. کمرش رو به صاف شدن بود. منم همون جور بهش نگاه می کردم. پسره صاف شد و یه دست به پشت دوستش کشید و یه دفعه برگشت سمت من. صورتش سمت من بود اما یه جای دیگه رو نگاه میکرد. چشمم که به صورتش افتاد یهو برق گرفتتم. سکته هرو زدم.

یهو تو جام شل شدم و رفتم پایین. سرم پایین تر از پنجره بود. پشتمو چسبوندم به در. یه دستم به در بود و یه دستم به صندلی شروین یه پام و چسبوندم به داشبورد و تا جایی که می تونستم خودمو کشیدم پایین. شروین مات به من و حرکاتم نگاه میکرد. آخرم طاقت نیاور و با تعجب گفت: داری چی کار میکنی؟؟؟؟

با استرس و ترس گفتم: راه بیوفت.

شروین یه ابروش و بالا انداخت و گفت: چرا؟؟؟

ای خدا این پسره هم چه بد موقع فضولیش گل میکنه. شاخکاش تکون خورده که یه خبرایی هست.

کلافه گفتم: تو حالا حرکت کن. مگه نمی خوای بری ویلا؟

شروین که از حالت بهت در اومده بود صاف نشست و یه نگاه قطبی بهم کرد و گفت: الان می خوام همینجا وایسم.

وای که چقدر من بدم میومد به این التماس کنم. اما چاره چیه؟ زندگیم تو باد بود اگه این راه نمیوفتاد فنا میشدم.

مستأصل بهش نگاه کردم. نه این تا ته و توی قضیه رو در نمیاورد ول نمیکرد.

من: خواهش میکنم راه بیوفت بهت میگم.

مشکوک نگام کرد و گفت: الان بگو.

سرمو پایین تر گرفتم و همون جور که چارچنگولی بودم گفتم : پسر داییم اینجاست اگه من و ببینه از زندگی ساقط میشم.

شروین مشکوک نگام کرد و گفت: چرا؟؟؟

من: چون در عرض سی ثانیه کل شهرم خبردار میشن که من اینجام نه دانشگاه اونم با یه پسر. بعدم که بازار شایعه به راه میشه و بابام خیلی شیک من و از زندگی سیر میکنه. حالا میشه لطف کنی راه بیوفتی یا من باید همین جور مثل غورباقه به اینجا بچسبم؟

شروین:کدومه؟؟؟

با دست آروم اشاره کردم.

شروین: تیشرت سبزه؟

من: نه سفیده.

شروین یکم به بیرون و پسر داییم نگاه کرد و بعد خیلی آروم ماشین و راه انداخت.

خدا من و بگشه و از شر این انگل نجاتم بده. پسره ی فضول.

یکم که از اونجا دور شدیم اومدم بیرون و صاف نشستم. کمرم درد گرفته بود. خدا این پسر داییمو یه کارش بکنه که همه جا ولوعه. این تو این شهر چی کار میکنه؟؟؟ چه سوالیه ها معلومه اومده صفا سیتی.

یه ربع بعد رسیدیم ویلا. ماشین که جلوی ساختمون ویلا نگه داشت تازه یادم افتاد دوتا لباس تو خونه نگرفتم واسه خودم. معلوم که نیست تا کی این پسره بخواد اینجا بمونه منم که وبال اینم فعلا".

برگشتم به شروین گفتم: آخرش لباس تو خونه یادم رفت.

شروین یه نگاه بهم کرد و گفت: فعلا" به پوشیدن لباس من رضایت بده من دیگه حوصله ی خرید ندارم.

یه پوفی کردم و پیاده شدم. زیر لبی غرغرم میکردم.

من: ببین خودش میگه لباس من و بپوش، بعد سرم منت بخواد بذاره من میدونم و این قطب جنوب.

ساعت ده و نیم بود. من خسته و کوفته رفتم و خودمو پرت کردم رو تخت اتاقی که برا خودم گرفته بودم و نفهمیدم کی از خستگی و اضطراب خوابم برد.

--------------------------------------------------------------------------------



صبح با صدای دریا از خواب بیدار شدم. چشمام و که باز کردم یه لحظه یادم نمیومد کجام. گیج به دورو برم نگاه کردم. به اتاق سبز، به میز و آینه، به کمدا، به بسته های خرید کنار تخت. کم کم یادم اومد که کجام و اینجا کجاست.

رو همون تخت بدنم و یه کش و قوسی دادم که استخونام صدا کرد.

بلند شدم رفتم صورتمو شستم و اومدم پایین. ساعت 11 بود. چقدر کم خوابیده بودم. روز روزش تا 9 و 10 می خوابیدم اگه کسی بیدارم نمیکرد. الان با این همه خستگی که به خاطر این چند روز داشتم چرا بیشتر نخوابیدم؟؟؟؟

رفتم چایی درست کردم و چایی خوردم. ساعت 11:30 شده بود. نمی خواستم صبحونه بخورم. دلم ناهار می خواست. برنج می خواستم. رفتم از تو یخچال یه مرغ در آوردم و ریختم تو دیگ و توش آب ریختم.

یکم برنج شستم و گزاشتمش رو گاز.

حالا چه جوری برنج درست کنم؟؟؟؟ درسته که تو خوابگاه باید خودمون غذا درست می کردیم اما معمولا" برنج و مهسا و النازو بقیه درست می کردن من یا مرغ می پختم یا تخم مرغ.

یه وقتی هم که برنج درست می کردم خراب میشد.

مهسا چی کار میکرد؟؟؟ دیگ و پر آب می کرد میرفت خودش درست میشد. فقط یادم باشه توش نمک و روغن بریزم.

زیر قابلمه رو روشن کردم و رفتم جلوی تلویزیون نشستم و مشغول بالا پایین کردن کانالا شدم. یه 20 دقیقه ی بعد اومدم تو برنج روغن و نمک ریختم دوباره رفتم جلوی تلویزیون. یه نیم ساعت که گذشت احساس کردم یه بوی بدی پیچیده تو خونه. اخمام رفت تو هم و بو کشیدم.

وای خاک به سرم برنجم سوخت.

دوییدم سمت آشپز خونه و زیر دیگ و خاموش کردم. بیهوا با دست در دیگ و برداشتم که اونقدر داغ بود رو هوا ولش کردم که با یه صدای بدی افتاد رو زمین.

برای اینکه سوزش دستم کمتر بشه انگشتم و گذاشتم تو دهنم و یه نگاه به برنج کردم.

وایییییییی این برنجه؟؟؟به همه چی شبیه غیر برنج. یه قاشق برداشتم فرو کردم تو برنج و یکم برنج برداشتم آوردم بالا. یکم قاشق و خم کردم. برنجی که به قاشق چسبیده بود مثل یه تل چسبناک کش اومد و از روی قاشق سور خورد و افتاد تو دیگ.

غمگین به برنج نگاه میکردم. حالا با این چی کار کنم؟؟؟؟ وای اگه شروین ببینه تا عمر داره می خواد اون پوزخند لج درارشو بهم تحویل بده.

رفتم شال و ژاکتم و تنم کردم و دیگ و برداشتم و از ویلا اومدم بیرون باید این مایع ننگ و سر به نیست می کردم.

دو قدم از ویلا دور شده بودم که از پشتم صدای شروین و شنیدم.

شروین: کجا میری.

قبض روح شده بودم.از همون که میترسیدم سرم اومد. دیگ و پشت سرم قایم کردم و برگشتم سمتش. شروین یه لباس ورزشی پوشیده بود و تو گوشش گوشی بود انگاری از ورزش میومد.

من: چی؟؟؟ جایی نمیرم. می خوام دریا رو ببینم.

شروین چشماش و ریز کرد و مشکوک گفت: دریا؟؟ الان؟؟؟ تو کی بیدار شدی؟؟؟

من: من؟؟؟؟ یه ساعته چه طور؟؟؟

شروین یه نگاه به پشتم کرد که من سریع جابه جا شدم که نتونه دیگ و ببینه و همین حرکتم مشکوک ترش کرد.

شروین: چی پشتت قایم کردی؟؟؟

من: هیچی.

شروین: هیچی؟؟؟ پس چرا دستات پشتتن؟؟؟ بیارشون جلو ببینم.

