انجمن های تخصصی  فلش خور
رمان بجز اون|یاسمن ق(جمره) - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن های تخصصی فلش خور (http://www.flashkhor.com/forum)
+-- انجمن: علم، فرهنگ، هنر (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=40)
+--- انجمن: ادبیات (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=39)
+---- انجمن: داستان و رمان (http://www.flashkhor.com/forum/forumdisplay.php?fid=67)
+---- موضوع: رمان بجز اون|یاسمن ق(جمره) (/showthread.php?tid=254609)



رمان بجز اون|یاسمن ق(جمره) - ⓕⓐⓚⓔ ⓛⓘⓕⓔ♰ - 14-02-2016

رمان بجز اون|یاسمن قربانی

خلاصه:داستان زندگی دختری ماجراجو به نام سایه..این دختر سراغ داستانای پلیسی میره و براساس روحیه کنجکاوانه ای که داره خودش هم وارد یکی از این داستان های پلیسی و ترسناک میشه..وقتی که درگیر داستان پلیسیه درگیر خطراتی میشه که مجبور میشه به یکی از مامورها پناه ببره که از قضا به اون علاقه مند میشه و...
.
.
.
مقدمه:
دلـتنگی یـعنی بـبینی خـنده هـاش ُ ولـی خـندت نـگیره ،
یـعنی مـنتظر بـشی دلـش بـرات تـنگ بـشـ ه ولـی نـشـ ه ،
یـعنی آتـیش بـگیره دلـت از دوریـش ولـی فـکرشم نـکنـ ه ،
یـعنی از تـنهایی پـیر بـشی ولـی گـناهت جـوونی بـاشه ،
یـعنی یـاد ِ دروغـاش بـیفتی ُ بـاز بـهونش ُ بـگیره دلـت ،
یـعنی بـ ه خـودت بـگی بـهتره مـزاحمش نـشم ُ بـری

.
.
.
.
.
بخش یک:
19اُم مهر..
ی روز عادی که مث همیشه تو اتاقم رو تختم داشتم با گوشیم رمان پلیسی میخوندم..از پنجره صدای آژیر ماشین پلیس اومد.
منم که کنجکاو به تندی سمت پنجره رفتمو اونو باز کردم.
روبروی خونمون ی خونه متروکه ی قدیمی بود دیواراش پر جلبک شده بود و سیاه شده بود و فقط بخش هاییش سالم بود که میگفتن صاحبش به قتل رسیده تو همین خونه.خونمون یجای خلوت تو انزلی بود اخرای شهر تو ی کوچه که به دریا ختم میشد.من خونمونو دوست داشتم چون روبروش دریا بود و صدای دریا همیشه تو خونمون میومد و بهم ارامش میداد.
اونروز ی روز عادی بود.روز عادی که کنجکاوی منو نسبت به اون خونه بیشتر و بیشتر کرد.
هیچ صدایی از این خونه نمیومد ولی اونروز ماشین پلیس اومد در اون خونه و زنگ زدن آمبولانس بیاد.
رفتم طبقه پایین(خونمون دو طبقه بود که طبقه پایینش مادر پدرم اتاق داشتن و پذیرایی بود و آشپزخونه و طبقه بالا هم من بودم و داداشم که دوتا اتاق بزرگ داشتیم)با عجله شالی که رو دسته مبل ولو بود برداشتم و سر کردم.
مامانم دید منو
+کجا میری سایه؟
-مامان میرم ببینم چیشده!تو که میدونی از اینجور موقعیتا دوست دارم.
+باشه برو.