ای خدا این چرا امروز اینقدر گیره؟؟؟؟

اصلا" نمی خواستم شروین ببینه چی پشتمه. خیره خیره بهش نگاه می کردم و تکون نمی خوردم شروینم که دید من قصد ندارم چیزی بگم خودش اومد جلو سعی کرد ببینه پشتم چیه. جلوم ایستاد و خم شد سمت چپ که یه نگاه بندازه منم سریع خودمو کشیدم سمت راست که نتونه ببینه. دوباره شروین خم شد به راست منم مثل اون چرخیدم چپ.

شروین حسابی کلافه شد با اخم بهم نگاه کرد.

برو بابا فکر کرده ابروهاشو بهم بچسبونه من حاضر میشم مایع شرمساری و نشونش بدم عمرا" اخمت تاثیری داشته باشه.

منم پرو پرو زل زدم بهش.

شروین کلافه یه پوفی کرد و خم شد سمتم. منم که آماده بودم ببینم از کدوم سمت می خواد نفوذ کنه که منم بچرخم سمت مخالف که با یه حرکت سریع غافلگیر شدم. نامرد خم شدو با یه حرکت همچین من و چرخوند که اصلا" نفهمیدم چه جوری یه 180 درجه ای چرخیدم و دستام که دیگ تو دستم بود چرخید و اومد جلوی شروین. شروینم سریع قابلمه رو از دستم گرفت.

همون جور با اخم به دیگ نگاه کرد. متعجب بود. درش و باز کرد و با دیدن توش اخمش عمیق تر شد. یه چینی به بینیش داد و گفت: این الان چیه؟؟؟

بمیری پسر یعنی خودت نفهمیدی؟؟؟ اههه چه اخمیم کرده.

سرم و انداختم پایین و با پام با سنگی که جلوی پام بود ور رفتم. به زور زیر لب جواب شروین و دادم.

من: مگه نمیبینی؟؟؟ برنجه دیگه.

سرمو بلند کردم دیدم ابروهای شروین چسبیده به موهاش.

شروین: برنج ؟؟؟؟ این؟؟؟؟ پس چرا این جوریه؟؟؟؟

عصبی شده بودم. این چرا همش سوال میپرسه.

تقریبا" داد زدم: خوب که چی هی سوال میکنی؟؟؟ بله.. بله آقا، من با این سنم بلد نیستم یه برنج ساده رو درست کنم. حرفی داری؟؟؟

مبارزه طلبانه به شروین نگاه کردم. منتظر بودم که اگه خندید یه مشت حسابی حواله ی چونه اش بکنم.

اما نخندید. نیشخندم نزد. فقط متعجب یه نگاه به من یه نگاه به برنج یه نگاه به کوچه کرد و با همون حالت پرسید: حالا با این دیگ کجا می خواستی بری؟؟؟

دک و دهنم کج شد. وای مچم و گرفت. چشمام و ریز کردم و با صدایی که پیدا بود از اینکه غافلگیرم کرده ناراحتم و به زور دارم جوابش و میدم گفتم: داشتم میرفتم سر به نیستش کنم.

شروین بهت زده: کجا؟؟؟؟؟

یاد خوابگاه افتادم که هر وقت از این خرابکاریها میکردم با بچه ها میرفتیم پشت خوابگاه و یه بطری میزاشتیم تو یه فاصله ی دور و این برنجارو گوله میکردیم و میزدیم بهش. هر کی میتونست بطری و بندازه پایین میبرد.

یادم رفت کجام. یادم رفت این آدمی که جلوم وایساده و متعجب داره نگام میکنه شروینه.

با ذوق پریدم تو هوا و دستامو بهم زدم و گفتم: می خوام برم اینارو گوله کنم بزنم به درخت.

مطمئنن شروین فکر میکرد من دیونم قیافه اش کاملا" داد میزد که همین تو فکرشه.

در عرض یه دقیقه چشماش که قد یه دیویستی شده بود جمع شد و قیافه ی متعجب و بهت زده اش دوباره سرد و قطبی شد. صاف ایستادو در حالی که همه ی تلاشش و میکرد که کنجکاوی تو صداش و پنهان کنه گفت: من که نفهمیدم تو چی میگی. باهات میام ببینم می خوای چیکار کنی.

چشمام و چپ کردم و بهش نگاه کردم.

من: حالا واسه چی می خوای بیای؟؟؟ خودم میتونم برم.

شروین: تو رو نمیشه تنها گذاشت کافیه دو دقیقه ولت کنم یه گند دیگه بزنی.

حرصی قابلمه رو از تو دستاش کشیدم و همون جور که پشتمو بهش می کردم گفتم: من گند نمیزنم.

صداش و از پشت سرم میشنیدم که همون جور که دنبالم میومد گفت: آره واقعا" کافیه دعوای دیروز و برنج درست کردن امروز یادت باشه.

دندونام و بهم فشار دادم و چیزی نگفتم.



ویلا سمت راست یه کوچه ای بود که انتهاش دریا بود و پشت ویلا های سمت چپی کوچه هم جنگل دیده میشد. رفتم سمت جنگل. دو دقیقه بعد از اینکه وارد جنگل شدیم ایستادم. می خواستم مثلا" یه جایی باشم که اگه یکی از کنار جنگل رد شد من و نبینه که دارم این دیوونه بازی و در میارم.

ایستادمو یه تخته سنگ و هدف قرار دادم. دوتا دستامو کردم تو دیگ و یه مشت برنج شل و ول و چسبناک در آوردم. صورت شروین جمع شد انگار چندشش شد. توجه نکردم. برنجارو تو دستم مثل خمیر گوله اش کردمو نشونه گیری، بعدم پرتاب.

گلوله ی اول نخورد به هدف. از رو نرفتم دوباره یه گلوله ی دیگه درست کردم و پرتاب.

این دفعه به هدف خورد جیغ کشیدم و با ذوق پریدم تو هوا. داشتم خوشحالی میکردم که چشمم خورد به شروین که رو قابلمه خم شده بود.

با تعجب ایستادم ببینم چی کار می خواد بکنه. چشمام گرد شده بود.

اوا این چرا دستشو کرده تو دیگ. اه این که چندشش میشد.

من: داری چیکار میکنی؟؟؟؟

شروین یه مشت برنج گرفته بود و ایستاده بود و با دقت داشت تو دستش گلوله میکرد.

شروین: می خوام امتحان کنم.

من: چرا؟

شروین یه نگاه عاقل اندر صفیح بهم کرد و گفت: چرا نداره تا اینجا که اومدم می خوام امتحان کنم ببینم چه جوری که تو انقدر ذوق زده شدی.

یه ابروم رفت بالا.

آخ میشه این نتونه بزنه به سنگه خیط بشه من یکم بخندم دلم خنک شه. خداجون ....

داشتم تو دلم دعا میکردم که شروین نشونه گرفت و پرتاب کرد.

چشمم به سنگ بود هرچی ایستادم گلوله برنجیه بخوره به سنگ دیدم نخورد. نه تنها به سنگ بلکه اصلا به هیچ جا نخورد.

برگشتم دیدم شروین ژست هدفگیری گرفته اما انگاری گلوله به کف دستش چسبیده بود و پرت نشده بود. اونقدر خنده دارو با مزه داشت با این گوله ی کف دستش کشتی میگرفت که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و پقی زدم زیر خنده. شروینم اخم کرده بود و بهم نگاه میکرد.

بدون توجه به اخمش اونقدر خندیدم که از چشمام اشک اومد.

بعد کلی که بالاخره این خنده ام بند اومد به شروین نگاه کردم. دیدم بالاخره تونسته از شر اون برنجای کف دستش خلاص بشه.

خوبه حقته. دمت گرم خداجون خوب دعامو مستجاب کردی.

امان از دست این شروین از رو که نمیره دوباره دستش و کرده تو قابلمه. یعنی این پسر دوباره می خواد امتحان کنه؟؟؟؟

شروین گلوله ی دوم و درست کرد و پرت کرد اما نخورد به هدف منم کلی خوشحال شدم. برا اینکه خودی نشون بدم رفتم جلو و یه گلوله پرت کردم که یه گوشه ی گلوله خورد به سنگ و بقیه اش پرت شد اونطرفتر. شروین یه پوزخندی زد و گفت: چشمات چپ میبینه؟؟؟ سنگ به این گندگی و کج دیدی؟؟؟

من: یکی به خودت بگه سنگ جلوته بعد تو میری درخت چپیتو میزنی؟؟؟

خلاصه اینکه هر کدوم پنج شیش تا گلوله پرت کردیم که من چهارتاش و به هدف زدم اما این شروین خنگ ففقط تونست یه دونه اش و بزنه به سنگه.

برنجامون که تموم شد دیگ و گرفتم و برگشتیم ویلا.

اونقده خوشحال بودم که این شروین سوسک شد که بی اختیار لبخند میزدم. شروینم هی چشم غره میرفت بهم اما صداش در نمیومد.

رسیدیم ویلا و من یه سره رفتم تو آشپزخونه. به مرغایی که پخته بودم نگاه کردم. دلم برنج می خواست. یه نگاه به دیگ و قابلمه کردم.

جهنم و ضرر بزار یه دفعه ی دیگه امتحان کنم.

رفتم دوباره برنج شستم و این بار کمتر توش آب ریختم بهشم نمک زدم گذاشتم رو گاز. از آشپزخونه بیرون نرفتم همونجا منتظر موندم تا آب برنج جوش بیاد. توش روغن ریختم.

خلاصه بعد نیم ساعت برنج و خاموش کردم. بد نشده بود. با اینکه شل بود اما میشد خورد.

برگشتم برم میزو بچینم که با دیدن شروین که تکیه داده بود به اپن سکته کردم. یه جیغ کوتاه کشیدم و دستم و گذاشتم رو قلبم.

بترکی پسرکه کارت اینه که من بدبخت و بترسونی.

شروین یه اشاره به گاز کرد و گفت: دوباره درست کردی؟؟؟؟

یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: آره.

شروین: مثل قبلیست؟؟؟

با حرص گفتم: چیه خوشت اومد گلوله بازی؟ مجبور نیستی بخوری.

پروپرو اومد نشست پشت میز و گفت: من خریدمش پس باید بخورم.

من: خوب منم پختم.

یه نیشخندی زد و گفت: واسه همین میتونی بخوری.

دلم می خواست همین بشقابی که تو دستم بود و بزنم توفرق سرش که بشکافه. اما تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با حرص بشقاب و بکوبم جلوش رو میز.

میز و چیدم و غذا رو کشیدم. خوداییش مرغش خیلی خوب بود هم قیافه داشت هم معلوم بود خوشمزه است.

اما برنجه انگار گوله گوله پنبه به زور چپونده باشی تو دیس.

شروین یه نگاه به غذاها کرد و یکم برنج برا خودش کشید با مرغ. منم همین کارو کردم.

داشتم به شروین نگاه میکردم. به اون قیافه ی قطبی و خشکش. قاشقش و پر برنج کرد و گذاشت تو دهنش.

در عرض یه ثانیه صورت قطبیش جمع شد. اخمش عمیق شد و به سرفه افتاد. من که داشتم نگاش میکردم از قیافه اش ترسیدم.

نکنه خفه بشه. این چرا همچین شد.

بلند شدم رفتم کنارش و محکم کوبیدم پشتش. اونقدر محکم بود که صورتش به خاطر ضربه های من تقریبا" رفته بود تو بشقاب غذاش.

شروین گلوش و گرفته بود و سرفه میکرد. با دست به آب اشاره کرد. یه لیوان آب ریختم و دادم دستش. یه نفس آب و تا ته سر کشید.

حالش یکم جا اومد. عصبانی به من نگاه کرد.

شروین: بسه دیگه کمرم نصف شد. این چه مدل ضربه زدنیه؟؟؟ می خواستی دق و دلیت و سرم خالی کنی؟؟؟

تازه به خودم اومدم دیدم هنوز دارم میزنم به پشتش با هر ضربه ی من این شروین یه دور خم میشد رو بشقابش و صاف می شد.

دستم که برای ضربه ی بعدی رفته بود بالا خشک شد. یه نگاه به دستم کردم و آوردمش پایین و سر به زیر رفتم سر جام نشستم. اما دلم خنک شده بود. خوب زده بودمش.

من: چرا اینقدر هولی. نزدیک بود خفه بشی. یکم آروم تر بخور که نپره تو گلوت.

دیدم هیچی نمیگه سرمو بلند کردم که چشمم خورد به صورت قرمز شده از عصبانیت شروین.

این چرا همچینه؟؟؟ مگه داره به قاتلش نگاه میکنه؟؟؟

من: چیه؟

شروین عصبی با قاشقش به گوشه ی بشقاب چند ضربه زد و گفت: این چیه؟؟؟

اصلا" نمیفهمیدم منظورش از این سوال چیه. ریلکس گفتم: واه مگه نمیبینی غذاست دیگه. برنج و مرغ. حالا فهمیدی؟؟؟ اینم پرسیدن داره؟ وقتی می خوردیش نمیدونستی چیه؟؟

شروین با صدایی که به زور پایین نگهش داشته بود گفت: واقعا" دوست داری یه بلایی سر من بیاری مگه نه؟

این دیگه داره چرت میگه هی من هیچی نمیگم اینم دری وری میگه.

عصبی گفتم: جای دستت درد نکنته؟؟؟ غذا به این خوبی درست کردم. عوض تشکر داری این چیزارو بهم میگی؟؟

شروین پوفی کرد و با پوزخند گفت: تشکر؟ تو به خاطر این غذا واقعا" انتظار تشکر داری؟؟؟ نفهمیدم برنج خوردم یا سنگ نمک.

سنگ نمک؟ منظورش چیه؟ با چشمای متعجب بهش نگاه کردم. سریع یه قاشق از برنجم و گذاشتم تو دهنم.

-: وای خدا این دیگه چه کوفتیه. چشمام کور شد این چرا اینقدر شوره؟

شیرجه زدم سمت آب و یه تفس بطری و سر کشیدم تا یکم آروم شدم. شروین نشسته بود جلوم و برای اولین بار داشت با لبخند نگام میکرد. اونقدر متعجب شدم که بطری آب از دستم افتاد پایین. به خودم اومدم و سریع برش داشتم. سرمو بلند کردم و به شروین نگاه کردم ببینم درست دیدم یا نه که دیدم همون صورت قطبی جلومه.

شروین بلند شد و دوتا بشقاب دیگه آورد و گفت: امروز باید از خیر برنج خوردن و پختن بگذریم. همیشه میگن تا سه نشه بازی نشه میترسم بخوای برای بار سوم امتحان کنی زنده نمونیم. امروزه رو مرغ بخور.

با حسرت به برنج نگاه کردم. خداییش نمیشد خوردش. رفتم سمت مرغ.

دوتایی ناهارو خوردیم و بعدش شروین رفت تو اتاقش و منم رفتم تلویزیون ببینم.

--------------------------------------------------------------------------------





ساعت حدودای شش بود. من داشتم یکی از کانالای ماهواره رو نگاه می کردم که تبلیغ می داد از وسایل آشپزخونه گرفته تا زود پز و بخار پز و تی و جارو برقی و بخار شور و همه چی.

عاشق این کانال بودم. همچین تبلیغ می کرد و نشون میداد چه جوری از وسایل راحت میشه استفاده کرد که اگه می تونستم و پول داشتم همه شون و می خریدم.

با لذت داشتم به تبلیغ یه چاقو نگاه می کردم که همه چیز و از جمله چوب و کنسرو و ... رو می برید و نصف می کرد اما هنوز تیز بود.

خیلی خوشم اومده بود از چاقوش. با دقت داشتم نگاش می کردم که صدای شروین و از دو سانتی متری گوشم شنیدم.

شروین: اینقدر هیجان انگیزه؟

یه متری پریدم بالا و سریع برگشتم سمتش. خم شده بود رو مبل و آرنجش و تکیه داده بود به پشتی مبل و خودش و کشیده بود جلو. زل زل بهم نگاه می کرد.

از حرص داشتم میمردم. آخ چی میشد این چاقو همه کارهه مال من بود الان باهاش می زدم این زبون شروین و از ته میبریدم که دیگه نتونه این جوری من و بترسونه.

طلبکار رو به شروین کردم و گفتم: تو اینجا چی کار میکنی؟؟؟

یه ابروش و برد بالا و گفت: خونه امه کجا باید باشم.

من: نه ... یعنی چی می خوای؟

شروین: آهان. می خواستم برم دریا ترسیدم اگه تنها بمونی خونه رو به آتیش بکشی گفتم تو هم بیای.