RE: رمان بجز اون|یاسمن قربانی(جمره) - ⓕⓐⓚⓔ ⓛⓘⓕⓔ♰ - 15-02-2016

دویدم به سمت حیاط و در حیاطو به سرعت باز کردم و وارد کوچه شدم.
پلیسا ریخته بودن تو محل جرم.(-وا یعنی چیشده؟!این خونه کسی توش نبود..و صداییم ازش خارج نشد!چطور ممکنه؟یعنی چیشده؟)
صدای آژیر آمبولانس شنیده می شد.خواستم جلوتر برم که مامور پلیس با دستش جلومو گرفت:
+خانم بفرمایید کنار اینجا محل جرمه نمیتونید نزدیک بشید.
فقط دونفر از همسایه هامون حاضر بودن.اخه کوچه ما خلوت بود و کلا 5تا خونه بودیم و بقیه جنگل بود.
وایستادم تا آمبولانس اومد بسرعت برانکاردو بردن تو.انگار قسمت های انتهایی خونه بود.
پیرمرد همسایه داشت با اون یکی همسایه راجب خونه حرف میزد:
+اون قسمت خونه اتاق خواب صاحب خونه بخت برگشته بود، که20سال پیش به طرز مشکوکی به قتل رسید.
برانکاردو اووردن ی پارچه سفید روش کشیده بودن که غرق خون بود.
مامور پلیس داشت راجب پرونده گزارش میداد:
+سهیل-سهیل-ساسان.
-سهیل به گوشم.
+الان تو محل قتل هستیم.یک خونه خیلی متروکه است.ی جوون حدودا25ساله به قتل رسیده.
-سریعا جنازه رو تحویل پزشکی قانونی بدید تا تحقیقاتو اغاز کنه.
رفتم تو افکار خودم.
-بازم قتل؟؟!این چه قتلیه که نه صدایی داره نه چیزی؟!!!
تصمیم گرفتم بیشتر سراغ قضیه برم.با وجود ترسی که تو وجودم بود ولی عاشق اینکارا بودم.


RE: رمان بجز اون|یاسمن قربانی(جمره) - ⓕⓐⓚⓔ ⓛⓘⓕⓔ♰ - 17-03-2016

جنازه رو بردن ولی مامورا هنوز حضور داشتن انگار دنبال ی سرنخ بودن.
انگار قاتل جوری جلوه داده بود که انگار مقتول دست به خودکشی زده.
دوباره تلاش کردم جلوتر برم اما نشد.
بنابرین با نقشه های شیطانیم واردعمل شدم.از پشت خونه متروکه وارد شدم اطراف اونجارو درخت فرا گرفته بود.کم کم داشت هوا تاریک میشد و یسری از مامورا که دور خونه بودن رفتن.
این ی فرصت عالی بود برام نزدیک تر شدم رفتم پشت دیوارا ی پنجره کوچیک بود که دیواراش تقریبا خورد شده بود داشتم تو خونه رو دید میزدم مامورا با دقت دنبال اثر انگشت بودن.
تو افکار خودم غرق شدم.
-یعنی کی بوده؟آخه چرا این شکلی؟!چه خصومتی با مقتول داشته؟!
همینطور که تو افکار خودم غرق بودم ی صدایی از پشت بوته ها شنیدم هوا تاریک بود و دقیقا نمیشد همه جارو دقیق دید من فقط چشمای ی ادمو دیدم بعدشم صدای دویدن و فرار.وحشت تمام وجودمو فرا گرفته بود.
سریع بیرون رفتم و دویدم به سمت خونمون.
پلیس حتما برای ادامه تحقیقات برای بازجویی از همسایه ها میومد...منم تصمیم گرفتم ماجرارو تعریف کنم تا شاید بیشتر بتونم وارد قضیه بشم.


RE: رمان بجز اون|یاسمن قربانی(جمره) - جوجه کوچول موچولو - 17-03-2016

ادامش و هم بنویس


RE: رمان بجز اون|یاسمن قربانی(جمره) - 2ba - 20-04-2016

ادامشم بزار Dodgy


RE: رمان بجز اون|یاسمن قربانی(جمره) - αяtёℳΊs - 24-04-2016

ادااامش لطفااا