شروین حرف می زد و من فقط داشتم به صداش گوش میکردم. نمی دونم حالا تو اون لحظه چه دردی داشتم که زوم صداش شده بودم. یه صدای مردونه و کلفت و محکم. ناخوداگاه با شنیدنش حس می کردی که صاحبش باید خیلی زور داشته باشه و می تونه یه حامی باشه از طرفی خیلی لطیف و روح نواز بود.

داشتم صدای شروین و تو ذهنم تجزیه تحلیل می کردم که دیدم یه دستی جلوی چشمام داره تکون میخوره. به خودم اومدم و دیدم شروین با اخم داره بهم نگاه می کنه و دستش و جلو صورتم تکون میده.

بی حواس گفتم: چیه؟؟؟؟

اخمش بیشتر شد: میگم برو حاضر شو.

من: چرا؟

شروین از این همه گیجی من کلافه پوفی کرد و چشماش و چرخوند و گفت: اصلا" حواست بود؟ گفتم می خوام برم دریا برو حاضر شو تورو تنها نمی زارم خونه می ترسم این دفعه خونه امو به آتیش بکشی.

اه ایکبیری لوس. حالا انگاری من همش خرابکاری میکنم. مگه چند بار بوده؟

تو ذهنم داشتم می شمردم.

ام پی فور، لباسا، برنج شفته، برنج شور، دعوا، نه خدایی انگار خرابکاریام زیاده برم حاضر شم تا با یه جمله ی دیگه مارو مشعوف نکرده.

یه باشه گفتم و اومدم برم لباس بپوشم که یاد یه چیزی افتادم. همون جا میون راه ایستادم و بهش نگاه کردم. نمی دونستم چه جوری بگم. اصلا" دوست نداشتم از این چیزی بخوام اما مجبور بودم. آس و پاس بودم هیچی همرام نبود.

شروین که دید این پا واون پا می کنم و نمیرم، ابروش و انداخت بالا و گفت چیه ؟ چرا نمیری؟

من من کنان در حالی که با انگشتام ور میرفتم، گفتم: چیزه .... چیز.... میشه ... میشه موبایلت و بهم قرض بدی؟؟؟؟

ابروهاش رفت بالا و با تعجب بهم نگاه کرد و طلبکار گفت: می خوای چی کار؟

لجم گرفت. من دوساعت زور زدم ازش این و بخوام حالا این خنگول میگه می خوای چی کار.

دستمو به کمرم زدم و با چشمای ریز شده گفتم: می خوام آبگوشت درست کنم از گوشیتم برای کوبیدن گوشت استفاده کنم، نه که محکمه...... آخه با موبایل چی کار میکنن؟ خوب زنگ می زنن دیگه.

همون جور که نگام میکرد لحن طلبکار صداش ازبین رفت و آروم گفت: آهان ...

یه ابروم رفت بالا. یعنی این خودش نمی دونست با موبایل زنگ می زنن؟ چه آروم شد این پسره.

دستش رفت تو جیبش و گوشیش و در آورد و داد بهم.

اه از این صفحه لمسیاست. چقدر من بدم میاد از اینا. قربون گوشی خودم برم کلی دکمه و علامت داره که یه بچه دو سالم میفهمه چی به چیه. گوشی و ازش گرفتم و رفتم سمت پله ها.

شروین: کجا؟؟؟

متعجب بهش نگاه کردم. نه این پسره یه تختش کمه مطمئنم.

آروم و شمرده مثل تفهیم یک کلمه برای یه بچه دو ساله گفتم: میرم ... لباس.. بپوشم... تلفن هم ... بکنم... فهمیدی...

با هر حرکتم برای تاکید دست و سرمم تکون می دادم. انگار شروین نمیشنوه و فقط از طریق لب خونی میفهمه.

خنگوله منظورم و گرفت. قیافه متعجبش جم شد و صاف ایستاد و همون جور که برام پشت چشم نازک میکرد و دستش و می برد تو جیبش بهم گفت: برو، زود بیا.

پوفی کردم و شونه امو انداختم بالا و از پله ها رفتم بالا.

بزار اول یه چی تنم کنم بعد میریم سراغ تلفن.

از اونجایی که دریا همین بقل بود و شروینم با لباسای راحت اومده بود منم ژاکتم و پوشیدم. شال مشکیمم که تازه خریده بودمم گذاشتم سرم. شال بافتمم پیچیدم دورم که سردم نشه. یه نگاه به شلوارم کردم یه شلوار مشکی که بقلش یه خط خاکستری داشت.

همین خوب بود. کنار ساحل شنیه راه رفتن سخته.

با ذوق به گوشی نگاه کردم. یه دو دقیقه باهاش ور رفتم تا بالاخره تونستم شماره بگیرم. آخه هی شماره می زدم بعد یه دفعه دستم می خورد به یه جایی و از اون صفحه خارج میشد. واسه همینا بود که از این گوشیا بدم میومد. اصولا" اگه از کاری خوشم نیاد و سخت باشه لازمم هم نباشه اصلا" دنبالش نمی رفتم که یاد بگیرم.

اول زنگ زدم به خانم احتشام. مهری خانم گوشی و برداشت. تا صدای من و شنید یه جیغی زد و گفت: آنید خانم کجایید؟؟ دلمون هزار راه رفت. خانم احتشام کلی نگرانتونه.

یکم مهری خانم و آروم کردم و ازش خواستم بره گوشی و بده به خانم.

صدای خانم و که تو گوشی شنیدم با یه ذوقی سلام کردم.

با یه صدایی که توش نگرانی موج میزد گفت: سلام. آنید تویی دختر؟ کجایید ؟ چرا یه زنگ نزدی؟ مردم از نگرانی. این پسره هم که جواب زنگامو نمیده.

من: طراوت جون یکم آرومتر تا بهتون بگم. ما الان شمالیم.

تقریبا" گوشم کر شد.

طراوت جون: شمالللللللللللللللللللللل لل

همچین جیغ کشید که حس کردم فشاری که به گوشم وارد شد از موهام زده بیرون و الان همه موهای سرم سیخ شده.

من: طراوت جون آرومتر.آره شمال همون شب اومد. راستش من خواب بودم نفهمیدم داره میاد شمال وگرنه نمی زاشتم. وقتی هم که رسیدیم خواستم برگردم اما نه پولی داشتم نه لباس درست و حسابی. از طرفی شمام سفارش کرده بودید که همه جا دنبالش برم. حالا نمی دونم ....

می خواستم از طراوت جون بپرسم این پسره اطمینانی هست یا نه. هر چند به نطر خودم این مدلی نبود اما دیشب محظ اطمینان در اتاقم و قفل کرده بودم. حالا یکی نیست بگه ما تو خونه احتشام هم دوتایی تو اون طبقه به اون گندگی تنهاییم این کاری به من نداره. حالااینجا جو گرفته بودتم.

انگار متوجه منظورم شد. با لحن اطمینان بخشی گفت: دخترم نگران نباش شروین پسر خوبیه. درسته تو یه کشور دیگه بزرگ شده و با یه فرهنگ دیگه بوده اما آدم هیز و سوء استفاده گری نیست.خیالت راحت باشه من بهش اطمینان دارم. بعدم میدونه اگه بخواد اذیتت کنه با من طرفه. من بهش مطمئنم که تو رو فرستادم دنبالش.

خیالم راحت بود راحت ترم شد.

احتشام: آنید جان حالا کجا هستید؟؟؟؟

من: راستش نمی دونم یه ویلای چوبی خوشگله که هیچکیم توش نیست. سرایدارم نداره.

خانم احتشام یه نفس راحت کشید و گفت: باید حدس می زدم بره اونجا. پس رفته ویلای خودش. چند سال پیش که اومد ایران اونجا رو خرید چند دفعه بعدش تابستان ها که میومد ایران سرش و میزدی تهش و میزدی با دوستاش میرفت اونجا. سرایدارم نداره. هر هفته یه روزش یکی میاد اونجا رو تمیز میکنه . سرایدار ویلا بقلی هم حواسش به اونجا هست. شروین دوست نداره کسی اونجا باشه. تنهایی رو دوست داره. خیلی بخواد محبت کنه دوستاش و میبره اونجا.

اِاِاِ .... پس بگو. دیدم اینجا با اینکه خالیه چه تر و تمیزه؟ پس بگو یکی میاد تمیز کاری.

یکم دیگه با خانم احتشام حرف زدم و کلی سفارش شروین و کرد که تنهاش نزار و اینا.

قبل خداحافظی از خانم احتشام خواستم که گوشی و بده به زهرا. دختری که تو آشپزخونه کار میکرد. دختر خوبی بود و جون. باید یه فکری واسه گوشیم میکردم. ممکن بود مامانم زنگ بزنه و نگران بشه. درسته کسی معمولا" به گوشیم زنگ نمی زد اما کار از محکم کاری عیب نمیکنه.

زهرا که گوشی و گرفت بعد سلام و احوالپرسی بهش گفتم بره تو اتاقم و گوشیم و پیدا کنه. منم یه میس با گوشی شروین به گوشیم میزنم که شماره شروین بیوفته و بعدم زهرا گوشیم ودایورت کنه به خط شروین. مامانم چون از خونه می زنگید نمیفهمید که دایورته و بقیه هم مهم نبودن.

-------------------



سریع یه زنگ به مهسا زدم که هنوز جواب سلامش و ندادم درسا گوشی و گرفت و گف: زلیل مرده کجایی؟ با استادا هماهنگ میکنی و به ما خبر نمیدی؟

گیج گفتم: خفه درسا درست حرف بزن ببینم چی میگی؟؟؟

درسا: نفله. امروز که نیومدی استاد مهدویم نیومد.

من: نههههههههه. ایول... پس 4 ساعتم اوکی شد. چه خوب. محمدی چی؟

درسا: کوفتت شه اونم حضور غیاب نکرد.

آخ جون بهتر از این نمیشد.

من: حالا مهدوی چرا نیومد؟

درسا: فکر کنم اونقدر بچه ها نفرینش کردن کارگر افتاد. چشمش مشکل پیدا کرد می خواد عمل کنه این هفته کلا" نمیاد.

رسما" ذوق مرگ شده بودم حسابی. تو کل هفته چهار تا کلاس باهاش داشتم و از همه سختگیر تر بود تو حضور و غیاب. با بقیه می شد کنار اومد.

درسا: حالا کجایی؟؟؟ چرا نیومدی؟؟؟

من: یه چیزی شد که مجبور شدم بیام شمال.

تقریبا" درسا هم به بلندی طراوت جون جیغ کشید.

درسا: شمالللللللللللللللللللل؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

حوصله نداشتم توضیح بدم.

من: ببند فکتو، تو دانشگاه زشته دختر....

یه متر از جام پریدم. در با شتاب باز شد و شروین عصبانی تو چارچوب در ایستاده بود.

شروین: داری به کل خاندانت زنگ می زنی؟ من و چهار ساعته پایین کاشتی؟؟؟؟ زود باش پاشو...........

مطمئنم درسا از فضولی داشت می مرد. تو مدتی که شروین حرف می زد درسا از پشت خط حتی نفسم نکشید.

درسا: این صدای کیه؟؟؟ با کی رفتی شمال؟؟؟

می دونستم میمیره تا بهش بگم اما شروین مثل شیر ایستاده بود و نگام میکرد اومدم بگم بعدن بهت میگم که تا گفتم: درسا من بعدن ....

شروین اومد و آستینم و کشید و بلندم کرد و همون جور که من و میکشید سمت در گفت: تو خودت کاری و انجام نمیدی. باید زور بالا سرت باشه. باید هلت بدن.

فقط تونستم تو اون وضعیت جمله امو تموم کنم.

من: بهت میگم.

دیگه منتظر نموندم. تلفن و قطع کردم. به پله ها رسیدیم.

این پسره فکر کرده گوسفند داره میکشه.

عصبانی آستینمو کشیدم که از دستش بیرون اومد. با اخم غلیظ گفتم: چته؟ گوسفند که قربانگاه نمیبری. خودم میتونم بیام. بیا اینم گوشییت. ندید بدید گدا.

با یه حرکت سرمو برگردوندم . از پله ها اومدم پایین. به زور خودمو کنترل کردم که قهقه نزنم آخه شروین همچین با بهت و متعجب مثل خنگولا نگام میکرد که حس میکردم یکی داره به شدت قلقلکم میده. خیلی بامزه شده بود.

دوتایی از ویلا بیرون اومدیم و رفنیم سمت دریا.

یه نگاه به شروین کردم یه شلوار نایک خاکستری و یه پلیوریقه اسکی طوسی. نه این پسره هم انگاری هرچی تنش کنه بهش میاد. مفت چنگ ننه اش. پسره سگ اخلاق.

وای که من عاشق دریا و ساحل بودم. درکل هر جا ولم می کردن دوست داشتم خودمو به شمال و دریا و جنگل برسونم. چشمم که به آب افتاد با ذوق دوییدم سمتش. کفش و جورابمو در آوردم و پاچه شلوارم و با دست کشیدم بالا. نوک انگشتای پام و گذاشتم تو آب.

وای چه سرد بود. لرز تو تنم پیچید. به روی خودم نیاوردم. مست دریا بودم و این سرما و لرز نمیتونست جلومو بگیره که به دریام نرسم. شلوارم و یکم بالاتر گرفتم و خواستم برم جلوتر که یکی آستینم و کشید.

این دیگه کی بود؟

با تعجب اول به دستی که رو آستینم بود نگاه کردم و بعد آروم سرمو بلند کردم ببینم کیه که آستینم و میکشه.

شروین بود. بیتفاوت داشت نگام میکرد. وقتی دید متعجب زل زدم بهش گفت: آب سرده هوام داره سردتر میشه. بری تو آب سرما می خوری میوفتی رو دستم من حوصله ی جواب پس دادن به مامان طراوت و مریض داری ندارم.

بچه پروو همش فکر میکنه من وبالش میشم. با حرص آستینم و کشیدم و گفتم: مریضداری نکن. جواب طراوت جونم با خودم.

خواستم برم تو آب که دوباره این بار با شدت آستینم کشیده شد جوری که 180 درجه چرخیدم و رخ تو رخ شروین شدم.

شروین با اخم غلیظ و عصبانی نگام میکرد. با همون صدای عصبانی گفت: گفتم نرو تو آب. خوشم نمیاد دوباره تکرار کنم.

خداییش ازش میترسیدم. مخصوصا" وقتی اخم میکرد و عصبانی میشد. احساس میکردم یه کوهه که هیچ جوری نمیشه بهش نفوذ کرد. تو این مدت یه بارم ندیده بودم بخنده.

داشتم تجزیه و تحلیلش میکردم و سبک سنگین که اگه برم تو آب می خواد چی کار کنه مثلا" فوقش یه داد بکشه دیگه.

تو این فکرا بودم که شروین با یه حرکت آستینم و کشیدو نشوندم رو ماسه ها یه جورای محترمانه پرتم کرد. پشتم درد گرفته بود. عصبی نگاهش کردم که خیلی عادی انگار نه انگار اتفاقی افتاده نگام و جواب داد و گفت: اگه بار اول میومدی این جوری نمیشد.

عصبانی گفتم: اصلا" شما چیکاره ی منی که دستور میدی؟؟؟

خوشحال نیشخندی تحویلم داد و گفت: خدارو شکر هیچ نسبتی باهات ندارم اما از اونجایی که تو خودتو آویزون من کردی و اومدی اینجا من باید مراقب باشم و سالم تحویلت بدم به مامان طراوت. پس خوب حواست و جمع کن. از الان به بعد خرابکاری، دعوا، کتک کاری، تنهایی جایی رفتن و آتیش بازی ممنوع.

این پسره روش چقدر زیاد بود داشت تهمت میزد. خرابکاری و دعوا و کتک کاری و قبول داشتم اما تا حالا کی من آتیش بازی کردم؟

با حرص گفتم: چرا تهمت میزنی؟؟ من کی آتیش بازی کردم؟؟؟؟

شروین اول تعجب کرد بعد گوشه ی لبش کج شد سمت پایین. حالت چشماش از اون خشکی در اومد. سرش و جلوتر آورد و نزدیک صورتم کرد و تو چشمام زل زد و آروم گفت: یعنی همه ی چیزایی که گفتم و قبول داری غیر آتیش بازی؟؟؟؟

با سر جوابش و دادم. قد یه دقیقه زل زد تو صورتم. گوشه های لبش به سمت پایین خم شد بعد با یه نفس عمیق خودش و عقب کشید و روش و برگردوند.

این چرا همچین کرد؟؟؟ پسره ی دیوونه با خودشم درگیره. فقط زور میگه. حالا فکر کرده گنده است باید حتما" از این هیکل استفاده کنه. حالمو گرفت.

زانوهامو خم کردم تو شکمم و و دستموحلقه کردم دورش. چونه امو چسبوندم به زانوم و به دریا نگاه کردم.

----------------------------------------



یاد مامانم افتادم. مامان بیچاره ام الان چه حالی داشت. دوشب پیش که تو مهمونی زنگ زد چقدر ناراحت و غمگین بود. چقدر این زن صبوره چقدر از دست بابام حرص میخورد و هیچی نمیگفت. چقدر کوتاه میومد. آخه این چه زندگی بود که اون داشت. چیزی از جونیش و زندگیش نفهمید. همش تو حول و ولا بود. همش حواسش بود که نکنه بابا دوباره دسته گل به آب بده. همه ی زندگیش بچه هاش بودن. من که این جور. آنیتا که اون جور اونم از داداشم که به زور میرفت مدرسه. همش با دوستاش این ور و اونور بود. چقدر این پسر مامانم و حرص می داد. دلم سوخت واسه مظلومیت مامانم. واسه رویا و آرزوهاش که اینقدر کوچیک و ساده بود اما به همین آرزوی کوچیکم نرسیده بود. یه خونه پر عشق شوهر و بچه هایی که کنارش باشن. اما کو؟؟؟ من که از خونه فراری بودم. همه ی زندگیم شده بود دانشگاه. آنیتام سرش با شوهر و بچه اش گرم بود. داداشمم با دوستاش خوش بود. بابامم که ....

حرصم گرفت. چرا زنا اینقدر بدبختن؟ چرا همیشه یه مرد میاد و همه ی آرزوهاشون و خراب میکنه؟ مامانم عاشق بابام بود اما بابام چی کار کرد؟؟؟ کم کم دقش میداد. همیشه این مردا ....

چرا آخه؟ این مردا از زندگیشون چی می خوان؟ یه خونه؟ یه زن خوب که دوستشون داشته باشه؟ بچه های خوب و حرف گوش کن؟ کار خوب؟ دیگه چه مرگشونه؟ بابای من که همه ی اینا رو داشت. پس این کاراش برای چی بود.

یه آه کشیدم. با حرص یه سنگ برداشتم و پرت کردم تو دریا. قلوپی صدا کرد. صداش بهم آرامش داد. یه سنگ دیگه پرت کردم. آروم ترم کرد. از خودم وقتی غمگین بودم بدم میومد. دوست نداشتم به چیزای بد فکر کنم واسه همین به هیچ مردی اجازه نمیدادم بهم نزدیک بشه. پسرا برام از جنس دردسر بودن از جنس خراب کردن رویاهام. آدمهایی که هیچ وقت نمیشد بهشون اعتماد کرد.

چشمم خورد به یه بطری که تو ساحل بود. بلند شدم و پرتش کردم تو دریا.

با حرکت موجا جلو عقب میشد. یه سنگ گرفتم و پرت کردم سمتش. نخورد بهش. دوباره امتحان کردم. نزدیک بود. خم شدم و یه مشت سنگ ورداشتم. یکی دیگه پرت کردم. فکرای بد رفت عقب. مامانم کمرنگ شد. بابام رفت اون پشتای ذهنم. الان فقط بطری شناور رو آب و میدیدم و همه ی حواسم و جمع کردم که سنگ و بزنم بهش. سخت بود. مدام تکون میخورد.

یه فکری تو سرم پیچید. زورم به این پسره نمیرسید اما می تونستم ضایش کنم.

برگشتم سمت شروین. داشت به تلاش من نگاه می کرد. دلم می خواست یه جوری حالش و بگیرم.

یه لبخند زدم و دستمو که توش سنگ بود و دراز کردم سمتش.

من: می خوای امتحان کنی؟؟؟

یه ابروش رفت بالا. نفهمید منظورم چیه. براش توضیح دادم.

من: این یه بازیه. سعی میکنی با سنگ به بطری تو آب ضربه بزنی. هرکی بیشتر ضربه زد میبره.

با یه لبخند خبیث نگاش کردم.

من: می خوای امتحان کنی؟؟؟

داشت نگام می کرد. شونه ام و انداختم بالا و برگشتم سمت دریا یه سنگ برداشتم و برای اینکه تحریکش کنم گفتم: البته بهتره تو این کارو نکنی نشونه گیریت افتضاحه. به زور می تونی یه هدف ثابت و بزنی چه برسه به این که متحرکه.

انگار بهش برخورد. فهمید دارم تیکه میندازم و به ظهر اشاره میکنم. اومد کنارم و یه سنگ از تو دستم برداشت و بی حرف پرت کرد سمت بطری.

ایول نخورد. با نیش باز بهش نگاه کردم. صورت قطبیش اخمو شد. یه سنگ دیگه برداشت.

نخورد. تو دلم عروسی بود. ضایع شده بود.

آروم گفتم: اه چه حیف نخورد. نزدیک بودااااا

عصبی شده بود. اومد یه سنگ دیگه برداره که دستامو مشت کردم. با اخم نگام کرد. خبیث نگاش کردم و گفتم: اینا سنگای خودمه اگه می خوای بازی کنی خودت سنگ بردار. ببین اینجا پره سنگه.

با دست به ساحل اشاره کردم. یه نگاه عصبی بهم کرد که نیشم و بازتر کرد انگار هیچوقت تو هیچ چیز اینجوری کم نمیاورد که حالا داره جلوی یه دختر کم میاره.

خم شد تا سنگ برداره. از فرصت استفاده کردم و یه سنگ پرت کردم. نخورد. اما شروین که ندید. سرش پایین بود.

با ذوق پریدم بالا و جیغ کشیدم.

من: ایول ایول خورد. دیدی؟؟؟ دیدی؟؟ زدم بهش.

شروین با جیغای من سرش و بلند کرد. متعجب نگام کرد اما چیزی نگفت. من که می دونستم ندیده. سرگرم جمع کردن سنگ بود واسه همین نمیتونست اعتراض کنه.

سرش پایین بود سنگا رو تو دستش ریخته بود بلند شد ایستاد. داشت از تو دستش یه سنگ انتخاب می کرد. من یه سنگ دیگه پرت کردم.

نخورد اما من جیغ کشیدم.

من: ایول اینم دومیش. حریف میطلبم.

شروین با حرص نگام کرد. تو سکوت یه سنگ پرت کرد. دوتا. سه تا.

هیچ کدوم نخورد. لجش در اومده بود. جیغ و دادای الکی منم بیشتر عصبیش میکرد.

اونقدر سنگ پرت کرد تا بالاخره یکیش خورد به بطری. با یه قیافه ی سرد و مغرور بهم نگاه کرد که نگو. انگار نه انگار که بیشتر از 30 تا سنگ انداخت تا یکیش بهش بخوره این چقده پرو بود.

پشت چشمی نازک کردم و گفتم: شانسی بود.

جری شد دوباره سنگ پرت کرد. نخورد منم هی میپریدم و جیغ میکشیدم و بیشتر کفریش می کردم.

نمی دونم چقدر سنگ پرت کردیم. به خودم اومدم دیدم هوا تاریک شده به زور دیگه می تونستیم بطری و ببینیم.

شروینم یه ده دوازده باری تونشته بود به بطری بزنه اما نه پشت هم از هر 10 -15 باری که می نداخت یکیش می خورد به بطری.

یه نگاه به آسمون کردم تاریک تاریک بود. یه صداهایی میومد از آسمون. یه قطره بارون خورد رو صورتم.

ای وای می خواست بارون بگیره.

رفتم کنار شروین و گفتم: شروین بیا برگردیم.

نمی دونم تو صدام چی بود که متعجب برگشت بهم نگاه کرد. بعد خیلی آروم و مشکوک گفت: بریم.

اهمیتی به لحنش ندادم. خودم جلوتر رفتم اونم پشت سرم. شاید فکر کرده بود از شب و تاریکی می ترسم که اونجوری گفتم بریم. اما خیط شد من عاشق شب و تاریکی بودم عمرا" می ترسیدم.



-------------------------------

بارون شدت گرفت. قدمام و تند تر کردم که زودتر برسیم. داشتیم حسابی خیس میشدیم. من جلو می رفتم و شروینم دقیقا" پشت سرم با یه فاصله ی یه قدمی میومد.

پیچیدیم تو کوچه ی ویلا که یهو یه صدای رعد بلند اومد که جیغ من تو صدای مهیبش گم شد. یه متری از جام پریدم و دستامو گذاشتم رو گوشام و چشمام و رو هم فشار دادم. سریع برگشتم سمت شروین که صاف رفتم تو سینه اش و دیگه تکون نخوردم. پیشونیم و چسبونده بودم به سینه اش و میلرزیدم و زیر لب فقط می گفتم: بسه خواهش میکنم... بسه....

شروین که اصلا" انتطار این کارو نداشت تو جاش خشک شده بود.

اگه تو اتاقم بودم میچپیدم زیر پتو اونقدر میلرزیدم تا صداها تموم بشه. از این صداها متنفر بود.

با صدای رعد دومی خودمو بیشتر چسبوندم بهش. فقط می خواستم از این داد و بیداد عصبی آسمون دور باشم.

برام مهم نبود این آدمی که بهش پناه بردم شروینه. همون پسر سرد و قطبی که هیچ احساسی نداره. برام مهم نبود که ممکنه بعدا" کلی بهم بخنده. برام الان مهم بود که دنبال یکی می گشتم که یه جورایی قایمم کنه. حتی اگه رفتگر محله هم بود بهش پناه میبردم.

با نوری که تو هوا پیچید شروین متوجه ی لرز بدنم شد. لرزم هم از ترس بود، هم از سردی بارون که خیس خالیم کرده بود.

احساس کردم دستای شروین تکون خورد. اومد بالا و حلقه شد دور کمرم. چیزی نمیگفت فقط با یه دستش کمرمو میمالید.

آروم شدم نمی دونم چرا و چه جوری اما وقتی دستای شروین دور کمرم پیچیده شد و یه جورایی توی بغلش تقریبا" گم شدم حس کردم دیگه چیزی نمیتونه بهم آسیب برسونه. دیگه رعد و برق اذیتم نمی کنه.

برای اولین بار بود که این حس و داشتم. همیشه خودم خودمو آروم میگردم. چشمام و میبستم و به چیزای دیگه فکر می کردم. یه لحظه از ذهنم گذشت یعنی اگه الان به جای شروین، رفتگره هم بود اینقدر احساس امنیت می کردم. خودم به خودم جواب دادم خفه آنید.

نمی دونم چقدر تو اون حالت بودم دیگه نمی لرزیدم آروم آروم بودم. صدای آرومش و از کنار گوشم شنیدم که گفت: باید بریم تو ویلا. اگه اینجا بمونیم هر دومون سرما میخوریم.

آروم خودمو ازش جدا کردم. سرم پایین بود.

دوست نداشتم جلوی کسی ضعف نشون بدم. حتی دوستام و خونواده امم نمی دونستن که از رعد و برق میترسم. هیچ وقت نذاشته بودم بفهمن اما الان توی این فضا و این وقت شب. تاریکی و دریا و جنگل و صدای ناگهانی رعد رازی که 22 سال سعی میکردم پنهون کنم و موفق شده بودم و جلوی یه غریبه، تنها آدمی که نمی خواستم هیچ وقت ضعفمو ببینه لو رفته بود.

با سر پایین به سمت ویلا رفتم شروینم دنبالم، منتها این بار کاملا" کنارم راه میرفت. حضورش کافی بود تا بتونم صدای رعد و برق و تحمل کنم.

وارد ویلا شدیم. دلم نمی خواست برم تو اتاقم. اونجا تنها بودم و امشب واقعا" تحمل شنیدن صداهای آسمون و نداشتم.

چشمم به شومینه افتاد. شعله های آبیش انگار صدام میکرد. رفتم و رو قالیچه ی بیضی شکلی که جلوی شومینه بود نشستم و زانوم و تو بقلم گرفتم و به آتیش چشم دوختم. حرارتش که به صورتم می خورد یه حس رخوت و سستی بهم میداد. تنم و گرم میکرد.

شروین: اینا رو بگیر برو بپوش.

سرمو بلند کردم. شروین کنارم ایستاده بود و دستشو به طرفم دراز کرده بود. تو دستش یه پولیور سورمه ای و یه شلوار سورمه ای بود. از لباسای خودش برام آورده بود.

شروین: برو عوضشون کن با اینا بمونی تا صبح تب میکنی.

به لباسام اشاره کرد. بدون هیچ حرفی بلند شدم لباسا رو ازش گرفتم و رفتم تو اتاقم پوشیدمشون.

به تنم زار میزد. آستینای پولیور از انگشتای دستم بلندتر بود. پاچه ی شلوارو تا کردم و آستینم با یه فشار هل دادم بالا. انگشتام پیدا شد. موهای خیسم و باز کردم و با دست تکونشون دادم و گذاشتم تا خودشون خشک بشن.

از پله ها اومدم پایین شروین نبود. از رو مبلا چند تا کوسن جمع کردم و چیدم جلوی شومینه و خودم رفتم وسطشون نشستم. چه جای خوبی شده بود. چه فازی میداد. صدای پا شنیدم. برگشتم دیدم شروین با دوتا فنجون که ازش بخار بلند میشد اومد و نشست رو کوسنا کنارم. یکی از فنجونا رو گرفت سمتم.

وایییییییییی که چه بویی میداد. بوی قهوه مستم کرد. بی تعارف قهوه رو گرفتم ازش. یه مرسی گفتم. اینم زیاد بود من وقتی براش کاری میکنم همین تشکرم نمی کرد ازم.

زیر چشمی بهش نگاه کردم. صورت قطبیش رو به شومینه بود و به شعله ها نگاه می کرد.

چه جوری وقتی رفتم بغلش، این آدم سرد و قطبی تونسته بود بهم آرامش بده. الان که فکرش و میکردم میدیدم بعید به نظر میرسید اما تو اون لحظه واقعا" حس حمایت می کردم.

چقدر ممنونش بودم که یک کلمه هم در موردش حرف نمی زد. نه درر مورد امشب نه در مورد اشکی که شب مهمونی از چشمام اومد. بلند شد یه آهنگ آروم گذاشت. یه گرمای شیرین آروم آروم وارد بدنم شد.

چقدر این شومینه و آتیش همراه با این آهنگ ملایم و این قهوه ی داغ میچسبید. چشمام گرم شده بود ولی نمی خواستم برم تو اتاقم ترجیح میدادم همینجا کنار شومینه بخوابم. خودمو مچاله کردم و تکیه امو دادم به صندلی کنار شومینه. زانوهامو تو بغلم گرفتم. چشمام کم کم رو هم افتاد.

------------------------------------



غلتی زدم و تکونی خوردم. چشمام و آروم باز کردم. چشمم به سقف سفید افتاد. بوی خیسی و بارون همراه با گرما میومد. یه نگاه به دورو برم کردم. وسط کوسنا خوابیده بودم و دورو برم پر بالشتک بود.

اِه دیشب اینجا خوابیدم. چه حالی داد.

چشمم افتاد به یه پتو که روم بود. هر چی فکر می کردم یادم نمیومد کِی این پتو رو انداختم روم. آخرم بیخیال شدم.

داشتم از گشنگی می مردم. بلند شدم رفتم دست وصورتم و تو سرویس پایین شستم. حوصله ی بالا رفتن از پله رو نداشتم. دلم یه چایی داغ می خواست. کتری و آب کردم و روشن کردم. زیر لب برای خودم آهنگ می خوندم.

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادتههههههههههههه نبودنت فاجعه بودنت امنیتههههههههه

تو از کدوم سرزمینی که از قبیله یییییییییییییییییییی من یه آسموننننننننننننننن جدایییییییییییییییی

اهل هر جااااااااااااا که باشییییییییییییییییییییی قاصد شکوفتنییییییییییییییییییی یییییییییییییی

توی بهت و دغدغههههههههههههههههههههه ههه ناجی قلب منننننننننننننننننننننننن نننننننننننن

آبی آتش ووووووووووووووووووووووووو و

-: نه انگاری بهتری. فقط می خواستی نزاری من بخوابم.

قلبم افتاد پایین. این باز من و ترسوند. اصلا" کِی اومد که من نفهمیدم؟؟؟؟

برگشتم دیدم شروین تو جای مورد علاقه اش یعنی تکیه بر اپن دست به سینه داره نگام میکنه. صداش قطبی بود اما نه عصبانی و نه دلخور.

من ترسیده و گیج با دهن باز فقط تونستم بگم: هومممممممممممم

یه ابروش و انداخت بالا و گفت: چرا فکر میکنی صدات خوبه؟؟؟

من دوباره با دهن باز: هوممممممممممممممم

شروین: تو که نمی تونی بخونی چه اصراری داری؟

من: هومممممممممممم

شروین: صدا که نداری، حداقل شعرا رو یاد بگیر که مجبور نباشی نصفش و از خودت درآری.

من : هومممممممممممممم.

واقعا" اونقدر از حرفاش هنگ کرده بودم که هیچ کلمه دیگه ای از دهنم در نمیومد.

دوتا ابروش رفت بالا. اومد جلو و یه اخمی کرد. برای اینکه هم قد من بشه خودش و خم کرد که صورتش دقیقا" اومد جلو صورتم. دقیق به چشمام و صورتم و دهنم نگاه کرد و انگار با خودش حرف بزنه گفت: دیشب تو خواب که خوب حرف میزدی یعنی الان زبونت بند اومده و نمیتونی حرف بزنی؟؟؟

انگاری برق بهم وصل کرده باشن از بهت و گیجی در اومدم. یهو صاف وایسادم که با این حرکتم شروین جا خورد و خودش و یکم عقب کشید و صاف وایساد.

خدایا این چی میگفت؟ من تو خواب حرف زدم؟؟؟ یعنی چی گفتم؟؟؟ وای خدا 10 تا شمع نذر میکنم که حرف ناجوری نزده باشم.

برای دفاع از خودم و اینکه یه جوری قضیه رو ماستمالی کنم اگه حرف ناجور زدم تند و تند شروع کردم.

من: من حرف زدم؟ چی گفتم؟ دروغ میگی من اصلا" تو خواب حرف نمی زنم برو از هر کی دلت می خواد بپرس. من وقتی خوابم عین جنازم. نه حرف میزنم نه بیدار می شم.

یه ابروش رفت بالا و با یه پوزخند گفت: اینکه عین جنازه می خوابی و که خودم فهمیدم. چون هر چی صدات کردم بیدار نشدی. آخرش مجبور شدم تکونت بدم اما بازم بیدار نشدی.

خاک به سرم این چی میگه؟؟؟؟ یعنی چی؟؟؟ بدبخت شدم رفت. یعنی این پسره ام فهمید وقتی خوابم با تمام وجود می رم اون دنیا؟؟؟ وای نکنه یه کاری کرده باشه باهام تو خواب . کاریم کرده باشه من نمی فهمم که.

زیر چشمی یه نگاه به خودم کردم. سعی کردم یادم بیاد وقتی بیدار شدم چه وضعیتی داشتم. ظاهرا" چیزی تغییر نکرده بود لباسام که کامل بود فقط یه پتو اضافه بود که می دونم من نیاوردمش. داشتم زیر زیرکی خودمو برسی می کردم که ببینم بلایی سرم اومده یا نه که صدای محکم شروین و شنیدم.

شروین: واقعا" فکر می کنی من کاری باهات کردم؟؟؟ یعنی اینقدر اعتماد به نفست بالاست؟؟؟؟

از تعجب یه ابروم رفت بالا. منظورش چی بود اعتماد به نفسم بالاست؟؟؟

شروین اومد سمت میز و یه صندلی کشید بیرون و در حالی که روش مینشست گفت: مگه دختر قحطه که من بیام سراغ تو؟؟؟

با پوزخند یه هه ای کرد و یه نگاه تحقیر آمیز به سرتا پام انداخت و گفت: هیچکیم نه تو. خدمتکار خونه ی مامان بزرگم.

آشغال، عوضی، نفهم، بی شعور، بدور از آدمیزاد، انگل ، ویروس، ایدز....

این آخری بیشتر بهش میومد، می چسبید به آدم و ول نمی کرد تا کل سیستم دفاعی آدم و مختل نمی کرد و از پا نمی نداختت کوتاه نمیومد. تازه داشتم فکر می کردم که آدمه یه چیزایی حالیش میشه اما از سوسکم کمتره. پسره ی از خود راضی ایکبیری زشت. حیوان جهنمی. عمرا" جلوی تو کم بیارم. از خودم بدم اومد که دیشب فکر کرده بودم با وجود این گودزیلا آرامش دارم. تنم مور مور شد و یه لرزی از چندش تو تنم پیچید. دلم می خواست یه مشت بزنم به دهنش که نیشخند زدن واسه همیشه یادش بره.

شروین: نمی خوای چایی درست کنی؟؟؟ کتری ترکید.

با اخم یه چشم غره بهش رفتم که نیشخندش و عریض تر کرد. با حرص روم و برگردوندم و چایی درست کردم. ای بمیرم من که فعلا" محتاج این نره خرم و نمیتونم لام تا کام حرف بزنم.

میز و چیدم و صبحانه خوردیم. پاشدم ظرفا رو جمع کردم. شروین هم بلند شد از آشپزخونه بره بیرون که دم در ایستاد و گفت: نمی خواد ناهار درست کنی. من اینجا رو خیلی دوست دارم نمی خوام خاکستر بشه.

|(( ایششششششششششش ایکبیری. حالا کی خواست ناهار درست کنه. برده که نیاوردی؟ کوفتم بخوری )))

ظرفا رو شستم و اومدم از آشپزخونه بیرون. این پسره معلوم نبود باز کجا غیبش زده بود. هوا ابری بود اما بارون نمیومد با اینکه ساعت 12 ظهر بود اما هوا تاریک بود.

بی خود نبود تا الان خوابیدم. معلوم نیست شبه یا روزه. با دست زدم پس کله امو گفتم: خفه، هر کی ندونه خودت که می دونی همیشه دیر بیدار میشی پس بی خودی ننداز گردن هوای بیچاره.

-: میگم خود درگیری چپ چپ نگاه میکنی.

اه باز این خودش و انداخت وسط هر وقت گفتم جنازه تو بیا قر بده . این بود ضرب المثله؟؟؟؟ چه هندونه ام میزارم. ضرب المثل، بچه های کوچه بازار میگن، درستش یادم نیست اما خیلی فاز میده. همینی که گفتم خوبه هر وقت گفتم میت تو بیا قبشکن بزن.

دیدم گیتار به دست داره میره بیرون.

من: کجا؟؟؟

شروین برگشت. ابروش رفته بود بالا: میگم فضولی و تا نفهمی روزت شب نمیشه همینه دیگه.

پشت چشمی براش نازک کردم. این پسره چرا امروز احساس خوشمزگی می کرد؟؟؟ مثلا" الان باید بخندم؟ به حرفت، یا به صورت یخت؟

برگشت رفت سمت در و گفت: می خوام برم ساحل گیتار بزنم.

یه قدم برداشتم که دنبالش برم.

شروین: اگه میمیری از فضولی بیا.

با این حرفش تو جام ایستادم. بهم برخورده بود پسره ی چولمنگ به من میگه فضول. اصلا" نمی رم. میشینه ام تو خونه تنهای تنها در و دیوارارو نگاه می کنم. غصه می خورم بغض میکنم. دلم واسه مامانم تنگ میشه بی طاقت میشم میزنم به دریا و جنگل....

بیا برو بابا حالا گفته فضول که گفته مگه نیستی. اگه نری تا این برگرده با این فکرات و حس کنجکاویت خودزنی می کنی.

دوییدم دنبال شروین و تو کوچه بهش رسیدم. بس که لنگاش دراز بود یه قدم که برمی داشت من باید چهار قدم می رفتم تا برسم بهش.

شروین: می دونستم طاقت نمیاری میای.

ای بمیری پسر حالا نمیشه امروز قطبی بمونی ؟ حالا تو همیشه به زور حرف میزنیا امروز برا من بلبل شدی. تو که همیشه من و ندید می گرفتی چی شد که امروز من انقده تو چشمتم.

ساکت مثل بره که دنبال ننه اشه، دنبالش رفتم. رفت کنار ساحل و رو به دریا نشست. من با فاصله کنارش نشستم می خواستم حدالمقدور ازش دور باشم.



RE: رمان باورم کن(پر از کل کل.عاشقونه.طنز.خلاصه تووووووپه) - آرابلا - 06-03-2013

خوهش میکنم بذار.من هرروز میام ببینم هست یا نه.به همشونم سپاس دادم.گذاشتی بهم پیام بده بیام.Big Grin خیلی قشنگه.حالا که اینجا قطعش کردی کلی حرس خوردمDodgy.Tongue